
علي شروقي
ترجمه «علي اصغر حداد» از «محاکمه» کافکا، که توسط نشر ماهي منتشر شده نخستين اتفاق مهم سال جديد در زمينه انتشار رمان خارجي بوده است. پيش از اين هرچند ترجمه هاي ديگري هم از «محاکمه» منتشر شده بود اما ترجمه «علي اصغر حداد»، نخستين ترجمه يي است که اساس آن متن آلماني اين رمان بوده است. همان طور که ترجمه او از ديگر آثار داستاني «کافکا» که يک بار به صورت گزيده يي در دو جلد توسط نشر تجربه، با عنوان هاي «داستان هاي پس از مرگ» و «داستان هاي پيش از مرگ» و بار ديگر به صورتي کامل تر توسط نشر ماهي منتشر شد، براي اولين بار امکان خواندن مجموعه يي از آثار «کافکا» را فراهم کرد که نه پس از گذر از يک زبان ديگر که مستقيم از زبان آلماني به فارسي برگردانده شده بود. هرچند پيش از آن هم برخي آثار «کافکا» به صورت پراکنده و البته يک بار هم مجموعه «پزشک دهکده»اش توسط «فرامرز بهزاد» از آلماني به فارسي ترجمه شده بود. اما جز ترجمه «بهزاد» که سال ها از انتشار آن مي گذرد و ترجمه هاي پراکنده ديگر، «کافکا» هميشه بعد از گذر از يک زبان ديگر به ادبيات ايران رسيده بود. گرچه نمي توان از ياد برد که ادبيات ايران نخستين شناخت خود از «کافکا» را مديون همان ترجمه هايي است که از زبان هايي غير از زبان آلماني صورت گرفته بود و به ويژه ترجمه «هدايت» از «مسخ» که «کافکا» را براي اولين بار به ادبيات ايران معرفي کرد. اما اکنون انتشار ترجمه هايي تازه و براساس متن اصلي از آثار «کافکا»، از جمله انتشار ترجمه «محاکمه»، امکاني است براي شناخت دقيق تر دنياي کافکا و سبک ادبي او.
محاکمه
فرانتس کافکا
ترجمه علي اصغر حداد
نشر ماهي
چاپ اول-1387
قيمت؛ 4000 تومان
-در برخي مقالات و نقدهايي که در مورد کافکا و آثار او نوشته شده، به طور خاص به ويژگي هاي نثر و نحوه نگارش کافکا، به عنوان يکي از ويژگي هاي مهم آثار او اشاره شده. ممکن است بفرماييد اصلي ترين ويژگي هاي نثر «کافکا» چيست که تا اين حد توجه برخي منتقدان او را به خود جلب کرده؟
نثر کافکا، به طور عام، نثري ساده و سرراست است و چم و خم هاي آنچناني ندارد. البته در نثر او، جمله در جمله خيلي زياد است. به اين شکل که در دل يک مطلب، مطالب ديگري را هم مي گنجاند. يعني بارها پيش مي آيد که ميان يک جمله پرانتزي باز مي کند و مطلب ديگري را مي گويد و باز همان جمله را ادامه مي دهد. به همين دليل در آثار کافکا، جمله هاي طولاني نسبتاً زياد است ولي با همه اينها نثر سرراست و شفافي دارد که به سادگي قابل فهم است. اما آن چيزي که احتمالاً دريافت نوشته هاي او را قدري مشکل تر مي کند، پيچيدگي مطلبي است که مي خواهد بيان کند. ولي در لحن و زبانش ويژگي خيلي خاصي که باعث پيچيدگي متن شود، وجود ندارد.
-يعني نثر کافکا، در ترجمه هم به راحتي قابل انتقال به زباني ديگر و در اينجا به طور خاص به زبان فارسي هست؟ اين را با توجه به مقاله يي مي پرسم که «کوندرا» در مورد ترجمه هاي فرانسوي آثار کافکا نوشته و در آن مقاله مثلاً به تکرارهايي اشاره کرده که در نثر کافکا اهميت داشته اند اما مترجمان فرانسوي آنها را ناديده گرفته اند. مي خواستم بدانم به نظرتان ترجمه فارسي آثار کافکا توانسته تا حد زيادي ويژگي نثر او را انتقال دهد؟
خب البته گهگاه ساختار و دستور زبان فارسي اجازه نمي دهد جمله ها صددرصد منطبق با زبان آلماني ترجمه شود. ولي نود درصد آن به همان صورت قابل پياده کردن در زبان فارسي هم هست و مي توانم بگويم زبان «کافکا» براي ترجمه شدن به زبان فارسي خيلي مشکل نيست. البته به هر حال هر ترجمه يي مشکلات خاص خودش را دارد ولي من از لحاظ زبان چيز ويژه يي در آثار کافکا نمي بينم که زبان فارسي نتواند آن را بيان کند.
-آيا نحوه نگارش کافکا در ادبيات آلماني زبان پيشينه يي قبل تر از او هم داشته يا سبکي که کافکا به آن مي نوشت، تماماً منحصر به خود او است؟
ببينيد، نحوه داستان نويسي کافکا را نبايد فقط در زبانش خلاصه کرد. بلکه زاويه ديد راوي، شيوه و تکنيک نوشتن (نه فقط تکنيک کلامي) و خود موضوعي که در آثار کافکا بيان مي شود کاملاً نو است و پيش از او نمونه يي به اين شکل نداشته ايم و به عبارتي بعد از او هم نداشته ايم. سبک کافکا سبک خاص خود او است و به گمان من عظمت کافکا هم بيش از هر چيز، به دليل همين سبک او است که سبک تقليدناپذيري هم هست. البته نويسندگان زيادي تحت تاثير کافکا قرار گرفته اند و سعي کرده اند به سبک او بنويسند ولي من واقعاً نمونه هايي شبيه آثار او سراغ ندارم.
-با توجه به اينکه کافکا چک بوده و سنت فرهنگي که در آن رشد کرده حتماً تفاوت هايي با سنت فرهنگي آلماني داشته است، اين تفاوت ها را چقدر مي توان در شکل گيري سبک او موثر دانست؟
اصلاً اين اشتباه است که ما فکر کنيم کافکا چون به زبان آلماني مي نوشته، پس نويسنده يي آلماني است. همان طور که يک امريکايي و يک انگليسي، هر دو به زبان انگليسي مي نويسند ولي دنيايشان کاملاً با يکديگر متفاوت است. اينکه زبان کافکا، زبان آلماني است نبايد باعث شود ما او را نويسنده يي آلماني بدانيم. کافکا در واقع نويسنده يي است که در حوزه ادبيات اتريش قرار مي گيرد و ادبيات اتريش هم ويژگي هاي خودش را دارد.
-چه ويژگي هايي؟
خب، اتريش، پيش از قرن بيستم يک امپراتوري عظيم بوده و تقريباً تمام شرق اروپا و بالکان در حوزه امپراتوري اتريش قرار مي گرفته و اين ملت هاي گوناگون شرق اروپا بده بستان زيادي با زبان و ادبيات آلماني داشته اند و تمام اينها روي هم، ادبيات اتريش را فراهم آورده اند؛ ادبياتي که رنگ و بوي گوناگوني دارد و در شکل گيري آن نه فقط يک روحيه که روحياتي گوناگون دخالت داشته اند و همين باعث شده ادبيات اتريش ويژگي هاي خاص خود را داشته باشد که از اين ويژگي ها مي توان به طنز خاص و هوشمندانه اين ادبيات و همچنين نقد خود که به صورت راديکال در اين ادبيات وجود دارد، اشاره کرد. اين عناصر را به نحو بارزي، مي توان در نوشته هاي کافکا هم ديد. زبان مادري کافکا، آلماني است ولي آلماني که در حوزه ادبيات اتريش قرار مي گيرد و پراگ هم که محل زندگي و سکونت کافکا بوده در قرن نوزدهم، جزء امپراتوري اتريش به شمار مي آمده و به اين مفهوم، آثار کافکا همان طور که گفتم ويژگي هاي خاص خود را دارد و در چارچوب ادبيات اتريش قرار مي گيرد.
-يعني ما در ديگر نويسندگان هم دوره کافکا هم که در چارچوب همين ادبيات اتريش قرار مي گرفته اند، مي توانيم برخي ويژگي هاي آثار او، مثلاً همين طنز را که به آن اشاره کرديد يا ويژگي هاي ديگر را که به همان سنت کلي ادبيات و فرهنگ اتريش برمي گردد، ببينيم؟
بله، مثلاً روبرت موزيل هم يکي از نمونه هاي ديگري است که به اين ادبيات تعلق دارد و ادبيات اتريش هنوز هم اين ويژگي ها را دارد. من در چند مقاله از جمله در مقدمه «مجموعه نامرئي» اين را مطرح کرده ام که ادبيات اتريش چند ويژگي دارد. مثلاً يکي از اين ويژگي ها برخورد با گذشته و دوران امپراتوري است. يعني دوراني که اتريش، کشوري با روحيه اشرافي بوده است. اين برخورد البته با برخورد ما با گذشته متفاوت است. در ايران، ما در برخورد با گذشته دور يعني دوران هخامنشيان و... به اين گذشته دور افتخار مي کنيم و در عوض گذشته نزديک و به ويژه دوران قاجار را به شدت مسخره و به آن حمله مي کنيم. من به درستي و نادرستي اين برخورد کاري ندارم. اما مي خواهم بگويم نقد ما از گذشته نزديک مان بيشتر به اين صورت است که پادشاهان و حاکمان مان را مسخره مي کنيم و مي گوييم آنها بي عرضه بودند که شرايط آن طور شد. ادبيات مدرن اتريش هم گذشته اش را به شدت نقد مي کند اما با اين تفاوت عمده که ادبيات مدرن اتريش فقط حاکمان را مسخره نمي کند و اصلاً خيلي با آنها سروکار ندارد بلکه شرايط اجتماعي و مردمي را نقد مي کند که اين شرايط را به وجود آورده اند. مثلاً يکي از نقدهايش متوجه اشرافيتي است که در اواخر قرن نوزدهم توخالي شده و تنها پوسته يي خارجي از آن باقي مانده بود. از اين لحاظ ادبيات مدرن اتريش رنگ و بوي انتقادآميز شديدي دارد. همچنين در ادبيات اتريش، خود زبان، يک سوژه ادبي است که اين را مثلاً در آثار پيتر هانتکه و به خصوص در نمايشنامه هايش به وضوح مي بينيد. مثل نمايشنامه «دشنام به تماشاگر» يا نمايشنامه هاي ديگر هانتکه.البته اين را هم بگويم که اين طنز شديد و هوشمندانه يي که ما در آثار «موزيل» و «هانتکه» و بسياري از نويسندگان ادبيات اتريش از جمله «کافکا» مي بينيم و به ويژه خود طنز «کافکا» چيزي است که در اروپا کمتر ديده شده و در ايران هم چنين طنزي مطلقاً ديده نشده. يکي از دلايلش هم شايد اين باشد که چون آثار کافکا معمولاً از زبان اصلي ترجمه نشده، طنز ويژه او هم در اين ترجمه ها نمود پيدا نکرده است.
-يکي از نويسندگان آلماني که به نظر مي رسد بر کافکا تاثير گذاشته «هاينريش فون کلايست» است. مثلاً در خود قصه بلند «ميشائيل کلهاس» که اخيراً هم آقاي حدادي آن را به همراه چند داستان ديگر فون کلايست به فارسي ترجمه کرد، همان دغدغه هايي را مي بينيم که برخي از آنها در آثار کافکا هم به شکلي ديگر نمود پيدا کرده است.
فون کلايست يکي از نوابغ ادبي آلمان است و تاثير زيادي بر نويسنده هاي بعد از خود گذاشته. کافکا هم به آثار فون کلايست و از جمله همين داستان «ميشائيل کلهاس» خيلي علاقه داشته و ظاهراً در جايي هم گفته که چندين بار اين اثر را خوانده است. اتفاقاً «گونتر آندرس»، مقايسه يي بين «ميشائيل کلهاس» و قهرمانان آثار کافکا انجام داده که در واقع، يک سر اين مقايسه آثار کافکا است و يک سرش «ميشائيل کلهاس» و يک سرش هم «دن کيشوت». چون ويژگي «دن کيشوت» اين است که مال زمانه خودش نيست بلکه مال زمانه يي است که گذشته، اما او به آن اعتقاد شديد دارد و مي خواهد در آن چارچوب زندگي کند.
و همين اعتقاد شديد و خلل ناپذيرش بيش از بيش به خواننده نشان مي دهد که آن دوره گذشته است. همان طور که «ميشائيل کلهاس» هم در زمانه يي دست به آن شورش مي زند که ديگر دوره اش گذشته است. قهرمان هاي کافکا هم، کم و بيش با زمانه خودشان ناهماهنگ هستند و به نظر « گونتر آندرس» از اين لحاظ «دن کيشوت»، «ميشائيل کلهاس» و قهرمانان «کافکا» با هم قابل مقايسه اند.
- نکته ديگر، يهودي بودن کافکا است. فکر مي کنيد اين يهودي بودن چقدر بر ادبيات کافکا تاثير گذاشته؟
خب، کافکا در خانواده يي يهودي به دنيا آمده بود و او را به اين مفهوم مي توان يهودي دانست. او به عنوان يک اقليت مذهبي در پراگ زندگي مي کرد و دغدغه بسيار مهم کافکا همين يهوديت است و شايد اصلاً بتوان گفت نود درصد آثارش راجع به مساله يهوديت و يهودي ها است. مثلاً در بسياري از داستان هاي کوتاهش مي بينيم که موضوعي که در نهايت مطرح مي شود مساله يهودي ها است. يا رمان «قصر»، مطلقاً به مسائل يهودي ها ربط دارد.
- نظرتان در مورد تفسيرهاي فلسفي که بر آثار کافکا نوشته شده، چيست؟ تفسيرهايي که کافکا را بيشتر به عنوان يک فيلسوف مطرح مي کنند تا نويسنده...
من زياد اهل فلسفه نيستم و علاقه زيادي هم ندارم که کافکا را به اصطلاح با مقولات فلسفي و... درآميزم. هرچند اين اتفاق زياد مي افتد، چون از يک سو آثار کافکا به گونه يي است که هر آدمي را قلقلک مي دهد که بنشيند و اين آثار را تفسير کند. ولي از سوي ديگر اين آثار اصلاً قابل تفسير نيستند. يعني آدم بايد در برخورد با اين آثار، حسي از آنها بگيرد. برخورد خود من با کافکا بيشتر به اين شکل است. همان طور که مثلاً ما وقتي به فرش زيباي ايراني دقت کنيم مي بينيم تمام عناصرش از طبيعت گرفته شده. ما گل و بلبل و باغ و... را در اين فرش مي بينيم. اما هيچ کس نمي پرسد، منظور سازنده اين فرش از بافتن آن چه بوده. ما اين فرش را مي بينيم و يک حس زيبايي شناسانه از آن مي گيريم و لذت مي بريم.به نظر من گاهي تلاش براي تفسير آثار کافکا از يک حدي فراتر مي رود و به هجو شبيه مي شود. به همين دليل خود من با آثار کافکا برخورد فلسفي ندارم و آنچه در او مي بينم، بيشتر حس هايي است که احياناً در خودم يا در محيط و اطرافيانم به آنها برخورد مي کنم و با آنها هم فقط به عنوان حس برخورد مي کنم نه به عنوان يک چيز قابل تفسير و بيان شدني. اين دقيقاً همان چيزي است که خود کافکا هم به آن اشاره کرده و من در مقدمه و موخره يي که بر همين ترجمه «محاکمه» نوشته ام چند نقل قول از خود کافکا آورده ام که در آنها دقيقاً همين موضوع را بيان کرده. از جمله آنجا که مي نويسد؛ «مدام مي کوشم چيزي بيان ناشدني را بيان کنم، چيزي توضيح ناپذير را توضيح بدهم، از چيزي بگويم که در استخوان ها دارم، چيزي که فقط در استخوان ها تجربه پذير است. چه بسا اين چيز در اصل همان ترسي است که گاهي درباه اش گفت و گو شد، ولي ترسي تسري يافته به همه چيز، ترس از بزرگ ترين و کوچک ترين، ترس، ترسي شديد از به زبان آوردن يک حرف. البته شايد اين ترس فقط ترس نيست، شايد چيزي است فراتر از هرچه که موجب ترس مي شود.»
- در ترجمه «محاکمه» يک متن خاص چاپ شده از اين رمان را مبنا قرار داديد يا چاپ ها و ويرايش هاي مختلفي از آن را کنار هم گذاشتيد و بعد از مقايسه و تطبيق آنها رمان را ترجمه کرديد؟
متني که براي ترجمه مبنا قرار گرفته، همان متن قديمي است که ماکس برود آن را ويرايش کرده. البته اخيراً پژوهشگران ديگري هم پيدا شده اند که متن کافکا را از نو ويرايش کرده اند و نقدهايي هم به ماکس برود دارند ولي هنوز متن استاندارد کافکا همان متني است که ماکس برود ويرايش کرده و اين ترجمه هم براساس ويرايش ماکس برود است.
- آن بخش ها هم که با عنوان «بخش هايي که نويسنده حذف کرده است» و «فصل هاي ناتمام» به طور جداگانه در اين ترجمه آمده، در همان ويرايش ماکس برود آمده بود؟
بله، چون کافکا فرصت بازنويسي بسياري از آثارش از جمله همين رمان «محاکمه» را نداشته و يک سري پاراگراف ها و بخش هايي هست که از دست نوشته کافکا حذف شده ولي در جايي ديگر وجود دارد که اينها در ويرايش ماکس برود به عنوان «ضمايم» در پايان کتاب آمده. ضمن اينکه، کتابي که من براساس آن، «محاکمه» را ترجمه کردم، چاپ سوم اين رمان بود و بنابراين سه پيشگفتار داشت که من هر سه پيشگفتار را هم در پايان کتاب آورده ام و خودم هم يک پيشگفتار و يک پس گفتار بر اين کتاب نوشته ام که بعضي مطالب را در آنها توضيح داده ام، از جمله اين را که کافکا شور دروني اش را روي کاغذ مي آورده و بهترين حالت برايش اين بوده که بنشيند و در يک نشست، اثرش را به پايان ببرد. مثلاً در داستان «حکم»، اين کار را کرده. «حکم» يک داستان بيست، سي صفحه يي است که کافکا يک شب تا صبح نشسته و آن را نوشته و در واقع اين نوع نوشتن که بنشيند و آن چيزي را که از درونش غليان مي کند بلافاصله روي کاغذ بياورد، ايده آلش بوده، ولي وقتي رمان مي نوشته، اين شدني نبوده که بنشيند و رمان را در يک نشست بنويسد، بنابراين در «محاکمه» براي اينکه رشته کلام از دستش در نرود بعد از اينکه فصل اول و آخر رمان برايش مشخص مي شود، تصميم مي گيرد هر بار که هر بخش از رمان در درونش غليان مي کند، همان بخش را در يک دفتر جداگانه مخصوص آن بخش بنويسد. بنابراين ممکن است بخش چهار را زودتر از بخش سه و بخش هشت را زودتر از بخش شش نوشته باشد. بنابراين، ده، دوازده دفتر بوده که کافکا هر کدام از بخش ها را در يکي از آنها مي نوشته و به همين دليل الان ويراستاران آثار کافکا سر ترتيب بخش ها و اينکه کدام بخش بايد زودتر بيايد بحث دارند. من در پس گفتار «محاکمه» توضيح داده ام که کافکا از لحاظ تکنيکي چگونه روي اين اثر کار مي کرده و از نظر روحي هم در همان پس گفتار اشاره کرده ام که کافکا نوشتن «محاکمه» را بعد از فسخ نامزدي اش با فليسه بائر شروع مي کند. بعد از فسخ نامزدي، کافکا تا مدتي چيزي نمي نوشته ولي پس از مدتي دوباره شوري در او ايجاد مي شود و باز هم به نوشتن رو مي آورد و خوشحال است که مي تواند بنويسد.
- به اختلاف ويراستاران بر سر ترتيب فصل هاي «محاکمه» اشاره کرديد. آيا نسخه ويرايش شده يي از اين رمان هست که از اين لحاظ با نسخه ماکس برود تفاوت زيادي داشته باشد؟
نه، تفاوت آنقدرها نيست، الان فقط سر يک فصل بحث است که فکر مي کنم فصل هشت باشد. ولي اين اختلاف نظر تا آن حد نبوده که کل رمان در ويرايش جديد زير و رو شده باشد. نهايتش اين است که جاي يک فصل عوض شده. در واقع، بيشتر بحث ها، سر تفسير آثار کافکا است.
- فيلمي را که اورسن ولز براساس «محاکمه» ساخته ديده ايد؟
بله اين فيلم را ديده ام. البته من زياد اهل سينما نيستم. ياد حرف دوستي مي افتم که يک بار به من گفت پيش ترها خيلي رمان مي خوانده ولي الان حس مي کند رمان ها سرش کلاه مي گذارند. يعني آن رابطه نهايي را با او برقرار نمي کنند. من هم همين حس را نسبت به سينما دارم. يعني فکر کنم سينما مرا راضي نمي کند. ولي دوستان ديگرم که هم کافکا را خوب مي شناسند و هم اهل سينما هستند از فيلم اورسن ولز خيلي تعريف مي کنند. خب، اورسن ولز هم يکي از غول هاي سينما است و کارش بد نيست ولي من «يوزف کا»ي فيلم «اورسن ولز» را با «يوزف کا»ي رمان کافکا، چندان منطبق نمي بينم و اين البته نظر شخصي من است و باز هم تاکيد مي کنم که زياد اهل سينما نيستم.
-بقيه رمان هاي کافکا را هم ترجمه مي کنيد؟
بله، الان مشغول ترجمه «قصر» هستم که دوسومش هم تمام شده و ترجمه اش تا نيمه هاي تابستان تمام مي شود و ترجمه قصر هم که تمام شود فعلاً پرونده ترجمه آثار داستاني کافکا را مي بندم.
-امريکا چطور... آن را ترجمه نمي کنيد؟
امريکا، بين آثار کافکا، از لحاظ ارزش ادبي در سطح پايين تري قرار دارد. البته من بخش اول اين رمان را که عنوانش «آتش انداز» است ترجمه کرده ام و خود کافکا هم در زمان حياتش بيشتر به همين بخش «آتش انداز» امريکا علاقه مند بوده و از بخش هاي ديگر اين رمان ناراضي بوده.هر چند کافکا کلاً نسبت به آثارش خيل خوشبين نبوده ولي به خصوص از امريکا، خيلي انتقاد مي کند و من هم فعلاً قصد ندارم سراغ اين رمان بروم. شايد در آينده اين کار را بکنم ولي فعلاً با ترجمه «قصر» پرونده آثار داستاني کافکا را مي بندم.