شنبه، 17 فروردين 1387 - شماره 1643
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
گفت وگو با امبرتو اکو درباره آخرين اثرش «تاريخ زشتي»- بخش اول
هدف هنر نشان دادن زيبايي نيست

ترجمه؛ هومن حقاني حقيقي

امبرتو اکو متولد سال 1932 در «الساندريا» روستايي در نزديکي «پيه مون» که در دانشگاه «تورين» به تحصيل فلسفه پرداخت و به دفاع از پايان نامه خود پرداخت. موضوع پايان نامه وي «مسائل زيباشناختي» از ديد «توماس آکوئيناس» بوده است. در سال 1961 به سمت استادياري دانشگاه «بولونيا» دست مي يابد و سپس «ارتباطات بصري» را در «فلورانس» تدريس مي کند. او آثار بسياري را به رشته تحرير درآورده است که در سال 1980 با کتاب «به نام گل سرخ» شهرتي بين المللي کسب کرد. پس از نگارش «تاريخ زيبايي» در سال 2004، کتاب «تاريخ زشتي» و رساله يي در باب ترجمه را به زيور طبع آراست.

---

- از يک سو ما با رمان هاي شما مواجه هستيم و از سوي ديگر با رساله هاي شما در مورد نشانه شناسي، فلسفه يا ترجمه... چگونه با اين مساله خو گرفته ايد؟

هر نويسنده يي يک يا چند رمان در کارنامه کاري خود دارد. وجه تمايز ميان نويسندگان ساده است. همان طور که مي دانيد نويسندگاني هستند که به واسطه آثار خود موفقيتي کسب کرده اند و از سوي ديگر با نويسندگاني مواجهيم که صاحب آثار ارزشمندي نيستند. انگيزه اوليه هر يک از ما، نقل کردن است همان گونه که هر پدر و مادري براي فرزندان خويش داستان هايي نقل مي کند. اين امر همان روايت طبيعي است. در مقابل کساني هم هستند که نوشتن حرفه آنهاست، کساني که در لحظات خاصي از حيات خويش ميل به نقل و بيان کردن دارند. «تالکين» نويسنده «ارباب حلقه ها» نمونه خوبي از اين مساله است، فردي که در آغاز يک متن شناس بود.

-قبول اما شما چگونه مي نويسيد؟ آيا براي نوشتن يک رساله يا رمان، شيوه هاي متفاوت نوشتار را در پيش مي گيريد؟

اين پرسش به اندازه يي سخت است که مي خواهم اينگونه بدان پاسخ دهم، از آنجايي که من يهودي، عرب و ژاپني نيستم در هر دو گونه از چپ به راست مي نويسم، در مورد باقي قضايا توضيحي ندارم. شايد اين گونه بتوان پاسخ داد که نوشتن يک رمان مستلزم اندکي توجه به سبک است. اما اين امر کاملاً درست نيست چون در مورد يک رساله فلسفي نيز ما با سبک مواجهيم. در نوشتن رساله، بايستي يک خط منطقي را دنبال کنيد که از آن شما نيست بلکه به واسطه وضعيت پرسشي که بررسي مي کنيد، ايجاد مي شود. در نوشتار روايي، به خصوص رمان، شما اين حق را داريد - و حتي اين وظيفه را - از خود مطلبي ساخته و ابداع کنيد. اما اين مساله همواره مرا سردرگم ساخته است. اين امر مرا به ياد داستان آلفونس آله مي اندازد که داستان مردي است که ريش هاي شگفت انگيزي داشت. روزي خانمي از او مي پرسد؛ «راستي هنگام خوابيدن ريش خود را زير لحاف قرار مي دهي يا بيرون از آن؟» و مرد در پاسخ گفت که خانم من هيچ گاه به اين مساله فکر نکرده ام. مرد داستان ما هيچ گاه طعم خوش آرامش را در زندگي نچشيد تا اينکه روزي تصميم به کوتاه کردن ريش خود گرفت، حال اگر من به اين سوال شما پاسخ گويم، اين احتمال وجود دارد که دست از نوشتن بردارم.

-شما متون ديگر نويسندگان را عالي تحليل مي کنيد، اما اين امر در مورد آثار خودتان صدق نمي کند. گويي اينکه تحليل مي تواند باعث از بين رفتن قوه خيال يا سبک شما شود.

دقيقاً همين طور است. تحليل متون ديگران ابزار بسياري را در اختيار شما قرار مي دهد تا بتوانيد بنويسيد و ترفندهاي اوليه را که هر نويسنده يي بايد با آنها آشنا باشد به شما مي آموزد. اما تحليل نوشته هاي خود امري است جدا و خطرناک. اين امر يقين را از بين مي برد. براي روشن تر شدن قضيه مثالي مي زنم. من هميشه فکر مي کردم که در يک رمان اين داستان و حکايت

- يعني ساختار يک جهان - است که اهميت دارد. سبک امري است که به دنبال اين مساله مي آيد. اين تنها رمان نويسان ضعيف هستند که فکر مي کنند در امر نگارش يک کتاب قبل از هر چيز مساله سبک حائز اهميت است. نه، در يک رمان ما با مساله سبک مواجه نيستيم بلکه با يک امر کيهان شناختي روبه رو هستيم، با مساله آفرينش يک جهان مواجهيم. من به اين امر عميقاً اعتقاد دارم. اما در ارتباط با رمان من «بودولينو» اين امر به شيوه يي دقيقاً خلاف رخ داده است؛ اين کلمات بودند که آفرينش جهان من را رقم زدند. هنگامي که شروع به نگارش اين رمان کردم هيچ ايده يي در مورد اينکه «اين شخصيت کيست؟» نداشتم و تنها زباني را به کار بردم که به واسطه آن فصل اول بيان مي شد. به واسطه اين آفرينش و ابداع بود که روانشناسي شخصيت زاده شد. اين امر دقيقاً مخالف آنچه بود که تا آن زمان در مورد هنر رمان مي انديشيدم.

-کتاب «تاريخ زشتي» و نگارش آن در قالب يک پروژه مشخص و از پيش تعيين شده بوده يا اينکه تنها يک تمايل ساده پس از موفقيت نگارش کتاب «تاريخ زيبايي» است؟

اين امر معلول مجموعه يي از حوادث بوده است. در پايان دهه 1950 من نزد ناشر Bompiani کار مي کردم که اين همکاري کماکان ادامه دارد. کتابي با مضمون تاريخ ابداعات نوشتم که به 9 زبان ترجمه شد. ناشر پروژه ديگري از من درخواست کرد و من هم «تاريخ زيبايي» را پيشنهاد دادم. سپس همراه يک دختر جوان آلماني شروع کردم به جمع آوري اطلاعات، تصاوير و متون لازم. يک روز اتفاقي برايم پيش آمد که در اغلب انتشاراتي ها امري است عادي. ناشر با توجه به بودجه خود از من خواست پروژه را متوقف کنم. پروژه را کنار گذاشته و با آن دختر آلماني ازدواج کردم و از آن به بعد هيچ گاه به پروژه «تاريخ زيبايي» نپرداختم و نينديشيدم. چهل سال بعد دوستي که در زمينه توليد لوح هاي فشرده فعاليت داشت از من پرسيد که آيا پروژه يي در سر دارم؟ و من هم پاسخ دادم؛ «بله، تاريخ زيبايي.» در گنجه را باز کردم و محتويات آن را که به طرز رقت انگيزي غبار زمان بر چهره شان نشسته بود، بيرون ريختم و همه دست نوشته هاي خود را بازنويسي کردم. سپس ناشر از من خواست نوشته ها را به شکل کتاب درآورم، کتابي که به 27 زبان زنده دنيا ترجمه شد. سپس ناشر از من کتابي ديگر درخواست کرد و من هم کتاب «تاريخ زشتي» را پيشنهاد کردم. بايد افزود تحقيق در زمينه «زشتي» به مراتب مضحک تر از تحقيق در مورد «زيبايي» است.

-آيا بايد ميان تاريخ زشتي و تاريخ هنر تمايز قائل شد، همان طور که در مورد تاريخ زيبايي چنين پيشنهاد مي کنيد؟

بله، کاملاً. با گشودن اين کتاب شما مجموعه يي از آثار هنري را مشاهده مي کنيد زيرا براي بيان مفهوم زشتي در طول دوران، تنها آثار هنري را در اختيار داريم. اما در مورد دوره ما اين مساله بسيار متفاوت است. من اعتقاد دارم اگر يک مريخي به زمين مي آمد و تابلويي از پيکاسو را مشاهده مي کرد، با خود مي انديشيد که انسان هاي قرن بيستم شمايل زنان را آن گونه که در تابلوي پيکاسو کشيده شده، مي پسنديده اند و اگر آن مريخي امروز به يک نمايش مد مي آمد، گمان مي برد که انسان هاي قرن بيست و يکم زنان را اين گونه مي پسندند. براي تمدن هاي باستاني، درک اين نکته که يک نقاب، کميک يا ترسناک است، مشکل است. نقاشي «ونوس» اثر «روبنس» را در نظر بگيريد. من فکر مي کنم در نظر او آن زن که در تابلو آمده بسيار زيبا بوده است. اما براي من اين گونه نيست. من هيچ گاه حاضر به صرف شام به همراه زن مدنظر «رامبراند» که سبيل دارد نيستم بنابراين يک اثر هنري مدرکي است که بايد آن را با احتياط بررسي کرد.

-زشتي که مغاير با زيبايي است به چه معناست؟

اين توضيح شما کافي نيست. بايد يک مفهوم عرف که بر يک دريافت ميانه بنا نهاده شده است، براي آن در نظر گرفت. قد يک انسان معمولاً از دو متر تجاوز نمي کند، در غير اين صورت آن جاندار يک انسان عظيم الجثه تلقي مي شود. همچنين اگر قامت وي کوتاه تر از قامت من باشد در اين صورت به شخصيت کوتاه قامت «بوترو» تشبيه مي شود. براي مفهوم زشتي محدوده يي وجود ندارد. براي مفهوم زشتي يک امکان نامحدود متصور است در حالي که در مورد زيبايي چنين امري صادق نيست.

-شما براي مفهوم زشتي و ظهور آن در قالب فرم و شکل به خودي خود، يک نوع «زشتي فرمي و شکلي» را در نظر مي گيريد. هدف شما از اين نوع نگاه چيست؟

زشتي به خودي خود داراي يک شکل جهاني است. براي مثال لاشه يک حيوان، ميوه يي فاسد شده و جسد انسان در هر زمان و مکاني نفرت انگيز و نازيبا هستند. هر چند مصداق هاي نفرت انگيز در تمدن هاي مختلف متغير هستند اما در عوض واکنش ها به اين نوع موارد از خاصيت جهاني برخوردارند. اين واکنش ها مي توانند به صورت قرار گرفتن خاص دهان يا تغيير حالت بيني ظاهر شوند. براي روشن تر شدن موضوع به تابلوي «گيرلاندايو» اشاره مي کنم که در آن شاهد حضور يک پيرمرد و يک بچه هستيم. چهره پيرمرد تقريباً طبيعي است اما بيني وي از نظر ظاهري با چهره وي هماهنگ نيست. اين مساله حس نفرت و انزجار را برنمي انگيزد اما حس زشت بودن را منتقل مي کند. اين تابلو جالب توجه است چون جلوه زيبايي از زشتي ارائه مي دهد و تابلويي است زيبا. در نگاه آن بچه شکلي از عشق و تحسين در برابر اين پيرمرد اينچنين نازيبا و زشت وجود دارد که به گونه يي او و شخصيتش را دوست داشتني جلوه مي دهد. به نظر من در اين تابلو تمام نظريه زشتي متمرکز و جلوه گر شده است. اين اثر به وضوح نشان مي دهد که مي توان چهره هاي نازيبايي را يافت که در عين حال دوست داشتني و کميک هستند.

-بنابراين اساس زشتي چيست؟

هگل اعتقاد دارد همه مردان ناگزير از زيبا پنداشتن همسران يا حداقل نامزدهاي خود هستند. وي نگاهي بدبينانه نسبت به مساله ازدواج داشت، اين امر کاملاً مساله نسبيت زيبايي را نمودار مي سازد. بايد ميان زيبايي و افسون گري تمايز قائل شد. براي نمونه «ژرار دوپارديو» از چهره زيباي يک بازيگر زيبا برخوردار نيست اما چهره يي افسون گر دارد. از من نخواهيد که بگويم «افسون» چيست، چون اگر معناي آن را مي دانستم کتابي با عنوان «تاريخ افسون» مي نگاشتم. افسون برخلاف زيبايي و زشتي، بسيار اسرارآميز است. اين مفهوم به نازل ترين جزئيات و حرکات وابسته است.

اين نگاه و ديد است که افسون را سبب مي شود. آنچه از نگاه من مي تواند جذاب باشد، نمي تواند براي شما هم اين گونه جلوه کند. من مي توانم بازيگران زن بسياري را نام ببرم که از نگاه همه بسيار زيبا هستند اما از نگاه من هيچ جذابيتي ندارند. فلاسفه ديرزماني در مورد تفاوت ميان «خوب» و «زيبا» بحث کرده اند. خوب مفهومي است که ما خواهان آن و خواستار تصاحب آن هستيم. براي نمونه عمل قهرمانانه يک شخصيت ما را وامي دارد تا خود را به جاي وي و پايان دهنده اين عمل قرار داده و متصور شويم، در حالي که زيبايي مفهوم و شکلي است که مي توانيم آن را تحسين کنيم بدون اينکه آن را در اختيار داشته باشيم- من مي توانم يک اثر هنري را دوست داشته باشم بدون آنکه لزوماً آن را در اختيار داشته باشم- يا مي توان به جنبه روانکاوي قضيه اشاره کرد. براي نمونه يک کلکسيونر ديوانه که تابلوي لبخند ژکوند را به سرقت مي برد، براي اين نيست که آن را در معرض تماشاي مدعوين خود قرار بدهد بلکه مي خواهد آن تابلو را در زيرزمين خانه خود پنهان کند. ويژگي بارز زيبايي برانگيختن نگاه عاري از منفعت است. «توماس آکوئيناس قديس» و «کانت» اين مساله را کاملاً تئوريزه کرده اند. اما مساله زشتي بسيار پيچيده تر است. يک پديده زشت اکراه و نفرت را متبلور مي سازد. اين امر ناشي از ساختار فيزيولوژيک ما است. براي مثال يک دليل فيزيولوژيک کاملاً مشخص وجود دارد که باعث نفرت ما از لمس و مشاهده مواد دفعي جانداران مي شود. زشتي با جسم و بدن بسيار در ارتباط است، در حالي که به نظر مي آيد زيبايي پديده يي است خارجي. سرآغاز زشتي از عدم تمايل به لمس ناشي مي شود.

- اين مساله را که هنر هميشه نياز به در معرض نمايش قرار دادن زشتي دارد، چگونه تفسير مي کنيد؟ مثل هنر معاصر که اين مسائل را بازگو مي کند.

هدف غايي هنر لزوماً نشان دادن آنچه زيبا است، نيست بلکه ارائه يي خوب از آنچه بايد نمايانده شود، است. اين امر مي تواند نمايشي زيبا از زشتي باشد. اولين بخش کمدي الهي اثر دانته ترس و وحشت مطلق را مي نماياند. هنر اين قابليت را دارد که زشتي موجود در دنيا را به گونه يي دوست داشتني نمايان سازد.

- آيا مي توان شباهتي ميان زشتي و اخلاق ناپسند متصور بود؟

يوناني ها اولين کساني بوده اند که اين ايده را بسط دادند؛ Kalos kai ayathos يعني «زيبا خوب است.» خدايان و قهرمانان زيبا و پارسا بوده اند. اما مورد سقراط که فردي بود با ظاهري نازيبا ولي واجد يک روح متعالي سبب شد به اين حقيقت بينديشند که زشتي ظاهري مي تواند دربرگيرنده يک زيبايي اخلاقي باشد. سپس مسيحيت اين ايده يوناني را که براساس آن زيبا و خوب واحد و يکسان هستند از سر گرفت. بدين ترتيب از ديد آنها زشتي و بدي هم اموري واحد محسوب مي شوند. بنابراين هنرمندان مسيحي اين فلسفه را با نشان دادن چهره مسيح(ع) به صورت مصلوب و مضروب و خون آلود خلاف واقع نشان داده اند. آنها همچنين با نشان دادن چهره قديسان در حالت شکنجه از اين ايده تخطي کردند و سرپيچيدند. زمان زيادي اين نظريه بر جهان غرب حاکم بود؛ موجودي زشت حتماً بايد بد و جنايتکار باشد.

- به چه دليل در هنر شياطين و نيروهاي اهريمني با زشتي شناخته مي شدند، حداقل اين مساله تا دوره باروک پابرجا بود.

در واقع ظهور ميلتون بود که از شيطان چهره يي انقلابي ساخت. اما در قرن بيستم با بازي ژرار فيليپ در نقش فاوست چهره يي زيبا از شيطان نمايانده شد. در حقيقت هنر قرون وسطايي با نشان دادن شيطان و اهريمن به عنوان موجودي زشت شناخته مي شود. اين اختلاف ها بيشتر از سرپيچي کردن از يک قانون ناشي مي شود تا فرمانبرداري از يک مفهوم زشتي. براي نمونه وقتي که ميلتون که با انقلاب انگلستان در ارتباط بوده است تصميم به تمجيد از انسان عصيانگر و انقلابي مي گيرد، در آثار بصري به جست وجوي چهره يي مي رود که در تضاد کامل با ايده يي است که ما از قانون و نظم موجود در ذهن داريم؛ زيبايي شيطان.

- شما از يک بررسي تاريخي از پديده زشتي به سوي يک فرضيه در باب زشتي سوق داده مي شويد؟

نه به هيچ وجه. من خود را از اين کار برحذر مي دارم. اگر زشتي معنا و مفهوم مشخصي مي داشت نمي توانستيم يک تئوري از زشتي ارائه دهيم که عملاً هم اين گونه نيست. يک فرضيه غيرقابل تغيير است در حالي که تاريخ در حال دگرگوني مداوم است. هدف من نماياندن اين مساله است که هر دوره يي از تاريخ بينش خاص خود را نسبت به زشتي در اختيار دارد اما اين مساله شايد همه حقايق تاريخي را منعکس نکند. من فکر مي کنم همان گونه که تئوري هاي کافي در ارتباط با ژانر کمدي وجود ندارد در مورد زشتي هم اين مساله صدق مي کند.

- منظورتان چيست؟

آيا مي دانيد که من در تمام طول زندگي روياي نوشتن يک فرضيه درباره کمدي را در سر مي پروراندم؟ اما اکنون آن دوران گذشته است و من تصميم گرفته ام از پرداختن به اين تئوري دست بکشم. بدين ترتيب پس از مرگ من صدها پايان نامه دکترا در اين مورد که تئوري من چه مي توانست باشد به نگارش درخواهد آمد.

- خيلي عجيبه... اما ما مي توانيم قبل از هر چيز يک طرح اوليه از اين تئوري ارائه دهيم.اين فرضيه داراي يک بخش مرتبط با مساله کاريکاتور است آنجا که هنرمند در خطوط چهره دست مي برد تا نتيجه کميک مدنظر وي حاصل شود. چه رابطه يي ميان «زشتي» و «کمدي» جود دارد؟

در واقع تمام مساله همين است. هر امر زشتي لزوماً کميک نيست اما هر پديده کميک يک ميزان مشخصي از زشتي را دربر دارد. اين امر تنها به کاريکاتور ختم نمي شود. «فرويد» و «برگسون» معتقدند جنبه کميک از جانب کس ديگر صورت مي گيرد که الزاماً ما را هدف قرار نمي دهد و نوعي حس برتري به ما مي بخشد. اما بايستي اين نکته را متذکر شد که هر آنچه باعث خنده ما مي شود الزاماً کميک نيست و ما به خاطر هزار و يک دليل مختلف مي خنديم. به نظر مي رسد که تئوريزه کردن «کميک» واقعاً غيرممکن باشد. در عوض ما مي توانيم داستان هاي بسيار جذابي در اين مورد بپردازيم.

- بازمي گرديم به تاريخ زشتي. شما فصل کاملي از اين کتاب را به هنر غيرمتعالي ( kitsch) اختصاص داده ايد. اين گونه هنري زشت است يا زيبا؟

Kitsch بسيار جذاب است زيرا مربوط به طبقه خاصي است. من اينجا سخن از طبقه اجتماعي به ميان نمي آورم زيرا نمي خواهم بر جنبه اقتصادي قضيه تکيه کنم. بهتر است بگوييم که اين گونه به طبقه خاص فکري مربوط است؛ فردي مي تواند از لحاظ اقتصادي بسيار متمول اما از لحاظ فکري يک پرولتارياي واقعي باشد. در عين حال شما روستاييان و کارگراني را مي بينيد که از لحاظ فکري متعلق به طبقه يي هستند که در جامعه به طبقه برتر شناخته مي شوند اما آنچه عامل زننده يي محسوب مي شود اين است که طبقات پايين جامعه از لحاظ فکري پديده يي را زيبا مي پندارند که طبقات برتر از لحاظ فکري به ديده نامتعالي به آن پديده مي نگرند. يعني پديده يي زشت به گونه يي که زشتي آن به حدي جذاب است که مناسب براي يک نمايش عمومي است؛ يک روشنفکر ساکن نيويورک ممکن است کوتوله هاي پلاستيکي والت ديسني را دوست داشته باشد همان گونه که ممکن است يک کارمند بانک نيز بدان علاقه مند باشد به همين ميزان اين شخصيت ها از نظر يک استاد دانشگاه نه تنها زيبا نباشند بلکه زشت هم به نظر بيايند. در اين گونه ما شاهد يک چرخه بي پايان هستيم. ادامه دارد
نگاهي به رمان «گرسنه» کنوت هامسون
نوشتن همين و تمام
مهدي فاتحي

کنوت هامسون نويسنده يي است که رمان هايش خيلي زودتر از زمان خودش نوشته شد؛ يعني اوايل قرن بيستم که شاهد ادبيات سوررئال و بعد از آن ادبيات متعهد بوديم. ادبياتي که هر کدام به شکلي به فکر ايجاد فرم يا حتي گذر کردن از فرم و محتوا است. رمان «گرسنه» در نيمه اول قرن بيستم نوشته شد، يعني زماني که بزرگان ادبيات رمان هاي ارزشمندي را وارد عرصه ادبيات کردند که در اين ميان نويسندگاني چون هامسون و ايتالو اسووو از نظر دور ماندند.

«گرسنه» اولين رمان اين نويسنده نروژي است. رماني که در آن نه خبري از تعهد و هدفمندي است و نه خبري از خارج شدن از واقعيت بيروني. در «گرسنه» ما فقط شاهد پرسه زدن مردي در کوچه و خيابان هاي شهر اسلو هستيم، مردي که با کمترين چيزي سير مي شود، به نوشتن و پيدا کردن جايي براي خوابيدن مشغول است، به اطرافش نگاه مي کند و با لحن طنز و ساده اش با خودش حرف مي زند و بعد از گرسنه شدن، دوباره به دنبال غذا مي گردد. بعد از آن با کامل کردن نوشته هايش مي خواهد پولي به دست بياورد تا بتواند زنده بماند.

جهان هامسون جهان کوچکي است که نه معنايي در آن هست و نه جايي براي زندگي. راوي رمان گرسنه که با پرسه زدنش در شهر اسلو هميشه با چند نفر خاص مواجه مي شود، هيچ وقت از نگاه ديگران خارج نيست و دائم خودش را زير ذره بين آدم هاي اطرافش مي بيند و به دنبال چاره يي است که خودش را براي آنها موجه جلوه دهد. او که حتي در اوج گرسنگي و فقر حاضر مي شود لباس هايش را گرو بگذارد تا براي پيرمردي که از او طلب پول کرده پولي فراهم کند، دائم بايد براي رفتارش و حضورش در مقابل ديگران جوابگو باشد. در واقع حضور ديگران دليلي مي شود تا او به اعماق وجود خود برود و خود را از احساس گناهي مبهم تبرئه کند.

تمام حوادث و گره هاي رمان انگار حول دايره يي مي چرخند و باز به جاي اول باز مي گردند. او اندک پولي پيدا مي کند و روزش را مي گذراند و دوباره بعد از گرسنه شدن براي رفع آن چاره جويي مي کند. هيچ غايت و هدفي در زندگي اش وجود ندارد و هيچ گاه به افق زندگي اش نگاه نمي کند بلکه فقط براي چند لحظه بعدش تصميم مي گيرد.

اما چيزي که رمان را دلنشين مي کند و با وجود بي حادثه بودن و گره هاي کوچک رمان که شباهت هاي زيادي به هم دارند باعث مي شود رمان را تا به انتها دنبال کنيم و احساس خستگي نکنيم، اين است که راوي هيچ گاه نه قضاوت مي کند (حتي درباره خودش) و نه در جايگاه داناي کل قرار مي گيرد ( حتي به آگاهي خود هم شک مي کند)، بلکه دائم با لحني که طنزي در آن پنهان است و پر از انگيزه هاي کودکانه است دنياي کوچکي مي سازد که خواننده را با راوي همنشين مي کند و با او گرسنگي و روزمرگي را تجربه مي کند.

اما در تمامي رمان ميان هر کجا که فضا يا وضعيت اجازه دهد به کليسا نيش و کنايه مي زند . در واقع او در اوج گرسنگي و فشار، قراردادهاي اخلاقي و اجتماعي، کليسا را يک آرمان پوچ و بيرون از واقعيت خشک بيروني مي داند که نمي تواند جوابگوي مشکلات امروز بشر باشد. به طوري که وقتي گرسنگي تمام اندامش را کرخت کرده و حتي به سالم بودن و زنده بودن خودش هم مشکوک مي شود، با شنيدن صداي ناقوس کليسا آن را کليساي ناجي مي نامد و با طنز خاص خودش از کنار آن مي گذرد.

چيزي که شايد گاهي درباره اين رمان گفته شود اين است که شخصيت بيرون از روابط اجتماعي و خارج شدن از پوسته جامعه و با انزوايش، مي خواهد به دنبال خودش يا هويتش بگردد. اما شخصيت رمان گرسنه اصلاً دنبال هيچ چيز نيست؛ نه هويت، نه خودش و نه ديگران. او فقط براي زنده بودن تلاش مي کند. ( آن هم نه تمام تلاشي که مي تواند.) نوشتن برايش فقط وسيله يي است که با آن زنده بماند نه چيز ديگري، يعني او براي نوشته هايش نه تقدسي قائل است و نه با آنها مي خواهد تغيير بزرگي در وضعيتش ايجاد کند بلکه نوشتن تنها کاري است که بلد است و مي تواند با آن براي دقايقي يا چند روزي مرگش را به تاخير بيندازد. در واقع شايد بتوان گفت شخصيت رمان گرسنه يکي از پوچ انگارترين (ابزورد) شخصيت هاي ادبيات است که پيش زمينه يي براي آفريدن شخصيت هاي بکت شد.

رمان با سرگرداني او در شهر اسلو شروع مي شود و با سوار شدنش در کشتي و دور شدنش از اسلو به پايان مي رسد. مسافرتي که آن هم کاملاً اتفاقي و از سر اجبار انجام شد. او بعد از سوار شدن در کشتي متوجه مي شود که به طرف انگلستان در حال حرکت است و آن را با خوشحالي مي پذيرد. انگليسي که انگار براي او نويد روزهاي بهتر (شايد هم سيرتر،) مي دهد.
عناوين اين صفحه
هدف هنر نشان دادن زيبايي نيست
نوشتن همين و تمام
انسان تمامي اعصار

يادداشتي بر «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس
انسان تمامي اعصار
محمدجواد صابري

«چگونه آئورا را نوشتم» يادداشتي است که کارلوس فوئنتس آن را به عنوان پيوست اثر داستاني خود «آئورا» آورده است، او در يادداشت خود مي نويسد؛ «بازماندگان کشتي مدوسا، آنگاه که در کلکي بر آب سرگردان بودند، نخست کوشيدند مانند موجودات متمدن رفتار کنند. اما چون روز از پي روز گذشت و روزها به هفته ها پيوست و از پي هفته ها چيزي چون ابديت در رسيد، اسارت شان بر آب، پرده آداب داني را دريد و نخست نمک شدند، آنگاه موج، آنگاه کوسه؛ سرانجام، تنها از آن روي جان به در بردند که يکديگر را دريدند.

آنان، تا يکديگر را نابود کنند، به يکديگر نياز داشتند.» و اين مايه اصلي داستان «آئورا» و چه بسا مايه اصلي تمامي داستان هاي فوئنتس است. داستان کشتي مدوسا که در تابلوي «طراده مدوسا» اثر ژريکو - نقاش قرن نوزدهم فرانسه - روايت شده است، کم و بيش با اين طرز تفکر همخواني دارد که؛ «حقيقت از هر طرف به ما دندان قروچه مي کند. چيزي که تهديدمان مي کند دروغ هاي ما نيست. چيزي که تهديدمان مي کند حقيقت است که سخت و صبور مثل الماس منتظر مي ماند و ما را به چرت زدن مي کشد، راضي مي کند، ما را با رضايت خاطر فتح مي کند و بر ما چيره مي شود.

اگر به حقيقت مجال بدهيم، نيست و نابودمان مي کند چرا که حقيقت همان آغاز است و آغاز هيچ بود و هيچ همان مرگ است و مرگ دشمن ماست، بنابراين بهتر است که با هم دروغ بگوييم وگرنه ناچار مي شويم تک و تنها دروغ بگوييم.»

نويسنده نامدار مکزيکي با آثاري چون «پوست انداختن»، «مرگ آرتمير کروز»، «زمين ما»، «آئورا» و... احياناً سازنده جهان داستاني تازه يي است که اصلاً تازگي ندارد، توضيح آنکه اگرچه فوئنتس در فرم و روايت به آوانگارديسم بلامنازع نويسندگان نيمه دوم قرن بيستم تعلق دارد، اما آنچه مي گويد نه حرف هاي تازه، آوانگارد و ساختارشکني هستند که بيشتر ريشه در سنت هاي ديرينه و ديرپايي دارند که احياناً زندگي بشر بر پايه آنها استوار مانده است.

«آئورا» داستاني سوررئال است و در آن جنبه هاي نمادين اشيا و اتفاقات مهم هستند، توضيح آنکه اين داستان ظاهراً ساده، تاويلي پيچيده دارد و اصلاً آنچه نشان مي دهد نيست.

فوئنتس خود در يادداشتي که بر اين داستان مي نويسد مي گويد؛ «...آينه هاي فراوان درون خانه هاي پاريس کارشان تنها اين نيست که فضايي خاص باز آفرينند. گابريل گارسيا مارکز مي گويد؛ پاريسي ها با سپاه آينه هاشان اين پندار را به وجود مي آورند که آپارتمان هاي کوچک شان دو برابر اندازه واقعي است. اما جادوي واقعي - اين را گابريل و من مي دانيم - اين است که آنچه ما بازتابش را در اين آينه ها مي بينيم، همواره زماني ديگر است؛ زمان گذشته، زمان نامده. و نيز اينکه، گاه، اگر بخت با تو يار باشد، شخصي که شخصي ديگر است بر اين درياچه ها سيماب ظاهر مي شود.

من بر آنم که آينه هاي پاريس چيزي بيش از پندار خود دربر ندارند...» شيوه فوئنتس در روايت داستان وقتي بر مبناي خطاب به قهرمان داستان قرار مي گيرد، کم و بيش توليدکننده فضاي صميمي است که البته به مانند تمامي واقعيت هاي اين جهاني کاذب و دروغين است.

اين حربه يي است که به نويسنده امکان مي دهد آنچه را مي خواهد به خواننده حقنه کند. پس «تو» در «آئورا» فيليپه مونترو نيست بلکه «تو» تويي. باري داستاني با اين سبک و سياق وقتي روايت سفري ذهني در دنيايي وهم آلود است، کم و بيش يکسري باورهاي ماليخوليايي را بازسازي مي کند؛ «... و نخستين بار بعد از سال ها خواب مي بيني، خواب تنها يک چيز، خواب دستي گوشت ريخته که با زندگي به سوي تو مي آيد، فرياد مي زند که بايد بروي، همه بايد بروند؛ و چون آن چهره با چشمخانه هاي تهي به چهره ات نزديک مي شود با فريادي فروخورده، عرق ريزان، بيدار مي شوي و دست هايي مهربان را احساس مي کني که گونه ات را نوازش مي کند و لباني را که زمزمه يي آهسته دارد، تسلايت مي دهد و مهرباني ات را مي طلبد...»

رفتن و ضرورت بي قيد و شرط آن مرگ را فرا ياد مي آورد. پس اينجا در داستاني به نام «آئورا» آلبر کامو- نويسنده نامدار فرانسوي- زندگي مي کند؛ «ادبيات جست وجويي پايان ناپذير براي يافتن پاسخ اين پرسش است که چرا زندگي همه انسان ها به خودکشي ختم نمي شود.» و فوئنتس اين چنين مي نويسد؛ «... چيزهايي حتي قوي تر از تخيل وجود دارند؛ عادت هايي که وامي دارندت برخيزي، در پي حمامي کنار اين اتاق بگردي و نيابي، همان طور که چشم هايت را مي مالي به راهرو بروي، با احساس تلخي غليظي بر زبان، پله ها را طي کني، در حالي که دست بر ريش زير چانه ات مي مالي وارد اتاق شوي، شيرهاي وان را باز کني و خود را در فراموشي رها کني.»

بايد از اين مرحله گذشت، به زندگي معنا

- هر چند مضحک و مبتذل- داد و با اين معنا زندگي کرد تا مرگ و زوال رخ ننمايد؛ هر چند حتماً فوئنتس و کساني از جنم او مي دانند که اينها مشتي دروغ بيش نيستند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام