سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: سينما
سينماي ايران در سال 86 و «به همين سادگي» در گفت وگو با رضا ميرکريمي
عادت کرده ايم

بابک غفوري آذر

سال 1386 سال پرفراز و نشيبي براي سينماي ايران بود. سالي که در آن هم مديريت سينمايي آشکارا بر ميزان نظارتش بر تمام ابعاد افزود، هم سينماگران مناقشات دروني و صنفي شان را به سطح عمومي و رسانه يي کشاندند و هم سايه جريان قاچاق و عرضه نسخه هاي غيرمجاز فيلم ها به عنوان تهديدي هميشگي بيش از پيش احساس شد. با نگاهي افراطي حتي مي توان سال 86 را سال بحران سينماي ايران دانست. انبوه جنجال ها و مناقشات در اين سال به اندازه يي بود که سينما را به يکي از عناصر خبرساز جامعه تبديل کرد. بعد از دو سال زمينه چيني و حرکت آرام، امسال مديران سينمايي کشور به واسطه بعضي نظرات و فشارهاي بيروني تلاش کردند هرچه بيشتر روند حرکتي سينما را مطابق آنچه اهداف دولت در حوزه فرهنگ است، منطبق کنند و در اين راه يکي از معدود اعتراض هاي دسته جمعي سينماگران را در قالب نوشتن نامه يي اعتراض آميز باعث شدند. از سوي ديگر اختلاف ميان سينماگران نيز امسال به اوج رسيد و کار به کناره گيري تعدادي از فيلم ها از جشن خانه سينما کشيد. در ميانه انبوه اين مشکلات نام رضا ميرکريمي به عنوان مديرعامل خانه سينما زياد شنيده شد. او در چنين سال بحراني سکان سينما را در دست داشت و در انتهاي سال نيز با آخرين فيلمش «به همين سادگي» چند جايزه از جشنواره فجر همراه نظرات تاييدآميز منتقدان به دست آورد. براي مروري بر آنچه سينماي ايران در سال 86 از سرگذراند، آسيب ها و دلايلش و نيز فيلمي که ساخته و قرار است به عنوان برنامه نوروزي يکي از گروه هاي سينمايي به نمايش درآيد پاي صحبت هايش نشسته ايم. هرچند بارها تاکيد کرد درباره دوران مديريتش در خانه سينما و وضعيت کلي سينما حرف هاي بسياري دارد که فعلاً قصد بيانش را ندارد اما در همين شرايط هم گوشه يي از آنچه گريبان سينما را گرفته، آشکار کرد. آن چنان که بارها تاکيد کرد اتفاقات در سينما متاثر از ساير حوزه هاي تصميم گيري است و نمي توان انتظار تغييرات بزرگ و ناگهاني داشت.


-حالا که چند هفته يي از جشنواره فجر مي گذرد، در يک نگاه به عقب موقعيت فيلم «به همين سادگي» در جشنواره و واکنش ها نسبت به آن را چگونه مي بينيد؟

البته چون من تقريباً نيمه اول جشنواره در ايران نبودم و فيلم هاي ديگر را نديدم، نمي توانم برآورد دقيقي داشته باشم از کيفيت فيلم هاي ديگر و در اين باره صحبت کنم ولي در مورد فيلم خودم پيش از جشنواره اين نگراني را بيش از فيلم هاي قبلي ام داشتم که آيا فيلم در شرايط مناسبي اکران مي شود و مخاطبش را پيدا خواهد کرد؟ با توجه به اينکه فيلم، مختصات و مشخصه هايي متفاوت از آثار اخير سينماي ايران دارد، به نظرم نياز داشت در فضايي آرام و بدون تنش ديده شود. «به همين سادگي» به نظرم بايد دور از هيجان و هياهو و ماراتن فيلم ديدن در جشنواره ديده مي شد و نگران بودم اين مسائل بر نحوه ديده شدن فيلم تاثير بگذارد. اما خدا را شاکرم که به همين سادگي در همان شلوغي هاي جشنواره و مسائل حاشيه يي باز هم ديده شد و مورد استقبال قرار گرفت. هم مخاطبان عادي و هم مخاطبان حرفه يي در مجموع از فيلم استقبال کردند. ضمن اينکه فکر مي کنم به همين سادگي به تدريج طرفداران بيشتري پيدا خواهد کرد. بسياري از کساني که در نگاه اول فيلم را در ازدحام فيلم هاي ديگر نپسنديدند، در آينده و اگر در يک شرايط آرام تر فيلم را ببينند، جزء طرفداران فيلم خواهند شد.

-اتفاقاً «به همين سادگي» جزء معدود آثار ايراني بود که در روزهاي اول جشنواره نمايش داده شد و به سنت جشنواره در نمايش اول هم آنچنان ديده نشد اما بعد در نوبت دوم ميزان استقبال از آن بيشتر بود، به خصوص که فيلم هاي ايراني بيشتري در اين فاصله ديده شده بودند و کيفيت و تفاوت «به همين سادگي» بيشتر به چشم آمد.

من فکر مي کنم نمايش روز اول در جشنواره فجر مناسب هر فيلمي نيست و اصلاً جنس فيلمي چون «به همين سادگي» به شکلي است که بايد در مقايسه با فيلم هاي ديگر ديده شود و نمايشش در روز اول جشنواره يي مانند فجر اصلاً مناسبش نيست که همه بعد از يک سال با توقعي بالا مي نشينند و انتظارها بسيار بالاست و چند روزي طول مي کشد تا باور کنند ظرفيت سينماي ايران با آنچه در ذهن آنهاست تفاوت دارد و کمي واقع بين شوند و از اين دريچه به فيلم ها نگاه کنند. به همين دليل واکنش ها در نوبت نمايش اول معمولي بود اما در نوبت بعدي بسيار بهتر و مثبت تر شد. حتي تعدادي از منتقدان آمدند و گفتند ما بار دوم که فيلم را ديديم از آن خوش مان آمد و بار اول دوست نداشتيم و فيلم ساده يي به نظرمان آمد.

-در گفت وگوي قبلي مان با هم که پيش از شروع فيلمبرداري «به همين سادگي» بود، گفتيد تمايل ندارم فيلم را به جشنواره بدهم و اصلاً فيلمبرداري را طوري زمان بندي کرده ام که به جشنواره نرسد و براي جشن خانه سينما آماده باشد. چه شد که سرانجام اولين نوبت نمايش به همين سادگي در جشنواره فجر بود و باز هم در جشنواره شرکت کرديد؟

درباره جشن خانه سينما به خاطر حضور خودم در مديريت اين نهاد در واقع فيلم را از شرکت در رقابت محروم کردم و تنها يک نمايش محدود داشتيم. به اين ترتيب بسياري از همکارانم در توليد فيلم، فرصت حضور در يک رقابت و ديده شدن کارشان در مقايسه با ساير همکاران شان را از دست دادند. فجر تنها فرصتي بود که برايمان باقي مانده بود و خودخواهي بود اگر باز هم به خاطر خودم فيلم را از شرکت در آن محروم مي کردم. هنوز هم تمايل شخصي ام در اين است که ديگر در رقابت داوري جشنواره فجر شرکت نکنم اما اينکه چقدر بتوانم اين کار را در فيلم بعدي ام انجام دهم، بستگي به اين دارد که فيلم بعدي ام را با چه کساني کار کنم و چه شرايطي پيش بيايد. فجر را به خاطر امکاني که فراهم مي کند تا فيلم ها ارتباط مستقيمي با طيف متنوعي از مخاطبان و علاقه مندان سينما برقرار کنند، دوست دارم. در طول مدت جشنواره شما قشرهاي مختلفي از جامعه را که احتمالاً در طول سال به سينما نمي روند به عنوان مخاطبان خودتان داريد و مي توانيد از نظرات شان در قبال فيلم تان مطلع شويد. فيلمروهاي حرفه يي و منتقدان نه به صورت پراکنده بلکه به صورت منسجم با فيلم ارتباط برقرار مي کنند و به نظر من براي فيلم هايي که ممکن است فرصت اکران خوبي در طول سال پيدا نکنند، جشنواره فجر فرصت مغتنمي است براي برقراري ارتباط با مخاطب اما بخش داوري اش يک بخش کاملاً سليقه يي است که در همه جشنواره ها هم وجود دارد و فجر هم مستثني از اين امر نيست و قواعدش را هم بايد پذيرفت اگر در آن شرکت مي کنيم. براي من که با فيلم هايم جوايز زيادي از جشنواره فجر در دوره هاي مختلف گرفته ام، ديگر انگيزه يي براي شرکت در اين داوري وجود ندارد. بيشتر آن بخش ديده شدن فيلم توسط مردم و منتقدان جذاب است.

-اتفاقاً امسال جشنواره فجر از نظر داوري به اندازه سال قبل حاشيه ساز نبود، بلکه در موضوع پذيرش فيلم ها و نظارت به شدت جنجالي و پرحاشيه بود.

اين نکته را اول بگويم که من اعتراضي به داوري ندارم و منظورم درباره نفس حضور در ميدان رقابت جشنواره بود و اينکه اصلاً براي رقابت بي انگيزه شده ام و فکر مي کنم بايد فرصت را در اختيار ديگران گذاشت. هيچ وقت جايزه را بيش از اندازه که بايد جدي نگرفتم. اما حرف شما درست است که امسال در انتخاب فيلم ها و بحث مميزي متاسفانه کج سليقگي هاي فراواني صورت گرفت. رايزني هاي فراواني هم براي حل مشکل پيش آمده انجام شد که تا حدودي هم نتيجه داد ولي باز برخلاف وعده ها در طول برگزاري جشنواره مشکلات ديگري براي چند فيلم پيش آمد و فرصت نمايش براي اين فيلم ها فراهم نشد که جاي تاسف بسيار دارد.

-اين اتفاقات به شکلي بود که کليت سينماي ايران را تحت تاثير قرار داد و دامنه هايش به صف بندي ها و جهت گيري هاي آنچناني ميان بدنه سينماگران و مديريت سينمايي انجاميد. تبعاتش هم همچنان ادامه دارد.

با شما موافقم. اين مشکلات ناشي از يک تفکر است که تصور مي کند مي شود اين گونه سينما را هدايت و رهبري کرد و به نظرم فقط مختص به جشنواره نيست و در طول سال هم مي تواند ادامه پيدا کند. نقش ما در قبال چنين تفکري اين است که ابتدا دوستانه ادله مان را در نفي اين گونه نظارت در جلساتي که با دوستان مديريتي سينما داريم بيان کنيم و بعد در نهايت در صورت عدم موفقيت تمام تلاش مان را در جهت دفاع از کيان سينماي ايران به کار ببنديم به عنوان فعالان يک رسانه فرهنگ ساز که در صورت محدوديت بيشتر و اعمال نظر تنگ نظرانه از همين هم که هست بي خاصيت تر مي شود.

-جالب اينجاست که فيلم شما از معدود آثار امسال بود که در مقابل اين بي خاصيتي موضع گيري داشت و مي شد رگه هايي از نقد اجتماعي را در آن ديد. در اين شرايط نقش شما در حل اين معضلات بيشتر مي شود که بتوانيد اين اعتماد را ميان مديران ايجاد کنيد که نگاه سينماگران در مقابل معضلات ساختارشکنانه نيست و حتي دلسوزانه هم هست. به نظرم فيلم تان هم نمونه يي ترين اثر در مصداق اين مدعاست.

من حتي قبل از اينکه وارد اين فعاليت هاي صنفي بشوم تلاش هاي زيادي براي ايجاد اين وفاق انجام دادم و به راهکارهايي فکر کردم که عملاً اين مفاهيم را اجرايي کنيم. پروژه «فرش ايراني» نمونه يي از اين تلاش ها بود که تعدادي از فيلمسازان را حول يک موضوع ملي جمع کردم. در اين پروژه موفق شديم به بسياري از مسوولاني که نسبت به سينماي ايران و سينماگران کشور نااميد بودند نشان دهيم که حول مسائل ملي و کيان عمومي کشور فيلمسازان ايراني آماده حضور فعالانه هستند. نشان داديم تصور ذهني برخي مديران کشور غلط است، يا در پروژه «سينماگران ايراني» قصد داشتم نوعي همدلي و وفاق ميان اهالي خود سينماي ايران به وجود آورم. در زمان مديريت فعلي خانه سينما هم تا به حال تلاش زيادي کردم تا شکاف ايجاد شده ميان سينماي ايران و مديريت فرهنگي و عمومي کشور را از بين ببرم ولي خيلي از عوامل در حال دست به دست هم دادن است تا فضا را در حوزه فرهنگ تنگ تر کند. نکته هم اينجا است که سينما به عنوان بخشي از حرکت فرهنگي کل کشور متاثر از تصميمات در ديگر حوزه ها است و از آنها تاثير مي گيرد. فکر مي کنم کسي هم به شکل مستقل با موجوديت فعلي سينماي ايران مشکلي ندارد و حضورش را پذيرفته ولي به شکل يک ابزار تبليغاتي به آن نگاه مي کنند و نه يک ابزار فرهنگ ساز و محدوده هاي آن را خيلي تنگ و خط قرمزها را برايش خيلي نزديک و دشوار تصور مي کنند و همين باعث مي شود حيات اجتماعي سينما در جامعه از بين برود و به يک محصول بي خاصيت و بعضاً تبليغاتي تبديل شود.

- نکته اين است که سينماي ايران همواره بايد خودش را ثابت کند و در تمام اين سال ها گرفتار تصحيح اين نگاهي باشد که شما مي گوييد.

دقيقاً همين چيزي است که مي گوييد، متاسفم که ما به عنوان اعضاي علي البدل فرهنگي کشور ديده مي شويم و حق راي نداريم اما دائماً اعمال مان زير نظر است. اين در حالي است که مقام معظم رهبري در ديدار سال قبل شان با کارگردانان نکته يي بيان کردند با اين مضمون که سينما از بسياري حوزه ها طلبکار است و من با استناد به اين صحبت ها مي گويم چرا ديگران نبايد خودشان را به ما ثابت کنند؟ اين ما هستيم که طلبکاريم. سينماي ايران سهمش را ادا و برادري اش را در تمام سال هاي گذشته ثابت کرده است.

- در چنين شرايطي رضا ميرکريمي به عنوان مديرعامل خانه سينما در يک سال گذشته در جهت رفع اين مشکلات چه کرده است؟

البته بايد بپذيريم که قسمتي از مشکلات ما به اين برمي گردد که زود عقب نشيني کرده ايم. به عنوان يک قشر مرجع که ميان مردم صاحب نفوذ هستيم نبايد با کمترين فشار و تنگ شدن چرخه اقتصادي سينما تن به ساخت فيلم هاي بي خاصيت با هدف حضور صرف و سود اندک بدهيم. يا به طور خلاصه دچار يک بي تفاوتي آشکار نسبت به مسووليت هاي اجتماعي مان بشويم، چه برسد به اينکه از اخلاق حرفه يي مان هم تخطي کنيم و درون صنف و نسبت به همکاران مان دچار اختلاف بشويم. صف محکم اعضاي خانه سينما مي تواند در پيگيري مطالبات زمين مانده اهالي سينما بسيار کمک کند و موثر باشد. نقش هر کدام از ما در چنين شرايطي بسيار پيچيده و سخت است. بنده به عنوان مديرعامل خانه سينما که هيچ گاه فکر نمي کردم زماني اين مسووليت را بپذيرم و اصلاً هم نيازي به آن براي ارتقاي جايگاه حرفه يي ام نداشتم، از همان روز اول پذيرش پذيرفتم که در روز آخر عهده داري اين مسووليت هيچ کس از من تقدير نخواهد کرد و بعدش هم ممکن است حرف و حديث هايي درباره دوران مديريتم مطرح شود ولي گفتم اگر قرار است براي همکارانم کاري انجام دهم به هيچ کدام از اين حرف ها نبايد توجه بکنم. اگر همه بخواهيم به منافع شخصي مان توجه کنيم، در کوتاه مدت سينما از هم مي پاشد چون دشمنان خارجي فراواني دارد؛ دشمناني که حتي با نيت خيرخواهانه به ميدان آمده اند و بدون اطلاع خودشان در حال نابودي سينما هستند. براي بالا بردن اين حمايت صنفي ما در خانه سينما خيلي تلاش کرديم. برگزاري جشن خانه سينماي امسال با همه ابعادش و پاسخ ندادن به اعتراضاتي که در حاشيه اش وجود داشت و بزرگوارانه برخورد کردن با آن تنش ها قسمتي از پروژه يي بود که نهايتاً به وفاق و همدلي ميان اهالي سينما انجاميد. دفاع از حقوق سينما در مقابل جريان قاچاق نسخه هاي غيرمجاز فيلم ها در روز 29 خرداد نمونه يي از يک تجمع صنفي باشکوه براي دفاع از يک هويت صنفي در حوزه فرهنگ بود که نظيرش را در چند سال اخير نمي توانيم در قسمت هاي ديگر پيدا کنيم. به بهانه هاي مختلف سعي کرديم به اعضا اين نکته را يادآور شويم که در شرايطي نيستيم که فقط به منافع شخصي مان فکر کنيم و بايد سهم مان را نسبت به کل سينما ادا کنيم.

-شما چقدر در سال گذشته براي رسيدن به اهداف تان در امور صنفي به اعتراض مدني فکر کرديد؟ مثل کاري که فيلمنامه نويسان امريکا انجام دادند و براي مدتي قلم هايشان را زمين گذاشتند.

من فکر مي کنم فعاليتي که به شکل اعتراض مدني در يک سال گذشته در خانه سينما انجام شد در 13 ، 14 سال گذشته بي سابقه بود. مصداقش هم تجمع صنفي 29 خرداد بود که بي نظير بود. حاصلش هم اين بود که از 29 خرداد تا امروز به جز فيلم «سنتوري» ما شاهد عرضه نسخه غيرقانوني هيچ فيلم ايراني ديگري نبوديم و اين نشان مي دهد که سينماگران اگر واقعاً بخواهند مي توانند از حقوق شان دفاع کنند. در قضيه تحقيق و تفحص مجلس از سينماي ايران که به غلط گزارش سراسر اشتباهي داده شده بود با برگزاري جلسات متعدد با اعضاي کميسيون فرهنگي توانستيم آنها را نسبت به تصحيح اين ديدگاه مجاب کنيم که آن هم به نفع سينماگران تمام شد.

-منظور بيشتر همين اتفاقات پيش آمده در جشنواره بود.

درباره جشنواره اتفاقات پنهان، زياد افتاد که الان وقت آشکار شدنش نيست. قبل از جشنواره از جانب ما خيلي تلاش شد تا نگاه هاي سختگيرانه نسبت به فيلم ها تعديل شود و آنچه شما در جشنواره ديديد تازه حاصل اين تلاش ها بود. با اين همه از مجموع اتفاقات راضي نيستم و به نظرم با يک بلندنظري تمام اين مسائل قابل حل بود و اصلاً مخاطب ما مخاطب باشعوري است که مي تواند خوب و بدش را تشخيص بدهد و نيازي به نظارت ما نيست. من در جلسه يي براي تعدادي از مديران فرهنگي مثال زدم که عملکرد نظام در اعلام موضوع قتل هاي زنجيره يي چقدر به نفع خود نظام تمام شد و اعتماد متقابل ايجاد کرد. وقتي چيزي پنهان شد و همه چيز براي مردم بيان شد، بسيار به سود کشور تمام شد. از آن زمان نه از حضور مردم در راهپيمايي ها کم شد و نه در انتخابات . مردم ما مردم با شعوري هستند. اين قضيه کاملاً در سينما هم صدق مي کند. اگر ما با نظر خودمان هرآنچه نياز به تفکر مخاطب باشد از فيلم ها حذف کنيم و يک فيلم بي خاصيت ارائه دهيم، با واکنش مخاطب روبه رو مي شويم چرا که احساس توهين و برخورد مي کند و به ضرر کل سينما است. به نظرم دوستاني که متولي اين امر در سينما هستند يک بار ديگر هم گفته اند «مجتهد» اين کار نيستند. با علم پيچيده ارتباط با مخاطب در سينما آشنا نيستند و الفباي اين کار را نمي شناسند. نمي دانند ضمير ناخودآگاه يعني چه؟ برآيند يک کار فرهنگي يعني چه؟

-با اين همه خانه سينما در مقطع آغاز جشنواره و در قبال اتفاقات رخ داده واکنش رسمي بروز نداد و حتي درباره نامه تعدادي از سينماگران موضع گيري نکرد.

