ترجمه؛ صوفيا نصرالهي
وينسنت پرايس و پيتر لوره هردو از بازيگران معتبر و سرشناسي هستند که علاقه مندان و آشنايان با سينماي متفاوت و خاص کورمن هرگز آنها را فراموش نخواهند کرد و جالب است بدانيد پرايس بازيگر مورد علاقه تيم برتون است. از آنجايي که در کتاب کورمن اشارات زيادي به اين دو شده، بد نيست درباره آنها چيزي بگوييم.
وينسنت پرايس

نقش هاي نيمه اول فعاليت وينسنت پرايس، چه روي صحنه و چه بر پرده سينما، بيشتر در تالارهاي سلطنتي گذشت؛ کاخ ملکه ويکتوريا در نمايش «ويکتوريا رجينا» (1936) يا در قصر اليزابت اول در «زندگي خصوصي اليزابت و اسکس» (1939) يا «رسوايي خانواده سلطنتي» (1945) در کاخ کاترين کبير و «سه تفنگدار»(1948) که داستانش در زمان لويي سيزدهم اتفاق مي افتاد. رفتارهاي اشرافي اش، شيوه تلفظ کامل و بي نقصش (که در دانشگاه لندن آن را آموخته بود) و منش هوشمندانه اش باعث مي شد روستاي زادگاهش، سنت لوييس، از نظرها پنهان بماند. خيلي زود تبديل به مهمترين هنرپيشه نقش هاي اول جذاب و مبادي آداب دهه 40 شد. و در فيلم هاي موفقي چون «آواز برنادت» (1944)، «لارا» (1944)، «کليد بهشت» (1944) و «دراگون ويک» (1946) ظاهر شد.
بعد از چند سال که بيشتر در فيلم هاي تجاري کم ارزش بازي کرد، ناگهان با بازي در فيلم«خانه مومي»(1953) اوضاع تغيير پيدا کرد. اين فيلم بزرگ براي پرايس موقعيتي ايجاد کرد تا از اين به بعد در چند فيلم، نقش هاي منفي و شرير را بهتر و کامل تر از هر کس ديگري تا آن زمان بازي کند. اين ماجرا با بازي در چند فيلم ادامه يافت. فيلم هاي موفق کم خرج و پرفروشي که بر مبناي داستان هاي وحشت انگليسي ساخته شد و پرايس در آنها بازي کرد و کارگرداني به عهده راجر کورمن بود. نويسنده مورد علاقه پرايس و کورمن، ادگارآلن پو بود. فيلم هايي چون «خاندان آشر» (1960)، «سردابه و پاندول» (1961)، «کلاغ» (1963) و «نقاب مرگ سرخ» (1964) ستايش منتقدان و عموم مردم را براي پرايس به دنبال داشت.
پرايس خودش فرد بامعلوماتي بود که گستره علايق وسيعي داشت. کلکسيوني از نقاشي هاي تحسين شده را جمع آوري کرده بود. او غالباً در زمينه نقاشي و مجسمه سازي سخنراني هايي هم مي کرد. پرايس و همسرش به عنوان دو دوستدار آشپزي، کتابي ارزشمند هم درباره آشپزي منتشر کردند؛ «کتاب آشپزي وينسنت و مري پرايس». پرايس کتابي با عنوان «آنچه را مي دانم دوست دارم» هم منتشر کرده که اتوبيوگرافي خودش است.پرايس درباره راجر مي گويد او هرگز غذاي جامد نمي خورد و خود را به غذاي رژيمي کنسرو شده محدود کرده. زندگي او واقعاً ساده بود و من هميشه به شوخي مي گفتم که برايش جعبه کمک هاي اوليه مي فرستم.
پيتر لوره

شروع دوره فعاليت طولاني مدت وي بر پرده سينما با يک نقش به يادماندني در فيلم «M» فريتس لانگ بود؛ بازي در نقش يک بيمار رواني که کودکان را به قتل مي رساند. موفقيت او در اين فيلم باعث شد تا زمان به قدرت رسيدن هيتلر روي صحنه و بر پرده سينماهاي برلين بدرخشد. زماني که هيتلر زمام امور را به دست گرفت، لوره ابتدا به اتريش گريخت و از آنجا به انگلستان رفت، و در انگلستان بود که نقش يک قاتل اجير شده را در فيلم «مردي که زياد مي دانست» هيچکاک بازي کرد. ايستگاه بعدي هاليوود بود که در همان سال در اولين نقش امريکايي اش، در«عشق ديوانه» (سال 1935)، روي پرده رفت.
لوره به زودي تبديل به شخصيت تبهکار محبوب فيلمسازان شد.
متفاوت با ديگر هنرپيشه هاي اين نقش ها، او مرد کوچک اندامي بود اما چشم هاي پر نيرنگ و سبک بازي زيرپوستي و صداي غيرمعمولش- که به صورت نجوايي صاف با لهجه اروپاي ميانه بود - جاي اندامش را مي گرفت. او در فيلم هايي چون «شاهين مالت» (1941) و «کازابلانکا» (1942) برجسته و توصيف ناپذير بود.
غالباً سمت قانون بود، به ويژه در نقش کارآگاه ژاپني پرشور فيلم هاي «آقاي موتو» که تقريباً در 12 قسمت از آن در سال هاي 1937 تا 1939 ظاهر شد.
کيفيت فيلم هاي لوره در اواخر دهه 40 افول کرد. گرچه فيلمي مانند «شيطان را مغلوب کن» را با همفري بوگارت و رابرت مورلي ساخت اما بيشتر نقش هايش در دهه 50 کوچک و بي اهميت بودند مانند؛ خدمتکار ژاپني در «دور دنيا در 80 روز» (1956) يا کارگردان دمدمي مزاج فيلم «داستان باستر کيتون» (1957).