سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: گفتارها
چرا امريکا قدرتي غيرقابل چشم پوشي است؟
محمدجواد ظريف


سياست هاي بين المللي در دوره معاصر با تاثيرپذيري از شکاف به وجود آمده ميان ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان، حتي کشورهاي اروپايي، در حال شکل گيري است. اين اختلاف در درجه اول مولود ناتواني امريکا - به رغم برخورداري از توان نظامي بالا - در دستيابي به اهداف مورد نظرش به طور يکجانبه است. اين روند به رغم همدردي تمامي کشورهاي جهان با مردم امريکا به خاطر وقوع حادثه يازده سپتامبر و آن حمله تروريستي وحشيانه همچنان ادامه دارد. نتايج نظرسنجي هايي که اخيراً انجام شده نشان مي دهند که اکثريت اروپايي ها به طور گسترده يي منتقد سياست هاي امريکا هستند و خواهان آنند تا کشورهاي اروپايي در نوع و حجم همکاري هايشان با امريکا تجديدنظر کنند. در خلال ماه هاي ژوئن و جولاي سال 2002 متحدان اروپايي ايالات متحده امريکا با شدت زياد با سياست هاي امريکا در شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص دادگاه بين المللي جنايتکاران جنگي مخالفت کردند. جک استراو وزير امور خارجه انگليس اظهارات جرج بوش مبني بر محور شرارت خواندن کشورهاي عراق، کره شمالي و ايران را رد کرده و از اين اظهارات به عنوان ترفندهايي براي مبارزات انتخاباتي در داخل امريکا ياد کرد. در عين حال شکاف ميان رويکرد امريکا و اتحاديه اروپا در خصوص مساله فلسطين که کماکان در جريان است، بيشتر مي شود. ريشه هاي اين شکاف در گرايش به قسمتي از يک گفتمان مسلط و غالب در درون دولت امريکا برمي گردد که تک روي را موجب مي شود. لذا در اين شرايط رهبري با يکجانبه گرايي اشتباه گرفته مي شود. ايالات متحده امريکا به اين سمت و سو گرايش پيدا کرده است که نگراني ها و دغدغه هاي ديگر کشورهاي جهان را ناديده بگيرد و معيارهايي اعم از درست يا غلط بودن را وضع کند که تنها در راستاي منافع خود باشند. اولين مثال از اين مدعا رد معاهده يي است که بر مبناي آن مکانيسمي از تحقيق چندجانبه در خصوص سلاح هاي کشتار جمعي تعيين مي شود و دنبال کردن راه حل هاي نظامي بر مبناي يافته هاي خود است. در حالي که ايالات متحده بسيار بيشتر از هر کشور ديگري موجب آلودگي محيط مي شود، از همکاري با کشورهاي ديگر در خصوص کاهش آلودگي هاي زيست محيطي امتناع مي کند. واشنگتن همچنين قوانين ايالات متحده را فراتر از سرزمين خود به اجرا در مي آورد و تحريم هايي عليه کشورهايي که با امريکا رويارويي ندارند اعمال مي کند. امريکا همچنين سياست هاي اقتصادي و اجتماعي خود را به ديگر کشورها تحميل مي کند و واشنگتن در حالي که تجارت امريکا را با يارانه حمايت مي کند اما موانع بلند تجاري براي کالاهاي وارداتي وضع مي کند. واشنگتن همچنين در شرايط بحراني سياست تبعيض را در پيش گرفته و با تهديد و ارعاب ديگر کشورها را به پذيرش و اجراي سياست هاي مورد نظرش وادار مي کند. دولت بوش در مدت زمان کمتر از يک ماه متکبرانه از چهار کنوانسيون مهم جهاني خارج شد. اين معاهدات و کنوانسيون ها عبارتند از معاهده ضد موشک هاي بالستيک پيمان کيوتو در خصوص گرم شدن کره زمين. چنين اقداماتي از سوي واشنگتن موجب آسيب رساندن به نظام بين الملل و وارد آمدن ضربه به منافع هر کشوري که پايبند به قانون است، شد. اين راه و روش از سوي دولت بوش با جدا کردن واشنگتن از جريان اصلي جهاني پي گرفته شد. اين رويکرد موجب شد سياست خارجي امريکا تقريباً از تمامي جهات دچار آسيب شود و خطرات اساسي براي نظام بين الملل به وجود آيد. با در نظر گرفتن جايگاه منحصر به فرد ايالات متحده امريکا در جهان به نظر مي رسد ادامه اين روند متضمن مواجهه جامعه جهاني با مشکلات خواهد بود. اين سياست امريکا موجب شده اختلافات در خصوص چگونگي فراهم کردن برخي نيازهاي عمومي نظير امنيت، صلح، محيط زيست، بهداشت، تجارت و مساعدت شدت بگيرد. به معناي گسترده تر اين گونه به نظر مي رسد که ايالات متحده امريکا و ديگر کشورهاي جهان در خصوص اين مسائل در دو سوي مخالف ايستاده اند. اگر اين اختلاف ها مورد بررسي قرار نگيرد ممکن است عميق تر شده و آنگاه به شدت بر امنيت بين المللي تاثير منفي بگذارد.

واکنش به هژموني

روندي که در بالا در خصوص سياست امريکا عنوان شد مغاير با نظام جاري بين الملل است بنابراين حتي اگر مظان توزيع قدرت جهاني را که اخيراً مرسوم شده لحاظ کنيم چنين روندي در سياست هاي امريکا ادامه دار نخواهد بود. نگاهي گذرا به جهان نمودار مي سازد که ايالات متحده امريکا به رغم برخورداري از قدرت بسيار به تنهايي فاقد توانايي هاي لازم براي تحقق منافع و خواسته هاي خود در بحران ها و مسائل اساسي در صحنه بين المللي است. چندين شاهد مثال پس از جنگ سرد حاکي از آن است که براي اينکه ايالات متحده امريکا بتواند به طور موثر از پس هر يک از مسائل مهم بين المللي برآيد حداقل به همکاري با يک يا چند قدرت منطقه يي يا جهاني نياز دارد.

در چنين نظامي که جهان از آن برخوردار است خيلي طبيعي است اگر ديگر قدرت هاي بزرگ به صف ايستادگي و مقاومت در برابر سلطه يک قدرت بزرگ تر بپيوندند. در طول تاريخ، قانون سياسي قديمي حاکم بر جهان اينچنين بوده است که اين قدرت بزرگ قدرت ديگري را در برابر خود ايجاد مي کند. چنين بالانسي در عرصه نظامي، حداقل براي آينده يي قابل پيش بيني، ممکن است امکاني واقع گرايانه نباشد اما امروز ايستادگي در برابر تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا پيشتر در بسياري از عرصه ها به وقوع پيوسته است. با توجه به اينکه مفهوم امنيت دچار تغييرات بنيادي شده و مولفه هاي نظامي اهميتي چند باره يافته اند، هدف شکل گيري ائتلافي عليه هژموني نه تنها شکست قدرت برتر و مسلط خواهد شد بلکه مقابله با نفوذ و تاثير ايالات متحده امريکا در جهان نيز هدف ديگري براي اين ائتلاف محسوب مي شود. در دنياي جهاني شدن، چنين تغييراتي مي تواند هزينه هاي بسياري داشته باشد و روند معادلات جهاني را براي مدت زمان طولاني فلج کند. به ديگر سخن ممکن است در حال حاضر رقيب هژمونيک ديگري در عرصه نظامي براي امريکا وجود نداشته باشد اما شکي نيست که ايستادگي در برابر رفتارهاي هژمونيک در حال افزايش است و چه بسا آن قدرت هاي بزرگ در حال شکل دهي ائتلافي تعادلي باشند. ادامه روند فعلي در ارتباطات ميان کشورهاي بزرگ و قدرت هاي منطقه يي با ايالات متحده امريکا نبايد ناديده انگاشته شود.

اگر ديگر قدرت ها متقاعد شوند که ايالات متحده امريکا در حال به کارگيري روشي يکجانبه و غيرقابل تحمل در معادلات جهاني است، مسلماً روابط شان با امريکا دچار تغييراتي خواهد شد. هرچه نفوذ اين هژموني بيشتر باشد مشوق ها براي قدرت هاي بزرگ جهت تشکيل ائتلافي براي مقابله با اين هژموني چه از طريق سياسي و چه با استفاده از روش هاي رواني بيشتر خواهد بود. البته مقابله از طريق نظامي را در نظر نگيريم. اين حقيقت که برخي از صاحب نظران نزديک به دولت بوش فرياد تغيير رژيم را سر مي دهند، نشان دهنده اين حقيقت است که برخي در ايالات متحده امريکا مشتاقند امريکا از قدرت نظامي اش استفاده کند. تمايلات هژمونيک ايالات متحده امريکا در تضاد با واقعيت هاي جهاني شدن قرار دارد. اين تمايلات امريکا همچنين در تضاد با مفهوم استقلال در جهان امروز قرار داشته و مفهوم جريان آزاد اطلاعات، مرزهاي باز و تجارت و سرمايه گذاري يکپارچه را به چالش مي کشد. تمايلات هژمونيک امريکا همچنين آسيب پذيري ما را نيز در برابر تهديد هايي چون تروريسم، سلاح هاي کشتار جمعي و شيوع بيماري ها افزايش مي دهد. تهديدهايي که مقابله با آنها نيازمند همکاري هاي نزديک ميان تمامي اعضاي جامعه جهاني چه نهاد هاي دولتي چه نهادهاي غيردولتي است.

بسياري از کنش ها ميان نهاد هاي دولتي و غيردولتي در درون و بيرون مرزهاي ملي نشان دهنده اين واقعيت است که نوعي جامعه مدني جهاني در حال شکل گيري است. چنين نظامي مسلماً لزوم برقراري مسووليت پذيري بيشتر در عرصه جهاني را طلب مي کند. بنابراين مسائل داخلي نبايد در مرکزيت توجه اختصاصي يک دولت ملي مسوول قرار گيرد. شکل گيري افکار عمومي جهان توسط تکنولوژي ارتباطات و گردش گسترده تر اطلاعات بر ارتباط و بستگي ميان مسائل داخلي و خارجي که بر دوش هر دولتي قرار دارد، مي افزايد. امروزه افکار عمومي بيشتر و بيشتر بر روند تصميم گيري در خصوص مسائل داخلي تاثير گذار است. و اين مساله يي است که دولت امريکا تمايل به ناديده گرفتن اش دارد. طرح جديدي که از سوي وزارت خارجه امريکا براي اطلاع رساني بهتر به جامعه جهاني در خصوص سياست هاي امريکا ارائه شده اگرچه کمي دير ارائه شد اما خود به رسميت شناختن نياز براي مسووليت پذيري در عرصه جهاني است. با اين حال تحليل دقيق تحولات جهاني نشان مي دهد خشم و تنفر از سياست هاي امريکا در سراسر جهان تنها ناشي از فقدان اطلاعات يا درک ناصحيح از سياست هاي امريکا نيست، بلکه نشان دهنده درک و فهم جدي مردمي است که چه در داخل امريکا و چه در خارج امريکا کاملاً از افزايش تمايلات يکجانبه گرايانه دولت بوش آگاه هستند.

برخي تحليلگران در امريکا سعي کرده اند تا با يکجانبه گرايي دولت امريکا با استناد به ارزش هاي امريکايي در خصوص آزادي، دموکراسي و بازار آزاد به مخالفت برخيزند. البته هيچ چيزي نمي تواند از واقعيت حاکم بر جهان فراتر رود. برعکس اين تمايلات ايالات متحده امريکا است که ديگران را از برخورداري از ارزش هايي که در سراسر جهان محترم است تنها به خاطر تحقق منافع هژمونيک خود محروم مي کند و اين مساله خشم و نفرت از امريکا را افزايش مي دهد.

سياست هاي امريکا در تحقق هژموني خود همچنين در مغايرت با افکار عمومي امريکا قرار دارد. در نظرسنجي هاي گوناگوني که انجام شده اکثريت قريب به اتفاق مردم امريکا مي گويند از ديدگاه آنها هيچ لزومي براي تلاش و صرف پول براي برقراري هژموني امريکايي وجود ندارد، چراکه اين هژموني تاثير کم يا هيچ تاثيري بر زندگي آنها ندارد.

