
اميرهوشنگ افتخاري راد
بهمن بازرگاني در کتاب «ماتريس زيبايي» (1381)، به حالات وجود آدمي و کانون هاي جاذبه زيباشناختي پرداخت.طبق آن فضايي داراي يک کانون جاذبه است که ساکنانش (اقليت و اکثريت) جذب آن مي شوند. کتاب ديگر او «فضاي نوين» در حوزه فلسفه سياسي در انتظار مجوز است. گفت وگويي که از نظر مي گذرد، بخشي از کتابي است آماده نشر که اميد است در آينده به چاپ بر
سد. بازرگاني با استفاده از نظريه ماتريس به حالات و انديشه ها مي نگرد. او در اين بخش از گفت وگو به ماکس وبر مي پردازد.
---
- ريلکه درباره وبر گفته بود «مردي است که به تنهايي بار اعصار را به دوش مي کشد.» اين جمله گوياي عمق و سنگيني وبر در تاريخ انديشه است. پيش از اين اشاراتي به وبر داشتيد، گويا از منظر نظريه ماتريس به ماکس وبر نگاه کرده ايد.
يکي از چيزهايي که ماکس وبر مي گويد اين است که در جنبش لوتر و پروتستانتيسم با تاکيدي که بر فعاليت اقتصادي شد، به طوري که کسب و انباشت ثروت و کلاً دنياداري اقتصادي، بدون اينکه منظور از کسب ثروت، خرج کردن آن براي کسب لذت باشد، تبديل به هدف زندگي شد و به طور ضمني کاتوليسيسم با تعاليمي که ميراث قرون وسطي بود و درباره رياضت کشيدن و رويگرداني از دنيا، مانعي بود براي فعاليت اقتصادي آن زمان اروپا، يعني مشخصاً در قرون پانزده و شانزده.
نظريه ماتريس مي گويد فعاليت اقتصادي و کسب ثروت و ايجاد شرکت و کارخانه و کارگاه هاي دستي و بازرگاني و... در آن زمان عموميت پيدا مي کند و في نفسه هدف زندگي مي شود.
آنتوني گيدنز جامعه شناس برجسته معاصر در درآمدي که بر ترجمه انگليسي کتاب معروف وبر به نام «اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري» نوشته و آقاي رشيديان و همکارشان آن را در ترجمه فارسي و به عنوان درآمدي بر کتاب آورده اند،1 به اين نکته بسيار مهم اشاره مي کند که پروتستان هاي آن زمان فعاليت اقتصادي را نه براي سود و درآمد مادي آن که به عنوان هدف زندگي انجام مي دادند. گيدنز مي گويد وبر به اين نکته بسيار تاکيد داشت. در نظريه ماتريسي وقتي که هر چيزي درونسو و خودبسنده مي شود، به عبارت ديگر وقتي که چيزي علت خود مي شود، که در اينجا شامل فعاليت اقتصادي و کسب ثروت مي شود، اين پديده خودبسندگي از ويژگي هاي زيبايي شناخته شدن يک چيز است. وقتي که مساله يي داراي جاذبه زيبايي شناختي مي شود، مثل کسب ثروت و فعاليت اقتصادي و انباشتن ثروت بدون خرج کردن در آن زمان، چنين پديده يي در مورد اکثريت و اقليت صادق است. يعني چه؟ يعني اين مساله هم مساله يي عمومي و همه شمول يعني هم در مورد پروتستان ها صادق است و هم در مورد کاتوليک ها.
از ديدگاه ماتريسي کاتوليک ها نيز قاعدتاً بايد در اين مورد يعني در مقوله نگاه زيبايي شناختي به انباشت ثروت، رفتاري مشابه پروتستان ها داشته باشند.
بايد ديد کاتوليک هاي آن زمان و درست همان زماني که لوتر چنين حرف هايي را طرح مي کرده، به ويژه، کاتوليک هاي فرانسوي چه کار مي کرده اند. آيا با نگاه زيبايي شناختي به انباشت ثروت نگاه مي کردند يا نه؟ يعني اين مساله برايشان جذاب بوده و احکام انجيلي مربوط به تحقير و بد دانستن کسب ثروت و انباشت ثروت در نظر آنها اصلاً و عملاً متروکه بوده است. در آن زمان اين حرف ها تبديل به يک سري مفاهيم پوک و توخالي شده بود و کسي به اين حرف ها گوش نمي کرده است. اين جريان نمي تواند فقط براي پروتستان ها جذاب بوده باشد چون وقتي که تبديل به کانون جاذبه مي شود، براي همه کانون جاذبه خواهد بود براي درباريان، عامه مردم، روشنفکران، دهقان ها.
ماکس وبر نظريات بسيار ديگري هم دارد اما من فقط در رابطه با تقابل پروتستانتيسم و کاتوليسيسم صحبت مي کنم يعني کاتوليسيسم با سکوت خود پوک کردن قسمتي از اندرزها و تعاليم انجيل و با متروکه کردن عملي آنها و عدم مخالفت کشيش ها با ثروت اندوزي مردمي که فعاليت اقتصادي مي کردند، تحت تاثير همان کانون جاذبه قرار گرفته بود. بدين ترتيب نظريه وبر درباره تفاوت نقش اين دو مذهب در انباشت ثروت، از ديدگاه نظريه ماتريسي بايد مورد بازخواني قرار گيرد.
بنابراين هيچ گونه تفاوتي بين پروتستانتيسم و کاتوليسيسم در رابطه با زيبايي شناختي شدن امر کسب و انباشت ثروت وجود ندارد.
- با توضيحي که شما داديد، اين مشکل کماکان سر جاي خود باقي است به اين صورت که شما مي گوييد در آن دوره يک کانون جاذبه وجود دارد و کاتوليک ها و پروتستان ها معطوف به يک کانون جاذبه هستند. البته ممکن است در تعابير، اختلافاتي هم با هم داشته باشند. بنابراين پرسشم را دوباره مطرح مي کنم؛ وقتي من در قرن بيست و يک شروع مي کنم به خواندن متون کاتوليک ها و پروتستان ها آيا من هم همان کانون جاذبه يي را که آنها به آن معطوف بودند، پيدا مي کنم؟ به عبارتي اينکه وقتي افراد مختلف در قرن بيست و يک شروع مي کنند به قرائت متون، باز هم آنها به يک کانون جاذبه خواهند رسيد يا نه؟
ضمانتي براي اين کار وجود ندارد. اما متدي هست که با تکيه بر آن مي توان کانون جاذبه يک دوران را پيدا کرد. همانند هر کار ديگري احتمال خطا هم وجود دارد. ببينيد من مي گويم که در حال حاضر احترام تبديل به چنين کانوني شده است يا توهين و بي احترامي به هرکسي تبديل به کاري زشت شده است. تقريباً حالا يعني در سال 86 به ندرت کسي را پيدا مي کنيد که اين را نپذيرد در حالي که چند سال پيش کمتر کسي بود که مي پذيرفت احترام تبديل به فراارزشي جهانشمول خواهد شد. در بررسي دوران هاي گذشته نيز پيدا کردن آن فراارزش مورد اجماع که وجه مشترک حتي بين دشمنان قسم خورده باشد از طريق پيگيري آنچه داراي جاذبه زيبايي شناختي مورد اجماع همه است، عملي مي شود. من در ماتريس زيبايي اين کار را درباره دوران هاي پارادائماتيک انجام داده ام. يک راه به پرسش کشيدن تز هاي من اين است که کسي ثابت کند آنها درست نيست.
- آيا وقتي من و شما کاملاً متفاوت و جدا از هم شروع به خواندن اينها مي کنيم به يک کانون جاذبه مي رسيم. از کجا مي دانيد که وبر به اينها نرسيده است؟
خب، فکر مي کنم منظور شما چيز ديگري است وگرنه وبر مسائل و پرسش هاي خاص خودش را داشت. براي وبر پيش فرض هاي ناگفته عصر خردگرايي که در آن رابطه اين پيش فرض ها متضمن اين بود که متون و در اينجا مشخصاً انجيل و انجيلي که کليساي کاتوليک آن را تبليغ مي کرد يعني سنت رفتار، گفتار و وعظ و خطابه کشيش ها معني مي داد. اما توجه کنيم که اصلاً اين چارچوب پيش فرض ها متضمن اين نيستند که بعضي از قسمت هاي متون پوک و توخالي است و بعضي از قسمت هاي آن سنگين، موثر و اثرگذار است. من مي گويم اين نظريه خردگرايي کلاسيک چه بسا وبر را هم گمراه کرده باشد. در حالي که در آن زمان آن متون پوک و فاقد اثرگذاري بودند و در واقع در آن زمان آنها نوشته هاي موثري نبودند. چون اين موارد در رفتار يک مومن کاتوليک مسيحي اصلاً تاثير نمي گذارد بلکه آن جذابيتي که تاثير مي گذارد همان چيزي است که پروتستان ها و کاتوليک ها را به سمت خود مي کشد. و اين را از رفتارشان بايد شناخت چون صرف توجه به متون ما را گمراه مي کند.
- رفتار و متون چه فرقي مي کند؟
ما براي بررسي هر دوره يي يک سري متون داريم و کل اينها همراه رفتار آدم ها، و جذابيتي که در نگاه آنها تشخيص مي دهيم و در واقع مسحورشدگي که نسبت به واژه ها و کارها و رفتار و حرکاتي دارند، آنها را از روي شواهد تشخيص مي دهيم. در خردگرايي فقط به متون مکتوب يا ملفوظ تاکيد و توجه مي شود در حالي که اين چيز ها که ذکرش رفت بسيار مهم اند و بدون توجه به آنها مطالعه و بررسي هاي ما تکميل نمي شوند. اگر اينها را نيز متن حساب کنيم، بايد با توجه به همه اينها نظر بدهيم و به نظر من خردگرايي کلاسيک به اين مسائل تقريباً توجهي نداشت. به عبارت ديگر در الگوي خردگرايي کلاسيک، شما متون انجيل را مي خوانيد که انباشت ثروت را محکوم مي کند، و نتيجه خودتان را مي گيريد. نگاه ماتريسي مي خواهد ببيند اصلاً اين متون پوک بوده اند يا جذاب؟
- يعني چون ماکس وبر صرفاً متن را رساله ها و کتاب هاي کاتوليک و پروتستان تلقي مي کرد، نمي توانست به معناي گسترده تر «متن» (منظور نه صرفاً کلمه) توجه کند، بنابراين نظري ارائه داد که از ديد نظريه ماتريس ناقص است؟
ببينيد، کاري که ماکس وبر کرد جالب و در نوع خود تکان دهنده بود. در آن زمان ليبرال ها تحت تاثير تعاليم دوران روشنگري که همراه با بدبيني نسبت به مذاهب سنتي به عنوان يکي از عوامل اصلي عقب ماندگي انسان ها بود، به طور کلي فکر نمي کردند که ممکن است يک جنبش مذهبي مثل پروتستانتيسم به گسترش مناسبات توليدي سرمايه داري کمک کرده باشد. مارکسيست ها هم که در آن زمان تازه کتاب هاي مارکس و انگلس شناخته شده بود، نظرات شان درباره مذهب نيازي به تکرار ندارد. خب، در چنين شرايطي بود که کار تحقيقي ماکس وبر دگم ها را شکست و تحير و شگفتي آفريد. اما اين دليل بر اين نمي شود که تمامي ادعا هاي ماکس وبر درست باشد. اگر بخواهيم آن دوره را بررسي کنيم بايد بياييم جايي که هم کاتوليک دارد و هم پروتستان و رفتار منطقه يي از آن دوره را بررسي کنيم و آمار بگيريم و ببينيم که آيا کاتوليک ها به طور مشخص در انباشت ثروت، فعاليت اقتصادي و کسب ثروت فرق فاحشي با پروتستان ها داشته اند يا خير؟ پيش آگهي که نگاه ماتريسي مي دهد اين است که اينها فرقي ندارند.
- تناقضي در صحبت شما وجود دارد، اينکه مي گوييد برويد و آمار بگيريد، در حالي که اين يک روش پوزيتيويستي و علمي است، در حالي که نظريه ماتريس شما نظريه علمي نيست.
ببينيد، نظريه ها الگو هايي هستند که ارزش آنها در ارتباط با واقعيات سنجيده مي شود و آنهايي که بخش هاي بيشتر و اساسي تري از داده را توضيح مي دهند يا پيش آگهي هاي آنها درباره وقايعي که موضوع روز تحقيقات است، دقيق تر و درست تر است، بيشتر مورد توجه قرار مي گيرند و تا چند دهه پيش رسم بر اين بود که آنها را به عنوان نظريات علمي معرفي کنند. اما در حال حاضر کمتر از اين اصطلاح علمي استفاده مي شود زيرا اين واژه بيشتر براي مرعوب کردن به کار مي رفت و منظور از آن القاي اين اثر بود که گويا اين نظريه فارغ از زمان و مکان درست و خدشه ناپذير است. امروزه هر الگويي تاريخ مصرفي دارد و در مورد نظريات مربوط به مسائل انساني ديدگاه ماتريسي من مي گويد به فضا يا فضاهايي که آن نظريه در آنها صادق است، بايد توجه کرد. به عنوان مثال برخي احکام ناشي از فلسفه هاي موسوم به پست مدرن، مانند متافيزيک حضور معنا يا ساخت شکني دوگانگي، در فضاهاي جاودانگي اعتباري ندارند.
- ولي نظريه يي علمي است که براساس مشاهده و آمار شکل مي گيرد.
من هم همين را مي گويم براي اينکه مشخص شود پيش بيني شهودي ماتريسي من در رابطه با قرن 16 درست يا غلط است بايد برويم از رفتار آن دوره در جايي که هم پروتستان و هم کاتوليک دارد در رابطه با فعاليت اقتصادي، کسب ثروت و انباشت ثروت آمار بگيريم و اگر اين تفاوت را نشان بدهد حرف من غلط است. بنابراين ماتريس يک چيز است و آمار چيزي ديگر.
- ولي شما با اين آمار مي خواهيد به ماتريس برسيد؟
بله، چون همه چيز همين طور است. چون هر چيزي از طريق آمار بايد ثابت شود.
- اگر آماري که گرفتيد اشتباه بود چه؟ و اين همان نقدي است که به علم گراها مي شود.
آن يک بحث ديگر است و در مورد هر نظريه يي ممکن است پيش آيد و آن وقت مي آيند و ثابت مي کنند در چه جاهايي اشتباه شده است. حرفي که آدم مي زند بايد ديد که قابل اثبات است يا قابل رد.
- شما براي تبيين نظريه تان به يک روش علمي متوسل مي شويد. در اينجا نقصي وجود دارد.
شما فکر مي کنيد که علم چيزي غير از نظريه است؟ علم هم همين است.
- اما علم نمي تواند جبرگرايي را ثابت کند ولي نظريه شما معطوف به جبرگرايي است.
پس شما از جبرگرايي که دنبال نظريه من مي آيد مي ترسيد... قبول دارم. من خودم شوکه شدم وقتي ديدم چنين چيزي در نظريه ماتريس مي آيد. اما چندان نبايد ترسيد. نظريه ماتريسي مي گويد ما آدم ها در رابطه با کانون جاذبه مثل ذرات فيزيکي هستيم و فرقي بين علوم انساني و علوم طبيعي در اين رابطه نيست. با شجاعت مي گويد وقتي راجع به کانون جاذبه حرف مي زنيد هيچ فرقي بين آدم و ماده نيست. يعني آدم ها در رابطه با کانون جاذبه زيبايي شناختي همان رفتار ماده را در ميدان گرانش نشان مي دهند.
- اين همان حرف پوزيتيويست ها است.
من کاري به پوزيتيويسم ندارم. اين حرف من است ولي در رابطه با چيزهايي که ربطي به کانون جاذبه ندارد، منافع افراد و گروه ها در تضاد با يکديگر قرار مي گيرند. در آنجا کاملاً انتخابي رفتار مي کنند. در رابطه با کانون جاذبه آزادي در کار نيست و در رابطه با منافع آزادي هست و اخلاق هم آنجا مطرح مي شود و در کانون جاذبه ما چيزي به نام اخلاق نداريم زيرا آنجا منطقه حاکميت بي چون و چراي فراارزش ها است. بنابراين من اينها را از هم جدا مي کنم. اگر اين مساله شما را مي ترساند مي توانيد مخالف باشيد.
- حالا نسبت اين دو تا را به هم چگونه پيدا مي کنيد؟
چه نسبتي؟
- چون شما در يک جا وقتي از کانون جاذبه ها صحبت مي کنيد از جبرگرايي مي گوييد و وقتي از اختلاف منافع حرف مي زنيد، مي گوييد اخلاق وجود دارد يعني در جايي که اختيار وجود دارد اينجا بحث کليشه يي جبر و اختيار پيش مي آيد. بايد اين دو به هم متصل باشند و نمي توان گفت که اينها دو پارادايم کاملاً متفاوت هستند و جدا از هم عمل مي کنند. در واقع يکي بايد تحت تاثير و سيطره ديگري قرار بگيرد.
نظريه من مي گويد که آدم ها در هر دوره يي جذب يک کانون جاذبه واحد هستند و اين عمومي است. رفتارشان در آن رابطه کاملاً عمومي، يونيورسال و سراسري است، اختياري هم از خودشان ندارند. اصلاً آن کانون جاذبه را نمي بينند و هيچ اشعاري به آن ندارند و حرف هايي که درباره آن مي زنند رازواره است. ولي وقتي در اين کانون جاذبه قرار مي گيرند، دنبال منافعشان هستند و اختلاف منافع اکثريت و اقليت و دسته بندي هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي پيش مي آيد.
- مي گوييد آن اختلاف منافع ربطي به کانون جاذبه ندارد، در حالي که خود آنها هم مي توانند يک کانون جاذبه باشند.
ببينيد ما راه مشخصي براي تشخيص کانون جاذبه داريم به عنوان مثال ماتريس من پيش آگهي مي دهد که احترام اينک در حال تبديل شدن به کانون جاذبه جهان معاصر است و برعکس توهين و بي احترامي به هر کس، حتي به مجرمان و قاتل ها عملي زشت محسوب مي شود. شما مي توانيد مجرمان را مجازات کنيد اما حق توهين به آنها را نداريد. اين به معني آن است که همه آدم ها با هر مذهب و هر سبک زندگي، توسط کانون جاذبه احترام تسخير شده اند اما خودشان به اين تسخيرشدگي آگاه نيستند. چرا آدم هاي اوايل قرن بيستم چنين نبودند، مي دانيم که اگر در آن موقع اوضاع و احوالي مشابه زمان ما بود فوتوريست ها نمي توانستند بيانيه شان را با آن جملات توهين آميز رديف کنند. من وقتي از کانون جاذبه صحبت مي کنم آن را به مثابه يک نقطه اتکاي ارشميدسي مي دانم که بدون آن نقطه واحد برپايي يک فضا امکان ناپذير است. اما وقتي که فضا تشکيل شد در درون آن فضا، روابط قدرت بين افراد و گروه ها ساختار آن فضا را مي تند. افراد درون اين ساختار قدرت بر اساس اهداف و منافع شان رفتاري مي کنند که به اخلاقي و غيراخلاقي تقسيم مي شود. ماتريس من مي گويد قواعد اخلاقي هر فضا توسط فراارزش هاي آن فضا محدود و مشخص مي شود.
- در مورد کاتوليک ها و پروتستان ها چه چيز يونيورسالي بوده که اينها را جذب مي کرده است؟
در آن زمان فعاليت اقتصادي براي همه جذاب شده بود به گونه يي که هدف متعالي زندگي را همانا نفس فعاليت اقتصادي و انباشت ثروت مي شمردند. نگاه ماتريسي من مي گويد اگر چيزي تبديل به کانون جاذبه شود اکثريت و اقليت، مذهبي و غيرمذهبي و کاتوليک و پروتستان را بدون تمايز مجذوب و مسحور خود خواهد کرد بنابراين مي توانيم بگوييم جنبش پروتستانتيسم جنبشي بود که بقاياي روابط قدرت قرون وسطايي و از آن ميان اقتدار پاپ و کليسا را به مبارزه طلبيد و ايمان به پاپ و کليسا را که در آن زمان بسيار توخالي و غيرجذاب شده بود به طوري که خود مقوله ايمان مسيحي به نظر مي رسيد ديگر پوک و توخالي شده است، تبديل به ايمان تازه نفس و پرانرژي و بسيار جزمي و منسجمي مي کرد که هر چند پاپ و کليسا را نفي و طرد کرد اما به قول مارکس اين کار را کرد تا خانه هر مومن مسيحي را تبديل به يک کليسا کند. اما اگر بگوييم که جنبش پروتستانتيسم در مقايسه با کاتوليسيسم به انباشت ثروت و فعاليت اقتصادي به عنوان هدف غايي فرد مسيحي کمک کرد نتيجه گيري درست و دقيقي نکرده ايم. در مورد پروتستانتيسم مي تواني بگويي شورشي عليه اقتدار کليسا راه انداخت و تمامي آن ساختار کليسا را به هم ريخت ولي از نظر انباشت ثروت اين موارد مشترک بودند.
- پس اختلاف شما با وبر در واقع سر مساله علت است؟
واقعيت اين است که چون بر تمامي آثار وبر احاطه ندارم، حرف بيشتري نمي توانم بگويم ولي در رابطه با ماتريس مي دانم چه مي گويم. نقد من از وبر تنها محدود به جنبه هايي است که در نگاه ماتريسي بين کاتوليسيسم و پروتستانتيسم مشترک است.
- وقتي در فضايي به سر مي بريم که معطوف به کانون جاذبه هستيم، خودمان نمي توانيم آن کانون جاذبه را ببينيم، بلکه محوش هستيم. اين حرف شما به اين معني است که وقتي از آن کانون جاذبه بيرون آمديم، مي توانيم آن را ببينيم؟
نه اين که نمي توانيم ببينيم. ما آن چيزي که جذاب است را مي بينيم و تا موقعي که آن جذاب است، تمامي متوني را که در رابطه با آن توليد مي کنيم يک ويژگي دارد و وقتي آن چيز براي ما جذاب نيست متوني که توليد مي کنيم، ويژگي هايش کاملاً فرق مي کند. اين دقيقاً آن چيزي است که مي خواهم بگويم. ما در حالي وارد کانون جاذبه نوين مي شويم که توجهي به آن نداريم و آن را نمي بينيم زيرا ما هنوز درگير اثرات و عوارض کانون جاذبه پيشين هستيم و در واقع هنوز روي ما به کانون جاذبه پيشين است اما هر لحظه از آن دورتر مي شويم. بدون آن که ببينيم، داريم وارد فضاي جديدي مي شويم. اين را بعدها مي فهميم؛ زماني که توسط کانون جاذبه جديد تسخير شده ايم و پارادايم فضايي که در آن هستيم دگرگون شده است.
- دو سه چيز ذهن من را آزار مي دهد؛ يکي قضيه علم است چون به نظر من نظريه ماتريس نمي تواند علم گرا و مبتني بر علم باشد و نمي تواند از طريق علم خودش را ثابت کند. وقتي که بحث ايماني مي کنيد آنجا دست علم کوتاه مي شود.
اين سوال خوبي است، البته امروزه اين که بگوييم اين سوال خوبي است خيلي کليشه يي شده است. چرا فکر مي کنيد علم و ايمان دو چيز متفاوت اند؟ اگر کتاب تاماس کوون به نام «ساختار انقلاب هاي علمي» را که به فارسي نيز ترجمه شده است بخوانيد، مي بينيد که او پيدايش هر پارادايم جديد علمي را ابتدا به ساکن به ايمان و شهود منتسب مي کند. شما به يک پارادايم جديد علمي از راه منطق و به اصطلاح از راه علمي نمي رسيد بلکه به آن به طور شهودي مي رسيد. به عبارت ديگر خود را رها از منطق و علم مي کنيد و از يک نظام الگوي انديشگي به نظام الگوي انديشگي ديگر پرش مي کنيد زيرا آنچه در يک پارادايم درست، منطقي و موجه يا بنا به اصطلاح رايج مدرن «علمي» به نظر مي رسد، در پارادايم ديگر نادرست، غيرمنطقي، ناموجه و غيرعلمي ديده مي شود. تاماس کوون تاکيد مي کند که اين پارادايم ها هيچ پيوستگي با هم ندارند و فاصله بين دو پارادايم علمي گسلي عظيم است که آن را با هيچ منطقي نمي توان پر کرد. اما وقتي که شما پارادايم نوين را پذيرفتيد و وارد آن شديد در هر گامي و در هر موردي شما به طور منطقي الگوي جديد را با نتايج آزمون ها مطابقه خواهيد کرد و اگر الگوي جديد اساسي ترين مسائل و مشکلات پيش روي شما را که در پارادايم قبلي حل ناشدني مي نمود يا اگر در پارادايم قبلي توجيه مي شد اين توجيه بسيار پيچيده و غامض بود، در پارادايم جديد به سادگي قابل توجيه و تفسير است.
طبيعي است که توماس کوون با اصطلاحات خودش بيان منظور مي کند. لابد ممکن است اين سوال پيش بيايد که آنچه من مي گويم مربوط به کانون هاي جاذبه است و اين چه ربطي با نظريه پارادايم هاي توماس کوون دارد؟ توماس کوون پرش يا انتقال از يک پارادايم به پارادايم ديگر را در تاريخ علم نشان مي دهد و آن را امري شهودي مي داند که ارتباط مستقيمي با هيچ امر منطقي ندارد. نظريه ماتريس نظريه يي است درباره اين انتقال يا پرش از يک پارادايم به پارادايم ديگر و آن را به نيروي جاذبه کانون هاي جاذبه نسبت مي دهد.
بنا براين وقتي که از ايمان و شهود صحبت مي کنيم اينها ويژگي هاي رويکرد و پوزيسيون ما را فقط در رابطه با کانون جاذبه بيان مي کنند و ربطي به موضع گيري هاي حسابگرانه و منطقي ما در رابطه با روابط قدرت روزمره ندارند.
- برگرديم به نظريه ماکس وبر. کاتوليسيسم مي گفت که امور دنيوي نبايد مورد توجه قرار بگيرد و بنابراين آن را تحقير مي کرده و پروتستانتيسم هم عکس اين عقيده را تبليغ مي کرد. من فکر مي کنم که در واقع عمده اين بود که پروتستانتيسم مي خواست ساختار قدرت را عوض کند و براي اين که بتواند ساختار قدرت را عوض کند مجبور بوده است بر يکي از خصلت هاي کاتوليسيسم يعني نفي امور دنيوي انگشت بگذارد تا بتواند ساختار قدرت را به دست بگيرد.ماکس وبر هم به نظر مي آيد از همين زاويه به مساله بپردازد از سوي ديگر طبق نظر شما در يک دوره يي نفي امور دنيوي در کانون جاذبه زيبايي بوده است. به همين ترتيب مي توان گفت در فضاي ديگر که روندي معکوس شروع شده، کاتوليسيسم در حاشيه آن فضا بوده است.
نظريه من مي خواهد ببيند که کانون جاذبه کجاست؟ يعني کلام مهم نيست بلکه کلام هاي جذاب مهمند. از اين رو اينکه در متون انجيل کسب ثروت و انباشت ثروت محکوم، نفي و طرد شده است هيچ ربطي به رفتار يک فرد مسيحي و به ويژه در قرن شانزدهمً همزمان با جنبش لوتر ندارد. در زمينه رفتار اقتصادي او براي کسب ثروت و فعاليت اقتصادي به عنوان هدف زندگي و انباشت ثروت و خرج نکردن اين ثروت در راه اميال مشخصي هيچ فرقي بين کاتوليک و پروتستان وجود نداشته است. مسلماً بين لوتر و پاپ جنگ قدرت بوده است، من شک دارم اين جنگ را مستقيماً به مسائل اقتصادي ربط بدهيم. از نگاه ماتريسي وقتي فعاليت اقتصادي در آن زمان در کانون توجه زيبايي شناختي بود، يعني کسب ثروت و فعاليت اقتصادي هدف متعالي و والاي زندگي بود و خود آن فعاليت في نفسه از نظر معنوي انسان هاي آن زمان را ارضا مي کرد، اين نمي تواند فقط مربوط به پروتستان ها باشد. آري مخالفت با کليسا و پاپ هسته اساسي پروتستانتيسم را تشکيل مي داده است و ارتباط مستقيم بنده با خدا چيزي بود که پروتستانتيسم را از کاتوليسيسم متمايز مي کرد. اما اين تمايزها که در آن زمان بسيار مهم و حياتي و به اصطلاح خونبار بودند، وقتي به فعاليت اقتصادي به مثابه دقيقاً يک فعاليت معنوي براي تقرب به خدا مي رسيد حالت اجماعي و مشترک بين هردو بود. در اين مورد نمي توانست فرقي بين پروتستانتيسم و کاتوليسيسم باشد. ماتريس من اين نکته را بر اساس اصول کار ماتريس مي گويد و الا در اين باره بيشتر از شما نمي دانم و به غير از اين معدود ترجمه هايي که از وبر به فارسي شده است چيز ديگري نخوانده ام. اتفاقاً اين از آن بزنگاه هايي است که ماتريس من مي تواند محک بخورد.
جنبش لوتر جنبشي است عليه پاپ و کليسا به عنوان يک نهاد سلسله مراتبي، کليسا مي گفت مسيحي بايد در کليسا اعتراف کند، اين کليسا است که حق دارد و مي تواند گناهان شما را ببخشد و ارتباط با خدا فقط از طريق کليسا ممکن است و در راس کليسا هم پاپ است و سلسله مراتبي وجود دارد. لوتر اين سلسله مراتب را به هم ريخت. البته منافع شاهزادگان آلماني ايجاب مي کرده است و از او پشتيباني کرده اند.
اگر قرار باشد اکثريت و اقليت وجود داشته باشد بايد به جاهايي برسيم که ربطي به جذابيت نداشته است، بلکه اختلاف منافع بوده است و اختلاف منافع در نظريه من ربطي به جذابيت ندارد. يعني چيزي که از لحاظ منافع جذاب است، جذاب زيبايي شناختي نيست. جذابيت زيبايي شناختي آن نوع جذابيتي است که مستقيماً ربطي به منافع افراد ندارد بلکه همه افراد را تحت تاثير قرار مي دهد.
- من قضيه اختلاف در نظريه ماتريس زيبايي شما را متوجه نشدم. وقتي شما از منظر ماتريس زيبايي به انديشه ها يا پديده ها نگاه مي کنيد بالاخره آن انديشه ها اختلافي با هم دارند. شما مي گوييد در هر دوره يي طبق خطوط انحنا، جريانات معطوف به کانون جاذبه زيبايي مي شوند، در واقع شما يک اصل کلي حاکم برآن دوره را نگاه مي کنيد. پس چگونه تمايز و اختلافات بين آنها را متوجه مي شويد؟ مثلاً اختلاف بين کاتوليسيسم و پروتستانتيسم از نظر ماتريس زيبايي چيست چون به هرحال شما نظريه ماکس وبر را هم نقد کرده ايد؟
من نظريه ماکس وبر را نقد نکرده ام و صلاحيت اين کار را هم ندارم. در بالا گفتم ماتريس من در اين باره چه مي گويد و با نظريه ماکس وبر همخواني ندارد. اين به معناي نقد نظرات ماکس وبر نيست بلکه به اين معنا است که الگوي انديشگي من در اين مورد، پيش آگهي کاملاً متفاوتي مي دهد که با برخي از نتيجه گيري ها و استنتاجات ماکس وبر همخواني ندارد. و در اين مورد من صلاحيت داوري ندارم، طبيعي است که اين صلاحيت مربوط به حيطه کار متخصصان تاريخ اقتصادي قرن 16 اروپا است.
ماتريس من فقط اين راهنمايي را مي کند که شما متون انجيل ها را داريد که بين کاتوليک ها و پروتستان ها مشترک است. بعد تعاليم لوتر را درباره فعاليت اقتصادي به عنوان وظيفه معنوي مومن مسيحي داريد. نظريه من مي گويد برويد، ببينيد کاتوليک هاي قرن 16 متون انجيل را چگونه مي خواندند و کجاهاي آن را جذاب مي ديدند و کجاها را نمي ديدند و انگار که آنها وجود ندارند، از روي آنها مي پريدند. نظريه من فقط به اين مساله حساس است. به نظر مي رسد کاتوليک هاي آن زمان چه در اثر رنسانس و اومانيسم، و چه در اثر آنچه آن زمان از آن به فساد گسترده واتيکان تعبير مي شد، تا حدود زيادي بي اعتقاد شده بودند و کليسا رفتن آنها از روي سنت و عادت بود و طبعاً اين کاتوليک ها به جهت همين کم اعتقادي به قدر کافي مجذوب فعاليت اقتصادي بودند و کک شان هم نمي گزيد که در انجيل در اين باره چه نوشته شده است. اما جنبش لوتر ايمان پرانرژي و پرخون و تپنده يي در پروتستان ها ايجاد کرد که روندگان به جنبش پروتستانتيسم همانند گروندگان هر آيين نويي بسيار پرانرژي و باورمند بودند و در نتيجه وقتي متون انجيل را که در آن زمان تازه به زبان آلماني در اختيار آنها قرار مي گرفت، مي خواندند در مقابل آن قسمت هايي از انجيل که بهشت خدا را به ثروتمندان ممنوع الورود مي کند، مي رسيدند بايد دچار سرگرداني کرده باشد و همين ها شايد لوتر را وادار کرده باشد که در زمينه فعاليت اقتصادي آن حرف ها را بگويد و اين چيزي بود که کشيش کاتوليک به جهت ايمان نه چندان محکم کاتوليک ها نيازي به آن نداشت.
- به نظر من حرفي که مي زنيد نزديک به نظريه يي است که دکارت مي گويد، چون شما هم تاکيد روي سوژه مي کنيد، سوژه يي که قرار هست يک متن را قرائت کند. فرض کنيد من و شما متني را از قرن 16 قرائت کنيم، ممکن است کانون جاذبه زيبايي براي من و شما متفاوت باشد و اصلاً لزومي ندارد من و شما که قرائت کننده هستيم کشف کنيم که کانون جاذبه زيبايي آن «کسب امور دنيوي» است. شايد شما از آن متن اين مورد را کشف کنيد و من «نفي کسب امور دنيوي» را. شما از کجا مي دانيد که اين اصل حاکم بر آن دوره بوده است؟
ببينيد اگر با هم برويم مثلاً تاريخ اجتماعي قرن 16 را مطالعه کنيم اين احتمال وجود دارد که شما با من بر سر کانون جاذبه واحدي که مردمان آن زمان اعم از پروتستان يا کاتوليک را جذب مي کرد به توافق نرسيد اما احتمال اينکه موضع شما درست نقطه مقابل موضع من باشد و ضد آنچه من روي آن انگشت مي گذارم انگشت بگذاريد تقريباً صفر است زيرا من و شما مجبور خواهيم بود به نشانه هاي جذابيت توجه کنيم. ما جذابيت گرايش به نفي امور دنيوي را در قرون وسطي داريم اما از رنسانس به بعد اين گرايش ديگر جذاب نبود. چنين چيزي طبعاً در روابط قدرت روزمره بود، من خاطره يي از بچگي ام را به ياد مي آورم که وقتي پدرم يک بناي نو در حياط مان ساخته بود در خانواده همسايه مان که بسيار سنتي و مذهبي بودند، براي نوسازي منزل شان بحث شده بود و پدرشان مخالفت کرده و گفته بود ما به زحمت مي توانيم در آن دنيا پاسخگوي همين خانه نيمه خراب مان باشيم. اگر منزلي نو بسازيم چه کسي در آن دنيا جوابگو خواهد بود. ببينيد اين نوعي شيوه توليد کلام است که هنوز هم ممکن است در گوشه و کنار اين مملکت توليد شود. امروزه همانند نيم قرن پيش اين شيوه هاي توليد کلام جزء انبوه طيف شيوه هاي توليد کلام اند که در مناسبات قدرت توليد مي شوند اما هيچ کدام جذاب نيستند. براي بررسي يک نمونه از شيوه هاي توليد کلام اجازه بدهيد از قرن 16 اروپا به 40-30 سال پيش ايران برگرديم و به شيوه هاي توليد کلام در آن زمان توجه کنيم تا راهي براي پيدا کردن کانون جاذبه آن زمان بيابيم.
- با اين حساب ماکس وبر هم مي تواند ادعا کند با خواندن متون چند قرن گذشته به اين نتيجه رسيده که اصل مسائل اقتصادي بوده است و از همين جا هم اختلاف کاتوليسيسم و پروتستانتيسم را کشف مي کند. فرض کنيد من و شما و مردي که از قرن ديگري آمده است «لوياتان» را بازخواني مي کنيم، طبق نظريه شما ما بايد هرکدام و به طور جداگانه به يک نتيجه برسيم، جبراً، پس چگونه مي توانيم بگوييم فقط يک کانون جاذبه، همه را جذب مي کند و همه خطوط انحنا معطوف به يک کانون جاذبه زيبايي است؟
تضميني نيست که همه ما به يک نتيجه برسيم اما اگر هدف ما اين باشد که جذابيت هاي همه شمول دوره خاصي را پيدا کنيم طبعاً مي توانيم در مورد اختلافات مان بحث و گفت وگوي داغي داشته باشيم و چه بسا بتوانيم راه هاي دقيق تر و حساس تري براي پي بردن به اينکه آنچه در آن زمان به طور اجماع جذاب بوده، پيدا کنيم.
پي نوشت؛ -------------------------
1- ماکس وبر، «اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري»، ترجمه عبدالکريم رشيديان و پريسا منوچهري کاشاني، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران1382.