در آن زماني که آن نامه منتشر شد من در ايران نبودم و پيش از آن تمام رايزني هايم را براي حل مشکل فيلم ها انجام داده بودم و به من قول داده بودند به غير از يک يا دو فيلم که کل هيات انتخاب مخالف بودند بقيه آثار در جشنواره باشند. بنابراين بدون هيچ نگراني ايران را ترک کردم و بعد آن نامه منتشر شد. فکر مي کنم نگراني که باعث شد آن نامه نوشته شود اين بود که برخورد شفافي با فيلمسازان صورت نمي گيرد. ببينيد کسي با اصل قضيه نظارت مشکلي ندارد. تفسير و تعريف از اين نظارت و نوع برخورد با هنرمند و فيلمساز محل دعوا بوده است. اينکه در اتاق هاي دربسته و بدون حضور فيلمساز تصميم گيري شود و نتيجه توسط يک واسطه به او اعلام شود، شأن هنري و جايگاه فيلمساز را زير سوال مي برد و احساس مي کند فقط در مقاطعي که ديگران تشخيص مي دهند حضورش لازم است. به نظرم آن نامه در اثر چنين بي توجهي شکل گرفت. اما در تعريف سينماي فرهنگي که در آن نامه آمده بود نياز به دقت بيشتري وجود داشت که ايام جشنواره فرصت اين کار نبود و مرزبندي اين نکته که کدام فيلم فرهنگي است و کدام نيست، مساله مناقشه برانگيزي بود درباره نامه ما امکان دفاع يا موضع گيري عليه آن را نداشتيم. فراموش هم نکنيم که خانه سينما برآيند نظرات تمام اعضايش است. اعضا حق دارند اعتراض کنند و ما بايد از حقوق شان دفاع کنيم اما حق نداريم به قيمت دفاع از بخشي از اعضا حقوق بخش ديگري را ناديده بگيريم. در ميان گرايش هاي گوناگون ميان فيلمسازان همه عضو ما هستند و نمي توانيم به سادگي بپذيريم که آن بخش فرهنگي هستند و بخش ديگري نيستند. اين وظيفه کارشناسان است که در يک شرايط آرام بنشينند و در اين باره صحبت کنند. آن موقع مي شود درباره حقوق هر بخش و مطالبات شان صحبت کرد.

-حتي درباره نامه آقاي شورجه که خواستار تعيين تکليف نظام با امضاکنندگان نامه اوليه شده بود نياز به موضع گيري احساس نمي کرديد؟

اصلاً خشونت موجود در نامه آقاي شورجه را من نفهميدم و درک نکردم. ايشان خودشان چنين آدمي نيستند و نگاه بسيار بلندنظرانه يي دارند. من از ميزان خشونتي که در نامه ايشان وجود داشت خيلي تعجب کردم و فکر مي کند برآيند تفکر ديگري بود که به قلم آقاي شورجه راه يافته بود.

-برگرديم به فيلم تان «به همين سادگي». چه شد که سراغ اين نوع سينماي کم قصه يا حتي ضدقصه درباره روزمرگي هاي يک زن رفتيد؟

ما با فيلم ديدن با سينما آشنا شديم. وقتي فيلم مي بينيد زماني پيش مي آيد که از يک فيلم خيلي خوش تان مي آيد و دوست داريد آن را شما مي ساختيد. من تقريباً در تمام ژانرها فيلم هاي دلخواهي دارم که دوست داشتم آنها را من ساخته بودم. در سينمايي که براي پيشبرد قصه اش از عامل ماجرا و اتفاق کمتر استفاده مي کند و بيشتر با جزئيات و اتمسفر فضا کار دارد فيلم هاي برادران داردن، قبل تر از او کيارستمي، شهيد ثالث يا حتي اوزو را دوست دارم و هميشه فکر مي کردم آيا اين نوع سينما که به ظاهر خيلي ساده و دست يافتني است همچنان امکان رشد و بلوغ دارد؟ آيا مي شود در فرمش دستکاري کرد يا نوع روايت بايد همچنان ايستا باشد و طولاني و کشدار؟

دوست داشتم اين موضوع را تجربه کنم. نهايتاً دو فيلم آخر برادران داردن «پسر» و «بچه» اين موضوع را بسيار برايم برجسته کرد. آنها را بسيار دوست داشتم به خصوص کارشان با شيوه دوربين روي دست. ولي همه اينها يک قصه در دل خودشان و تعليقي در لحظاتي داشتند. احساس کردم موضوع زنان خانه دار قشر متوسط جامعه امروز که مسائل شان هم آنقدر بيروني نيست که مورد توجه قرار بگيرد مي تواند دستمايه چنين سينمايي باشد؛ قصه زني که هرگز درباره مشکل دروني اش تا انتهاي فيلم با کسي صحبت نمي کند. درآوردن تعلقات و روحيات دروني اين شخصيت نيازمند روي آوردن به يک سبک جديد روايي بود که همه اين عوامل دست به دست هم دادند تا سينمايي با ساختار جديد را تجربه کنم.

-انتخاب اين ساختار بعد از تجربه موفق «خيلي دور، خيلي نزديک» ريسک زيادي بود به ويژه در سينماي کم ريسک ايران که اجازه تجربه گرايي را بسيار سخت مي دهد.

فضا که از لحاظ اقتصادي و فرهنگي ناامن مي شود، افراد فعال در آن فضا کمتر ريسک مي کنند و به شدت دنبال آن هستند که جايگاه فعلي خودشان را حفظ کنند و دوست دارند در همان اولين موفقيتي که به دست آورده اند باقي بمانند و از آن استفاده کنند. من اتفاقاً مي خواستم بگويم اين دست خودمان است که فضا را امن کنيم. من نمي خواستم اسير توقعات و فضايي شوم که بعد از «خيلي دور، خيلي نزديک» پيرامون من وجود داشت. اگر اين کار را مي کردم ممکن بود تا آخر عمر مسير کاري من توسط ديگران رقم بخورد. در سينماي ايران هم کافي است چند سال در يک قالب فيلم بسازي تا آن قالب و ساختار به نامت شود و در همان ساختار باقي بماني. متاسفانه اين اتفاق براي بسياري از سينماگران هم افتاده است. يکي از موفقيت هاي «به همين سادگي» را در اين مي دانم که مي تواند روحيه جسارت را به سينماي ايران بازگرداند، البته به اندازه و سهم خودش. فکر مي کنم به تدريج تاثيرش را بر فيلم هاي ديگر خواهيم ديد. روزي که «زير نور ماه» را ساختم کسي فکر نمي کرد آن فيلم بتواند مسيري را در سينماي ايران بگشايد اما بعداً ديديم که با موضوع مشابه زير نور ماه چقدر فيلم ساخته شد. «به همين سادگي» در شرايط فعلي سينماي ما يک کار نو و جسور است. خيلي ها من را با خواندن فيلمنامه از ساخت اين فيلم نهي کردند. انبوهي از اظهارنظرها درباره فيلمنامه صورت گرفت که اگر مي خواستم به همه گوش بدهم اصلاً «به همين سادگي» شکل فعلي را نداشت.

-نسخه اکران فيلم با آنچه در جشنواره به نمايش درآمد، تفاوتي ندارد؟

نه، همان 97 دقيقه است. اگر منظور شما بازنگري بعد از جشنواره است، نه، تغييري ندادم چون هيچ اجماعي ميان منتقدان و دست اندرکاران درباره صحنه و سکانس خاصي نبود که اگر اين طور بود حتماً بازنگري مي کردم، همان طور که در فيلم قبلي ام اين کار را کردم. ولي اتفاقاً برآيند عمومي اين بود که فيلم چيزي کم ندارد و اندازه است و تعدادي هم دوست نداشتند. طبيعي است که فيلم ممکن است براي عده يي از تماشاگران خسته کننده باشد، اما در چند نوبت نمايشي که در جشنواره فيلم را با مردم ديدم کمتر از چهار، پنج نفر سالن را ترک کردند. در انتهاي فيلم هم درصد زيادي از فيلم راضي بودند و حتي تعدادي عاشقانه دوستش داشتند. اما ادعا نمي کنم فيلم پربيننده يي است ولي بالاخره بايد دست به دست هم بدهيم تا ذائقه مردم را بالاتر ببريم و تقويت کنيم. شما سليقه مردم سينما را در دو دهه 60 ببينيد و با الان مقايسه کنيد. در اين سليقه سازي بخشي هم خودمان مقصريم با اين فيلم ها. اما اين با موضوع فيلم مخاطب خاص اشتباه نشود. من اصلاً معتقد به فيلم مخاطب خاص نيستم و اصلاً نمي خواهم فيلم مخاطب خاص بسازم. «به همين سادگي» هم فيلم مخاطب خاص نيست. در جشنواره هم با ديدن تماشاگران از طيف هاي مختلف اين ادعا ثابت شد.

-در ساخت فيلم احساس مي شود نگراني هاي اوليه در عدم پذيرش چنين فيلمي از سوي مخاطب تشديد شده است، مثل عدم استفاده از بازيگران حرفه يي.

اين موضوع هم از همان مواردي بود که پيش از فيلمبرداري از سوي تعداد زيادي مطرح شد، يا يک موضوع ديگر گذاشتن صداي ذهني شخصيت اول در مقاطعي از فيلم بود به خصوص در يک هفته يي که فيلمبرداري را عقب انداختيم، اما از يک جايي به بعد تصميم خودم را گرفتم و با رعايت دقيق تمام جزئيات فيلمنامه فيلمبرداري را شروع کردم. به شدت در جزئيات هنگام فيلمبرداري دقت کردم و حالا که فيلم را مي بينم حتي احساس مي کنم بعضي پلان ها را اگر دوباره بخواهم بگيرم، نمي توانم.

-بالاخره تا چه زمان مدير باقي مي مانيد؟

ماموريت من در خانه سينما خردادماه به اتمام مي رسد و اصلاً قصد تمديدش را ندارم. دليل اينکه تا به حال در اين سمت هم باقي ماندم اين بود که بالاخره يک نفر تا پايان زمان مقرر در اين سمت بماند و سنت هميشگي را در نيمه تمام ماندن دوران مسووليت بشکنم.

-فيلمسازي چطور؟

دو طرح دارم؛ يکي به نام «رستم و سهراب» که پروژه گسترده يي است و نياز به تامين بودجه زيادي دارد، يک کار حماسي است و الان کار تحقيق و نگارش آن را انجام مي دهم. کار يک سال نيست و چند سالي از وقتم را خواهد گرفت. قبل از آن يک فيلمنامه با جان مايه طنز دارم که به نوعي مي توان گفت يک کار کودک و نوجوان محسوب مي شود اما با مخاطب عام و نامش «يک حبه قند» است. با شادمهر راستين مشغول نگارش فيلمنامه اش هستيم و اميدوارم خردادماه کار فيلمبرداري را شروع کنيم.

متن و حاشيه رويدادها و چهره هاي سينماي ايران در سال 86
يک سينما براي تمام سينما

مهدي طاهباز

سال 86 حاشيه هاي فراواني براي سينماي ايران به همراه داشت. از جدال هاي صنفي گرفته تا حواشي کنار گذاشتن فيلم ها در جشنواره فجر. هر چه بود، خوب يا بد، تقويم عمر سينماي ايران ورقي ديگر خورد و سينماگران و تماشاگران چشم انتظار سال جديد، فيلم هاي جديد و اتفاقات جديد هستند. نگاهي به اتفاقات و رويدادهاي سال پر اتفاق سينماي ايران، هم حالت مرور دارد و هم مي تواند تا حدودي چشم انداز سينما را در سال جديد ترسيم کند.

---

سينما آزادي؛ تنها دلخوشي سال

اگر از ديدن فيلم هاي اکران شده در سال 86 لذت نبرديد، اگر جشنواره فجر توي ذوق تان زد و از لذت کشف در اين جشنواره محروم بوديد، اگر در اين يک سال تماشاي هيچ فيلمي بهتان نچسبيد، اگر خيلي اتفاق هاي ريز و درشت سينمايي که منتظرش بوديد به وقوع نپيوست، اما در عوض يک چيز براي دل خوش کردن داريد. آن هم بازسازي يک سينماي خاطره انگيز و دوست داشتني در گودال عباس آباد است که خيلي ها خاطراتي فراموش نشدني از فيلم ديدن در آن دارند. بالاخره پس از ده سال وعده و وعيد و پشت گوش انداختن هاي مداوم، يک اراده قوي باعث شد تا مهمترين سينماي تهران و حتي ايران بازسازي شود. با اينکه روند بازسازي اين سينما به کندي در حال انجام بود و کمتر کسي پيش بيني آماده شدنش را براي جشنواره فجر مي کرد، اما يک سالن اين سينما براي نمايش فيلم هاي ايراني جشنواره مهيا شد تا تعدادي از علاقه مندان فرصت ديدار با فيلم ها را در سينماي تازه احيا شده آزادي پيدا کنند. با ورود سينما آزادي به جمع سينماهاي تهران، سيستم اکران فيلم با تغييرات عمده يي روبه رو خواهد شد. اضافه شدن 5 سالن سينما کمک زيادي به جريان نمايش خواهد کرد و باعث کاهش تعداد فيلم هاي پشت خط اکران مانده مي شود. تولد دوباره سينما آزادي يکي از معدود نقاط روشن سينماي ايران در سال 86 است.

بازيگران خارجي؛ سرگرمي جديد سينماي ايران

«ژوليت بينوش، رابرت دونيرو، شارون استون، مايکل کين، عمر شريف، آميتا باچان، جرج کلوني و...» اينها نام هايي بودند که در سال 86 چندين و چند بار در خبرهاي سينمايي تکرار شدند. اگر کسي به اين نام ها نگاه کند و نداند که با سينماي ايران طرف است، گمان مي کند با يکي از کشورهاي مهم صاحب صنعت سينما روبه رو شده است، با اينکه سينمايمان حتي در کشورهاي همسايه يي مانند پاکستان و افغانستان هم طرفدار ندارد (منظور اکران فيلم و نمايش گسترده است و نه حضور جشنواره يي)، در سال 86 نام بازيگراني براي بازي در فيلم هاي ايراني مطرح شد که بيشتر به چيزي مانند شوخي شبيه بود. اگر حساب عباس کيارستمي را به خاطر اعتبار بين المللي و وجهه جهاني اش از بقيه جدا کنيم، آن وقت به نتايج نه چندان خوشايندي در اين باره مي رسيم. اگر فرض محال را محال ندانيم، يا اين بازيگران هاليوودي قرار است در فيلم هاي هنري و خاص سينماي ايران بازي کنند و باعث جلب توجه در جشنواره هاي خارجي شوند يا اينکه قرار است مايه رونق سينماي تجاري ايران باشند. اگر حالت اول مدنظر باشد، در بهترين حالت، ماجرا به همان عباس کيارستمي ختم خواهد شد و لاغير. اگر هم حالت دوم در ميان باشد، سينماي تجاري ايران توان استفاده از همين نيمچه استارهاي داخلي را هم ندارد چه برسد به فوق ستاره هاي هاليوودي يا باليوودي، مشکل بي مخاطبي سينماي ايران چه در داخل و چه در خارج (لطفاً بي خيال چند جايزه جشنواره يي يا نقدهاي ستايش آميز چند منتقد خارجي شويد)، با حضور ستارگان خارجي حل نخواهد شد. مشکل جاي ديگري است.

توليد؛ هنري گران قيمت و تجارتي ارزان قيمت

اگر هنوز هم جشنواره فجر را ويترين سينماي ايران بدانيم، سينماي ايران در سال 87 اوضاع چندان خوبي نخواهد داشت. اگر چه ممکن است با نمايش چند فيلم تجاري که در جشنواره شرکت نکردند، وضعيت اکران و فروش فيلم ها چندان نگران کننده نباشد (که البته بازهم جاي نگراني وجود دارد)، اما اوضاع کيفي فيلم ها کمي آدم را مي ترساند. در سال 86 حدود 70 فيلم سينمايي توليد شد (برخي فيلم ها در سال 85 جلوي دوربين رفتند ولي عمده کار فني و آماده سازي آنها در سال 86 انجام شد) که تفاوت چنداني با سال هاي قبل نداشت. با اينکه به نظر مي رسيد بعد از توليد و اکران نسبتاً موفق چند فيلم ژانر وحشت مانند «پارک وي» شاهد توليد فيلم هايي از اين دست باشيم اما تهيه کنندگان و فيلمسازان ترجيح دادند ريسک نکنند و به همان کليشه هاي جواب پس داده محدود شوند. سينماي ايران در اين چند سال و به خصوص در سال 86 پا در مسير نه چندان خوشايندي گذاشته است. حمايت هاي چند صد ميليوني از آثاري که قرار نيست مخاطب انبوه داشته باشند(و اگر بخواهند هم نمي توانند) و در عوض توليد پارتيزاني و صرفه جويانه فيلم هاي تجاري و آثاري که قرار است مخاطب جذب کنند و گيشه را بچرخانند، زنگ خطري براي سينماي ايران است. وقتي براي توليد يک فيلم تجربه گرا، آن هم در چند لوکيشن محدود، چند صد ميليون تومان هزينه و چند ماه وقت صرف مي شود اما در مقابل يک فيلم تجاري با صرف کمترين هزينه در مدت بيست روز فيلمبرداري مي شود، يعني يک جاي کار مي لنگد و اين نشان از بيماري سينما دارد. اي کاش بخش دولتي که وظيفه حمايتي از سينما را بر عهده دارد، کمي هم به سينماي تجاري اهميت مي داد و به جاي حمايت از توليد فيلم هاي نه چندان ارزان اما بي خاصيت، از يکي دو فيلم با پتانسيل بالاي جذب مخاطب حمايت مي کرد.

اکران؛ دو فيلم ميلياردي و ديگر هيچ

گول دو فروش بالاي يک ميليارد تومان را نخوريد. سينماي ايران به لحاظ اقتصادي در سال 86 اوضاع رو به راهي نداشت. اگر دو فيلم ميلياردي يعني «اخراجي ها» و «توفيق اجباري» را کنار بگذاريد و همين کار را در مورد دو فيلم پرفروش يکي دو سال قبل نيز انجام دهيد و سپس ميانگيني از فروش بقيه فيلم ها بگيريد، با افت فروش و کاهش استقبال مواجه خواهيد شد. در سال 86 هيچ فيلمي نتوانست به مرز فروش 500 ميليون تومان برسد و تنها 4 فيلم حدود 400 ميليون تومان فروختند. سه فروش بين 300 تا 350 ميليوني داشتيم و 5 فيلم هم بين 200 تا 250 ميليون تومان فروختند. اما اگر نگاهي به پايين جدول فروش فيلم ها بيندازيد، از ميان 47 فيلم اکران شده تعداد 25 فيلم پايين تر از 100 ميليون تومان فروش داشته اند که با توجه به هزينه هاي توليد يک فيلم در شرايط حاضر يک فاجعه اقتصادي محسوب مي شود. البته از حق هم نبايد گذشت؛ قاچاق فيلم ضربه يي مهلک بر اقتصاد سينماي ايران وارد و حداقل يکي دو ميليارد تومان را از چرخه سالم اقتصادي سينما دور کرد. وقتي مردم مي توانند با صرف حداقل هزينه يک فيلم را چند نفري در راحت ترين شرايط در منزل تماشا کنند چرا بايد با صرف هزينه بيشتر پا در سالن هاي نه چندان مطلوب سينما بگذارند و با آن وضعيت صدا و تصوير فيلم ها را روي صندلي هاي ناراحت تماشا کنند؟ تا وقتي سينما رفتن جزيي از فرهنگ مردم نشود، همه حرف ها و کارها بي فايده است.

جشنواره فجر؛ آشفته بازار

جشنواره بيست و ششم فجر نه دنيا داشت و نه آخرت. نه فيلم چشمگيري که بشود از آن به عنوان يک اتفاق ياد کرد، ديده شد و نه اينکه جريان برگزاري و مديريت جشنواره به گونه يي بود که کيفيت نه چندان مطلوب فيلم ها چندان توي ذوق نزند. امسال آنقدر آش برنامه ريزي شور شده بود که برنامه سينماي مطبوعات روز به روز اعلام مي شد و البته سانس به سانس تغيير مي کرد. دو نيمه کردن جشنواره و جداسازي بخش هاي ايراني و خارجي هم چيزي جز از رونق انداختن 5 روز اول و فشردگي بي جهت 6 روز دوم نداشت. مهم ترين نکته جشنواره امسال، سايه سنگين مميزي روي فيلم ها بود که در زمان کار هيات انتخاب به اوج رسيد و حتي تا اواسط جشنواره هم ادامه يافت. فيلم هايي مانند «آتشکار»، «آنجا» و «صد سال به اين سال ها» پيش از جشنواره کنار گذاشته شدند با اينکه به جرات مي توان گفت اين فيلم ها از نظر کيفي يک سر و گردن بالاتر از خيلي از فيلم هاي حاضر در جشنواره بودند. «دايره زنگي» تنها يک نمايش داشت و بعد از اولين نمايشش دوباره ليستي از اصلاحيه هاي تازه به دست تهيه کننده رسيد که او را مجبور کرد قيد حضور در جشنواره را بزند. بهمن فرمان آرا هم حاضر به انجام اصلاحيه هاي جديد و بيش از حد روي فيلمش نشد تا «خاک آشنا» هم از گردونه خارج شود. البته به نظر نمي رسد اين فيلم ها براي نمايش عمومي مشکل چنداني داشته باشند چرا که دبير بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر در جريان نشست مطبوعاتي تلويحاً اعلام کرد که جشنواره فجر ويتريني است که مشتري گذري زيادي دارد؛ مشتري هايي که ممکن است در طول سال پايشان هم به سينما باز نشود. پس مصلحت ايجاب مي کند فيلم هاي جشنواره با کمترين ريسک انتخاب شوند. با اين تفاسير به نظر مي رسد مجموعه نظارت و ارزشيابي در زمان اکران عمومي برخورد بازتري با آثار داشته باشد.

جشن خانه سينما؛ آتش زيرخاکستر

جشن سينماي ايران در سال 86 بهانه يي شد براي بروز اختلافات صنفي تهيه کنندگان در خانه سينما. دو طيف اصلي تهيه کنندگي يعني «اتحاديه تهيه کنندگان» و «کانون تهيه کنندگان فيلم ايران و مجمع فيلمسازان» بر سر يکپارچه شدن جريان تهيه کنندگي بنا بر اختلاف گذاشتند و جشن خانه سينما بهترين فرصت براي يک تسويه حساب صنفي بود. اگر دوره هاي پيشين جشن خانه سينما به لحاظ بيروني حاشيه ساز و پرحرف و حديث بود، اين بار اين جشن به لحاظ دروني دچار التهاب شد. کار حتي به تحريم و خارج کردن فيلم ها از جشن نيز کشيد و اعضاي اتحاديه تهيه کنندگان، فيلم هايشان را که البته باکميت و نه چندان باکيفيت بودند، از جشن خارج کردند. در اين اوضاع بازار مصاحبه و گفت وگو هم داغ بود و هر طرف، طرف ديگر را به چيزي متهم مي کرد. اعضاي اتحاديه طرف مقابل را به دولتي بودن و برخورداري از رانت هاي ويژه متهم کرد و اعضاي کانون تهيه کنندگان هم طرفش را بازاري و بي ريشه خواند. اما به يکباره و پس از پايان يافتن مراسم جشن خانه سينما، غائله نيز خوابيد و گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است. پس از مدتي هم تهيه کنندگان محترم زير چتري با نام شوراي عالي تهيه کنندگان جمع شدند و به خوبي و خوشي به زندگي خود ادامه دادند.

قاچاق فيلم؛ تير خلاص

همه چيز براي يک رکوردزني بي سابقه در سينماي ايران آماده بود. «اخراجي ها» به طور متوسط روزانه حدود 50 - 40 ميليون تومان مي فروخت و اين رقمي است که مجموعاً در پايان اکران نصيب برخي فيلم ها مي شد. فروش فيلم به مرز يک ميليارد که رسيد، ناگهان فاجعه رخ داد. با ورود نسخه قاچاق فيلم روز به روز و حتي سانس به سانس از فروش «اخراجي ها» کاسته شد تا فيلمي که به راحتي مي توانست دو ميليارد تومان فروش را پشت سر بگذارد، در مرز يک ميليارد و دويست ميليون تومان متوقف شود. همزمان با «اخراجي ها»، سي دي قاچاق فيلم «مهمان» هم به بازار آمد تا جنس بساطي ها جور شود. «سنگ کاغذ قيچي» و «اگه مي توني منو بگير» شکارهاي بعدي قاچاقچيان فيلم بودند که سي دي آنها همزمان با اکران به بازار غيررسمي فيلم راه يافت. بعد از اين بود که همه دست به کار شدند تا از بروز يک فاجعه بزرگ جلوگيري کنند. سينماگران در موزه سينما گرد هم آمدند و بيانيه منتشر کردند، نيروي انتظامي وارد کار شد و بساط هاي خياباني را به صورت موقت جمع کرد، تهيه کنندگان براي نوع نمايش فيلم ها قانون گذاشتند و اکران از طريق نسخه دي وي دي را ممنوع کردند، شرکت هاي ويدئويي دست به کار شدند و نسخه قانوني فيلم ها را در کمترين زمان پس از اکران با بسته بندي جذاب و البته قيمت ارزان وارد بازار کردند و اينها اقداماتي بود که به صورت موقتي توانست چاره ساز شود و جلوي نابودي سرمايه جديدي را بگيرد. زمان گذشت و گذشت تا اينکه بلا به جان داريوش مهرجويي و «سنتوري»اش هم افتاد. ديگر نه کسي حوصله بيانيه داشت و نه نيروي انتظامي انگيزه قبلي را. در اين ميان فقط آتش به مال تهيه کننده و سرمايه گذار بخت برگشته زده شد و ديگر هيچ.

مميزي يا مصلحت؛ ماده پنج

محمود اربابي مديرکل اداره نظارت و ارزشيابي معاونت سينمايي در جريان توزيع غيرقانوني «سنتوري» و در توجيه جلوگيري از اکران عمومي اين فيلم در سينماها (که پروانه نمايش هم دريافت کرده بود)، طي گفت وگويي با ايسنا به نکته جالبي اشاره کرد که همان حلقه گمشده مصلحت انديشي بخش سينمايي وزارت ارشاد است. او گفت که به آنها (صاحبان و سازندگان «سنتوري») بر اساس ماده پنج اعلام کرده بوديم که مصلحت نيست فعلاً فيلم را اکران کنيد. در اين سال ها به واسطه وجود ماده پنج، جلوي نمايش خيلي از فيلم هاي داراي پروانه نمايش گرفته شده است. در اين يکي دو سال اخير به صاحبان فيلم هايي مانند عصر جمعه (مونا زندي)، نقاب (کاظم راست گفتار)، شاعر زباله ها (محمد احمدي)، خواب تلخ (محسن اميريوسفي)، تردست (محمدعلي سجادي) و... رسمي و غيررسمي اعلام شده که فعلاً حتي با وجود داشتن پروانه نمايش، مصلحت نيست فيلم تان را اکران عمومي کنيد. مصلحتي که در زمان «مارمولک» جلوي اکران قانوني اين فيلم را گرفت، حالا حتي شکل قانوني هم پيدا کرده است. وجود ماده پنج يعني بي اعتبار بودن پروانه نمايش و قانوني کردن مصلحت انديشي، چراکه وقتي قرار است تصميم ها تنها براساس مصلحت انديشي و شرايط و مقتضيات گرفته شود، نتيجه اين است که هر دستگاه و نهادي قدرت و جرات دخالت در امور معاونت سينمايي را پيدا مي کند و اينجاست که ماده پنج به کار مي آيد. امسال که گذشت؛ خدا سر و کار هيچ فيلمي را در سال جديد با ماده پنج نيندازد،



بهرام بيضايي؛

طلسم شده

همه چيز مهيا بود تا در سال 86 طلسم چندساله فيلم نساختن بهرام بيضايي بشکند. اما با وجود انجام پيش توليد و انتخاب همه عوامل و با اينکه تنها چندين روز تا کليد خوردن «لبه پرتگاه» مانده بود، اين فيلم هم به بايگاني فيلم هاي ساخته نشده بيضايي پيوست. «لبه پرتگاه» حواشي و حرف و حديث هاي فراواني به همراه داشت. از انتخاب محمدرضا گلزار و مهران مديري گرفته تا انصراف چند بازيگر مانند حامد بهداد و رامبد جوان در اين فيلم. «لبه پرتگاه» ساخته نشد و بيضايي نمايش «افرا» را روي صحنه برد. درست زماني که هيچ کس فکرش را نمي کرد، او پروانه ساخت فيلم جديدش را دريافت کرد . شايد در سال7 8 طلسم بشکند.

 

هديه تهراني؛

وسواسي و نه گزيده کار

ستاره سال هاي نه چندان دور سينماي ايران سال 86 نه فيلمي روي پرده داشت و نه در فيلم جديدي بازي کرد. گزيده کاري هديه تهراني به اعتقاد خيلي ها به نوعي وسواس نه چندان خوشايند تبديل شده که بيش از هر چيز به ضرر خود او تمام خواهد شد. در سالي که گذشت هديه تهراني دو بار تا پاي ميز قرارداد رفت و حتي کار به امضاي قرارداد هم کشيد اما او جلوي دوربين نرفت. تهراني يک بار براي بازي در «دايره زنگي» پريسا بخت آور قرارداد بست و حتي در دورخواني هاي فيلمنامه هم حاضر شد اما هيچ گاه جلوي دوربين نرفت. او انتخاب ابراهيم حاتمي کيا براي بازي در «دعوت» نيز بود ولي اين بار هم با وجود قول و قرارهاي قبلي حاضر به بازي نشد.

محمدرضا گلزار؛

پرفروغ و بداقبال

موقعيت بازيگر خوش سيماي سينماي ايران در سال گذشته به عنوان استار سينماي تجاري بيش از گذشته تثبيت شد. گلزار دو فيلم «کلاغ پر» و «توفيق اجباري» را روي پرده داشت که هر دو با اقبال عمومي مواجه شدند. اگرچه سال 86 براي گلزار در حيطه سينماي تجاري خوش يمن بود، اما او با وجود اشتياقش براي تجربه نقش هاي متفاوت، به دلايلي نتوانست به هدفش برسد. از يک طرف «لبه پرتگاه» بهرام بيضايي ساخته نشد و از طرف ديگر آنقدر نقش اش را در اپيزودهاي فيلم «دعوت» حاتمي کيا جابه جا کردند که او عطاي حضور در اين فيلم را به لقايش بخشيد. گلزار چند ماه آخر سال را نيز به رفع و رجوع تبعات امتناع از بازي در فيلم «دو خواهر» به کارگرداني محمد بانکي گذراند.

داريوش مهرجويي؛

سنتور شکسته

شايد سال 86 يکي از بدترين سال هاي دوران هنري داريوش مهرجويي باشد. با اينکه به او گفته شده بود که سنتوري براي نمايش عمومي مشکلي ندارد، اما درست چند روز مانده به آغاز اکران، جلوي نمايش اين فيلم گرفته شد. آنقدر پروسه حل مشکل نمايش «سنتوري» طولاني شد که اتفاقي که بيم وقوع آن مي رفت، رخ داد. عرضه نسخه قاچاق «سنتوري» هم تهيه کننده و پخش کننده و سينمادار را مغموم کرد و هم تماشاگري را که دل به تماشاي فيلم مهرجويي روي پرده سينما بسته بود. اتفاقات سال 86 به گونه يي بود که مهرجويي را به اين فکر انداخت براي مدتي قيد فيلمسازي در ايران را بزند. اگر داريوش مهرجويي در سال 87 توليد يک مجموعه تلويزيوني را آن سوي آب ها آغاز کرد، تعجب نکنيد.

مسعود ده نمکي؛

همچنان در رکاب اخراجي ها

آنقدر «اخراجي ها» براي مسعود ده نمکي خوشايند بود که او تهيه قسمت دوم اين فيلم را بين چند تهيه کننده به مزايده گذاشت، درست سال گذشته در همين روزها دنيا به کام سازندگان «اخراجي ها» و نيز سينماداراني بود که در طول سال چنين صف هايي را به چشم نديده بودند. در حالي که «اخراجي ها» به راحتي مي توانست مرز فروش دو ميليارد توماني را پشت سر بگذارد، اما عرضه نسخه قاچاق اين فيلم، همه رشته ها را پنبه کرد. پس از اين اتفاق ده نمکي چند ماهي را صرف تبليغ و رايزني براي افزودن سي چهل دقيقه به انتهاي «اخراجي ها» و نمايش فيلمي تحت عنوان «اخراجي هاي 5/1» کرد که البته چيزي شبيه شوخي بود. ده نمکي قرار است در سال 87 قسمت دوم فيلم جنجالي اش را با همان تهيه کننده قبلي جلوي دوربين ببرد.

مجيد شاه حسيني؛

طبيب سينما

با اينکه پس از استعفاي عليرضا رضاداد و قبول اين استعفا از سوي هيات امناي فارابي، دکتر مجيد شاه حسيني که اصلي ترين گزينه تصدي اين مقام بود، پيشنهاد رياست فارابي را تکذيب کرد و آن را چيزي شبيه به شوخي دانست، اما پس از چند هفته او بر روي صندلي مديرعاملي بنياد سينمايي فارابي نشست. دکتر مجيد شاه حسيني در ماه هاي پاياني سال 86، روزها را در مطبش به طبابت و مداواي کودکان پرداخت و ظهرها را در مقرر اجرايي سينماي کشور يعني بنياد فارابي سپري کرد. جشنواره بيست و ششم فجر اولين آزمون جدي مديريت جديد فارابي به لحاظ اجرايي بود. قضاوت در مورد موفقيت يا عدم موفقيت مديريت جديد فارابي در اجرا و برگزاري جشنواره فجر با خودتان.



ابراهيم حاتمي کيا؛

دعوت از ستاره ها

در شرايطي که «حلقه سبز» مجموعه نه چندان درخور نام ابراهيم حاتمي کيا در حال پخش بود، او پيش توليد فيلم جديدش با نام «دعوت» را آغاز کرد. «دعوت» پرحاشيه ترين پيش توليد فيلم هاي چند سال اخير حاتمي کيا را داشت که بيشتر اين حواشي مربوط به ترکيب بازيگران فيلم بود. قرار بود «دعوت» فيلم پرستاره يي باشد. براي برخي از طرفداران حاتمي کيا حضور بازيگراني مانند گلزار و افشار در فيلمي از او کمي ناخوشايند و سوال برانگيز بود که اين مساله واکنش هايي را در چند سايت داشت. سرانجام فيلم با تغييرات فراواني در ترکيب بازيگران جلوي دوربين رفت. اينطور که گفته مي شود حاتمي کيا تا جشنواره فجر براي نمايش فيلمش صبر نخواهد کرد.

بهمن فرمان آرا؛

حرف مرد يکي است

تنها عاملي که مي توانست جشنواره بيست و ششم فجر را از انگ دولتي بودن نجات دهد، نمايش فيلم «خاک آشنا» ساخته بهمن فرمان آرا بود. درحالي که در جشنواره فجر هيچ يک از فيلمسازان نسل قديم حضور نداشتند، بهمن فرمان آرا مي توانست با فيلمش بر رونق و اعتبار جشنواره بيفزايد اما اين چنين نشد. با اينکه «خاک آشنا» توسط هيات انتخاب ديده و پذيرفته شده بود و حتي در جدول برنامه ها نيز قرار داشت، اما فرمان آرا تن به سانسور بيش از حد فيلمش نداد تا وضعيت نمايش اين فيلم در هاله يي از ابهام قرار بگيرد. با اين اوضاع معلوم نيست فيلم فرمان آرا در چه زماني و به چه صورتي رنگ پرده را به خود خواهد ديد.

محمدرضا شريفي نيا؛

 آچارفرانسه

محمد رضا شريفي نياسال بسيار پرکاري را پشت سر گذاشت؛ شش فيلم «نصف مال من نصف مال تو»، «پارک وي»، محاکمه»، «صحنه جرم ورود ممنوع»، «اخراجي ها» و «در شهر خبري هست، نيست» را روي پرده داشت و در 5 فيلم «فرزند صبح»، «زن ها فرشته اند»، «صندلي خالي»، «دايره زنگي» و «يک اشتباه کوچولو» بازي کرد. شريفي نيا که فيلم «تسويه حساب» را نيز آماده نمايش دارد، پس از انتشار اولين عکس هاي فيلم «فرزند صبح» که در آن نقش سيداحمد خميني را بازي مي کند، براي مدتي در صدر اخبار سينمايي قرار گرفت. شريفي نيا د ر اين نوروز مجموعه «اس ام اس از ديار باقي» را هر شب در شبکه يک خواهد داشت و بعد از اين ايام نيز سرگرم پيش توليد «اخراجي هاي 2» خواهد شد.

محمد حسين لطيفي؛

حرفه يي

دو فيلم را روي پرده داشت که هردو آنها به اندازه خودشان فروش کردند. «روز سوم» حدود 350 ميليون تومان فروخت که براي چنين فيلمي مناسب است. «توفيق اجباري» هم آرام و بي سر و صدا مرز يک ميليارد تومان فروش را رد کرد که در نوع خودش يک توفيق بزرگ است. لطيفي نشان داده يک حرفه يي تمام عيار است و از پس هر پروژه يي برمي آيد. او در سال 86 علاوه بر نظارت و مشاوره در ساخت مجموعه طنز «سه در چهار»، توليد مجموعه تاريخي و عظيم «نردبامي بر آسمان» را آغاز کرد که به نظر مي رسد بيشتر وقت او را در سال 87 به خود اختصاص دهد. البته اگر در اين ميانه ها ديديد لطيفي پشت دوربين يک فيلم سينمايي هم قرار گرفت، تعجب نکنيد.

واروژ کريم مسيحي؛

 بدشانس

شايد بشود لقب بدشانس ترين کارگردان سال را به واروژ کريم مسيحي داد. همه چيز مهيا بود تا طلسم 18 - 17 ساله فيلم نساختن او بشکند. اين بار و برخلاف چند طرح قبلي واروژ، پيش توليد انجام شد و حتي فيلم به مرحله توليد هم رسيد. «ترديد» که برداشتي امروزي و آزاد از «هملت» شکسپير بود، ترکيب جذابي از بازيگران داشت؛ اما به ناگاه بيماري به سراغ واروژ آمد و حال او رو به وخامت نهاد. بيماري به حدي جدي و سخت بود که او را راهي بيمارستان کرد و پروژه را به تعطيلي کشاند. با اينکه چند نوبت عنوان شد فيلمبرداري از سر گرفته مي شود اما در هفته هاي پاياني سال تهيه کننده قبلي انصراف داد و تهيه کننده يي ديگر جاي او را گرفت. خدا کند «ترديد» آغاز شود.

مهران مديري؛

ميان قاب کوچک و بزرگ

پس از چند سال دوري از پرده نقره يي، مهران مديري سال 86 را به سينما اختصاص داد. مهران مديري که تعداد فيلم هاي سينمايي اش هنوز هم به تعداد انگشتان يک دست نمي رسد، ابتدا در فيلم «هميشه پاي يک زن در ميان است» ساخته کمال تبريزي بازي کرد و سپس جلوي دوربين «دايره زنگي» به کارگرداني پريسا بخت آور رفت. البته قرار بود مديري يکي از بازيگران اصلي «لبه پرتگاه» بهرام بيضايي هم باشد که توليد اين فيلم منتفي شد. به غير از اينها مهران مديري در سال 86 به توليد مجموعه «گنج مظفر» پرداخت که قرار است به صورت سي دي و دي وي دي به بازار عرضه شود. او در هفته هاي پاياني سال به خانه اصلي اش يعني تلويزيون بازگشت و توليد مجموعه نوروزي شبکه سوم را آغاز کرد.

مروري بر مهم ترين فيلم هاي سينماي جهان در سالي که گذاشت
يک سال خوب

محمد باغباني

گمان نمي کنم فيلم هاي امروزي به پاي فيلم هاي من برسند. خيلي رک بگويم اصلاً ارزشي ندارند.

(1972، چارلي چاپلين)

---

خوب نمي دانم اين جمله عجيب و غريب را استاد در چه حالي بيان کرده ولي مي توان خيلي قاطع در مقابلش ايستاد. يادم مي آيد يکي گفته بود اگر بخواهم به يک موجود فضايي بفهمانم که انسان و عواطف انساني چيست، فيلم هاي چاپلين را نشانش مي دهم و حالا به جرات مي گويم اگر کسي از من دليل بخواهد که سينما هنوز زنده است و بپرسد آيا بعد از دوران فيلم هاي کلاسيک هنوز فيلم هايي هستند که بشود آن را ديد، فقط و فقط فيلم هاي سال گذشته را به او معرفي خواهم کرد. سينماي جهان در سالي که گذشت واقعاً يک مرحله درخشان و کم نظير را پشت سر گذاشت و همين الان که دارم نام فيلم ها را مرور مي کنم، مطمئن هستم يک چندتايي را از قلم خواهم انداخت و باز بگويم مثل کساني که از داستان يک راز به خصوص سرخوشند و از اينکه کس ديگري آن راز را نمي داند احساس غرور مي کنند، از وجود کساني که معتقدند سينما مرده لذت مي برم و از دور به حال و روزشان بدون اين سينماي زيبا و پويا مي نگرم.در بخش تئوريک، فکر مي کنم مهم ترين چيزي که الان بشود عنوان کرد همان نظرسنجي است که چندي پيش و قبل از جشنواره بين المللي (بين المللي؟) فجر در روزنامه اعتماد انجام شد و در آن23 منتقد و نويسنده سينمايي ايران، مهم ترين فيلم هاي هزاره سوم را انتخاب کردند و نتيجه نهايي واقعاً خيره کننده بود. به خصوص که اکثر فيلم ها در محدوده يي خارج از جريان سينماي رايج و متداول قرار مي گيرند و بديهي است که در اين شرايط فيلمي چون جاده مالهالند در رتبه يک قرار بگيرد. وسوسه يک نظرسنجي در باب فيلم هاي تاريخ سينما هم وجود دارد که اميدوارم به وقتش اتفاق بيفتد. اما اگر بخواهم مجموعه ادعاها و نگرش کلي اين مطالب را بسته بندي شده تقديم تان کنم بايد به فستيوال کن 60 اشاره کنم که واقعاً يکي از درخشان ترين دوره هايش را پشت سر گذاشت و باز از آنجايي که اکثر فيلم هاي حاضر در اين فستيوال، آثار برگزيده و برتر امسال هستند، بد نيست به طور جداگانه به آنها اشاره کنم. کار داوري اين دوره از کن هم واقعاً سخت بوده و داوران شهير ولي اين بار بي ذوق، چندان کامل و دقيق رفتار نکردند و البته به هر فيلم خوب يک جايزه دادند. بيشتر حدس مي زديم امسال هم دو فيلم نخل طلا بگيرند که اتفاق نيفتاد و البته که سينماي ايران در اين رويداد باارزش جايي نداشت و بايد در انتظار سال بعد باشيم و ببينيم که چه پيش خواهد آمد.

چهار ماه، سه هفته و دو روز

فيلمساز جوان رومانيايي کريستين مونگيو با اين درام اجتماعي و دگماوار خود فاتح شصتمين دوره کن شد و هم خود و هم سينماي کشورش را به همگان معرفي کرد. شايد از نظر ساختاري (فرم و تکنيک ارائه تصاوير) فيلم را بتوان با آثار برادران داردن مقايسه کرد ولي اين فيلم و نگاه پشتش و درک فيلمساز از موقعيت هاي انساني و کمابيش خاص آنقدر کامل و صحيح است که به هيچ وجه نمي توان فيلم را نديده گرفت. دادن نخل طلا به اين فيلم هم حداقل اين حسن را داشت که يک جهان تازه را بشناسيم و در آينده آن را پي بگيريم که اگر شاهکار برادران کوئن اين نخل طلا را مي گرفت شايد چندان اتفاق بزرگي نبود که همگان معتقد و مطمئنيم اين فيلم جايي براي پيرمردها نيست (جايي براي قديمي ها نيست) يک شاهکار بي بديل است.

هر کي سينماي خودش

اين فيلم تشکيل شده از 33 قسمت سه دقيقه يي که 33 فيلمساز زنده و بزرگ حال حاضر دنيا آنها را ساخته اند. از آن دسته فيلم هاي خاطره انگيز که عيار فيلمسازي خيلي ها را هم رو کرد. ساخته هاي پولانسکي، فون تري ير، تاکشي کيتانو، عباس کيارستمي، کن لوچ، ناني مورتي و در راس همه فيلم کوتاه آندري کونچالفسکي از بهترين فيلم هاي اين مجموعه بودند.

الکساندرا

آخرين ساخته فيلمساز آوانگارد و صاحب سبک روسي، الکساندر سوکوروف روزهاي يک پيرزن سالخورده را به روزهاي جنگ متصل مي کند و جالب اينکه نه تيري شليک مي شود، نه خوني ريخته مي شود. قدم زدن هاي اين پيرزن زيبا و آرام در ميان نظا ميان و ارتش روسيه که نوه او هم در آنجا حضور دارد و خدمت مي کند، به راحتي پوچ بودن خيلي چيزها را نشان مي دهد و موسيقي فيلم هم يکي از عجيب ترين هاست که هم بي خودي در فيلم جريان دارد و هم خيلي جدي به فيلم و احساسات جهت مي بخشد.

آن سوي ديگر

دومين فيلم از سه گانه فيلمساز ترک، فاتح آکين، يکي از بهترين فيلم هاي امسال است. به مانند فيلم قبلي اش او ماجراي زندگي چند انسان را تعريف مي کند که مابين ترکيه و آلمان در سفرند و اين هجرت و غم غربت، دليل اصلي آشنايي آنها مي شود. به شيوه روايت هاي غيرخطي، فيلمساز جوان چند زندگي را به هم پيوند مي زند و نتيجه کار خيره کننده است.

ضدمرگ

عشق فيلم و کارمند سابق ويدئو کلوپ به خاطر علاقه و شيفتگي اش به سينماي رده ب و Exploration، در بازسازي خود فيلم جذاب و مفرحي را در راستاي همان اهداف معروف اين نوع سينما ساخته و آنهايي که با فيلم هاي فيلمسازاني چون «جک هيل»، «راس مير»، «وس کريون» و «جان واترز» آشنا هستند به راحتي بازسازي تارانتينو را درک خواهند کرد و از ديدن آن لذت خواهند برد. به هر حال براي درک بخشي از سينما مي بايست بخش هاي ديگر را قبلاً درک کرده باشيم. البته فيلم تارانتينو در مقايسه با آثار فيلمسازان مذکور حداقل در يک زمينه بازنده است.

تبعيد

بعد از موفقيت بي بديل فيلم بازگشت، دومين فيلم فيلمساز جوان روس را بايد يک شاهکار تمام عيار دانست که سينما و پويايي اين هنر را به خوبي نشان مي دهد. آندري زوياگنيتسف در دومين فيلم خود موفق شده با همان سبک و سياق فيلمسازي خودش به يک اثر جهانشمول و کاملاً شخصي و پر از آميزه هاي مذهبي دست پيدا کند که براي سينما يک جواهر است. عشق، هراس از مرگ و تعهد و مسووليت در زندگي تمام آن چيزي است که فيلم حرف هاي فراواني درباره آنها دارد.

مردي از لندن

متفاوت ترين و ميني مال ترين فيلم بلا تار که اين بار برخلاف آثار قبلي اش خيلي تجربه گرايانه تر است و خيلي سعي کرده جهان متنش را خالي، سرد و اصطلاحاً تاريک و کافکايي نشان دهد. کارگرداني تار خيره کننده است و حتماً يک اثر ناب هنري را در پي دارد. فيلم آخر وونگ کار-واي، نفس کيم کي دوک و فيلم آخر امير کاستاريکا هم از ديگر آثار مهم کن سال گذشته بودند که در نوبت ديگر به آنها خواهيم پرداخت.اما ديگر فستيوال معتبر، يعني ونيز هم در اين دوره بيکار نبود و نسبتاً آثار قابل قبول فراواني را معرفي کرد. با حضور ژانگ ييموي بزرگ به عنوان رئيس هيات داوران ونيز، اين جشنواره فيلم آخر آنگ لي را بهترين فيلم خود دانست و آنگ لي بار ديگر شير طلاي ونيز را تصاحب کرد. اما با اينکه ونيز نشان داده ترجيحاً و عموماً به سينماي معترض و غيررايج امريکايي علاقه مند است، خود امريکايي ها حداقل در اسکارشان چندان به اين دست فيلم ها توجهي ندارند. ترور جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل يکي از بهترين و مهم ترين آثار امسال سينماي امريکا بوده و جيم هوبرمن هم آن را به عنوان يکي از 10 فيلم برتر سال خود انتخاب کرده است. فيلم تاوان هم در ونيز به نمايش درآمد و همگان از فيلم استقبال کردند و ظاهراً فقط نام فيلمساز کمي فيلم او را به پايين کشانده. من وجود ندارم و مايکل کلايتن هم در ونيز حضور داشتند و بزرگاني چون دي پالما، کنت برانا، تاکاشي ميکه و پيتر گرينوي به اين فستيوال اعتبار ويژه يي بخشيدند.

نگاه
ايراني هاي جهاني
در سالي که گذشت همايون ارشادي در فيلم بادبادک باز نقش آفريني کرد و اين موضوع براي سينماي ايران يک اتفاق مهم به شمار مي آيد و بازي خوب ارشادي هم ستودني است. رضا ناجي جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره برلين را از آن خود کرد که در نوع خودش اتفاق عجيب و قابل توجيهي است. اسکار امسال هم يکي از بي بخار ترين دوره هايش را پشت سر گذاشت و ظاهراً اعتصاب نويسنده هاي هاليوود به اجرا و شيوه برگزاري آسيب رسانده بود و مجري هم چندان چيزي براي گفتن نداشت. برادران کوئن هم با اينکه واقعاً يک شاهکار سينمايي را خلق کرده اند و اسکار را تحت الشعاع فيلم شان قرار دادند، ولي در نهايت رفتارشان چندان زيبا و جذاب نبود. اگر واقعاً اسکار برايشان اهميتي ندارد، چه لزومي داشت که در مراسم حضور پيدا کنند و آن طور رفتار کنند.
دنياي برادران کوئن
لبخند استهزاآميز برادران حکيم
آرش خوشخو


1

نمي دانم چرا احساس مي کنم وقتي اسکورسيزي آن بالا روي سن، اسکار بهترين کارگرداني را به اين دو برادر داد چندان خوشحال نبود. اسکار، اين مجسمه جادويي که خود اسکورسيزي سال ها در حسرت بردنش بود، در دستان اين دو برادر مثل بازيچه يي کوچک به نظر مي رسيد. همين يک سال قبل بود که براي اهداي اسکار به اسکورسيزي، هاليوود بزرگ ترين نمايش روي زمين را برگزار کرده بود، وقتي اسپيلبرگ و کاپولا و لوکاس سه نفري روي سن آمدند تا در برآوردن آرزوي دوست نابغه شان (آن هم براي يکي از ضعيف ترين فيلم هايش) شريک باشند، اسکورسيزي نيز آن بالا نمايش را تکميل کرده بود. بغض کرد، خنديد و دوستانش را يک به يک در آغوش گرفت و تماشاگران نيز اين نمايش متاثرکننده را با چشماني اشکبار و لب هايي خندان تکميل کردند و موسيقي بيل کانتي و شرکا در باشکوه ترين شکل خود اين اتمسفر را به اوج مي رساند.

اما حتي فکر برگزاري نمايشي مشابه براي اهداي جايزه به برادران کوئن ديوانگي محض بود. آنها با آن لبخند استهزاآميز و با وقاري دهاتي وار به روي صحنه آمدند، اسکار را به پيش پاافتاده ترين شکل ممکن از اسکورسيزي گرفتند، سخنراني کوتاهي کردند و از روي سن پايين آمدند. اين نمايش دوبار ديگر هم آن شب تکرار شد و اگر اسکار بهترين تدوين را هم مي بردند نامشان در صدر تاريخ اسکار مي ماند. اما بعيد مي دانم در آن صورت هم واکنش خاصي نشان مي دادند. احتمالاً آن شب بدون کوچک ترين تشويشي سر بر بالش گذاشتند و همان کتاب هميشگي را خواندند و خوابيدند.

2

تصوير برادران کوئن در اسکار به شکل تکان دهنده يي به کاراکتر هاي فيلم هايشان شبيه بودند. مثل فرانسز مک دورماند در فارگو. همان افسر پليس حامله يي که با وحشي ترين دسته قاتلان نبراسکا مواجه شد و به راحت ترين شکل ممکن آنها را قلع و قمع کرد و در تمام مدتي که با بچه يي در شکم و هن هن کنان و با آن لهجه دهاتي و قيافه بلاهت بارش در پي شکار اين جاني هاي خطرناک بود کوچک ترين توهمي در مورد ارزش کارش نداشت. دستگيري قاتلان تنها يکي از وظايف اصلي او بود. او حتي درباره ماموريت مرگبارش با شوهرش حرف هم نمي زد. بيشتر نگران تهيه طعمه براي چوب ماهيگيري همسرش بود و آماده کردن صبحانه براي او و گپ زدن درباره نقاشي هاي بي ريختي که شوهرش مي کشيد. فارگو تبديل مي شود به ستايشي از ناخودآگاه و غريزه زنانه اين زن شهرستاني که گويي نبضش با نبض زندگي مي زند و سرنوشت، اين همراهي با موج زندگي را با مساعدت حيرت انگيز تقدير، پاداش مي دهد.

حالا در اسکار مي بينيم که خود کوئن ها نيز اين گونه هستند. آن لبخند استهزاآميز ايتن کوئن هنگام دريافت اسکار گويي در سرتاسر فيلم هاي آنان به چشم مي خورد؛ همان چيزي که به آن طنز سياه مي گويند. نمي دانم اين ترکيب مي تواند طعم فيلم هاي کوئني را توضيح دهد يا نه، اما اين احساسي است که در صحنه اوج فارگو به سراغت مي آيد؛ وقتي يکي از آدمکش ها، جسد همدست خود را سر و ته در ماشين چوب خردکني انداخته است و فقط يکي از پاهاي مقتول با جورابي سفيد از ماشين بيرون مانده است و تلاش آدمکش براي فرو کردن هرچه سريع تر لنگه پا با آن جوراب سفيد به درون ماشين چوب خردکني و ما که همراه با خانم پليس فيلم ابتدا نمي توانيم صحنه را به طور کامل درک کنيم...

3

زماني ديويد لاج منتقد مشهور ادبي در توصيف حال و هواي مشترک و خاص رمان هاي گراهام گرين واژه گرين لند را ابداع کرده بود. حالا مي توان کوئن لند را نيز به واژگان نقد هنري اضافه کرد؛ مکاني که در آن بشر با چشم پوشي از تمام امتيازات زندگي، خود را به امواج طمع و حماقت تسليم مي کند. دنيايي که در آن فرشتگان و شياطين، در جدالي نابرابر و پايان ناپذير با يکديگرند. شياطيني سختکوش و ماهر و سنگدل و باهوش (مثل خاوير باردم در جايي براي پيرمردها نيست) و فرشتگاني مهربان، دوست داشتني و تنبل و گاه خوش شانس (مثل فرانسز مک دورماند فيلم فارگو) و گاه بد شانس (مثل تامي لي جونز جايي براي پيرمردها نيست)، دنيايي که آدميان براي زندگي بهتر و پول بيشتر حيوان وار تلاش مي کنند و سر هم کلاه مي گذارند، طمع مي ورزند و توطئه مي کنند و در آخر يا در ماشين چوب خردکني له مي شوند يا در شهري دورافتاده سربه نيست مي شوند. و در مقابل، قهرمانان کوئني، مردماني آرام، کاهل، تن آسا و مهربان هستند و عاري از هرگونه جاه طلبي و مادي گرايي. آنقدر عاقل هستند که بدانند زندگي کوتاه تر و نامطمئن تر از آن است که آن را با نقشه ريختن و توطئه کردن و تلاش براي پول درآوردن بيشتر حرامش کرد. مي دانند که زندگي مثل يک شير يا خط است. مي دانند که زندگي و تمام نقشه هاي طول و درازي که براي آينده مان مي کشيم، مي تواند با مواجهه اتفاقي با يک قاتل ديوانه و گلوله يي سرگردان نابود شود. مي دانند که به ظاهر موفق ترين آدم ها نيز از بازي سرنوشت در امان نيستند و مي توانند در يک چشم برهم زدن به جسدي بي جان در حاشيه جاده يي برف گرفته بدل شوند. مي دانند وقتي پايان همه چيز مرگ است، ديگر چه تفاوتي ميان موفق و غيرموفق، زرنگ و کاهل و ثروتمند و فقير وجود دارد؟ و اين تعارض عميق فيلم هاي برادران کوئن با روياي موفقيت به سبک هاليوود است.

بي جهت نيست که دوست داشتني ترين شخصيت هاي سينماي برادران کوئن عموماً آدم هايي تنبل و بدون جاه طلبي هستند. بهترين نمونه آنها لبوفسکي بزرگ است که به تنبلي و تن آسايي ابعادي اسطوره يي مي دهد. حتي تامي لي جونز پليس مهربان جايي براي پيرمردها نيست تقريباً هيچ تلاش فيزيکي براي مقابله با قاتلان و جانيان انجام نمي دهد و با تحقير به جوش و خروش دستيار جوانش نگاه مي کند که در توهم انگاره «تلاش لازمه موفقيت است» مي خواهد گره ماجرا را هرگونه که هست باز کند. اين کاهلي لذت بخش را در وجود پليس باردار فيلم فارگو و همسرش نيز ديده بوديم. در کوئن لند، کارگردان هاي دوست داشتني ما، انسان ها را موجوداتي در دام تقدير مي دانند و بيرحمانه شاهد تلاش آنان براي خروج از تار عنکبوت سرنوشت شان هستند؛ تقديري که قوانين خود را در فيلم اي برادر کجايي؟ در جملاتي ساده و سرراست از زبان سوزن باني کور و حکيم به همه ديکته مي کند.

در دنياي برادران کوئن بزرگ ترين گناه، حرص است. آنها که طمع مي کنند در دنياي اساطيري برادران کوئن به بي رحمانه ترين شکل ممکن مجازات مي شوند. مثل جاش برولين فيلم جايي براي پيرمردها نيست يا آن پنج قاتل احمق قاتلان پيرزن. (نسخه مکندريک از اين داستان، ساخته شده به سال 1955 احتمالاً کوئني ترين فيلم تاريخ سينماست.)

4

اما اين نگاه اساطيري در آخرين فيلم آنان يعني جايي براي پيرمردها نيست سياه تر و بدبينانه تر از هميشه است. اگر در فارگو، فرشته تنبل فيلم با ياري تقدير و غريزه شگفت زنانه و نيکدلي شهرستاني وارش به شکلي معجزه آسا بر شياطين غلبه مي کند؛ در جايي براي پيرمردها نيست فرشته کوئن ها پيرتر و خسته تر از آن است که حتي به ياري تقدير بتواند بر شيطان غلبه کند. تامي لي جونز در طول فيلم هميشه دير مي رسد و نوميدانه شاهد قدرت نمايي شيطان است. او نمي تواند جان هيچ کدام از قربانيان را نجات دهد و خسته و مايوس به پدر پير و نيمه ديوانه اش پناه مي برد و مي گويد که نه، ديگر در اين کشور جايي براي پيرمردها نيست. جايي براي کودکان، دختران و همه آن چيزهاي کوچک و زيباي زندگي. سايه شر بر همه چيز گسترده شده است.

اما آن شيطان به ظاهر شکست ناپذير، آن آدمکش حرفه يي و غيرقابل مهار که بر سر جان قربانيانش با يک شير يا خط ساده تصميم مي گيرد، خود نيز قرباني اين زندگي غيرقابل پيش بيني است. سرنوشتي که مي تواند در يک ظهر روز تعطيل در شهري کوچک و در چهارراهي که به ظاهر پرنده در آن پر نمي زند به سراغش بيايد و زياده خواهي و بي رحمي اش را به شکل تحقيرآميزي مجازات کند. آخرين نماي او در فيلم وقتي با دست و بالي شکسته در جلوي چشمان دو کودک، لنگ لنگان از کناره خيابان به راه خود مي رود تکميل کننده پازل دنياي اساطيري برادران کوئن است.

5

برگرديم به مراسم اسکار و آن لبخند استهزاآميز. وقتي مرگ پايان همه چيز است چه فرقي مي کند با اسکار بميريم يا بدون اسکار. اين همان رازي است که شايد اسکورسيزي هيچ گاه درک نکند.
عناوين اين صفحه
عادت کرده ايم
يک سينما براي تمام سينما
يک سال خوب
ايراني هاي جهاني
لبخند استهزاآميز برادران حکيم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام