
دني پاستل
ترجمه؛ حسن توان
آنچه در ابتدا صرفاً يک موضوع ضدجنگ در امريکا بود اکنون به مساله يي ملي بدل شده است. امروزه بر همگان مسلم شده که دولت بوش در مورد دلايلي که براي حمله به عراق ارائه کرد، صادق نبوده است.
پل ولفوويتز معاون بانفوذ وزارت دفاع تاييد کرد شواهدي که براي حمله به عراق به کار رفته مبهم بوده و اعتراف مي کند مساله سلاح هاي کشتارجمعي به هيچ روي موضوع اصلي نبوده است. (به کتاب «سلاح هاي فريب همگاني؛ استفاده دولت بوش از تبليغات در جنگ عراق» ( 2003) اثر مشترک شلدون رمپتون و جان استوبر مراجعه کنيد.)
در سوي مقابل اما شاديا دروري استاد نظريه سياسي در دانشگاه رجينا استدلال مي کند که استفاده از فريب و تقلب در سياست امروز امريکا به طور مستقيم از نظريات فيلسوف سياسي آلماني لئو اشتراوس (1973-1899) مايه مي گيرد.
مريدان وي شامل پل ولفوويتز و ديگر محافظه کاران، بسياري از امور سياسي دولت بوش را هدايت مي کنند. اگر حق با او باشد مي توان گفت که سياست سازان امريکايي در قياس با همتاي بريتانيايي شان، توني بلر ميهمان ساختمان شماره 10 خيابان داونينگ استريت، با وضوح بيشتري دست به فريب و تقلب زده اند. هم اکنون در بريتانيا در مورد مرگ ديويد کلي کارشناس سلاح هاي ميکروبي يک بازپرسي عمومي در حال انجام است. نکته مهم در اين ميان آن است که آيا دولت، همان گونه که خبرنگار بي بي سي ادعا کرده، مردم را فريب داده يا خير. اين بررسي لااقل برخي از روش هايي را که با آن همکاران بلر به بزرگ نمايي گزارش مربوط به تهديد عراق پرداختند، روشن کرد. بدون ترديد گروه توني بلر بر اساس فلسفه خودشان - البته اگر فلسفه يي داشته باشند - معتقدند بايد به عنوان آدم هايي صادق مورد اعتماد قرار گيرند. هر نوع فريبکاري آشکاري که احتمالاً در آن دخيل باشند از نظر خودشان مساله يي مربوط به ارائه يا «بافتن» گزارش بوده است. گروه اين کار را تلاش براي ارائه تعبيري صادقانه زماني که توسط رسانه هاي ناصادق محصور شده باشد، مي داند.
نفوذ عميق ديدگاه هاي اشتراوس بر معماران کنوني سياست خارجي امريکا به حدي است که گهگاه در مطبوعات به طنز از آن به عنوان نفوذ لئو- کان ها سخن گفته مي شود. کريستوفرهيچنز هوادار دوآتشه جنگ در نوامبر2002 بي شرمانه (طي مقاله يي که عنوان بجا و مناسب ماکياولي در ميان رودان را داشت) نوشت؛ «بخشي از جذابيت بحث هاي مربوط به تغيير رژيم (از ديدگاه هوادارانش) مربوط به اين است که اين مباحث بر فرضيات و اهدافي استوارند که توسط دولت به طور علني قابل بيان نيست. از آنجا که پل ولفوويتز عضو مکتب روشنفکري اشتراوس، همانند راولشتين قهرمان رمان سال بلو سيمايي مرموز دارد شايد مردم تصور کنند او از جنبه اسرارآميز و سري بحث لذت مي برد.»
شايد هيچ محققي به اندازه شاديا دروري براي روشن کردن پديده اشتراوس کار نکرده باشد. وي حدود شانزده سال است که با نوشتن کتاب هايي چون «نظريه سياسي لئو اشتراوس» (1988) و «لئو اشتراوس و راست امريکايي» (1997) در حال نورتاباندن بر اشتراوسي هاست. به علاوه او نويسنده کتاب هاي «الکساندرکوژو؛ ريشه هاي سياست پست مدرن» (1994) و «وحشت و تمدن» نيز هست. وي معتقد است نکات مهم انديشه اشتراوسي ها تاثيرات اساسي بر مردان قدرت در امريکاي امروز نهاده است. شاديا دروري در اين گفت وگو در مورد عقايدش بيشتر سخن مي گويد.
---
نابرابري طبيعي
- شما گفته ايد ارتباط مهمي ميان آموزه هاي لئواشتراوس و توجيهات دولت بوش در قبولاندن جنگ عراق وجود دارد. اين ارتباط چيست؟
لئو اشتراوس اعتقاد زيادي به موثر و مفيد بودن دروغ در سياست داشت. حمايت عمومي از جنگ عراق به واسطه دروغگويي در مورد خطر فوري عراق، استفاده کاسبکارانه از مساله سلاح هاي کشتارجمعي و اتحاد خيالي ميان القاعده با رژيم عراق به دست آمد. حالا اين دروغ ها برملا شده، پل ولفوويتز و ديگر حاميان جنگ عراق انکار مي کنند که اين عوامل دلايل واقعي جنگ بودند. پس دلايل حقيقي کدامند؛ برقراري توازن تازه قوا در خاورميانه به نفع اسرائيل؟ گسترش سلطه امريکا در جهان عرب؟ همه اينها ممکن است. اما اين دلايل به تنهايي براي بسيج امريکاييان در حمايت از جنگ کافي نبودند و گروه هواداران اشتراوس هم اين را مي دانست.
-تصور عمومي بر اين است که هدف نومحافظه کاران گسترش دموکراسي و ارزش هاي ليبرال در جهان است. در چنين وضعي وقتي نام اشتراوس در مطبوعات مطرح مي شود از او به عنوان مدافع بزرگ ليبرال دموکراسي در مقابل استبداد و تماميت خواهي ياد مي شود. در حالي که شما نوشته ايد اشتراوس تنفر عميقي نسبت به ليبراليسم و دموکراسي داشت.
تصور اينکه اشتراوس مدافع بزرگ ليبرال دموکراسي باشد خنده دار است. من معتقدم پيروان اشتراوس اين گفته ها را به مانند دروغ هاي شرافتمندانه در نظر مي گيرند. البته هنوز هم در مطبوعات ما آدم هاي ساده لوح بسياري هستند که اين دروغ ها را باور مي کنند. آخر چگونه ممکن است ستايشگر افلاطون و نيچه بتواند ليبرال دموکرات باشد؟ فيلسوفان دوران قديم که اشتراوس آنها را بسيار بزرگ مي داشت، معتقد بودند توده هاي کثيف نه لايق حقيقتند و نه آزادي. آنها مي گفتند دادن اين گوهر هاي گرانبها به اين توده ها همانند انداختن مرواريد در پيش پاي خوک است. متفکران دوران باستان برخلاف انديشمندان دوران مدرن معتقدند چيزي به نام حق طبيعي آزادي وجود ندارد. انسان ها در شرايط طبيعي آزاد نيستند بلکه در قيد و بندند. از نظر اشتراوس فيلسوفان باستان درست مي گفتند.
نکته اصلي مشهورترين کتاب اشتراوس به نام «تاريخ و حق طبيعي» ستايش عقلانيت گذشتگان و محکوم کردن بلاهت امروزي هاست. روي جلد کتاب، اعلاميه استقلال امريکا خودنمايي مي کند اما خود کتاب برخلاف ظاهرش تاييد حقوق طبيعي انسان ها نيست بلکه بزرگداشت طبيعت و نظام طبيعي فرمانبري و فرمان پذيري است.
ضرورت دروغگويي
-به نظر شما چه ارتباطي ميان تفسير اشتراوس از افلاطون و نظريه دروغ شرافتمندانه افلاطوني وجود دارد؟
اشتراوس به ندرت به نام خود سخن مي گفت و اغلب به عنوان مفسر متن هاي قديمي مربوط به نظريه سياسي مطلب مي نوشت. اما در واقع گزارشگري خودراي و رياکار بوده است. پرداختن به تفاوت بنيادين ميان قديم و جديد بر تمام آثارش سايه افکنده است. اشتراوس تاريخ انديشه سياسي را به دو اردوگاه تقسيم کرده؛ گذشتگاني مانند افلاطون که عاقل و زيرک بوده اند و نوگراياني مانند لاک و ديگر ليبرال ها که مبتذل و احمق هستند. به عقيده من کاملاً منطقي و عادلانه است چيزهايي را که وي به گذشتگان مورد علاقه اش نسبت مي دهد، در واقع عقايد خود او بدانيم.
تصور عمومي بر اين است که در گفت وگوهاي افلاطون، سقراط سخنگوي او باشد اما اشتراوس در کتاب «شهر و انسان» (صص 74 ، 75 ، 77 ، 83 ، 84،
97 ، 100 و 111) تراسيماخوس سوفسطايي را سخنگوي واقعي افلاطون مي شناسد. بنابراين مي توان نتيجه گرفت اشتراوس در عقايد و بينش هاي افلاطون عاقل (با نام مستعار تراسيماخوس) با او شريک است. هم او که مي گفت عدالت همان منافع توانگران است. آنهايي که بر سرير قدرتند و در جهت منافع خويش قانون وضع کرده آن را عدالت مي نامند.لئو اشتراوس بارها از واقع گرايي سياسي تراسيماخوس و ماکياولي دفاع کرد. (به عنوان نمونه به کتاب «تاريخ و حق طبيعي» ص 106 نگاه کنيد.) اين نوع نگاه به جهان در سياست خارجي امريکا در دولت اخير نيز به وضوح تجلي يافته است.
دومين دليل اعتقاد اشتراوس به قدما به اصرار آنها به رازداري و ضرورت دروغگويي مربوط مي شود. اشتراوس در کتاب «شکنجه و هنر نوشتن» ضرورت رازداري را شرح مي دهد. به نظر او به دو دليل لازم است انسان هاي عاقل ديدگاه هايشان را پنهان کنند. اول انحراف افکار و احساسات مردم و دوم محافظت از نخبگان در مقابل انتقام جويي توده هاي عوام. اگر مردم بدانند تنها يک حق طبيعي وجود دارد و آن حق حکومت برتر بر فروتر، ارباب بر بنده، شوهر بر زن و اقليت عاقل بر اکثريت نادان است، خشنود نخواهند شد. اشتراوس در کتاب «در مورد استبداد» از اين حق طبيعي با عنوان آموزه استبدادي قدماي مورد علاقه خويش ياد مي کند. از نظر وي حکومت استبدادي در معناي کلاسيک آن به معناي حکومت فراتر از قانون يا حکمراني در غياب قانون است. (ص70) به همين دليل قدما تصميم گرفتند آموزه حکومت استبدادي را مخفي نگاه دارند زيرا مردم عادي مايل نيستند اين واقعيت را بپذيرند که آنها براي فرمانبرداري آفريده شده اند و ممکن است اين فرودستان تنفر و خشم شان را متوجه اقليت فرادست کنند. به همين دليل دروغگويي براي حفاظت از اقليت نخبه در مقابل اکثريت نادان لازم است.
آموزه هاي اشتراوس هوادارانش را متقاعد کرد که آنها همان نخبگان طبيعي حاکم و اقليت مورد تنفر توده ها هستند. آنها گمان مي برند در دنيايي که به عقايد مدرن آزادي و برابري وفادار است در معرض خطرات بزرگي قرار دارند و البته براي رسيدن به چنين برداشتي نياز به فکر کردن زياد هم ندارند. اکنون بيش از هر زمان ديگري لازم است تا اندک عقلاي حاضر با احتياط عمل کنند. بنابراين آنها به اين نتيجه مي رسند که به منظور دوري از مورد آزار واقع شدن توجيه اخلاقي براي دروغگويي دارند. اشتراوس تا بدان جا پيش مي رود که بگويد پنهانکاري، ريا و فرهنگ دروغگويي عدالت مخصوص نخبگان است.اشتراوس موضعش را با توسل به مفهوم دروغ شرافتمندانه افلاطون توجيه مي کند. اما در واقع برداشتي ضعيف و بي مايه از اين مفهوم افلاطوني ارائه مي کند. افلاطون مي گفت دروغ شرافتمندانه همانند داستاني است که جزيياتش جعلي و ساختگي است اما در دل آن حقيقتي عميق جاي گرفته است. به عنوان نمونه افلاطون در اسطوره فلزات مي گويد روح برخي مردمان از طلاست به اين معني که آنها بيش از سايرين قادرند در مقابل وسوسه قدرت مقاومت کنند. اينها به لحاظ اخلاقي قابل اعتماد بوده و براي حکومت کردن مناسب ترين هستند. جزييات نظريه افلاطون خيالي و تصوري است اما نکته اخلاقي آن اين است که تمام مردم با هم برابر نيستند.
برخلاف اين خوانش از افلاطون، اشتراوس معتقد است برتري فيلسوفان حاکم نه تفوقي اخلاقي که تفوقي فکري و روشنفکرانه است. (تاريخ و حق طبيعي، ص 115) از نظر بسياري از پژوهشگران (مانند کارل پوپر) که افلاطون را تمامت خواه مي دانند نمي توان به فيلسوفان به عنوان حکمران سياسي اعتماد کرد. اين دسته از مفسران همواره نظريات افلاطون را رد مي کنند.اشتراوس از جمله معدود مفسراني است که خوانشي شريرانه از آراي افلاطون داشته و سپس وي را بزرگ مي دارد.
تاثير متقابل ترس و استبداد
-در طرح اشتراوسي ها اکثريت مردمان نادان هستند و تعداد عقلا اندک است. اما در اين ميان گروه سومي هم وجود دارند که نجبا خوانده مي شوند. لطفاً توضيح دهيد که مشخصات اين گروه چيست؟
از نظر اشتراوس انسان ها بر سه دسته اند؛ عقلا، نجبا و مردم عوام. عاقلان دوستدار حقيقت عريان و اصيل هستند و قادرند بدون ترس و هراس با مهلکه هاي خطرناک روبه رو شوند. آنها نه خدا و نه دستورات اخلاقي را به رسميت نمي شناسند و بالاتر از همه در جست وجوي برترين لذت ها هستند که از سرگرم شدن با توله سگ ها و جوانان تازه وارد فراتر مي رود.
گروه دوم نجبا و اشراف زادگان هستند که عاشق افتخار و شکوهند. آنها تملق گوترين آدم ها در قبال پيمان ها و سنت هاي اجتماعي هستند. آدابي که همان تصاوير خيالي غار را مي مانند. اين دسته در عين حال باورمندان واقعي به خدا، شکوه، افتخار و دستورات اخلاقي اند. به علاوه آمادگي انجام اعمال بسيار شجاعانه و فداکارانه به طور غيرمنتظره را دارند.
اما دسته سوم اکثريت عوامند که علاقه وافري به کسب ثروت و لذت دارند. اين گروه مغرور، تن پرور و سست عنصرند. تنها انگيزه ترس از مرگ يا فاجعه قريب الوقوع مي تواند الهام بخش آنها براي فراتر رفتن از حيات حيواني شود.
اشتراوس به مانند افلاطون معتقد بود برترين مطلوب سياسي، حکومت عقلاست اما حکومت نخبگان در دنياي واقعي دست نيافتني است. امروزه با تکيه بر عقل جمعي مي توان گفت که افلاطون اين موضوع را دريافت و بنايش را بر حکومت قانون گذاشت. اما اشتراوس نه تنها اين را نمي پذيرد بلکه معتقد است راه حل واقعي افلاطون نيز چنان نبوده است. وي براي روشن کردن منظورش به وجود شوراي شبانه در قوانين افلاطون اشاره مي کند و مي گويد راه حل واقعي افلاطون «حکومت مخفي عقلا» بوده است. (به کتاب نظريه و عمل در قوانين افلاطون نگاه کنيد.) از نظر اشتراوس ناداني تمام عيار اشراف به بار نشستن اين نوع حکومت را آسان تر مي کند. هرچه نجيب زادگان احمق تر و کند ذهن تر باشند راحت تر توسط نخبگان مهار و هدايت مي شوند. به عنوان نمونه گزنفون اين مساله را براي ما آشکار مي کند.
از نظر اشتراوس حکومت دانايان به معناي حاکميت ارزش هاي کلاسيک محافظه کاري مانند نظم، ثبات، عدالت يا احترام به اقتدار حاکم نيست. او حکومت دانايان را پادزهر و علاجي در برابر مدرنيته مي داند. از نظر وي مدرنيته دوراني است که در آن توده هاي نادان پيروز شدند و به آنچه ضميرشان تمنا مي کرد يعني ثروت، لذت و سرگرمي هاي بي پايان بسيار نزديک شدند. اما آنها در جست وجوي هوس هايشان ناخواسته به سطح حيوانات تنزل يافتند. در هيچ نقطه يي از دنيا اين نوع زندگي مانند امريکا پيش نرفته است. دستاوردهاي جهاني فرهنگ امريکايي تهديدي است که زندگي را مبتذل کرده و آن را به سطح سرگرمي فروکاسته است. اين مساله براي اشتراوس کابوسي ترسناک بوده همان گونه که براي کارل اشميت و الکساندر کوژو چنين بوده است. اين مساله در تبادلات ميان اشتراوس و کوژو (که در چاپ جديد کتاب «در باب استبداد» اشتراوس آمده) و تفسيرش در مورد «مفهوم امر سياسي» اشميت مشهود است. (به نسخه تجديد چاپ شده کتاب هاينريش مي ير به نام «کارل اشميت و لئو اشتراوس؛ گفت وگوي پنهان» مراجعه کنيد.) کوژو در آثارش به سوگ حيواني شدن زندگي انسان نشسته و اشميت نيز نگران حقير شدن زندگي آدمي است. هر سه اينها متقاعد شده اند که اقتصاد ليبرالي حيات انساني را به بازيچه تبديل کرده و سياست را نابود خواهد کرد. هر سه سياست را منازعه يي ميان گروه هاي متخاصم مي دانند که تا سرحد مرگ با هم پيکار مي کنند. کوتاه سخن اينکه از نظر آنان انسانيت آدمي به تمايل و توانايي اش براي دويدن با شتاب و برهنه به سوي مرگ بستگي دارد. تنها جنگ دائمي مي تواند برنامه تجددگرايي را که بر تمايلات نفساني و برآوردن نياز هاي اوليه زندگي استوار است، متوقف کند. در اين صورت است که حيات انساني مي تواند دوباره سياسي شده و انسانيت دوباره به انسان ها برگردد. اين ديدگاه خطرناک با آرزوي به دست آوردن افتخار و شکوه که اشراف زادگان نومحافظه کار در حسرت آن هستند، دقيقاً هماهنگي دارد. به علاوه اين ديدگاه با حساسيت هاي مذهبي نجبا نيز کاملاً هماهنگ است. از نظر اشتراوس تلفيق مذهب و ملي گرايي همان معجوني است که انسان طبيعي، لذت جو و بي تفاوت را به ملي گرايي مومن تبديل مي کند که حاضر است براي خدا و کشورش بجنگد و در اين راه کشته شود.
زماني که من اولين کتابم را در مورد اشتراوس مي نوشتم هيچ گاه گمان نمي کردم نخبگان ناصادقي که توسط او برکشيده شده بودند تا اين اندازه بتوانند به قدرت سياسي نزديک شوند. فکر نمي کردم سايه شوم استبداد عقلا تا اين اندازه حيات سياسي ملت بزرگي چون امريکا را تحت تاثير خود قرار دهد، اما بايد دانست که ترس بزرگ ترين ياور استبداد است.