سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: ادبيات
ادبيات داستاني ايران در سال 86
سال نشيب
نصير محبي


در روزهاي پاياني اسفند ماه سال هشتاد و پنج شنيده شد يعقوب يادعلي داستان نويس و برنده جايزه ادبي گلشيري به خاطر شکايتي از آخرين اثرش «آداب بيقراري» در زندان عمومي ياسوج بازداشت شده است اما انتشار رسمي خبر ( احتمالاً به خواست نزديکان اين نويسنده) تا چند روز بعد از تعطيلات نوروز به تعويق افتاد. اتهام عجيب و غريب و بي سابقه به يادعلي، نويسندگان، روشنفکران و حقوقدانان را به واکنش واداشت اما دادگاه بدوي نويسنده رمان «آداب بيقراري» را به سه ماه زندان و نگارش چهار مقاله سفارشي محکوم کرد. بخش دوم اين حکم مناقشه هاي فراواني را در پي داشت اما در حالي که به نظر مي رسيد دادگاه تجديد نظر براي اين حکم تخفيف قائل شود اين دادگاه با تشديد مجازات يعقوب يادعلي او را به يک سال حبس محکوم کرد. بي اعتنايي وزارت فرهنگ و ارشاد به غائله يي که براي يک کالاي فرهنگي مورد تاييد اين نهاد پيش آمده و محکوميت نويسنده باعث دامن زدن به اين نگراني در ميان همه نويسندگان شد که ممکن است به خاطر چند سطر از داستان هايشان به دادگاه فراخوانده شوند. حتي تجسم شرايطي که تفاوت ماهوي مساله صدق و کذب در ادبيات ناديده انگاشته شود و رفتارهاي يک شخصيت داستاني که علي الاصول مجازي است به عنوان امور واقعي تعبير شود هم هولناک و باورناپذير است. حکم دادگاه تجديد نظر پايان تلخ سال نشيب ادبيات داستاني ايران بود.

از همان روزهاي آغازين روي کار آمدن دولت نهم آشکار بود که حساسيت ها بر انتشار کتاب در حوزه هاي علوم اجتماعي و ادبيات داستاني شدت خواهد گرفت. اما اکنون و بعد از گذشت دو سال و نيم از عمر اين دولت و با وجود اعمال محدوديت هايي که حتي در دهه شصت هم سابقه نداشت چيزي که بيشتر مورد انتقاد ناشران و نويسندگان است مدت زماني است که در وزارت ارشاد صرف بررسي و صدور مجوز هر کتاب مي شود. در مواردي اعلام صدور يا عدم صدور مجوز يک کتاب تا بيش از يک سال به طول انجاميده است. از طرف ديگر بسياري از مجموعه داستان ها و رمان ها فقط براي يک بار مجوز چاپ گرفتند و در مواردي همين مجوز هم لغو شد. هرچند در ماه هاي مياني سال هشتاد و شش خبرهاي خوشي مبني بر تسريع مراحل بررسي و کاهش سخت گيري ها در اداره مميزي کتاب شنيده شد اما انتشار رمان کوتاه گابريل گارسيا مارکز با عنوان «خاطره دلبرکان غمگين من» که ظاهراً پيش تر با عنوان ديگري به ارشاد رفته بود و مجوز دريافت نکرده بود با حمله تند سايت ها و رسانه هاي اصولگرا به مضمون هاي اين کتاب مواجه شد، گزارش يک سايت فارسي غيرمجاز درباره چاپ اين کتاب در ايران هم به جنجال ها دامن زد و سرانجام نه فقط آخرين رمان نويسنده کلمبيايي برنده جايزه نوبل لغو مجوز و از کتاب فروشي ها جمع آوري شد بلکه وضعيت مميزي کتاب هم دوباره به حالت قبلي خود برگشت. «خاطره دلبرکان غمگين من» بلافاصله بعد از جمع شدن از کتابفروشي ها سر از بازار کتاب هاي افست درآورد و قيمتش تا چند برابر بالا رفت. اندکي بعد ترجمه ديگري از اين کتاب به صورت فايل اينترنتي منتشر شد. در ماه هاي پاياني سال خبرهاي ناخوشايندي از لغو مجوز چند رمان معروف ايراني شنيده شد. اما از آنجا که ناشران و نويسندگان اين کتاب ها اميدوار هستند رايزني هايشان با مسوولان وزارت ارشاد به نتيجه برسد از اعلام نام اين کتاب ها خودداري کردند.

در سالي که ادبيات داستاني فارسي از حيث انتشار داستان هاي قابل تامل و پيشرو فقير بود جايزه هاي ادبي در نيمه دوم سال عملاً در کانوني ترين نقطه توجه محافل فرهنگي و رسانه ها قرار گرفت.

مديا کاشيگر بعد از تعطيلي جايزه ادبي «يلدا» جايزه ديگري را به نام « روزي روزگاري» تاسيس کرد که برخلاف ديگر جايزه ها پيش از نمايشگاه کتاب برندگان خود را معرفي کرد. «روزي روزگاري» که به مخاطبان ميانه ادبيات نظر دارد در بخش هاي جنبي خود از اسماعيل فصيح، شميم بهار و بهترين کتاب داستاني از نظر خوانندگان تقدير کرد. اما فشارهاي رسانه هاي تندرو جريان اصولگرا که به برکناري بهروز غريب پور از مديريت «خانه هنرمندان» انجاميد، باعث شد ديگر جوايز ادبي خصوصي براي برگزاري مراسم پاياني خود با مشکلات تازه يي دست و پنجه نرم کنند. جايزه هاي ادبي بنياد «گلشيري»، «مهرگان» و داستان متفاوت «واو» هر کدام روز مراسم پاياني خود را چندين بار به تعويق انداختند چون با مشکل عدم همکاري سالن ها و تالارها مواجه بودند. جايزه «مهرگان» در سالن فرهنگسراي هنر (ارسباران) برگزار شد و ضمن معرفي برندگان خود از علي اشرف درويشيان تقدير کرد. انتقادهاي تند اين داستان نويس به وزارت ارشاد باعث بروز مشکلاتي براي مسوولان اين جايزه شد. دبيرخانه بنياد «گلشيري» هم آنقدر دير با مسوولان تالار ورشو به توافق رسيد که اطلاع رساني مراسم پاياني به شکل ناقص انجام شد و در نتيجه بعضي از نامزدهاي دريافت جايزه در مراسم پاياني غايب بودند. مراسم جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات در سايه بازگشت بهمن شعله ور داستان نويس دهه چهل برگزار شد و داوران اين جايزه مطابق روال سال هاي گذشته مشي انتخاب متفاوت خود را ادامه دادند. اين جايزه هم از يک عمر فعاليت ادبي علي اشرف درويشيان تقدير کرد. در مجموع کتاب هاي « عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» نوشته حسين مرتضاييان آبکنار، « زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود » نوشته اميرحسين خورشيدفر و « شب هاي چهارشنبه» نوشته آذردخت بهرامي بيشترين جايزه ها را به خود اختصاص دادند.دولتي ها امسال با سر و صدا و تبليغات خبر از اهداي چندين جايزه ادبي دادند. جايزه ادبي «جلال آل احمد» که به واسطه نام اين نويسنده و مبلغ جايزه بيشترين توجه را جلب مي کرد سرانجام به دليل بروز ناهماهنگي هايي در ميان تصميم گيرندگان تا سال آينده به تعويق افتاد. انتخاب هاي جايزه ادبي «گام اول» که در اردبيل برگزار شد بروز سليقه تازه يي را در بدنه تصميم گيري هاي فرهنگي کشور نويد مي داد اما ظاهراً برکناري مدير «خانه کتاب» که مسوول مستقيم اين جايزه بود پس لرزه اصلي انتخاب هاي همسوي «گام اول» با جوايز خصوصي بود. با اعلام نامزدهاي جايزه کتاب سال در بخش داستان هم به نظر رسيد که دامنه تنگ نظري در جوايز ادبي دولتي محدود شده اما تصميم گيرندگان اين جايزه بدون آنکه توضيحي ارائه کنند، در بخش ادبيات داستاني هيچ برنده يي را معرفي نکردند.

اما بازگشت بهمن شعله ور به ايران بعد از يک غيبت چهل و چهار ساله يکي ديگر از مهم ترين رويدادهاي ادبي سال هشتاد و شش بود. تنها رمان شعله ور «سفرشب» که چهار دهه قبل منتشر شده و در زمانه خود توجه چنداني را برنينگيخته بود در سال هاي اخير با اقبال منتقدان مواجه شد و جريان نقد معاصر فارسي ويژگي هايي را در اين کتاب يافت که تاکنون از نظر دورمانده بود. اما ذوق زدگي عمومي جامعه ادبي ايران پس از مصاحبه هاي طول و دراز بهمن شعله ور تا حدي فرو کش کرد زيرا اين نويسنده که استعداد و نوگرايي اش در «سفرشب» کتمان پذير نيست در سال هاي مهاجرت بيشتر به حرفه تخصصي خود روانپزشکي پرداخته و برخلاف انتظار چندان در جريان فضاي امروز ادبيات جهان و ايران نيست. بي خبري شعله ور از فضاي اجتماعي ايران تا حدي بود که در يک گفت و گوي راديويي از افزايش تعداد اتومبيل هاي شخصي نسبت به دهه چهل در تهران اظهار تعجب کرده بود. از طرف ديگر کوچک ترين نشانه يي از صحت ادعاي او دال بر اينکه آثارش در امريکا نامزد دريافت جايزه پوليتزر شده اند در جست و جوهاي اينترنتي پيدا نشد ولي با اين همه اعتبار و جايگاه رمان «سفرشب » ما را وامي دارد که خوشبينانه و مشتاق منتظر انتشار ترجمه رمان جديد شعله ور « بي لنگر» باشيم. کوچه ادبيات مهاجرت ايران که جمال ميرصادقي آن را بن بست دانسته بود امسال يکي از خلوت ترين سال هايش را سپري کرد و سهم نويسندگان مهاجر ايراني در بازار نشر به کمترين حد طي ده ساله اخير رسيد. بسياري از نويسندگان ايراني ساکن خارج از کشور با توجه به وضعيت فعلي مميزي کتاب در ايران ترجيح دادند از انتشار کتاب هاي جديدشان صرف نظر کنند. دبير يک مسابقه داستان کوتاه هم از افت شديد تعداد شرکت کنندگان خارج از کشور در مسابقه هاي ادبي خبر داد. با اين وجود در جشنواره طنز حوزه هنري کتاب «تاکسي نوشت ها» اثر ناصر غياثي نويسنده ايراني ساکن آلمان به عنوان بهترين مجموعه داستان طنز برگزيده شد.

با توقيف ماهنامه «عصر پنجشنبه» شمار نشريه هاي تخصصي ادبي باز هم کمتر شد. در سال هاي اخير و به ويژه بعد از توقيف ماهنامه «کارنامه» ديگر نشريه هاي ادبي هم با وجود کوشش دست اندرکاران شان نتوانستند به جايگاه ويژه و جريان سازي در فضاي ادبي ايران دست پيدا کنند.
درباره داستان نويسي سال هاي اخير ايران
اشتياق مبتذل به اشياي واقعي
امير احمدي آريان

لوييس پارکينسن زامورا منتقد مشهوري که کتاب حجيم «رئاليسم جادويي»اش هنوز از مهم ترين منابع زبان انگليسي درباره ادبيات قرن بيستم امريکاي لاتين به شمار مي رود، مقاله يي دارد با عنوان «قابليت تصويرپردازي در رئاليسم جادويي»، و در آن به نحوه حضور اشيا در آثار بورخس مي پردازد. بنيان بحث زامورا بر داستان درخشان «تلون، اوکبر، اوربيس ترتيوس» استوار است، و آن بخشي که بورخس درباره زبان خيالي مردمان تلون تحليلي عجيب ارائه مي کند. در زبان تلون، آنچه هست «اشياي ثانويه» است، و نسخه هاي بدلي که از اين اشياي ثانويه هست. در اين زبان نام وجود ندارد، دقيقاً به اين دليل که اشياي واقعي وجود ندارند. تنها شيء واقعي شيء ايده آل است، و از آنجا که شيء ايده آل وجود ندارد، در زبان مردم تلون نام حذف شده است. به همين دليل است که مثلاً براي اشاره به ماه مي گويند روشناي فضايي، روي، گردي، تاريک، و نظاير آن. مردمان تلون با مجموعه يي از صفات به هر چيز ارجاع مي دهند، و به اين ترتيب، فاصله برناگذشتني زبان با اشيا را حفظ مي کنند. به عقيده زامورا، اين به نوعي بياني است از رويکرد کلي بورخس به نوشتن. بورخس بر فاصله زبان با اشياي «واقعي» انگشت مي گذارد؛ فاصله يي که به خاطر وجود آن، نويسنده از خاص بودن و صراحت رها مي شود و فرصت مي يابد تا «جادو»ي اشيا را در برابر چشم ذهن تجسد بخشد. نزد بورخس، به ذات فرٌار امر واقعي بايد به شيوه يي غيرمستقيم نزديک شد. نمونه هاي چنين کاري در داستان هاي بورخس بسيار است. در داستان «ظاهر»، ظاهر سکه عجيبي است؛ که به شيء ايده آل بسيار شبيه است، سکه يي که راوي نه مي تواند به دستش آورد و نه مي تواند فراموشش کند. داستان «الف» گويي مانيفست بورخس در باب شيء ايده آل است؛ شيئي که تمام جهان را در خود گنجانده است؛ و با ايستادن در برابر آن مي توان همه چيز را ديد، همه مردمان و مکان ها در تمام زمان ها در الف وجود دارند. به اين ترتيب، کاري که بورخس مي کند تغيير دادن زاويه ديد ما به اشيا است، انداختن خواننده در آن مغاکي که بين شيء و کلمه، بين واقعيت و زبان وجود دارد، و گويي بورخس از طريق تمثيل هاي بي نظيرش، همواره در حال تاکيد بر اين نکته است که بازنمايي تمام و کمال واقعيت در زبان ممکن نيست. آنچه هست جهاني است که فقط نويسنده از عهده خلق آن برمي آيد، و به شکلي هولناک ميان تهي و حفره مانند است.

اما لزوماً پناه بردن به تخيل و تقليد از رئاليسم جادويي و ساختن جهان هاي تمثيلي نيست که موجب مي شود نويسنده چنين قابليتي به دست آورد. آنچه گفتيم، يعني تاکيد بر فاصله بين زبان و واقعيت، در واقع به نوعي ويژگي بنيادين متن ادبي است، و هر رمان بزرگي به نوعي در همين مسير گام مي نهد. به عنوان نمونه مي توان آثار سال بلو، به خصوص «هرتزوگ»، را به ياد آورد. سال بلو در اين رمان بي نظير، از زاويه ديد مازس هرتزوگ که شخصيتي نيمه ديوانه است، کل مفهوم زبان را به منزله ابزار برقراري رابطه، و زبان به عنوان پديده يي که قادر به بازنمايي واقعيت است، زير سوال مي برد. رمان بلو در واقع مجموعه يي از نامه هاست به قلم مردي که ارتباط او با کل جهان مختل شده، به انتهاي راه رسيده، خانواده، کار و همه چيزش را از دست داده، و در اقدامي جنون آسا دست به نوشتن مجموعه يي از نامه ها مي زند که در واقع رمان سال بلو را شکل مي دهند. نامه هاي هرتزوگ طيف شگفت انگيزي را دربرمي گيرند؛ مخاطب نامه ها از مارتين هايدگر فيلسوف تا فلان کسي که هرتزوگ يک شب را با او گذرانده تغيير مي کند، و اندازه آنها نيز از دو خط تا سي،چهل صفحه متغير است. کل اين مجموعه نامه ها را مي توان اعتراف مازس هرتزوگ به شکست در برابر زبان دانست. او که استاد فلسفه دانشگاه است، در مجموعه نامه هايش که به نوعي زندگينامه خودنوشت هرتزوگ نيز هستند، نشان مي دهد که چگونه در مغاک بين زبان و واقعيت گرفتار شده، چگونه همواره براي رسيدن به همان چيزي که بورخس «شيء واقعي» مي نامد دست و پا زده، و در نهايت هرگز به قصد خود، که برقراري ارتباطي به نسبت سالم و معقول با همنوعانش بوده، نزديک هم نشده است.نمونه ديگر بي ترديد «بوف کور» صادق هدايت است. دوگانگي هاي پرشمار بوف کور را، که مشهورترين شان زن اثيري/ زن لکاته است، به نوعي مي توان دوگانگي زبان و واقعيت دانست، و جالب اين است که هدايت اين شکاف را دروني ساختار رمانش نيز کرده است. بوف کور رماني دوپاره است، جايي در اواسط کتاب داستان قطع مي شود و همه چيز به شيوه يي ديگر از نو روايت مي شود، گويي آنچه در قسمت اول رمان گذشت، چيزي نبود جز جهاني کاذب، روايتي غلط از واقعيت سياهي که زندگي راوي را تشکيل مي دهد، و انگار راوي در قسمت دوم در حال تلاش براي فراموش کردن قسمت اول و بيشتر نزديک شدن به تباهي واقعي زندگي خويش است؛ تلاشي که به همان اندازه بخش اول روايت شکست مي خورد. به زبان بورخس، هدايت در اين رمان، با ساختن دو جهان عملاً ميان تهي، در پي آن است که «زخم هايش» را براي سايه روي ديوار بگويد، و در نهايت به روايت «زخم واقعي» نزديک هم نمي شود. اما داستان نويسي ايراني در سال هاي اخير، دقيقاً مسير عکس را پيموده است. آنچه در داستان هاي ايراني متاخر رايج است، و با نگاهي سرسري به برندگان جوايز ريز و درشت ادبي مي توان صحت اش را اثبات کرد، شور و شوقي عجيب و نامتعارف به واقعيت است. داستان نويسي سال هاي اخير ايران، به تقليد از نويسندگان امريکايي که در دهه هشتاد دوران اوج کارشان بود و بهترين نمونه اش را بايد ريموند کارور دانست- که خود نسخه دست دوم همينگوي است - به طرز عجيبي به روايت زندگي روزمره روي آورده اند. تورقي در کتاب هاي سال هاي اخير نويسندگان ايراني، به خصوص نويسندگان زن، اين موضوع را به خوبي نشان مي دهد. فضاي اکثر داستان ها فضاهاي بسته و داخلي است، شخصيت ها اغلب محدودند و در اکثر اين داستان ها راوي زني ميانسال يا دختري جوان است که در تنگناي زندگي شهري و محدوديت ها و نفهمي هاي اطرافيان گرفتار شده است. لزوم حضور مرد در اين گونه داستان ها مشابه لزوم حضور شخصيت منفي در فيلم هاي وسترن است، و اتفاقاً مردهاي اين داستان هاي خانگي نيز اغلب به همان اندازه مردهاي فيلم هاي وسترن ابله و شرورند، و زني که ذهني به وسعت ذهن اينشتين و نيرويي به پهناي بازوي آرنولد دارد، بايد هم خانه را اداره کند، هم به تفکرات آشفته و درگيري هاي هستي شناختي خود سر و سامان دهد و هم با مرد خانه، اين ابله تمام عيار، سر و کله بزند. اغلب اين فضاهاي شهري، از فرط آشنا بودن در همان صفحه پنج رمان يا خط ده داستان کوتاه لو مي روند، و خواننده يي که ادبيات سال هاي اخير را دنبال کرده باشد، در همان برخورد اول ذهن شرطي شده اش درمي يابد که بار ديگر آپارتمان محل زندگي طبقه متوسط در انتظارش است. اما مساله فقط اين داستان تکراري نيست، هرچند مضموني تا اين حد دستمالي شده و کليشه يي، به خلاقيتي عظيم نياز دارد تا جلوه ديگر خود را نشان دهد، به خلق جهاني با زمينه هاي فلسفي و تاريخي جدي نياز دارد تا چيز نويي از آن به دست آيد، و اين خلاقيت را به جز چند استثنا، سال هاست در داستان نويسي ايراني نديده ايم.همين است که اغلب اين مضامين تکراري، در فرم ها و روايت هايي کليشه يي و تکراري به دست ما مي رسند، و همه چيز با تکنيک هاي ازمدافتاده يي تشريح مي شود که همان گونه که گفتيم، بهترين نمونه اش داستان هاي کارور است. حرکت به سمت مغاکي که در آثار امثال بورخس و سال بلو و هدايت ديده مي شود، به هيچ وجه در ادبيات ما جايي ندارد، و آن حس اضطراب و شوکي که در اثر خواندن متوني نظير «الف» و «هرتزوگ» و «بوف کور» يقه خواننده را مي گيرد، سال هاست از ادبيات ما رخت بربسته است. نويسندگاني که برندگان جوايز ادبي در سال هاي اخير بوده اند، اغلب فرمولي آشنا دارند؛ روايت کاملاً عيني بدون مايه هاي تخيلي و سوررئاليستي، فضاهاي بسته داخلي، و شخصيت هايي که اغلب روابط خوني يا عاطفي با هم دارند. تاکيد بيش از حد بر جزييات ديگر مشخصه غالب اين داستان هاست، و همين يکي از سيمپتوم هاي بيماري اشتياق به واقعيت است. نويسندگان ما اغلب تلاش مي کنند جزييات را با دقت بسيار و با ايجازي تمام و کمال در داستان بگنجانند، و نتيجه اش متني است که هرچند در اغلب کارگاه هاي داستان نويسي نمره بيست مي گيرد، اما در قياس با ادبيات جدي جهان، حتي با نمونه هاي موفق داستان فارسي، پشيزي ارزش ندارد. همه چيز در خدمت بازنمايي واقعيت است، زبان ابزاري است صرف براي پرداخت جزييات واقعي زندگي روزمره، زندگي که مردم ساکن تهران امروز به خوبي لمس اش مي کنند و از جزيياتش آگاهند. بي جهت نيست که اغلب داستان هاي سال هاي اخير در زمان معاصر مي گذرند. پرداختن به مضاميني تاريخي، مثلاً نوشتن رماني که وقايع آن در پنجاه سال پيش رخ داده باشد، يا حتي نوشتن درباره ماجراهاي دوم خرداد و دوران اصلاحات، که تازه يک دهه از آن فاصله گرفته ايم، بسيار به ندرت رخ مي دهد. همه چيز عيني و ملموس است، شخصيت ها همگي به واقعيت امروز ما نزديک اند و نمونه هايشان را به وفور در تهران مي توان پيدا کرد، و جالب است که اين ويژگي را اغلب جزء نقاط قوت داستان مي دانند.اغلب نويسندگان ما، عملاً به جاي ادبيات در خدمت سينما هستند، به جاي داستان، فيلمنامه مي نويسند و حتي به فيلمنامه نوشتن اکتفا نمي کنند، بلکه در داستان شان آن را براي کارگرداني خيالي دکوپاژ هم مي کنند. آدورنو و هورکهايمر بيش از نيم قرن پيش در «ديالکتيک روشنگري»، گفته بودند زماني خواهد رسيد که نويسندگان هنگام نوشتن رمان به اقتباس سينمايي آن فکر کنند، و فضا را در داستان شان طوري بسازند که بتوان با معيارهاي سينما و تلويزيون فيلمي از آن اقتباس کرد، و همين مهم ترين عامل مرگ ادبيات است. زمان نشان داده است که پيش بيني اين دو تا چه حد صحيح بود، و نويسندگان آغاز هزاره سوم تا چه حد درگير تصوير سينمايي کتاب هاي داستاني شان هستند. اين آفت حتي به منتقدان نيز سرايت کرده، بارها خوانده و شنيده ايم که در فلان صحنه از فلان داستان، «نويسنده به قدري دقيق جزييات را آورده و به قدري استادانه فضا را ساخته است که مي توان مستقيماً آن را به عنوان سکانسي در يک فيلم استفاده کرد.»به هر حال، هرچند اين يادداشت ربط مستقيمي به وقايع سال 1386 ندارد، اما مسلماً به وقايع آغاز دهه هشتاد تا کنون مرتبط است، و لابد به طريق اولي سال 86 را هم در بر خواهد گرفت.
داستان نويسي «واقع گراي شهري» در سال گذشته
دوران افول يک جريان
اميرحسين خورشيدفر


انتشار رمان «چراغ ها را من خاموش مي کنم» نوشته زويا پيرزاد را مي توان مبدا شکل گيري جريان تازه يي در رمان نويسي فارسي دانست (اين جريان خلق الساعه نيست و پيش از اين رمان هم آثاري چون «چهل سالگي» ناهيد طباطبايي نوشته شده اند) که بر بازنمايي جزيي نگارانه حيات طبقه متوسط شهرنشين، توجه به وضعيت زنان متاهل ميانسال، روايت بحران هاي خانوادگي و عاطفي، ساختار روايي ساده و نمايشي و پرهيز از زبان آوري تکيه دارد. اين جريان رمان نويسي در اواسط دهه هفتاد و همزمان با تسلط گفتمان اقتصادي توسعه طلب در ايران ظهور کرد و پربيراه نيست اگر بگوييم که در هويت يابي لايه هاي پيشرو طبقه متوسط در طول يک دهه گذشته کم و بيش تاثيرگذار بود اما طبقه متوسط که دستاوردهاي ناچيزش را با مصايب فراوان به دست آورده بود حق داشت عجالتاً به داشتن شان افتخار کند و ذوق زده باشد. در دوران اصلاحات گفت و شنود اين طبقه و حاکميت تا انداز ه يي رسميت يافت. طبقه متوسط منش خاص زندگي خود را با گزينشي هوشمندانه از فريبنده ترين تصاوير در قالب اين جريان رمان نويسي (و در ابزارهاي کارآمد ديگري چون سينما) ارائه کرد. امتيازات و خصايلي مثل رفت و آمدهاي دوستانه در مقابل ارتباط هاي خويشاوندي، روابط آزاد بدون تعصبات، حضور هنر به عنوان نياز هميشگي و واقعي، توجه به حقوق زنان را به شيوه يي تبليغاتي و گاه فخرفروشانه عرضه کرد. امروز اما که همان دستواره هاي ناچيز هم در معرض تهديد و نابودي قرار گرفته اند بازتوليد دوباره آنها در رمان، بدون حضور مداوم نيرويي مقتدر که آرامش ظاهري را بر هم مي ريزد و همه چيز را براي خود مي خواهد بي معنا و مضحک است. اين گونه رمان بر اساس ويژگي هايي که گفته شد مخاطبان گسترده تري نسبت به ديگر توليدات ادبي روشنفکران داشت و از اين رو توانست به عنوان پل تغيير سطح مطالعات گروهي خوانندگان که تا به خواندن رمان هاي پاورقي و عامه پسند علاقه داشتند عمل کند. اما اولين نشانه هاي دلزدگي تقريباً در همان زمانه يي پديدار شد که جنبش اصلاح طلبان بخشي از لايه هاي پيشرو طبقه متوسط را از دست داد. سير نزولي جايگاه اين گونه رمان نويسي (مثل صعودش) شتاب شگفت انگيزي داشت. اما بعد از گذشت يک دهه چه چيزي باعث شد اين جريان داستان نويسي آنقدر از سکه بيفتد و نزول کند که کوچک ترين نشانه يي از مولفه هايش باعث دلزد گي مخاطبان شود و سياهه واژ گان تحقيرآميزي از قبيل آشپزخانه يي و آپارتماني و... که براي وصف جريان رمان نويسي واقع گراي شهري به کار مي رود هر روز درازتر شود. لحن نقدهايي که سال گذشته بر داستان هاي اين جريان ادبي خوانديم مويد اين ادعاست. چه چيز باعث شد اين محصول پاکيزه و بهداشتي طبقه متوسط که از آلودن دامن خود به سياست و خشونت ابا داشت از درون دچار عفونت و کهنگي و سويه منفعلانه اش آشکار شود. رمان واقع گرايي شهري فارسي به عنوان يک شکل هنري قاعدتاً کمبودهايي اساسي داشت که نتوانست انعطاف پذير باشد و در درون از نظر شکل و مضمون متحول شود. مدام خود را بازتوليد کرد و از نقد مبتذل کارگاهي فربه شد تا آنجا که بعضي نشانه ها، صحنه ها و گفت وگوها به شکل خنده آوري در رمان هاي چند نويسنده مختلف تکرار شد.

هر شکل هنري ضرورتاً وقتي مي تواند نخبه گرايانه، عميق يا قابل تامل دانسته شود که نوعي رفتار انتقادي را از خود بروز دهد يا آنکه مي توان گفت رفتار انتقادي ويژگي ذاتي يک شکل هنري بالغ است. محصول هنري پيشرو ترين لايه هاي فکري يک جامعه نمي تواند خود را از تيغه رفتار انتقادي مصون بدارد بلکه اتفاقاً ناگزير است بïرا ترين سويه نقد خود را هميشه در شناخت هويت خويش به کار ببندد. يعني هر شکل هنري زماني به بلوغ خود مي رسد که بتواند نقاط نامرئي قدرت در طبقه يي را که در چهارچوب آگاهي ممکن آن (طبقه) پديد آمده با تيزبيني و بي رحمي آشکار کند. بازنمايي هر چقدر هم که به واقع گرايي تظاهر کند فقط زماني انتقادي خواهد بود که رابطه جهان داستاني خود را - هر چقدر هم که پيچيده- با آنچه نظام قدرت است روشن کند. يا تباهي و ابتذالي را نشان دهد که از ديدرس دور مانده و استتار شده. مارسل پروست يکي از شاخص ترين مصداق هاي رفتاري است که کوشيدم وصف کنم. منتقدان عجول و سطحي نگر، زماني مارسل پروست را به شيفتگي اشرافيت و اسنوبيسم متهم کردند. اما چنان که ژيل دلوز نشان مي دهد آشکارسازي انتقادي پروست در نظام قدرت طبقه اشراف و جامعه روشنفکري تقريباً در تاريخ رمان نويسي بي همتاست. او با مطالعه خرده برداشت هاي حسي و تاثرات در بستر بطالت کليت قدرت را چندگانه مي سازد. اين يکي از نقاط تاريک جريان داستان نويسي واقع گراي شهري است که جزء معدود مواردي نتوانست افشاگر و عريانگر باشد. چيزي را بنماياند که پوشيده است. البته نمي توان انتظار داشت رمان در قامت قالب هنري مسلط روزگار عمل کند. اما همين ناتواني رمان واقع گراي شهري در ارائه تصوير هويت مند طبقه بود که باعث شد طبقه فرهنگي مخاطبانش مرتب نزول کند. واقعيت اين است که نجابت بيهوده و لکنتي ناشيانه داشت. آنقدر ظريف و تيزهوشانه هم نبود که از قراردادهاي روايي و کليشه يي شخصيت و موقعيت فراتر رود و به زاويه يي تازه يا بروز کنشي سرشت نما در يک موقعيت دست يابد. يا جهاني را ترسيم کند که از شباهت ظاهري گذشته و مثل جهان داستاني بالزاک يا ديکنز کارکرد سنخ نمايانه دارد.

جريان داستان نويسي واقع گراي شهري عموماً بر فاصله خود از امر سياسي تاکيد کرد و در واقع حوزه رخدادهاي خود را در مرز مشخصي با سياست قرار داد. سياست و رزي و هنر در اين گونه داستاني به عنوان فعاليت هايي فوق برنامه طرح شدند که مي توانند راه ميانبري براي فرار از ملال زندگي روزمره باشند اما نه چيزي بيش از آن تازه به شرط آنکه در روند طبيعي و ساده زندگي خلال وارد نکند. همه چيز بايد سر جاي خودش باشد. شخصيت هاي داستان واقع گراي شهري اغلب سياست زده اند يا داستاني را مي خوانيم که قرار است به آگاهي آنها از بي معنا بودن و بي آخر و عاقبت بودن امر سياسي بينجامد. يعني وقتي مفهوم «واقعي» زندگي را درک مي کنند ديگر بعيد است به سراغ رفتار سياسي شان که تيپيک است بروند. بنابراين در جهان اين گونه داستاني مي توان نسبت به امر سياسي بي اعتنا ماند و زندگي خوب و خوشي را گذراند. متن نيز عموماً از حضور در حوزه امر سياسي اکراه دارد. شايد کارا ترين آموزه نقد براي مواجهه با جريان رمان واقع گراي شهري آموزه شکاف متن آلتوسر باشد زيرا مي تواند تناقض هاي بسياري را که متن سعي در پوشاندن و کتمان آنها دارد افشا کرد. مثلاً در بسياري از اين آثار شخصيت ها عمدتاً در حالت تعطيل به سر مي برند يا آنکه شهر گرچه بستر داستان هاست اما مثل دکوري در پشت صحنه خاموش است و حتي هاي و هويش مزاحم گفت وگوهاي طولاني شخصيت ها نمي شود. در حالي که در واقعيت حتي در کافي شاپ هاي تهران هم قوانين سفت و سختي اعمال مي شود که هر جور آسايشي را سلب مي کند. در اين داستان ها شلوغ ترين گذرگاه ها و اتوبان هاي اين شهر هم نوعي کافي شاپ آرماني هستند. هيچگاه انسان مدرن را نديديم که به دورن گرداب ترافيک سنگين، سريع و مهلک شهر مدرن بغلتد، يا آنکه دور از فضاي امن روشن شهر در مغاک ها و تيرگي ها اسير شود. گويي اشخاص رمان هم ناچارند نقش شان را در مقابل ديدرس قانون ايفا کنند. حتي فارغ از چنين تحليل هايي هم مي توان روابط تصنعي و غيرواقعي، قالبي بودن شخصيت ها و تهي بودن آثار از منظر هستي شناسي را نقد کرد.

اين گونه داستاني همچنين توانست نوعي همزيستي مسالمت آميز را با نظارت و مميزي برقرار کند و بي آنکه در مظان اتهام قرار بگيرد تنها سايش مختصري داشته باشد. انحناي تن داستان واقع گراي شهري بر اساس اندازه اهرم هاي مميزي شکل گرفت. عامدانه خود را به نمايش رفتارهاي متعارف مشغول کرد و هر چيز مشکوک و نامحسوس را به پس زمينه يا به آشفتگي رواني شخصيت ها راند. از اين رو فضاي داستا ن ها شباهت انکار ناپذير به سريال هاي تلويزيوني پيدا کرد. (دست کم در سريال هاي جسورانه تر از معمول) کمتر نويسنده يي به سراغ ثبت لحظه هايي از زندگي شخصيت هايش رفت که سستي پابندي آنها به اخلاق را نشان دهد. يا آنکه آنها را در موقعيت ناگزير اخلاقي ببينيم و در آستانه بروز يک فاجعه. نيروي مرموز و اخلاق گر متن ادبي در اين نوع داستان ها رام و دست آموز مي شود. سازش کاري اين گونه ادبي همان خصلتي است که تيزي تيغ انتقادي آن را مي گيرد و اجازه نمي دهد رمان واقع گراي شهري فارسي از حد يک بروشور تبليغات شيوه زندگي طبقاتي فراتر رود.

به نظر مي رسد اين شکل هنري ديگر در جايگاه گذشته اش به حيات خود ادامه نخواهد داد. يا ناچار است بر آب و رنگ ماجراهايش بيفزايد و پيچيدگي هاي روايت را مرتب حذف کند و «عشق» را شده حتي تا اسم روي جلد بکشاند تا در بازار نشر حضور داشته باشد و به چاپ چندم برسد يا آنکه پوسته خود را بشکند و نويسنده برج و باروي غنايي نويسي و شخصي نويسي را ويران کند و از جغرافيايي محدود و امن ذهني بگريزد و گستره اطمينان بخش فضاي بسامان را درهم بشکند.
نگاه
زندگي در پيش رو
آيا مي توان به سال آينده اميدوار بود؟ خبر مي رسد که از ميان نويسندگان قديمي محمود دولت آبادي، محمد محمدعلي، حسين سناپور، علي خدايي، منيرو رواني پور و... کارهاي تازه را به ناشر سپرده اند يا در آخرين مراحل نگارش هستند. از ميان جوان تر ها هم کتاب هاي جديد نويسندگاني چون يعقوب يادعلي، مهسا محبعلي، ناتاشا اميري، حسن محمودي، مهدي يزداني خرم، پيمان اسماعيلي، فرشته احمدي، حامد حبيبي، امير احمدي آريان، پدرام رضايي زاده و... در راه است. سال آينده نام هاي ديگري را هم براي اولين بار خواهيم شنيد که بي ترديد شگفت زده مان خواهند کرد. داستان هاي نويسندگان جوان تر نشان مي دهد که روح هاي جست وجوگر بسياري در داستان نويسي ايران ظهور کرده اند. آنها خود را به بدنه ادبيات داستاني فارسي تحميل خواهند کرد. بدون آنکه به مميزي فکر کنيم به زندگي که در پيش است اميدواريم.
مهمترين وقايع ادبي جهان در سال 1386
چمن آواز مي خواند
سعيد کمالي دهقان

درگذشت «کورت ونه گات»

«کورت ونه گات» نويسنده محبوب امريکايي کتاب هاي به يادماندني «سلاخ خانه شماره پنج»، «گهواره گربه» و «شب مادر» يازده آوريل سال 2007 بر اثر جراحات مغزي درگذشت. وي که به خاطر نوشته هاي طنزآميز و علمي - تخيلي اش از محبوب ترين نويسندگان نيمه دوم قرن بيست امريکا به حساب مي آمد، يازدهم نوامبر سال 1922 در خانواده يي امريکايي- آلماني به دنيا آمد و از همان جواني به نوشتن علاقه نشان داد و عضو تحريريه روزنامه دانشجويي دانشگاه خود شد. در جنگ جهاني دوم شرکت کرد و تجربه جنگ و اسارت در اردوگاه هاي دشمن، تاثير شگرفي بر او گذاشت و پس از آزادي، تحصيلاتش را در دانشگاه شيکاگو ادامه داد و چندي بعد اولين رمانش را به نام «نوازنده پيانو» در سال 1952 منتشر کرد. در سال هاي 1960 سبک داستان نويسي اش را تغيير داد و رمان تاثيرگذار «سلاخ خانه شماره پنج» را منتشر کرد. کتابي که تا حدي بر اساس تجربيات خود «ونه گات» از جنگ و اسارتش در اردوگاه «درسدن» نوشته شده است. مرگ «کورت ونه گات» علاقه مندان و نويسندگان زيادي را در سراسر جهان تحت تاثير قرار داد.

جايزه پوليتزر و «کورمک مک کارتي»

«کورمک مک کارتي» نويسنده هفتاد و پنج ساله امريکايي در روزهاي پاياني فروردين ماه موفق شد جايزه بهترين رمان پوليتزر سال 2007 را به خاطر نگارش رمان «جاده» از آن خود کند. « مک کارتي» که از معروف ترين نويسندگان زنده امريکا به حساب مي آيد تا به حال بيش از ده رمان نوشته است و حتي کتاب هايي از او فيلم شده اند. فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» ساخته «برادران کوئن» که جايزه بهترين فيلم اسکار سال 2008 را از آن خود کرد نيز بر اساس رماني از «کورمک مک کارتي» به همين نام ساخته شده است. «مک کارتي» متولد سال 1933 ميلادي و معروف به اين است که به سختي مي توان او را به دام مصاحبه انداخت. رمان «جاده» که پوليتزر 2007 را برد، هفته ها در صدر پرفروش هاي کتاب امريکا بود. رمان حکايت پدر و پسري است که براي چند ماه به منطقه يي دوردست سفر کرده اند؛ منطقه يي که به دليلي نامعلوم ويران شده است و پر است از گرد و خاک و ساختمان ها و طبيعت ويران شده.«هارولد بلوم» منتقد معروف ادبي امريکا «کورمک مک کارتي» را در کنار «توماس پينچون»، «دن دليلو» و «فيليپ راث» چهار نويسنده مهم امروز امريکا مي داند. وي همچنين گاهي با نويسندگاني چون «ويليام فاکنر» و «هرمان ملويل» مقايسه مي شود.

جادوي «هري پاتر» در فروش ميليوني

کتاب هفتم از سري کتاب هاي «هري پاتر» نوشته «جي کي رولينگ» با نام «هري پاتر و يادگارهاي مرگ» که آخرين جلد کتاب نيز هست؛ در مرداد ماه به بازار کتاب جهان آمد و با فروش ميليوني خود ناشران و رسانه هاي ادبي سراسر دنيا را شگفت زده کرد. هجوم علاقه مندان در همان ساعات اوليه پخش کتاب به کتاب فروشي هاي شهرهاي نيويورک، سان فرانسيسکو و لندن در نيمه شب از نادر ترين صحنه هايي بود که جامعه ادبي امريکا و انگليس در چند سال اخير به خود ديده است. ضميمه هاي ادبي روزنامه هاي «گاردين»، «نيويوک تايمز» و «لوموند» مرداد ماه به طور همزمان با انتشار گزارش ها و نقدهايي درباره کتاب؛ خبر پخش کتاب «هري پاتر و يادگارهاي مرگ» را روي جلد نشريات خود بردند.

جايزه بوکر و «آن انرايت»

«آن انرايت» نويسنده 45 ساله ايرلندي موفق شد آبان ماه جايزه پنجاه و دو هزار پوندي بوکر سال 2007 را از آن خود کند. «آن انرايت» اين جايزه را به خاطر نوشتن رمان «گردهمايي» از آن خود کرد. «هوارد ديويز» رئيس هيات داوران بوکر کتاب «گردهمايي» را «نگاهي بي دريغ به خانواده يي محزون در ناملايمات زندگي» توصيف و آن را «تلخ» اما «قابل وقوع» معرفي کرد و گفت؛ «مطمئنم که مردم از خواندنش شگفت زده مي شوند.» داستان «گردهمايي» توسط شخصيت اصلي اش «ورونيکا» روايت مي شود و ماجراي خانواده يي مفلوک در ايرلند است. خانواده يي با پدري خشن، مادري مسووليت ناپذير و کشيشي از خودراضي. «آن انرايت» 11 اکتبر سال 1962 در دوبلين ايرلند به دنيا آمده. از کالج ترينيتي دوبلين مدرک انگليسي و فلسفه گرفته است و وقتي مادر و پدرش براي سالروز تولد بيست و يک سالگي اش ماشين تحرير خريدند، تصميم گرفت نويسنده شود. سپس از دانشگاه آنجلياي شرقي بورس تحصيلي گرفت و همان جا «نگارش خلاقانه» خواند. پس از اتمام تحصيلات به مدت شش سال در شبکه هاي تلويزيوني ايرلند، تهيه کننده فيلم بود و اولين کتابش را دوازده سال پيش به نام «کلاه گيسي که پدرم سر مي کند» منتشر کرد. پنج سال بعد از آن يعني در سال 2000 رمان «شبيه که هستي؟» را منتشر کرد. «گردهمايي» چهارمين کتاب «آن انرايت» است که امسال منتشر شده و جايزه معتبر بوکر را برايش به ارمغان آورده است. «انرايت» همچنين با نشريات مختلفي در سرتاسر جهان همکاري کرده است که مهم ترين آنها، «نيويورکر»، «پاريس ريويو»، «گرانتا» و «گاردين» است. دغدغه هاي مادرانه، مذهب کاتوليک و ادبيات زنانه از مهم ترين مسائل مطرح شده در رمان هاي «انرايت» ديده مي شوند.

جايز ه گنکور و «ژيل لوروي»

«ژيل لوروي» در کمال ناباوري آبان ماه جايزه «گنکور» سال 2007 فرانسه را از آن خود کرد. آکادمي «گنکور» فرانسه اين جايزه را به خاطر رمان «آواز آلاباما» به اين نويسنده فرانسوي اهدا کرد تا نام وي در کنار نويسندگان مهمي همچون «مارسل پروست»، «سيمون دوبوار»، «رومن گاري» و «مارگارت دوراس» در ليست برندگان معتبر ترين جايزه ادبي فرانسه قرار بگيرد. «آواز آلاباما» دوازدهمين رمان «لوروي» و درباره زندگي پرجار و جنجال «اسکات فيتزجرالد» و همسرش «زلدا» است. اين کتاب از زبان «زلدا» نوشته شده و نويسنده خود را به جاي او گذاشته است. «آواز آلاباما» که نگاه متفاوتي به زندگي اين زوج پر سر و صداي امريکايي دارد از همان روزهاي اول انتشارش، با استقبال خوبي در رسانه هاي ادبي فرانسه روبه رو شد. «لوفيگارو» پس از انتشار کتاب در مقاله يي با عنوان «زير پوست زلدا» رمان «آواز آلاباما» را «رماني خلاق» توصيف کرد و درباره اش نوشت؛ «ژيل لوروي در نوشتن اين کتاب خودش را جاي زلدا گذاشته و به همين خاطر کتاب قوي تر و بهتر از يک زندگينامه صرف از کار در آمده است.» «ژيل لوروي» معتقد است «زلدا» در نويسنده شدن «فيتزجرالد» نقش بسزايي داشته و فداکاري کرده است اما باور اغلب منتقدان ادبي تحت تاثير حرف هايي که «ارنست همينگوي» درباره اين زوج امريکايي زده، اين چنين نيست.

درگذشت «نورمن ميلر»

«نورمن ميلر» نويسنده و نمايشنامه نويس مشهور امريکايي آبان ماه در سن هشتاد و چهار سالگي درگذشت. وي که به رغم کهولت سن، فعاليت ادبي اش را ادامه مي داد، آخرين رمانش را به نام «قصري در جنگل» ژانو يه سال 2007 منتشر کرد و درباره آن چند گفت وگو نيز با رسانه هاي جهان از جمله «گاردين» و «پاريس ريويو» انجام داد. وي به جز داستان نويسي به روزنامه نويسي، نمايشنامه نويسي و کارگرداني فيلم هم علاقه داشت و همراه «ترومن کاپوتي» و «تام ولف» از ابداع گران ژانر «نئو ژورناليسم» يا «کتاب هاي خلاقانه غيرداستاني» به حساب مي آمد. وي همچنين در سال 1968 جوايز ادبي «پوليتزر» و «جايزه کتاب ملي» امريکا را به خاطر کتاب «ارتش شبانه» از آن خود کرد و در طول عمرش نزديک به دوازده رمان نوشت. «ميلر» در يک خانواده يهودي به دنيا آمد و در محله بروکلين نيويورک بزرگ شد و در دانشگاه هاروارد مهندسي هوانوردي خواند. «نورمن ميلر» وقتي 18 سا لش بود و دانشگاه مي رفت به نوشتن داستان علاقه مند شد و اولين داستانش را در هجده سالگي نوشت. وي در جنگ جهاني دوم شرکت کرد و پس از آن تحصيلاتش را در دانشگاه «سوربن» پاريس ادامه داد. «برهنه و مرده» اولين رماني است که در سال 1948 نوشت؛ کتابي که شهرتي جهاني برايش به ارمغان آورد. «ميلر» در طول عمر هشتاد و چهار ساله خويش، که آبان ماه به پايان رسيد، شش مرتبه ازدواج کرد و حاصل اين ازدواج ها هشت فرزند بود.

درگذشت «آلن رب گري يه»

آخرين رويداد مهم ادبي سال 1386 درگذشت «آلن رب گري يه» نويسنده و فيلمساز معروف فرانسوي بود که در روزهاي نخست اسفند ماه رخ داد. «رب گري يه» نويسنده رمان مهم و جريان ساز «پاک کن ها» در کنار «ناتالي ساروت»، «ميشل بوتور» و «کلود سيمون» از مهم ترين چهره هاي «رمان نو» فرانسه به حساب مي آمد. وي در 18 آگوست سال 1922 در «برست» فرانسه به دنيا آمد. وي ابتدا مهندسي کشاورزي خواند اما پس از انتشار اولين رمانش در سال 1953 عمرش را وقف ادبيات کرد و از همان ابتدا توسط منتقدان مطرحي همچون «رولان بارت» و «موريس بلانشو» مورد تحسين قرار گرفت. «گاردين» مي نويسد؛ «آلن رب گري يه يک بار تعريف مي کند که دانش آموزي در آستين تگزاس چهارده نفر را با اسلحه کشت؛ در حالي که کتاب «بيگانه» آلبر کامو در دستانش بود. رب گري يه مي گويد؛ جنايت در دستان ما غنويسندگانف است، هر رماني مي تواند عامل جنايتي باشد.»
عناوين اين صفحه
سال نشيب
اشتياق مبتذل به اشياي واقعي
دوران افول يک جريان
زندگي در پيش رو
چمن آواز مي خواند
انتظار بيهوده خلق شاهکار
جايزه نوبل و «دوريس لسينگ»

نگاه
انتظار بيهوده خلق شاهکار
وضعيت صدور مجوز فضاي عمومي دلسردي و ياس را در ميان داستان نويسان و مترجمان در پي داشت و برآيند ادبي اين فضاي ياس آلود و دلسرد کننده يکي از اسفناک ترين سال ها از نظر کيفيت و کميت آثار منتشر شده است. نگاه اجمالي به کتاب هاي منتشر شده در سال هشتاد و شش (که جز چند اثر انگشت شمار به ويژه در حوزه داستان کوتاه کار قابل تامل ديگري در بين شان نيست) باعث مي شود حرف دبير يکي از جايزه هاي ادبي خصوصي را که گفته بود «اگر فقط پنج رمان قابل خواندن (آن هم فقط قابل خواندن) در سال منتشر مي شود برگزاري جايزه ادبي بي معناست» تاييد کنيم. با اين همه شايد شاهکارهاي تازه يي سال گذشته توسط داستان نويسان ايراني نوشته شده باشد يا آن که سرگرم نوشتنش باشند. بايد اميدوار بود که نتيجه سختکوشي و بردباري داستان نويسان ايراني در کشوي ميز کارشان براي هميشه مدفون نماند.


نگاه
جايزه نوبل و «دوريس لسينگ»
خبر اهداي جايزه نوبل سال 2007 به «دوريس لسينگ» نويسنده 88 ساله انگليسي متولد کرمانشاه ايران شايد مهم ترين اتفاق ادبي سال 1386 بود. «دوريس لسينگ» که نامش بيش از چهل سال در ليست نهايي نوبل ادبيات قرار داشت، مسن ترين و يازدهمين نويسنده يي است که اين جايزه يک و نيم ميليون دلاري را از آن خود کرد. رئيس سوئدي آکادمي نوبل هنگام اعلام اين خبر «لسينگ» را «رزم آور عرصه زنان، کسي که با موشکافي، عطش و نيروي بصيرت تمدن تکه تکه شده را به مداقه گذاشته» توصيف کرد. «لسينگ» اين جايزه را براي سال ها تلاش در راستاي ادبيات زنان و مبارزه براي حقوق آنها نصيب خود کرد. با اين همه، وي ساعتي پس از آگاهي يافتن از اين خبر، به راديو بي بي سي گفت؛ «اين چيزها را درباره من گفتند؟ آه خداي من، انگار امروز مرا بيشتر از ديروز دوست مي دارند.» وي در ادامه به بي بي سي گفت؛ «نمي توانند نوبل را به کسي بدهند که مرده باشد، فکر مي کنم به همين خاطر است که فکر کرده اند بهتر است تا شرم را کم نکرده ام، آن را به من بدهند.» لسينگ 22 اکتبر سال 1919 در کرمانشاه ايران به دنيا آمد و شش سال بعد به همراه خانواده اش به زيمبابوه مهاجرت کرد و چند سال بعد ساکن انگلستان شد. اولين رمانش را در سي سالگي به نام «چمن آواز مي خواند» در لندن منتشر کرد و پس از آن بيش از پنجاه کتاب نوشت که «دفترچه طلايي» که يکي از کلاسيک هاي مکتب فمينيسم به حساب مي آيد، مهم ترين آنهاست. با احتساب نوبل ادبيات «دوريس لسينگ» تمامي جوايزي را که در اروپا اهدا مي شود از آن خود کرده است. «دوريس لسينگ» بر اثر بيماري موفق نشد براي دريافت جايزه به سوئد سفر کند و به همين خاطر آکادمي نوبل در مراسمي اين جايزه و لوح مربوط به آن را به انگلستان آورد و در لندن به او تقديم کرد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام