يكشنبه، 8 ارديبهشت 1387 - شماره 1661
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
گفت وگو با جان بنويل برنده جايزه بوکر
دردسر کسب و کار من است


الکسيس سولوسکي

ترجمه؛ توفان راه چمني

در سال 2005، هنگامي که «جان بنويل» شنيد اسمش براي رمان «دريا» به عنوان برنده جايزه بوکر خوانده شد، دور و بر تالار غمحل اهداي جايزهف را نگاه کرد و انديشيد «مجسم کن چند تا آدم همين الان از من متنفر هستند». در 38 سالي که بنويل صرف داستان نويسي کرده، بي ترديد تعدادي دشمن براي خود تراشيده است؛ نقدهاي شديد و نيش دارش در «آيريش تايمز» و «نيويورک ريويو آو بوکس» بسياري از آنها را آزرده کرده است. افزون بر اين، گروهي خواننده ثابت و وفادار پيدا کرده است که نثر پيچيده و ساختارهاي بلندپروازانه اش را مورد ستايش قرار مي دهند. اما در آخرين کتاب هاي اين نويسنده ايرلندي که مجموعه رمان هاي نوآر بوده و با اسم مستعار «بنجامين بلک» چاپ و منتشر شده اند، بنويل تا حدودي از سبک باشکوه و ساختار هميشگي اش استفاده نکرده است. بنويل - يا بايد گفت بلک - در «سقوط کريستين» غچاپ شده در سالف 2007 و «قوي نقره يي» که تازه منتشر و پخش شده است، استادانه مجموعه يي از رمان هاي کارآگاهي را خلق کرده که حوادث آنها در دل دوبلين پوشيده از مه دهه 1950 مي گذرد و غشخصيتي به اسمف «کورکي» که هم آسيب شناس و هم کارآگاه است، شخصيت اصلي هر دو اين کتاب ها است. همين تازگي ها بنويل صبح يک روز کاري وسط هفته در اتاق همايش کوچکي در محل غدفترف کارش در شهر نيويورک در ميان دسته هاي امضا شده و نشده «قوي نقره يي» نشست. او که مردي متين و خوش قيافه است و کتي چهارخانه، پيراهني راه راه و کراواتي گلدار بر تن داشت، با غويليجف ويس درباره سير زندگي ادبي، هجوم به ژانر ادبيات داستاني و همزاد مرموزش صحبت کرد.

---

- کسب جايزه بوکر پس از اين دوره طولاني فعاليت حرفه يي به عنوان نويسنده چه حسي داشت؟

جايزه بوکر هنوز هم فوق العاده تعيين کننده و تاثيرگذار است؛ کتابي مثل «دريا» که با جلد ضخيم اعلا 5 يا 6 هزار نسخه فروش داشت، 75 تا 100 هزار غنسخهف فروخت. البته کسي آن را به عنوان نشـانه ارزش اثر آدم تلقي نمي کند. اگر پنج داور ديگر بودند، شش کتاب ديگر در فهرست نهايي قرار مي گرفتند. اما کسب اين جايزه بسيار خوشحال کننده و خوشايند بود. اتفاق غيرمنتظره بزرگي بود. خيلي بامزه بود.... چيزهايي گفتم که اهل ادب لندن را به واقع دلخور کرد. در مصاحبه يي بلافاصله پس از اهداي جايزه گفتم خوشحالم که مي بينم برخلاف هميشه اثري هنري فاتح جايزه بوکر شده است.

- اثري هنري به جاي اثري ماهرانه؟

بله، جايزه بوکر و در کل جوايز ادبي براي آثار ميانه رو عامه پسند و بازاري هستند و درست به همان شکلي هستند که بايد باشند. جايزه بوکر جايزه يي است تا مردم را علاقه مند به ادبيات داستاني و خريد داستان نگه دارد. اگر هر سال اين جايزه را به کتابي از جنس کتاب من بدهند اين جايزه به سرعت محو مي شود. به همين خاطر بهتر است نصيب کتاب هاي مورد توجهي به قلم نويسندگان برجسته شود که به تعداد زيادي فروش خواهند رفت.

- قدري غيرمنتظره بود که براي دريا برنده بوکر شديد و براي «کتاب شواهد» غکه در سال 1989 در فهرست نهايي نامزدها براي کسب جايزه بودف برنده نشديد؟

بله، کتاب شواهد بايد برنده غجايزهف مي شد. «تسخيرناپذيران» غ1997ف بايد برنده مي شد. اين کتاب يک کتاب بوکري به معناي واقعي کلمه بود اما حتي در فهرست نهايي هم نبود.

- اتفاقي است از زماني که برنده بوکر شديد بلافاصله با نامي ديگر شروع به نوشتن کرديد؟

راستش من اين کار را نکردم، بگذاريد برايتان توضيح بدهم. موقعي بود که دريا را در سپتامبر 2004 تمام کرده بودم. در مارس 2005 نوشتن «سقوط کريستين» را شروع کردم و روزي که فهرست نهايي غنامزدهاي بوکرف در سپتامبر 2005 اعلام شد، کارگزارم توانست دست نويس کامل غسقوط کريستينف را به ناشرم تحويل بدهد که به شدت شگفت زده شده بود.

- خيلي سريع بوده است. شما هيچ وقت اين قدر سريع کار نمي کنيد.

در واقع «بنجامين بلک» خيلي سريع مي نويسد.... پيش از اين هيچ وقت اين جوري ننوشته بودم. در مارس 2005 به ايتاليا رفتم تا مهمان يکي از دوستانم باشم. او اتاقي به من داد و من ساعت 9 صبح دوشنبه يي نشستم و فکر کردم؛ «نمي دانم که آيا قادر هستم اين کار را انجام بدهم يا نه». اما تا وقت ناهار 1500 کلمه نوشته بودم که اين براي جان بنويل کاملاً بي سابقه و باورنکردني بود. اگر به عنوان جان بنويل در يک هفته 1500 کلمه بنويسم، دارم خيلي خوب کار مي کنم. در خودم استعدادي براي اين نوع نوشتن کشف کردم.

- در ايتاليا و در آن روزي که 1500 کلمه نوشتيد، مي دانستيد شما داريد مي نويسيد نه جان بنويل؟

البته، زماني که به عنوان جان بنويل مي نويسم، با قلم خودنويس روي کاغذ مي نويسم و بعد آن را روي صفحه نمايشگر (مانيتور) منتقل مي کنم. نگارش سقوط کريستين را همين طوري آغاز کردم اما بيش از حد کند بود، به همين دليل درست در همان موقع ديگر غاين روش راف دنبال نکرده و ترکش کردم. نوشتن به عنوان بنجامين بلک، نيمه راه ميان نوشتن نقدهاي طولاني براي

نيويورک ريويو آو بوکس و نوشتن کتابي جان بنويلي است. کاري ماهرانه است که به واقع از آن احساس غرور مي کنم. اين کار نشاط و لذت بسياري به من داد. راستش قدري لذت؛ رضامندي بسيار. واقعاً به اين کتاب ها افتخار مي کنم، به عنوان يک نويسنده سرافرازم. در حالي که از تمامي کتاب هاي جان بنويلي ام بيزارم و بدم مي آيد. واقعاً از آنها نفرت دارم. از کتاب هاي هر کس ديگري بهتر هستند؛ فقط براي من به قدر کافي خوب نيستند.

- چه موقع درباره غانتخابف اسمي مستعار مصمم شديد؟

از همان ابتدا مي دانستم که از اسمي مستعار استفاده خواهم کرد. اين اسم مستعار علني و آشکار مي شد، و من پشت آن پنهان نمي شدم. فقط مي خواستم خوانندگان بدانند اين کار چيزي متفاوت است، و اينکه اين کار يک شوخي ادبي پست مدرن پيچيده نيست.

- چگونه غاسمف بنجامين بلک را انتخاب کرديد؟

نخستين کتاب هايم - که شکر خدا ديگر هيچ کس آنها را نمي خواند - شخصيتي به نام «بنجامين وايت» داشتند. به همين دليل قصد استفاده از غاسمف بنجامين وايت را داشتم، اما ناشرم گفت «ما فکر مي کنيم که بلک زيباتر به نظر مي رسد، بهتر به نظر مي آيد... نزديک تر به قسمت بالاي فهرست هاي خريد کتابخانه ها قرار مي گيرد که همگي به ترتيب الفبا هستند.» مسخره است، چند روز پيش بسته يي از اين کتاب ها از جانب ناشرها داشتم و آنها بسته را به اسم بنجامين بلک ارسال کرده بودند که مجبور شدم قبض دريافت بسته را با اسم بنجامين بلک امضا کنم. حس بسيار غريبي بود.... به عنوان بنجامين بلک دارد خيلي بيش از حد به من خوش مي گذرد. بايد تاوانش را بپردازم. من ايرلندي هستم. اين کاري است که ما گناه مي دانيم.

- در مقاله يي پيرامون روش کارتان نوشته ايد که با يک فرم، يک شکل شروع مي کنيد. آيا اين امر باز هم در مورد رمان هاي بنجامين بلک مصداق دارد؟ به نظر مي آيد اين رمان ها با يک فضا (اتمسفر) آغاز مي شوند.

بله، گمان مي کنم اين امر واقعيت دارد. اين رمان ها با يک فضا آغاز مي شوند؛ حسي از زمان و مکان. يک کتاب جان بنويل با نوعي کشمکش در ذهنم آغاز مي شـود، پس از آن مزه دهـان آن را مي فهمم و به آن شخصيت ها و طرح داستان را مي دهم. اما اين دو رمان همان گونه که اشاره کرديد از يک فضا آغاز مي شود. اين خوب است، بايد آن را به خاطر بسپارم.

- اقرار کرده بوديد که «هيچ يا علاقه بسيار اندکي به شخصيت، طرح داستان، انگيزه، سبک ها، سياست، اخلاقيات يا مسائل اجتماعي» داريد...

جان بنويل علاقه يي غبه اين مواردف ندارد.

- اما بنجامين بلک غبه اين مسائل علاقهف دارد.

بله، دارد.

- با اين حساب شما در زمان نوشتن به عنوان بنجامين بلک قادريد سراغ موضوع ها و مسائلي برويد که شايد پيشتر مورد علاقه تان نبود، مي توانيد خيلي سريع تر بنويسيد. آيا آزادي هاي ديگري هم وجود دارند که از اين روش ناشي مي شوند؟

خب، من با نگاهي به گذشته فهميدم که تبديل شدن به بنجامين بلک کاملاً آن خوش سخني و شيرين کلامي نبود که در آن زمان گمان مي کردم هست. يک جور بازيگوشي و شيطنت بود اما اين را هم فهميده ام که جان بنويل به تغيير نياز دارد، به چيزي نياز دارد که رمان هاي اول شخص را از سرش بيرون کند. سقوط کريستين درست خود همان کتاب گذار و انتقال بود. به همين خاطر هم اکنون دارم کتابي مي نويسم - اين کتاب با اسم جان بنويل خواهد بود - اين کتاب جديد که دارم روي آن کار مي کنم بيشترش غبه روايتف سوم شخص بوده و کتابي بسيار متفاوت است. نوعي طنز تلخ و شيرين است. خانه يي در نواحي روستايي به هنگام عيد يحيي (24 ژوئن) صحنه و زمان وقوع ماجراهاي اين کتاب است. تنها صداي اول شخص در اين کتاب هرمس غپيک خدايان و خداي علوم و بازرگاني و سخنوري در اساطير يونان که کفش هاي بالدار داشتف است. ناشرانم وصف اين کتاب را که شنيدند، گفتند؛ «بله البته جان، يک مردم راضي کن ديگه.»

منبع؛ ويليج ويس، 25 مارس 2008
نگاهي به نظريه هاي خوانش ادبي - بخش پاياني
از مرگ مولف تا قتل مولف


حميد احمدي

بخش دوم اين مقاله در روز 87/1/26 چاپ شد. با پوزش از خوانندگان و مولف محترم بخش پاياني را در ادامه مي خوانيد.

---

- مولف را بحق از اقتدار انداخته اند. سال ها است که از اهميت خوانش مولف محور به شدت کاسته شده است. خواننده هيچ الزامي ندارد که نظر و فهم مولف را بجويد و به اين منظور هم ناچار نيست جز به خود متن به منابعي ديگر، از جمله ساير آثار نويسنده يا زندگينامه اش، مراجعه کند. اما نبايد انکار کرد که مي توان با ياري گرفتن از اين گونه مآخذ تفسير هاي ارزشمندي از بعضي آثار ارائه کرد. آيريس مًرداک تهوع را بهترين رمان فلسفي مي دانست. مرداک فيلسوف احتمالاً به اين نتيجه نمي رسيد، اگر آگاهي از اگزيستانسياليسم و ارتباط آن با تهوع پشتوانه ارزيابي اش نبود. در يک کلام، به نظر نمي رسد هر شيوه نقد و تفسيري مناسب هر متني باشد.

- ارتباط متن و نويسنده اش را نمي توان انکار کرد، کاري که بارت مي کند تا اعلام دارد؛ «زبان سخن مي گويد و نه نويسنده.» سبک شناسي ( با همه ابهامي که تعاريفش دارند)، برخلاف ادعاي بارت، نشان مي دهد که مولف را از روي زبانش مي شود شناخت، اگر صاحب سبک باشد. امضاي اين گروه از نويسندگان در زبان آثارشان پيدا است، حتي اگر متن نسخه يي باشد بي نام و نشان مولف. به بيان ديگر زبان متن و زبان نويسنده در همه آثار از هم جدا و متمايز نيستند. در برخي آثار پيوند ميان متن و نويسنده، برخلاف نظر ناقدان نو، چندان هم پنهاني نيست، به ويژه اگر به تنوع آثار و تفاوت هاي ميان شان توجه کنيم- به خصوص در کارهايي که راوي چنان پرداخته مي شود که خواننده پي ببرد خود نويسنده است. مارگريت دوراس در بسياري از کارهايش، به شيوه هايي کم و بيش آشکار، از خودش مي گويد و تجربه هايش. هوشنگ گلشيري هم در شماري از داستان هايش چنين طرز کاري دارد.

- نويسنده هم به اندازه خواننده زنده است و حق دارد تاويلش از نوشته خود را ارائه کند، هرچند بهترين تفسير لزوماً تاويل او نيست. نمي توان به بهانه «مرگ مولف» برداشت نويسنده از اثرش را ناديده گرفت. حال آنکه دريافت او مي تواند يکي از تفسيرهاي محتمل باشد، حتي وقتي که نويسنده به واقع (و نه در بياني استعاري) مرده باشد و تفسيرش را در سندي به جا نگذاشته باشد و ما نتوانيم با قاطعيت برداشتي را به او نسبت دهيم. اگر به حيات نويسنده در متن باور داشته باشيم، ديگر نمي توانيم از بارت بپذيريم که «تولد خواننده بايد به قيمت مرگ نويسنده تمام شود.»

- نظريه پردازان ميانه رو در حوزه تاويل، از جمله ريکور و گادامر، تفسير را حاصل تعامل خواننده و متن مي دانند. پس به تعبيري آنها به جز خواننده متن را هم زنده فرض مي کنند. اين الگوي دو سويه و مبتني بر مکالمه را مي توان گسترده تر ديد - همچون الگويي سه جانبه که نويسنده (نويسنده فرضي) را هم دربر گيرد. البته آگاهيم که مولف (مولف فرضي)، همچنان که خواننده، متعين نمي شود مگر در روند خوانش.

- براي درک حضور نويسنده لازم نيست که تاويل ما بر سازگاري متن و انسجامش مبتني باشد. چه بسا نقد يا تفسير ما بر تناقض هاي اثر انگشت بگذارد. در اين حالت هم امکان دارد به فهمي از نگرش مولف دست يابيم که با برداشت ما در تقابل است - بارت بر مولف مي شورد، از تخت به زيرش مي کشد و خواننده را به جايش مي نشاند و اقتدار را به او مي بخشد. به زبان خودماني بارت از اين ور بام به آن ور بام مي افتد، و البته در اين راه نه فقط نويسنده که متن را هم در عمل قرباني مي کند. بارت انگار متن را شيئي مي داند در اختيار خواننده تا هر چه مي خواهد با آن بکند.

- ميان متن و واقعيت بيرون از آن ممکن است نسبتي برقرار باشد که در چگونگي آن قصد مولف و جهت گيري هاي متن موثر ند. در حوزه ادبيات، انواع تخيلي و سوررئاليستي با واقعيت همان نسبتي را ندارند که انواع رئاليستي، ناتوراليستي و تاريخي. مقايسه رمان شکست اثر اميل زولا با داستان هاي تخيلي اين حقيقت را به روشني نشان مي دهد.

- متن ها به لحاظ تفاوت هاي بسيارشان، از جمله نسبت شان با واقعيت بيروني و ميزان گشودگي شان، رويکردهاي تاويلي گوناگوني را طلب مي کنند و به اندازه هاي مختلفي به مشارکت خوانندگان در نوشتن آنها راه مي دهند. اين قابليت متن که از علائم حياتي آن است، از ديدي نشان دهنده زنده بودن نويسنده است. مولف هنگام نوشتن و در گفت وگو با خواننده فرضي به روي او دريچه هايي را باز مي کند و دامنه يي را مي گستراند. خواننده واقعي هنگام خوانش مي تواند از تمام يا بخشي از فضايي که فراهم مي بيند بهره بگيرد و چه بسا، با استفاده از تناقضات و تضادهاي متن، به حيطه هاي تازه يي دست يابد. خواننده هنگام قرائت متن معمولاً به نويسنده و ذهنيتش توجه نمي کند اما نمي تواند انکار کند که متن را (اگر نوشتني باشد) به تنهايي نمي نويسد - خواننده و نويسنده هر دو به طور بالقوه در متن حضور دارند و عمل خوانش به حضورشان تعين مي بخشد. بنابراين، برخلاف نظر بارت، تولد خواننده مستلزم مرگ مولف نيست. چه بسا بتوان گفت هر تفسيري از تداوم حيات نويسنده و خواننده خبر مي دهد.

- همان طور که خواننده فقط نمي خواند، نويسنده هم فقط نمي نويسد. مولف اولين خواننده تاليفش است. گفت وگوي نويسنده با خواننده فرضي (در زمان نوشتن) ممکن است هماني بوده باشد که ميان مخاطبي واقعي و متن رخ مي دهد، و هرچه فاصله ميان زمان هاي خوانش و تاليف کمتر باشد، اين احتمال بيشتر است. ميزان اين احتمال همچنين بستگي دارد به اندازه نزديکي و شباهت فرهنگي خواننده و نويسنده با يکديگر.

- نامحدود بودن تفسيرهاي تازه (البته در مورد متن هاي باز) به لحاظ نظري اصلي ممکن و پذيرفتني است. اما تاکنون براي هيچ متني بيش از چند يا چندين تفسير آشکارا متمايز ارائه نشده است. پس در عمل سخن از تفسيرهاي بي پايان گزافه گويي به نظر مي رسد.

- ناديده گرفتن اين حقايق به منزله انکار تداوم زندگي نويسنده است. قائل شدن به چنين تبعيضي ميان خواننده و نويسنده نشانگر نگاهي غيردموکراتيک است و از ارزش خواندن به عنوان فرآيندي حافظ حيات متن و خواننده و مولف مي کاهد. هيچ خواننده يي نيست که در غزل هايي بي بديل از شاعر بزرگ ما رندي را، در جايگاه راوي، نيابد که دلش به عشق زنده شد و خودش ناميرا. اين رند براي خواننده مولفي فرضي است که شايد حافظ صاحب اثر شخصيتي داشته مانند او. آشنايي با اين رند غنيمتي است مزيد بر لذتي که از زيبايي شعر حافظ مي بريم- غنيمتي که با تفسير دلبخواهي و بي خبر از عرفان ايراني به دست نمي آيد. متن را زبان مي سازد. اما زبان پديده يي اجتماعي است، و نويسنده و خواننده از جايگاهي تاريخي و اجتماعي برخوردارند. پس مفسر نمي تواند، با رويکردي شخصي به زبان، تاويلي ارائه دهد که فقط خود آن را مي فهمد و درست و معتبرش مي داند و از آن لذت مي برد. جستن چنين لذتي شايد هدف بارت باشد که «تجربه يي خصوصي، غيراجتماعي و اساساً آشوبگرا را ارائه مي کند.» (م1، ص115)

- تفسير من درآوردي، نه متن درآوردي، به متن هم اعتنايي ندارد، چه رسد به مولف. چنين تفسيري مرگ مولف برايش از پيش مفروض است. تفسير من درآوردي متن را ناديده مي گيرد و با استفاده ابزاري از پاره هايي از آن (بي اعتنا به ارتباط سازگارانه يا متناقض اجزايش) فقط نظرات فارغ از متن مفسر را بيان مي کند. در نتيجه اين حق براي ما ايجاد مي شود که بگوييم؛ تفسير به راي از مرگ مولف مي گذرد و به قتل مولف مي رسد.
نقدي بر نقد محمدعلي بهمني
تعامل جامعه و شاعر تراز شعر جامعه


محمدعلي علومي

استاد محمدعلي بهمني که حد و ميزان احترام و علاقه مرا نسبت به شعر و دانش و شخص خويش به خوبي مي داند، بر کتاب «شهد اما شوکران» که گزيده غزل هاي اجتماعي به انتخاب و تحقيق و تاليف مهدي مظفري ساوجي است، نقدي نوشته و در بخشي از آن آورده اند؛ «نمي پذيرم که صداي خسته بتواند اثري تاثيرگذار ارائه دهد. تفاوت شعر اجتماعي با شعار اجتماعي در عصيان و خستگي است. شعر عصيان گوياي حضور شاعر در عرصه زندگي و خستگي شعار شده، نشان بي حضوري است.»

من که خود را شاگرد استاد بهمني مي دانم، اجازه مي خواهم بعضي توضيحات را به مخاطبان جوان ارائه کنم؛ الف - لوکاچ که جز هنر رئاليستي هنري را نمي پذيرفت، پس از بازداشتي کوتاه گفته بود «حالا مي فهمم که کافکا چقدر رئاليست است.» طبق تعاريف پذيرفته شده، کافکا صداي خسته، اما در همان حال صداي معترض بود.

ب - عرصه واقع، ساحتي بي کران است و شاعر محاط و محصور در فرهنگ غالب و خاص جهان نگري هاي دوران خود که در «زبان» بيان شده اند، تنها اين توان و جواز را دارد که در همسويي، يا در مخالفت و تضاد با بينش هاي غالب و حاکم، بينش هايي که مهر زمان مندي و تاريخي خورده اند، کشفي تازه از جايگاه انسان در هستي داشته باشد. و اين کشف تازه وقتي است که شاعر، خلاق بوده و کليشه هاي مرسوم را درهم شکند و به هر حال ابزار شاعر زبان است، همچنان که ابزار حکام و ايدئولوگ هاي آنها نيز همين زبان است.

ج - شعر اجتماعي حدودي بسيار گسترده دارد و شامل سراسر روابط زندگي مي شود. اما شعر اجتماعي اغلب متداعي آن نوع شعري است که مهدي مظفري در بخش اول کتابش گفته است؛ «آثاري که از نظر ساختار معنوي، انديشه و آرماني اجتماعي به سود توده ارائه کرده اند... که نقد کاستي هاي کشور را در حوزه انديشه و آرمان عاطفه و خيال مدنظر داشته اند.» در عين موافقت با ديدگاه آقاي مظفري لازم است بعضي نکته ها، خاصه، براي جوان ترها افزوده شود.

د- هگل، فلسفه را بيان زمانه در قالب انديشه مي داند. شعر نيز برکنار و جدا از زمانه و تحولات اجتماعي نيست. بلکه شعر مي تواند بيان تحول يا سکون جمعي در قالب عاطفه، تخيل و انديشه باشد.

در اواسط قرن گذشته، متاثر از پايداري و گاهي حتي جدال اردوي سوسياليسم در برابر سرمايه داري جهاني و البته در شکل انحرافي اداري، ژدانف نوع فرمايشي و حزبي ادبيات را تبليغ مي کرد، که هيچ ربطي به ادبيات سوسياليستي و حتي ادبيات اجتماعي نداشت، بلکه نوعي ادبي از ادبيات فرمايشي - سفارشي و به تبع سطحي و حتي اداري بود. باري و به هر حال، متاثر از آن جهان و نوع نگاه با مبلغاني بزرگ نظير سارتر بود که مفهوم ادبيات متعهد شکل گرفت و در همه جاي جهان تاثيراتي نيک و بد بر ادبيات بر جاي گذاشت. از آن جمله مثلاً در ايران و به احتمال زياد اين شعر شعاري - تبليغي شاملو؛

زيرا که دوستان مرا/ زان پيشتر که هيتلر - قصاب آشويتس- / در کوره هاي مرگ بسوزاند /هم گام ديگرش / بسيار شيشه ها/ از صمغ سرخ خون سياهان/سرشار کرده بود/ در هارلم و برانکس/ انبار کرده بود/ کند تا/ ماتيک از آن مهيا/ لابد براي يار تو، لب هاي يار تو، /شعر اجتماعي و معترض و يحتمل پسنديده محسوب مي شد. و شعر «کتيبه» اخوان به احتمال زياد صدايي خسته، شعارگونه و اگر نه ضداجتماع بلکه غيراجتماعي به حساب مي آمد. اما موضوع پيچيده تر از اين تقسيم بندي هاي ساده است چرا که کتيبه به رغم ظاهر خسته و نوميدوارش صداي اعتراض به ايدئولوژي رسمي حاکم بر حکومت قبلي بود که در پيوندهاي وسيع با سرمايه داري جهاني از طريق ابزارهاي متفاوت تبليغي دورنمايي از تمدن بزرگ را ارائه مي داد که چيزي جز تمدن ميان تهي مصرف نبود و در ديدگاهي وسيع تر کتيبه حتي اعتراض به شکست هاي پياپي جنبش دموکراتيک مردم ايران از مشروطه به بعد محسوب مي شد. همچنان که «زمستان» اخوان نيز همين نقش و کرد و کار را دارد. اخوان شعر تغزلي زيبا و مشهوري دارد که برخلاف نظر استاد بهمني جنبه هاي مستتر اعتراض را در خود دارد. شعر چنين شروع مي شود؛

لحظه ديدار نزديک است/ باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم /باز گويي در جهان ديگري هستم.../ حتي اين شعر تغزلي فردي چون زبان عشق يعني وجه و تجربه مشترک و همگاني است و چون در تضاد با فرهنگ رايج و حاکم حکومتي قرار داشت شعر اجتماعي محسوب مي شد به اين دليل که هر پديده را در شرايط ويژه زمان و حتي مکان خويش بايد سنجيد. فرهنگ حکومتي حکومت سابق که مبلغ مصرف گرايي بود به جاي عشق با همه بار عاطفي عظيم خود شهوت را تبليغ مي کرد و زن نه موضوع عاطفه که عروسک و ابزار ديده مي شد. در چنان اوضاع شعر مذکور اخوان شعري تغزلي- فردي و در عين حال شعر اجتماعي معترض نيز هست. همچنان که حضرت حافظ در زمانه يي که بينش رسمي و حاکم، عشق مجازي جسماني را معصيت عظمي مي دانست در تغزلي زيبا در اعتراض به باورهاي حاکم و رايج دوره خود مي سرايد؛

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست

پيرهن چاک و غزلخوان و صراحي در دست...
عناوين اين صفحه
دردسر کسب و کار من است
از مرگ مولف تا قتل مولف
تعامل جامعه و شاعر تراز شعر جامعه
ترجمه رمان هاي دوما
دو جايزه ادبي براي «سينتيا اوزيک»
قهرمان هاي جديد استن لي

ترجمه رمان هاي دوما
ايسنا؛ بعد از «کنت دو مونت کريستو»، ماه منير مينوي آخرين رمان الکساندر دوما را با نام «شواليه دو سنت هرمين» به فارسي ترجمه مي کند. «شواليه دو سنت هرمين» الکساندر دوما، رماني مفصل از اين داستان نويس فرانسوي است که پس از سال ها پيدا شده است. به گفته مترجم، اين اثر کتابي قطور از دست نوشته هاي اين نويسنده است که به طور مسلم، آخرين رمان مفصل اوست که اجل مهلت اتمام آن را به او نداده است. در اواخر دهه 80 ميلادي، يک استاد دانشگاه در بايگاني شهر پاريس، تصادفاً نامه يي از الکساندر دوما پيدا کرد که به يک کشف انجاميد. اين نامه مشخص مي کرد دوما که با «سه تفنگدار» و «کنت دو مونت کريستو» به شهرت جهاني رسيده است، آخرين رمان حماسي خود را که بيش از يک قرن ناپديد شده بود، ناتمام نوشته بود. جست وجوهاي ادبي بسياري در طول سال ها انجام گرفت، تا اينکه اين داستان گم شده پيدا شد. کتاب يادشده بعد از پايان ترجمه، از سوي انتشارات توس منتشر خواهد شد. «کنت دو مونت کريستو» اثر ديگري است که اين مترجم از دوما ترجمه کرده و به زودي از سوي انتشارات يادشده و در نمايشگاه کتاب امسال عرضه خواهد شد. اين اثر رماني نيمه تاريخي و نيمه داستاني از دوما است. به گفته مينوي اين اثر يکي از اولين کتاب هايي است که در زمان ناصرالدين شاه قاجار به وسيله «طاهر ميرزا» که از شاهزادگان قاجار بوده، به زبان فارسي ترجمه و چاپ سنگي شده است. او افزود؛ اين ترجمه نيمه کامل در طول صد و اندي سال، بارها در سال هاي مختلف تجديد چاپ شده است و تا آنجا که مي دانم، اقتباس مانندي هم از آن به قلم ذبيح الله منصوري منتشر شده است. از آنجا که کتاب بسيار مفصل و ترجمه آن مشکل بود، هيچ يک از مترجمان ما درصدد برنيامدند ترجمه يي دقيق و کامل از اين اثر بزرگ ارائه دهند. مينوي گفت؛ تا جايي که امکان داشته ، کتاب ها را از متن اصلي خوانده ام و تازه آن وقت متوجه شدم که ترجمه هاي ما اغلب ناقص و به دور از مفهوم زبان اصلي است.


دو جايزه ادبي براي «سينتيا اوزيک»
ايبنا؛ «سينتيا اوزيک» نويسنده امريکايي براي يک عمر فعاليت موفق، به صورت همزمان برنده دو جايزه شد.«سينتيا اوزيک» دو جايزه «قلم ناباکف» و «قلم مالامود» را براي يک عمر فعاليت موفقيت آميز از آن خود کرد.اهداکنندگان اين دو جايزه که هر يک به صورت جداگانه او را به عنوان برنده امسال خود انتخاب کرده بودند، وقتي خبرهاي مربوط به هر يک از اين دو هيات داوري را در خبرگزاري آسوشيتدپرس ملاحظه کردند تصميم گرفتند به صورت رسمي و در يک روز از اين بانوي 80 ساله به عنوان برنده نام ببرند. «اوزيک» که سال هاست در عرصه هاي مختلف رمان و داستان کوتاه کار مي کند و در ضمن ناشر نيز هست، جايزه 20 هزار دلاري قلم ناباکف را براي «اقتدار تمام عيار و تداوم اساسي در کارهايش» و «خيال پردازي عميق، روشنگري بي وقفه و تمايل پايان ناپذير براي راستگويي» از آن خود کرد. داوران جايزه قلم مالامود نيز با اعلام اينکه تا کنون هيچ کس اينقدر نزديک به روح سبک برنارد مالامود، نويسنده امريکايي که در دهه 80 درگذشت ننوشته است، جايزه 5 هزار دلاري را به اين بانوي نويسنده اهدا و اعلام کردند در امريکا هيچ نويسنده يي مثل سينتيا اوزيک چنين متفاوت به هر موضوعي نمي پردازد. «سينتيا» از جمله نويسندگاني است که مشخصاً مي توان آنها را اهل کتاب ناميد. او با مقاله هاي پرشوري که درباره «هنري جيمز» و «سال بلو» (دو نويسنده بنام و معاصر امريکايي) نوشته يا کارهاي داستاني اش مثل «مسيح استکهلم»، کاملاً شناخته شده است. آخرين مجموعه داستان هاي کوتاه او با عنوان «ديکته» نيز از کارهاي درخشان سال هاي اخير در امريکا محسوب مي شود.


قهرمان هاي جديد استن لي
ايبنا؛ خالق85 ساله اسپايدرمن قصد دارد 10قهرمان جديد بيافريند.«استن لي» آفريننده اسپايدرمن که قهرمان هاي کتاب هاي تصويري او در بيش از نيم قرن گذشته نقشي انکارناپذير در فرهنگ امريکا و صنعت سرگرمي جهان داشته است، قصد دارد 10 قهرمان جديدش را در سال 2009 معرفي کند. استن لي که اکنون 85ساله است تاکنون چهره هاي خيالي بسيار شناخته شده يي را وارد جهان کتاب و سينما کرده است که «هالک غول سبز»، «مرد آهني»، «4 شگفت انگيز» و «مردان ايکس» از آن جمله اند. «لي» که اخيراً کمپاني خودش را به راه انداخته در نظر دارد چهره هاي جذاب جديدي را بيافريند و در اين زمينه از همکاري کمپاني مارول، ويرجين کميکز و مجله ورايتي تشکر کرده است. با عملي شدن اين طرح «لي»، 10 قهرمان جديد به دنيا معرفي مي شوند که هر يک از آنها مي توانند در داستان هاي کوتاه يا فيلم هاي بلند سينمايي نيز ظهور کنند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام