پنج شنبه، 12 ارديبهشت 1387 - شماره 1665
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه
گفت وگو با سروش دباغ
مظلوميت ويتگنشتاين در جدال پوپري و هايدگري

حسين سخنور

ورود کتاب «سکوت و معنا» به بازار کتاب زمينه ورود گفت وگوي ما بود با نويسنده آن، سروش دباغ. شباهت کلام و ادبيات پسر همگي نشان از پدر داشت، از اين رو بخشي از گفت وگو به ويتگنشتاين و تاثير انديشه هاي او در سپهر سياست و جامعه ايراني در مقايسه با هايد گر و پوپر اختصاص يافت. گفت وگوي ذيل دو بخش ديگر نيز داشت؛ نخست راجع به کتاب و ويژگي هاي آن صحبت شد و بررسي اجمالي درباره نوع مقالاتي که در کتاب موجود است، صورت گرفت. بخش پاياني اين گفت وگو نيز به نويسنده اثر اشاره دارد که بحث هايي راجع به علايق و دلبستگي هاي فلسفي سروش دباغ، تاثير نگاه ويتگنشتايني به عالم و ويتگنشتايني فلسفيدن، نقد آکادمي هاي فلسفه و ... مطرح شد. او در پايان وعده داد پاسخ برخي سوالات ديگر راجع به فيلسوف را در شرح و ترجمه تراکتاتوس که در آينده يي نه چندان دور کار آن را آغاز مي کند، مطرح کند. سروش دباغ در اواخر بهار امسال نيز کتاب «خاص گرايي و عام گرايي در فلسفه اخلاق» را روانه بازار کتاب مي کند.

---

- همانطور که مي دانيد فلسفه در قرن بيستم رشدي چشمگير و تغييراتي بنيادين دارد. عده يي شاخص ترين فيلسوفان و تاثيرگذار ترين تفکرات اين دوره را مربوط به گروه مارتين هايدگر، لودويگ ويتگنشتاين و کارل پوپر مي دانند و گروهي ديگر برآنند ژان پل سارتر، ژاک دريدا و ويتگنشتاين درخشان ترين چهره هاي اين قرن هستند. برخي ديگر هايدگر، ميشل فوکو و ويتگنشتاين را موثر ترين دانسته اند. عده يي نيز هستند که به گادامر، هابرمارس و ويتگنشتاين راي مي دهند. روشن است در تمام اين گمانه زني ها نام ويتگنشتاين همواره حاضر است. خصوصيات فلسفه ويتگنشتاين چيست که در هيچ خوانشي از فلسفه قرن بيستم نمي توان از آن صرف نظر کرد؟

همان طور که مطرح شد به يک نگاه ويتگنشتاين «مهم ترين» فيلسوف قرن بيستم است نه «يکي از مهم ترين ها». اين داوري هم براساس سه ملاک ابژکتيو صورت مي گيرد؛ 1- ميزان ارجاعات به آثار فيلسوف. از اين حيث ويتگنشتاين يک فيلسوف تاسيسي بوده است، گرچه از اين حيث فيلسوفاني چون هايدگر و فوکو نيز در عداد او بودند اما کثرت آراي تامل برانگيز ويتگنشتاين او را از آنها ممتاز مي سازد. غير از اين دايره نفوذ تفکرات او در شاخه هاي مختلف فلسفه فوق العاده است. نظريات ويتگنشتاين در فلسفه زبان، فلسفه ذهن، فلسفه دين، معرفت شناسي، فلسفه منطق و فلسفه هنر و... بسيار تاثيرگذار است. به اين معنا ميزان گستردگي آثار هيچ يک از فيلسوفاني که نام برديد به اندازه ويتگنشتاين نيست. تا آنجا که من مي دانم ادبيات جديدي حول فلسفه دين ويتگنشتاين تاسيس شده است. فلسفه زبان که اساساً با ايده هايي که مطرح کرده است، ملک خود او است. در فلسفه ذهن، فلسفه هنر و... مقالات و آثاري وجود دارد که قوياً تحت تاثير انديشه هاي ويتگنشتاين است، ضمن آنکه آراي ويتگنشتاين در ساير حوزه هاي علوم انساني همچون جامعه شناسي و روانشناسي نيز نفوذ کرده است. 2- دليل ديگر را مي توان مربوط به شخصيت کاريزماتيک او دانست. زندگي فوق العاده نامتعارف و در عين حال اسرارآميز و جذاب ويتگنشتاين براي اکثر پژوهشگران قابل توجه است. البته از اين حيث هايدگر نيز با ويتگنشتاين کمابيش برابري مي کند. او نيز زندگي پر رمز و رازي دارد. اما شخصيت ويتگنشتاين بسيار ويژه است. مقالات فراواني نيز در اين باب تاليف شده است. او هيچ گاه در قيد و بند آکادمي نبود؛ شخصيت نامتعارفي داشت، تندخو بود و در عين حال نافذ. 3- ويتگنشتاين از معدود فلاسفه يي است که هم مورد توجه فيلسوفان تحليلي است و هم فيلسوفان قاره يي از او بهره مي برند. هيچ گاه هايدگر مورد توجه فيلسوفان تحليلي نبوده است و از آن سو هيچ گاه پوپر مورد توجه فيلسوفان قاره يي قرار نگرفته است. تفکرات دوره دوم ويتگنشتاين او را نزد فيلسوفان قاره يي مطرح ساخته است و در عين حال خوانش تحليلي از فلسفه دوران دوم او هم موضوعي انکارناپذير است. آميزه يي از اين سه دليل است که ويتگنشتاين را «مهم ترين» فيلسوف قرن بيستم ساخته است. به قول يکي از استادان هرگاه صحبت از ويتگنشتاين مي شود عده يي مي گويند او مد شده است و به زودي فرو مي ريزد. آن استاد گفت؛ اين چه مدي است که 50 سال از وفات او مي گذرد و کماکان مد است.

- در ايران در دهه هاي اخير ما با دو گرايش عمده فکري، فلسفي متفاوت روبه رو بوديم که دو سوي آن در مثلث هايدگر، پوپر و ويتگنشتاين که در سوال نخست مطرح شد، قرار دارند، يعني عده يي با محوريت تفکرات هايدگر با پيشتازي احمد فرديد و شاگردان او و در مقابل گروهي مبتني بر نظريات پوپر با محوريت عبدالکريم سروش شکل گرفتند. (هر چند پيش از اين مي توان گفت که مثلاً انديشه سارتر در ايران را هم علي شريعتي نمايندگي مي کرد.) با توجه به اين صف بندي، چرا ويتگنشتاين نتوانست در ايران تبديل به يک جريان تاثيرگذار شود؟ اساساً ويتگنشتاين پتانسيل ايجاد يک جريان فکري، فلسفي و شايد سياسي را دارد؟

پاسخ به اين سوال را در دو محور پيگيري مي کنم؛ 1- اساساً تا اواخر دهه 60 شمسي توجه به ويتگنشتاين در کشور ما خيلي جدي نبوده است. تا اين مدت هيچ يک از آثار او به فارسي ترجمه نشده بود. اولين ترجمه تراکتاتوس در ايران سال 69 صورت مي گيرد. البته پيش از اين بحث هايي درباره ويتگنشتاين همچون کتاب با ترجمه مرحوم بزرگمهر وجود داشت، اما مهم تر از آن به تعبير شما ويتگنشتاين در اين مدت نماينده مشخصي در ايران نداشت. 2- نزاع بين پوپر و هايدگر آنقدر که من مي فهمم اولاً و بالذات يک نزاع سياسي بود، يعني قرار بود يک گونه نگاه به سياست و نظريه پردازي درباره چگونگي تنظيم مناسبات و روابط سياسي را شاگردان هايدگر در ايران نمايندگي کنند و در مقابل شاگردان پوپر با تاثير از کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» مناسبات سياسي را به نحو ديگري تنظيم مي کردند. اين صف بندي تا حدي در محافل آکادميک خارج از ايران هم برقرار است. هايدگر هيچ مشکلي نداشت که از حکومت هيتلري دفاع کند. او اين فضا را فضاي مناسبي مي دانست تا مردم اروپا با تجلي جديدي از هستي مواجه شوند. او زمينه را مساعد مي ديد براي بالفعل کردن انديشه هاي فلسفي اش؛ بحث از انساني که بايد سر وقت Being برود و عقل ابزاري و سوبژکتيويسم منحط را کنار بگذارد.

حال اگر منظور شما از جريان سياسي و اجتماعي پيشبرد مقاصد سياسي با لواحق آن است فلسفه ويتگنشتاين اساساً چنين استعدادي ندارد و خودش هم سياسي نبود و در چنين حوزه هايي ورود و موضع گيري خاص نداشت.

البته توجه به اين نکته ضروري است. در فضاي کنوني آکادميک فلسفي مغرب زمين، نزاعي تحت عنوان نزاع هايدگري و پوپري به چشم نمي خورد. هم نگاه به پوپر و فيلسوفان تحليلي و هم نگاه به هايدگر و فيلسوفان قاره يي و مقايسه ميان آن دو بيشتر سمت و سوي فلسفي دارد تا سياسي و اجتماعي. به عنوان مثال ايده هايدگر «بودن در عالم» که توسط فيلسوفان پديدارشناسي نظير مرلو پونتي مورد بحث قرار گرفته است، توجه فيلسوفان تحليلي را هم به خود جلب کرده است. مقايسه تطبيقي ميان اين دو نحله فلسفي در دستور کار آکادمي هاي فلسفه قرار گرفته است. شايد کسي مثل ديويد ميلر که شاگرد مستقيم پوپر است با هايدگر و هايدگري ها نزاع سياسي داشته باشد اما مواجهه اکثر فيلسوفان تحليلي در حال حاضر با منظومه فلسفي هايدگر و ساير فيلسوفان قاره يي مواجهه يي فلسفي است.

- اما زندگي او چيز ديگري مي گويد؛ ويتگنشتاين هم در جنگ جهاني اول حضور دارد و هم در جنگ جهاني دوم و در صف اول جبهه نيز مي جنگد و اتفاقاً خاطرات و نکات شنيدني نيز از حضور اين فيلسوف مطرح است. غير از اين، نزديکي ويتگنشتاين با حلقه وين هم قابل توجه است. برخي از انديشه هاي فيلسوف مورد استقبال اين گروه قرار مي گيرد که تاثيرات حلقه وين در حوزه هاي اجتماعي و سياسي نيز در دوره خود غيرقابل انکار است.

حضور او در جنگ به دغدغه هاي سياسي اش بازنمي گردد. حتي مي گويند وقتي راسل او را به جلسات سياسي دعوت مي کند يا نمي رفت يا وقتي مي رفت اظهارنظري نمي کرد ولي افرادي چون پوپر يا راسل در برابر جنگ ويتنام موضع مي گيرند يا هايدگر کاملاً با جنگ جهاني دوم درگير است. ويتگنشتاين چنين دغدغه هايي ندارد، سر در گريبان خويش فرو برده و واگويي حديث نفس پيشه کرده است؛ کسي که با صداي بلند تامل مي کند و از يافته هاي در تنهايي سرمست و شاد است لذا نبايد از ويتگنشتاين انتظار تاثيرگذاري در حوزه سياسي و اجتماعي داشت. به قول فلاسفه مسلمان در اينجا قابليت قابل و فاعليت فاعل هر دو در اينجا مفقودند. در مورد ارتباط حلقه وين و ويتگنشتاين نيز بايد يادآوري کرد اعضاي حلقه وين اساساً در پي اعلان يک بيانيه علمي بودند که نگاهي جديد به عالم را عرضه کنند که مقابل ايده هاي رمانتيستي و ايده آليستي آلماني قرار گيرد. ويتگنشتاين در اين نوع فعاليت هاي حلقه وين هيچ دخالتي ندارد و ظاهراً خيلي هم خرسند نيست که حرف هاي او در تراکتاتوس زمينه سوءبرداشت حلقه ويني ها را فراهم کرده است.

