آرش خوشخو

1
نمي دانم چرا احساس مي کنم وقتي اسکورسيزي آن بالا روي سن، اسکار بهترين کارگرداني را به اين دو برادر داد چندان خوشحال نبود. اسکار، اين مجسمه جادويي که خود اسکورسيزي سال ها در حسرت بردنش بود، در دستان اين دو برادر مثل بازيچه يي کوچک به نظر مي رسيد. همين يک سال قبل بود که براي اهداي اسکار به اسکورسيزي، هاليوود بزرگ ترين نمايش روي زمين را برگزار کرده بود، وقتي اسپيلبرگ و کاپولا و لوکاس سه نفري روي سن آمدند تا در برآوردن آرزوي دوست نابغه شان (آن هم براي يکي از ضعيف ترين فيلم هايش) شريک باشند، اسکورسيزي نيز آن بالا نمايش را تکميل کرده بود. بغض کرد، خنديد و دوستانش را يک به يک در آغوش گرفت و تماشاگران نيز اين نمايش متاثرکننده را با چشماني اشکبار و لب هايي خندان تکميل کردند و موسيقي بيل کانتي و شرکا در باشکوه ترين شکل خود اين اتمسفر را به اوج مي رساند.
اما حتي فکر برگزاري نمايشي مشابه براي اهداي جايزه به برادران کوئن ديوانگي محض بود. آنها با آن لبخند استهزاآميز و با وقاري دهاتي وار به روي صحنه آمدند، اسکار را به پيش پاافتاده ترين شکل ممکن از اسکورسيزي گرفتند، سخنراني کوتاهي کردند و از روي سن پايين آمدند. اين نمايش دوبار ديگر هم آن شب تکرار شد و اگر اسکار بهترين تدوين را هم مي بردند نامشان در صدر تاريخ اسکار مي ماند. اما بعيد مي دانم در آن صورت هم واکنش خاصي نشان مي دادند. احتمالاً آن شب بدون کوچک ترين تشويشي سر بر بالش گذاشتند و همان کتاب هميشگي را خواندند و خوابيدند.
2
تصوير برادران کوئن در اسکار به شکل تکان دهنده يي به کاراکتر هاي فيلم هايشان شبيه بودند. مثل فرانسز مک دورماند در فارگو. همان افسر پليس حامله يي که با وحشي ترين دسته قاتلان نبراسکا مواجه شد و به راحت ترين شکل ممکن آنها را قلع و قمع کرد و در تمام مدتي که با بچه يي در شکم و هن هن کنان و با آن لهجه دهاتي و قيافه بلاهت بارش در پي شکار اين جاني هاي خطرناک بود کوچک ترين توهمي در مورد ارزش کارش نداشت. دستگيري قاتلان تنها يکي از وظايف اصلي او بود. او حتي درباره ماموريت مرگبارش با شوهرش حرف هم نمي زد. بيشتر نگران تهيه طعمه براي چوب ماهيگيري همسرش بود و آماده کردن صبحانه براي او و گپ زدن درباره نقاشي هاي بي ريختي که شوهرش مي کشيد. فارگو تبديل مي شود به ستايشي از ناخودآگاه و غريزه زنانه اين زن شهرستاني که گويي نبضش با نبض زندگي مي زند و سرنوشت، اين همراهي با موج زندگي را با مساعدت حيرت انگيز تقدير، پاداش مي دهد.
حالا در اسکار مي بينيم که خود کوئن ها نيز اين گونه هستند. آن لبخند استهزاآميز ايتن کوئن هنگام دريافت اسکار گويي در سرتاسر فيلم هاي آنان به چشم مي خورد؛ همان چيزي که به آن طنز سياه مي گويند. نمي دانم اين ترکيب مي تواند طعم فيلم هاي کوئني را توضيح دهد يا نه، اما اين احساسي است که در صحنه اوج فارگو به سراغت مي آيد؛ وقتي يکي از آدمکش ها، جسد همدست خود را سر و ته در ماشين چوب خردکني انداخته است و فقط يکي از پاهاي مقتول با جورابي سفيد از ماشين بيرون مانده است و تلاش آدمکش براي فرو کردن هرچه سريع تر لنگه پا با آن جوراب سفيد به درون ماشين چوب خردکني و ما که همراه با خانم پليس فيلم ابتدا نمي توانيم صحنه را به طور کامل درک کنيم...
3
زماني ديويد لاج منتقد مشهور ادبي در توصيف حال و هواي مشترک و خاص رمان هاي گراهام گرين واژه گرين لند را ابداع کرده بود. حالا مي توان کوئن لند را نيز به واژگان نقد هنري اضافه کرد؛ مکاني که در آن بشر با چشم پوشي از تمام امتيازات زندگي، خود را به امواج طمع و حماقت تسليم مي کند. دنيايي که در آن فرشتگان و شياطين، در جدالي نابرابر و پايان ناپذير با يکديگرند. شياطيني سختکوش و ماهر و سنگدل و باهوش (مثل خاوير باردم در جايي براي پيرمردها نيست) و فرشتگاني مهربان، دوست داشتني و تنبل و گاه خوش شانس (مثل فرانسز مک دورماند فيلم فارگو) و گاه بد شانس (مثل تامي لي جونز جايي براي پيرمردها نيست)، دنيايي که آدميان براي زندگي بهتر و پول بيشتر حيوان وار تلاش مي کنند و سر هم کلاه مي گذارند، طمع مي ورزند و توطئه مي کنند و در آخر يا در ماشين چوب خردکني له مي شوند يا در شهري دورافتاده سربه نيست مي شوند. و در مقابل، قهرمانان کوئني، مردماني آرام، کاهل، تن آسا و مهربان هستند و عاري از هرگونه جاه طلبي و مادي گرايي. آنقدر عاقل هستند که بدانند زندگي کوتاه تر و نامطمئن تر از آن است که آن را با نقشه ريختن و توطئه کردن و تلاش براي پول درآوردن بيشتر حرامش کرد. مي دانند که زندگي مثل يک شير يا خط است. مي دانند که زندگي و تمام نقشه هاي طول و درازي که براي آينده مان مي کشيم، مي تواند با مواجهه اتفاقي با يک قاتل ديوانه و گلوله يي سرگردان نابود شود. مي دانند که به ظاهر موفق ترين آدم ها نيز از بازي سرنوشت در امان نيستند و مي توانند در يک چشم برهم زدن به جسدي بي جان در حاشيه جاده يي برف گرفته بدل شوند. مي دانند وقتي پايان همه چيز مرگ است، ديگر چه تفاوتي ميان موفق و غيرموفق، زرنگ و کاهل و ثروتمند و فقير وجود دارد؟ و اين تعارض عميق فيلم هاي برادران کوئن با روياي موفقيت به سبک هاليوود است.
بي جهت نيست که دوست داشتني ترين شخصيت هاي سينماي برادران کوئن عموماً آدم هايي تنبل و بدون جاه طلبي هستند. بهترين نمونه آنها لبوفسکي بزرگ است که به تنبلي و تن آسايي ابعادي اسطوره يي مي دهد. حتي تامي لي جونز پليس مهربان جايي براي پيرمردها نيست تقريباً هيچ تلاش فيزيکي براي مقابله با قاتلان و جانيان انجام نمي دهد و با تحقير به جوش و خروش دستيار جوانش نگاه مي کند که در توهم انگاره «تلاش لازمه موفقيت است» مي خواهد گره ماجرا را هرگونه که هست باز کند. اين کاهلي لذت بخش را در وجود پليس باردار فيلم فارگو و همسرش نيز ديده بوديم. در کوئن لند، کارگردان هاي دوست داشتني ما، انسان ها را موجوداتي در دام تقدير مي دانند و بيرحمانه شاهد تلاش آنان براي خروج از تار عنکبوت سرنوشت شان هستند؛ تقديري که قوانين خود را در فيلم اي برادر کجايي؟ در جملاتي ساده و سرراست از زبان سوزن باني کور و حکيم به همه ديکته مي کند.
در دنياي برادران کوئن بزرگ ترين گناه، حرص است. آنها که طمع مي کنند در دنياي اساطيري برادران کوئن به بي رحمانه ترين شکل ممکن مجازات مي شوند. مثل جاش برولين فيلم جايي براي پيرمردها نيست يا آن پنج قاتل احمق قاتلان پيرزن. (نسخه مکندريک از اين داستان، ساخته شده به سال 1955 احتمالاً کوئني ترين فيلم تاريخ سينماست.)
4
اما اين نگاه اساطيري در آخرين فيلم آنان يعني جايي براي پيرمردها نيست سياه تر و بدبينانه تر از هميشه است. اگر در فارگو، فرشته تنبل فيلم با ياري تقدير و غريزه شگفت زنانه و نيکدلي شهرستاني وارش به شکلي معجزه آسا بر شياطين غلبه مي کند؛ در جايي براي پيرمردها نيست فرشته کوئن ها پيرتر و خسته تر از آن است که حتي به ياري تقدير بتواند بر شيطان غلبه کند. تامي لي جونز در طول فيلم هميشه دير مي رسد و نوميدانه شاهد قدرت نمايي شيطان است. او نمي تواند جان هيچ کدام از قربانيان را نجات دهد و خسته و مايوس به پدر پير و نيمه ديوانه اش پناه مي برد و مي گويد که نه، ديگر در اين کشور جايي براي پيرمردها نيست. جايي براي کودکان، دختران و همه آن چيزهاي کوچک و زيباي زندگي. سايه شر بر همه چيز گسترده شده است.
اما آن شيطان به ظاهر شکست ناپذير، آن آدمکش حرفه يي و غيرقابل مهار که بر سر جان قربانيانش با يک شير يا خط ساده تصميم مي گيرد، خود نيز قرباني اين زندگي غيرقابل پيش بيني است. سرنوشتي که مي تواند در يک ظهر روز تعطيل در شهري کوچک و در چهارراهي که به ظاهر پرنده در آن پر نمي زند به سراغش بيايد و زياده خواهي و بي رحمي اش را به شکل تحقيرآميزي مجازات کند. آخرين نماي او در فيلم وقتي با دست و بالي شکسته در جلوي چشمان دو کودک، لنگ لنگان از کناره خيابان به راه خود مي رود تکميل کننده پازل دنياي اساطيري برادران کوئن است.
5
برگرديم به مراسم اسکار و آن لبخند استهزاآميز. وقتي مرگ پايان همه چيز است چه فرقي مي کند با اسکار بميريم يا بدون اسکار. اين همان رازي است که شايد اسکورسيزي هيچ گاه درک نکند.