خطر حال حاضر

الگوي جديد در سياست خارجي دولت امريکا از سوي محافظه کاران امريکايي ترسيم شده است که در طول 30 سال گذشته روند رو به افزايشي داشته است. اين روش محافظه کاري موجب تحقير نظام بين المللي مبتني بر حاکميت قانون شده و به طور سيستماتيک در لحاظ کردن منافع ديگر کشورهاي جهان کوتاهي مي کند. به نظر مي رسد که دولت فعلي امريکا همزمان سياست مداخله و منزوي ساختن را در دستور کار خود قرار داده است. دولت بوش براي افزايش همسويي امريکا در حالي که معيارهاي جهاني و رفتارهاي معمول را رد مي کند و در هرگونه همکاري هدفمند و معنادار بين المللي خلل وارد مي کند در امور ديگر کشورها دخالت مي کند. سياست خارجي امريکا مانند بسياري ديگر از قدرت هاي بزرگ به طور عمده يي از تحولات داخلي تاثير مي پذيرد. با اين حال برخلاف بسياري از دولت ها، دولت بوش از نيروهاي سياسي با انگيزه هاي ايدئولوژيک تاثير مي پذيرد. نتيجه آخرين انتخابات رياست جمهوري امريکا اين گروه مداخله جو محافظه کار را قادر ساخت تا دستورالعمل خود را تا حدودي به پيش برده و سياست خارجي امريکا را با توجه به تعدادي از مسائل حساس از جمله سرنوشت خاورميانه بنيانگذاري کنند.

در کتابي به نام «پيش به سوي سياست خارجي نئوريگاني» مجموعه يي از مقالات آنها در خصوص تحولات خارجي به چاپ رسيده است. گروهي از متفکران عرصه سياست خارجي که حامي اسرائيل هستند امروز در دولت بوش خواستار سياست خارجي «مبتني بر هژموني جهاني خيرانديش» به عنوان راهي براي افزايش منافع و پيشرفت اصول امريکا در جهان هستند. رابرت کيگان و ويليام کريستول در کتاب خود به نام «خطرهاي حال حاضر» به اين بحث مي پردازند که صلح بين المللي به هژموني امريکا و رهبري قدرتمند امريکا در جهان بستگي دارد.آنها دولت امريکا را به خاطر ناتواني اش در درک جنگ خليج فارس در راستاي به دست آوردن نتيجه مناسب مورد انتقاد قرار داده و معتقدند که نتيجه جنگ خليج مي بايست موجب حذف صدام حسين مي شد. آنها اين مدعا را اين گونه توضيح مي دهند که نجات و حيات ديکتاتورهاي خطرناک شکستي بزرگ براي سياست خارجي امريکا محسوب مي شود. نويسندگان اين کتاب همچنين دولت پيشين امريکا را به خاطر تلاش براي تعامل با دولت هاي بدذات به جاي تلاش براي مقابله با چالش هاي اخلاقي و استراتژيکي که از سوي آنها ايجاد مي شود مورد سرزنش قرار مي دهند. يکي از چالش هايي که در اين کتاب از آن ياد مي شود توانايي براي تهاجم به قاره امريکا با سلاح هسته يي است.

اين دو نويسنده همچنين در بخش ديگري از کتاب با ريشخند مفهوم صلح به توبيخ دولت بيل کلينتون مي پردازند که چرا بودجه نظامي امريکا را از نقطه نظر توليد ناخالص ملي کاهش داد. آنها همچنين بودجه دولت فعلي امريکا با بودجه نظامي امريکا در زمان کلينتون مقايسه مي کنند. در نهايت آنچه مهم است اينکه آنها صراحتاً عنوان مي کنند که سياست خارجي امريکا بايد مبتني بر هژموني امريکا بوده و ترکيبي از اصول به همراه منافع مادي باشد. اين بحث کيگان و کريستول معياري از يک ابرقدرت جهاني است که قصد دارد فضايي بين المللي را براساس منافع خود شکل دهد.

نويسندگان اين کتاب به مطرح کردن اين مدعا که تهديدها از ذات رژيم هايي چون کره شمالي و عراق برمي آيد سعي مي کنند تا طرحي به عنوان استراتژي ايالات متحده پيشنهاد کنند که شامل تغيير رژيم به عنوان يک ابزار اساسي است. نويسندگان کتاب همچنين مطرح مي کنند که اثرگذار ترين شيوه منع تکثير سلاح هاي کشتار جمعي سرنگوني رژيم هاي داراي اين سلاح ها است. نويسندگان چنين ايده ها و پيشنهاداتي امروز يا بخشي از دولت بوش را تشکيل مي دهند يا با فعاليت در حاشيه تاثير بسياري بر عملکرد دولت بوش دارند. اتفاق تراژيکي که در يازده سپتامبر سال 2001 افتاد نيز موجب شد دستاويزي قابل قبول براي اين افراد ايجاد شود تا بر سياست هاي ملي امريکا تاثير گذاشته و طرح هاي خود را اجرايي کنند؛ طرح هايي که کمترين ارتباطي با مدعاي مطرح شده از سوي آنان که همان جنگ با تروريسم است، ندارد.

سوءاستفاده از حادثه يازده سپتامبر

شايع شدن نگاه غالب اين گونه يي در واشنگتن موجب تاثيرگذاري بر بسياري از موضوعات در عرصه بين المللي شده است. حمله تروريستي فجيع در يازده سپتامبر 2001 ناتواني هر کشوري، به علاوه ايالات متحده امريکا را براي هژمون بودن در فضايي جهاني که چالش ها و تهديد هاي بسياري در آن وجود دارد به برخي ثابت کرد. عمليات هاي تروريستي در نيويورک و واشنگتن دي سي ثابت کرد حتي قدرتمند ترين و موفق ترين کشورها نيز در مقابل آسيب هاي معمولي از سوي هر کدام از بازيگران ديگر عرصه نظير تروريسم، مواد مخدر و سلاح هاي کشتار جمعي ايمن نيستند. تراژدي يازده سپتامبر همچنين نشان دهنده افزايش احساسات ضدامريکايي بود. اين دو عامل در آميخته با هم مي توانست اين مفهوم را که بايد دوستان بيشتري داشت و دشمنان کمتر، اثبات کند.

اما ايالات متحده امريکا همچنان بر اقدامات نظامي يکجانبه و استفاده از ابزارهاي قهري ادامه مي دهد. از آنجايي که هيچ توجيهي براي استفاده از ابزار تروريسم و خشونت عليه غيرنظاميان بي گناه پذيرفتني نيست، ضروري به نظر مي رسد از ريشه هاي اصلي سوءاستفاده از اين ابزار به منظور منحرف کردن اقدامات بشري درک صحيحي به دست آيد. پس از حادثه يازده سپتامبر بسياري از صاحبنظران در جامعه جهاني اميدوار بودند بازبيني هوشيارانه سياست هاي امريکا جايگزين واکنش بي درنگ، احساسي و غيرقابل درک مقامات اين کشور شود. براي مثال همچنان که نگارنده پيشتر در مجمع عمومي سازمان ملل متحد در تاريخ دوم اکتبر سال 2001 عرض کردم، احساس و عصبانيت تنها خصيصه هايي بشري هستند اما ما نيازمند عکس العملي اجماعي و خردمندانه هستيم تا پاسخي منطقي و از سر دورانديشي به اين حادثه بدهيم؛ پاسخي که نه تنها به اين جنايت وحشتناک معطوف باشد بلکه تروريسم را نيز به طور کلي مورد توجه قرار دهد. اما آنچه که بسيار مهم تر است اين است که بايد ريشه هاي اين بي عدالتي که مي تواند توسط مشتي عوام فريب دستمايه اقدام عليه افراد بي گناه شود، مورد بررسي قرار گيرد. تروريسم به عنوان يک تهديد جهاني نيازمند پاسخي جهاني است که مبناي آن بايد شمول، انصاف و مشروعيت بين المللي باشد. وقتي تراژدي يازده سپتامبر توسط دشمني کورچشم حادث مي شود، پاسخ به آن نمي تواند در چارچوبي تبعيض آميز که جان بسياري از غيرنظاميان بي گناه را در خطر قرار مي دهد بگنجد. بايد به تروريست ها اجازه داد تا دستور کار ما را تعيين کنند يا پاسخي را به ما ديکته کنند.

متاسفانه از تراژدي يازده سپتامبر براي پيشرفت چشم انداز هژمونيک قديمي و منسوخ ايالات متحده امريکا که مدت ها پيش از وقوع حادثه يازده سپتامبر ايجاد شده بود، استفاده شد. اين اقدام امريکا موجب شد خستگي و خمودي جهان و نفرت جهان از سياست هاي امريکا تشديد شود؛ سياست هايي که ممکن است دليل اصلي وقوع چنين تراژدي هايي باشند. مواضع تهاجمي براي همکاري در سطح بين المللي مورد نياز است. اين تنها راهي است که موجب مي شود فضاي بين المللي تبديل به محيطي نامناسب براي ايدئولوژي تروريسم شود.

در خاورميانه دولت بوش خود را همطراز سياست هاي زمان جنگ و اظهارات نخست وزير اسرائيل آريل شارون قرار داد. اتحادي که تا پيش از اين کمتر در سياست هاي امريکا در خاورميانه سابقه داشت. با توجه به اين مساله سخنراني جرج بوش در خصوص سياست هاي امريکا در تاريخ 24 ژوئن سال 2002 ميلادي را مي توان عنوان نقطه عطفي در سياست هاي يکرويه يي که امريکا پيشتر در خاورميانه به اجرا گذاشته بود به حساب آورد. دولت بوش در سال 2003 در حالي که چشمان خود را به انتخابات رياست جمهوري آينده دوخته بود آشکارا از منافع اسرائيل دفاع کرد. به طرز تحيربرانگيزي پس از سخنان بوش اسرائيل از پذيرفتن تمامي خواسته هايي که توسط بوش در تاريخ 4 آوريل سال 2002 مطرح شده بود، سر باز زد. بعدها آريل شارون اما توسط بوش با استقبال مواجه شد و او را مرد صلح ناميد. شارون همان کسي است که با تمامي طرح هاي صلح مخالفت کرده و براي دهه ها در خط مقدم خشونت اسرائيل عليه فلسطينيان بوده است.

دولت امريکا در رويه اشتباه مساله فلسطين قرار گرفته و اعتراضات بين المللي و سياست هاي خشونت آميز اسرائيل و سرکوب حقوق ملي فلسطينيان توسط اسرائيل را ناديده مي گيرد. ايالات متحده هر زمان که سازمان ملل تلاش کرد قطعنامه هايي را که حاوي درخواست هايي کم و حداقلي از اسرائيل است به تصويب برساند، آنها را وتو کرده است.

اگرچه دولت بوش با طرح دولت فلسطيني - که پيش شرط برقراري صلح و ثبات در خاورميانه است - موافقت کرده است اما در عين حال از طرح شارون براي ممانعت از عادي سازي اين روند حمايت کرده است.

سخناني نظير سخنان دونالد رامسفلد وزير دفاع امريکا آنجا که وجود کشوري به نام به اصطلاح سرزمين هاي اشغالي را رد مي کند يا نوعي از سرزمين فلسطيني که در نقطه يي برپا مي شود را رد مي کند در تضاد با سخنان بوش قرار دارد و اين مساله نشانگر اين واقعيت است که ترديد هاي اساسي درباره برپايي دو کشور در فلسطين وجود دارد و اين طرح ها تنها حيله و نيرنگ است. با درک اين مساله که دولت بوش نمي تواند براساس ارزش هاي اخلاقي سياست اسرائيل در اشغال را رد کند، لابي هاي اسرائيلي در امريکا تمام تلاش خود را براي تاثيرگذاري بر سياستمداران امريکا به منظور جلب حمايت شان براي اشغال فلسطين به کار گرفتند و به اين صورت ايالات متحده امريکا تبديل به کشوري در جامعه بين الملل شد که به خاطر حمايت از سياست هاي خشن اسرائيل مورد خشم و تنفر است.

------------------------------------------

* عضو هيات علمي دانشکده روابط بين الملل و نماينده سابق ايران در سازمان ملل متحد

توضيح؛ اين مقاله ناظر به وضعيت ايالات متحده، پيش از حمله به عراق است
يادي از مرحوم سيدجعفر شهيدي
نقادي روشمند
رسول جعفريان

سال 86 خصومتي سرسختانه با سيدجعفر شهيدي داشت. او پس از آنکه در اين سال مدت ها درگير بيماري بود در نهايت در يکي از روزهاي سرد امسال خيل محققان، مورخان و اديبان را ترک کرد. به ياد شهيدي بود که سوالاتي را درباره آثار و شخصيتش طرح کرديم و از رسول جعفريان خواستيم پاسخ مکتوب آنها را برايمان ارسال کند. آثار و شخصيت جعفريان از محققان حوزه و دانشگاه در حوزه تاريخ اسلام است که پس از تحصيل در مدرسه خان و مدرسه رسالت در قم و شاگردي اساتيدي همچون جوادي آملي، ممدوحي، جبل عاملي و مصباح يزدي به تهران آمد و آثار پژوهشي خود را در زمينه تاليف، تصحيح و ترجمه درباره تاريخ اسلام و تشيع پي گرفت. جعفريان مدرس تاريخ در دانشگاه تهران است.

