يكشنبه، 8 ارديبهشت 1387 - شماره 1661
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: انديشه
اخلاق و سياست در بازخواني ماکياولي
شهروند به جاي شهريار

حسين فراستخواه

در آغاز بايد يادآوري کنم که آنچه مي خوانيد، بازنويسي يادداشت هايي است که در تابستان 84 طي گفت وگو با يک دوست ايتاليايي جمع آوري کرده بودم و در پروراندن ايده اين نوشتار، مرهون راهنمايي هاي فکري او هستم.

براي بسياري از ما، داوري درباره «اخلاق ماکياولي»، کاري به غايت سهل و مختصر مي نمايد. اين انديشمند فلورانسي، عموماً به عنوان اصلي ترين مبين رويکرد غيراخلاقي به سياست شناخته مي شود که به «خشونت» و «فريب» مشروعيت مي بخشد. او را آفريدگار اين جمله بدنام مي شناسيم که «هدف، وسيله را توجيه مي کند» و نيز کساني را که از اين مشرب مي نوشند، ملقب به «ماکياوليست» مي کنيم. اما در واقع، چيزي بيش از برداشت عرفي و تعبير عاميانه از خلق و خو و شخصيت او وجود دارد. از همان هنگام که «شهريار» را مي نويسد، آماج حمله هاي گسترده سياسي و فلسفي مي شود که همگي با بدگماني، انديشه هايش را درباره هنجارهاي اخلاقي به چالش مي کشند. آنچه جالب و تا حدي متناقض مي نمايد، اين است که ماکياولي را به سختي مي توان خارج از حوزه فرهنگ کاتوليک قرار داد. او هرگز تئوري هاي بدعت آميز را در زمينه دين صورت بندي نکرده است. با اين همه کليسا و انديشمندان کاتوليک هستند که با ژان بïدîن آغاز شده و زهرآلود ترين اتهامات را در باب غيراخلاقي بودن احکام او صادر مي کنند. البته در اين باره بايد گفت دليل چنين واکنش هايي به يقين، سياسي بود و به جمهوري گرايي ماکياولي باز مي گشت؛ زيرا وي نقش کليسا را در اعمال حجت غاتوريتهف در امور گوناگون و ايجاد دکترين اجتماعي کليسا، نقد مي کرد و نمي پذيرفت.به هر رو فارغ از بحث ايدئولوژيک، ماکياولي را نمي توان از قلمرو اخلاق نفي بلد کرد و از همين رو مي توان گفت وگو در باب «ماکياولي و اخلاق» را امکان پذير دانست.آيزايا برلين در مقاله «اصالت ماکياولي» به نحوي بسيار متقاعدکننده، توضيح مي دهد برخلاف کاريکاتور عوامانه «ماکياولي بي اخلاق»، تمام انديشه هاي سياسي وي مبتني بر يک گزينش قدرتمند اخلاقي است که به تشکيل، امنيت و منافع جمهوري اولويت اخلاقي مي دهد.

البته ماکياولي قطعاً در گذاشتن منافع جمهوري به مثابه بنياد انديشه اخلاقي اش خلاصه نمي شود. در سال هاي آغازين سده 21، ما با تحمل فشار و کشمکش هاي بسيار و تناقضات فراوان، همچنان در همان پارادايم غسرمشقف زندگي مي کنيم؛ پارادايم واقع گرايي ملي. چه چيزي به اصطلاح ماکياوليستي تر از اين که بگوييم «فقط کشور من؛ چه درست، چه غلط»؟ تفکري که به نظر مي رسد به طور گسترده در ميان فرهنگ ها- حتي آنها که خود را متاثر از منش ملي کاملاً اخلاق گرايانه مي دانند- نفوذ کرده و تقسيم شده است. چگونه مي توانيم ماکياولي را متهم به بي اخلاقي کنيم، اما تفکر واقع گرايانه را در روابط بين الملل بپذيريم؟ کيست که بتواند درک ماکياولي از نقش خشونت در پيگيري اهداف سياسي و دفاع از مشروعيت اخلاقي جنگ را تقبيح يا متهم کند؟

