
بهزاد موسايي
«کاميار عابدي» منتقد و پژوهشگري است که به گواه آنچه تاکنون منتشر کرده، بيشترين فعاليت پژوهشي و انتقادي خود را بر ادبيات و به ويژه شعر معاصر متمرکز کرده و کارهاي ارزنده يي از او در اين عرصه منتشر شده است. «به ياد ميهن» (درباره ملک الشعراي بهار)، «به رغم پنجره هاي بسته» (درباره شعر معاصر زنان)، «در روشني باران ها» (بررسي آثار دکتر محمدرضا شفيعي کدکني) و «تنهاتر از يک برگ» (بررسي اشعار فروغ فرخزاد) از جمله آثاري است که در زمينه نقد شعر معاصر ايران از «کاميار عابدي» منتشر شده است. موقعيت نقد ادبي در ايران و وضعيت کنوني شعر معاصر و همچنين جايگاه منتقد در ادبيات معاصر ايران موضوع گفت وگويي است که با اين منتقد و پژوهشگر ادبيات انجام شده است.
---
-ارزيابي شما از موقعيت نقد ادبي در ايران چيست؟

همچنان که مي دانيد نقد ادبي سنتي ما بر حوزه بلاغت تکيه داشت و آن هم، تا حد زيادي، متاثر از زبان عربي بود. ترديدي نيست که قدماي ما به نقد ادبي مي پرداختند و اشاره هايي که در گوشه و کنار تذکره ها و آثار منظوم و منثور فارسي ديده مي شود، نشان از توجه آنان به سنجش سره از ناسره، به ويژه در حوزه شعر دارد. اما به نظر مي آيد که بخش پراهميتي از اين سنجش هاي ادبي شکل مکتوبي نيافته است. نمي دانم تصور من درست است يا نه، اما فکر مي کنم جريان نقد ادبي شفاهي در زبان فارسي پرنيروتر از جريان نقد ادبي مکتوب بوده است. به هر روي، پس از آشنايي ما با نحله هاي گسترده نقد ادبي مغرب زمين، نقد ادبي مکتوب در کشور ما، به تدريج کميت درخور ملاحظه يي يافت و بنابر دريافت من، که ممکن است دقت لازم را نداشته باشد، در حال گذر از حس انتقادي به خرد انتقادي است. البته من با گروهي از صاحب نظران ادبي، که در ميان شاعران و نويسندگان ما تعدادشان اندک نيست، موافق نيستم. مقصودم کساني است که اعتقاد دارند «ما نقد ادبي نداريم». البته ما نقد ادبي داريم اما جريان نقد ادبي ما به دلايل متعدد، از جمله نبودن نهادهاي فرهنگي قدرتمند، اصيل، ديرپا و مروج نقد ادبي، مانند مراکز علمي، دانشگاهي، پژوهشي، انتشاراتي و مطبوعاتي، هيچ گاه نيروي خيره کننده يي نيافته است.
مي توانم به صراحت بگويم که نقد ادبي فارسي در يکصد سال اخير، تنها با سخت جاني عده يي کم شمار يا ذوق ورزي گروهي اندک دوام آورده است. گذشته از اين، نقد ادبي تابعي از «نقد» اجتماعي و سياسي و فرهنگي است و به تبع دولت هاي نقدناپذير، جوامع آنها نيز به نقد خود رغبتي نيافته اند، يا بهتر است بگوييم که به مرحله نقد خود نرسيده اند. بديهي است که گذشته از استثناها، جامعه ادبي هم اغلب از پذيرش «نقد» سر باز زده است. در عمل نيز برخي آشکار و برخي نهان، از «نقد» جز ستايش يا چند خرده انتقاد نخواسته اند.
-من از کتاب ها و مقاله هاي شما متوجه شده ام که تفاوتي ميان نقد و پژوهش قائل نمي شويد. آيا دريافت من درست است؟
بله. واقعيت آن است که به نظر من مرزهاي ميان نقد و تحقيق يا سنجش و پژوهش در کشور ما، کلاً و کاملاً، مصنوعي و کاذب و مخدوش است زيرا نقدي که براساس تحقيق نباشد، نمي تواند به معناي واقعي کلمه «نقد» شمرده شود و تحقيقي را که در آن نقدي وجود نداشته باشد، نمي توان تحقيق واقعي دانست. در نقد واقعي نوعي پژوهش وجود دارد. به عبارت بهتر، نقد واقعي مبتني بر پژوهش است. همچنين نقد از دل پژوهش راستين بيرون مي آيد. مي خواهم بگويم که سنجش ادبي زاده پژوهش ادبي است و پژوهش ادبي بايد به سنجش ادبي بينجامد. بنابراين پژوهشگر نمي تواند از قدرت خلاقيت و توانايي تفکر تهي باشد و منتقد هم نمي تواند از کاوش مطالعه دقيق و همه جانبه شانه خالي کند. نمي گويم از وجود منتقدان پژوهشگر يا پژوهشگران منتقد بي بهره بوده ايم اما چنين کساني تعدادشان زياد نبوده است. آيا به همين دليل نيست که حاصل کار ما، چه از لحاظ مقاله نويسي و چه از نظر تاليف کتاب در حوزه هاي بسيار جذاب ادبي و هنري چنين کم بار جلوه مي کند؟ آيا انبوه مقاله هايي که بي زحمت زياد و بدون مطالعه و تعمق کافي در روزنامه ها و مجله ها منتشر مي شود و تعداد زياد کتاب هايي که در بهترين حالت، تنها «گردآوري» منابع و مآخذ قبلي (و آن هم بسيار ناقص) است، حاصل همين نکته يي که عرض کردم، نيست؟
-در حوزه شعر معاصر که علاقه اصلي شما به اين حوزه است، نقدها و بررسي هاي زيادي نوشته شده و همچنان نوشته مي شود. اغلب کساني که نويسنده اين نقدها و بررسي ها بوده اند، دستي در شعرگويي هم داشته اند. تا جايي که بسياري فکر مي کنند تنها شاعران از عهده نوشتن درباره شعر برمي آيند. درباره اين موضوع نظرتان چيست؟
من اعتقاد ندارم که شاعران نبايد درباره شعر بنويسند. البته بايد بنويسند و ديگران هم از آثارشان بهره برند. به ويژه تصور مي کنم که شاعران مي توانند حاصل تجربه هاي خود را در آفرينش شعري در اختيار ما قرار دهند. با اين همه، از طرف ديگر، بايد پذيرفت که وظيفه اصلي شاعران شعر گفتن است و نوشتن درباره شعر، فرع بر اين وظيفه اصلي است. اما درباره شاعراني که وظيفه اصلي شان را بيشتر درباره شعر نوشتن مي دانند، يا عملاً در زندگي ادبي خود دارند چنين مي کنند، چه مي فرماييد؟ من تعريض نکته سنجانه شما را در اين پرسش درباره خودم که شاعر نيستم، درمي يابم و حتي خوشحالم که اين پرسش طرح شد.
مي پذيرم که ممکن است نگاهم و تحليل هايم درباره شعر، از نظر عده يي از صاحب نظران، نگاه و تحليلي سرد، محافظه کارانه و حتي بي روح جلوه کند اما بايد اشاره کرد که اين نگاه و تحليل را بايد معطوف به شعر و جريان هاي شعر دانست، نه معطوف به شاعران. اعتقاد دارم که همان پرداختن شاعران به شعر، در دوره يي که شعر بهايي بس اندک دارد، بسيار پراهميت است؛ صرف نظر از آنکه شعر آن شاعر را بپسنديم يا نپسنديم. من براي شاعري که حتي سطري و عبارتي از شعرهايش مي تواند به خواننده حسي و معنويتي عطا کند، بسيار احترام قائلم. اما بايد اين حق را هم براي خوانندگان بيروني، که شاعر نيستند، قائل شد که از منظري متفاوت به شعر دوره شان بنگرند و نظرشان را بگويند. شايد بتوانيم بگوييم نظر شاعران درباره شعر ادوار گذشته و دوره خود، نظري بيشتر دروني و کمتر بيروني است. در مقابل، نظر کساني که شاعر نيستند و درباره شعر دوره خود يا ادوار قديم سخن مي گويند، کمتر دروني و بيشتر بيروني است.
-اما برداشت من از برخي نوشته هاي شما اين بوده که بايد به نگاهي بيروني درباره شعر رسيد.
نه، حرف من اين است که نگاه بيروني و دروني لازم و ملزوم يکديگرند. اما وظيفه اصلي يک شاعر را، که به معناي دقيق کلمه «شاعر» است، نقد شعر، به ويژه نقد شعر دوره خود نمي دانم. البته به دلايل مختلف که به بعضي از آنها در آغاز گفت وگويمان اشاره کردم، نقد ادبي گسترش چنداني در کشور ما نيافته است و به همين دليل، شاعران ناگزير مي شوند درباره هم قطاران خود داوري کنند و داد سخن بدهند. با اين همه بايد اشاره کنم که در نيم قرن اخير، به ويژه پس از دوره جنگ عراق عليه ايران، به تدريج سوء تفاهمي در ميان عده يي از شاعران گرامي شکل گرفته است (خواهش مي کنم توجه بفرماييد که «عده يي» و نه «همه» زيرا مي ترسم که خود همين عبارت «سوء تفاهم» ايجاد کند). اين سوء تفاهم آن است که اين عده از شاعران، علاوه بر اظهارنظرهاي گسترده درباره شعر خود و شاعران هم عصر و هم نسل خود، به طبقه بندي و نسل بندي شاعران نيز توجه زيادي نشان مي دهند يعني علاوه بر اينکه روي پيراهن لطيف شاعري، قباي خشن منتقد ادبي هم مي پوشند، گاه روي اين قبا، رداي بلند تاريخ نگار ادبي هم به تن مي کنند. من در ادامه حرف هاي پيشينم، دوباره مايلم تاکيد کنم که «داوري» ادبي، حق طبيعي هر صاحب نظري، از جمله شاعر محسوب مي شود. اما گمان مي کنم که پوشيدن رداي تاريخ نگار ادبي، در حالي که آن دوره هنوز به «تاريخ» نپيوسته است و شاعران هنوز در آن دوره زندگي مي کنند، کاري است نابهنگام و اصولاً اين کار وظيفه کسان ديگري جز شاعران است. وظيفه شاعر، آفرينش ادبي است، نه تاريخ پردازي ادبي. وقتي هنوز بسياري از شاعران هم عصر و هم نسل در پي تجربه ورزي و تجربه اندوزي هستند و بايد منتظر حاصل ادبي نهايي آنان بود، چه اصراري است که با طبقه بندي ها و نسل بندي هاي زود هنگام، و اغلب مصنوعي و هدف دار، دست پيش را بگيريم و با اين حربه، و به قول اهل سياست، «استفاده ابزاري»، مستقيم يا نامستقيم، آثار خود را برتر بدانيم و آثار شاعراني که شعرشان را نمي پسنديم، بي اهميت يا کم اهميت جلوه دهيم.
يک دهه پس از سال 1357 يا حتي اندکي زودتر، چند تن از شاعران عزيز، خودآگاه يا ناخودآگاه، با اين کار کوشيدند تا شاعران قبل از خود را قديمي و کهنه، و خود و عده يي ديگر را امروزي و مدرن جلوه دهند. اين روش نامرضيه، بدبختانه، پس از اين گروه هم تداوم يافته است. همه گروه هايي که به طبقه بندي و نسل بندي هاي بي هنگام يا زودهنگام توجه نشان داده اند، غافل بوده اند که چنين ابزاري مانند تيغ دودم است. عملاً هم ديده ايم که به عنوان مثال، در نيمه نخست دهه 1380، شاعران جوان تر از همين حربه عليه شاعران قديم تري که نسل بندي هاي اجمالي يا تفصيلي را باب کرده بودند، بهره برده اند. گذشته از چنين استفاده هاي ابزاري يا ناتاريخي، بايد به ياد داشته باشيم که مبناي طبقه بندي ها و نسل بندي هاي ادبي، از يک طرف، وقايع سياسي و اجتماعي و فرهنگي عمده يا نسبتاً عمده است، و از طرف ديگر مولفه هايي مانند فرم، زبان و محتوا، و نه البته ويژگي هاي خام و نسنجيده يي مانند اين دهه و آن دهه، آن هم بدون فاصله گيري زماني و بيروني لازم. به نظر مي آيد چنين تحليل هايي بر ابهام و سردرگمي وضعيت موجود در شعر ما مي افزايد و سبب مي شود خوانندگان ادبي ما دچار کم اعتمادي گسترده تري شوند. به تعبير شاعر؛
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
- آيا اصولاً به نظر شما مخاطب چنداني در حوزه شعر معاصر وجود دارد يا نه؟
راستش را بخواهيد اگر بخواهيم بدبينانه قضاوت کنيم، بايد بگوييم نه. اما دست کم بايد واقعيتي را پذيرفت؛ بين سال هاي 1357 - 1320، به تدريج، مخاطبان فرهيخته متوسط مدرن در شعر فارسي شکل گرفتند و اين طبقه در رواج و گسترش شعر جديد نقش بسيار عمده يي داشت. پس از انقلاب، اين مخاطبان فرهيخته متوسط مدرن، نسبت به شعر دو دهه
1370 -1360 وفادار نماندند و علاقه و اعتماد خود را نسبت به اغلب جريان هاي شعري پس از انقلاب، با وجود برخي استثناها، از دست دادند. بسيار کم ديده ام معلم و پزشک و مهندس و کارمند و کارشناس درس خوانده يي که خود شاعر نباشد، اما شعر پس از انقلاب را بخواند يا با آن همدلي وسيعي نشان دهد. اغلب شعر خوانان جديد ترجيح مي دهند که به آثار شاعران پيش از انقلاب يا حتي به ترجمه شعر شاعران خارجي مراجعه کنند، «زبان» در شعر و اصولاً ادبيات بسيار مهم است. اما آيا مي توان به اين دليل «معنا» را ناديده گرفت؟ البته نه. به هر حال اين نکته به نظر من، شيرازه شعر ما را از دهه 1360 به بعد در معرض آسيب جدي قرار داده است چون جهان بدون شعر جهاني است بسيار مغموم، تلخ و بي آرزو، و کساني که شاعر نيستند، نبايد خود را از شعر روزگارشان محروم کنند.
- آيا نمي خواهيد به آسيب شناسي شعر فارسي پس از سال 1357 بپردازيد؟
البته بايد به اين موضوع پرداخت اما دامنه چنين موضوعي بسيار گسترده است و من در اين گفت وگو تنها مي توانم به دو سه نکته اشاره کنم.
بي ترديد، در اين دوره، دور شدن انسان معاصر ايراني از جهان اسطوره يي و نگاه نمادين به اجتماع و سياست و برخوردن با نوعي واقع گرايي، که اهميت نوشتن نثر را به نسبت سرودن شعر بالاتر مي برد، درخور انکار نيست. اما آيا کم رنگ شدن علاقه به آفرينش شعري جديد در ميان مخاطبان ادبي، و توجه بسيار عمده به نثر، نشانه قدم گذاشتن ما به جهاني مدرن تر و واقع بينانه تر است؛ يعني همان کاري که غرب در سده هاي هجدهم و نوزدهم آغاز کرد؟ پاسخ به اين سوال آسان نيست. اما دست کم مي توان گفت نشانه هايي از اين موضوع وجود دارد. به هرحال، بايد پذيرفت که شعر حتي در ساده ترين شکل خود، باز متکي به مجاز و تشبيه و استعاره است. در حالي که عنصر واقع گرايي و واقع نمايي حتي در شاعرانه ترين داستان ها خود را نشان مي دهد. علاوه بر اين، شتاب انسان معاصر ايراني، مانند انسان معاصر جهان، و البته رشد فناوري و ارتباطات، چون حجابي در برابر درک شعر گذشته، به گونه عام، و آفرينش شعري ژرف و متعالي دوره معاصر، به گونه خاص، قرار گرفته است.
در دوره پس از انقلاب، در اغلب گرايش هاي شعري، مرز ميان شعر و نثر برداشته شد. اين موضوع، خود نشان از اهميت نثر در دهه هاي اخير دارد. اما در همان حال، اين نکته سبب شد شعر، بخش عمده يي از قلمروهاي خود را در زمينه هاي موسيقايي و آوايي از دست بدهد. به نظر مي رسد که زبان آهنگين فارسي، تاب تحمل اين همه بي توجهي به موسيقي را نداشته باشد يا کمتر داشته باشد.
شعر جز در برخي حوزه هاي ترکيبي با هنرهاي ديگر مانند ترانه سازي و تصنيف پردازي يا سروده هايي که توانايي تبديل شدن به کلام موسيقي را دارد، از کارکردهاي سياسي و اجتماعي فاصله گرفته است. اما آيا مي تواند از انسان و نگاه انساني هم فاصله بگيرد و صرفاً به اشيا اکتفا کند؟ فکر نمي کنم. بدين ترتيب، بايد تاکيد ورزيد که شعر پس از انقلاب، جز در برخي دوره هاي کوتاه، مانند دوره جنگ عراق با ايران، به تدريج به سوي درون گرايي هاي بسيار گسترده، انديشه هاي انتزاعي، کم رنگ شدن حضور انسان و دغدغه هاي انساني، و به طريق اولي، حذف تدريجي بازتاب هاي سياسي و اجتماعي پيش رفت و با وجود نگارش تفسيرها و تحليل هاي ادبي بسيار زياد بر دسته يي از اين آثار، اين نوع شعر، مخاطبان بسيار اندکي يافت و برخي از اين شعرها، به سرعت به فراموشي سپرده شد.
البته مي دانيم که با شعر به عمل گرايي سياسي و اجتماعي نظر داشتن، يک مساله است و با شعر به جهاني انساني تر و زيباتر چشم داشتن، مساله يي ديگر. نمي توان به بهانه آن يک، اين يک را هم محکوم کرد. به هر حال اگر شاعري مستقيم يا نامستقيم، به آرماني فرهنگي در شعر نينديشد، مشکل بتواند بر غناي زبان بيفزايد زيرا شاعر «انسان» است و نمي تواند از «خود» دوري کند.
البته اتفاق هايي که در آفرينش شعري در دو دهه پاياني قرن گذشته در کشور ما رخ داد، ظاهراً در ديگر کشورهاي در حال رشد هم رخ داده است. در جهان عرب زبان هم موقعيتي نظير موقعيت ايران وجود دارد. گفته مي شود شاعراني مانند ادونيس، که در سنين بالاي هفتاد است و در سال 1384 سفري هم به ايران داشت، آخرين گويندگان برجسته در اين زبان محسوب مي شوند.
به عنوان سخن پاياني بايد به تلخي اعتراف کرد که آفرينش شعر، ديگر اولويت نخست در خلاقيت ادبي ايرانيان محسوب نمي شود. در واقع شايد بتوان تصور کرد که يک دوره گذار بسيار پراهميت در شعر فارسي به وجود آمده است. آيا ما دوباره به دوره هايي پرشکوه در شعر باز خواهيم گشت يا آنکه مانند بقيه جهان مدرن، آفرينش شعري، همچنان در حاشيه خواهد ماند؟ بازگشت سيطره کلاسيک و حتي سيطره قرن بيستمي شعر فارسي در ذهنيت ايراني دهه هاي آينده بسيار دشوار جلوه مي کند. مگر اينکه وضعيت جهان از آنچه اکنون در حوزه فناوري و ارتباطات اتفاق مي افتد، فراتر رود.
به هر حال بيش از اين نمي توان از آينده سخن گفت اما البته بايد کوشيد و اميد داشت.