
امير پوريا
«در وجود همه ما انسان ها، چيزي در حدود پنج درصد موتزارت نهفته که خلق محض است و اصالتي در آن هست. اما 95 درصد وجود ما، ساليه ري است. يعني خلق و آفرينش را مي فهميم، ولي عناد مي کنيم، حسادت مي کنيم. در فيلم «آمادئوس»، تقابل اين دو بخش وجودي بشر است که به تصوير درآمده؛ و طبيعي است که سيطره ساليه ري، در اصل سيطره عقل است، سيطره شناخت است بر هنر محض، خلاقيت محض و ناب.»علي معلم/ مجله «دنياي تصوير»/شماره 109/ آبان 1381/ بخشي از گفت وگو با نگارنده درباره فيلم «مردي براي تمام فصول».
راست اين است که پذيرش و باور ممنوعيت نشريه يي با نگرش «دنياي تصوير»، در نظرم ناممکن جلوه مي کند. به سياق آن بيت منسوب به ابن سينا که مي گفت «در دهر چون من يکي و آن هم کافر؟/ پس در همه دهر، يک مسلمان نبïوîد»، معتقدم که نگاهي اصولگراتر و اخلاقي تر و مومنانه تر از نگاهي که علي معلم مي کوشيد در اين مجله جاري کند (يا اميدوارم باز چنين کند)، نمي تواند بر نشريه سينمايي حاکم شود؛ و هم از اين روست که حتي از طرح بحث توقيف اين مجله حيرت مي کنم، چه رسد به لغو امتياز ناگهاني و غافلگيرانه.
در اين اوضاع که براي شخص من، کابوس وارترين روزهاي شنيدن اخبار توقيف مطبوعات در همه اين سال ها است (چون پاي هيچ نکته و گرايش سياسي مشکوکي در ميان نيست و بعد از توقيف مجله «کارنامه»، بار ديگر اين خود فرهنگ است که دارد زير اخيه مي رود)، طبعاً به هيچ شنيده و گفته يي نمي توان اطمينان داشت. اما شنيده ام و خوانده ام که دليل عمده اين حکم باورنکردني، انتشار تصاويري از بازيگران سينماي امريکا بوده است، من از شما خواهش مي کنم اگر قصد مطايبه داريد، موضوعي را برگزينيد که کمي کمتر سوررئال بنمايد. مگر ممکن است جدي بگوييد که به اين دليل «دنياي تصوير» دارد متوقف مي شود؟ آن هم در اين روزهاي سال که صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران دارد تبليغ انبوه فيلم هاي جديد امريکايي آماده براي پخش در ايام نوروزي را شب و روز به بينندگان ناچارش تحويل مي دهد؟ مگر بازيگران اين حدود پنجاه فيلم امريکايي، با آنها که عکس شان در کنار مطالب تحليلي گاه منفي مربوط به همين فيلم ها، در «دنياي تصوير» چاپ مي شد (يا اميدوارم باز بشود)، فرقي دارند؟ مگر در تصاوير چاپ شده در مجله، همان يقه هاي ساختگي محصول معجزات فتوشاپ و همان آستين ها و همان حذف بطري ها و ليوان ها به کار نمي رود؟ و مگر ميزان اين رعايت، حتي از گوشه و کنارهايي که در پخش تلويزيوني بالاخره به چشم لابد تشنه گناه بيننده لابد نديد بديد امروز و اينجا مي رسد، بيشتر نيست؟ و مگر ميان عکس هايي که براي همراهي مطالب جدي به چاپ مي رسند و فيلم هايي که به طور مستقيم براي نشاندن بيننده متمايل به ماهواره در پاي برنامه هاي شبکه هاي داخلي پخش مي شوند و همان بازيگران را در تبليغات شان ده ها بار با رنگ و لعاب و ريتم و تکرار، به رخ اين بيننده مي کشند، تفاوت مشخصي حس نمي شود؟ واقعاً تعبير موهوم «استفاده ابزاري» را بيشتر در باب «دنياي تصوير» با آن همه مطلب و گفت وگوي جدي و نظري و تحليلي با محوريت علايق و سلايق اخلاقي علي معلم مي توان به کار برد يا درخصوص عملکرد تلويزيون که به ندرت بار تحليلي و فرهنگي را چاشني پخش فيلم هايش مي کند؟ و اگر هم چنين کند، همچون برنامه تحميلي «سينما و ماورا»، چنان در سنجاق کردن زورکي مفاهيم عميقه به فيلم هاي متوسط و زير متوسط اروپاي غربي و امريکاي شمالي و ژاپن افراط مي کند که عملاً به آنتي تز خود بدل مي شود و بيننده را به جاي تاثير گرفتن از آن مراتب معنوي، به پوزخند و ناباوري وامي دارد.اين روشن است که «دنياي تصوير» به تبع شخصيت فردي علي معلم، هميشه احتياط و محافظه کاري کمتري نسبت به هر نشريه جدي ديگر در حوزه سينما و از جمله «ماهنامه فيلم» داشته ( يا اميدوارم باز داشته باشد) رويکرد اين مجله معمولاً به اين نتيجه انجاميده که از دوستي با اهالي سينما تا مجيزگويي هاي خدشه ناپذير بي اثر بر مخاطب، هيچ گاه در دام ريا و دروغ و فريب و سوء استفاده گرفتار نيايد و ديده نشدن اين ويژگي در اواخر دهه هشتاد، غريب تر از اغلب تصميم گيري هاي ضدفرهنگي مسوولان فرهنگي به چشم مي آيد. شخصاً به عنوان سينمايي نويسي که هم در «دنياي تصوير» و هم در «فيلم» مي نوشتم (يا اميدوارم باز در هر دو بنويسم و از سر ناگزيري به يکي محدود نشوم)، همواره مي دانستم که هر جا ميزان واقع بيني، رک گويي يا رياستيزي مطلبي از حد معمول فراتر مي رود، محل عرضه و انتشارش فقط مي تواند «دنياي تصوير» باشد؛ چه وقتي بخواهي ديدگاه ات را درباره سانتيمانتاليسم فريبنده فيلم هاي مجيد مجيدي مطرح کني (که اتفاقاً دوست و مورد تاييد معلم است)، چه زماني که نقد منفي تندي بر فيلم هاي بيهوده بزرگ شده مورد علاقه آکادمي اسکار مثل «دلاور/ Braveheart» مل گيبسون داري (که اتفاقاً خود معلم به کارش حرمت مي گذارد) و چه وقتي که مي خواهي برخلاف جريان پسند عام، فيلم محبوبي مثل «دو زن» تهمينه ميلاني را با بحث و استدلال زير سوال ببري (که اتفاقاً مورد توجه خود معلم بوده و حتي تبليغاتش هم زير نظر او انجام مي شده).
ايستادن بر سر اعتقادات گاه تا سرحد افراط و عموماً به بهاي از کف دادن دوستي هاي متکي به مجيزگويي و مجيزشنوي در فضاي رسمي يا بخش خصوصي سينماي ايران، محور اصلي کار و کارنامه معلم در «دنياي تصوير» بوده (يا اميدوارم باز باشد) و اين، بي تعارف، گاه ما نويسندگان مجله اش را عصبي هم کرده است. اين از همان جنس عصبيت هايي است که هنگام هر نوبت تماشاي «مردي براي تمام فصول» فرد زينه مان، نسبت به سًر توماس مور و رفتار و سلوکش به آدمي دست مي دهد. توماس موري که به باور علي معلم در همان گفت وگوي مورد اشاره در آغاز مطلب، «بخشي در وجودش داشت که فارغ از اين دين و آن مذهب، متوجه ريشه و ماهيت اخلاقيات، امور معنوي و امور انساني بود. توماس مور فيلم در واقع به دين هم به عنوان بخشي از اصول گرايي اخلاقي اش پايبند است، نه به عنوان يک تعصب ايدئولوژيک خشک».
وقتي اينها و اهميت شان به اين سادگي نديده مي ماند، مي توان اين بحث معلم در همان گفت وگوي چاپ شده در «دنياي تصوير» را جدي تر گرفت که مي گفت؛ «در شرايط فعلي و به ويژه در شرايط اخلاقي جامعه ما، فيلم «مردي براي تمام فصول» مثل دارويي حيات بخش، قابل تجويز است. اگر من متولي شاخه فرهنگ در کشور بودم، ديدن و بارها ديدن اين فيلم را براي مسوولان الزامي مي کردم؛ مثلاً هفته يي يک بار.»
ابن سينا خوب سرود که «کفر جو مني گزاف و آسان نبïوîد».
amirpouria@gmail.com