-1 جنابعالي در يادداشتي پس از فوت سيدجعفر شهيدي روش ايشان را انکاري و ترديدزا توصيف کرديد، در حالي که مرحوم شهيدي، در مواردي اعتقاد داشتند تاريخي که با اعتقادات ما نمي خواند، ارزشي ندارد. (مثلاً در باره تاريخ طبري معتقد بودند «پدر ما را در آورده است» و مواردي از اين دست) اين دو توصيف، ناقض يکديگر محسوب نمي شوند؟

2-طبق اظهارات شما، روش نقد مرحوم شهيدي، شبيه طه حسين است. رو آوردن مرحوم شهيدي به آثار طه حسين (يا بنت الشاطًي)، از روي انتخاب بود يا اتفاق، چرا که برخي منتقدان آثار طه حسين را متوسط (يا ضعيف) شمرده و استقبال انديشمندان ايراني از وي را ناشي از فضاي آن روزها دانسته اند. اساساً ترجمه آثار طه حسين چه تاثيري در نوع تفکرات ايشان داشت؟

3-جنابعالي زندگي ايشان را به سه دوره تقسيم کرديد؛ 1- شهيدي دوران دهه بيست، 2- بعد از سال 32 و3- بعد از انقلاب. در ادامه شهيدي دوران اول و سوم را انقلابي معرفي کرده و به ذکر برخي شواهد در اين زمينه پرداخته ايد. در مقابل برخي مرحوم شهيدي را صرفاً يک چهره آکادميک (و به تعبيري ناخوشايند، خنثي) دانسته، که بعد از انقلاب نيز در هيچ فعاليت سياسي قابل توجهي شرکت نکرد. اين عده نيز به کناره گيري ايشان از مجلس خبرگان قانون اساسي يا دوري از سياست به رغم اصرار برخي از گروه هاي سياسي (مثلاً اصلاح طلبان) اشاره مي کنند.

4-در بخشي از نوشته تان اشاره کرديد، که با روش نقادي مرحوم شهيدي موافقيد اما با برخي از نتايج اين روش، خير. جهت فهم بيشتر، مثالي از اين اتفاق، ذکر مي فرماييد؟ (يا چرا کتاب «جنايات تاريخ» را در ضمن تاييد، مناسب براي تدريس در دانشگاه نمي دانيد؟)

5-شاخصه هاي متدولوژي مرحوم شهيدي درباره تاريخ اسلام چيست؟ تفاوت وي با ساير مورخان از حيث نگارش است يا دسترسي به منابع يا نگاه متفاوت و يا ساير عوامل؟

6-اساساً وضعيت تاريخ اسلام پژوهي را در چند سال اخير (و پس از تلاش هاي استاد شهيدي) چگونه ارزيابي مي کنيد؟ آيا اين رشته به عنوان يک معرفت علمي در دانشگاه يا حوزه، جايگاهي يافته است يا کماکان از فقر منابع، ضعف پژوهش و نبود يک متدولوژي مشخص و... رنج مي برد؟ مثال هاي موفق و ارزشمندي در اين زمينه وجود دارد؟

---

پاسخ اول؛ با توجه به مذاکرات قبلي، پاسخ ها در خصوص آثار و شخصيت مرحوم سيد جعفر شهيدي تقديم مي شود؛

مقصود من اين است که وي در بررسي نقل هاي تاريخي شک مي کند. اين ترديد و شک کردن مطابق روال تاريخ نويسي ما ايراني ها در گذشته نيست. اينکه اين روش خوب است يا نه مهم نيست، مهم آن است که ايشان در نقل هاي تاريخي ايجاد ترديد کرده و پس از آن اگر به موضوع اصلي کار وي مربوط باشد به بررسي مي نشيند. در اين زمينه آقاي سيدجعفر مرتضي هم که از ديگر محققان تاريخ اسلام در دهه هاي اخير هستند با ايشان مشترکند، البته مباني ترديد و شک اينها و نيز باورهاي تاريخي شان تا اندازه يي با هم تفاوت دارد. من معتقدم روش هاي ترديدي ايشان بيشتر نشأت گرفته از طه حسين است و هم مرد شکاکي بود. مي دانيد نخستين کسي که درباره عبدالله بن سبا ترديد کرد و آن را ساختگي خواند، طه حسين بود. تقريباً همان زمان آقاي عسکري هم تحقيقي در اين زمينه کرد. طه حسين در بسياري از مسائل ترديد مي کرد که اين البته براي ما خوب است.

پاسخ دوم؛ آن زمان به تدريج آثار نويسندگان مصري به خصوص در بخش تاريخي به فارسي درمي آمد. طه حسين شهرت زيادي داشت. بنت الشاطي و عقاد هم از آن جمله بودند. اين آثار که به فارسي در مي آمد به اين دليل بود که مشابه نداشت، اما علاوه بر آن يک روحيه نقادي و آزاديخواهي و بي تعصبي هم در آنها بود. اين براي ايرانيان شيعه مذهب جالب بود، چون برخي از مطالب آنها کمکي براي نظريات شيعه درباره برخي از مسائل تاريخي بود. يکي از آخرين نمونه ها کتاب عبدالفتاح عبدالمقصود بود که آيت الله طالقاني و محمدمهدي جعفري آن را به فارسي ترجمه کردند اما طه حسين علاوه بر اينها يک محقق هم بود و شهرتي جهاني داشت. اين تاثير همان طور که گفتم به لحاظ روشي، روي نقادي هاي آقاي شهيدي تاثير داشت. من البته با برخي از نتيجه گيري هاي ايشان موافق نيستم اما روحيه نقادي ايشان در تاريخ نويسي اسلامي جالب بود. البته آقاي شهيدي تحت تاثير ديگر نويسندگان مصري هم بود. آن زمان نوشته هاي مصري ها به لحاظ تفکر اخواني و انقلابي هم پرمايه بود و آقاي شهيدي هم در دهه بيست به آن افکار علاقه مند بود. مصري ها نقاد امويان و حتي خليفه سوم بودند و به اين نقادي ها با نگاه اصلاحي مي نگريستند و اين براي آقاي شهيدي و ديگران مطلوب بود.

پاسخ سوم؛ به نظرم تقسيم من بر اساس نوشته هاي ايشان امري مطابق واقع است علاوه بر اينکه شواهد ديگري هم دارد. نوشته هاي دهه بيست ايشان، همان طور که گفتم انقلابي- ديني است. ايشان سخت متاثر از پدر زن خود مرحوم سيد غلامرضا سعيدي است که انسان بسيار شايسته يي بود و تا آخر عمر هم به نهضت هاي اسلامي پاکستان و الجزاير و کشمير علاقه مند بود؛ انساني که به انديشه احترام مي گذاشت و تمام عمرش را به نوشتن صرف کرد. مرحوم سعيدي هم راه دهه بيست را ادامه داد. اما دوره دوم زندگي آقاي شهيدي يک دوره کاملاً آکادميک است. نوشته ها و تصحيحات ايشان بر آن دلالت دارد. معناي اين حرف اين نيست که ايشان خداي ناکرده از تدين فاصله گرفته است، ايشان همان زمان هم انسان بسيار متعبدي بود و اطرافيان ايشان هم مي دانستند که اهل ريا نيست. نماز اول وقت يکي از ويژگي هاي هميشگي آقاي شهيدي بود، اما ديگر آن خط نوشته هاي دهه20 را ادامه نداد. سومين دوره زندگي ايشان در انقلاب است. فرزند ايشان طلبه مي شود و بعد هم به شهادت مي رسد. ايشان در اين زمان موقعيت اجتماعي چنداني نداشت که بخواهد در مجلس خبرگان شرکت کند، مثل آقاي گرجي. اينها سابقه يي در دوره قبل نداشتند و اهل نوشتن آثار فکري- اجتماعي هم نبودند، اما آقاي شهيدي تا سال هاي اخير که توانايي داشت در سمينارها، کنفرانس هاي داخلي و خارجي شرکت مي کرد. چند سال ميهمان شخصي بعثه مقام معظم رهبري در حج بود و بدون اينکه موظف به کاري باشد در آنجا حضور داشت. به نظرم آن حرف هايي که آن آقا در باره رابطه ايشان با روحانيت مطرح کرده درست نيست بلکه کذب است. البته يک مطلبي از قول آقاي مطهري يکي از دوستان نقل مي کرد که ايشان فرموده بود زبان آقاي شهيدي تند است، اما قلبش مطمئن به ايمان است. لحن آقاي شهيدي مخصوصاً برخي از شوخي هاي ايشان قدري تند مي نمود. به علاوه انسان هرچيزي که در يک محفل خصوصي مي گويد معنايش اين نيست که آن را مبناي تمام افکارش قرار مي دهد. اين مطلب در باره بسياري از افراد صادق است. معروف است که از کسي پرسيدند؛ حرف هاي ضد انقلابي چيست؟ گفت؛ همان ها که انقلابي ها در محافل خصوصي مطرح مي کنند، اخيراً ديدم يک کسي که قلبش مريض است جز اينکه زبانش هم مريض است، اين قبيل نکات را براي آقاي شهيدي نوشته است. به هر حال، در دوره يي که انقلاب اسلامي پيروز شد، آقاي شهيدي زنده شد. انقلاب در خدمت آقاي شهيدي بود تا کارهايي که شايد قبل از آن هم در ذهن داشت، بنويسد و بتواند در برنامه هاي سيما به تفصيل مطرح کند و آثارش توزيع و منتشر شود و ده ها جايزه را نصيب خود کند که البته او با بزرگواري غالب آنها را در اختيار محرومان قرار مي داد.

پاسخ چهارم؛ خب در باره برخي از ديدگاه ها و نقدهاي ايشان اشکالاتي وجود دارد و نه بنده بلکه برخي ديگر هم به آنها پاسخ داده اند. مثلاً مطالبي که درباره سن حضرت زهرا(س) آورده است يا مطلبي که در باره اشعار فرزندش درباره امام سجاد(ع) مطرح کرده است يا براي نمونه نکته يي که درباره مادر امام سجاد(ع) يعني شهربانو نوشته است، اما درباره کتاب جنايات تاريخ بايد عرض کنم که آن اثر ديگر کهنه شده است هم به لحاظ نثر و هم به لحاظ محتوا. حتي درباره تاريخ تحليلي اسلام ايشان هم ترديدهايي وجود دارد که به درد تدريس مي خورد يا نه. اين اثري علمي است اما مطابق با شاخصه هايي که براي درس تاريخ اسلام عمومي در نظر گرفته شده نيست. اثر ياد شده، قطعاً در تاريخ نگاشته هاي تاريخ اسلامي بعد از انقلاب جايگاه خاص خود را دارد و معناي اين حرف اين نيست که از ارزش آن بکاهيم هرچند همان هم نقطه نظراتي دارد که قابل نقد است.

سوال پنجم؛ دکتر شهيدي به رغم آنکه رشته اش تاريخ نبود، اما از جواني با تاريخ اسلام محشور بود و همان طور که عرض کردم هم به دليل آشنايي با آثار عرب هاي مصري و هم بعدها به دليل آنکه يک پژوهشگر در عرصه تاريخ و ادب بود، کارهاي تاريخي اش مستند و متکي به مآخذ و منابع و به لحاظ نقادي روشمند بود. نوشته هاي ايشان با توجه به امکانات کتاب هايي که در آن زمان در اختيار بود، کمبودي به لحاظ منابع ندارد. شايد تفاوتي با روش هاي سنتي نگارش در زمينه مباحث تاريخ اسلام در حوزه ها که بيشتر از ديد امامت بود، داشته باشد. ايشان بيشتر تاريخي مي ديد تا کلامي و از اين حيث قدري متفاوت با آنها بود، اما در کل آثار ايشان تنها در حوزه تاريخ نگاري شيعي قابل بررسي است در عين حال که نقادي تاريخي هم در سطح يک محقق و نويسنده کلاسيک در آنها رعايت شده است.

پاسخ ششم؛ به نظرم مثل ساير زمينه ها پيشرفت داشته است، اما اينکه اين پيشرفت مطلوب است يا نه، بايد تحقيقي در همين زمينه صورت گيرد. کارهاي زيادي انجام شد و به خاطر انقلاب، به تاريخ اسلام عنايت بيشتري شد. بسياري از پايان نامه ها به اين سمت سوق داده شد و برخي از آنها نيز منتشر شد. محققاني هم در حوزه و دانشگاه مشغول شدند، اما اينکه عرض کنم يک جهش انجام شده شايد محل تأمل باشد. روش ها هنوز تکراري و کهنه است و تصور بر اين است که اگر کسي چند ارجاع بدهد يک اثر پژوهشي ارائه داده است. شما شاهديد گاه کساني موسسات تاريخ اسلامي درست مي کنند که اساساً نه تحصيلات تاريخي دارند و نه با کارهاي پژوهشي به جد آشنا هستند. البته از ديد تاريخ نويسي سنتي- حوزوي مي توانم عرض کنم که قدري اوضاع بهتر است. دليل آن هم اين است که از گذشته روشي وجود داشته و توسعه يافته است، اما در دانشگاه از گذشته در حوزه تاريخ اسلام روش جدي در کار نبوده و بعداً هم يک صاحب مکتبي که بتواند اصول استواري را مستقر کند پديد نيامده است. البته اين به معناي آن نيست که کاري انجام نگرفته است. در کنار آنها کارهاي بازاري که الي ماشاء الله است.
همزيستي اتحاد و افتراق
سيدعليرضا حسيني بهشتي*

پيامد رشد روزافزون مباحثات علمي در زمينه چندفرهنگي گرايي، هويت فرهنگي و خودگرداني فرهنگي در سه دهه گذشته، مفهوم کشور- ملت و حوزه دولت ملي دستخوش تحولات بسياري شده است که در کنار موج گسترده جهاني سازي، بازنگري در کارکردهاي سنتي دولت هاي ملي را امري ضروري ساخته است. تفسيرهاي گوناگوني که درباره هويت ملي و هويت فرهنگي ارائه شده، لزوم به رسميت شناختن تفاوت هاي فرهنگي و حقوق جوامع فرهنگي که در درون مرزهاي يک کشور زندگي مي کنند و تغيير ماهوي مفاهيمي همچون امنيت و منافع ملي، انديشمندان حوزه سياست را واداشته که به فکر جايگزين ساختن مفهوم سنتي وحدت و يکپارچگي ملي با مفهومي جديد که با تحولات نامبرده سازگار باشد، بيفتند. سيدعليرضا حسيني بهشتي در اين مقاله، پس از توضيح برخي از تحولات نظري و تغييرات مفهومي، طرح پيشنهادي يک اجماع همپوش مابين جوامع فرهنگي موجود در ايران (اعم از اکثريت و اقليت) در چارچوب هويت تاريخمند مشترک ايراني- اسلامي از طريق اعطاي اختيارات براي خودگرداني جوامع و گونه خاصي از تمرکززدايي از بيشتر حوزه هاي فعاليت دولت ملي را ارائه کرده است.

---

اگر زماني بحث در مورد اثبات گوناگوني فرهنگي درون کشورها امري ضروري مي نمود، اين روزها، دست کم در بسياري از کشورهاي توسعه يافته، ديگر درباره وجود يا عدم وجود اين پديده کمتر سخن رانده مي شود و توجه انديشمندان و به دنبال آن افکار عمومي به درک ماهيت آن، پيامدهاي پذيرش اين واقعيت در عرصه عمل سياسي و بازانديشي در نهادهاي رايج در الگوي سنتي دولت ملي معطوف شده است. دامنه پيامدهاي سقوط انديشه «يک ملت، يک فرهنگ» از تلاش براي طرح موجوديت هويت هاي فرهنگي متفاوت پا فراتر گذاشته و به پيدايش ادبيات گسترده روزافزوني در رابطه با حقوق اقليت هاي فرهنگي در زمينه حراست از هويت متفاوت خود در مقابل سياستگذاري هاي ماهيتاً يکسان سازانه دولت ملي انجاميده است. از سوي ديگر موج فزاينده جهاني سازي به ويژه از طريق ايجاد سازمان هاي جديد (مانند سازمان تجارت جهاني) يا گسترش دامنه تاثير سازمان هاي موجود (مانند شوراي سازمان ملل، صندوق بين المللي پول يا بانک جهاني)، توسعه شبکه ارتباطي فراملي و رسانه هايي با مخاطباني جهاني، پيدايش سازمان هاي همکاري منطقه يي (مانند آسه آن يا جامعه متحد اروپا)، الگوي سنتي دولت ملي را با چالش هاي جدي در رابطه با حوزه اختيارات و دامنه اقتدار آن مواجه ساخته است.

در نتيجه پيدايش پرسش اساسي فراروي سياستمداران، سياستگذاران و نظريه پردازان عرصه سياست در چگونگي همزيستي اتحاد ملي و افتراق فروملي از يک سو و بازتعريف منافع و امنيت ملي در چالش با جريان رو به گسترش اثرپذيري از نهادهاي فراملي، از اشتغال به يک انديشه ورزي تفنني به يک دلمشغولي و دلنگراني جدي و ضروري تبديل شده است. بديهي است که در اين ميان کشورهايي توان خروج از موضعي منفعل و ايفاي نقشي فعال در تعامل با وضعيت جديد خواهند داشت که از محصور و محدود ساختن پرداختن به اين مسائل به سلايق، معلومات و تجربه هاي شخصي سياستمداران، متوليان رسمي سياستگذاري و نهادهاي امنيتي خودداري کرده و از تمامي ظرفيت هاي موجود در عرصه انديشه ورزي بهره برده و با آگاهي از ابعاد گوناگون صورت (يا صورت هاي) مساله، پاي به اين ميدان بگذارند. از همين روست که در اين مقاله تلاش خواهد شد پس از طرح مباحثي فشرده در رابطه با مفهوم شناسي تنوع فرهنگي، به بررسي انتقادي ديدگاه هاي موجود درباره همبستگي ملي پرداخته و در پايان، طرح واره يي از يک الگوي مناسب براي سازگاري گوناگوني فرهنگي و يکپارچگي ملي پيشنهاد شود.

---

گام نخست در دستيابي به راه حل هر مساله يي، فهم درست صورت مساله است و توجه به اين مقدمه بديهي در رابطه با مساله تنوع فرهنگي اهميتي دوچندان دارد. براي نمونه، درک علت اهميت يافتن اين مساله در سه دهه اخير براي کسي که مي خواهد به آن بپردازد داراي اهميت است و آن اينکه گوناگوني فرهنگي به هيچ روي پديده جديدي که به اجتماعات بشري معاصر اختصاص داشته باشد، نيست و وجود تنوع فرهنگي، تاريخي به قدمت تاريخ حيات جمعي انسان ها دارد. آنچه به عنوان پديده يي جديد مطرح شده، مطالبات فزاينده براي «به رسميت شناخته شدن» اين تفاوت ها در اجتماعات امروزين است. از همين روست که درک مفاهيم کليدي اين حوزه داراي اهميت بسيار است و اشاره به برخي از آنها ضروري به نظر مي رسد.

1- فرهنگ؛ بايد توجه داشت که در مباحث مربوط به تنوع فرهنگي، فرهنگ به مثابه خصلت هاي مشخص معنوي، مادي، روحي و احساسي اجتماع يا يک گروه اجتماعي در نظر گرفته مي شود که افزون بر ادبيات و هنر، شيوه زندگي، گونه هاي زيست جمعي، نظام ارزش ها، سنت ها و باورها را نيز دربر مي گيرد. بنابراين در اين مباحث، مفهوم فرهنگ از مفهوم متجدد آن، که عمدتاً بر ديدگاهي مردم شناسانه استوار بود، بسيار گسترده تر است. به بيان فلسفي، فرهنگ نشانگر مفهومي از زندگي سعادت بار است که فرد يا جامعه به عنوان ايده آل خود بدان باور دارند و در پي تحقق بخشيدن به آن هستند.

2- تعدد فرهنگي؛ در قبال مساله تعدد، و از جمله گونه فرهنگي آن، دو رهيافت کلي مطرح است؛ اول ديدگاهي که آن را به عنوان خصلت پايدار و تقليل ناپذير اجتماعات امروزين مي پذيرد. اين تعدد مي تواند برخاسته از خوانش هاي متفاوت از يک مفهوم از سعادت باشد و مي تواند ناشي از گوناگون بودن مفاهيم سعادت و زندگي سعادت بار نزد افراد يا جوامع باشد. بر اين اساس احترام به اين تعدد و توجه به آن در سياستگذاري ها از الزامات حکومت هاي مردم سالار به شمار مي رود. به تعبيري ديگر در حالي که در نظريه هاي سنتي مردم سالاري، به عدالت در حوزه عمومي از ديدگاه گفتمان برابري (در مقابل نابرابري) نگريسته مي شد، در ديدگاه پساتجدد از ديدگاه گفتمان تفاوت (در برابر يکسان انگاري) بدان پرداخته مي شود. در حقيقت در اجتماعات متعدد، اين خود مفهوم برابري است که «متعدد» مي شود. ديدگاه ديگر، ديدگاهي است که تعدد فرهنگي را نه تنها به عنوان يک واقعيت، بلکه به عنوان پديده يي ارزشمند که بايد درحراست از آن کوشيد در نظر مي گيرد. اين از آن روست که وجود مفاهيم متعدد خير و سعادت، طيف گزينه هاي انتخاب افراد را گسترده تر مي سازد که اين خود با آزادي آنان سازگاري بيشتري دارد.

3- هويت فرهنگي و ملي؛ در فهم مقوله «هويت» اختلاف نظرها و تفاسير گوناگون وجود دارد. بي آنکه بخواهيم در اينجا از ابعاد فلسفي و جامعه شناختي پيچيده و مناقشه برانگيز اين بحث سخني به ميان آوريم، دست کم مي توان به دو رهيافت کلي نسبت به مقوله هويت اشاره کرد؛ يکي رهيافت بنيان گراست که بر آن است که هويت نشان از چيستي فرد دارد و به معناي استعدادها يا خصلت هاي ذاتي اوست که تعيين کننده هستي و زيست اخلاقي او (به مثابه موجودي انديشه گر) است. اين رهيافت ماهيتاً عام و جهانشمول گراست و غالباً هويت را کم و بيش ثابت فرض مي کند. رهيافت دوم زمينه گراست و هويت را به طور همزمان ساخته اجتماع و خويشتن فرد مي داند. در اين رهيافت، خودآگاهي فرد در تعلقش به يک گروه اجتماعي و وجود او به عنوان يک هستي مستقل، جايگاهي مهم دارد و غالباً هويت چندلايه و سيال شمرده مي شود.

4- تنوع فرهنگي و سياستگذاري؛ نظريه هاي سياسي که سعي در سازگاري با مساله تنوع فرهنگي (حداقل به عنوان يک واقعيت) دارند بر اساس ديدگاهي که نسبت به فهم مقوله هويت فرهنگي دارند، مواضع متفاوتي در شيوه دخالت آن در سياستگذاري ها اتخاذ مي کنند. در اين رابطه به طور کلي مي توان از مواضع اقلي و مواضع اکثري نام برد. ديدگاه اقلي بر آن است که در حکومت هاي مردم سالار، سياستگذاري ها بايد به گونه يي شکل گيرد که نسبت به تفاوت هاي فرهنگي مدارا نشان دهد و از بي احترامي به فرهنگ هاي گوناگون خودداري کند. در طرف ديگر طيف، نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي قرار دارند که پا را فراتر گذاشته و خواهان شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي بر مبناي تعدد فرهنگي هستند. در اينجا ديگر صرف مداراي هويت فرهنگي اکثريت نسبت به اقليت هاي فرهنگي مطرح نيست، بلکه اساساً هرگونه تصميم گيري در عرصه سياست را بر مبناي توجه به تعدد شيوه هاي زندگي، باورها و ارزش ها مشروع مي شمرد.

5- جوامع فرهنگي؛ بايد توجه داشت که نظريه هاي سياست تنوع فرهنگي گاه مطلقاً فردگراست (مانند ديدگاه ليبرالي کانتي)، گاه کاملاً جمع گراست (مانند طيفي از سوسيالست هاي تنوع گرا)، و گاه به اصالت آميخته فرد و اجتماع باور دارد (مانند جامعه گرايان). در نظريه هايي که هويت فرهنگي را به طور مطلق يا نسبي تابع تعلق فرد به يک جامعه فرهنگي خاص مي داند، جايگاه جوامع فرهنگي (اعم از اکثريت يا اقليت) در سياستگذاري هاي سياسي داراي اهميتي بسيار است. بر اين اساس جوامع فرهنگي شامل جوامع ديني، جوامع مذهبي و اقوام نيز مي شود. در نتيجه حکومت هايي به ميزان بيشتري مردم سالار هستند که امکان مشارکت (به عنوان اصلي ترين معيار مردم سالاري) جوامع فرهنگي را بيشتر فراهم سازند.

6- عقلانيت عملي؛ در رابطه با عقلانيت کاربردي در مردم سالاري ها، به طور کلي مي توان به دو نوع عقلانيت اشاره کرد؛ يکي عقلانيت عمل گرايانه يا ابزاري است که هدف آن ارضاي اهداف و مقاصد است. ويژگي اين گونه عقلانيت در عرصه سياسي، تکيه بر چانه زني و حصول توافق بين ديدگاه هاي گوناگون بوده و ارزش ها يا اصول راهنماي آن کارآمدي، بهره وري و ثبات است. از اين ديدگاه، توافقات همگاني که بر اساس معيارهاي اخلاقي کسب شده ولي فاقد ثبات هستند، توافقات درستي نيستند. در مقابل مي توان از عقلانيت اخلاق گرايانه نام برد که با تکيه بر گوناگوني ارزش ها و باورها، حين احترام و ارزشمند شمردن احساس همبستگي ملي، همزيستي آزادانه جوامع فرهنگي گوناگون را با حفظ هويت هاي فرهنگي خاص خود، در چارچوب سياست هاي ملي خواستار است.

7- بي طرفي حکومت؛ تا يکي دو دهه پيش، يکي از راه هاي پرهيز از درگير شدن در مباحثات مناقشه برانگيز ارزشي در امر سياستگذاري، بي طرفي حکومت نسبت به مفاهيم زندگي سعادت بار شمرده مي شد. اين بي طرفي مي توانست به صورت حفظ بي طرفي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي باشد، يا به پايبندي به سياستگذاري هايي که مبتني بر مفهوم يا مفاهيم خاصي از زندگي سعادت بار نباشند، تفسير شود. اما امروزه ديگر به نظريه هاي بي طرفي حکومت چندان توجه نمي شود و افزون بر باور به ناممکن بودن آن، از سوي بسياري از انديشمندان سياسي نامطلوب نيز دانسته مي شود. در نتيجه پرسش اساسي اين است که فرآيندهاي تصميم گيري سياسي چگونه بايد باشند که گوناگوني مفاهيم زندگي سعادت بار را نيز در نظر گيرند؟

در واقع پاسخ يابي به همين پرسش اخير است که هدف ديدگاه هاي سياسي که در پي حل معضل چگونگي همزيستي جوامع فرهنگي گوناگون (مذهبي، ديني يا قومي) در ملت- کشورها هستند را تشکيل مي دهد. اتخاذ سياست هايي که تنوع فرهنگي را ناديده مي انگارند دست کم به دلايل چهارگانه زير نامطلوب شمرده مي شوند؛

الف- وحدت و يکپارچگي حاصل از اتخاذ سياست هاي همگن ساز صوري است و تجربه هاي تاريخي بسيار نشان دهنده شکنندگي آن در شرايط مختلف است. به فراموشي سپردن تفاوت هاي فرهنگي که ريشه در تاريخ و هويت جمعي اعضاي جوامع فرهنگي دارد، انتظاري نابجاست و حتي اگر حکومت مرکزي با استفاده از ابزارهاي موثري که در اختيار دارد (مانند تدوين قوانين و مقررات، رسانه هاي فراگير و توزيع منابع در فرآيند تنظيم بودجه کل کشور) درصدد تحميل چنين سياست هايي نيز برآيد، شکل گيري هويت فرهنگي واحد را به دنبال نخواهد داشت.

ب ـ اتخاذ سياست هاي همگن سازانه بيش از آنکه به شکل گيري تمايلات همگرايانه در ميان جوامع گوناگون فرهنگي بينجامد، مشوق پيدايش يا تقويت گرايشات واگرايانه خواهد بود. نيم نگاهي به تجربه کشورهاي گوناگون و از جمله ايران در اين زمينه مويد اين واقعيت است که جريانات مرکزگريز، بيشترين بهره را از اتخاذ سياستگذاري هاي همگن سازانه توسط حکومت مرکزي در مشروعيت بخشيدن به ادعاها و مطالبات خود در ميان جوامع (به ويژه اقليت هاي) فرهنگي خود برده اند.

پ ـ افزون بر ناکامي هاي عملي، اتخاذ سياست هاي بي تفاوت نسبت به گوناگوني فرهنگي، به لحاظ اخلاقي نيز مردود شمرده مي شود. چنين سياست هايي با ناديده گرفتن حقوق اقليت هاي فرهنگي، راه را براي حاکميت استبداد اکثريت هموار مي سازند. در باب مذموم شمردن استبداد اکثريت سخن فراوان گفته شده، اما حتي در نظر گرفتن يکي از نتايج آن يعني محدود ساختن زمينه تجلي استعدادها و خلاقيت هاي نهفته در اعضاي اقليت هاي فرهنگي، مي تواند دليل وافي و کافي براي نامطلوب شمردن آن باشد.

ت ـ در شرايط کنوني جهان معاصر که در پي پيدايش امواج سهمگين جهاني شدن، حراست از هويت هاي بومي دشوارتر از پيش مي شود، اعمال سياست هاي همگن سازانه نه تنها منجر به تسري هويت فرهنگي اکثريت به اقليت ها نمي شود، که راه را براي تاثيرگذاري بيشتر جنبه هاي فرهنگي جهاني سازي بازتر مي کند. رويگرداني از رسانه هاي ملي و وابستگي تام به (و نه استفاده آگاهانه از) رسانه هاي خبري و فرهنگي فراملي توسط اقليت هاي فرهنگي در کشورهايي که گوناگوني فرهنگي دروني خود را ناديده مي انگارند، نشان از همين واقعيت دارد.

بنابراين امروزه توجه به گوناگوني فرهنگي در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي، از امور ضروري است که حکومت ها را هم به لحاظ شئون اخلاقي و هم به لحاظ پاسداري از منافع ملي، سخت به خود مشغول داشته است. ادعاي اين نوشتار اين است که بازنگري نقش ها و کارکردهاي سنتي دولت ملي گام اساسي است که بايد در اين راه برداشته شود. اين موضوعي است که در بخش بعد بدان مي پردازيم.

---

بايد به ياد داشت که بنا بر قول رايج، ملت- کشور پديده يي است مربوط به دوران جديد و مليت مفهومي است که از سده نوزدهم ميلادي در زبان سياسي عمومي و مباحثات ميان نخبگان مطرح شده است. تذکر اين نکته از آن روست که اين واحد سياسي و خصلت ها و کارکردهايش چنان در دنياي معاصر و ادبيات سياسي حاکم بر آن سايه انداخته که معمولاً هر نقدي بر آن و هر پيشنهادي براي جايگزين ساختن گزينه سياسي ديگر يا تعديل و تغيير سازمان دروني و قلمروي کارکردهايش در ذهن اکثر سياستمداران غريب و در بهترين حالت، نوعي آرمانشهرگرايي واقعيت ناپذير مي نمايد. با اين همه بسياري از نظريه پردازان سياسي معاصر طي مطالعات و بررسي هاي دقيق و مستند خود، به تشريح نقاط ضعف اين الگو و ارائه پيشنهاداتي براي رفع آنها يا حتي جايگزين هاي کامل تر و کم نقص تر پرداخته اند که اين نوشتار به هيچ روي قصد پرداختن به آنها را ندارد چرا که نظر بحث حاضر معطوف به الگوي دولت ملي است که نوع خاصي از کشور- ملت، هرچند بسيار رايج، است. شايد براي شروع لازم باشد ابتدا به مفهوم ملت بپردازيم. مناقشات درباره معني «ملت» فراوان است، اما شايد به طور خلاصه بتوان گفت که «ملت عبارت است از گروهي از مردم که داراي زبان (و در برخي موارد گويشي خاص)، آداب و سنن مشترکي هستند که مي تواند در شکل گيري نظام قوانين موثر باشد و به شکل گيري منافع مشترک و نياز به حاکميتي مشترک بينجامد.» بر اين اساس، کشور- ملت حکومتي است که «به منظور اداره يک ملت (يا گاه دو يا چند ملت به هم پيوسته) سازماندهي شده که قلمرو آن به وسيله مرزهاي ملي معين شده و دست کم اغلب قوانين آن به وسيله آداب و انتظارات ملي تعيين مي شوند». بنابراين در دنياي معاصر، حکومت، حاکميت بر يک قلمرو مستقل به شمار مي رود و مقدمات مفهومي آن عبارتند از جمعيت، سازماندهي اين جمعيت به گونه يي که به صورت مجموعه يي پراکنده از افراد باقي نماند، حاکميت اراده عمومي، و فرمانروايي انحصاري اين حاکميت مستقل بر يک قلمرو.

نکته مهم در رابطه با مليت اين است که از نقطه نظر اخلاق سياسي متجدد، بعيد به نظر مي رسد که بتوان براي آن ارزش اخلاقي قائل شد. اين بدان معناست که مليت نمي تواند به خودي خود به لحاظ اخلاقي ارزشمند شمرده شود يا منبع و منشاء هنجارهاي اخلاقي باشد که به عنوان مبنا و معيار در شکل گيري فرآيندهاي تصميم گيري سياسي مورد استفاده قرار گيرد. يکي از دلايل غيراخلاقي (و نه ضداخلاقي) شمردن مليت اين است که به استثناي مواردي که فرد تقاضاي تغيير مليت مي کند، هيچ کس در عضويت در ملت معيني مختار نيست بلکه به واسطه عامل ولادت در قلمروي معين آن را کسب مي کند. حال اگر تحقق امر اخلاقي را منوط به عمل ارادي فرد بدانيم (چنانچه بسياري از مکاتب اخلاقي بر اين باورند)، توسل به اخلاقي بودن مليت (و ملي گرايي) اگر نه ناممکن، دست کم بسيار دشوار خواهد بود.

اما بايد توجه داشت که بعد اخلاقي تعلق به يک جامعه فرهنگي معين از طريق تصديق اهميت آن در هويت فرد نمايان مي شود. به تعبير چارلز تيلر؛ دانستن اينکه من کيستم، دانستن اين است که کجا قرار دارم. هويت من به وسيله پايبندي ها و تشخص هايي تعريف مي شود که فراهم سازنده چارچوب يا افقي است که از درون آن مي توانم در هر مورد تلاش کنم و به تعيين آنچه خوب يا ارزشمند است يا بايد انجام بپذيرد يا بايد از آن حمايت يا با آن مخالفت کنم، بپردازم. به ديگر سخن، افقي است که درون آن قادر به اتخاذ يک موضع هستم.

به نظر تيلر وجه کلي زندگي انساني صفت گفت وگويي اوست و «ما از طريق دستيابي به زباني غني براي ابراز نظرات مان است که به عوامل انساني کاملي تبديل مي شويم و قادر به فهم خود و درنتيجه به تعريف هويت خويش مي شويم.» از همين روست که پايبندي هاي جهانشمول (مانند پيروي از ايمان ديني) و تشخص هاي خاص (مانند مليت) جزيي از هويت فرد را تشکيل مي دهد. بنابراين، نقدي که متوجه نظريه هاي متجدد دولت ملي است را نه در خود مفهوم ملت، بلکه در درک آن به عنوان «يک کشور، يک ملت، يک فرهنگ» بايد جست و جو کرد. اين همان نقدي است که کارل رنر از طريق مقايسه منازعات قومي کنوني با جنگ هاي مذهبي ابتداي تاريخ جديد اروپا مطرح مي کند. در آن زمان، حکومت هاي مستبد آلمان به دنبال توافق صلح آگسبورگ، به تحميل مذهبي خاص بر رعاياي خود اقدام کردند. اصل سازماني آنها در اين منطقه اين بود که هرکه حکمراني مي کند درباره مذهب تصميم مي گيرد، بود که به جنگ هاي طولاني منجر شد. اين مشکل زماني حل شد که مذهب از حاکميت مبتني بر قلمرو جدا شد و حق همزيستي پيروان مذاهب گوناگون در کنار يکديگر به رسميت شناخته شد. اما در حکومت هاي متجدد، اصل سازماني عبارت است از؛ در اين منطقه اين زبان يا هرکه اين منطقه را اداره مي کند درباره زبان آن تصميم مي گيرد، است.

پس نکته مورد نظر، نفي حاکميت مبتني بر قلمرو از دولت هاي ملي نيست، بلکه جايگزين ساختن افسانه يک کشور و يک فرهنگ است؛ افسانه يي که حتي بسياري از نظريه پردازان ليبرال را به اتخاذ سياست هاي همگن سازانه با اتکا به مفهوم ديگ خودجوش کرده است. امروزه دولت هاي ملي بايد واقعيت انکارناپذير وجود جوامع فرهنگي گوناگون در درون مرزهاي خود را بپذيرند و به جاي انکار آن، در جهت سازگاري اين تنوع و افتراق با همبستگي ملي چاره انديشي کنند. چگونه چنين امر متناقضي را بايد حل کرد؟ مسلماً اين نوشتار در پي ارائه پاسخ قطعي به اين پرسش مهم نيست، اما خطوط کلي نظري را پيشنهاد مي کند که مي تواند دولت ها را در طراحي سازوکارهاي مناسب ياري کند؛ کاري که موضوع بخش بعدي اين نوشتار است.

---

گفته شد که ناديده انگاشتن گوناگوني فرهنگي شهروندان توسط دولت ملي، به مثابه پاک کردن صورت مساله است. امروزه تقريباً هيچ کشوري در دنيا نمي تواند ادعا کند مردمش داراي فرهنگي يکسان و يکدست است. تعدد فرهنگي اجتماعات انساني معاصر مي تواند منشأ و خاستگاه هاي گوناگوني داشته باشد. بخش قابل توجهي از تعدد فرهنگي موجود حاصل مهاجرت هاي پردامنه يي است که به ويژه از نيمه سده بيستم ميلادي به اين سو، باعث شکل گيري شماري از اقليت هاي فرهنگي در درون اجتماعاتي شده است که پيش از آن از فرهنگ کم و بيش همگني برخوردار بوده اند. افزون بر مهاجرت ها بايد به گروه هاي فرهنگي اشاره کرد که در بخشي از قلمرو يک کشور، حياتي ديرينه و متمايز دارند که معمولاً ساکنان اصلي آن سرزمين هستند. آنچه اين دسته اخير را از ديگر گونه هاي جوامع فرهنگي متمايز مي کند، تمرکز جغرافيايي و نوع وابستگي آنان به سرزمين خاص است. نوع سوم، جوامع فرهنگي هستند که ممکن است به لحاظ جغرافيايي پراکنده باشند، اما اشتراکات فکري (از جمله باورهاي ديني و مذهبي) و تجليات فرهنگي (مانند زبان، آداب و سنن) آنان را به يکديگر پيوند مي دهد.

يکي از راه هاي تنظيم روابط دولت ملي با اين گونه هاي مختلف، اتخاذ شيوه هاي خاص در مورد هر يک از انواع جامعه فرهنگي (اقليت هاي مهاجر، اقليت هاي سرزميني، اقليت هاي مذهبي- ديني يا زباني) است. اين شيوه يي است که در بسياري از ليبرال دموکراسي ها اعمال مي شود و درباره امتيازات يا مضار آن نيز ادبيات غني توليد شده است که در جاي خود بايد مورد ارزيابي قرار گيرد. اما الگويي که در اين نوشتار از آن بهره برده مي شود، الگوي «خودگرداني فرهنگي» بر اساس نوعي اجماع همپوش يا متداخل است که لازم است درباره هريک به اختصار توضيح داده شود و پس از آن نوبت به طرح کاربرد آن در مورد ايران مي رسد.

الگوي خودگرداني فرهنگي نخستين بار در سال 1899 به وسيله اوتو باوور و کارل رنر و در پاسخ به نياز به الگويي کارآمد براي وضعيت جديدي که امپراتوري اتريش پس از شکست از امپراتوري پروس در سال 1866 در آن قرار گرفته بود و دوپاره شدن آن که تجمع اکثريتي مجار در يک پاره و اکثريت آلماني تبار در پاره ديگر را به دنبال داشت، مطرح شد. رنر اين الگو را در مقاله مشهور خود به نام «حکومت و ملت» تدوين کرد که اخيراً و پس از پيدايش مجدد مساله قوميت ها، به ويژه پس از فروپاشي بلوک شرق مورد توجه دوباره قرار گرفته است. مبناي اين الگو، «اصل تشخص» است که مساله اداره کشور را از مساله حراست از هويت هاي ملي و فرهنگي تفکيک مي کند. بر اساس نظريه رنر، الگوي خودگرداني فرهنگي ايجاب مي کند که شهروندان به هنگام رسيدن به سني که در آن مجاز به راي دادن مي شوند، تعلق فرهنگي خود را اعلام کنند. اعضاي هر جامعه فرهنگي فارغ از سرزميني که در آن زندگي مي کنند، يک پيکره معين اجتماعي را تشکيل مي دهند که داراي يک شخصيت قانوني، حقوق جمعي، حاکميت بخشي و شايستگي تصميم گيري در قبال همه امور فرهنگي ملي در چارچوب يک حکومت چندمليتي واحد است.

پيش از پرداختن به طرح اجماع متداخل مورد استفاده در الگوي پيشنهادي اين نوشتار، لازم است به چند نکته مقدماتي اشاره شود؛

نخست اينکه بايد توجه داشت بين الگوي اجماع متداخل و الگوي مصالحه موقت تفاوت هاي مهمي وجود دارد که مهم ترين آن اين است که در الگوي نخست، مبناي توافق بين طرف هاي مطرح، بنياني اخلاقي است در حالي که موازنه حاصل در الگوي دوم بر شرايطي خاص استوار است و پايداري آن با برهم خوردن قدرت طرف هاي قرارداد، مي تواند شکننده شود.

ديگر اينکه، چنانچه در جاي ديگر مطرح کرده ام، بر اين باور هستم که در اجتماعات چندفرهنگي با دو نوع سياست مواجه هستيم؛ يک نوع بر مباحث اخلاقي فربه درباره مفاهيم خير استوار است و براي به کارگيري در اداره شئون داخلي جوامع فرهنگي مناسب است. نوع ديگر سياست که معطوف به سياست تفاوت فرهنگي است و فاقد بنيان اخلاقي فربه (و اي بسا فاقد هرگونه مبناي اخلاقي) است، مناسب روابط بين جوامع فرهنگي است.

و بالاخره اينکه الگويي که در اينجا ارائه مي شود يک طرح کلي و بديهي است که براي اجراي آن، لازم است بسياري از جنبه هاي آن مورد بررسي و ارزيابي دقيق قرار گيرد. اما به زعم نگارنده اين سطور، اين الگو به ويژه در مورد ايران از ظرفيت عملي بالايي برخوردار است که ضمن تشريح مختصات آن به دلايل آن اشاره خواهد شد. الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي داراي مختصات زير است؛

1- همبستگي مطرح در اين الگو، يکپارچگي کاملي که بر اساس ناديده انگاشتن تفاوت ها شکل گرفته باشد نيست، بلکه به تبيين زمينه مشترکي که جوامع فرهنگي گوناگون امکان اجماع بر آن را داشته باشند، مي پردازد. به نظر من اين زمينه به طور کلي عبارت است از هويت فرهنگي ايراني- اسلامي که هويتي است که به طور طبيعي و طي قرون متمادي در اين سرزمين شکل گرفته است. بايد توجه داشت که عنصر ايرانيت و عنصر اسلاميت در اين هويت هر دو مهم هستند و به واقع نمي توان يکي را بدون ديگري تصور کرد. براي نمونه بايد اذعان کرد که بسياري از آداب و مناسک ديني رنگي بومي گرفته اند که البته با فرامکاني بودن و فرازماني بودن امهات آيين اسلام منافاتي ندارد. در ميان کشورهاي منطقه کمتر مردماني را مي توان يافت که از چنين هويت ملي بهره مند باشند و معمولاً شهروندان اين کشورها خود را در هويت هاي فراملي (مانند عربيت) يا فروملي (مانند علقه هاي محلي) باز مي شناسند. اين هويت مي تواند بخش قابل توجهي از هويت هاي فرهنگي متعدد ايران را دربرگيرد و اين يک واقعيت است که آذري ها، کردها، بلوچ ها، و عرب ها، خود را به طور مشخص ايراني و مسلمان مي دانند. در مورد اقليت هاي ديني نيز بايد گفت با توجه به اينکه کليمي ها و مسيحي ها از پيروان اديان ابراهيمي محسوب مي شوند و به همراه زردشتي ها خود را ايراني مي دانند، هويت ايراني- اسلامي را با اندک تساهل مي توان نقطه مشترکي براي اجماع در نظر گرفت.

2- اساس حکومت در اين الگو خودگرداني کارکردي بر مبناي هويت هاي فرهنگي است و نه خودمختاري سرزميني. بايد توجه داشت که اين الگو نيز ريشه در هويت اسلامي- ايراني دارد و در اين رابطه در تاريخ نظام سياسي ايرانيان کهن و شيوه مديريت سياسي و اجتماعي پيامبر اکرم(ص) در مدينه النبي درس هاي زيادي براي آموختن يافت مي شود. از سوي ديگر، با توجه به خودگرداني فارغ از سرزمين، عملي بودن اين الگو با در نظر گرفتن مهاجرت هاي فراواني که به عللي مانند جنگ تحميلي، برهم خوردن نسبت سنتي جمعيت شهري و روستايي و... که باعث درآميختگي قومي، ديني و مذهبي در بيشتر نقاط ايران شده از يک سو؛ و نگراني هاي واقعي يا غيرواقعي از فراهم شدن زمينه تجزيه طلبي و در معرض خطر قرار گرفتن تماميت ارضي از سوي ديگر، آشکارتر مي شود.

3- تمرکززدايي از قدرت سياسي از دولت ملي به جوامع فرهنگي در زمينه هاي معيني امکان پذير است که دلايل سياسي با جمهوريت نظام و به دلايل ارزشي و انساني با اسلاميت آن سازگار است. فرآيند اين تمرکززدايي به لحاظ زماني تدريجي است تا امکان فراهم شدن ساختارهاي قانوني و زمينه هاي فرهنگي را ميسر سازد و به لحاظ شکل و محتوا از تفويض بخش قابل توجهي از وظايف دولت ملي به نهادهاي مدني، توزيع بودجه و امکانات بر اساس احقاق حقوق حقه و نه امنيت افزايي و

آگاهي بخشي در زمينه گوناگوني فرهنگي در رسانه ها، نظام آموزشي، شيوه هاي مديريت محلي، معماري، هنر و... آغاز مي شود.

4- همبستگي ملي حاصل از اين الگو به دليل ابتنا بر منافع مشترک ملي و توجه برابر به هويت هاي فرهنگي گوناگون از ثبات و استمرار بيشتري برخوردار است و سد محکمي بر سر راه توطئه ها و دسايس دشمنان يکپارچگي کشور خواهد بود. از طرف ديگر، سطح بهره وري از منابع انساني را افزايش مي دهد که مي تواند عامل مهمي در توسعه پايدار و متوازن کشور باشد که اين همه، دولت ملي را در عرصه ميدان هاي بين المللي به بازيگري تواناتر و متکي به سرمايه ملي بيشتر تبديل خواهد کرد.به نظر مي رسد بتوان با استفاده از چارچوبي که به طور فشرده مطرح شد، شيوه جديدي از همزيستي مسالمت آميز تنوع فرهنگي با حفظ همبستگي ملي ارائه کرد. همانگونه که پيش از اين هم آمد، اين طرح واره نياز به تبيين بيشتر با اتکا به مطالعات گسترده در زمينه هاي مربوطه دارد. براي نمونه، تبيين مطالبات مطرح از سوي اقليت هاي فرهنگي و صورتبندي آنها با توجه به محتوا، دامنه، خاستگاه، ميزان عموميت و عواملي از اين دست، بررسي سياستگذاري ها، قوانين، مقررات و آيين نامه هاي اجرايي و نيز عملکرد دستگاه هاي دولتي در قبال اقليت هاي فرهنگي ،و ارزيابي ميزان موفقيت يا عدم موفقيت سياست هاي مديريت تنوع فرهنگي در کشورهاي ديگر، از جمله مطالعات مقدماتي است که بايد پيش از تدوين اين طرح بدان پرداخته شود.

---

در اين نوشتار تلاش شد تا صورت مساله سياست تنوع فرهنگي با استفاده از تمرکز بر مفاهيم بنيادين و نيز نظريه هاي گوناگوني که در اين زمينه مطرح شده تبيين شود. گفته شد که مهمترين وجه مساله، فراتر رفتن مطالبات از مورد مدارا قرارگرفتن اقليت هاي فرهنگي و طرح حقوق برابر براي درنظرگرفته شدن در فرآيندهاي تصميم گيري سياسي است. بنابراين، مهمترين پرسشي که در اين زمينه در برابر دولت هاي ملي قرار دارد، چگونگي همزيستي تنوع فرهنگي در عين حفظ همبستگي ملي است. به منظور دستيابي به پاسخي براي اين پرسش، پس از بيان برخي از انتقادهايي که به مفهوم سنتي و رايج دولت ملي وارد شده است، با استفاده از نظريه اجماع همپوش و نيز الگوي خودگرداني فرهنگي، مختصات الگوي اجماع همپوش جوامع خودگردان فرهنگي ارائه شد. اميد آنکه طرح مباحثي از اين دست، راه را براي حل معضلات کنوني مديريت تنوع فرهنگي در کشور بگشايد.

-----------------------------------------

*  استاديار گروه علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس

منابع در روزنامه موجود است.
حقوق شهروندي
عماد افروغ

در اين مقال مي کوشم تا بحثي در خصوص چيستي حقوق شهروندي، مؤلفه ها، ابعاد، ملزومات فلسفي و فلسفه اجتماعي آن و چالش هاي حقوق شهروندي با نيم نگاهي به حقوق شهروندي در ايران و تهديدها و سياست هايي که بايد در مواجهه با اين چالش ها اتخاذ شود، داشته باشم. تلاشم اين است که يک بحث کاملاً آکادميک و علمي را تقديم شما دبيران محترم علوم اجتماعي کنم، چون فکر مي کنم مسووليت اصلي مواجهه با چالش هاي اجتماعي تا حدي متوجه شما است. به نظر مي رسد جامعه ما مشکل فکري و مشکل انديشه دارد و برخوردهاي احساسي و عاطفي و هيجاني در قالب هاي مختلف بر آن سيطره دارند. بايد توجه داشت که عاطفه و معرفت هر کدام جاي خود را دارند.

به رغم اعتراف به ارتباط عاطفه و معرفت، هيچ کدام قابل تقليل به ديگري نيست اما حق شهروندي چيست و داراي چه ابعاد و مولفه هايي است؟ سعي کرده ام که آخرين تعريف را تقديم کنم. در دايره المعارف فلسفه استنفورد، در تعريف شهروندي به اختصار آمده است که شهروند عضو يک اجتماع سياسي است که بهره مند از حقوقي است، البته وظايف عضويت نيز براي او محفوظ است. در اين تعريف، شهروند با يک اجتماع سياسي پيوند خورده است. اين گونه جا افتاده که منظور از اجتماع سياسي يک دولت سرزميني و يک حاکميت است. پيوندي ناگسستني بين اجتماع سياسي و دولت ـ ملت با يک فضاي جغرافيايي ملي برقرار است. به همين دليل است که بسياري شهروندي را با مليت همسان مي گيرند يعني بايستي دولتي، سرزميني و مرزي باشد تا بتوان از حقوق شهروندي سخن به ميان آورد.

به هر حال، فردي که در يک مليت خاص تابعيتي پذيرفته و زيست مي کند، داراي حقوقي است. سخن در اين است که اين چه حقوقي است؟ آيا صرفاً حقوق فردي است يا حقوق مربوط به گروه ها و جامعه هم هست. در مورد اينکه حقوق، فردي، گروهي يا جامعه يي اند، اختلاف است. ليبرال ها که بر دولت حداقلي پاي مي فشارند بيشتر بر حقوق فردي تاکيد دارند. در برابر ليبرال ها کساني که تفکرات جمع گرايانه دارند و به طور خاص، سوسياليست ها تاکيد بر حقوق اجتماعي و حقوق جامعه يي دارند.

اگر به همين تعريف دقت کرده باشيد به وظيفه و مسووليتي نيز اشاره شده است، يعني نمي توان هيچ شهروندي را بدون مسووليت واجد حق دانست و يکي از چالش هايي که در برابر ليبرال ها مطرح است اين است که شما صرفاً از حق مي گوييد ولي توجهي به مسووليت ها و تکليف هاي بهره مندي از اين حق نداريد يا اين توجه در شما کم رنگ است. فردي که داراي حق است چه مسووليتي دارد؟ يعني شما که از حق آزادي عقيده، آزادي مالکيت، انعقاد آزادانه قرارداد با ديگري، حق حيات و غيره مي گوييد، مسووليت شما در قبال اين حق چيست؟ طبيعي است کسي که دم از حق مي زند، بايستي مسووليت حق مداري خودش را هم عهده دار بشود. حداقل چند مسووليت دارد. مهم ترين مسووليت، آن است که بايد حافظ حقوق ديگران هم باشد. اگر مي خواهد حق خودش محفوظ باشد بايد از حق ديگري هم محافظت و مراقبت کند. ما در خلأ زندگي نمي کنيم، اصولاً انسان منفرد و منهاي زندگي جمعي و اجتماعي نداريم. تمام زندگي فردي بوي حيات اجتماعي مي دهد، چون وجه ربطي دارد. اصولاً انساني که در اجتماع نباشد انسان نيست. نمي تواند دوام بياورد، وجود خارجي هم نخواهد داشت.

بنابراين حتي حقوق فردي شما هم بي ارتباط با حقوق اجتماعي و حقوق ربطي شما نيست. اگر مي خواهيد حق شما حفظ بشود، حتماً بايد حافظ حقوق ديگران هم باشيد. يعني مواظب باشيد تا تضييع حق ديگري صورت نگيرد. ضمن آنکه حافظ حق خودتان هستيد، مراقب باشيد تا پاسدار و مواظب حقوق ديگران هم باشيد. به علاوه وقتي مي گوييم تکليف داري، نسبت به حق خودت هم تکليف داري. تکليفي که انسان نسبت به حق خودش دارد اين است که خود آگاه باشد، يعني فهم عميقي از حق خودش داشته باشد. اينجا يک سوال مطرح مي شود، يک سوال کاملاً ظريف فلسفي که متأسفانه کمتر به آن توجه مي شود و آن اين است که ما در چه صورت مي توانيم از حق انسان سخن بگوييم. اصولاً وقتي مي گوييم انسان واجد حق است، اين ادعا مبتني بر چه ملزوماتي است؟ به نظر نگارنده، مهم ترين پيش فرض اين ادعا اين است که انسان واجد ويژگي ها و ذاتي است که اين ذات و سرشت، حقوق و اولويت هايي را براي او رقم مي زند. به عبارت ديگر، نسبتي بين حق و ذات وجود دارد. اگر قرار است حق بشر يا حق شهروندي که از آن دم مي زنيم يک وجه ثابتي داشته باشد و نگاه ساخت گرايانه و ذات گرايانه به حق داشته باشيم، ناگزير بايد براي انسان يک ذاتي تعريف بکنيم و الا نمي توانيم از حق سخن بگوييم، چون پاي حق که به ميان مي آيد، سخن از يک امر باثبات و يک امر دائمي نيز به ميان مي آيد. اگر نگاه ذاتي به انسان نداشته باشيم و بگوييم اين موجود ذاتاً متغير، متلون و متحول است و نتوانيم يک تعريف ذات گرا و ساخت گرا از انسان بدهيم و نگاه نسبي گرايانه هستي شناختي و روش شناختي به انسان داشته باشيم، کدام حق؟ به هر حال وقتي سخن از حق کسي گفته مي شود، در واقع يک اولويت دائمي يا نسبتاً دائمي و با ثبات را براي او تعريف مي کنيم و اگر اين مورد پذيرش باشد، پس حتماً بايد يک جوهره ثابتي را براي انسان تعريف بکنيم. بنابراين مکاتبي که نسبي گرايانه به انسان نگاه مي کنند، نمي توانند مدعي حق بشوند. نگاهي به نيچه بيندازيد، نگاهي به پست مدرن ها داشته باشيد، اينان مي گويند معرفت و دانشي ثابت وجود ندارد و هر چه هست قدرت است و اين قدرت است که دانش روز و مسلط را رقم مي زند. به يک نيهيليسم و يک هيچ انگاري معرفتي رسيده اند و مدعي اند که جوهري وجود ندارد. به هر حال، اين واقعيت کمتر مورد توجه قرار مي گيرد که نسبتي وثيق بين حق مداري و ذات گرايي انسان برقرار است.

البته حقوق مختلفي را مي توان براي انسان و حتي زندگي گروهي انسان تعريف کرد که به آن خواهم پرداخت. بحث من اين است که اجمالاً بايد نسبت فوق را متوجه شد. به علاوه براي اينکه براي انسان ذات قائل بشويم بايد براي او اصلي قائل بشويم. انسان منهاي اصل، انسان منهاي ذات است. در صورتي شما مي توانيد يک دفاع ساختارگرايانه از انسان بکنيد که براي او يک اصل و يک حقيقه الحقايقي ـ به عنوان سطح اتکاي او ـ قائل بشويد. به عبارتي بين غايت انسان، ذات انسان و اصل انسان يک رابطه وجود دارد. شايد باورش سخت باشد ولي ادعاي ما اين است که فقط خداگرايان و اصل گرايان مي توانند مدعي حقوق بشر باشند. متأسفانه برخي از دينداران متوجه اين معنا نيستند. قاعدتاً تا سخن از حقوق بشر و حقوق شهروندي به ميان مي آيد موضع مي گيرند. متوجه اين معنا نيستند که اصولاً حق شهروندي و حق بشر در دامن انبيا رشد کرده و به وجود آمده است، به دليل همان اصل گرايي، ذات گرايي و غايت گرايي شان. آيات قرآن را نگاه کنيد موج مي زند از غايت گرايي، ذات گرايي و اصل گرايي. اين نکته يي بسيار اساسي است که معمولاً در علوم اجتماعي معاصر که منقطع از فلسفه شده است، مغفول مانده است که البته اين انقطاع و اين ادعا، گزاف و صوري است.

نکته اساسي ديگر اينکه آيا فقط فرد حق دارد؟ گروه حق ندارد؟ جامعه حق ندارد؟ اگر بپذيريم که فرد در کنار آن وجه عامليت و خودآگاه و قصدمند بودنش (که به آن باور داريم و نمي گوييم انسان مسلوب الاختيار است)، يک وجه ربطي و يک زندگي گروهي هم دارد، آيا مي شود از آن وجه اجتماعي غافل شد. مگر هويت انسان فقط هويت فردي است؟ ما هويت گروهي نداريم؟ ما هويت جامعه يي نداريم؟ ما خودمان را به عنوان يک ايراني نمي شناسيم؟ ما خودمان را عضو فلان گروه، فلان قوميت، فلان طبقه، فلان نژاد نمي شناسيم و احساس تعلق به آن نداريم؟ آيا اينها واجد حقي نيستند. ما دو فلسفه اجتماعي متقابل را داريم؛ يکي ليبرال ها هستند که اصالت را به فرد مي دهند و ديگري جامعه گرايان يا اجتماع گرايان هستند که اصالت را به جمع مي دهند. ليبرال ها به يک دولت حداقلي اعتقاد دارند و دولت را يک انجمن و قراردادي داوطلبانه مي پندارند. بنابراين فرد اصالت دارد و مقدم بر دولت است، حدود اختيارات دولت هم محدود است و همواره حق شورش براي افراد محفوظ است اما در برابر اين نگاه، نگاه ديگري است که مي گويد آنچه اصالت دارد، جامعه است. جامعه به مثابه يک ارگانيسم است و ما اعضاي يک کل و يک بدن هستيم. آنچه اصالت دارد اين بدن است، اين جامعه است و جامعه چيزي وراي جمع جبري افراد است. بنابراين اصالت را بايد به جامعه داد و حق جامعه يي را پررنگ کرد.

جامعه گرايان راست و چپ، اعم از فاشيست و سوسياليست مدافع اين نگاه هستند. همه براي يکي، يکي براي همه. اينان اصولاً قائل به تفکيک فرد و جامعه نيستند. دولت هم، دولت حداکثري است. اختيارات گسترده يي دارد و حق شورش هم براي افراد محفوظ نيست. اين دو نحله غالب فلسفه اجتماعي ـ سياسي در مقطعي از تاريخ وجود داشته و با يکديگر منازعاتي هم داشته اند. هر چند مبناي آنها از آنجا که به رنسانس و اومانيسم برمي گردد، يکي است. يک وقت اين نحله غالب بوده است و زماني ديگر، نحله يي ديگر. اما به تدريج شاهد آن هستيم که نحله ها و جريانات تلفيقي بروز مي کند، چه در مباحث محتوايي، چه در مباحث روش شناسي و چه در مباحث فلسفه اجتماعي. در واقع به دنبال يک نگاه و رويکرد سوم هستند، نگاهي که هم فرد را اصالت بدهد و هم جامعه را. چيزي که در فلسفه اجتماعي مرحوم مطهري در کتاب جامعه و تاريخ قابل مشاهده است، هم اکنون به انحاي مختلف خودش را نشان مي دهد.

گيدنز را در نظر بگيريد، با جعل مفهومي به نام Structuration، ساختمند شدن يا ساخت يابي مي کوشد تا متوجه اين تعامل و ارتباط باشد. در فلسفه اجتماعي، مفهومي خلق شده به نام دولت نامحدود بالقوه. اين يک نگاه سوم است. يعني دولت اختياراتش نامحدود است ولي بالقوه نامحدود است، بالفعل محدود است. اما نامحدود بالقوه براي اين تعيين شده است که بتواند در شرايط تعريف شده و به صورت يک روند قابل پيش بيني، از اختيارات بالقوه خودش استفاده کند و حتي براي مثال به فرد بگويد سينما نرو، اين فيلم را ببين، اين فيلم را نبين. فرقش با نگاه دوم اين است که دولت جمع گرا اختيارات نامحدود بالفعل دارد و اختياراتش هم غيرقابل پيش بيني است، ولي در نگاه سوم اختيارات نامحدود بالقوه دارد و قابل پيش بيني است. مثل ميدان ميني است که نقشه اش در اختيار افراد است. اين اختيارات به اين دليل است که اگر تعارض و تناقضي بين فرد و جامعه پيش آيد، جانب جامعه را بگيرد، اما نه به شکل غليظي که نافي حقوق فردي شود.

علاوه بر نگاه فلسفه اجتماعي به حقوق، ما سه فرآيند در جامعه شناسي داريم؛ يکي فرآيند تجمع، يکي تفکيک و ديگري فرآيند انسجام. قبل از اينکه فرآيند تفکيک در جامعه رخ بدهد، يعني گروه بندي هاي مختلف اجتماعي شکل بگيرند، ابتدا بايد تجمع انساني شکل بگيرد. تعدادي از انسان ها به هر دليلي دور هم تجمع کنند. به دليل شرايط آب و هوايي و حمل و نقل نامناسب، جنگ و الحاق يک سرزمين به سرزمين ديگر و غيره. اما وقتي يک تجمعي شکل مي گيرد به دليل تراکم مادي و معنوي ناشي از آن، به تعبير دورکيم تفکيک، تقسيم کار و تخصصي شدن اجتناب ناپذير است. تراکم مادي و تراکم ارتباطي و تراکم اخلاقي، اقتضاي يک تقسيم کار را دارد. اقتضاي يک جدايي و تفکيک يا تمايزيافتگي را دارد. به هر حال گروه هاي مختلف افقي و عمودي شکل مي گيرند. گروه بندي هاي افقي مثل گروه بندي هاي جنسي، نژادي، قومي و مذهبي که شما آن را انتخاب نمي کنيد، بلکه در آن به دنيا مي آييد. شما وقتي در اين گروه ها به دنيا مي آييد، هيچ خودآگاهي نسبت به آنها نداريد، اما در اثر زندگي جمعي به تدريج نسبت به آنها خودآگاهي و تعلق پيدا مي کنيد و براي هويت جويي خود به آنها رجوع مي کنيد و ارجاع مي دهيد. اما علاوه بر آنها يک سري گروه بندي هاي عمودي هم شکل مي گيرد، گروه هايي که شما نسبتاً از روي اختيار و عمل داوطلبانه و اکتسابي به آنها شکل داده، يا برخي را بر مي گزينيد. البته در کل مي خواهم به وجه اکتسابي آنها اشاره کنم و الا منکر وجه تحميلي اين گروه ها نيز نيستم. در اينجا نيز با تنوعي از گروه ها مواجهيم، برخي ارادي تر و برخي تحميلي تر هستند. در مجموع اين گروه ها عبارتند از طبقات اجتماعي، گروه هاي مدني، احزاب سياسي، گروه هاي منزلت و غيره.

حال اگر افراد جامعه فقط به سمت حقوق فردي و حقوق گروهي، اعم از افقي و عمودي آن گرايش پيدا کنند، فلسفه وجودي جامعه چه مي شود، طبيعي است که جامعه از هم مي گسلد. فرض کنيد ما با جامعه يي مواجهيم که فقط فرد و در مرتبت بالاتر گروه ها اصالت دارند، فلسفه وجودي جامعه و انسجام و همبستگي چه مي شود، جامعه چگونه امکان وجودي پيدا مي کند، اينجاست که ضرورت فرآيند سوم يعني فرآيند انسجام دوچندان مي شود. چيزي که بتواند وراي منافع و دغدغه ها و انگيزه ها و تلاش هاي فردي و گروهي باعث پيوند همه گروه ها و آحاد جامعه بشود. اسم اين فرآيند انسجام است و به حق جامعه برمي گردد. بعضي ها فکر مي کنند حق شهروندي تنها ناظر به حق فردي است، اتفاقاً دغدغه کساني که حق شهروندي را در غرب مطرح کرده اند، امروزه انسجام و همبستگي اجتماعي است و مدام از خودشان اين سوال را مي پرسند که اگر بخواهيم در برابر پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي واکنش مثبت و انفعالي نشان بدهيم، مساله اصلي يعني همبستگي اجتماعي چه مي شود، ما نمي گوييم که پلوراليسم فرهنگي و اجتماعي ناديده گرفته شود اما به ملاک ها و معيارهاي پيونددهنده افراد و گروه ها هم بايد توجه داشت. در اينجاست که در مورد حق شهروندي به حق جامعه مي رسيم و حق جامعه در سه محور حق سياسي، حق اقتصادي و حق فرهنگي خود را نشان مي دهد.

حق اجتماعي ـ سياسي، همان ثبات سياسي، امنيت ملي و اقتدار است. نبايد به نام دفاع از حقوق فردي اقتدار ملي را تضعيف کرد و البته بايد مواظب اتفاق برعکس نيز بود. حق اجتماعي ـ اقتصادي، همان عدالت اجتماعي و رفاه عامه است. همه بايد از يک سطح قابل قبولي از زندگي رفاهي و اقتصادي بهره مند بشوند. حالا اگر کسي تلاش بيشتري کرد و برخورداري بيشتري به دست آورد، حق او است. کسي مخالف تلاش بيشتر و مکتسبات ناشي از اين تلاش نيست. اما به هر حال حق اقتصادي شهروندي اقتضا مي کند که همگان از يک سطح تعريف شده يي برخوردار باشند. اما حق اجتماعي ـ فرهنگي چيست، متاسفانه اين حق کمتر مطرح مي شود. در دنيا کمتر روي حق فرهنگي شهروندي از اين منظر تاکيد مي شود. در غرب وقتي بحث حق فرهنگي مطرح مي شود روي سه حق تاکيد مي شود؛ يکي حق دسترسي به کالاهاي فرهنگي، يکي حقوق معنوي تأليف، ثبت اختراع و اکتشاف و اصطلاحاً کپي رايت و ديگري حق تعلق به يک خرده فرهنگ. يعني توجه و گرايش بيشتر به سمت وجه گروهي حقوق شهروندي است. اما براي جامعه يي که فلسفه اخلاق و فلسفه اجتماعي و پيشينه خاصي دارد حقوق فرهنگي در سطح جامعه در قالب حق دين، حق جهان بيني، حق ارزش ها، هنجارها و نمادها، حق معماري، حق سنت، حق اخلاق، حق برخورداري از يک هويت ديرينه مطرح مي شود که بايد پاسدار آنها بود. البته هنر اين است که بتوانيم اين سه حق را، يعني حقوق فردي، حقوق گروهي و حقوق جامعه يي را جمع کنيم و با هم داشته باشيم.

اما متاسفانه تا کنون هنر جمع اين سه حق را از خود نشان نداده ايم. با نگاهي به نهضت مشروطه به اين طرف، يا گرايشي به حق فردي پيدا کرده ايم و تفکيک گرايانه به حقوق نگاه کرده ايم، يا به حقوق جمعي گرايش پيدا کرده ايم و انسجام گرايانه و بعضاً اقتدارگرايانه و حتي با تقليل حقوق جامعه يي به يکي دو حق، يا به نام نظم و امنيت و يا به نام استقرار عدالت و رفاه اقتصادي و حتي در مقاطعي به نام فرهنگ، دچار يک واکنش افراطي شده ايم. نتوانسته ايم اين سه حق را جمع کنيم. چه کساني بايد پيشگام اين جمع باشند، يعني هم فرد و هم گروه ها و جامعه واجد حق باشند، بدون اينکه جامعه دچار آنارشيسم بشود يا برعکس جلوي تفکيک را گرفته و اقتدارگرايانه برخورد شود.

قطع نظر از رويکرد فلسفه اجتماعي و فرآيندهاي جامعه شناختي که اشاره شد، معمولاً چند نوع چالش پيش روي حقوق شهروندي است. وقتي سخن از حقوق شهروندي مي گوييم با چند نوع چالش روبه رو هستيم. اين چند نوع چالش هم اتفاقاً چالش هايي نيستند که تنها مربوط به ما باشند. معمولاً جوامع مختلف به گونه يي برخوردار از اين چالش ها هستند، البته برخي از اين چالش ها جديدند. يکي همان حق تفکيک و بحث همبستگي و انسجام اجتماعي است که در صورت اعطاي حق به گروه هاي مختلف اجتماعي، ممکن است مطرح بشود که اشاره شد.

يکي از چالش هاي ديگر اين است که ما عملاً مي بينيم که گروه هاي مختلف اجتماعي، حس تعلق يکسان به اجتماع سياسي واحدي ندارند. براي مثال گروه هاي محروم و گروه هاي قومي و بومي بنا به دلايلي، حس تعلق واحدي به اجتماع سياسي ندارند، حال يا به دليل تحريم هاي ساختاري دولتمردان گذشته، يا دولت ـ ملت سازي از بالا و يا عوامل ديگر. چه بايد کرد؟ آيا کماکان حقوق يکسان شهروندي را در نظر دنبال کنيم و در عمل به اين حس هاي تعلق متفاوت نسبت به اجتماع سياسي، بي تفاوت باشيم، يا برعکس اين حس هاي تعلق متفاوت را درک کنيم و تا حدودي از نگاه عام و مساوات گرايانه خود براي تعديل و توازن نابرابري ها و حس هاي متفاوت فاصله بگيريم و به گروه هاي متمايز، نگاه متفاوت داشته باشيم؟ زنان ممکن است بگويند که ما در اثر يک سري نگاه هاي نابرابر تاريخي دچار تبعيض شده ايم و اگر امروز برخورد برابر با ما بشود، آن نابرابري جبران نمي شود. چه کنيم؟ آيا همان نگاه برابر را بدون توجه به نابرابري در وضع موجود دنبال کنيم يا برخورد ويژه کنيم؟ فمينيست هاي جديد يک مطلب علاوه يي هم دارند که قابل تامل است، مي گويند ما تفاوت هايي با مردان علاوه بر تبعيض هاي تاريخي داريم و به همين دليل بايد حقوق ويژه يي به ما داده شود. مشاهده مي شود که تا حدي از نگاه تشابه گرايانه فاصله گرفته و به تساوي مورد نظر مرحوم مطهري گرايش پيدا کرده اند.

علاوه بر نابرابري هاي تاريخي، بحث جديدي مطرح است که حق را بايد متناسب با قابليت ها، تعلق ها و وابستگي به خرده فرهنگ ها و قوميت ها نيز تعريف کرد. دقت کنيد که اين نحوه نگاه در جهت حق گرايي و تبعيض مثبت مطرح مي شود و نه در جهت تضييع حقوق اين دسته از افراد. هر چند جا براي تفسيرهاي محدودکننده نيز باز است.

چالش ديگري که الان مطرح است، چالش جهاني شدن است. جهاني شدن هم يک چالش جديد براي حقوق شهروندي ايجاد کرده است. در حقوق شهروندي مي گفتيم دولت - ملت، سرزمين واحد، جغرافياي تعريف شده، مرزهاي مشخص و حکومت تعريف شده، در واقع، همان تعريفي که وبر از دولت ارائه کرده است، يعني افرادي که در يک سرزمين مشخص سکونت دارند و از يک ديوان سالاري تعريف شده و حق انحصاري استفاده از زور توسط دولت برخوردارند. اما امروزه ما با تعاملات جهاني روبه رو هستيم، با تعاملات فرا ملي مواجه هستيم، با ارتباطات و با پيوندها و اتحاديه هاي جهاني و با مهاجرت گسترده روبه رو هستيم. آيا اين مساله روي تعريف يا هسته اصلي تعريف حقوق شهروندي که محوريت از آنً دولت سرزميني و حاکميت است، اثر نمي گذارد؟ به هر حال اثر گذاشته است. ما اتحاديه هاي مختلف اروپايي را داريم، اتحاديه اروپا و يورو را داريم و در صدد هستيم اتحاديه آسيايي شکل بدهيم، هرچند کماکان هسته مرکزي حقوق شهروندي مبتني بر دولت سرزمين و حاکميتي پر رنگ است. درست است که در يک جاهايي افت و خيزهايي داشته اما هنوز سايه سنگين دولت سرزميني را در تعريف حقوق شهروندي شاهد هستيم.

علاوه بر اين يک سري چالش هاي مفهومي هم وجود دارد که با عنايت به دسته بندي هاي مختلف، به اختصار به آن مي پردازيم. دسته بندي هاي مختلفي از حقوق شهروندي ارائه شده است. تي اچ مارشال به سه حق اشاره مي کند و نگاه نسبتاً جامعي دارد؛ حق مدني، حق سياسي و حق اجتماعي. حقوق مدني همان آزادي هاي اساسي اند، يعني حق آزادي بيان، حق برخورداري از يک عقيده، حق برخورداري از مالکيت، حق انعقاد آزادانه قرارداد و غيره. حق سياسي که در قالب راي دهي و راي آوري يا حق راي دادن و راي آوردن تعريف مي شود و بالاخره حق اجتماعي ناظر بر مشارکت، امنيت و عدالت اجتماعي و برخورداري از رفاه. بعضي به گونه ديگري تقسيم کرده اند، اما در کل متناظر با همين تقسيم بندي است؛ مدني يا قانوني، سياسي و هويتي. مشاهده مي شود که بحث هويت و حق تعلق را وارد تعريف کرده اند که مربوط به گروه بندي هاي مختلف اجتماعي است.

اما به رغم تلاش ها و دسته بندي هاي صورت گرفته، هنوز چالش هايي وجود دارد. کماکان مفهوم حقوق شهروندي يک مفهوم مناقشه بردار است. يعني اين طور نيست که کاملاً ابهامات مفهومي آن برطرف شده باشد. چند چالش مفهومي عمده وجود دارد، يکي اينکه دقيقاً تعريف عناصر مدني، سياسي و اجتماعي روشن نيست. کاملاً نمي شود گفت که اينجا مدني، اينجا سياسي و اينجا اجتماعي اعم از اقتصادي، سياسي يا فرهنگي است، چون اينها به هم ارتباط دارند. مسلماً آن کسي که حق مدني داشته باشد با فراغ بال بيشتري از حق سياسي خودش استفاده مي کند و به طور قطع برخورداري از حق مدني ر