- با اين مقدمه از ويتگنشتاين در ايران مناسب است سوالات مربوط به کتاب «سکوت و معنا» تاليف جنابعالي را مطرح سازيم. نخستين سوال در اين بخش در مورد شيوه تاليف کتاب مذکور است. همان طور که در مقدمه کتاب ذکر شده است اين اثر شامل مجموعه مقالاتي است که شما در يک سال و نيم گذشته در نشريات مختلف درخصوص آرا و انديشه هاي ويتگنشتاين تهيه کرديد. يکي از اشکالات وارد بر اين نوع تاليف، عدم پيوستگي مطالب است. نحوه انتخاب مقالات با چه رويکردي بوده است تا اين مشکل به حداقل برسد؟

مي پذيرم که اين سوال در خصوص کتاب هايي که شامل مجمومه مقالات است، مطرح مي شود. در نمونه هاي فرنگي نيز اين روش تاليف شيوه يي مرسوم است. غير از اين نيز کتاب هايي وجود دارد که چند نويسنده حول يک موضوع يا شخصيت خاص مطلب مي نويسند مانند کتاب «ويتگنشتاين و فلسفه دين» که دو اديتور دارد ولي مجموعه مقالات درخصوص ويتگنشتاين است. اين نکته را از اين جهت گفتم تا نشان دهم کتابي که به شيوه سکوت و معنا تاليف مي شود، صرفاً از حيث نوع جمع آوري ضعيف محسوب نمي شود اما اين سوال مطرح است که آيا هر نويسنده يي هر مطلبي را که مي نويسد مناسب است در آينده در قالب يک کتاب منتشر کند؟ پاسخ بنده منفي است

چرا که عامل وحدت بخش نبايد خود نويسنده باشد بلکه موضوع بايد اين اشتراک را به وجود آورد. من نيز در کتاب سکوت و معنا سعي کردم اين مهم را لحاظ کنم. تا چه ميزان موفق بودم، نمي دانم اما سعي کردم به مولفه هاي مختلف منظومه معرفتي ويتگنشتاين بپردازم. به اين معنا کتاب مي تواند مخاطب را در فهم آراي ويتگنشتاين کمک کند مثلاً در ويتگنشتاين متاخر مفاهيم محوري همچون شباهت خانوادگي، استدلال تبعيت از قوانين، استدلال عليه زبان خصوصي و... وجود دارد که در اين کتاب به قدر کافي به آنها پرداخته شده است. در ويتگنشتاين متقدم نيز دو مفهوم را برگرفتم؛ يکي بحث سکوت و ديگري موضوع صدق. ادعاي کتاب هم اين نيست که تمام وجوه آرا و نظريات ويتگنشتاين را بررسي کرده است اما تلاش بر آن بود تا امهات آموزه هاي ويتگنشتاين مطرح شود.

- در نوبت مطالعه و بررسي آثار ويتگنشتاين کتاب سکوت و معنا در کدام مرحله قرار مي گيرد؟ کتاب مقدمه يي است براي ورود به آثار ويتگنشتاين يا پس از مطالعه آرا و نظريات فيلسوف بايد به اين کتاب رجوع کرد؟ اساساً اين کتاب خواننده را تا چه ميزان در فهم و درک آثار و آراي تقريباً دشوار ويتگنشتاين ياري مي رساند؟

بازتاب هاي اين کتاب پس از انتشار مناسب بوده است. به عنوان نمونه يکي از مباحثي که در اين کتاب تشريح شده است، نظريه تصويري معنا است که در بخش اول مقاله نخست آمده است. تقريباً اکثر خوانندگان کتاب اين نظريه را به خوبي درک کردند. البته برخي از مقالات کتاب

کم و بيش تخصصي هستند اما در مجموع خواننده با اين مفاهيم تخصصي کم و بيش آشنا مي شود اما اگر کسي خواهان شرح و تفسير بيشتر است اين کتاب نمي تواند عهده دار آن باشد زيرا همان طور که گفته شد سکوت و معنا مجموعه هفت مقاله مختلف در خصوص ويتگنشتاين است. قرار است به زودي بنده شرح و تفسير و ترجمه تراکتاتوس را آغاز کنم که اميد است نياز اين بخش از مخاطبان در اين کار جديد برآورده شود. کتاب سکوت و معنا تماماً يک Text book نيست تا از پس تمام سوالات و ابهامات انديشه هاي ويتگنشتاين برآيد. کتاب بيشتر جنبه «نيمه درسي» دارد. در يک نگاه کلي به کتاب مقالات سه، چهار و پنج مقالات تخصصي هستند و مقالات يک، دو، شش و هفت هم عمومي تر و نگارش ساده تري دارند و فهم آن براي مخاطب آسان تر است. فهم آثار ويتگنشتاين سهل و ممتنع است؛ سهل از آن حيث که مدعيات خود را در قالب عبارات مطنطن فلسفي و اصطلاحات دشوار صورت بندي نمي کند و دشوار از آن جهت که ايده هاي مختلف را ويتگنشتاين پراکنده مطرح مي سازد. به همين دليل اگر کسي بخواهد آثار او را از ابتدا تا انتها بخواند، خسته کننده خواهد بود چرا که کتاب هاي ويتگنشتاين حاصل ديالوگ هاي وي با دانشجويان و حديث نفس و تاملاتش است که بر آفتاب افکنده شده است. از اين رو آثار ويتگنشتاين نظم و نسق متعارف فلاسفه ديگر همچون هگل و کانت و... که خود آثارشان را تاليف کرده اند را ندارد. تنها کتابي که در زمان حيات ويتگنشتاين توسط خود منتشر شد، کتاب تراکتاتوس بود.

- کتاب سکوت و معنا توانسته وظيفه «نقد» آرا و نظرات ويتگنشتاين را عهده دار شود يا تاکيد شما در اين کتاب صرفاً «شرح» انديشه ها و آثار فيلسوف است؟

بديهي است بخش اعظم کتاب شرح نظريات ويتگنشتاين است، هر چند سعي شده است نقدهايي درباره خوانش هاي مختلف از ويتگنشتاين ارائه شود. به عنوان مثال در مقاله اول در تلقي هاي مختلف از سکوت ويتگنشتايني چهار برداشت متفاوت از سکوت آخر کتاب مطرح شده است. برخي بر تلقي عرفاني از آن تاکيد کرده اند. بنده اين نگاه را مورد نقد قرار دادم و اين تلقي را تلقي موجهي ندانسته ام؛ هر چند نگاه ديني ويتگنشتاين را در مقاله هاي ششم و هفتم تا حدي که ميسور بوده مطرح کرده و تلقي عرفاني از آراي او را نيز تشريح کرده ام. ويتگنشتاين فيلسوفي بود با دغدغه هاي اگزيستانسي و معنوي عميق، اما اعتقاد دارم نمي توان او را به معناي رايج و متعارف انساني ديندار و عارف دانست، چرا که ويتگنشتاين به يک معنا پوزيتيويست است يعني سخن گفتن معنادار درباره آنچه متعلق به وراي اين عالم فنومنال (به معناي کانتي آن) است را ممکن نمي داند و معتقد است اين حوزه ها قلمروي نشان دادني است نه گفتني. به همين سبب عرفان و متافيزيک در انديشه ويتگنشتاين گفتني نيستند. در دوره دوم نيز عرفان بازي است در عداد ساير بازي ها که راجع به آن سخن مي گويد. در مقابل اين باور، در معناي موسع دينداري و عرفان، ويتگنشتاين هم عارف است و هم ديندار. اين خصلت او در کتابي با عنوان درس گفتارهايي در باب باور ديني، زيبايي شناسي و روانشناسي نمود دارد.

در کل به نظر من بايد حساب احوال ويتگنشتاين را از اقوال او جدا کرد و من در کتاب سکوت و معنا سعي کردم به اقوال ويتگنشتاين بپردازم، بيشتر هم با نگاه شرح نه نقد. اتفاقاً بعضي از دوستان در خصوص مقاله دوم مي پرسند آيا نقدي هم بر اين سه تقرير از شباهت خانوادگي دارم يا نه؟ پاسخ من مثبت است، اما من در آن مقاله توضيح سه تقرير را منظور داشتم و نه نقد اين تقريرات را. فراموش نکنيم در اين حوزه ها آثار تاليفي بسيار اندک است. شايد اين نوع تاليفات زمينه هاي نقد را در آثار بعدي فراهم سازد.

-کتاب سکوت و معنا همچون ساير آثار شرحي و نقدي در خصوص نظريات ويتگنشتاين، بيشتر به دو اثر وي يعني تراکتاتوس و پژوهش هاي فلسفي تاکيد دارد، چرا ساير آثار فيلسوف همچون کتاب آبي و قهوه يي و... چندان مورد توجه قرار نمي گيرد؟

شايد جامع بودن دو کتاب مذکور، دليل اصلي اين همه تاکيد باشد. در اين دو اثر، تفکرات ويتگنشتاين بهتر، روشن تر و موجه تر بيان شده است. صورت بندي نظريات ويتگنشتاين و حاصل کلام دو دوره فکري او در اين دو کتاب نمود بارزي دارند.

-يعني خواندن اين کتاب ها ما را از توجه به ساير آثار فيلسوف بي نياز مي کند؟

خير، در هر يک از آثار ويتگنشتاين بارقه ها و بصيرت هايي موجود است که قابل توجه و تدبر است. اتفاقاً در خيلي از مقالاتي که نوشته مي شود، ارجاعات متعددي به ساير آثار ويتگنشتاين همچون در باب يقين وجود دارد. بسته به اينکه موضوع سخن چه باشد، ارجاعات به آثار ويتگنشتاين فرق مي کند. يک بار در باب فلسفه دين ويتگنشتاين است و مقاله يي ديگر در باب فلسفه اخلاق، فلسفه هنر، فلسفه رياضيات يا فلسفه زبان و... ولي در مجموع مي توان گفت اين دو کتاب مجموعه آراي ويتگنشتاين را تشريح مي کند. هر چند خاطرنشان مي کنم کتابي در سال 2004 با عنوان «ويتگنشتاين سوم» منتشر شد که نويسندگان آن مدعي اند قسمت دوم کاوش هاي فلسفي و در باب يقين، جهش ديگري را در دوران فلسفي ويتگنشتاين نشان مي دهد. اگر اين راي جدي انگاشته شود، مي توان گفت «در باب يقين» نيز هم وزن کتاب هاي تراکتاتوس و کاوش هاي فلسفي خواهد بود ولي اين نظر، راي اجتماعي نيست. حتي اگر اين باور تاييد شود باز شأن آن دو کتاب ممتاز است. قطعاً اگر قرار باشد از ده کتاب و اثر مهم و دوران ساز فلسفه قرن بيستم نام ببريم، دو کتاب مذکور در اين ليست در کنار آثاري همچون وجود و زمان هايدگر قرار مي گيرند.

يکي از نکات قابل توجه ديگر در خصوص آثار ويتگنشتاين، قابليت ترکيب آنها با آثار فيلسوفان قاره يي است، به طوري که اخيراً در کتابي تحت عنوان «ويتگنشتاين و گادامر به سوي؛ فلسفه زبان پسا تحليلي» مفاهيم محوري فلسفه زبان ويتگنشتاين با بحث هاي گادامر ترکيب شده است. اين نيز نشان مي دهد مي توان از ديالوگ فلسفه تحليلي و فلسفه قاره يي سخن گفت. به اين معنا پاره يي از فيلسوفان معتقدند ما مي توانيم به سمت يک فلسفه زبان پساتحليلي حرکت کنيم.

-در پايان از اثر عبور مي کنيم و کمي به مولف اثر مي پردازيم؛ از يکي از نويسندگان بنام نقل است که مترجم خوب کسي است که ناگفته هاي نويسنده را ترجمه کند. شما تا چه ميزان توانسته ايد سکوت و ناگفته هاي فيلسوف را معنا و ترجمه کنيد؟ آنهايي که با فعاليت ها و دلمشغولي هاي جنابعالي آشنايي دارند، مي دانند جنابعالي علاقه و شيفتگي خاصي به آرا و نظرات ويتگنشتاين داريد. از پس اين آشنايي ها و مطالعات، تا چه ميزان توانسته ايد «روح آثار» فيلسوف را درک کنيد؟

سوال سختي است. من تنها مي توانم ادعاي آشنايي کنم. خب هم در سال هاي تحصيل در خارج از کشور آثار او را مورد بررسي قرار مي دادم و هم در اين دو سالي که به ايران بازگشته ام و فلسفه او را تدريس مي کنم. غير از «سکوت و معنا»، تاليف کتاب ديگري در حوزه فلسفه اخلاق را با مد نظر قرار دادن آموزه هاي ويتگنشتاين اخيراً به پايان برده ام. مجموع اين فعاليت ها شايد حاکي از اين باشد که آشنايي خوبي با آرا و نظريات ويتگنشتاين دارم. شما تعبير «شيفته» را هم به کار برديد. نمي دانم تا چه حد اين تعبير در فلسفه موجه است اما من سعي مي کنم فارغ از اين دلبستگي ها به نحو «تخصصي» به ويتگنشتاين بپردازم. گريز و گزيري هم نيست. اين امکان وجود داشت که به جاي ويتگنشتاين بر آثار کانت، هوسرل و هيوم و... تمرکز کنم. اتفاقاً دوستان اين سوال را مطرح مي کنند که چه انگيزه يي شما را به سوي ويتگنشتاين کشاند؟ تا آنجا که خاطرم هست در ابتدا فکر و ايده هاي ويتگنشتاين برايم طريقيت داشت اما هر چه بيشتر با او آشنا شدم ويتگنشتاين برايم موضوعيت يافت. غير از دلايلي که در ابتدا برشمردم توصيه يکي از استادان مرا در اين راه ترغيب کرد. ايشان به دانشجويان توصيه مي کرد اگر خواهان شناخت عميق از فلسفه هستيد، حتماً يکي از بزرگان تاريخ فلسفه را به جد بخوانيد و پيگيري و سعي کنيد از منظر او به عالم نگاه کنيد.

-فکر نمي کنيد اين توصيه آفاتي را هم به همراه دارد؟ از منظر ديگري به عالم نگريستن، نگاه آدمي را محدود نمي کند؟ ما در ايران هم انديشمنداني داريم که مستغرق انديشه هاي بزرگان تاريخ فلسفه شده اند و در آن نوع تفکر هضم شده اند. اساساً ويتگنشتاين و کانت ثاني بودن چه لطفي دارد؟

اگر آثار و انديشه هاي بزرگان تاريخ فلسفه را با شرح و نقدهاي مختلفش بخوانيد، آن غرق شدن هم پيش نمي آيد. تا آنجايي که من مي دانم در مغرب زمين نيز چنين است. در دپارتمان هاي فلسفه غرب يکي متخصص کانت است و ديگري متخصص هگل و سومي متخصص ويتگنشتاين. حسن اين تقسيم بندي مشخص بودن تخصص ها جهت رجوع دانشجويان به آنهاست. از اين حيث مراجعان به وي مطمئن هستند که او ادبيات مربوطه را خوب مي داند. البته اين تخصص به معناي محدود شدن در آثار و نظريات يک فيلسوف نيست. بسيار پيش مي آيد که استاد مربوطه نکاتي را مي بيند که کانت و ويتگنشتاين و... متوجه آن نبودند. او پروژه را يک گام به پيش مي برد. تمام مقالات صرفاً شرح انديشه هاي بزرگان تاريخ فلسفه نيست. اين صرفاً بدايت طريق است. نهايت اين راه اين است که شما راه و رسم فلسفيدن را مي آموزيد که اساساً چگونه مي توان به عالم نگاه فلسفي داشت. اگر يک نفر در نهايت باز در حد يک شارح بماند، من با حرف شما موافقم که تا آخر از منظر آن فيلسوف به عالم مي نگرد. اما هستند شارحيني که در تقرير آراي فلاسفه نمانده اند و پروژه اوليه را به پيش برده و نکات جديدي را مطرح کرده اند.

-البته اين بحث مستقلي را مي طلبد اما چون نحوه پژوهش و شيوه تحقيق جنابعالي بدين صورت است، محل توجه است. محققاني که شيوه کارشان با محوريت بر آثار يک متفکر شکل مي گيرد، اين بيم وجود دارد که نتوانند از حصار نگرش آن متفکر بيرون آيند و هر چه کنند در همان راستا باشد و اگر نوآوري و حرف جديدي هم هست باز در همان فضا باشد. معمولاً کساني که طرحي نو درمي اندازند تمام قالب هاي قبلي را ناديده مي گيرند و ويران مي کنند. در غير اين صورت تاريخ فلسفه بزرگاني همچون نيچه يا خود ويتگنشتاين را به خود نمي ديد. گرچه آشنايي زدايي که بحث فرماليست هاي روسي است بيشتر در مباحث زيبايي شناسي مطرح مي شود اما در اين فضا نيز مي توان گفت آنهايي که مثل هيچ کس به عالم نمي نگرند، مي توانند آشنايي زدايي کنند و با سخن تازه يي هر دو جهان را تازه کنند.

صحبت هايم را اين طور تکميل مي کنم؛ جهان را از منظر بزرگان تاريخ فلسفه ديدن بدايت طريق است اما غايت قصوي اين راه آن است که شخص بتواند از زير هيمنه آن فيلسوف به درآيد. هر چند مي پذيرم که اين راهي صعب العبور است. البته بحث به جاي خوبي رسيده است اما به يک معنا سوال شما نقدي است که بر کل آکادمي هاي فلسفه وارد است. مبناي اين تخصصي شدن کار فلسفي استادان و محققان در غرب هم بحث بازارکار است که رزومه آنها را قوي و غني مي سازد. مثلاً يک نفر متخصص دکارت يا اسپينوزا است. طبيعي است براي آنکه اين سابقه برجسته تر شود، بايد مرتب در آن حوزه کار کند تا ادعاي خود را ثابت کند و اين نيز باعث مي شود به تعبير شما بيشتر در آن فضا غرق شود و از آن منظر به عالم نگاه کند. اين وضعيت، وضعيت قابل تاملي است. از يک سو شما خواهان درافکندن ايده هاي جديدي هستيد و از سوي ديگر بايد بيشتر در آثار آن فيلسوف تامل کنيد و تمام آثار و مقالات پيرامون او را مورد توجه قرار دهيد و در اين خصوص بنويسيد و به يک معنا همواره در اين فضا تنفس کنيد. مثلاً افرادي که در ايران با هايدگر عجين شده اند جهان را به ناچار هايدگري مي بينند و تعبير مي کنند. در مجموع مي پذيرم اين تذکر مهم و قابل توجهي است و توضيحاتم از اين روست تا نشان دهم فضاي کلي آکادمي هاي ما همين است. اگر نقدي است نقد کلي بايد باشد و نبايد آن را منحصر به نگاه ويتگنشتايني به عالم دانست. حال بايد به يک نکته مهم ديگري نيز توجه کرد؛ اگر اشکالات مطرح شده وارد است، جايگزين آن چيست؟ اگر نخواهيم به نحو تخصصي به موضوع يا شخصيتي بپردازيم چه کنيم؟ لذا فکر مي کنم بايد راهکارهايي انديشيد تا از تخصصي ديدن شروع و بعد از آن عبور کرد زيرا بديل و رقيب اين روش معلوم نيست تا چه ميزان موجه است و چقدر به نفع آکادمي هاست مگر آنکه اساساً با خود آکادمي ها مشکل داشته باشيد که از قضا خود ويتگنشتاين اين طور بود. او هيچ گاه سر سازگاري با آکادمي هاي فلسفه نداشت. او به شاگردانش توصيه مي کرد سراغ کارهاي ديگر برويد، موسيقي بخوانيد، هنر و رمان را دنبال کنيد و... ويتگنشتاين با فلسفه به معناي نظريه پردازي مشکل داشت. او فلسفه را درمانگر مي دانست. بايد کژتابي هاي موجود در زبان را به وسيله فلسفه مداوا کرد. جمله مشهور ويتگنشتاين در کاوش هاي فلسفي را به خاطر داشته باشيم؛ «فلسفه نبردي است عليه جادو شدن شعور ما توسط زبان». البته اين طنز روزگار است. کسي که خود با آکادمي هاي فلسفه مشکل داشت امروز خيلي از آکادمي هاي فلسفه به جد به او مي پردازند. مي دانيم ويتگنشتاين به هيچ وجه در حصارهاي آکادمي قرار نمي گرفت. به يکباره تدريس و کلاس را رها مي کرد و در کلبه يي در نروژ به تنهايي تامل مي کرد. به يک معنا او بود که به آکادمي ها آبرو مي بخشيد نه آنکه آکادمي ها به او اعتبار ببخشند. اين جور افراد استثنائات تاريخ فلسفه هستند. ويتگنشتاين خود در اين باره به شاگردانش مي گفت؛ «من با اين نوع خاص فلسفيدن اکسيژ ني را براي خودم توليد مي کنم که با آن تنفس مي کنم. شما چه مي خواهيد بکنيد، در اين فضاي آکادميک خفه مي شويد.»
عناوين اين صفحه
مظلوميت ويتگنشتاين در جدال پوپري و هايدگري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام