شنبه، 7 ارديبهشت 1387 - شماره 1660
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
نقدي بر «در انتظار بربرها» اثر «ج.م. کوتزي» نويسنده آفريقاي جنوبي و برنده نوبل 2000
شهردار در انتظار بربرها قطره قطره چکيد
الهه رهرونيا

در انتظار بربرها

ج.م. کوتزي

ترجمه؛ محسن مينو خرد

نشر مرکز

چاپ اول 1386

تاريکي از کانون شيشه هاي سياه عينک دودي«سرهنگ جول» شروع شد. درست تا لحظه يي که شايد انتظار بربرها آخرين روزهايش را طي مي کرد به درازا کشيد، و تمام نشد. مردي ناشي زاد، ناشيانه نفس مي کشيد، ناشيانه چاي مي خورد، ناشيانه به پيشخدمت انعام مي داد و ناشيانه دل مي باخت. مردي که در قالب عنوان شهردار، بسيار ناشيانه مي خواست يک انسان معمولي باشد. حداقل شبيه «سرهنگ جول» نباشد.

«کوتزي»،« در انتظار بربرها» را به زبان حال روايت مي کند. نه فلاش بکي وجود دارد، نه گرهي تکنيکي؛ نه رگه هاي سوررئاليسم، و نه جريان سيال ذهن. خلاصه مطلب هيچ گير و گرهي در متن «کوتزي» نيست. استعاره هاي تحسين برانگيز و مجازهاي موجز آنقدرها متن را آراسته و پيراسته نکرده اند (نقطه مقابل نويسنده يي چون «ويرجينيا وولف»). حتي اوج نقاط عشقي و غليانات احساسي داغ، آنچنان که مخاطب مي طلبد در کتاب ديده نمي شود، اما با اين وجود متن به قدري سرشار و گيرا است که مخاطب را اعم از حرفه يي و غيرحرفه يي بدون توقف، تا خواندن آخرين صفحه راحت نمي گذارد. حتي پرداخت روايت شکنجه گر و قربانيان، به قدري ملايم و بي اغراق صورت مي گيرد که نمي توان ادامه خوانش داستان از سوي مخاطب را حمل بر اصرار در ارضا شدن حس انتقام جويي اش، و ميل به دانستن سرنوشت شکنجه گري چون «جول» دانست. گويي «کوتزي» سفري طولاني را تنها با يک اسب و خورجيني آذوقه و به سلامت تمام مي کند.

ماشين و قطار و هواپيما در کار نيست. نه نصيحت مي بافد، نه حکمت مي گويد و نه حاشيه مي رود. تنها روايت مي کند؛ روايتي آرام و ادامه دار با فرمي شبه خطي. و عجيب اينکه موفق است؛ بسيار موفق. برخلاف شخصيت آفريده اش که همچون رمان، آرام و نظاره گر، اما موفق نيست. مثل کودکي کوتاه قد که براي رسيدن به طبقات يخچال صندلي ندارد، شبانه به سراغ زندانيان مي رود، از سرباز شرح ماوقع را مي پرسد، بوي خون قربانيان را اندوهگين به مشام مي کشد.

صحنه يي هولناک اعمال «جول» سنگدل را تجسم مي کند و سرانجام عاجزانه، بدون کوچک ترين حرکتي، به رختخوابش برمي گردد. حتي زماني که «جول» در مجاورت اوست سعي مي کند حس نفرتش را نسبت به او کنترل کند و مدام با اين باور هولناک که او همان کسي است که انسان ها را به آن طرز فجيع مي کشد، مبارزه مي کند. چنان که در يکي از زيبا ترين جملات رمان(ص 23و24) پيش خود تصور مي کند که آيا «سرهنگ جول» بعد از اتمام مراسم شکنجه، آداب خاصي براي بازگشت به دنياي انساني به جا مي آورد؟ يا اينکه مثلاً اولين باري که «جول» کسي را زير شکنجه کشته، چه حسي داشته است؟ حالا اين مردي که وقت و بي وقت عينک آفتابي به چشم دارد و عينکش مثل ماسکي چشم هايش را که هيچ کس رنگ شان را هم نمي داند، پوشانده است، روبه روي شهرداري پير که دلش آخرين تپش هاي جواني را هر از گاه در طبقه بالاي يک مهمانسرا، تاپ تاپ مي کند، نشسته است. شهردار به دنبال نقطه اشتراک مي گردد. رسم ادب اين است که مهماني را که از اداره سوم (مهم ترين اداره مورد اشاره در رمان) و براي حفاظت شهر در برابر بربرهاي خيالي آمده است عزيز بدارد. آري رسم ادب و رسم انسانيت چنين است.

بايد با او سخن بگويد. يا به عبارت بهتر با او گرم بگيرد، در قالب هرچه که بيابد. از گپي دوستانه گرفته تا پيشنهاد رفتن به شکار. آري، قاعدتاً کشتن(يا همان کلمه ماستمالي کننده هميشگي يعني شکار) تنها وجه مشترکي است که ممکن است بين شهردار پير اهل ذوق و شکنجه گر خوش بنيه يي چون «جول» باشد. اما حتي در اين نقطه هم جايي براي اشتراک نيست. «جول» تنها کشته است.

کوهي از لاشه ها را به اميد فساد انباشته و رها کرده است. (ص7) در مقابل شکار شهردار مائده يي هديه داده شده از سوي طبيعت است. شهردار در تمام نقب هايي که به قلب «سرهنگ جول» مي زند به بن بست مي رسد.

مي رود و به نظاره مي نشيند، گوش هايش را در برابر عربده هاي شبانگاهي زندانيان از پنبه پر مي کند و به کابوس ها دل مي سپارد. و سرانجام جول مي رود و تفاله هاي انساني قربانيان بدوي روي دست شهردار مي مانند. تفاله هايي که هنوز در ملاء عام، بدون کندن حتي چاله يي براي پوشاندن مدفوع، اجابت مزاج مي کنند. قربانياني که هنوز گرد و غبار متعفن و خون آلود تمدن، از نوع اداره سومي اش به هزار کيلومتري شان هم نرسيده و به اتهام توطئه عليه اداره و مردم بي دفاع(،) شهر شکنجه مي شوند. شهردار خوب مي داند که بايد از شرشان خلاص شود و همه را با توشه ارزشمند(،)ي از نان روانه ديار مي کند. اما دست سرنوشت تکه يي از ترکش درد آن موجودات درمانده را برايش جا مي گذارد. يک دختر کور و چلاق. يادگار شکنجه گاه «جول»، و حالا وجدان شرمنده از نظاره گري شهردار، هر شب اندام دردمند و پرتمناي دختر را نوازش مي کند و بي هيچ ميلي، بدون اينکه بداند ترحم ناشيانه اش چه بار تحقير عظيمي بر چشمان نابيناي دختر است، به خواب مي رود.

يک مشخصه جالب در رمان کوتزي هويت پرسوناژ هاي داستان بر مبناي نقش آنهاست. غالب پرسوناژها به جز شخص جول فاقد اسم هستند. حتي شخصيت اصلي داستان (همان آقاي شهردار) تنها با سمت شناخته مي شود. و ديگر قهرمان ها با جايگزين هايي چون؛ «دختر آشپز»، «سرباز»، «دختر بربر»، «مهمانسرادار»، «دختر طبقه بالا»، «افسر دستيار جول» و... معرفي مي شوند.

سمبليستي بودن رمان «در انتظار بربرها» کاملاً هويدا است و جاي توضيح ندارد. اما زيبايي کار در اينجاست که در متن رمان نيز کردار قهرمانان تعمداً چون سمبلي از شخصيت آنها پردازش شده است.

مثلاً در تصوير زيبايي که پس از فرار يک شبه شهردار در اتاق «دختر طبقه دوم مهمانسرا»، ارائه مي کند، اين رفتار دقيقاً با کاوش هاي شبانه شهردار در مورد شکنجه هاي سرهنگ جول قرينه است. او باز هم کاري صورت نداده است. اما وجود خود را با همين فرار بي مايه ثابت مي کند.

براي لحظه يي به بوي عطري که از ملحفه تميز برمي خيزد دل خوش مي کند، و پس از زماني که زير تخت پنهان شده است... (ص143) و دوباره به زندان بي پنجره خود بازمي گردد. در حالي که برخلاف تصور، نگاهي اندوهناک اما عظيم دارد. از اينکه در تمام اين مدت خود را به زني جوان تحميل کرده است. زني که در نبودش، شوري ناآشنا را براي شهردار از خود برمي انگيزد.

اما کوتزي با وجود زبوني و تحقيرشدگي که در کنار قلبي مهربان و بزرگ، اما ناشي و تنبل، براي شهردار رمانش آفريده؛ نقطه قوتي نيز باقي مي گذارد، زيرا آنچه مسلم است شهردار بارقه انساني خود را هنوز در کنه سلول هاي خاکستري روحش حفظ کرده است. پس برمي خيزد.

درست در جايي که مخاطب حالش از بي عرضگي و تحمل بيش از حد او (گرچه چاره ديگري هم ندارد) به هم خورده است، دست به سفري دشوار و باز هم سخت ناشيانه مي زند، تا دختر کور و چلاق را از شکنجه محبت ترحم آميز خود خلاص کند، و به آغوش نه چندان گرم خانواده يي که قبلاً به خاطر نقص عضو رهايش کرده اند، بازگرداند، و موفق مي شود. به قيمت اينکه به اتهام همدستي با بربرها درست همان گونه که آنها شکنجه مي شوند، شکنجه شود، براي ترساندن به دار قلابي آويخته شود و گريه کند(ص 187)، و چه و چه. حالا مردي بي تعلق است زيرا دليلي براي ترسيدن ندارد. حالا که از همه چيز گذشته است، قرينه شجاعت هر چند ناشيانه خويش در سفر است.

در برابر جول مي ايستد. او را چون حيوانات درنده خطاب مي کند و مي گويد که از مرگ نمي ترسد. باز هم ناشيانه. هيچ چيز قطعي نيست. هيچ قدرتي خصوصاً که به زور آمده باشد ماندگار نيست، و انسان موجودي فراموشکار است. اين سه اصل محوري انساني را کوتزي هم مي داند و شاهکارش را با زمزمه ملايم اين سه اصل در پس پايان بندي هاي درخور کتاب به پايان مي رساند. کوتزي از کساني است که بحق استحقاق برد نوبل را داشته است. اين را نه با بررسي تمام آثارش بلکه با نوشتن «در انتظار بربر ها» ثابت کرده است.
نگاهي به مجموعه شعر «تهران براي شعر شدن شهر کوچکي است»
مولف دچار حاشيه ها شده است
آرش نصرت اللهي

تهران براي شعرشدن شهر کوچکي است

داوود ملک زاده

انتشارات فرهنگ ايليا

چاپ اول 1386

هر چيزي و همين طور شعر، جهت وجود يافتن نياز به چيز ديگري دارد که دستمايه به وجودآورنده آن قرار گيرد.

شعر به علت موقعيت وجودي اش که به نظرم تا حد زيادي مرحله پس از نثر را شامل مي شود، مايه غليظ تري را مي خواهد تا به درون گرايي خويش دست يابد. از درون گرايي البته مقصودم لايه داري و حجم شد گي است و نه پيچيدگي و درهم رفتگي.

داوود ملک زاده در مجموعه شعر «تهران براي شعر شدن شهر کوچکي است»، تجربه هايي هر چند مکرر ولي قابل توجه داشته است. صفحه 17؛ سنگي ولو شده در زير پا/ و پيکري تراشيده در روبه رو./ مانده ام حواسم را کجا پرت کنم؟،

سادگي در شعرهاي اين مجموعه، تجربه يي است که داوود آن را دريافته و متن خود را به مخاطب نزديک کرده است. از خانه که بيرون مي زنم؛/ جيب هايم را چک مي کنم/ پول، کليد، يادداشت روزانه.../ و يک مشت سلام/ که در پياده رو/ سرم را بالا

بگيرم. (ص 46)

مناسب بودن سادگي در شعر بالا از آنجا است که سادگي فصل مشترک معنا و زبان شده است. اما در نمونه هاي ديگري از اين مجموعه، سادگي، ناشي از کم مايه بودن چيزي است که دستمايه شعر قرار گرفته است.

«قاط» در صفحه 53؛ مسافر، بليت را که خورد؛/ راننده بالا آورد، قاط زد؛ /.../ دست اش که به يارو نرسيد؛/ يقه فرمان را چسبيد/ گاز گرفت/...

«انتقام» در صفحه 33؛ يک ساعت مچي به دست چپم/ و ديگري به دست راست/ به انتقام از روزهاي/ «ببخشيد ساعت چنده؟،»

همين طور تکرار حاشيه شعر و مفهوم دغدغه چاپ شدن و نشدن آن روي تعداد قابل توجهي از شعرهاي اين مجموعه سايه افکنده که به نظر من اين سايه، سياه است، در واقع مولف متن را رها کرده و دچار حاشيه شده است. فکر مي کنم ملک زاده براي دستيابي به کارکردهاي مفهومي، نياز به پي ريزي ساختار مفهومي دارد با استفاده از درون کاوي پديده هايي که انرژي نهفته لازم براي انتشار را دارند.

نمونه يي موفق و معدود از اين درون کاوي در صفحه 11 اين مجموعه با عنوان «دزدانه» است که به مفهوم کيفيت زيست، علاقه هاي انساني و ناهنجاري هاي شهرنشيني امروز مي پردازد؛ براي هم سايه آپارتمان نشين/ دلم مي سوزد/ که صداي بلبل را در زنگ موبايل مي شنود،/ و جنگل را در مستندهاي راز بقا مي بيند./ خوش به حالم/ - که مادرم -/ جنگل را در باغچه کاشته است/ و کودک هم سايه/ - دزدانه -/ به آواز بلبل گوش مي کند.

در ادامه به تعدادي از سايه روشن هاي مجموعه مي پردازم؛

1- کارکردگرايي؛ رويکرد روزمرگي همزمان به صورت مناسب در زبان و معنا و همين طور گزينش لحن، لحاظ شده است؛ .../ وقتي مي گويم؛ «دوستت دارم»/ يعني هميشه - حتي ساعت هاي غيراداري/ و روزهاي تعطيل، (ص 37)

2- واقع گرايي که با استفاده از عنصر تصوير به لمس آميزتر کردن مفهوم انجاميده است. چرت بعدازظهري ام/ مثل گوجه فرنگي سبز خوابيده در انبار است. /... (ص 28)

3- تصوير بدون ايجاد معنا و در واقع انجام نگرفتن حرکت هاي شاعرانه؛ و اين کوه/ با برف/ قرارداد دارد./ مه نيز/ چک سفيد حيران را/ امضا کرده است. (ص 21)

4- جملاتي بدون اتفاق شاعرانه در معنا و زبان که متن را از رسيدن به مرتبه شعر، بازمي دارد؛ ماه، امشب تاتو کرده/ «- مگه دختره؟»/ مطمئنم پسر.../ حتي شايعه بود -/ دوست دارد با خورشيد عروسي کند /... (ص 19) در واقع عناصري که در متن به کار گرفته شده اند، مجموعه متن را به صورت يک بازي جلو مي برند و شکل شعري آن را با اشکال مواجه مي کنند.

مناسب است که ملک زاده روي مسيريابي متن نيز کار کند و پردازش عناصر متن را تا دستيابي به يک انسجام معنايي به کار گيرد. ساختار معنايي چيزي نيست که بتوان جاي خالي اش را با چيز ديگري پر کرد و به شعر دست يافت. زنگ ساعت خوابم را/ به انگشت نامه رسان پيوند زده ام./ هر روز يک نفر به من سلام مي کند/ با صدايي تازه و دور/ پستچي دوباره امضا مي خواهد/ خميازه مي کشم/ و با قيافه/ جا مانده از نيمه شب/ به اتاق برمي گردم. (ص 34)

مواردي همچون مورد فوق در اين مجموعه هست که ساختار معنايي، در آنها شکل نيافته و پروسه متن طي نشده است.

در هر صورت تلاش ملک زاده در رسيدن به شعر قابل توجه بوده و در مواردي موفق شده است به اجراي مناسب يک شعر دست يابد.

استفاده از واقع گرايي در درون يابي يک مايه معنايي قابل انتشار، لحن گفتاري در محل مناسب و ساده کردن زبان، شعر «تونل هاي بن بست» در صفحه 90 اين مجموعه را، به لحظه هاي قابل قبولي رسانده است. دوشيزه يا بانو/ - فرقي نمي کند -/ حتي انگشتري و تاتو/ کافي نيست،/ رنگ عوض مي کند همه چيز./ اينجا سر گردنه است/ و تونل هايي که «ورود ممنوع» دارند،/ گاهي لازم است/ بي پرده سخن بگويي./ اصلاً چه فرقي مي کند،/ دوشيزه يا بانو؟،/ سوزن بان مي گفت؛/ «قطارهاي زيادي/ از پشت گردنه و تپه ها مي گذرند/ و ما بي خبريم،»
مروري بر رمان «پمپئي»
هنگامه خشم خدايان
محسن حکيم معاني

پمپئي

رابرت هريس

ترجمه؛ خجسته کيهان

نشر افق

چاپ اول، 1386

قيمت؛ 4500 تومان

حمله يک دشمن خارجي يا جنگ هاي طولاني مدت، تنها عامل فروپاشي تمدن ها در طول تاريخ نبوده است. گاهي فساد و پوسيدگي ارکان و نهادهاي زيربنايي باعث ويراني تمدني مي شوند و گاهي ظلم و تعدي طبقه حاکم تبري مي شود بر تنه درخت تمدن. و البته گاه بلاياي طبيعي مسير رو به رشد تمدني را به قهقراي نابودي مي کشاند؛ خشکسالي، سيل، زلزله، آتشفشان و...

رابرت هريس در رمان «پمپئي» روايتگر فروپاشي قسمت مهمي از تمدن روم باستان است. پمپئي از پررونق ترين و سرحال ترين شهرهاي امپراتوري روم، در ربع پاياني نخستين قرن ميلادي، به خشم خدايان گرفتار مي شود و آتشفشان کوه وسويوس تمام شکوه و جلال شهر را ظرف چند ساعت به خاکستر تبديل مي کند. نويسنده رمانش را از وقايع دو روز پيش از شروع آتشفشان آغاز مي کند و تا آخرين روز فوران ادامه مي دهد. اما آنچه جالب است اينکه حدود سه پنجم کتاب در دو فصل اول يعني روزهاي قبل از فوران روايت مي شود و دو روز باقيمانده يعني روز وقوع آتشفشان و روز پاياني، تنها دوپنجم رمان را دربر مي گيرد. از همين جا مي توان دريافت که براي رابرت هريس مقدمات فاجعه و شرح و شناسايي زمينه ها و معرفي موقعيت جغرافيايي و آدم ها پيش و بيش از حادثه اهميت داشته است. اما چرا؟ ظاهراً نويسنده در پس پشت به تصوير کشيدن آتشفشاني که باعث ويراني پمپئي شد به مسائلي ديگر نيز چشم داشته است. رمان از زاويه ديد داناي کل روايت مي شود و البته اغلب محدود. در بسياري صحنه ها خواننده همراه و همدوش آتيليوس، مهندس آب شناس، به استقبال وقايع مي رود و همين امر باعث مي شود تعليق فراواني در اثر به وجود بيايد. در دو روز پيش از وقوع آتشفشان، آتيليوس به دنبال چرايي کم شدن آب در يکي از شهرهاي مجاور پمپئي است. از خلال جست وجو و تفحص اوست که درمي يابيم اين تمدن بدون آتشفشان هم در مسير نزولي تباهي راه مي پيمايد؛ فساد و تعدي طبقه حاکم، فقر، تبعيض و خشم فروخورده شهروندان و بي هويتي و ازخودبيگانگي

تازه به دوران رسيده ها اشاره هايي است که وقوع فاجعه يي را پيش بيني مي کند. فساد چنان همه جا را فرا گرفته که حتي برملا شدنش هم نمي تواند باعث فرو کاستن اش شود يا رسوايي به حساب آيد. آشکارا به آتيليوس پيشنهاد رشوه مي شود و وقتي نمي پذيرد، اعضاي شوراي شهر پمپئي به مرگش راضي ترند تا زنده بودنش. در اين ميان فقط پول، بازرگاني و البته دست سخاوتمند طبيعت است که نمي گذارد موريانه هاي فساد، پايه هاي تمدن را به تمامي بخراشند و آن را به زير بکشند. تنها وقتي طبيعت دست سخاوتمندش را مشتي آهنين مي کند و بر سر شهر فرو مي کوبد، پرده ها کنار مي رود و اساس پوسيده شهر نيز خودش را نشان مي دهد. بزرگان شهر مي گريزند و ثروتمند تازه به دوران رسيده، برده سابق، آمپلياتوس فاجعه را موهبتي مي بيند تا بر قدرت و ثروتش بيفزايد غافل از اينکه اينجا ديگر قلمرو قدرت او نيست، اينجا دست نيرومند طبيعت است که از آستين کوه وسويوس بيرون آمده و تصميم مي گيرد. رمان «پمپئي» سرشار است از تيزبيني ها و نکته سنجي هاي نويسنده اش درباره روم باستان. توصيف دقيق و ريز از شهرها و مهندسي آن، البسه مردم، رفتار و عادات شان و طبيعت پيرامون نشان از تحقيق و تدقيق نويسنده در شناخت جنبه هاي گوناگون تمدن سوخته پمپئي دارد. تا آنجا که به رغم دوري تاريخي و جغرافيايي، غرابت و ناسازي با محيط رمان به خواننده دست نمي دهد. از سوي ديگر رابرت هريس تصويرگر بسيار خوبي هم هست. صحنه هاي پرکشش و اضطراب آلود چنان خواننده را در بطن وقايع قرار مي دهند که به سختي مي تواند کتاب را زمين بگذارد. و اين امر با توجه به زمان اندکي که رمان را شامل مي شود، (فقط سه روز و نيم) نشان از تبحر نويسنده در خلق لحظات پرتنش دارد.

واقعيت اين است که رمان سرعت بسياري دارد اما خواننده در گرداب وقايع هيچ گاه زمان را از ياد نمي برد. تقسيم بندي بخش ها و فصل هاي رمان به روزها و تقسيمات روز در روم باستان باعث مي شود خواننده نتواند خارج از چنبره زمان، داستان را به پيش ببرد. در رمان پمپئي، زمان اهميت حياتي دارد چرا که اساس کار بر همين تقسيم بندي هاست و بناست رمان روايتگر ساعت ها و لحظه هاي پيش و پس از فوران آتشفشان باشد. با اين وصف گنجاندن اين همه اتفاق در زماني اندک تبحر خاصي را مي طلبد که رابرت هريس به خوبي از عهده آن برآمده است.

پايان بندي رمان حرف ندارد. در يکي دو صفحه اين راوي داناي کل و قادر مطلق است که با احاطه يي کامل و بي چون و چرا ماجرا را به پايان مي رساند. با اين حال جذابيت پايان در حرکت خلاف آمد عادت آن است. رمان از ابتدا مسيري طبيعي و رئاليستي طي کرده است و ناگهان در پايان با چرخشي سوررئاليستي مواجه مي شويم؛ «مي گفتند زني کودکي سنگي زاييده و ديده بودند که بعضي سنگ ها جان گرفته به شکل انسان درآمده بودند. باغ ميوه يي که در يک سوي جاده نولا قرار داشت به سوي ديگر آن منتقل شده بود و درختانش ميوه مرموز سبزرنگي مي دادند که مي گفتند هر نوع مرضي را... درمان مي کند...» و جمله پايان رمان، خود ابتداي خوانش دوباره يي را رقم مي زند؛ «ولي آدم هاي عاقل مي دانستند که اين داستان نمي تواند واقعيت داشته باشد و در زمره خيالات است.»
عناوين اين صفحه
شهردار در انتظار بربرها قطره قطره چکيد
مولف دچار حاشيه ها شده است
هنگامه خشم خدايان
يادداشت هاي پراکنده ويراستار
نقاط مشترک فرهنگ ها
دريافت هاي باطني
اشعار عاشقانه

يادداشت هاي پراکنده ويراستار
نکته هاي ويرايش

علي صلح جو

نشر مرکز

زمستان 1386

قيمت؛ 3300 تومان

اين کتاب مجموعه يي است از يادداشت هاي کوتاه صلح جو درباره مسائل ويرايشي و نوشتاري که ظاهراً در طول سال هاي کار و تدريس به آنها برخورده است. ويژگي اصلي کتاب به جز ساختار آن که از يادداشت هاي کوتاه و بي ارتباط به هم تشکيل شده، نثر ساده و لحن شوخ طبعانه نويسنده است. همين نکته باعث شده خواندن کتاب حتي براي خواننده يي که اهل نوشتن نيست هم خالي از لطف نباشد و دست کم حساسيت او را به بعضي از رايج ترين اشتباه ها برانگيزد. صلح جو در مقدمه کتاب مي نويسد؛ «همواره از خواندن يادداشت هاي پراکنده لذت برده ام و در نتيجه، فکر کردم شايد کسان ديگري نيز همين طور باشند.»


نقاط مشترک فرهنگ ها
اسطوره هاي موازي

ج ف بيرلين

ترجمه؛ عباس مخبر

نشر مرکز

چاپ اول زمستان 1386

قيمت؛ 7900 تومان



برخلاف کتاب هاي اسطوره شناساني چون ميرچا الياده و لوي استروس کتاب بيرلين بسيار ساده خوان و آسان فهم است. هرچند بيرلين کمتر از آنها وارد حوزه هاي عميق فکري مي شود اما اين کتاب مي تواند براي هر خواننده علاقه مند به مسائل فرهنگي و هنري آموزنده و مفيد باشد. در اين کتاب همان طور که از اسمش برمي آيد به ريشه ها و شباهت هاي اساطير فرهنگ ها و تمدن هاي مختلف جهان پرداخته شده. نگاهي اجمالي به نمايه کتب نشان مي دهد که جاي هيچ اسطوره يي در اين کتاب خالي نيست. شايد «اسطوره هاي موازي» حتي بتواند گام اول مطمئني براي مطالعه در زمينه اسطوره باشد. از عباس مخبر مترجم اين کتاب هم تاکنون ترجمه هاي بسيار خوبي در حوزه هاي نظري ادبيات خوانده ايم. نسخه اصلي اين کتاب در سال 1994 منتشر شده است.


دريافت هاي باطني
راهنماي عملي پيشگويي آسماني

جيمز ردفيلد و کارول آدرين

ترجمه؛ هرمز عبدالهي

نشر فرزان روز

چاپ اول 1386

قيمت؛ 4000 تومان

پس از انتشار کتاب پيشگويي آسماني که چاپ چهارمش با همين ترجمه به بازار عرضه شده ظاهراً برخي خوانندگان جوياي اطلاعات بيشتري شدند. اين کتاب راهنماي کتاب « پيشگويي آسماني» است. با مرور فصل هاي کتاب با مضمون آن بيشتر آشنا مي شويم؛ آستانه تحول؛ رويدادهاي همزماني که به زندگي ما شکل مي دهند، شرح و بسط شرايط تاريخي، مساله انرژي، مبارزه براي قدرت، پيام عارفان، قرار گرفتن در جريان تکامل، چشم اندازي نو از روابط و فرهنگ در حال تکوين.


اشعار عاشقانه
مثل هزار بوسه رقصان

آناهيتا جمشيدنژاد

نشر زاوش

چاپ اول 1386

قيمت؛ 1500 تومان

سه شعر از سروده هاي جمشيدنژاد را مي خوانيم؛ مسيح وار گذر کردي / از دره نسترن هاي خط خط ي ام/ و جاي پاهاي تو، در اين شب کاغذي / خانه دانه هاي مجروح نيلوفر من شد/ دست هاي تو بوي خاک و رطوبت مثل باران/ و رنگ ها روي کاغذ سراسيمه اند/ تصويري ناشناس از انديشه هايم گذشته است/ مداد آبي ام را برمي دارم/ و کسي درست شبيه تو / کنار خانه نقاشي من ايستاده است .

تو خشمگين، به مزار جوانه ها رفتي / به جنگ با ملکوت ترانه ها رفتي/ به غير من که هميشه به سايه ات ماندم،کسي نماند کنارت، به ناکجا رفتي...

سکوت خاطره ها، نغمه ساز راز تو بود.

طنين گريه ي نت ها، نواي ساز تو بود.

و من به بار سپردم غرور شعرم را ،

که هر غزل که سرودم ، پر از نياز تو بود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام