
مگان اïرورک
ترجمه؛ نشميل مشتاق
روز 7 آوريل 2008 نخستين رمان جونات دياز، «زندگي کوتاه و حيرت آور اسکار وايو» برنده جايزه پوليتزر شد. نوامبر گذشته مگان اïرورک از مجله اسليت، با جونات در مورد اين کتاب، شيوه روايي نامعمول آن و به طور کلي داستان نويسي گفت وگو کرده بود. متن کامل اين گفت وگو را در زير مي خوانيد.مسائل مربوط به نژاد هاي مختلف ساکن امريکا، اساس داستان هاي جونات دياز را تشکيل مي دهد. نخستين اثر او «غرق شدن» که يک مجموعه داستان است، به مسائل هويتي و اصالت شخصيت هايي مي پردازد که بسياري از آنها جوانان دومينيکني ساکن نيوجرسي يا نيويورک هستند. در نگاه اول «زندگي کوتاه و حيرت آور اسکار وايو» نخستين رمان بلند دياز، که نوشتنش به درازا کشيده شد، يادآور داستان هاي کلاسيکي است که روال رشد رواني و ذهني قهرمان در آنها به تصوير کشيده مي شود؛ قصه پسربچه بانمک دومينيکني تباري که در نوجواني دچار اضافه وزن مي شود؛ يک خل و چل منزوي که دوستي با موجودات داستان «ارباب حلقه ها» را به بازي در حلقه هم مدرسه يي هايش ترجيح مي دهد. با اين همه خواننده به زودي درمي يابد هدف نويسنده از نوشتن اين حکايت در واقع روايت حديث يک نظام خودکامه و به چالش کشيدن ماهيت قدرت حاکم بر کشور جمهوري دومينيکن است. با اينکه فرم داستاني در طول اثر به شکل عجيبي تکه تکه مي شود، در ابتدا به نظر مي رسد ساختار طولي داستان به تدريج و با شرح ماجراي خانواده اسکار در دوران حکومت ديکتاتور سابق جمهوري دومينيکن
- رافائل تريجيلو- در طول بيش از سه دهه شکل مي گيرد. با مطالعه «زندگي کوتاه و حيرت آور اسکار وايو» مي توان نتيجه گرفت دياز هنگام پرداختن به فرم، برخلاف ساير نويسنده ها، نظرگاه داستان را انفرادي نمي کند. هفته قبل من با ارسال چند نامه الکترونيکي به او، در مورد ديدگاه هايش پيرامون داستان «زندگي کوتاه و حيرت آور اسکار وايو» و به طور کلي داستان نويسي اطلاعاتي کسب کردم.
---
- چه چيز سبب شد به فکر خلق شخصيت اسکار، يک پسر چاقً خل و چل ساکن نيوجرسي بيفتيد؟
دقيقاً يادم نمي آيد. اين مساله به 11 سال پيش بر مي گردد. فقط يادم مي آيد آن موقع مي خواستم کليشه قهرمان هاي داستان هاي امريکاي لاتين را بشکنم و حال شخصيت هاي مذکر قصه هاي سنتي دومينيکني را بگيرم، پس اين موجود عجيب و غريب را به قلمرو داستان فرستادم. فکر اسکار از سرم خارج نمي شد چون او يک کتاب خوان واقعي بود و تخيلي داشت که هيچ کس به اندازه او از آن استفاده نمي کرد. اسکار (براي من) نقطه پاياني يک جنبش تاريخي بزرگ و تقريباً نامرئي بود- او فرزند يک نظام خودکامه و همينطور يک رستاخيز بود که ينگه دنيا را به وجود آورد. گذشته از اين، تمام تلاش من بر آن بود محکوميت اسکار را به سرگذشتي نشان دهم که خود از آن به طور کل بي خبر بود.
- در اين داستان فقط به زندگي اسکار وايو پرداخته نمي شود بلکه دهه هاي زيادي از زندگي مردم کشور دومينيکن را در بر مي گيرد و زواياي زندگي خيلي از نزديکان اسکار را نيز بر ملا مي سازد. فرم اين اثر با تکه تکه شدن اجزاي داستان تکوين مي يابد و شکلي طولي ندارد. چرا از چنين ساختاري استفاده کرده ايد؟
خود من حاصل دنيايي چهل تکه ام، کافي است يک نگاه مختصر به تاريخ مردم دومينيکن يا اهالي درياي کارائيب بيندازيد. خواهيد ديد که اين کتاب بيش از داستان هاي عامه پسند رايجي که مدعي همبستگي و پيوستگي اين ملل هستند به واقعيات نزديک است. در ذهن خود اين کتاب را به شکل مجموعه جزاير مجسم کرده ام، مجموعه نوشته هاي کارائيب که به نوعي جدا از هم و تا حدودي هم در کنار هم، به طور باورنکردني از هم گريزان و در عين حال مايل به يکديگر هستند.
- طرح داستان شما تا حدودي نامعمول به نظر مي آيد. در ابتدا به نظر يک خواننده معمولي راوي داستان، داناي کل يک فرد خاص، يعني يونيور- هم مدرسه يي اسکار- است. اما بعد از مدتي نمي توان راوي داستان را تشخيص داد. چگونه و چرا به چنين شيوه يي در داستان نويسي دست يافتيد؟
اين شيوه روايي چيز تازه يي نيست. مثلاً در اثر «کولاک» ريک مودي نيز مي توانيد اين روش را مشاهده کنيد و همان طور که مي دانيد تمام قصه ها به دليلي گفته مي شوند و ريش همه راويان در گرو داستان هايي است که نقل مي کنند. در داستان اسکار وايو ممکن است يکي از ترديدهايي که براي خواننده پيش بيايد اين باشد که چرا يونيور اين قصه خاص را مي گويد؟ شايد خود پاسخ بدهند؛ «يونيور از سر ندامت اين قصه را بازگو مي کند.» اما مساله به اين سادگي نيست. به نظر من دليل، چيز ديگري است.
در عين حال بايد در نظر داشت که جاهايي مثل جزاير کارائيب، که جامعه دچار تحولات پي در پي مي شود راوي نمي تواند از ميان مردمي برخيزد که هر لحظه ممکن است طعمه حوادث شوند. به طور معمول بازماندگان، راويان قصه سايرين هستند. در ايالات متحده تنها اعضاي درجه يک خانواده بيمار مي توانند در بيمارستان از او عيادت کنند اما در کشور من مفهوم خانواده خيلي وسيع تر است، خيلي به دردبخورتر، خيلي واقعي تر.
روايت يونيور از اين حکايت و انگيزه هاي نامعلومش از اين کار در دل داستان نهفته است و به آساني از بين نمي رود.
- همان طور که قبلاً هم به اين نکته اشاره شد در داستان اسکار وايو به جز شخصيت اصلي که يک بچه خل و چل است، رويداد هاي تاريخي دوران حکومت ديکتاتور سابق کشور جمهوري دومينيکن يعني رافائل تريجيلو در سال هاي 1930 تا 1961 نيز روايت مي شوند. آيا هدف اصلي تان از نوشتن اين داستان شناساندن تريجيلو به مخاطبان بوده است؟
تريجيلو يکي از سرسپرده هاي ايالات متحده بود، يکي از بچه هاي امريکا که توسط ماشين نظامي سياسي اش متولد شد. مي خواستم درباره اين فرزند ناخلف بنويسم که به ملت دومينيکن تحميل شد. اينکه شخص تريجيلو هولناک و غيرعادي تر از ساير ديکتاتورها بود از تلخي ماجرا نمي کاهد. و او آنقدر دومينيکني بود که يک نويسنده دومينيکني نمي تواند درباره خودکامگي، نرينگي سبعانه و اقتدار او ننويسد.
هميشه به نوشتن از افراد خودکامه گرايش داشته ام. پدرم در خانواده کوچک مان يک خودکامه بود. قدرت طلبي، مصونيت، استبداد و زورگويي بي دليل اش بر ذهن من تاثير زيادي گذاشت. اين لب کلام بود. گذشته از اين بالاخره کتاب من هم يک «نقش منفي» لازم داشت و چه کسي مي تواند از يک ديکتاتور واقعي شريرتر باشد؟ تريجيلو نماد نيرو هاي بدکاري است که سال هاي سال است مردم ينگه دنيا را به اسارت درآورده اند. اين رمان (اگر حق کلام را در آن ادا کرده باشم) به طور کلي در مورد خطرات خودکامگي است - تريجيلو فقط صورتکي است براي به نمايش درآوردن اين انگاره در خود کتاب- و رقت انگيز تر اينکه همه ما تا خرخره در باتلاق خودکامگي فرو رفته ايم.
- منظورتان از «خودکامگي مطلق (اين انگاره) در خود کتاب» چيست؟
همه ما در روياي دستيابي به پيوستگي و پاکي به سر مي بريم. تمام ما خواب صدايي را مي بينيم که همه چيز را روايت مي کند و زندگي مان را نقل مي کند. به نظر من اگر اشتياق اين چيزها وجود نداشت نوشتن داستان کوتاه و رمان به چنين اشکالي بيهوده مي نمود. نمي خواهم خيلي وارد اين موضوع شوم. فقط يادتان باشد در يک نظام خودکامه، تنها يک نفر مي تواند حرف بزند. وقتي من کتابي مي نويسم من تنها کسي هستم که حرف مي زند، خواه خود را در پس شخصيت ها پنهان کرده باشم.
- به طور يقين مي توانستيد در يک رمان «سياسي» به صراحت از بيداد تريجيلو بنويسيد. داستان اسکار و تريجيلو چرا و چگونه در ذهن تان به هم پيوند خورد؟
فکر مي کنم منظورتان آن باشد که اين دو به هم ارتباطي ندارند. اين دقيقاً مويد تاريخ کشور جمهوري دومينيکن است. هرچند نقل تاريخ ايالات متحده بدون شرح سرگذشت مردم دومينيکن محال مي نمايد، خيلي ها سعي دارند اين کار را انجام دهند. اسکار نيز مانند لولا يا يونيور يکي از فرزندان تريجيلو است. ميراث اش، ترکه اش براي هيچ يک از آنان قابل درک نيست. تريجيلو نسخه يي بومي از سايه ينگه دنياست که بر سر همه کساني که در نيمکره شمالي زندگي مي کنند افتاده است. سوالي که در اين رمان مطرح مي شود اين است که با اين ماترک چه مي کني؟ آيا ترکش مي کني؟ آيا وجودش را ناديده مي گيري؟ همه اين پاسخ ها خود به بيشتر شدن قدرت اين ميراث شوم کمک مي کنند و هستي اش را جاودان مي سازند. شايد هم بالاخره تصميم بگيري سکوتت را بشکني و آنچه در دل داري بر لب آوري.
و به عنوان يک تبصره؛ هيچ کس نمي تواند در يک رمان سياسي داستان تريجيلو را رک و پوست کنده بنويسد و قدرت وهمناکش را به تصوير کشد. شايد دليل ديگر پناه بردن من به يک خل و چل واقعي براي بيان حرف دلم همين امر باشد. در واقع بدون توسل به ميمون و بوزينه هاي عجيب و غريب نمي توان تريجيلو واقعي را نشان داد. بدون استفاده از چنين عدسي هاي تخيلي، نمي توانيم واقعيت را ببينيم.
- چه توجيهي براي حجم زياد پاورقي هاي داستان، به ويژه در آغاز کتاب داريد که سبب مي شود خواننده براي کسب اطلاعاتي که از ماجراي داستان هم «خارج» هست و هم نيست، رشته روايت را از دست بدهد. چرا تصميم گرفتيد اين پاورقي ها را در رمان تان بگنجانيد؟ به نظر شما وجود اين پاورقي هاي «مربوط به امور واقعي » چگونه بر فضاي خيالي رمان اثر مي گذارند؟
دلايل حضور اين پاورقي ها در کتاب زياد است. در درجه نخست براي ايجاد يک راوي ديگر اين کار را کرده ام. راوي پاورقي ها که در مقايسه با متن اصلي کمتر تکرار مي شوند نقش راوي دوم و فرعي را ايفا مي کند و راوي متن اصلي را به مبارزه مي طلبد. نقش اين پاورقي ها مثل کار تلخک دربار است که افاضات شاه را در روايتي نو بيان مي کند. در چنين کتابي که به خودکامگي- مخاطرات سخن سرايي يکه تازانه- مي پردازد اين ترفند خيلي هوشمندانه است.
- يک بار فرموديد «شما کل کارتان را بر مجموعه يي از شکست ها بنا کرديد». ممکن است منظورتان را به روشني بيان کنيد؟
من تابه حال نتوانسته ام در ابتداي نوشتن به ايده واضحي براي داستان خود برسم و بعد طبق روال آن را به اتمام برسانم. تنها سعادتم به عنوان يک نويسنده آن بوده است که تا حد ممکن اشتباه کنم. گاهي براي نوشتن يک فصل از کتاب، بيست مرتبه آن را بازنويسي مي کردم تا بتوانم منظورم را آن طور که واقعاً مي خواستم روي کاغذ بياورم و در آن روال نوشتن- که به نظر خودم نوشتن نبود-راهم را به سوي آنچه واقعاً به نظرم مي آمد نوشتن باشد پيدا کنم.
اين روش براي نوشتن خيلي خسته کننده است. از شيوه نوشتن بقيه خبر ندارم. اين يکي از دلايلي است که فکر مي کنم سبب کند شدن فرآيند نوشتن من شده است. به علاوه اين روش خيلي دشوار است.
- چاپ اولين کتاب تان، غرق شدن، که مجموعه يي از داستان هاي کوتاه است با استقبال زيادي مواجه شد. در مورد رمان اوضاع به چه منوال بود؟
من فقط يک رمان و يک مجموعه داستان کوتاه چاپ کرده ام و در اين زمينه اطلاعات زيادي ندارم. غرق شدن خيلي با کتاب اسکار وايو تفاوت داشت. در زمان نوشتن هر يک از اين دو، انگار در دو جهان متفاوت بودم. وقتي داستان کوتاه مي نويسي مثل ليزر عمل مي کني يعني به دقت و بي رحمانه همه چيز را مي بري. در رمان بايد همه چيز را قيد کرد. نويسنده بايد چيزها و شخصيت هاي بسياري را وارد کار کند.
- در مطبوعات بيشتر به اين اشاره مي شود که شما يک نويسنده «امريکاي لاتيني» هستيد. آيا خودتان نيز چنين مي انديشيد؟ اگر جواب تان مثبت است لطفاً در مورد اين مساله بيشتر صحبت کنيد و اگر منفي است دليل آن را بفرماييد.
ما در کشوري زندگي مي کنيم که همه سفيد پوست هستند و اسم نويسنده هاي سفيدپوست فقط نويسنده است و از نويسنده هاي اسپانيايي تبار به عنوان نويسندگان امريکاي لاتين ياد مي شود. اين مساله تنها به حوزه نشر يا هويت هنري يک هنرمند مربوط نيست. ايالات متحده از اين طريق، خود و رنگين پوستان ساکن امريکا را به دنيا مي شناساند و به سفيد پوستان مصونيت هاي بيشتري مي بخشد. من نه تنها مي خواهم با اين جريانات که سبب ايجاد تبعيض ميان «رنگين» و سفيد پوستان مي شود مقابله کنم بلکه در نظر دارم بدون توجه به ريشه هاي خانوادگي و تبار اجتماعي خود فقط يک «نويسنده» باشم. من يک نويسنده دومينيکني هستم که اجدادش آفريقايي بودند و مي دانم که استفن کينگ و جاناتان فرانزن نويسندگاني سفيد پوست هستند. مشکل آن نيست که با استفاده از گروه هاي نژادي يا رنگ پوست به آنها برچسب مي زنند، مساله اين است که يک گروه اوضاع را طوري سازمان مي دهد که فقط بقيه از اين برچسب ها بهره مند شوند و نه خود آن گروه. بله و نه خود کساني که اين گاوبندي را راه انداخته اند.
- آيا فکر مي کني کسي از تو خواسته است اين رسالت را بر دوش گيري و نماينده ملتت باشي؟
بله، چون دومينيکني به دنيا آمده ام بايد با اين تبعيض ها بجنگم. به عنوان يک رنگين پوست ساکن امريکا هميشه بايد فکر کني نماينده اقليتي هستي که از آن برخاسته يي. کمتر کسي توان آن را دارد که از هويتش ببرد و به سلوک فردگرايان زندگي کند. اين مساله تازه يي نيست. من فقط يک نفر هستم و تنها مي توانم در مورد اندک تجربيات (تخيلي) خود چيزي بنويسم. اما شما به طور يقين مي توانيد نوشته هاي مرا به دريچه يي تشبيه کنيد که به سوي دنيايي بزرگ تر باز مي شود؛ به جوامعي که تجربياتم در آنجا شکل گرفت. هرچند اين مسائل خود سبب نمي شود من در هيچ زمينه يي حتي در مورد ماهيت کشور جمهوري دومينيکن، خود را يک کارشناس فرض کنم.
- در اسکار وايو نيز مانند کتاب قبلي تان غرق شدن از لهجه دورگه هاي اسپانيايي امريکايي استفاده کرده ايد- چيزي که يک منتقد به نام ميچيکو کاکوتاني در روزنامه نيويورک تايمز آن را نشان تجاري زبان اسپانگليش ناميد- آيا شما هميشه از اين لهجه استفاده مي کنيد يا به طور اتفاقي آن را به کار گرفتيد؟
تا جايي که يادم مي آيد هميشه در زمان تکلم به اسپانيايي از واژه هاي انگليسي هم استفاده مي کردم و به وضوح هنگام انگليسي حرف زدن من واژگان اسپانيايي حضور داشتند. شايد وقتي داشتم در مقام راوي حکايت را نقل مي کردم اين لهجه به وجود آمده باشد. اما تکنيک، اين تلفيق دو زبان هميشه در من وجود دارد. اين لهجه نتيجه مهاجرت من از يک کشور اسپانيايي زبان به امريکاست که هميشه سعي در حفظ آن داشته ام.
- خب پس تکليف خواننده يي که زبان اسپانيايي بلد نيست چه مي شود؟ نکند توقع داريد خوانندگان انگليسي زبان تان دست به دامن لغت نامه شوند؟ آيا براي بيان مفهومي ويژه، اين کار ضروري بود؟
تا به حال نشده است که براي خواندن يک کتاب بزرگسالان به لغت نامه مراجعه نکنم. من خودم به عنوان يک خواننده براي فهميدن کتاب هاي ديگران خيلي تلاش کرده ام و از خواننده کتاب هايم نيز چنين توقعي دارم. دوست دارم مردم براي يافتن پاسخ مسائل خود به کاوش بپردازند يا از يکديگر سوال کنند. در عين حال دوست دارم در نوشته هايم جاي ابهامي باقي بگذارم. هنر و ادبيات بدون ابهام بي معناست. از يک زاويه ديگر که مصداق اصطلاح «اين قضيه را جدي بگير» است؛ آيا وقت آن نرسيده که امريکايي ها باور کنند بخش زيادي از کشورشان در دست افراد اسپانيايي زبان است؟
- خيلي تعجب مي کنم که چطور ناشرتان در اين مورد به شما فشاري نياورد.
براي ناشر همين کافي بود که بعد از 11 سال توانست چيزي از من به دست بياورد. ويراستارم هم طرح مرا درک کرد. اما به هر حال اين ماه هاي آخر براي من واقعاً جهنم بود.