پنج شنبه، 29 فروردين 1387 - شماره 1653
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: هنر
... تو خواب ناز

علاءالدين حسيني



خبر درگذشت ثمين باغچه بان آهنگساز ايراني را پس از اتمام تعطيلات نوروزي شنيديم. خبر را محمد سرير آهنگساز و رئيس هيات مديره خانه موسيقي از قول کاوه پسر باغچه بان به اطلاع اهالي موسيقي رساند. او در روز 29 اسفند 86 دار فاني را ترک گفته بود.ثمين باغچه بان شايد براي نسل جوان امروزي نام چندان شناخته شده يي نباشد اما به طور قطع هر جوان ايراني ناخودآگاه حداقل يکي دو اثر او را در بايگاني ذهن خود دارد (شايد آثاري که به آنها اشاره خواهد شد در يادآوري و شناخت اين آثار مفيد واقع شود). اين نام اما براي نسل ميانسال و قديمي تر تداعي کننده خاطرات بسياري است. ثمين فرزند پدري نامدار است. ميرزا جبار عسکرزاده (1345-1264) متولد شهر ايروان پس از مهاجرت به زادگاه پدري خود (تبريز) و راه اندازي کودکستان «باغچه اطفال» به سال 1303 نام خانوادگي خود را به باغچه بان تغيير داد. وجود چند کودک ناشنوا در اين کودکستان توجه جبار را به مشکلات موجود در آموزش آنان جلب و تشويق به سهل کردن اين دشواري ها کرد. روش آموزش او در آموزش کودکان کر و لال هنوز هم مورد استفاده قرار مي گيرد. ثمين در سال 1304 در شهر تبريز ديده به جهان گشود. دو سال بعد در اواخر سال 1306 خانواده باغچه بان به شيراز نقل مکان کرد و بدين ترتيب کودکي ثمين تا سال 1311 که خانواده اش به تهران برگشتند در اين شهر ادامه يافت.1 ثمين پس از گذراندن تحصيلات متوسطه وارد هنرستان عالي موسيقي شد و از آن پس در سال 1321 با استفاده از بورس اعطايي براي ادامه تحصيل و گذراندن دوره آهنگسازي عازم ترکيه شد. در همين کنسرواتوار آنکارا بود که با اولين آشنا شد و اين آشنايي به ازدواجي موفق و پايدار انجاميد. اين زمان تقريباً با شکل گيري فعاليت هاي جديد هنرستان موسيقي در ايران مصادف بود و ثمين و اًوًلين نيز پس از عزيمت به کشور همکاري خود را به عنوان مدرس موسيقي با اين هنرستان آغاز کردند. ثمين باغچه بان آهنگسازي و همسرش آواز و پيانو درس مي داد. با شکل گيري اپراي تهران هنر اين زوج در خدمت اپرا درآمد. «زال و رودابه» در اين زمان تصنيف شده است. از آثار ديگر او در اين دوران مي توان به شش قطعه براي آواز، دو زولفونت، تنها، تو را مي خوام، دل، تار گسسته، گل گندم، سه قطعه براي کر و چند قطعه کوچک براي پيانو2 اشاره کرد. تاکنون تنها سه آلبوم از آثار باغچه بان در ايران منتشر شده است و از اين بين «رنگين کمون» تنها آلبومي است منحصراً به آثار او اختصاص دارد. اين آلبوم در سال 1357به وسيله ارکستر سمفونيک راديو وين به رهبري توماس کريستين ديويد ضبط شد و منصوره قصري (متوفي به سال 1384) - همسر کريستين ديويد- و اولين باغچه بان به عنوان تکخوان با همکاري گروه کر در آن حضور دارند. اين مجموعه شامل 10 قطعه موسيقي کوتاه براي کودکان است که تنظيمي ارکسترال دارند. ملودي اين قطعات به کرات و با تنظيم هاي مختلف اجرا شده و در آموزش موسيقي به کودکان مورد استفاده قرار گرفته اند. سادگي و کوتاهي جملات موسيقي، ميزان بندي هاي ساده و شعر ساده و روان (همه اين شعرها سروده خود باغچه بان است) که خاص موسيقي کودک است در فراگيري اين آثار به وسيله کودکان بسيار موثر عمل مي کنند. تکرار چندين باره يک ملودي با شعرها و ارکستراسيون هاي مختلف نيز در خدمت آسان تر کردن فرآيند يادگيري کودکان است.در قطعه «کرنگ بلا»3 استفاده از ميزان دوضربي حالت يورتمه اسب و استفاده از واژه «هي» اسب سواري را براي شنونده تداعي مي کند؛

اسب کرنگي را ديدم

تو جنگلي تنها (هي)

رفتم جلو با بوس و ناز

کرنگ رو زين کردم

هي هي هي ترنگ بلا

تو يار قشنگ مني

قطعه در گام ماژور ساخته شده و استفاده از سازهاي برنجي، سايدرام (طبل کوچک) و سنج در تنظيم ارکستري، حالت مارش وار به آن بخشيده است. قطعه «عروسک جون» برعکس قطعه نخست در گام مينور و ريتمي کند (همچون يک لالايي) با نواي حزين بادي چوبي ها آغاز مي شود و در ادامه شعر آغاز مي شود؛

عروسک جون عروسک جون ديگه شب شد لالا

به قربون دو چشمونت لالا کن لالا

دلم مي خواد تو خواب ناز

بري باغ آسمون

شب چراغون خدا رو

تو آسمون ببيني

«آدم برفي» در گام مينور با ترمولو (اجراي پشت سرهم و ريز نت ها) تيمپاني آغاز مي شود و پس از اجراي اولين جمله موسيقي به وسيله فانفار (صداي نافذ و درخشان سازهاي برنجي) سازهاي برنجي و اجراي پاساژي کروماتيک (نيم پرده هاي غيرهمنام کنار هم)به وسيله ساز هارپ (چنگ) گروه کر شروع به خواندن مي کند؛

اين يه کشتي يه

ميون دريا

نوک دکلش يه پرچم بسته

يه ماهي از آب پريده بيرون

اين مرغ هم رو موج دريا نشسته

«نوروز تو راهه» در گام مينور با تمپو (سرعت) آرام با ترمولوي نسبتاً طولاني فلوت به نشانه انتظار براي آمدن نوروز آغاز مي شود و پس از آن شعر آغاز مي شود؛

بازم گل نرگس

اومد به خونه

به کوچه اومده

نعنا و پونه

بيا گل ريحون دارم

ديگه نوروز توراهه

«سرود برف بازي» در گام ماژور با معرفي مقدمه کوتاه سازي به وسيله فلوت ريکوردر و همراهي سايدرام و حالتي مارش گونه آغاز مي شود (اين مقدمه در فاصله بين بخش هاي مختلف شعري اجرا مي شود) و سپس گروه کر شعر برف بازي را مي خواند. حال و هواي ملودي و ريتم قطعه کيفيتي دعوت کننده به برف بازي و در راستاي مفهوم شعر ايجاد مي کند. در اين جا فلوت ريکوردر ملودي اصلي را به همراه گرو کر و پيتسيکاتوهاي (اجراي ساز آرشه يي با ناخن) زهي ها اجرا مي کند؛

به به چه برفي

نشست رو زمين

هنوزم مي باره

بچه ها پاشين

خونه، خيابون مونده زير برف

روز برف بازيه

بچه ها پاشين

«گنجيشک و برف و بارون»

تصويري ترين قطعه از اين مجموعه و بسيار تاثيرگذار است. قطعه در گام ماژور و با تمپويي آرام تصنيف شده است. در اينجا فلوت به خاطر کيفيت چابک آن ايفا کننده نقش گنجشک است. (پروکفيف آهنگساز روس نيز در «پيتر و گرگ» چنين استفاده يي از ساز فلوت کرده است.) قطعه با ترمولوي فلوت و همراهي (آکومپانيمان) هارپ آغاز مي شود که در ادامه ترمولو در بخش همراهي به ويولن ها منتقل مي شود؛

گنجشک من پر زد و رفت

به لونه شون سر زد و رفت

تو دشت و تو بيابون

مي باره برف و بارون

در «ترن قشنگ من» (در ماژور) آهنگساز از صداي انساني استفاده بديعي کرده است که در زمان خلق اثر بي نظير بوده است. (شايد ملودي اين آهنگ به لطف استفاده در تيزر تلويزيوني يک شرکت ماکاروني سازي به گوش عموم آشناتر باشد،) قطعه با صداي تنور (صداي زير در مردان) که با اداي واژه هاي «چي چي چي چي» صداي قطار را تقليد مي کند آغاز مي شود و در ادامه گروه کر ملودي اصلي را روي پس زمينه صداي قطار آغاز مي کند. تند و کند شدن ريتم (اچلراندو و ريتارداندو) نيز که به نشانه سرعت گرفتن و توقف قطار استفاده شده جالب و به ويژه براي کودکان جذاب است؛

ترنم قشنگه

توش پر از پلنگه

ترنم تند مي ره

تند مي ره

تند مي ره

شي فو شي فو دود دود

شي فو شي فو دود

اين نوع استفاده از همراهي تا پايان قطعه ادامه مي يابد و تنها سازهايي در اين بخش اضافه يا کم مي شوند. اين نوآوري ها در قطعات ديگر «رنگين کمون» (جاي آهو، پنج تا نقاشي و گربه يي که مادره ) نيز به چشم مي خورند. در اينجا لازم است به صداي جادويي منصوره قصري به ويژه در اجراي قطعات «گنجيشک و برف و بارون» و «گربه يي که مادره» نيز اشاره کنم که بدون آن مطمئناً موسيقي چيزي کم مي داشت. «بومي وار» اثر ديگري از باغچه بان است که توسط موسسه ماهور و در قالب آثار سمفونيک آهنگسازان ايراني به رهبري منوچهر صهبايي و با اجراي ارکستر فيلارمونيک پلوديو (بلغارستان) و ارکستر تن کونستلر فورآرلبرگ (اتريش) در ايران انتشار يافته است. بومي وار يک سوئيت4 سمفونيک در سه قسمت «آذربايجاني»، «دوره گردها» و «شرکو» است و در خلال آن از مقام هاي شور و همايون موسيقي آذربايجان (به صورت گذرا) استفاده شده است. (در لحظاتي از قطعه «آذربايجاني» ملودي ترانه هاي ملي آذربايجان همچون «لاچين» و «ريحان»اجرا مي شوند. دو اثر ديگر باغچه بان با نام هاي «شïليل» و «ويرانه» به همت منوچهر صهبايي رهبري و اجرا شده اما در ايران انتشار عمومي نيافته است. «شليل» بر اساس ترانه محلي بختياري در مقام همايون و براي ارکستر زهي تصنيف شده است. تاکنون آهنگسازان زيادي از اين قطعه براي ساختن موسيقي خود استفاده کرده اند اما برداشت و تنظيم باغچه بان نيز لطافت و وقار خاص خود را دارد. «ويرانه» بر اساس مقام شور اعتدال يافته (تامپره) براي ارکستر زهي، هارپ و گروه کر نوشته شده است (تنها اجراي موجود از آن نيز بدون گروه کر اجرا شده). قطعه باسولو و فلاژوله (اجراي هارمونيک هاي ساز زهي که صدايي سوت مانند در منطقه صوتي زير ايجاد مي کند) ويولن آغاز و سپس گروه سازهاي زهي به آن اضافه مي شود. حالات و نام «ويرانه» مي تواند اين اثر را در قالب موسيقي توصيفي جاي دهد. متاسفانه آثار اجرا شده و موجود از باغچه بان همين تعدادي است که اشاره شد و اگر نبود همت کريستين ديويد و منوچهر صهبايي، همين آثار را هم نشنيده بوديم. صهبايي در بروشور آلبوم اخير يادآور شده است که اجراي اين آثار را بدون هيچ گونه حمايت موسسات فرهنگي و براي خدمت به موسيقي سمفونيک ايران انجام داده است و همين همت او جاي تقدير و سکوت همين موسسات فرهنگي جاي تاسف دارد.ثمين باغچه بان در سال هاي آخر عمر به ترکيه مهاجرت کرد. او بيشتر به نگارش مشغول بود. او در سال هاي دور نيز با ترجمه آثار نويسندگان ترک از جمله عزيز نسين و ناظم حکمت در اين زمينه فعاليت کرده بود. کتاب دنياي وارونه (پنجاه داستان طنز از عزيز نسين) از جمله همين آثار است. وي کتاب ديگري با نام «چهره هايي از پدرم» درباره زندگي جبار باغچه بان نوشت که در آذر 86 در 264 صفحه از سوي نشر قطره به چاپ رسيد. نوشته هاي ديگري از او در شماره هاي 26 (مهر و آبان 81) 29 و 30 (تير 82) و 42 (خرداد 84) مجله فرهنگي و هنري بخارا موجود است و قلم تواناي او در نويسندگي را نيز به خوبي نشان مي دهد. مطلبي برگرفته از «رنگين کمون» را به يادش بخوانيد؛ «کودک شده بودم. چشم و گوشم و دهانم هم کودک شده بودند. بادبادک هاي رنگارنگ و جورواجور در چشم هايم مي پريدند و دور مي شدند... باراني که گرفته بود، هر روز و شب تندتر مي شد. موهايم هم کودک شده بودند و نفس پدرم مثل يک سرود کودکستاني در ميان شان مي وزيد. وقتي آخرين صداها و کلمه هاي رنگين کمان را پيوند مي دادم سرما اسب سفيدش را زين کرده و باران و برف و بادش را در خورجين ريخته بود. نوروزي که در راه بود با پونه ها و نرگس هايش به پشت دروازه رسيده بود. هوا رنگ آتش و بوي زعفران داشت و خورشيد خانم با پنجه هاي گرم و طلايي اش درخت هاي باغ صدفرسنگي مان را چراغان مي کرد. رنگين کمان را به يادبود پدرم جبار باغچه بان که اولين شعرها و سرودها را به من ياد داد و برايم دفترهاي نقاشي و شطرنجي و مدادهاي رنگي خريد، که دستم را گرفت و با کمک او اولين آهو، کشتي، کلاغ، خورشيد و آدم ها را کشيدم تقديم کرده ام.»

پي نوشت ها؛-----------------------------

1- براي خواندن درباره زندگي باغچه بان رجوع کنيد به کتاب «چهره هايي از پدرم» نوشته ثمين باغچه بان، قطره

2- مجله موزيک ايران، شماره دهم، سال پنجم

3- اسب مسي رنگ

4- اثري که براي ارکستر سمفونيک نوشته مي شود و هر قسمت آن داراي فرم خاص خود است.
درباره زندگي سياسي «ثمين باغچه بان»
مرگ رنگين کمون



فريدون مجلسي

مي خواستم در بزرگداشت ثمين باغچه بان مطلبي بنويسم. بايد از جايي آغاز مي کردم. نمي دانم چرا هر بار نام او را مي آورم يا مي شنوم بي اختيار به ياد مجموعه «رنگين کمون» مي افتم. شايد براي اين است که آن را همچون ميراث ارزنده و چکيده رسالت هنري خود در اين جهان مي دانست که در اين مجموعه پاکيزه و زيبا گردآورده و به فرزندان ايران زمين هديه کرده بود. دست کم من در اين باره سندي معتبر دارم، وقتي براي تنظيم اين سطور در کتابخانه ام به سراغ «رنگين کمون» رفتم و آن را گشودم دو سطر دست نويس او را ديدم که خودش اين احساس را نوشته بود. به ياد نياوردم که قبلاً آن سطور را ديده باشم. گذشت کم و بيش بيست و پنج سال فراموشي را توجيه مي کند. آن سطور مختصر چنين است؛

«به آمنه و شروين مجلسي عزيزم،

به اميد روزهاي خوب براي وطن عزيزمان ايران. ثمين باغچه بان .»

آن را به من هديه نکرده بود، به فرزندان ايران هديه کرده بود، «به اميد روزهاي خوب براي وطن عزيزمان.» در آن زمان که آن فرزندان آن نواها را که از آن خود مي دانستند بارها و بارها مي شنيدند و مي نوشيدند، و ما نيز در آن کنار روح خود را صفا مي داديم. ثمين از آخرين بازماندگان نسلي است که مي توان از آنان به عنوان جوانان دهه 1320 نام برد؛ جواناني که دوران خشن بازسازي و نوسازي همراه با خفقان را درک کرده بودند، جوانان تحصيلکرده معدودي که از ديدن تنگدستي ها، نابرابري ها و بي عدالتي هاي جامعه خود خشمگين بودند، جواناني که طعم خاطره شکست تلخ و پيمان ننگين ترکمانچاي و تحميل هاي استعماري اروپاييان را احساس کرده بودند و تجلي آن را در وجود نيروهاي اشغالگري که بار جنگ خصوصي خود را نيز بر دوش ملت رنج ديده ايران گذاشته بودند به چشم مي ديدند، اکنون با کاهش فشارهاي خشونت آميزي که آزادي هاي فردي و امکان عرض اندام آنها را محدود کرده بود، به عنوان چاره جويي به تنها پناهگاهي که خواسته هاي آنان را در رفع نابرابري ها، زدايش استعمار و استثمار فرياد مي کرد، گرويدند. جنبش چپ که خود را نماد روشنفکري، نوآوري و پيشتازي مي انگاشت، با سردادن اين شعارها به عنوان مواضع اصولي خود و با شناخت اينکه خودباختگي و واپس ماندگي ما ناشي از ناآگاهي و بي دانشي بوده است، به تلاشي بزرگ در بالابردن سطح علمي و فرهنگي گروندگان خود دست زد. در حوزه ها، نيروهاي علاقه مند و گروندگان را به خواندن کتاب و سپس بحث و تحليل آثار توصيه شده تشويق مي کردند به طوري که برخي از فرهيختگان آن حوزه ها از همگنان دانشگاهي خود نيز پيشي مي گرفتند. اين شيوه جوانان گرونده را به نوعي مسابقه علمي و فرهنگي وا مي داشت و براي گروندگان مقام و احترام فرهنگي و اجتماعي به ارمغان مي آورد. اينکه سران آن حرکت چپ چگونه آرمان هاي اين جوانان را فراموش کردند و با آلودگي در بازي ها و سازش هاي سياسي قدرت طلبانه عملاً آستان بوسي و سرسپردگي نوعي سلطه طلبي بيگانه خشن تر و ناکارآمدتر را جايگزين نوعي ديگر کردند و موجب سرخوردگي آنان شدند، داستان ديگري است، اما اين حقيقت را نمي توان کتمان کرد که آن کشمکش و جوشش دست کم طي يک نسل فرهيختگان شريف و آثار فرهنگي معتبر و اثرگذاري برجاي گذاشت که در تاريخ ايران بي نظير بوده است. ثمين نمونه يي از واپسين بازماندگان آن نسل است.

ثمين در سال هاي اخير يادگار ديدني و خواندني ديگري به نام «چهره هايي از پدرم» از خود برجاي گذاشت که ظاهراً بر محور زندگي پدرش جبار باغچه بان قرار دارد که چگونه از اران قفقاز به سرزمين پدري بازمي گردد و با پشت سر گذاشتن چه مصائبي آموزش و پرورش ناشنوايان و مدارس «کر و لال ها» را بنيان مي گذارد. اما به نظر من، اين اثر نسبتاً کوچک که بيشتر نمايانگر چهره يي از ثمين و نسل ثمين است، دريچه يي بر بخشي از تاريخ فرهنگي، هنري و اجتماعي ايران مي گشايد. اجازه دهيد پيش از اينکه به اين مطلب بپردازيم ثمين باغچه بان را در حد اين مختصر، از زبان خودش به نسل کنوني ايران معرفي کنيم که با توجه به غيبت بيست و پنج ساله اش غالباً چندان شناختي از او ندارند، هرچند طي دوران اقامت در ترکيه نيز دست از فعاليت هنري خود برنداشت و در هر سفر يا به طرق ديگر ارمغان تازه يي عرضه مي داشت؛ ثمين «در سال 1304 در تبريز به دنيا آمد، دوران خردسالي را در شيراز گذراند، دوره ابتدايي را در تهران به پايان برد و از اول متوسطه به هنرستان موسيقي رفت. اين سنگ نخست تربيت هنري او بود که ريشه در خانواده و مادري هنرمند و موسيقيدان داشت. در سال 1323 با استفاده از بورس تحصيلي رايگان دولت ترکيه براي تحصيل در رشته کمپوزيسيون به آنکارا رفت. در کنسرواتوار دولتي آن شهر با اولين شريک عمر و همسر وفادار و هنرمندش آشنا شد و در سال 1328 پس از دريافت درجه فوق ليسانس کمپوزيسيون غآهنگسازيف با امتياز درجه يک به ايران بازگشت» و به اتفاق همسرش زوج هنري محبوبي را تشکيل دادند، شاگردان بسيار تربيت کردند و در کنار موسيقي غربي و کلاسيک آثاري ارزنده برگرفته از فولکلور و روح ايراني با تلفيق با آخرين متدهاي موسيقي علمي و اجراي ارکستر خصوصاً براي نوجوانان برجاي نهادند. بازگرديم به بحث درباره محيط اجتماعي روزهايي که ثمين را نيز مانند بسياري ديگر از بهترين روشنفکران ايران به سراب چپ سوق داد، و البته از او ثميني را که بزرگ مي داريم پروراند. در مرداد 1323 به اتفاق همسرش با حدود 90 نفر از جوانان ايراني سازمان جوانان و هواخواهان حزب توده براي شرکت در فستيوال صلح جهاني به بخارست مي رود. اين صلح طلبي ناگهاني استالين نيز در مکتبي که بر پايه ستيز پايان ناپذير طبقاتي و مبارزه با امپرياليسم و استثمار قرار دارد حکايت جالبي است و به ماجراي انفجار اتمي هيروشيما و پايان جنگ دوم جهاني باز مي گردد، که امريکا داراي بمب اتمي شده بود و شوروي چنان بمبي که قدرت جهنمي آن را نيز ديده بود در اختيار نداشت، چيزي نگذشت که با دارا شدن بمب اتمي شعار «صلح» نيز ناپديد شد و به همراه آن کبوتران سفيدي که ساقه زيتون بر نوک خود گرفته بودند به لانه هايشان بازگشتند، بار ديگر به تاريخ سفر آن جوانان آرمانخواه بنگريد؛ مرداد 1332 که تاريخي فراموش ناشدني است، اجازه دهيد بقيه داستان را با قدري کاهش از زبان ثمين بشنويم؛ «در بخارست بوديم که شنيديم شاه ناچار شده ايران را ترک کند. بعد از اين خبر شعارهاي زنده باد رفيق استالين، پايدار باد دژ مستحکم کارگران جهان، زنده باد فلان و مرده باد فلان، دو آتشه تر و داغ تر شد، و سرودهاي حزبي با حرارت بيشتري خوانده مي شد. فستيوال با برنامه هاي پرشور هنري و تفريحي و سرگرمي هاي گوناگونش به خير و خوشي گذشت. براي بازگشت به ايران بايد با ترن به مسکو و از آنجا به باکو يا جلفا مي رفتيم. يا از باکو با کشتي يا از جلفا با اتوبوس به راه مان ادامه مي داديم. ترن واردخاک شوروي شد. چند ايستگاهي را پشت سر گذاشتيم. عده يي در ايستگاه ها جمع بودند و براي گروه فستيوال لبخندزنان دست تکان مي دادند، اما اين لبخندها و دست تکان دادن ها هيچ حرارتي نداشت. خيلي يخ و آبکي بود و معلوم بود که فرمايشي است. گروه فستيوال هم با هوراها و زنده باد و مرده بادها به آنها جواب مي دادند... نزديکي هاي غروب ترن در يکي از ايستگاه ها توقف کوتاهي داشت. عده يي در ايستگاه جمع بودند، به عکس آن يکي ها بي لبخند و ساکت و هاج و واج بودند، اما اين سکوت و نگراني فرمايشي نبود. اينها صميمانه نگران بودند.... اغلب اينها روزنامه يي در دست داشتند. انگشت شان را روي سطور درشت روزنامه گذاشته و به ما نشان مي دادند و به روسي چيزهايي مي گفتند که ما نمي فهميديم. چند نفري از ما که روسي مي دانستند پايين رفتند که ببينند چه خبر شده، و خبر آوردند که اوضاع ايران با يک عقبگرد کامل از اين رو به آن رو شده و خبر شديم که شاه به ايران برگشته، مصدق گرفتار شده و اعضاي حزب توده را دسته دسته دستگير و زنداني مي کنند...گروه فستيوال از جوش و خروش افتاد و ترن شهرها و قصبات را پشت سر مي گذاشت.... به مسکو رسيديم. منتظر بوديم ببينيم برنامه بازگشت به ايران چگونه خواهد بود. ساعتي بعد مسوول غاهلف شوروي گروه فستيوال آمد و همه را دور خود جمع کرد و نظر مقامات مسوول را به ما اطلاع داد. او گفت؛ «مقامات بالا مي گويند نظر به اينکه در حال حاضر اطمينان ندارند هيچ کدام از ما بتوانيم صحيح و سالم به خانه هايمان برسيم پيشنهاد مي کنند دو سه هفته يي در مسکو بمانيم تا بعداً تصميم گيري شود.»اين دو هفته با ديدار از جاهاي ديدني و موزه ها و... گذشت. اما با دلهره و نگراني، و شعارها و هوراکشي ها فروکش مي کرد. همه نگران خودشان و بيش از آن نگران خويشان و نزديکان خود در ايران بودند. به سر آنها چه آمده بود؟... چه سرنوشتي در انتظار خود آنها بود؟...»

سپس شرح مي دهد که چگونه سه راه حل مطرح شده بود، يکي براي آنهايي که بخواهند در همان شرايط از مرز جلفا يا از باکو با کشتي به ايران بازگردند، دوم آنهايي که بخواهند دو سه ماهي در شوروي بمانند و با توجه به شرايط تصميم بگيرند، و سوم آنهايي که بخواهند از طريق يک کشور اروپايي با هواپيما به ايران بازگردند. ثمين شرح مي دهد که هيچ کس مايل به راه حل نخست نبود، و بحث درباره راه حل دوم و سوم بود که دو سه روز بعد مسوول غاهلف شوروي گروه همه را دور خود جمع کرد و گفت؛ «در شرايطي که يارانً رفقا در ايران دستگير شده و به زندان مي افتند....، علتي ندارد آن رفقا مدتي در شوري مهمان باشند يا از کشورهاي ديگر و يا با هواپيما وارد ايران بشوند. تصميم نهايي اين است که همه از باکو با کشتي به ايران اعزام شوند....(،)» و ثمين مي افزايد؛ «يک روز ما را مثل نود رأس زبان بسته بار ترن کردند. ترن بارش را برداشت و جلگه ها، شهرهاي کوچک و بزرگ، و کوه ها و رودها را يکي پس از ديگري پشت سر گذاشت...»

سپس به شرح مشقات سفر با کشتي باري از باکو به انزلي مي پردازد و اينکه پيش از سفر به آنها گفتند مي توانند از مغازه هاي اطراف بندر خريد کنند؛ ...«من و همسرم از اينکه مي توانستيم برويم بيرون و خريد کنيم خيلي خوشحال بوديم. ما خريدي به جز يکي دو بسته بيسکويت نداشتيم، اما خوشحال بوديم که بعد از تقريباً يک ماهي بي خبري مي توانستيم با مردم ترک زبان آنجا صحبت بکنيم و از آنها اطلاعاتي درباره اوضاع ايران به دست بياوريم. اما در خيابان به هرکسي سلام کرديم و با زبان ترکي چيزي پرسيديم هيچ کدام حاضر نشدند حتي يک کلمه ترکي جواب ما را بدهند، و اغلب به روسي چيزي مي گفتند و از ما فاصله مي گرفتند. اصلاً نمي خواستند هيچ کدام از همشهري هايشان بفهمند ما از آنها سوالي کرده ايم... وارد يکي دو مغازه اغذيه فروشي شديم، ولي هيچ کدام از آن دختران ابرو پيوسته و ترک زبان باکويي حاضر نشدند حتي فقط يک کلمه به زبان مادري شان به ما جواب بدهند. آنها هم به روسي به ما چيزي مي گفتند و فاصله مي گرفتند... يکي از مترجمين گروه که يک دختر خانمغاهلف شوروي بود و به همسرم علاقه و احترام پيدا کرده بود براي خداحافظي خودش را به ما رساند و پس از يک خداحافظي کوتاه با صدايي بغض آلود گفت؛ «من از همه شما خجالت مي کشم.» و گريه اش گرفت. اشکش را مخفيانه پاک کرد و به سرعت از ما دور شد...»

پس از آنکه دريا توفاني و حرکت غيرممکن مي شود و ناخدا خود را از دادن اجازه پياده شدن معذور مي داند... «به چراغ هاي درخشان باکو و نور ماشين هايي که در رفت و آمد بودند نگاه مي کرديم. همان باکويي که هيچ يک از مردمان ترک زبانش حاضر نشدند حتي يک کلمه به ترکي به ما جواب بدهند و از ما رو مي گرداندند و دور مي شدند... راستي اين چه بساط و چه وحشتي بود؟... چرا در سرتاسر مدتي که در خاک شوروي بوديم در هيچ کجا به ما اجازه داده نشد حتي يک ساعت آزادانه گردش کنيم، چيزي بخوريم، چيزي بپرسيم و يا در رستوران در کنار مردم آنجا چيزي بخوريم؟ راستي چه بساطي بود؟...»

تازه طعمي از سراب رفقا چشيده و واکسني از آن آرمانخواهي خام نوش جان کرده بود که پس از سفري دردناک با آن کشتي باري در بندرگاه انزلي در انتظارش بودند. سرش را تراشيدند و سرانجام او را در کنار پرويز خطيبي و دکتر حسين آيدين در سلولي در زندان شهرباني جاي دادند. کتک زدند، رنگش کردند. روزي ديگر صداي پاسباني را مي شنود که با فرياد صدا مي زد؛ «جبار باغچه بان فرزند عسکر،» پس پدرش نيز بي آنکه مردي سياسي باشد در همان زندان بود... نمي خواهم شرح زندگي او را بازگويم که خودش با قلمي شيرين در کتاب چهره هايي از پدرم آن را نگاشته است و خواندن آن را به نسل حاضر خصوصاً هنردوستان و اهل فرهنگ توصيه مي کنم. فقط منظورم شناساندن نسلي از روشنفکران پربار و انديشمند اين سرزمين، از نوع ثمين باغچه بان بود، که با آرماني انساني آغاز کردند و غالباî به اين نتيجه رسيدند که «راستي اين چه بساطي بود؟...» و تازه به اتهام دلبستگي به بساطي که از آن دل کنده بودند مشقت و اهانت زندان را نيز به جان خريدند. باري همواره اين دلخوشي هست که؛ «اين نيز بگذرد.» و آن دوران نيز براي او و کسان ديگر گذشت و فرصت يافتند که با پرداختن به زمينه هاي حرفه يي خود شاگردان و هنرآموختگان و آثاري ماندني بر گنجينه فرهنگي اين آب و خاک بيفزايند. ثمين به موسيقي و تدريس اکتفا نکرد، و به عنوان فردي روشنفکر و با سواد و فرهنگ و زبان دان به ترجمه آثار نويسندگان ترک مانند ياشار کمال و عزير نسين پرداخت. از شمار ترجمه هاي ادبي ماندني او مي توان از حرف بزنم يا نزنم، بîره يي که گرگ شد و به طرف اسفل السافلين از آثار عزيز نسين طنزپرداز ترک نام برد.

----------------------------------

نقل قول ها از کتاب «چهره هايي از پدرم»

نوشته ثمين باغچه بان، نشر قطره
گمانه زني هايي درباره سريال هاي بهاري تلويزيون
سالي که نکوست

نويد برنگي

شبکه يک

شبکه يک سيما پس از موفقيت هاي پي در پي دو سريال «ساعت شني» و «پيامک از ديار باقي» در گروه فيلم و سريال توليد چند سريال را به پايان رسانده که پخش آنها بنابر تصميمات مديريت شبکه و تامين برنامه خواهد بود. بهرام بهراميان بعد از ساعت شني در حال آماده کردن مقدمات سريال «خسته دلان» به نويسندگي سيد سعيد رحماني و تهيه کنندگي محسن شايانفر است.

«خسته دلان» سريال اپيزوديک و با موضوعي اجتماعي است که به گفته نويسنده اش در طرح موضوع برخوردار از جسارت بيشتري است. شهري که دوست دارم به کارگرداني رسول صدرعاملي و نويسندگي اصغر فرهادي مجموعه يي اپيزوديک است که در گروه فيلم و سريال شبکه يک در دست توليد است. پوران درخشنده نيز قرار است به زودي توليد يک سريال 26 قسمتي به نام زندگي زيباست به نويسندگي مينو فرشچي را در خانواده شبکه يک سيما شروع کند. کلانتر 3 به کارگرداني محسن شاه محمدي در گروه فيلم و سريال، سرزمين من به کارگرداني امير قويدل در گروه حماسه و دفاع، سه در چهار به کارگرداني محمدحسين لطيفي و نويسندگي عليرضا مسعودي در گروه خانواده و جوان از ديگر توليدات در دست ساخت اين شبکه است. شبکه يک در حال حاضر سريال «سرنوشت» به کارگرداني محمدرضا زهتابي را به صورت سه نوبت در هفته در دست پخش دارد که چندان مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار نگرفته است.

? سايه تنهايي

شايانفر تهيه کننده سريال «سايه تنهايي» به کارگرداني بيژن شکرريز است. اين سريال که در نيمه دوم سال گذشته براي پخش آماده بود، بعد از سريال اغما، پخش آن به زمان ديگري موکول شد. علت مهم تاخير در پخش سايه تنهايي مربوط به فضاهاي بيمارستاني است که در «اغما» و «حلقه سبز» ابراهيم حاتمي کيا به کرات استفاده شد و مديران تلويزيون ترجيح دادند، پخش «سايه تنهايي» را به زماني ديگر موکول کنند. سريال سايه تنهايي در 53 قسمت در گروه خانواده توليد شده است.

? خون مرگي

سريال خون مرگي با موضوعي اجتماعي قرار بود براي پخش به مناسبت ماه مبارک رمضان سال گذشته ساخته شود. جواد مزدآبادي با آنکه تمام تلاش خود را صرف رساندن خون مرگي براي پخش در رمضان کرد، نتوانست توليدش را در رقابت با پريدخت، سريال مناسبتي ماه رمضان شبکه دو سيما روي آنتن بفرستد. گرچه گفته شد اين سريال به دليل آماده نشدن پخش نشد، برخي عدم پخش آن را بنابر سياست هاي کلي سازمان مبني براين نکته مي دانند که قرار بوده تنها يک سريال محور قرار گيرد. برخي معتقدند اگر سريال مزدآبادي همزمان با پريدخت پخش مي شد، درصد مخاطب زيادتري را به خود اختصاص مي داد. حضور عليرضا افخمي به عنوان ناظر کيفي از جمله مولفه هاي موثر براي چنين گمانه زني هايي بود. خون مرگي با شتاب توليد شد، اما هنوز مشخص نيست چه زماني و کدام شبکه حاضر به پخش آن شود. بعيد نيست که خون مرگي نيز به سرنوشت سريال توليدي ديگر شبکه يک، قرارگاه مسکوني، دچار شود که به شبکه پنج سيما حواله داده شد. خون مرگي در 13 قسمت 50 دقيقه يي به تهيه کنندگي محمدرضا شفيعي توليد شده“

? پاتوق

سريال ديگري که در گروه خانواده تهيه شده و قرار است در فصل بهار از شبکه يک پخش شود، پاتوق اولين تجربه کارگرداني شاهين باباپور است. پاتوق به تهيه کنندگي مجيد نادري در 75 قسمت 20 دقيقه يي توليد شده. در اين سريال علاوه بر شش بازيگر اصلي آن حدود 170 بازيگر ديگر همچون محمدعلي کشاورز، حسين خاني بيک، نگار فروزنده، مهدي صبايي، ميکائيل شهرستاني، اسماعيل شنگله و... به ايفاي نقش پرداخته اند.

شبکه دو

شبکه دو سيما به تبعيت از شبکه يک سيما، شيوه پخش برنامه هاي خود را تغيير داد تا بتواند از فرصت سه نوبت پخش براي يک سريال در هفته به نفع ديده شدن توليداتش بهره ببرد. از هفته آينده سريال هاي اين شبکه در روزهاي فرد به صورت سه نوبت در هفته پخش مي شود. تجربه پخش چند سريال در شبکه يک سيما با چنين شيوه يي نشان داد که اين شيوه تنها به نفع سريال هايي خواهد بود که از کيفيت خوبي برخوردار باشند و از همه مهم تر ساعت خوبي پخش شوند. دو سريال ساعت شني و يک مشت پرعقاب تجربه هاي خوبي در جذب مخاطب بالا بودند، اما اين اتفاق براي سريال در حال پخش سرنوشت از شبکه يک سيما نيفتاد. به نظر مي رسد براي بهره بردن از چنين شيوه پخشي بايد در ساختار سريال ها نيز تجديد نظر شود تا ظرفيت جذب مخاطب در سه نوبت در هفته را داشته باشد. شبکه دو سيما بعد از به پايان رسيدن مجموعه تلويزيوني بي صدا فرياد کن به کارگرداني مهدي فخيم زاده، قرار بود سريال «مرگ تدريجي يک رويا» را جايگزين پخش هفتگي کند که بعد از تغيير در شيوه پخش و آماده نبودن اين سريال تصميم به پخش سريال «جاده در دست تعمير» گرفتند.

? جاده در دست تعمير

مجموعه تلويزيوني «جاده در دست تعمير» به کارگرداني حسين تبريزي قصد دارد در قالب برنامه يي شاد و مفرح، مسائل مربوط به راهنمايي و رانندگي را آموزش بدهد. گمانه زني ها درباره «جاده در دست تعمير» اين است که نمي تواند شب هاي فرد هفته شبکه دو سيما را آنچنان پرمخاطب کند.

? مرگ تدريجي يک رويا

شايد مهم ترين حرفي که بشود در حال حاضر درباره مرگ تدريجي يک رويا زد، اين است که با اولين تجربه تلويزيوني سازنده اش فريدون جيراني، در قالب يک سريال روبه روييم. فريدون جيراني از طرفداران پر و پا قرص سينماي قصه گو است و فيلم هايش نيز در اکران با موفقيت هاي نسبي برخوردار بوده است. موضوع سريال جيراني از ديگر نکاتي است که خيلي ها را کنجکاو کرده تا شاهد نوع نگاه اين کارگردان به مقوله ايرانيان مهاجر و روشنفکران خارج از کشور باشند. جيراني چندي قبل در پاسخ به يادداشتي در کيهان، مدعي شد سريالش نگاهي انتقادي نسبت به روشنفکري و روشنفکران دارد. اين سريال قرار بود با نام سفر به تاريکي پخش شود که در زمان پخش تغيير نام داد. تهيه کننده سريال اين تغيير را ناشي از تکراري بودن آن مي داند. مرگ تدريجي يک رويا داراي بازيگران ايراني و ترک است که بخشي از سريال نيز در ترکيه تصويربرداري شده است. اين سريال در زمان توليدش با حاشيه هايي روبه رو شد که در برخي از سايت هاي حامي دولت و يک روزنامه صبح انتشار يافت. جيراني سريال سيزده قسمتي خود را بر مبناي فيلمنامه يي از عليرضا محمودي جلوي دوربين برده است.

? فتانه

احتمالاً از اين به بعد شاهد آثار نمايشي متعددي با محوريت انرژي هسته يي ايران خواهيم بود. يکي از سريال هاي در نوبت پخش شبکه دو سيما مستقيماً به اين موضوع اختصاص دارد. فتانه به کارگرداني و نويسندگي جواد اردکاني سريالي پليسي- جاسوسي با موضوع انرژي هسته يي است. صبا کمالي، آتنه رضوي، علي قربان زاده، مهدي صباغي، جمشيد شاه محمدي و آزيتا حاجيان از جمله بازيگران اصلي اين کار هستند.

? زخم هاي رويا

سريال زخم هاي رويا به کارگرداني حسين سهيلي زاده قرار بود در اواخر سال گذشته توليدش به پايان برسد، با اين حال مشکلات ناشي از سختي توليد باعث تاخير در به پايان رساندن آن شد. زخم هاي رويا با توجه به موضوعش به احتمال زياد در خردادماه پخش مي شود. سريال «زخم هاي رويا» در 13 قسمت به تهيه کنندگي مهران رسام ساخته مي شود. اين مجموعه داستان زندگي يوسف زماني فر (نماينده سابق مجلس و استاد دانشگاه) است که طي سفر کاري به يکي از شهرهاي مرزي غرب کشور، دچار سانحه مي شود. او پس از به هوش آمدن، خود را در بياباني مي بيند و متوجه مي شود که به سال 60 هجري برگشته و واقعه عاشورا در شرف وقوع است.

? گيعاد

مهران رسام در مقام تهيه کننده و حسين سهيلي زاده در مقام کارگردان، سريال مناسبتي ديگري نيز براي شبکه دو سيما تهيه کرده اند که قرار بود در ماه رمضان سال گذشته و به مناسبت روز قدس از اين شبکه پخش شود. اما پربودن آنتن اين اجازه را به آنها نداد. اين مجموعه درباره جواني يهودي به نام بن هور است که به ايران مي آيد. سازندگان اثر معتقدند تلاش کرده اند در اين سريال مرز ميان صهيونيسم و يهوديت را نشان دهند. با توجه به موضوع مناسبتي سريال احتمال مي رود شاهد پخش آن در يکي از مناسبت هاي نزديک به آن باشيم.

شبکه سه

شبکه سه سيما که به نظر مي رسد با مجموعه طنز مرد هزارچهره رتبه نخست در جذب مخاطب را در مناسبت نوروز از آن خود کرده است، در يکي دو هفته آينده، همچنان سريال بيداري به کارگرداني بهرام عظيم پور را پخش خواهد کرد. گرچه هنوز مشخص نيست اين شبکه آنتن خود را به کدام گروه طنز اختصاص خواهد داد، اما درباره سريال هاي هفتگي آن مي توان گمانه زني هايي کرد.

? کارآگاهان

سريال هاي پليسي هميشه مورد توجه مخاطبان زيادي قرار مي گيرند. معلوم نيست چرا تلويزيون ايران تاکنون زياد براي ساخت اين نوع آثار تمايلي نشان نداده است. با اين حال شبکه هاي مختلف تلويزيون، چند سريال پليسي و معمايي در دست توليد دارند که در اين ميان سريال کارآگاهان زودتر از بقيه به پخش مي رسد. به احتمال زياد پس از به پايان رسيدن سريال بيداري، کارآگاهان به کارگرداني حميد لبخنده و نويسندگي مسعود بهبهاني نيا از شبکه سه پخش شود. احتمالاً پخش کارآگاهان زماني شروع خواهد شد که گروه همچنان درگير کار خواهد بود. بايد ديد حميد لبخنده پس از سريال هاي پرمخاطب در پناه تو و در قلب مني، چه کاري را تحويل مخاطب خود خواهد داد.

? بي گناهان

آن طور که شنيده مي شود «بي گناهان» يکي از برگ هاي برنده گروه فيلم و سريال شبکه سه سيما است که اين روزها احمد اميني در حال تصويربرداري قسمت هاي آخر آن است. بي گناهان را سعيد شاهسواري نوشته که در کارنامه فيلمنامه نويسي خود، نگارش سريال ديگر احمد اميني يعني اولين شب آرامش را دارد. بي گناهان در 24 قسمت 45 دقيقه يي ساخته مي شود و پيش بيني مي شود بعد از سريال کارآگاهان پخش شود.

شبکه پنج؛ خط شکن

شبکه پنج سيما با تغيير و تحولاتي بعد از رفتن هادي منبتي از مديرگروهي فيلم و سريال و قرار گرفتن معصوم زادگان در اين مقام، تنها مجالي براي راه اندازي يکي دو پروژه يافت که از آن جمله مي توان به مجموعه تلويزيوني بهروز افخمي در اين شبکه اشاره کرد. غيرمحرمانه از ديگر توليدات در دست اين شبکه است که مسعود رسام با فيلمنامه يي از رضا مقصودي آن را مي سازد. شبکه تهران به عنوان شبکه يي استاني شناخته مي شود که بودجه کمتري نسبت به شبکه هاي سراسري دارد ولي عملکرد خوب اين شبکه در دوره مديريت هاي قبلي به گونه يي بوده که سطح توقع از آن را برخي اوقات برابر سطح توقع از شبکه هاي سراسري بالا برده است. جداي از بحث بودجه کمتر اين شبکه، مديريت فيلم و سريال آن در دوره مديريت رجبي معمار چندان حائز عملکرد خوبي نبوده است. شنيده مي شود معصوم زادگان اين روزها تمام تلاش خود را صرف اين موضوع کرده تا بار ديگر سطح کيفي برنامه هاي نمايشي اين شبکه را بالا ببرد. البته نبايد منتظر بود تلاش قائم مقام شبکه پنج به اين زودي نتيجه بدهد. توليد چند تله فيلم قابل تامل در دوره جديد اين شبکه را برخي به فال نيک گرفته اند. با اين حال آنچه اين روزها شبکه پنج در چنته دارد، سريال «خط شکن» مسعود تکاور است که گويا قبلاً در نهاد مشارکت کننده توليد شده و براي پخش از شبکه تهران به توافق رسيده اند. سريال خط شکن به تهيه کنندگي سعيد منتظرالمهدي و کارگرداني مسعود تکاور به زودي از شبکه تهران پخش مي شود. نويسنده اين سريال سعيد دولتخاني است. اين سريال با صداي رضا صادقي پخش خواهد شد.

احمد اميني با بي گناهان

آن طور که شنيده مي شود «بي گناهان» يکي از برگ هاي برنده گروه فيلم و سريال شبکه سه سيما است که اين روزها احمد اميني در حال تصويربرداري قسمت هاي آخر آن است. بي گناهان را سعيد شاهسواري نوشته که در کارنامه فيلمنامه نويسي خود، نگارش سريال ديگر احمد اميني يعني اولين شب آرامش را دارد.
صبح يک روز بهاري در فرودگاه
به همين سادگي

رضا کيانيان

صبح چند روز پيش، با 747 ايران اير وارد فرودگاه امام شدم.

قرار بود ساعت 2 بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد... بالاخره هواپيما پريد.

در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.

تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود... که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند... مي رسند... از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد... تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت 2 بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته... که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني.

نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.

يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا... گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند.

از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت.

بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد... تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند.

حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد... و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم ... يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است... و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟

گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام... گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام... خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.

هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود... بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل مي کرد... که اين تاکسي ها 23 ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. 24 ساعت او کار مي کند و 24 ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند... گفت راستي بنزين هم شد ليتري 400 تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري 350 مي فروشند و اگر چانه بزني 300 هم مي دهند... گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد... شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ 150 هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.

از فرودگاه تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و 35 دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.»

جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست.

اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند.
مسافرکش شخصي
گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام... گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت.
اعتراض به وضعي غيرانساني
نگاه به رويدادهاي اخير زيمبابوه و سير حوادثي که منجر به دعوت حزب مخالف دولت به اعتصاب عمومي شد، نشان مي دهد که اين دعوت فرصتي استثنايي براي اعتراض به وضعيت غيرانساني است که شرايط غيرطبيعي اقتصادي ناشي از سياست هاي غلط موگابه عامل آن بوده است (هر چند موگابه اين شرايط را حاصل دسيسه چيني کشورهاي خارجي مي شمارد). با اين حال عدم تمايل به شرکت در اين اعتصاب عمومي در واقع حاصل ملغمه يي از بي رمقي اقتصادي و سياسي، يأس و نااميدي، و وحشت از واکنش خشونت آميز دولت موگابه بوده است.
به ياد ثمين باغچه بان
ديگه کسي منو نمي شناسه
ناصر نظرہ

«نوروزي که در راه بود با پونه ها و نرگس هايش به پشت دروازه رسيده بود. هوا، رنگ آتش بوي زعفران داشت و خورشيد خانوم با پنجه هاي گرم و طلايي ا ش، درخت هاي باغ صدفرسنگي مان را چراغان مي کرد.» (مقدمه مجموعه رنگين کمون)

تيتر روزنامه و عکس آشناي آن چند لحظه ميخکوبم مي کند. خالق اثر جاودانه «رنگين کمون» رفت. بي اختيار تمام قطعات و نقاشي ها و شعر هاي رنگين کمون جلوي چشمم حلقه مي زند. به ياد «نوروز تو راهه» مي افتم که اين بار ثمين را با خودش برد و «گنجشک من پر زد رفت» و «گنجشک من تنها رفته». ثمين واقعاً تنها بود و تنها رفت و موقعي رفت که همه غرق در شادي نوروز بودند خصوصاً بچه ها که برايشان نوروز يادآور بهترين روزهاي زندگي است.مثل اينکه همين ديروز بود در آن سوي خط، صدايي که به سن و سالش هم نمي خورد و خيلي جوان تر به نظر مي رسيد، اجازه اجراي قطعاتي که سال ها با شعر ها و ملودي آن زندگي کرده بودم را مي داد. با بچه هاي گروه تصميم گرفتيم در بزرگداشت ثمين باغچه بان قطعات «رنگين کمون» را با همان شکل و ترکيب اصلي اجرا کنيم که البته براي بچه هاي جوان و آماتور خيلي سخت مي آمد. مهم تر از همه اجازه استاد بود و گرفتن پارت هاي اصلي و پارتي تور قطعات. ثمين در آن سوي خط با صداي مهربان و صميمي و البته با خوشحالي اين اجازه را داد و قرار شد نت ها را مسافري برايمان بياورد. به قول ثمين من خيلي خوش شانس بودم که همه چيز جور شد و مسافري پيدا شد که به موقع نت ها را به دستم برساند. يادم مي آيد يکي از مشکلاتي که از طرف استاد اعلام شد، هزينه کپي کردن نت ها بود که از قرار وضع مالي اجازه نمي داد اين کار را به راحتي انجام دهد. وقتي پشت تلفن اين را اعلام کرد، خيلي متاثر شدم، اين در حالي بود که او سال ها زحمت آموزش موسيقي به کودکان و نوجوانان اين مرز و بوم را تحمل کرده بود، پس چرا دور از ما و در غربت به سر مي برد؟ثمين در بين ما نيست. با اينکه سه دهه از تصنيف رنگين کمون مي گذرد، هيچ گاه قديمي نشد و اشعاري که با خود هزاران معنا و مفهوم را به همراه دارد، اين اثر را هميشه زنده نگه داشتند. به راستي چرا ثمين در ميان ما نبود؟ چرا براي بچه هاي نسل هاي بعد از انقلاب کاري نکرد و چرا برنگشت؟ يادم مي آيد در صحبت هايمان خيلي اصرار داشتم به ايران برگردد. وقتي به او گفتم ما به وجود بزرگاني همچون او احتياج داريم، در جواب گفت؛ «فکر کنم ديگه اونجا کسي منو نمي شناسه.» و افسوس که واقعاً او را آن طور که شايسته بود، نشناختيم. شايد اگر به ارزش کارهاي ثمين همان طور که بچه هاي سابق هنرستان موسيقي به ياد دارند پي برده بوديم، او مي توانست تاثير بسزايي در آموزش موسيقي خصوصاً موسيقي کودکان براي ما به ارمغان بياورد. يادش ابدي و گرامي باد.
ثمين باغچه بان به روايت کاوه باغچه بان
ناگهان نوروز

کاوه باغچه بان يکي از فرزندان ثمين باغچه بان است که خود در رشته موسيقي تحصيل کرده است. آنچه مي خوانيد کمتر گفته شده هايي است در باره ثمين باغچه بان.

---

- دليل اصلي آمدنمان به ترکيه تحصيل ما در اينجا بود. هم من و هم برادرم موسيقي خوانده ايم. زماني که هنرستان موسيقي در ايران تعطيل شد براي ادامه تحصيل به اينجا آمديم. نکته ديگر اينکه مادر من تبعه ترکيه بود. اصالتاً ترک بود و با پدرم هم در دوران تحصيل در کنسرواتوار آنکارا آشنا شده بود که بعد از ازدواج در ايران زندگي کردند. از لحاظ مالي هم اين امکان را نداشتيم که به ديگر کشورهاي اروپايي برويم و در جاي ديگري تحصيل کنيم.در اينجا با همان استادان پدرم و مادرم در هنرستان عالي استانبول کار کرديم.

- وابستگي و تعلق زيادي به نوروز، چهارشنبه سوري و عيدهاي قديمي ما داشت. اين نکته در آثارش هم کاملاً مشهود است. روز چهارشنبه سوري فوت کرد و روز اول عيد هم به خاک سپرديمش. در شعر قطعه چهارشنبه سوري گفته بودند؛ «کاش که هر روز بود روز نوروز/ کاش که هر شب بود چهارشنبه سوري». خيلي دوست داشت مراسم شب چهارشنبه سوري را در اينجا برگزار کنيم که ما هم معمولاً فراموش مي کرديم اما او از چند روز قبل وسايل آتش بازي را فراهم مي کرد.

- پدر در اينجا هم با حس دلتنگي و دوري از وطن کارهايي انجام داده اند و اين کارها را هم تا آنجا که از دستمان برمي آمد اجرا کرديم. من به عنوان دستيارش با او کار مي کردم و از لحاظ فني به او کمک مي کردم. آن امکاناتي که در ايران براي ما وجود داشت در اينجا نداشتيم. در آنجا ارکستري بود که آثار پدرم را اجرا کند اما در اينجا چنين امکاني وجود نداشت. من کارهاي او را با کامپيوتر، تا آنجا که توانستم، انجام مي دادم. در هر حال او هيچ وقت مثل بازنشسته ها زندگي نکرد و هميشه در اتاقش کار مي کرد.

- حتي قبل از انقلاب هم آثار زيادي از پدرم اجرا نشد. فکر مي کنم «بومي وار» قبل از انقلاب دو يا سه بار اجرا شده بود.

- بعد از انقلاب هم آثاري از او اجرا شد که براي ما هم فرستادند. قطعه«ستاره دشت»، که پدرم براي خرمشهر نوشته بود، در ايران اجرا شد. اين کار مربوط به جنگ عراق با ايران و زماني است که خرمشهر اشغال شده بود، پدرم آن را براي خرمشهر نوشت.

- موسيقي پدرم صميمي است. موسيقي نيست که به صرف موسيقي ساختن، ساخته شده باشد. شخصيت دارد و کاري است که از دلش برآمده. اين آثار کاراکتر خودشان را دارند و به نوعي سنتز بين موسيقي شرق و غرب هستند.

- پيش از انقلاب ارکستر سمفونيک از آثار آهنگسازان ايراني کمتر اثري اجرا مي کرد و ترجيح مي داد که به فرض از موتزارت يا بتهوون کار اجرا کند. دليل ديگر کم اجرا شدن آثار پدرم شايد اين بود که مديران فرهنگي آن زمان رابطه زياد خوبي با او نداشتند. نزديک انقلاب بود که تازه چند کارش را اجرا کردند. بعد از انقلاب هم براي مدتي ارکستر تعطيل شد.

- پدر در اينجا روي بعضي از شعرهاي فارسي و شاعراني مثل سعدي، حافظ، فردوسي و شاملو کار کردند که قطعاتي را هم ضبط کرديم. آثار رنگين کمون 2 مثل «پينه دوز»، «چهارشنبه سوري» و «عروسک و آدم» را که قبل از اين اجرا نشده در اينجا با هم کار کرديم.

- در حال حاضر برنامه يي براي اجراي آثار شنيده نشده پدرم نداريم و شرايط به شکلي نيست که بتوانيم اجرايي از آثارش داشته باشيم. قرار است بزرگداشتي براي او در تهران برگزار شود و در اين فکر هستيم که چطور به آنجا بياييم و مراسم را برگزار کنيم.

- رنگين کمون2 هم يک اثر کاملاً فارسي است و اما در اينجا، هر چقدر هم که اثر از لحاظ موزيکال خوب و قوي باشد، امکان اجراي يک اثر فارسي را نداريم. در ثاني اين کار هزينه زيادي دارد و بايد براي آن اسپانسر پيدا کرد. در اينجا براي يک قطعه فارسي کسي هزينه نمي کند. رنگين کمون اول هم در زمان خودش با پشتوانه اجرا شد و براي ضبط آن به وين رفتند و آن را با «ارکستر سمفونيک راديو وين» ضبط کردند. علاوه بر آن گروه کري از ايران براي اجرا به وين رفته بود. فکر مي کنم يا بايد اجراي مناسب و درخوري از اين کار انجام شود يا اينکه هيچ کاري روي آن انجام نشود. براي اجراي مناسب به ارکستر سمفونيک و گروه کر احتياج داريم و فکر مي کنم اگر قرار باشد اين اثر اجرا شود، اين اتفاق بايد در ايران بيفتد.

- فکر نمي کنم بعد از مهاجرت، زياد با فضاي فرهنگي ايران در ارتباط بوده باشند. البته چند باري به ايران آمد اما با فضاي هنري ارتباط خاصي نداشت.

- آقاي منوچهر صهبايي، ايرج صهبايي و علي رهبري در اينجا با او تماس داشتند. آقاي سرير هم هميشه تماس مي گرفتند و البته همه اين تماس ها تلفني بود.

- تاثيرپذيري او از موسيقي آذري و ترکي مشهود است. در اين نواحي چه در ايران و چه در ترکيه زندگي کرده بود. به هر حال موسيقي بود که در خونش بود.
ثمين باغچه بان در گفت وگو با منوچهر صهبايي
مرداني از جنس دلتنگي

باربد اعلايي

وقتي منوچهر صهبايي در اروپا تصميم گرفت نسلي از آهنگسازان ايراني را که کارهايشان کمتر اجرا شده يا اصلاً اجرا نشده بود به جامعه فرهنگي اروپا و ايران معرفي کند، يکي از انتخاب هايش «ثمين باغچه بان» بود.صهبايي در هنرستان عالي موسيقي از شاگردان باغچه بان و در روزگار غربت نشيني باغچه بان نيز با او در ارتباط بوده است. همه اينها بهانه يي شد براي گفت وگو با او درباره ثمين باغچه بان.

---

- شما سال ها از شاگردان ثمين باغچه بان بوده ايد و در روزگار غربت نشيني هم با ايشان ارتباط داشته ايد و از همه مهم تر اينکه بخش عمده يي از شناخت ما نسبت به آقاي باغچه بان به واسطه اجراهاي شما از آثار اين آهنگساز بوده، فکر مي کنم بهتر باشد در آغاز شمايلي کلي از زندگي هنري ايشان ترسيم کنيد.

ثمين باغچه بان يکي از مهم ترين آهنگسازان ايراني در زمينه موسيقي چندصدايي و سمفونيک محسوب مي شود. ايشان در آذربايجان متولد شده بودند و تحصيلات خود را در هنرستان عالي موسيقي پيگيري کردند. هنگام تحصيل در اين هنرستان و در سال 1323 به همراه حسين ناصحي تهراني با بورس دولتي به آنکارا اعزام شدند. در آنجا در رشته آهنگسازي مشغول تحصيل شدند و بعد از اتمام تحصيلات به تهران بازگشتند. آقاي باغچه بان بعد از بازگشت به عنوان استاد در رشته هارموني در هنرستان عالي مشغول تدريس شدند که من هم در همين هنرستان يکي از شاگردان ايشان بودم.

- رابطه شاگرد و استادي بين شما از چه سالي آغاز شد؟

اواخر دهه چهل.

- با توجه به اينکه ساز تخصصي شما ابوآ است و آقاي باغچه بان هم در هنرستان عالي موسيقي همين ساز را به عنوان ساز تخصصي خود انتخاب کرده بودند، فراگيري اين ساز را پيش ايشان آغاز کرديد؟

نه. هر چند آقاي باغچه بان در آغاز دوران تحصيل در ايران ابوآ را به عنوان ساز تخصصي خود انتخاب کرده بودند اما بعد از مدتي آن را رها کردند. اشکال کار هم در اينجا بود که استاد ايشان خارجي و از اهالي چکسلواکي بود. اين استاد بعد از وقايع سال 1320 به همراه ديگر استادان خارجي هنرستان ايران را ترک کرد. در نتيجه بسياري از شاگردان هنرستان بدون معلم ماندند که ثمين باغچه بان هم از جمله همين شاگردان بود و خب طبيعي است که بدون استاد هم نمي شود ساز زدن ياد گرفت. من هم چند سالي شاگرد کلاس هاي آهنگسازي ايشان بودم.

- اگر موافق باشيد به کارنامه هنري ايشان به عنوان يک آهنگساز بپردازيم.

مهم ترين اثر سمفونيک ثمين باغچه بان قطعه «بومي وار» است. اين اثر ابتدا در پنج قسمت نوشته شده بود اما بعدها دو قسمت آن را گم مي کنند. خود اين نيز حکايت جالبي دارد. آن طور که خودشان براي من تعريف کردند يک بار که مي خواستند از مرز عبور کنند مرزبان فکر کرده بود اين پارتي تور علامت هاي رمز است و پارتي تور را از ايشان مي گيرد که باغچه بان هم نمي تواند کاري کند. اما بعد از رسيدن به تهران سه قسمت از قطعه «بومي وار» را به خاطر مي آورند و دوباره مي نويسند اما دو قسمت ديگر را نمي توانند بازنويسي کنند. در مجموعه يي که من از آثار آهنگسازان ايراني در اروپا اجرا کرده ام اين سه قسمت اجرا شده است. ايشان مقدار زيادي هم موسيقي براي گروه کر نوشته بودند. براي ارکستر زهي هم دو قطعه با عنوان هاي «شليل» و «ويرانه» نوشتند که اين دو قطعه را هم من در همان مجموعه آهنگسازان ايراني اجرا کرده ام.

- چه ويژگي هايي را براي موسيقي ايشان مي توان قائل شد؟

موسيقي باغچه بان با توجه به آذربايجاني بودن ايشان خيلي شبيه به موسيقي آن منطقه است. يعني ترکيبي از موسيقي ايراني و آذربايجاني که درنهايت طعم موسيقي آذربايجاني را دارد. نکته ديگر اينکه موسيقي باغچه بان وجه ادبي بسيار پررنگي دارد. بخش عمده يي از کلامي را که براي گروه کر استفاده مي کردند از نوشته هاي خود ايشان بود. اين کلام مخلوطي از نظم و نثر بود و خيلي شبيه مي شد به شعر مدرن. آقاي باغچه بان علاقه عميقي نسبت به شاهنامه فردوسي داشت و خب اين دغدغه هاي ادبي روي موسيقي او هم تاثير مي گذاشت. من وجه ادبي پررنگي را براي موسيقي ايشان قائلم. کلامي که باغچه بان براي قطعه هايي همچون «ستاره دشت» يا «عروسک» نوشت، بخش مهمي از شخصيت اثر را تشکيل مي داد. همان طور که گفتم وجه ادبي موسيقي ايشان بسيار پررنگ بود که اوج اين خصلت را در موسيقي که ايشان براي کودکان نوشته اند، مي توانيم دنبال کنيم.

-فکر مي کنيد هنوز کارهاي اجرا نشده از ايشان مانده باشد؟

خيلي از آثار ثمين باغچه بان اجرا نشده است. فکر مي کنم بخش عمده يي از آثاري که براي گروه کر نوشتند تاکنون اجرا نشده. خيلي از کارهاي ايشان هم اجراهاي کمي داشته اند. مثلاً دو قطعه «ويرانه» و «شليل» تنها اجرايي که داشتند، همان اجرايي است که من از اين دو قطعه در مجموعه آثار آهنگسازان ايراني داشتم. ولي قطعه «بومي وار» چند سال پيش از انقلاب توسط ارکستر سمفونيک اجرا شد که البته اجراي خوبي نبود و خود آقاي باغچه بان هم راضي نبودند.

-از کارهاي اجرا نشده چيزي پيش شما مانده است؟

مقداري از پارتي تورهاي ايشان را که بعضي از آنها هم اجرا نشده اند، بايد در سوئيس داشته باشم.

-فکر مي کنيد به چه علت به آهنگسازاني همچون باغچه بان در فضاي موسيقي ما کمتر پرداخته مي شود و آنچنان که بايد مورد اقبال قرار نمي گيرند؟ بسياري از اين آهنگسازان کارهايشان اجرا نمي شود و تجربيات شان حتي براي خودشان نمود بصري پيدا نمي کند و در نتيجه تجربيات شان به نسل هاي بعدي هم منتقل نمي شود.

هنرمنداني همچون ثمين باغچه بان يا حسين ناصحي هنرمندان صدمه ديده يي بودند؛ افرادي که عمرشان را روي موسيقي گذاشتند و در نهايت هم زندگي شان به دلتنگي پيوند خورد. زندگي آنها چيزي نبود جز نبرد به خاطر شغل و هنرشان. سياست هاي فرهنگي در همه دوران ها هيچ گاه آن طور که بايد از موسيقي سمفونيک يا موسيقي جهاني حمايت نکرد و کساني که به دنبال اين نوع موسيقي رفتند صدمه هاي زيادي خوردند. به لحاظ تحصيلات آکادميک معمولاً استادان بزرگ و مجربي وجود نداشتند. سازهاي مورد نياز اين نوع موسيقي معمولاً از کيفيت خوبي برخوردار نبودند. ارکستر سمفونيک دائم مانند کشتي که روي موج نشسته باشد اوج و فرود داشت و هيچ گاه موقعيتي شکل نگرفت که آثار اين آهنگسازان اجرا شود و خود اين موضوع باعث شد اين هنرمندان در سايه قرار بگيرند. يکي از دلايلي که باعث شد خود من چند سال پيش تصميم گرفتم آثار اين آهنگسازان را اجرا کنم همين مساله بود که مي ديدم بخش مهمي از تلاش هاي آهنگسازان ايراني به فراموشي سپرده شده است. اما همه چيز به اين موارد ختم نمي شود. مساله اينجاست که موسيقي سمفونيک در عمده اين سال ها بازيچه و مساله عده يي شارلاتان بوده. عده يي آدم بي مايه و تحصيل نکرده، سعي کردند کساني را که زندگي خود را بر سر اين کار گذاشته بودند کنار بزنند. آقاي باغچه بان و ناصحي (اگر در اين گفت وگو چند بار نام اين دو را با هم آوردم به اين دليل است که دو دوست جدانشدني بودند) زماني که من و هم نسلان من شاگردشان بوديم هميشه شکوه مي کردند و مي گفتند؛ «مواظب حقه بازها باشيد که در رشته ما پر از آدم هاي حقه باز است.» اين دو گرانقدر مي گفتند؛ «مواظب باشيد به چه کسي ميدان مي دهيد. افراد بي مايه يي هستند که مي خواهند از هر موقعيت و نامي سوءاستفاده کنند که نام خود را بر زبان ها بيندازند.» بخش عمده يي از مشکلات نسل آقاي باغچه بان و ناصحي موارد اينچنيني بود. در حال حاضر هم متاسفانه اين طور موارد زياد پيش مي آيد. به هر حال آثار آن نسل از آهنگسازان سمفونيک ايراني خيلي به ندرت توسط ارکسترهاي سمفونيک اجرا شد و معمولاً هم اجراي بدي مي شدند که در نهايت به ضرر اين آهنگسازان تمام مي شد.

-با توجه به اينکه شما مجموعه آثار آهنگسازان ايراني را که شامل آثار ثمين باغچه بان و هم نسلان ايشان مي شود در اروپا ضبط و منتشر کرده ايد واکنش مخاطبان اروپايي در برابر اين آثار چگونه بود؟

اين قطعات را علاوه بر ضبط در اروپا اجرا هم کرديم که اتفاقاً مورد توجه مخاطبان اروپايي قرار گرفت. مشکل اجراي آثار آهنگسازان ايراني، کيفيت آثار آنها نيست، بلکه مهم اين است که بتوان مديران برنامه را راضي کرد که اين قطعات را در برنامه ارکسترها قرار بدهند. وقتي مجموعه آهنگسازان ايراني را در اروپا ضبط کرديم، اين سي دي ها را در قالب هديه به تعداد زيادي از ارکسترهاي سمفونيک و فيلارمونيک ارسال کرديم تا آثار آهنگسازان ايراني وارد آرشيوهاي اين ارکسترها شود. شايد روزي مورد توجه آنها هم قرار بگيرد.

- با توجه به وجود رگه هاي ايراني و آذري در موسيقي سمفونيک آقاي باغچه بان آيا شده بود که ايشان از ربع پرده ها هم در موسيقي شان استفاده کنند؟

نه، ربع پرده ها در موسيقي سمفونيک و چندصدايي نقشي ندارند. ربع پرده ها مربوط مي شود به موسيقي سنتي ايران که در حقيقت ربع پرده هم نيستند. معمولاً فواصلي هستند که بين يک يا نيم پرده اتفاق مي افتند که در اينجا ما به آنها گفته ايم ربع پرده اما مي توانند کمي بيشتر يا کمتر هم باشند، بستگي به اجرا و نوازنده دارند. به هرحال در جاي خود و در موسيقي سنتي بسيار هم درست عمل مي کنند.

- اما بعضي از آهنگسازان ايراني اعتقاد دارند مي توان از ربع پرده ها در موسيقي سمفونيک و چندصدايي هم استفاده کرد.

بله، اين امکان وجود دارد و مي توان از اين ربع پرده ها در شکل چندصدايي هم استفاده کرد اما نمي توان آن را با موسيقي سمفونيک جهاني مقايسه کرد. بله، اگر هارموني را در شکل استاندارد و جهاني آن فراموش کنيم و به سوي موسيقي مدرن برويم که در آن هارموني در شکل تعريف شده اش مورد استفاده قرار نمي گيرد، مي توان از اين ربع پرده ها در موسيقي چندصدايي هم استفاده کرد. موسيقي سنتي يک موسيقي معتدل نشده است که خلق و خوي اصيل خود را حفظ کرده است. و هر هنرمندي به شکل شخصي مي تواند در اين زمينه تلاش هايي داشته باشد. اما تاثيرپذيري آقاي باغچه بان از فرهنگ ايراني بيش از آنکه از موسيقي سنتي ايران باشد از موسيقي فولکلور و محلي ايراني است که با هم متفاوتند. ايشان از تم هاي موسيقي محلي آذربايجان در آثارشان استفاده کرده اند ، نه موسيقي سنتي. براي مثال در قسمت دوم قطعه «بومي وار» با عنوان «دوره گردها» در جايي صداي بوق مي آيد. يادم مي آيد از ايشان پرسيدم اين صداي بوق چيست که ايشان تعريف کردند که در دوران بچگي شان فروشندگان دوره گرد معمولاً از يک الاغ براي حمل کالا استفاده مي کردند، يک بوق هم به اين حيوان مي بستند و با صداي آن مردم را متوجه حضور خود مي کردند. اين صداي بوق و خاطره که در ذهن آقاي باغچه بان مانده بود در قطعه دوره گردها نمود پيدا کرده است.

- شما از اينکه آقاي باغچه بان در ترکيه و در دوران مهاجرت در حوزه موسيقي فعاليت داشته اند، اطلاعي نداريد، براي مثال اينکه کاري از ايشان در ترکيه اجرا شده باشد؟

اطلاع دقيقي ندارم، اما بعيد مي دانم فعاليت خاصي کرده باشند. به هرحال ايشان در سن بالا به ترکيه مهاجرت کردند. اما خود من سعي کردم آثاري را که از ايشان ضبط و اجرا کرده بودم در ترکيه هم اجرا کنيم. همزمان آقاي باغچه بان هم تلاش هايي را براي همين منظور در ترکيه پيگيري مي کردند که در نهايت به نتيجه نرسيد.
نامه منتشر نشده ثمين باغچه بان به محمد سرير
حيف که ستاره ها صدا ندارند

? سرير عزيز

برايت نامه اي فرستاده بودم. نمي دانم به دستت رسيد يا نه. اگر هم رسيده باشد منتظر جوابش نيستم، چونکه چيزي نپرسيده بودم که جوابش را بدهي. نامه اي نوشته بودم و همين. حالا هم براي اينکه نامه اي نوشته باشم، دارم مي نويسم. براي اينکه با خودم حرف زده باشم، براي اينکه تنها نمانده باشم دارم مي نويسم.

تهران زير برف مانده، نمي داني چه برفي، مدرسه ها تعطيل شده، اغلب مغازه ها بسته است، کوچه ها و خيابان ها تا دلت بخواهد خلوت...

در اينجا بام ها را صاف و مسطح درست مي کنند. بام هاي اينجا مثل حياط هاي بي گل و درخت هستند. اما در جاهاي ديگر، بام ها را مثل چادرهاي چارگوش مي سازند و روي آن را با سفال و حلب اينجور چيزها مي پوشانند. بنابراين، در اين روز برفي، تهران مثل يک جلگه بي سر و ته ديده مي شود، جلگه يي که سرتاسر زير برف مانده.

درست کردن بام ها به اين صورت، يک رسم و عادت قديمي است. در گذشته، در شب هاي گرم تابستان، مردم در پشت بام ها و توي پشه بند مي خوابيدند و نسيم پاک و خنک کوه هاي البرز از روي بام ها مي پريد و مي گذشت.ما هم روزگاري، در شب هاي گرم تابستان، در پشت بام و توي پشه بند مي خوابيديم و نسيم البرز از رويمان مي گذشت. ستاره ها را مي شمرديم و خوابمان مي برد. گاهي ستاره هايي از اين سو به آن سوي آسمان پرواز مي کردند. به نظر ما اين طور مي آمد که اين ستاره ها، در پشت کوه ها، در يک جاهايي به زمين مي افتند. به هر حال، امروز ديگر زور نسيم البرز به هواي سنگين و چرک و زهرآلود اين شهر نمي رسد، براي همين هم مردم، ديگر در پشت بام ها نمي خوابند. اما آن رسم و عادت قديمي هنوز هم باقي است. هنوز هم بام ها را صاف و مسطح درست مي کنند، مثل حياط هاي خشک و بي گل و درخت.

چهار پنج ساله که بودم در شيراز بوديم. يک شب خبري در آمد و در يک لحظه در تمام شهر پيچيد؛ تو تخت جمشيد يک ستاره افتاده،... روز بعد، اتوبوس هاي عجيب و غريب آن زمان، و درشکه ها مثل سيلي به طرف تخت جمشيد راه افتادند. عده زيادي هم با اسب و قاطر راهي تخت جمشيد بودند. من خيلي دلم مي خواست آن ستاره را ببينم. پدرم مي گفت گاهي سنگ هايي از پشت آسمان ها به زمين مي افتند... اما من به حرف پدرم کوچک ترين باوري نداشتم. من يقين داشتم که ستاره اي در تخت جمشيد افتاده. بيخود نبود که اين همه مردم با اتوبوس و درشکه و اسب و قاطر به طرف تخت جمشيد راه افتاده بودند. بله، حتماً ستاره اي در تخت جمشيد افتاده بود، سنگ که تماشا ندارد. پدرم مرا براي تماشاي اين ستاره برد. چنين مسافرت پرهيجاني را نه تا امروز ديده ام و نه بعد از اين خواهم ديد. شوخي نبود. براي ديدن ستاره اي که افتاده بود، مي رفتم.

در راه فکر مي کردم؛ اين ستاره چه شکلي خواهد بود؟ به نظرم ميامد که ستاره يک روشنايي گرد است که توي دو تا مشتم جا خواهد گرفت، مثل يک توپ بزرگ، و دستم را نخواهد سوزاند، چونکه آتش نيست، فقط روشنايي است.

مردم شيراز ظريف و مهربان و مهمان نواز، و بخصوص غريب نواز بودند. من مي دانستم هر کدام اول اين ستاره را ببينند،