به نظر مي رسد مساله، تنها مساله قلمروهاي شناسايي تکاليف و الزامات اخلاقي در ميان ديگر افراد انساني و اجتماعات است. مساله، دامنه اين حوزه هاي شناخت اخلاقي است که با تغيير واقعيات تاريخي و فرهنگي دگرگون مي شود، نه ذات و ماهيت آنها. در اينجا به نظر مي رسد نيازمند تامل و نقد جدي در نگاه ذات باور به اخلاق باشيم. ما (ما = متمدن ها)، خوشبينانه گمان مي کنيم به سطوح اخلاقي بس فراتر از اخلاقيات قرن شانزدهم نايل شده ايم که مفاهيم آن به طور شفاف توسط ماکياولي هجي شده است. ما قرن بيست ويکمي ها اکنون شاهد مصاديق بارز پسرفت اخلاقي هستيم؛ رويارويي با دشمناني که مدعي مشروعيت تروريسم هستند. عده يي بحث هاي کاملاً جدي له و عليه «شکنجه» يا «جنگ پيشگيرانه» مي کنند و گروهي ديگر کنوانسيون هاي ژنو را که مبتني بر رعايت اصول اخلاقي قوي در قايل شدن تمايز ميان نظاميان و غيرنظاميان است، «منسوخ» و «مهجور» مي نامند. اين وضعيت، چيزي نيست جز پسرفت حقوقي، سياسي و البته پسرفت اخلاقي.

آيا ما بدل به ماکياوليست هاي جديد مي شويم؟ اگر هم بخواهيم درگير اين بيان کليشه يي نشويم که «ماکياولي خود ماکياوليست نبود»، پرسش اين است که آيا ما نهايتاً از سفسطه هاي لفظي و فريب ايده آليسم و صلح طلبي رياکارانه دست مي کشيم تا رودرروي واقعيت درآييم، مگر بتوانيم به نحوي مسوولانه و جوانمردانه حريفش شويم؟

بايد هشيار و محتاط باشيم و بدانيم کساني که مي خواهند از بقاي قدرت شان اطمينان حاصل کنند، مايلند محدوديت هاي قواعد حقوقي و اخلاقي را درهم شکسته و دور بيندازند و نيز گرايش شگفتي به دراماتيزه کردن تهديدها و قدرت اهريمني دشمن نشان مي دهند. مهم تر از آن ما بايد به اين واقعيت آگاه باشيم که ممکن است نظرپردازان «اخلاق اضطرار» برنامه پنهاني داشته باشند مبني بر يک فرض تئوريک ديگرسان؛ از آن گونه که «دولت استثنا»ي کارل اشميت دارد. راهي مستقيم که ماکياولي را به اشميت وصل کند، وجود ندارد. اين فلورانسي شريف هرگز نه به نفع ميليتاريسم و نظامي گري و نه در مدح استبداد و حکومت مطلقه، سخني نرانده است. شايد بتوان نهيب زد که هيچ کس نبايد «شهريار» را صرف نظر از «گفتارها» بخواند.يک تئوري ضد دموکراتيک ذاتاً جابرانه که به دلخواه از استثنا، قاعده مي سازد و با نظامي گري تمام سياست را به دوگانگي ابدي دوست/ دشمن

فرو مي کاهد، در حقيقت سياست را تبديل به استمرار جنگ در معنايي ديگر مي کند؛ نظريه يي که منتهي به تفسير دلخواه از فيزيولوژي اجتماعي و آسيب شناسي مقابله و خشونت مي شود.اما بازخواني اخلاق ماکياولي از چه نظر مي تواند در آغاز قرن بيست و يکم هم درست و هم معني دار باشد؟ فکر مي کنم بايد به طور مشخص بر خصلت جمهوريخواه ماکياولي و باور عميق او به امکان خلق اجتماع انساني مبتني بر شهروند تمرکز کنيم. در واقع به نظر مي رسد پروژه او يک برنامه پيشرو و مترقيانه بود نه يک جريان يوتوپيايي ارتجاعي.

شهامت ماکياولي (در اينکه نيکنامي را فداي بيان واقعيت کرد)، آگاهي او از واقعيت بي غش، صداقت، يکرنگي و بي ريايي اش و نيز تعهد جمهوريخواهانه اش، همه مي تواند ما را کمک کند، به شرطي که قادر باشيم جوهره سياست و اخلاق او را فراچنگ آوريم؛ به ويژه در اين برهه درهم تنيده و مساله دار غپروبلماتيکف توسعه و تکوين بشر.نگاه ساده به آراي ماکياولي، تنها برداشتي که در پي دارد، مواجه شدن با مشاوري است که تنها در انديشه حفظ مقام يک حکمران ظالم است. اما انديشه دموکراتيک توانايي اين را دارد هم از منظر سياست و هم از نگر اخلاق، به تميز امر پايدار از امر احتمالي در انديشه ماکياولي برسد. آنچه در زمان ما، پايا، هميشگي و البته روا و معتبر است، ايده آل جمهوري است و آنچه احتمالي و تاريخي است، نقش يک فرد حکمران است. آنتونيو گرامشي اين مساله را با منتهاي وضوح مي بيند و بر «کارکرد» متمرکز مي شود نه بر فرديت «شهريار». پيشنهاد گرامشي، جايگزين سازي «شهريار» با يک «موجوديت جمعي» است. در مقام يک کمونيست، او تجسم «شهريار» را در «حزب» مي بيند، اما نظريه دموکراتيک امروز مي تواند مفهوم «شهريار جمعي» را با ترجمه به نقش يک «شهروندي سازمان يافته و پلوراليستي» حفظ کرده و توسعه بخشد.ماکياولي را نمي توان پندگوي فرمانروايان ظالم دانست. خواندن سرفصل مطالب «گفتارها» کافي است تا او را از اين شائبه مبرا کنيم. در اين صورت، نخواهيم توانست با ريمون آرون هم آواز شويم که معتقد است مشاوره هايي که «شهريار» و «گفتارها» مي دهد، منتهي به تئوري خودکامه و مرثيه آزادي شده و بسياري از مشکلات را ناگشوده باقي مي گذارد.به نظر مي آيد ماکياولي مي تواند انديشمندي براي تمام زمان ها باشد و در عين حال در زمينه تاريخي اش مطالعه شود. خوانش «شهريار» ما را با يک سناريوي مشخص سياسي روبه رو مي کند که مشاوره هايي گاه خبيثانه به حکمران مي دهد، اما در پشت اين چهره، يک جمهوريخواه وطن دوست است که زندگي مي کند، مي انديشد و مي نويسد.

درک ماکياولي از شرايط ملال انگيز قرن شانزدهم ايتاليا را با پارادايمي که مايکل والزر آن را «اخلاق اضطرار» مي نامد مقايسه کنيم. به عقيده والزر در مواقع «اضطرار بزرگ» سرپيچي از اصول اخلاقي انکارناپذير تلقي شده و توجيه مي شود؛ آن هم نه با رجوع به اصول محکم تر و والاتر اخلاقي، بلکه با به ميان کشيدن امور محتمل الوقوع و نمايشي. باري، هويدا است چنين نگاهي از کجا نشات مي گيرد و به کجا مي انجامد. چنين مي شود که والزر پس از فصل «اخلاق اضطرار»، فصل سپسين را با اين عنوان شروع مي کند؛ «تروريسم؛ نقد عذرها». او در اين فصل به تبيين اين نظريه مي پردازد که در «مواقعي» ترور بهانه يي نمي خواهد و مي بينيم امروز چه کنش هايي در راستاي مبارزه عليه تروريسم با ظاهري حق به جانب صورت مي گيرد. دقيقاً به همان اندازه که والزر در کتاب «جنگ هاي عادلانه و ناعادلانه»، بمباران غيرنظاميان طي جنگ دوم جهاني را «تروريستي» مي نامد، در تازه ترين کتاب خود آن را بر مبناي «اخلاق اضطرار» توجيه مي کند. البته در مقياس هاي کوچک تر نيز شنيدن اينکه برنده صلح نوبل در جايي نظر به «ضرورت» اعدام يک فرد مي دهد، به همان اندازه وحشتناک و مهيب است.

در پايان بد نيست اشاره يي کنم به آنتونيو نگري فيلسوف هموطن ماکياولي که اخيراً به ايران نيز آمده بود. او معتقد است ماکياولي نظريه پرداز دولت مدرن نيست، ولي در عوض، نظريه پرداز فقدان بسياري از شرايط و وضعيت ها براي يک دموکراسي است.
عناوين اين صفحه
شهروند به جاي شهريار
نگاهي به گذشته در امروز
«پديدارشناسي روح» هگل پس از دويست سال بررسي مي شود
کتاب «خوانش اخلاق» منتشر مي شود

نگاهي به گذشته در امروز

نوشيروان کيهاني زاده

روزي که زمين لرزه «تاشکند» را ويران ساخت

بامداد 26 آوريل 1966 (پس از نيمه شب 25 آوريل و شب هنگام) زمين لرزه يي به شدت هفت و نيم ريشتر شهر تاريخي تاشکند در فرارود را ويران ساخت. اين شهر در سال 1219 ميلادي هم توسط خان مغولان (چنگيز) ويران شده بود. 24 سده پيش در دامنه کوه هاي گلستان، يک آبادي از استاندارد «ده» در مقياس دوران هخامنشي بزرگ تر شد و به صورت «کند» درآمد که در پارسي به معناي شهر کوچک (تاون در زبان انگليسي) است. در قديم نام اين شهر «چاچ» بود يا چاچکند که در آستانه قرون جديد و پس از مهاجرت شيباني ها (ازبک ها) به آنجا، آن را تاشکند تلفظ کردند که اتفاقاً اسم بامسمايي بوده زيرا در زبان آنان تاش يعني سنگ و چاچکند در منطقه يي سنگلاخ واقع شده بود. اين شهر بيش از دو ميليون نفري که در قرن نوزدهم وابسته به خان نشين «بخارا» بود در سال 1865 به تصرف روس ها درآمد که از فرصتي که ضعف نظامي و فتور قاجارها به دست داده بودند، استفاده کرده و وارد فرارود شده بودند (که جغرافيون امريکايي فرارود را آسياي مرکزي شهرت داده اند). دولت بلشويکي روسيه پس از پيدايش آثار بيدار شدن «ناسيوناليسم ايراني»، با شتاب تمام همه منطقه فرارود را «ترکستان روس» نام نهاد و تاشکند را پايتخت آن قرار داد که بعداً آن را بر حسب منافع سياسي خود و اسماً به چند جمهوري تقسيم کرد که اين جمهوري ها در چارچوب همان خطوط، در آغاز دهه 1990 و فروپاشي شوروي اعلام استقلال کردند. «تاشکند» پس از قسمت بندي بلشويکي فرارود، پايتخت ازبکستان شد که اين مقام را همچنان حفظ کرده است.

آخرين تحولات رسانه ها؛ 304 سال پس از انتشار نخستين روزنامه در امريکا

مهاجران انگليسي امريکاي شمالي درست يک قرن ديرتر از اروپاييان به انتشار روزنامه به مفهوم امروز دست زدند. نخستين روزنامه امريکاي شمالي 24 آوريل سال 1704 در شهر بوستون ماساچوست به نام «نيوزلتر» انتشار يافت.وضعيت روزنامه نگاري تا دهه سوم قرن بيستم که پخش خبر از راديو آغاز شد تغيير آنچناني نکرده بود و کاري بود «روتين». پيدا شدن رقيبي چون راديو و سپس تلويزيون و آنگاه تلويزيون رنگي و پخش ماهواره يي (جهاني)، روزنامه ها را مجبور کرد متاعي به مخاطبان بدهند که راديو تلويزيون ها قادر به تهيه آن نباشند يا اينکه تهيه اش برايشان پرهزينه باشد. از نيمه دهه 1990، آن سه نوع رسانه قديمي با پديده يي تازه و در حال تکامل و گسترش روبه رو شده اند به نام رسانه هاي آنلاين و نوع کوچک تر و عمومي تر آنها «وبلاگ» که رقابت با آنها (به علت سرعت شان در اطلاع رساني و فراتر بودن از ملاحظات و محدوديت ها) کاري آسان نيست. از آن پس، روزنامه ها در کنار اخبار مطلق، به انتشار اخبار اختصاصي؛ اخبار اينوستيگيتيو (خبرنگار در نقش بازپرس و پليس)، تحليل، فيچر، نظر يا مطالبي که در دسترس همه وبلاگ نگاران نيست، روي آورده اند و راديو تلويزيون ها به «تاک شو» و بحث و اظهارنظر درباره اخبار روز پرداخته و سايت اينترنتي هم باز کرده اند. سايت هاي بيشتر روزنامه ها، مطالب صوتي و تصويري هم دارند يعني وارد کار راديو تلويزيون شده اند، به همان گونه که راديو تلويزيون ها در آنلاين خود، کار نوشتاري مي کنند. از زمان اين تغيير، به کل اين مجموعه «ميديا = رسانه همگاني» گفته مي شود و سه رسانه قديمي تر از اين دست (نشريات و راديو تلويزيون) رسانه هاي «مين استريم» خطاب مي شوند. اين «مين استريم» ها از زماني که خبرگزاري ها هم مطالب خود را در شبکه (اينترنت) قرار داده اند مي کوشند که اخبار آنها را بدون نوشتن سابقه، دستکاري يا دوباره نويسي نقل نکنند و چون هر «وبلاگ» دست کم داراي يک مطلب يا تصوير اختصاصي است به نقل از مطالب اين «سيتيزن ژورناليست» ها هم دست زده اند و کار تحريريه ها وقتگيرتر شده، مخصوصاً که خواندن وبلاگ مقامات، شخصيت ها و موسسات (به عنوان منابع دست اول) بر تکاليف سابق هر خبرنگار افزوده شده است. خبرگزاري هاي بزرگ که در دو، سه دهه اخير «تبليغات دولتي» خود را در قالب سابقه نويسي مي گنجانند کار تحريريه ها (اتاق هاي خبر) را مشکل تر کرده اند زيرا دبيران ميزها مجبورند اين سابقه ها (نظر اعمال شده) را از خبر جدا سازند و سپس استفاده کنند که مهارت و تجربه لازم دارد.

از آنجا که در پي اين تحول سريع و دور از انتظار در دنياي رسانه ها، توجه مخاطبان به مجله هاي تخصصي بيشتر شده است، سه نوع رسانه «مين استريم» هرکدام به استخدام

«پانديت = خبره» دست زده اند و در نتيجه اهميت اين رسانه ها بيش از هميشه بستگي به مهارت و معروفيت سردبير آنها يافته است، و به همين سبب طبق گزارش آوريل 2008 (دو هفته پيش) مجله «پاريد» چاپ امريکا، دستمزد سردبيران اجرايي روزنامه ها و مديران خبر تلويزيون ها افزايش يافته و سالانه از پانصد هزار تا پنج ميليون دلار شده است که نسبت به سه سال پيش (سال 2005) 9 درصد افزايش نشان مي دهد.

در اين ميان استفاده کنندگان از اينترنت با شتابي زياد افزايش يافته و طبق آماري که 25 آوريل 2008 انتشار يافت، شمار استفاده کنندگان از اينترنت در چين از مرز 221 ميليون گذشته و از اين لحاظ امريکا را پشت سر گذاشته است. اين آمار نشان مي دهد که استفاده کنندگان از اينترنت در چين ظرف سال 2007 نسبت به سال 2006 ، 61 درصد افزايش يافته بودند. به اين ترتيب سرچ انجين هاي اينترنت از قبيل ياهو، گوگل و... داراي درآمد سرسام آور و نيز حربه و ابزاري تيز و موثر جهت تبليغات سياسي و دولتي شده اند. به همين دليل چين درصدد ايجاد چند سرچ انجين برآمده است تا بازار تبليغ و روابط عمومي را از دست سرچ انجين هاي امريکايي بگيرد و مطالبي را که آنها نقل نمي کنند نقل و راه دسترسي به اطلاعات و نظرات همگان را فراهم کند.

اصحاب نظر گفته اند که هند، کشور بعدي خواهد بود که سرچ انجين وارد شبکه کند. با ورود اين سرچ انجين ها به ميدان (که همه مطالب را- بدون گزينش- در دسترس قرار خواهند داد)، نفوذ خبرگزاري ها که عمدتاً غربي و عامل پيشبرد سياست هاي دولت هايشان بوده اند شديداً کاهش خواهد يافت. اين اصحاب نظر باز هم بعيد مي دانند که روسيه به اين زودي ها در اين راستا وارد ميدان شود. روسيه به توسعه تکنولوژي مربوط به علوم کامپيوتر و از جمله اينترنت دست زده است ولي به حد کافي ژورناليست آماده، ماهر و علاقه مند ندارد. لذا پس از هند، در اين زمينه کشور برزيل قرار گرفته است.

جنگ واشنگتن با اسپانيا و افتادن در راه برتري جويي (امپرياليسم)

دولت امريکا (واشنگتن) 25 آوريل سال 1898 به اسپانيا اعلان جنگ داد. اين دولت قبلاً از اسپانيا خواسته بود مساله کوبا را از راه مسالمت آميز حل کند (که تاريخ نگاران، اين کار را يک «حرکت روابط عمومي» در جهت طي کردن مراحل مربوط نوشته اند). برخي از کوباييان از مدت ها پيش خواهان استقلال بودند و چند بار بر ضد اسپانيا دست به انقلاب و عمليات مسلحانه زده بودند. انفجار کشتي نظامي امريکايي «مين» (به نام ايالت مين امريکا) در آب هاي کوبا، بهانه مناسبي به دست دولت واشنگتن داد تا با اسپانيا وارد جنگ شود. مورخان اين جنگ را سرآغاز «امپرياليست شدن دولت واشنگتن» نوشته اند که با ورود به جنگ هاي دوردست يکم و دوم جهاني آن را ابرقدرت کرد و فروپاشي شوروي از درون، قدرت آن را به اوج رسانيد که جنگ عراق و مداخله در افغانستان دارد بر آن نقطه پايان مي گذارد که برخي از مورخان آن را «نقطه بازگشت» عنوان داده اند.در اين جنگ که از 25 آوريل تا 12 آگوست 1898 (به مدت113 روز) ادامه داشت، اسپانيا شکست خورد و طبق قرارداد پاريس؛ سرزمين هاي فيليپين، گوام، پورتوريکو و کوبا را به امريکا داد. دولت امريکا در سال 1902 اداره امور کوبا را به دولت محلي اين جزيره واگذار کرد. فيليپين نيز پس از جنگ جهاني دوم استقلال به دست آورد، ولي گوام و پورتوريکو هنوز وابسته به امريکا هستند. کوبا که يک مهاجرنشين اسپانيايي بود از سال 1492 به مدت بيش از چهار قرن از مستملکات اسپانيا به شمار مي رفت.

www.iranianshistoryonthisday.com



«پديدارشناسي روح» هگل پس از دويست سال بررسي مي شود
نشست «پديدارشناسي روح هگل پس از دويست سال» از ساعت 14امروز،هشتم ارديبهشت در سه نشست آغاز به کار خواهد کرد. به گزارش مهر در نشست اول که به تحليل «پديدارشناسي روح» اختصاص دارد دکتر محمود عباديان درباره «پديدارشناسي روح (علم تجربه آگاهي) فصل؛ يقين حسي يا «اين» و «پنداشتن» - (ديالکتيک يقين حسي)»، دکتر ابوالقاسم ذاکرزاده «جايگاه پديده شناسي روح در نظام فلسفي هگل و تاثير فلسفه هگل پس از مرگ او»، دکتر محمدرضا حسيني بهشتي «هنر از ديدگاه هگل»، دکتر حميدرضا طالب زاده «تحليلي از ديالکتيک در تفکر هگل» و دکتر محمدجواد صافيان «تاملي بر معناي حقيقت نزد هگل با توجه به پديدارشناسي روان» سخنراني خواهند کرد. نشست دوم که به موضوع تاثير «پديدارشناسي روح» بر تاريخ فلسفه اختصاص دارد با سخنراني دکتر حسين کلباسي «پديدارشناسي آگاهي؛ امکانات و محدوديت ها»، دکتر قاسم پورحسن «هگل و مشکل معناداري زبان دين»، دکتر رضا سليمان حشمت «تفکر تاريخي هگل» و دکتر علي مرادخاني «درآمد پديدارشناسي روح و نقد فلسفه مدرن» برگزار مي شود. نشست سوم به بررسي چگونگي مواجهه انديشمندان ايراني با «پديدارشناسي روح» اختصاص دارد که کريستيان هوفمان «ديالکتيک مدرنيته بر اساس پديدارشناسي هگل»، دکتر علي اصغر مصلح «علم ايراني و هگل» و دکتر علي اکبر احمدي «پديدارشناسي روح» از منظر «منطق» هگل را توضيح خواهند داد. اين نشست در تهران، سعادت آباد، خيابان علامه طباطبايي جنوبي، دانشگاه علامه طباطبايي برگزار مي شود.


کتاب «خوانش اخلاق» منتشر مي شود
انتشارات بلک ول پاييز امسال کتاب «خوانش اخلاق» تدوين ميراندا فريچر و ساموئل گاتن پلن را روانه بازار نشر مي کند. به گزارش مهر اين کتاب سعي دارد خوانندگان علاقه مند به فلسفه و دانشجويان را با پاره يي از مهم ترين مسائل فلسفه اخلاق آشنا کند.در اين راستا خوانندگان با پاره يي از مفاهيم مهم فلسفه اخلاق هم آشنا مي شوند؛ مضاميني که با جنبه هاي عيني زندگي انساني هم ارتباط دارند. سرشت اخلاق، عينيت و ذهنيت در اخلاق، عدالت و فضيلت، انگيزه و الزام در پرتو آثار کلاسيک از «جمهوري» افلاطون تا «نظريه يي در باب عدالت» در اين اثر به بحث گذاشته مي شوند. عناوين پاره يي از فصول کتاب بدين قرارند؛ خير، اخلاق نيکوماخوستي، مقدمه يي بر ميل، مقدمه يي بر فوت، شرح افلاطون، «جمهوري» افلاطون، عينيت و ذهنيت در اخلاق و فلسفه اخلاق کانت.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام