سه شنبه، 17 ارديبهشت 1387 - شماره 1669
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
مروري بر رمان اپراي شناور نوشته جان بارت ترجمه سهيل سمي
کسب جمعيت از آن زلف پريشان
محسن حکيم معاني

اپراي شناور

جان بارت

ترجمه؛ سهيل سمي

انتشارات؛ ققنوس

تعداد؛

قيمت؛ 4500 تومان



اگر يک روز صبح از خواب بيدار شويد و متوجه شويد که اين آخرين روز زندگي تان خواهد بود چه کار خواهيد کرد؟ خب حتماً خيلي کارهاي نا تمام داريد که انجام بدهيد. اما ظرف يک روز مگر چقدر کار نيمه تمام را مي توان به سرانجام رساند؟ کارهايي که يک عمر وقت داشته ايد و به جايي نرسانده ايد شان، پس بي خيال، مي توانيد مثل تاد آندروز، در رمان اپراي شناور، نوشته جان بارت، عملاً هيچ کاري نکنيد جز روايت ساعت به ساعت همان يک روز باقي مانده. تاد آن روز صبح به اين انکشاف مي رسد که بايد به زندگي اش در همان روز خاتمه بدهد. البته تاد آنقدرها هم کار نصفه و نيمه ندارد که نداند کدامش را انجام بدهد. پس بايد تمام دقايق روز 21 ژوئن سال 1937 را روي کاغذ بياورد. تاد بايد خودکشي کند، چون به اين نتيجه رسيده که «هيچ چيز با هيچ چيز فرقي ندارد» و از سويي اگر دليلي براي خودکشي نداشته باشي ديگر ادامه زندگي معنايي ندارد، پس بايد خودکشي کني. «اپراي شناور» رماني است در نوسان ميان دو قطب عدم قطعيت و عدم عدم قطعيت، يعني چه؟ نمي دانم. به اين جمله توجه کنيد؛ «در نبود مطلق مفاهيم مطلق، ارزش هايي کمتر از ارزش هاي مطلق را به هيچ وجه نبايد کم ارزش تر از ارزش هاي مطلق محسوب کرد و حتي زندگي کردن با آنها هم مسخره تر از زندگي با ارزش هاي مطلق نيست.» (ص318) با چنين استدلالي شما همان قدر مي توانيد خودکشي کنيد که مي توانيد سرخوش و سرحال هزار سال زندگي کنيد. بدين ترتيب رمان «اپراي شناور» رماني است درباره عدم قطعيت. وقتي رمان را تمام مي کني و مي بندي با خود فکر مي کني که اهميت آن روز - به قول راوي 21 يا 22 ژوئن 1937 - از چه روست؟ آيا به خاطر اين است که صبح آن روز تاد تصميم به خودکشي گرفته است؟ يا برعکس به خاطر اين است که شب همان روز از خودکشي منصرف شده است؟ البته اين درست است که ذهن تاد (راوي) هيچ نظم و نسق متعارفي ندارد. او عاشق اين است که ماجراها را تو در تو و مانند کلاف هزار سر جلوي روي خواننده بگذارد. شايد حتي نه عاشق اين شيوه که مجبور است؛ «هر جمله جديدي که روي کاغذ مي آورم، پر است از اشخاص و معاني که آرزويم پيگيري آنها تا خاستگاه و ريشه هاي آنهاست، اما اين ريشه يابي متضمن مطرح شدن شخصيت هاي جديد و ريشه يابي هاي جديد خواهد بود، طوري که حتم دارم اگر افسار علائق و تمايلاتم را رها کنم هرگز به آغاز داستان نخواهيم رسيد، چه رسد به پايانش.» و اين تازه اول رمان است. (ص 9) با چنين مقدمه يي خدا مي داند در ادامه چه پيش خواهد آمد؟، از سويي ديگر راوي در طول رمان چند بار تصريح مي کند که داستان نويس خوبي نيست؛ «خداي من، چطور مي شود رمان نوشت» يا «داستان گويي راستً کار من نيست.» حالا اين دو مقدمه را کنار هم مي گذاريم. نتيجه بلافصلش داستاني خواهد بود پريشان و هذيان گو، و اين در حالي خواهد بود که راوي (يا شايد نويسنده) قصه يي براي تعريف کردن داشته باشد. اگر راوي چيزي براي روايت نداشته باشد جز ماجراهاي معمولي يک روز کاملاً معمولي، آن وقت چه؟ اما هنر جان بارت درست همين جاست. او از يک شخصيت معمولي با ماجراهايي سرد و معمولي داستاني پرکشش و پرتعليق به تو هديه مي کند. خواننده تنها وقتي رمان را مي بندد که تمام شده باشد و تازه دوست دارد دوباره بخواندش تا به رغم آشفتگي که تا به حال دست به گريبانش بوده بتواند بار ديگر از انسجام پنهان اثر نيز لذت ببرد. در واقع خواننده بار اول رمان را مزه مزه کرده و پيش رفته و اين بار دوست دارد ببلعدش. راوي در همان صفحه هاي نخستين رمان به بيماري اش اشاره مي کند. او بيماري قلبي دارد و اگرچه چندان مرضش حاد نيست، اما به خوبي به اين نکته توجه مي دهد که هر آن ممکن است قلب ضعيفش از کار بيفتد؛ اين تذکر بجايي است به چند دليل؛ نخست اينکه زندگي در حال راوي را توجيه و تا حد بسياري قابل فهم مي سازد. و دوم اينکه رمان را نيز بر همين شيوه پايه مي ريزد؛ «خود من قلب ضعيفي دارم، و ارزش شرح تدريجي داستان را مي دانم.» همين شيوه روايت است که باعث مي شود خواننده در دوباره خواني رمان به نکات جديد دست پيدا کند. اين بار به مسير روايت بيشتر توجه کند و ريزه کاري هاي روايت تاد را دريابد و متوجه شود که اين جمله؛ «اگر داستان نويس بهتري بودم...» فقط يک شکسته نفسي است و توجيهي براي شيوه روايت.

نکته قابل توجه ديگر در رمان جان بارت شيوه اوست در تبيين تکوين رمان. بسيار ديده ايم که در آثار موسوم به پسا مدرنيستي، نويسنده چگونگي شکل گيري رمان را نيز در قالب روايت مي گنجاند. اين شيوه که معمولاً با دخالت مستقيم نويسنده حاصل مي شود در رمان اپراي شناور به گونه يي کاملاً بديع عرضه شده است. در اينجا با جان بارت سر و کار نداريم و حتي اشاره هاي مستقيم به چگونگي شکل گيري رمان هم کمتر ديده مي شود؛ آنچه خواننده را در معرض آگاهي از روند نگارش رمان قرار مي دهد در واقع همان روايت تاد است از ماجراهاي همان روز از ماه ژوئن. راوي ما را با انبوه يادداشت هايش آشنا مي کند که قرار است در نگارش وقايع آن روز به او ياري برسانند. يا در جايي ديگر روشش را به اين شرح توضيح مي دهد؛ «... در رمان هايي که گاه و بي گاه خوانده ام، هميشه احساسم اين بوده که آن گروه از نويسنده ها که به جاي شرح پيش زمينه ماجرا و ورود تدريجي به عالم داستان شان، کار خود را از ميانه ماجرا و با لحني توفنده و ناگهاني آغاز مي کنند، از خوانند ه هايشان توقع زيادي دارند... نه، پا به پاي من بيا خواننده و نگران قلب ضعيفت نباش؛ خود من هم قلب ضعيفي دارم، و ارزش شرح تدريجي داستان را مي دانم؛ اول يک انگشت پا، بعد پنجه، بعد يک پا و بعد آرام آرام و آهسته باسن و شکم و سرانجام کل وجودتان را وارد داستانم مي کنم... به هر حال، چيزي که من شما را به آن دعوت مي کنم آبتني لذت بخش است نه غسل تعميد.»
درباره کتاب « ذهن زمستاني »
غوغاي واژه ها
محمد صادقي

ذهن زمستاني

رامين جهانبگلو

نشر ني

چاپ اول-1386

قيمت؛4800تومان





«... چون زمستان آيد، آيا بهار چندان دور خواهد بود؟ با اين همه به گفته پلوتارک از قول نيتس تن «در سرزمين دورافتاده يي سرما چنان سخت است که واژه ها چون از دهان برآيند منجمد گردند. بعدها يخ ها آب مي شوند و کلمات قابل شنيدن. از اين رو هر چه در زمستان ادا شود، شنيده نمي شود تا فرارسيدن تابستان بعد».»

« ذهن زمستاني » عنوان کتابي تازه از رامين جهانبگلو است، کتابي که مجموعه يي از جملات زيبا و پرمعنا را در بر دارد و تفاوت چشمگير آن با ديگر آثاري که قصد دارند چنين مجموعه هايي را گردآوري کنند، انتخاب هدفمند و با دقت جملات است. هنگامي که کتاب را ورق مي زدم و جملات ارزشمند آن را که به موضوع هايي چون زندگي بر اساس خرد، حقيقت جويي، مدارا جويي، پرهيز از خشونت، عشق ورزي و... مي پرداخت مي خواندم، نيک دريافتم تا چه اندازه به خاطر سپردن و انديشيدن پيرامون آن مي تواند سودمند و کارگشا باشد.جهانبگلو از روشنفکراني به شمار مي آيد که نسبت به توسعه فرهنگي و دگرگوني در عرصه فرهنگ هم توجه بسياري دارد و همه چيز را در دگرگوني هاي سياسي جست وجو نمي کند، در جايي مي گويد؛ «ببينيد، زيربناهاي فرهنگي در همه جوامع خصوصاً جوامع سنتي مثل ايران يا جوامع عربي، خيلي طول مي کشد تا تغيير کنند. در چنين جوامعي بايد هم حرکت سياسي انجام داد يعني قانونگذاري کرد و هم ضمن اينکه قانونگذاري صورت مي گيرد حرکت فرهنگي هم انجام داد. شما نمي توانيد در سطح يک مملکت قانون هاي مدرن و جديد بياوريد اما روحيات و نگرش ها پيش مدرن و غير مدرن باشد. ما ضمن اينکه مي خواهيم با قوانين مدرن شهروند مدرن درست کنيم بايد آموزش شهروندي هم به او بدهيم؛ آموزش در نحوه رانندگي، در نحوه آداب اجتماعي و تمام عرصه هاي ديگر.»

اگر به جامعه روشنفکري و اهالي فرهنگ و انديشه در ايران نگاهي بيندازيم، درمي يابيم شايد روشنفکران ايراني بيش از آنکه در جامعه قدم زده باشند، قلم زده اند. اين عبارت منتقدانه يي است از پديدآورنده کتاب ذهن زمستاني در گفت وگو با يک پژوهشگر که همچنان در ذهن من باقي مانده و نقش بسته است و چندان هم دور از واقعيت به نظر نمي رسد. روشنفکران ايراني اگر بخواهند به متن جامعه و مردم نزديک شوند و دست يابند، بايد آن را خوب بشناسند و در نخستين گام، بايد بتوانند خوب ببينند وگرنه آرام آرام وارد مسائل و موضوع هاي فرعي و نه چندان ضروري مي شوند. سرانجام چنين راهي نيز مشخص است و نياز به توضيح و تفصيل ندارد. فهم و درک ويژه يي نياز نيست تا با نگاه به پيرامون مان دريابيم ريشه بسياري از گرفتاري ها و مشکلات ما به رفتارها، نگرش ها و انديشه هاي ما برمي گردد و بنابراين تا هنگامي که دگرگوني در درون ما و در فرهنگ مان رخ ندهد، کاري از پيش نمي بريم و در مدار صفر درجه خواهيم ماند... جريان روشنفکري در ايران به دليل نداشتن برنامه و هدف مشخص همواره مسير پرفراز و نشيبي را سپري کرده و مي کند که ريشه بخشي از ناکامي هايش را نيز در همين نگاه ساده انگارانه به جامعه پيچيده ايران مي توان جست وجو کرد. برخي روشنفکران ما گاهي چنان وارد موضوع هاي پيچيده، آکادميک و خارج از فهم عمومي مي شوند که گاهي احساس مي شود بيش از آنکه بخواهند دانش و آگاهي خود را به رخ يکديگر بکشند، حرف تازه يي براي گفتن ندارند و اين از آسيب هاي جدي و ناخوشايندي است که بايد به آن توجه داشت و پرداختن به آن البته در اين مجال اندک نمي گنجد.به هر ترتيب، اين يادداشت کوتاه را با جمله يي از کتاب «ذهن زمستاني» به پايان مي رسانم؛«انديشمندان دو گونه اند؛ آنها که در خواب و رويا سير مي کنند و انديشه آنان را مي راند، و آنهايي که هوشيار و بيدارند و انديشه را مي رانند.»
نگاهي به مجموعه «فرار» آليس مونرو، ترجمه مژده دقيقي
تقديم به يک زن
مهدي فاتحي

فرار

آليس مونرو

ترجمه؛مژده دقيقي

انتشارات نيلوفر

چاپ اول 1386قيمت؛4500تومان



مجموعه «فرار» شامل هشت داستان است که در تمام آنها زنان روايتگر داستان ها هستند؛ زناني که هر کدام در سال هاي مختلف زندگي و موقعيت هاي متفاوتي قرار دارند. موقعيت هايي که هر کدام ما را با نقطه تاريکي از ذهن آنها آشنا مي کند. زناني که سال ها، شايد هم قرن هاست خواسته و انديشه هايشان نه تنها براي مرد ها بلکه براي خود زنان نيز مبهم باقي مانده است. مونرو در اين داستان ها با تسلط کاملش به روايتگري و فرم داستاني جهان زنانه يي مي آفريند که دغدغه ها و مسائل شخصيت هايش براي همه قابل درک و تجربه است.

«فرار» که نام اولين داستان، و بهترين کار اين مجموعه است، روايتگر زندگي زني است که از روزمرگي زندگي و ملال رابطه زناشويي خسته شده است اما در خود توان رها کردن اين زندگي را ندارد. ازدواجي که شايد مثل خيلي از رابطه ها با هيجان شروع شده و حال به نقطه يي از تکرار و روزمرگي رسيده است که از آن احساسات هر چند رقيق اوليه خبري نيست. او که خودش براي ازدواج با شوهرش (کلارک) از خانه فرار کرده است حالا دوباره به مرحله يي رسيده که براي آزادي و شايد هم آرامشي دوباره مي خواهد او را رها کند؛ آرامش و آزادي که در پايان مي فهميم نه تنها در خانه پدري و خانه خودش، بلکه در هيچ کجا دست يافتني نيست. شيوه رفتار مونرو با شخصيت هايش خيلي نزديک به رفتاري است که يک نويسنده رمان با شخصيتش دارد، يعني او در طول داستان به آرامي و با ايجاد موقعيت هاي خاص (نه ساده و دم دستي از نوع داستان هاي کلاسيک يا چخوفي که کار را براي خواننده و نويسنده آسان مي کند.) شخصيت را براي ما نمايان مي کند ولي بعد از آن رهايشان مي کند و آنها را در ذهن ما باقي مي گذارد. به همين خاطر در پايان بعضي از داستان هايش خواننده حسرت تمام شدن آن را مي خورد. شخصيتي که با پرداخت اوليه اش توسط نويسنده آنقدر براي ما جالب و دوست داشتني شده که آرزو مي کنيم اي کاش نويسنده شخصيتش را بيشتر بسط مي داد تا ما با زواياي بيشتري از زندگي و گره هاي ذهني اش آشنا مي شديم. خصوصاً وقتي که مي بينيم، هم موقعيت براي بسط آن وجود داشته و هم شخصيت، شخصيتي است که هنوز مي توان بيشتر با آن آشنا شد مثلاً در داستان «اتفاق» بعد از آنکه ژوليت نزد دوست قديمي اش اريک مي رود و در راه ما شاهد برخورد او با مردي بوده ايم که شايد به خاطر بي اعتنايي او دست به خودکشي زده و اين حادثه تاثير زيادي در رابطه ژوليت با اريک دارد، منتظريم به طور گسترده تري از اين رابطه حرف زده شود و از اين شرايط به وجود آمده تصاوير و لحظات بکري خلق شود که متاسفانه انجام نمي شود و در پايان داستان در يک پاراگراف حرف هايي درباره آينده آن دو زده مي شود و از رقابت دوباره ژوليت با دوست قبلي اريک يعني کريستا گفته مي شود. البته نه اينکه اين نکته ايراد اساسي به داستان هاي او وارد مي کند بلکه درست به اين خاطر که داستان تا آنجايي که رسيده، آنقدر در فرمي جذاب و نگاهي ژرف پرداخت شده که وقتي نويسنده با يک پاراگراف از گذشت زمان زيادي حرف مي زند و به کليات آن وضعيت بسنده مي کند، خواننده براي تمام لحظاتي که نويسنده مي توانست براي ما بازگو کند حسرت به دل باقي مي ماند.داستان «به زودي» و «سکوت» هم باز از همان شخصيت يعني ژوليت در موقعيت هاي ديگري استفاده مي کند. در «به زودي» که حدود چهار سال بعد از داستان اول است رابطه ژوليت در کنار پدر و مادرش پرداخت مي شود و در «سکوت» که حدود بيست سال از داستان اول فاصله دارد رابطه ژوليت و دخترش که حالا 21 ساله شده (يعني درست سني که ژوليت در داستان اول دارد) نشان داده مي شود، زماني که ديگر اريک مرده و دخترش او را رها کرده و براي خودش زندگي ديگري تشکيل داده است. ژوليت که حالا دوباره تنها شده همه جا را به دنبال دخترش مي گردد و هيچ وقت نمي تواند دليل اينکه چرا دخترش ناگهان خانه را رها کرده و برنگشته، بفهمد.
درباره کتاب «ستارخان و جنبش آذربايجان»
تبريز و جنبش مشروطه
الهه موسوي

ستارخان و جنبش آذربايجان

نريمان حسن زاده

ترجمه؛پرويز زارع شاهمرسي

نشر ؛شيرازه

چاپ اول1386

قيمت؛4600تومان



کتاب ستارخان و جنبش آذربايجان به قلم نويسنده و پژوهشگر روسي «نريمان علي محمد اوغلو حسن زاده» که به نقش جنبش آذربايجان در انقلاب مشروطه مي پردازد، يکي از منابع مهم شناخت مشروطه و تاريخ آن به شمار مي آيد. اين انقلاب که يکي از تاثيرگذارترين حوادث تاريخ معاصر ايران است که در مرکز اهميت و توجه پژوهشگران قرار دارد، از زواياي متعددي مورد توجه است. از جمله منابع مهم شناخت انقلاب مشروطه و تاريخ آن گزارش هاي سفارت روسيه تزاري به وزارت خارجه آن کشور است که در سال هاي 1911 و 1912 در سن پترزبورگ به زبان روسي و در 7 مجلد چاپ و منتشر شده است.

اين گزارش ها که ديدگاه ديپلمات هاي روسيه تزاري در آنها ملحوظ شده بود، با آنچه پس از انقلاب اکتبر 1917 در نوشته هاي پژوهشگران اتحاد جماهير شوروي سابق انعکاس يافت تفاوتي اساسي دارد. در حقيقت با حضور انديشه هاي کارل مارکس در قرن نوزدهم و در پي آن پيروزي انقلاب بلشويکي 1917 در روسيه و استيلاي سوسياليسم در اتحاد شوروي سابق، نظريه انقلاب قهرآميز در کشورهاي جهان سوم جذابيت ويژه يي يافت و پيشاهنگان و رهبران اين انقلاب ها به مثابه قهرمانان بزرگ و رهايي بخش ملت ها از سلطه امپرياليسم و استبداد وابسته به استعمار جلوه گر شدند.

از آن سو در دوران انقلاب 1905روسيه که با ايران حدود 2500 کيلومتر مرز مشترک داشت تاثير انديشه هاي مارکسيستي و انقلابي بر جريان هاي سياسي کشور و از جمله بر خاستگاه مشروطيت نيز مشاهده مي شد. با پيروزي بلشويک ها در 1917، اين تاثير رفته رفته در آثار تاريخ نگاران و پژوهشگران شوروي سابق که درباره جنبش مشروطه در ايران قلم مي زدند و تعدادي از آن آثار نيز به فارسي ترجمه و منتشر شده اند، بازتاب يافت و تا حدودي بر تاريخ نگاري مورخان ايراني نيز اثر گذاشت؛ به طوري که تقريباً حدود دهه 1920، تاريخ نگاران ايراني به پيروي از همکاران روسي خود از جنبش مشروطيت با عنوان انقلاب مشروطه ياد کردند و بر اين قرار برخي از رهبران آن جنبش به رهبران انقلابي ضدفئوداليسم و سرمايه داري تبديل شدند. به گفته ناشر کتاب حاضر نيز يکي از آثار مورخان روسي است که با اين نگرش به حوادث سال هاي 1911- 1905 که در آذربايجان- منطقه نفوذ سنتي روسيه در روزگاران قاجار- رخ داده بود نوشته شده است. مطالعه اين اثر افزون بر آگاه کردن خواننده، تاثير انقلاب 1905 روسيه بر مشروطيت، نقش مهم تبريز و رهبران آذري زبان آن جنبش به ويژه ستارخان را نمايان مي سازد.پرويز زارع شاهمرسي مترجم کتاب «ستارخان» در مقدمه کتاب مي گويد؛«تحليل اصلي نويسنده در اين کتاب بيشتر معطوف به تقويت پيوندهاي انقلاب آذربايجان با مسائل روسيه است، اگرچه انقلاب 1905 روسيه تاثير بسزايي در آغاز انقلاب مشروطه داشت ولي انکار عوامل داخلي که در جاي جاي اين کتاب به چشم مي خورد، نکته يي قابل تامل است.» زارع شاهمرسي هدف خود را از ترجمه اين کتاب انتقال بينش خاص نويسنده نمي داند؛ چرا که معتقد است نکته تازه يي در اين بينش وجود ندارد. او تاکيد مي کند منظور آن بوده که روايتي جديدتر با اسناد و مدارکي نوين در اختيار خوانندگان و علاقه مندان قرار گيرد تا با استفاده از اين اثر و آثار موجود ديگر، درک ابعاد مختلف انقلاب مشروطه فراهم شود.
پيشتازان فضا
مسابقه فضايي

ناتان آسنگ

ترجمه؛ آرش عزيزي

نشر ققنوس

چاپ اول؛ 1387

تعداد؛ 3000 نسخه

قيمت؛ 2800 تومان

«مسابقه فضايي» يکي از تازه ترين کتاب هاي «مجموعه تاريخ جهان» نشر ققنوس است. «مسابقه فضايي» ماجراي ساخته شدن موشک ها و تسخير فضا است و ماجراي پيشينه ذهني رويايي که بعدها به حقيقت پيوست. در بخشي از پيشگفتار اين کتاب در مورد فکر ساختن موشک آمده است؛ «توجه جدي به اين ابزارهاي کوچک و انفجاري به عنوان وسيله حمل انسان به فضا وقتي آغاز شد که ژول ورن نويسنده فرانسوي، آنها را به آثارش وارد کرد. ورن در سال 1865 کتابي نوشت با عنوان سفر به ماه که در آن شرح سفر سه نفر به ماه و فرودشان بر آن آمده بود. چيزي که کتاب ورن را از آثار پيشين علمي- تخيلي متفاوت مي ساخت اين بود که او روايتش را پر از جزئيات علمي کرده بود و اين باعث مي شد سفر به نظر امکان پذير بيايد. به قول ورنر

فون براون، دانشمند موشکي قرن بيستم، او درس و مشق علمي اش را آنقدر خوب پس داده بود که دانشمندان فعال آثارش را با احترام بسيار مي خواندند.»
روايتي از تبعيض نژادي
تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي

مايکل ج. مارتين

ترجمه؛ مهدي حقيقت خواه

نشر ققنوس

چاپ اول؛ 1387

قيمت؛ 2800 تومان

«تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي» پنجاه و يکمين شماره از مجموعه تاريخ جهان نشر ققنوس است که اخيراً منتشر شده. اين کتاب به مسائلي از جمله «ريشه هاي تبعيض نژادي» و مبارزات سياهان براي رهايي از اين تبعيض مي پردازد. «ريشه هاي تبعيض نژادي»، «نقشه يي اهريمني»، «مقاومت و سرکوب»، «تبعيض نژادي بزرگ»، «بيداري سياهان و قيام سووتو»، «نبرد با تمساح بزرگ» و «پايان تبعيض نژادي» عنوان فصل هاي اين کتاب است.
گفت وگو با ناهيد طباطبايي
شهادتي بر زندگي واقعي زن امروز
مريم منصوري

داستان هايي از نويسندگان زن انگلستان

ترجمه؛ ناهيد طباطبايي

انتشارات؛ خجسته

چاپ اول؛1386

قيمت؛ 3000 تومان



«ناهيد طباطبايي» فقط هنگامي مي تواند بنويسد که مضموني به زندگي دروني اش در وجود او ادامه دهد و رشد کند تا به آستانه نوشتن برسد. در آثار «طباطبايي» معمولاً مفاهيمي نظير تنهايي، مرگ و زندگي در ساده ترين لحظات و در عين روزمرگي زندگي شهري با نثري راحت و روان روايت مي شود.مجموعه يي از داستان هاي نويسندگان زن انگليسي با ترجمه «طباطبايي»، توسط انتشارات خجسته منتشر شده و اين روزها هم مجموعه داستاني با عنوان «ستاره سينما» را به وسيله اين ناشر، براي کسب مجوز به ارشاد داده است. از جمله آثار پيشين اين نويسنده مي توان به «حضور آبي مينا»، «چهل سالگي» و رمان «آبي و صورتي» اشاره کرد. با طباطبايي درباره منظر کلي او به جهان ادبيات گفت وگو کرده ايم که در پي مي آيد.

---

- در ابتدا بفرماييد که به طبقه بندي که در ادبيات ما با عنوان ادبيات زنان مي شود، اعتقادي داريد يا خير؟ و اصلاً چقدر با دسته بندي که بر اساس جنسيت پديدآورندگان ادبي انجام مي شود، موافقيد؟

من فکر مي کنم ادبيات زنان به نوعي دنباله ادبيات واقعي است. يک جور زائده است که در واقع بعد از انقلاب پيش آمد و پيرو همان در جست و جوي هويت بودن. شايد بتوان گفت که بيشتر يک مشکل اجتماعي و رواني بود که باعث شد خيل عظيمي از خانم ها شروع به کار ادبي کنند. بيشتر من آن را به چشم يک دنباله مي بينم؛ دنباله يي که ايجاد شده تا به مرور حذف شود کمااينکه يک دفعه مي بينيم در نسل ما، پنجاه نويسنده زن داريم. ولي الان آن پنجاه نفر کجا هستند؟... به تدريج اين تعداد کم شدند. در واقع به خاطر آن حس در جست وجوي هويت بودن، عده يي فکر کردند با نوشتن مي توانند آن نياز را برطرف کنند. مقداري کار کردند، يا نيازشان برطرف شد يا فهميدند که راهش اين نيست يا اينکه متوجه شدند ادبيات صرفاً اين نيست که از خانه، شوهر و مزاحمت بچه ها و... بنويسند يا بهتر است بگوييم که فقط حديث نفس نيست. الان يکي، دو سال است که اين جريان تمام شده و الان نويسنده هايي که از دوران ما مي بينيد، در مرتبه نخست، نويسنده هستند و بعد يا زن هستند يا مرد. الان ديگر عنواني مثل «ادبيات زنانه» نامفهوم و بي ربط است. اگر قبل از اين هم وجود داشته، به خاطر آن شرايط بوده است.

- با اين حديث نفس يا شخصي نويسي که مطرح کرديد، سوالي پيش مي آيد که مرز خلاقيت، تخيل و شخصي نويسي کجاست؟ از سوي ديگر، نمونه هاي نابي از شخصي نويسي در ادبيات وجود دارد. تکه هاي موازي «دکتر پلار»، رمان«کنسول افتخاري» گراهام گرين با شخصيت خود نويسنده يا «شب يک، شب دو» فرسي که نمونه يي از شخصي نويسي است و اتفاقاً تبديل به ادبيات هم شده است. عياري که مرز بين ادبيات و غير را مشخص مي کند، چيست؟

به نظر من اين نکته، به نظر و ديد نويسنده بر مي گردد. آن چيزي که به عنوان استعداد مطرح مي شود، اين است که نويسنده به هر مساله يي چگونه نگاه مي کند. اگر ديد نويسنده، ديدي تازه باشد قديمي ترين داستان ها و حديث نفس ها به يک اثر جهاني تبديل مي شود و هر چقدر هم که خصوصي باشد، قابل ارتباط با ساير آدم ها مي شود. يک نکته را هم بگويم که خصوصي ترين نکات، خيلي راحت، عام مي شوند. براي اينکه در زندگي همه هست. منتها پنهانش مي کنند. اما همه اينها به نحوه بيان شدنش بستگي دارد و اينکه نويسنده، تا چه حد بتواند از خلاقيت و ديدش کمک بگيرد. به نظر من تمام آن چيزي که تحت عنوان برتري يک نويسنده بر ديگري بيان مي شود، به طرز نگاه خاص آن نويسنده به موضوع برمي گردد. وگرنه موضوع ها، خيلي از هم متفاوت نيستند. شايد اگر دسته بندي کنيم، تمام موضوعات نمايشنامه و داستان و... حول محور صد سوژه مي چرخد. اين طرز نگاه نويسنده به جهان هستي و انسان ها است که يک کار را متمايز مي کند. مي خواهد حديث نفس باشد، تراژدي يا کمدي و... آن نگاه است که اهميت دارد.

- در نسل نخست نويسندگان زن که شامل«سيمين دانشور»، «گلي ترقي» و «مهشيد امير شاهي» مي شود به نوعي گرايش به مضامين اجتماعي ديده مي شود و اصلاً وجود خودشان هم از بارقه هاي حرکت هاي جنبش زنان در ايران است. اما در سال هاي اخير، حضور اجتماع در ادبيات ما کمرنگ شده است.

اين نکته به جايگاهي که نويسنده در آن ايستاده بازمي گردد. به نظر من اصلاً نبايد کار هاي «گلي ترقي» را با وجود اينکه يک زن نوشته است، جزء ادبيات زنانه پس از انقلاب قرار داد. اصلاً قابل مقايسه نيست.

- چرا؟

براي اينکه کارهاي «گلي ترقي» در وهله اول، کار يک نويسنده و سپس يک زن است. يا «سيمين دانشور» و... همين طور. به نظر من بررسي کار ادبي، بدون در نظر گرفتن شرايطي که در آن زمان حاکم بوده، کار اشتباهي است. شرايط آن زمان، شايد از بسياري جهات ثابت بوده است و اين افرادي که شما نام مي بريد، جزء افراد فرهيخته جامعه ما بودند. آدم هاي باسواد، درس خوانده، خارج رفته، زبان دان و فلسفه خوانده. اين فرق مي کند با موجي که پس از انقلاب آمد و يک سري نويسنده زن از يک طبقه متوسط که بيشتر در جست و جوي چيزي بودند يا مي خواستند جاي پا يشان را محکم کنند يا ببينند کجا ايستاده اند و... که به ادبيات پناه آوردند. مقوله يي به نام «ادبيات زنان» درست شد که در اينجا افراد ابتدا زن هستند و بعد، نويسنده. اين تقسيم بندي فقط در يک دوران خاص مي توانست جوابگو باشد که همان آدم ها هم مخاطب قرار مي گرفتند، ولي پس از مدتي، ديگر آدم حوصله اش سر مي رود. ديگر مساله اين نيست که ببينيم به عنوان زن کجاي جهان ايستاده ايم. يا پيدا کرده ايم يا فهميده ايم که نمي توانيم پيدا کنيم. بايد به سراغ خود ادبيات برويم و اين مرزبندي ها را کنار بگذاريم. و به نظر من، مرزبندي وجود ندارد کمااينکه بسياري از آثار نويسندگان مرد ديده مي شود که اگر نام نويسنده را از روي کتاب برداريد، فکر مي کنيد يک زن آن را نوشته است. اين نقطه ديد است که جايگاه نويسنده را مشخص مي کند.

- فکر مي کنم هنوز هم سايه زن اثيري، حتي در آثار نويسندگان زن ما وجود دارد. نگاه شما چيست؟

من خيلي به اين حرف معتقد نيستم و فکر مي کنم اگر چنين باشد که شما مي گوييد با عدم آگاهي همراه است. يعني هر آدمي در قرن بيست و يکم چهار تا کتاب هم خوانده باشد مي فهمد که آدم ها سياه و سفيد نيستند. زن ها همه اثيري نيستند. امکان دارد زني براي خانواده و منافع خودش خيلي هم فرشته خو باشد ولي بيرون، چهره ديگري داشته باشد. فکر مي کنم اين نکته را بايد موردي بررسي کرد. اما اگر اين ادبيات خانگي بخواهد به همين ترتيب ادامه پيدا کند، ضربه خيلي بزرگي به نويسندگان زن ما مي زند. براي اينکه نويسندگان زن ما بايد ياد بگيرند که خودشان را به جاي آدم هاي ديگر هم بگذارند. زندگي کنند، بيرون بروند و با چهار نفر ديگر هم صحبت کنند. دور خودمان نبايد پيله ببنديم و فقط با نويسندگان معاشرت داشته باشيم. ما بايد قاطي جامعه شويم. اتفاقاً چهار داستان آخر من درباره مکر زنان است که به خاطر ضعفي که دارند، با کلک زندگي شان را رو به راه مي کنند. اين اتفاق در سرزمين ما ريشه تاريخي دارد. از بيرون هر کس نگاه مي کند، مردسالاري است. ولي وقتي در خانواده ها قرار مي گيريد، متوجه مي شويد بسياري از تصميم گيري ها مطابق خواسته خانم ها پيش مي رود. به قول «ويرجينيا وولف»؛ «زن فقط يک فرشته خانگي نيست.» کم کم در ادبيات ما هم بايد اين نکته ديده شود که ما هم تصميم مي گيريم و حضور داريم کمااينکه در واقعيت اين اتفاق مي افتد و ما حالا بايد شهادت بدهيم بر زندگي واقعي زن در جامعه امروز ايران.

- با توجه به کتابي که از داستان هاي زنان نويسنده انگليسي ارائه داده ايد و در پيشگفتار به تاثير زنان در شکل گيري داستان کوتاه و رمان انگلستان در قرن نوزدهم پرداخته ايد، آيا اين نقش تاثيرگذار را براي زنان نويسنده ايراني هم در نظر داريد؟ يا هنوز براي چنين بررسي در ادبيات ما زود است؟

متاسفانه چنين اتفاقي هنوز در ادبيات ما نيفتاده است. براي اينکه آنجا تحولي صورت مي گيرد که به دنبالش، جنبش آزادي زنان را به همراه دارد. در آنجا بسياري از نويسندگان زن، براي امرار معاش داستان مي نوشتند. اغلب داستان هاي کوتاه، به خاطر پول نوشته مي شدند و انتشار داستان کوتاه در روزنامه ها هم مد بود. يکي از همين نويسنده ها که شوهرش هم وضع مالي خوبي داشته، درآمد حاصل از داستان نوشتنش را به مسافرت اختصاص مي داده است و جايي خواندم که آخرين بار که به سفر مي رود و هنگام خروج از هتل، پول نداشته که هزينه هايش را پرداخت کند، دو روز مي نشيند يک داستان مي نويسد و داستانش را مي فروشد و پول هتل را مي دهد و بيرون مي آيد. گاهي اوقات فکر مي کنم داستاني که براي امرار معاش نوشته مي شود، خلاقيت نويسنده را هم بيشتر به کار مي اندازد چون او مجبور است بنويسد تا پول درآورد و خود به خود، گاهي اين فشار ها باعث مي شود خلاقيت هايي در آدم ها شکفته شود کمااينکه بسياري از آثار داستايوفسکي هم به اين شکل نوشته شده است. اين را من بارها امتحان کرده ام. هر دفعه که يک کار سفارشي به من داده اند و گفته اند که داستاني را براي فلان مجله و تا فلان تاريخ برسان، اتفاقاً کار خيلي هم خوب درآمده است. اما در کشوري مثل انگلستان داستان نوشتن زن ها با تحولاتي نظير دادن حق راي به زن ها همراه مي شود. در جايي «ويرجينيا وولف» مي گويد؛ «حق راي هم به ما دادند. ولي پولي که از ارثيه خاله ام به من مي رسد، خيلي بيشتر از اين حق راي براي من ارزش دارد که باز هم منافعش به مردها بر مي گردد و با عنوان دفاع از ما جيب شان را پر از پول مي کنند.» يعني داستان نوشتن براي آنها خيلي ريشه اقتصادي داشت. در صورتي که در کشور ما هنوز يک نويسنده نمي تواند از قبل حرفه اش زندگي کند. يا بايد کار ديگري انجام دهد يا تحت حمايت کسي باشد، در غير اين صورت از گرسنگي مي ميرد. البته اين داستان هاي نويسندگان زن انگليسي مي تواند براي نويسندگان ما هم خيلي آموزنده باشد و يک وجه خيلي مهمي که اين نويسندگان رويش تاکيد دارند، وجه سرگرم کننده داستان ها است. که بتواني به ارائه هر مضموني به عنوان يک روايت جذاب نگاه کني. بسياري از کتاب ها، خيلي روشنفکرانه نوشته مي شوند و پس از پنج صفحه که مي خواني، ديگر حوصله ات نمي آيد که آن را ادامه دهي.

- «روشنفکرانه» يعني چي؟

کتاب هايي از اين دست که انگار نويسنده يي براي نويسنده ديگري مي نويسد.

- اين ويژگي شامل تکنيک هاي آن مي شود يا مضمون و انديشه آن؟

به نظر من بيشتر از هر چيزي ادا است. يک جور ادا که از يک جايي ياد گرفته اند وگرنه اگر صادقانه باشد و از زندگي صحبت کند، امکان دارد درباره چيزهاي عجيب و غريب هم باشد اما باز هم مي تواند ارتباط برقرار کند و طرف کتاب را زمين نمي گذارد. اما بعضي از کتاب ها را من هم که خواننده حرفه يي هستم و سي سال است که دائم کتاب مي خوانم، حوصله ام نمي آيد آن را ادامه دهم و کتاب را کنار مي گذارم. احساس مي کنم که اين کتاب را نوشته تا بگويد؛ «ببينيد من چقدر عالمانه مي نويسم،» يا «ببينيد چقدر نمي فهميد که من چه مي گويم،» و... در کل خيلي فضل فروشانه است. در صورتي که مخاطب اصلي ادبيات، مردم هستند با نوساني که در مخاطب فرهيخته يا عام وجود دارد. البته اين طبقه بندي هم خيلي قديمي شده است. مردم ميوه نيستند که به همين راحتي طبقه بندي شوند.

- در اين مورد فضل فروشانه نوشتن که شما مي فرماييد، «گراهام گرين» هم نقدي از اين دست به نوشته هاي افرادي نظير «جويس» يا «وولف» دارد. او معتقد است نويسندگاني از اين دست، ابتدا مي خواهند حرف يا فلسفه يي را ارائه دهند و بعد براي آن حرف در جست وجوي يک داستان هستند. از سوي ديگر، چون «گرين» ماجرا را اساس داستان مي داند، مي گويد بيشتر از آنکه از نويسندگاني که جامعه روشنفکري، آنها را طراز اول مي داند بياموزد از نويسندگان درجه دو آموخته است. نقد شما هم به اين نويسندگان چنين است؟

بله، با اين حرف موافقم. نوشته هاي اينها جذاب نيست. من بعيد مي دانم يک آدم غيرنويسنده از خواندن «موج ها» لذت ببرد. من اين کتاب را خيلي دوست دارم و شايد تا به حال چهار بار اين کتاب را خوانده باشم و واقعاً لذت مي برم. اما انتظار ندارم که يک دانشجو و حتي متخصصي در يک رشته ديگر از اين کار خوشش بيايد.

- پس جايگاه چنين آثاري کجاست؟

اينها بدون شک آثار نبوغ آميزي هستند و جايگاه خيلي بالايي دارند. اما آنها در دسته بندي ادبيات- اليت- برگزيده مي گنجند و براي آدم هاي برگزيده هم هستند. وگرنه آثار «گراهام گرين» را که به من بدهي، من دو روزه هر يک از آنها را مي خورم. الان ديگر موقع ادبيات اليت نيست. مردم خيلي گرفتارند.

- با اين وجود و با توجه به ترجمه يي که روي گزين گويه هاي «وولف» انجام داده ايد، «ويرجينيا وولف» چه نگاهي به آثار «جويس» دارد؟

«ويرجينيا وولف» اصلاً از آثار جويس خوشش نمي آمده و نخستين بار کتاب جويس را براي چاپ، نزد «وولف» مي آورند و مي خواند و مي گويد؛ «چرند است. آشغال. مگر مردم بيکارند که اين چيز ها را بخوانند؟» و به خاطر همين فضل فروشي ها و گنده گويي ها، آن را چاپ نمي کند و بر مي گرداند. بعد ها که کتاب چاپ مي شود، مي گويد؛ «دوباره مي خوانم.» دوباره مي خواند و مي گويد؛ «با کسالت تمام اين کتاب را خواندم.» البته اين نکته را هم مي گويد که «خيلي سخت است که آدم درباره همدوره يي هايش قضاوت کند. چون معمولاً کمي حسادت هم هست.» و تنها کسي را که يکي، دو بار در نوشته هايش تحسين مي کند، «کاترين مانسفيلد» است که درباره يکي از کارهاي او هم مي گويد؛ «اگر من بودم اين را بهتر مي نوشتم.» ولي باز هم هنگامي که «کاترين مانسفيلد» مي ميرد، مي گويد؛ «نويسنده خيلي خوبي بود.» به نظر من در مقابل اينها، «مارسل پروست» را داريم. روايت «پروست» آنقدر نزديک و گرم و صميمي و صادقانه و بدون گنده گويي است که آدم حظ مي کند.

- اين صميمي و صادقانه نوشتن با تکنيکي نويسي توفيري دارد؟

به رغم اينکه من هميشه گفته ام که اداهاي تکنيکي را دوست ندارم، ولي در بسياري اوقات کار با خودش تکنيکش را مي آورد. من الان در حال نوشتن يک کاري هستم و همين طور بازي مي کنم. زمان تغيير مي کند، نظرگاه عوض مي شود و... امکان دارد اين هم در نظر عده يي تکنيکي بازي باشد. اما اگر تکنيک با منطق کار جفت شود، خيلي هم مي تواند مثمر ثمر باشد. ولي اينکه بنشيني فکر کني که من اين موضوع را با اين تکنيک مي نويسم خيلي چيز مسخره يي مي شود.

- شما اشاره کرديد که الان ديگر روزگار ادبيات اليت نيست. چرا؟ فاصله گرفتن از ادبيات پيچيده را شامل مضمون هم مي دانيد يا خير؟

من فکر مي کنم در جامعه ما، اين روز ها به سوي سادگي نمي رويم بلکه به طرف جنس ديگري از پيچيدگي مي رويم. اين پيچيدگي شامل تضاد مي شود. ما الان در دوره يي زندگي مي کنيم که به اندازه موهاي سرمان تضاد وجود دارد. تضادي که فاصله نسل من و نسل شما را به جاي يک نسل به پنج نسل تبديل مي کند. من احساس مي کنم با فرزندم بيشتر از يک نسل فاصله دارم. در صورتي که ما، بسيار خانواده به هم پيوسته يي هستيم و علايق مشترکي داريم. الان من تلاش مي کنم که اين نسل را بفهمم و در يک سري از کار هايم روي جوان تر ها متمرکز شده ام و از اين همه هوش حيرت مي کنم. اينها در هر زمينه يي که وارد مي شوند، خيلي پيگيرانه مسير خودشان را دنبال مي کنند و مي دانند که چه مي خواهند. ما ها خيلي سرگردان بوديم.

- باز هم من به همان بحث قبلي بازمي گردم و اينکه آيا زيبايي شناسي ادبيات جهان، الان به سمت سادگي مي رود؟

نه، به نظر من زيبايي شناسي ادبيات جهان، در حال تغيير است. به سمت سادگي نمي رود. به سوي نوعي ديگر از پيچيدگي مي رود که بعداً بايد تفسيرش کرد.

- اين تغيير را چطور ارزيابي مي کنيد؟

به نظر من اين تغيير، رو به جلو و جذاب است. البته براي ارائه تعريف در اين زمينه هنوز زود است. شايد به نوعي تغيير نوع نگاه به زندگي است و اين نگاه و منظر، زيبايي شناسي خودش را هم به وجود مي آورد. هنوز مختصات آن مشخص نيست. زيبايي شناسي باب روز در آثار منتشر شده در ايران، مانند زيبايي شناسي مجموعه داستان «زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود» است.

- داستان کوتاه هاي فارسي را در قياس با رمان ها چطور مي بينيد ؟

معمولاً مي گويند که داستان زاده شرايط تضاد است که در جايي ارزش ها در آن در حال ديگرگوني هستند. تاريخ ادبيات جهان را که مرور کني، داستان کوتاه زاده اين بستر است. شرايط فعلي ما هم همين است. شرايطي پر از تضاد و جا به جايي ارزش هايي که معرفي مي شوند يا ارزش هايي که وجود دارند و زندگي مي شوند. تمام اينها با هم تضاد دارند. اين بستر پر تضاد، بستر خلق داستان کوتاه است در صورتي که رمان متعلق به جامعه بورژوازي است. ولي داستان کوتاه، دقيقاً براي دوراني پر تحول است. براي همين است که زيباترين داستان کوتاه هاي انگليس، در قرن نوزدهم نوشته مي شود. دوراني که قانون عوض مي شود، حق راي به زن ها داده مي شود، پوشش زن ها عوض مي شود و... اين جنبش، بستر داستان کوتاه است و طبيعي است که ما هم در داستان کوتاه، موفق تر از رمان باشيم. اصلاً بيشتر مضاميني که به ذهن من مي رسد، مضامين داستان کوتاه است.
گزارش سخنراني حسين پاينده در دانشگاه تهران
نگاهي تازه به نقد ادبي
مينا شاهميري

يک ربعي به شروع برنامه باقي مانده بود. به تالار باستاني پاريزي دانشکده ادبيات و علوم انساني که رسيدم، دکتر پاينده را تنها ديدم. سعي مي کرد يک آگهي بازرگاني را روي صفحه نمايش پخش کند. دانشجوياني که وارد مي شدند با تعجب به او نگاه مي کردند. حدس زدم بايد سخنراني جالبي در پيش باشد؛ نقد فرهنگي از منظر نقد ادبي. ربط دادنش سخت بود اما باعث شد همه مشتاقانه به سخنان دکتر پاينده توجه کنند.

طرز تلقي نو از نقد ادبي

پاينده در ابتدا بر فايده علوم انساني و به خصوص رشته ادبيات تاکيد کرد و گفت؛ «من امروز مي خواهم طرز تلقي شما را نسبت به نقد ادبي تغيير دهم. اين تلقي دقيق و درستي نيست و ريشه در تصور مردم جامعه ما از علوم انساني دارد و براي مثال کساني را که ادبيات خوانده اند، بدون علم مي دانند. وقتي مي گوييم ادبيات مي خواند، فقط اين تصور را داريم که انبوهي از اشعار را حفظ است. من با دلايلي متقن استدلال مي کنم که اينگونه نيست و ادله خودم را مطرح مي کنم. اما اين رشته ها در خدمت کدام نياز جامعه هستند؟ چرا وزارت علوم براي دانشجويان آن در دانشگاه ها هزينه صرف مي کند؟ شايد اين نکته جديدي باشد. »

يونان باستان پيشرو در نقد ادبي

او با بررسي پيشينه نقد در يونان باستان گفت؛ «حدود ³40سال پيش از ميلاد مسيح، افلاطون پرسشي در مورد همين فايده در رساله جمهوري و کتاب آيون مطرح کرد. او درباره سامان جامعه مي گويد ما به برخي صنوف احتياج نداريم از جمله شاعران. به اعتقاد افلاطون که قائل به عالم مثل بود، اين گروه چندين مرحله از واقعيت به دور هستند. در واقع شاعر از عالم محسوسات که کپي عالم مثل است، بار ديگر در ذهن خود کپي برداري کرده و آن را به صورت شعر بيان مي کند. البته مقصود شعر دراماتيک بود. افلاطون به نمايشنامه ها نظر دارد و شخصيت هاي نمايش را دروغگو مي داند زيرا تظاهر به امري مي کنند که رخ نداده است. فقط زماني حضور آنها را جايز مي داند که در خدمت حکومت باشند و مثلاً شعري بگويند که حس ملي برانگيخته شود .»

رديه يي بر نظريات استاد

در ادامه حسين پاينده با بيان نظريات ارسطو در کتاب شعرشناسي ، سودمندي کاربردي ادبيات را اينگونه عنوان کرد؛ «بهترين شاگردان براي استاد آنهايي هستند که تخالف بورزند و ارسطو انديشه هايش را در تباين با نظريات افلاطون آشکار ساخت. کتاب شعر شناسي ارسطو، اولين کتاب در زمينه نقد ادبي و رديه يي بر نظر افلاطون و استدلال قوي بر سودمندي ادبيات است. ارسطو مي گويد وقتي به تئاتر مي رويم و نمايشي مي بينيم، علاوه بر فرآيند واقعي نمايش يک فرآيند موازي هم رخ مي دهد و آن همذات پنداري تماشاگر است با قهرمان نمايش. تماشاگر ناخودآگاه در تراژدي قرباني وضعيتي مي شود که هيچ مهاري ندارد و با غليان احساسات، او هنگام خروج از تئاتر آدم ديگري است. اين تعديل يافته زندگي ماست. پس ادبيات دروغ نمي گويد و کپي برداري از کپي نيست. ارسطو اين تاثير عميق رواني را «روان پالايي» مي نامد که در خدمت پروراندن توانايي هاي بشر است. اينگونه از راه مجادله افلاطون و ارسطو نظريه ادبي پديد آمد.»

قرن بيستم سرآغاز نظريات نو

بخش بعدي سخنان او به نظريات جديد در حوزه نقد ادبي اختصاص داشت. پاينده درباره زمينه هاي اين تحول گفت؛ «در قرن نوزدهم ادبيات تحت تاثير زندگينامه ها و تاريخ قرار داشت. حتي در انگلستان قديمي ترين دانشگاه ها دپارتمان ادبيات نداشتند و به صورت پراکنده تدريس مي شد. اما از ابتداي قرن بيستم با آمدن مکتب فرماليسم يا نقد نو زمينه يي فراهم شد براي پرداختن به ادبيات از منظرهاي متفاوت. با تحقيقات روي نحوه درس خواندن دانشجويان دريافتند که آنها به خود متن توجه ندارند بلکه به تمجيد شاعر يا دستورالعمل اخلاقي او مي پردازند.

با تغيير روش، براي گشودن دنياي پيچيده شاعران و نويسندگان، خود متن و چيدمان کلمات مبناي فهم متن قرار گرفت تا به ارزش آن پي برده شود. دهه 1960 نقطه عطف کاربرد نشانه شناسي، ساختارگرايي و اشکال روانکاوي در ادبيات بود. مرکز مطالعات فرهنگي معاصر در بيرمنگام انگلستان، اولين مرکز پژوهش هاي ميان رشته يي بود که رشته هاي مختلف علوم انساني به طور تيمي در آن کار مي کردند. نقد ادبي هم جزء اين پژوهش ها بود به گونه يي که هر متني در معناي گسترده (فيلم ، اخبار يا حتي احوالپرسي روزانه) از منظرهاي متفاوت در مطالعات فرهنگي بررسي مي شد. »

نقد ادبي راه تحليل فرهنگ

پاينده در پايان با نمايش يک آگهي بازرگاني به عنوان متن ، به معناي صريح و تلويحي آن اشاره و با ديد يک کارشناس ادبيات، از منظر روايت ادبي، نشانه شناسي، روانکاوي و نقد فمينيستي آن را بررسي کرد. او با تاکيد بر نياز امروز جامعه به مطالعات فرهنگي گفت؛ « تحليل فرهنگي با ادبيات پيوند دارد به صورتي که عميق ترين جريان هاي فکري را مي توان به کمک آن بررسي کرد پس ما به متخصصان ادبيات در حوزه نقد فرهنگ نيازمنديم. »
بهار و کتاب
قاسم کشکولي

نمي دانم چرا اين فصل که مي شود همه ياد کتاب مي افتند؟ و من هرچه کردم نتوانستم رابطه بهار و کتاب را پيدا کنم، البته از بهار بعيد نيست اما از نمايشگاه کتاب بعيد است. باور کنيد اين تب از جاي ديگري ناشي مي شود. شايد از عقايد نوکانتي نسل جديد، نمي دانم. ضمناً نمي دانم چرا هر بار که شال و کلاه مي کنم تا راهي نمايشگاه شوم، ياد اين افسانه مردم گيلان (باقي جاها را نمي شناسم) مي افتم؛ شکارچي که چشم نداشت، تفنگي را که فشنگ نداشت، برداشت و با سگي که وجود نداشت، به شکار آهويي رفت که نفس نداشت،
زنده باد بوروکراسي
اميرهوشنگ افتخاري راد

پيش از اين امکان خريدن کتاب خارجي از نمايشگاه براي ما حسرتي به شمار مي رفت. بعدها که کتابدار شديم و به اصطلاح مفتخر به اهل قلم شديم، کتاب چاپ شده را زير بغل مي زديم و با گرفتن يک کارت خريد گويي امتيازي به ما اعطا مي شد. بعدتر اينقدر اين کار ملال آور بود که آن حسرت به کلي فراموش شد. اگر سال ها پيش کتاب خارجي را تنها مي شد از طريق نمايشگاه سفارش داد و يک سال بعد دريافت- البته اگر شانس مي آوردي و کتاب اشتباهي ارسال نمي شد- به يمن نمايندگي هاي متعدد مي توان به دلار آزاد کتاب سفارش داد و چند ماه بعد دريافت کرد.

امسال قصد قطعي کردم که نمايشگاه نروم. اما چون اين روزها نه دل و دماغ نوشتن دارم و نه رمقي براي ترجمه، نماندن در خانه را ترجيح دادم و براي وقت تلف کردن به نمايشگاه رفتم، گو اينکه نمي دانستم براي چه رفتم.

پس؛ نمايشگاهي که در آن کتابي از من به نمايش گذاشته نشود، رفتن ندارد.

وقتي کتاب در ارشاد گير مي کند يا وقتي چنان ديرهنگام مجوز مي گيرد که ديگر از ناشر اثري باقي نمانده و مفقود شده، وقتي کلمات-اين تجسم مادي کار نويسنده و مترجم- نمود بيروني پيدا نمي کند، رفتن به نمايشگاه همچون کار نوشتن - اين روزها- ابزورد مي شود.از 54 هزار عنوان مورد ادعاي ارشاد 10درصد منتظر مجوزند. همه مي دانيم که آن خيل کتاب هاي مجوزگرفته، در چه موضوعاتي هستند. بدين ترتيب، ملالً در خانه ماندن مغلوب ملالً رفتن به نمايشگاه شد. سرسري غرفه خارجي را نگاه کردم و سراغ کارت خريد کتاب خارجي رفتم. بعد از سرگرداني به محل مورد نظر رسيدم. براي تهيه کارت خريد، کارت ملي لازم بود، پيش مسوول مربوطه رفتم و گفتم کارت ملي ندارم و شماره آن را نمي دانم و توضيح دادم سال هاي پيش هم چنين اصلي نداشتيم. خانم مسوول گفت از اداره ثبت بپرسيد. با آنکه حوصله نداشتم اما تفريح بدي نبود. اول يک ساعتي با 118 ور رفتم بالاخره شماره ثبت را گير آوردم و چون پنجشنبه بود طبعاً کسي گوشي را برنمي داشت.(ايضاً روزهاي ديگر همچنين) دوباره پيش خانم مسوول رفتم. گفت هيچ کاري نمي شود چون کامپيوتري است. گفتم اين نرم افزار است و آدم برنامه آن را نوشته است چطور نمي شود کاري کرد.

خانم تاکيد قاطعانه يي داشت که چاره ندارد. بدين سان غير از مرگ، اين يکي هم، چاره ندارد. طبق معمول عصباني شدم و کار به مشاجره کشيده شد و گفتم اين بوروکراسي براي من است يا من براي بوروکراسي؟ و اينکه قانونمندي از همين جا شروع شده و بقيه مشکلات حل شده. برگه درخواست را پاره کردم و آمدم.فرض اين است که يکي از ويژگي هاي بوروکراسي براي کم کردن زمان است. چند روز بعد از دوستي خواهش کردم کارتي تهيه کند و براي من کتاب مورد نظر را بگيرد. اين دوست تنها براي من به نمايشگاه رفت و بعد از کلي صرف وقتش، بالاخره معلوم شد کتاب مورد نظر تمام شده است.

رفتن به نمايشگاه کتاب ملالي است در کنار ملال هاي ديگر. حتي به درد وقت تلف کردن هم نمي خورد. در اين شرايط اگر مبلغ خوشبيني نباشي، متهم به بزرگنمايي ناکارآمدي ها مي شوي.
عناوين اين صفحه
کسب جمعيت از آن زلف پريشان
غوغاي واژه ها
تقديم به يک زن
تبريز و جنبش مشروطه
پيشتازان فضا
روايتي از تبعيض نژادي
شهادتي بر زندگي واقعي زن امروز
نگاهي تازه به نقد ادبي
بهار و کتاب
زنده باد بوروکراسي
سفير جمهوري قزاقستان از نمايشگاه کتاب حيرت کرد

سفير جمهوري قزاقستان از نمايشگاه کتاب حيرت کرد
ايبنا؛ يريک اوتمبايف سفير جمهوري قزاقستان پس از حضور در بيست و يکمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران به خبرنگار ايبنا گفت؛ با اينکه بار دومي است که از اين نمايشگاه ديدن مي کنم، اما از وسعت آن حيرت کردم. يريک اوتمبايف، سفير جمهوري قزاقستان، صبح يکشنبه از بيست و يکمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران ديدن کرد. وي در مورد اين نمايشگاه گفت؛ اين بار دومي است که از نمايشگاه کتاب تهران ديدن مي کنم، اما با اين حال حيرت من از وسعت اين نمايشگاه ادامه دارد. من هر دو بار از اين نمايشگاه لذت برده ام. اوتمبايف ادامه داد؛ تجربه جمهوري اسلامي ايران در اين زمينه بسيار وسيع و گسترده است و سطح بالاي اين نمايشگاه همچنين همکاري کشور هاي ديگر در آن قابل ستايش است. وي در مورد انعکاس نمايشگاه کتاب تهران در کشور قزاقستان تصريح کرد؛ اخبار اين نمايشگاه در جمهوري قزاقستان، به خوبي انعکاس پيدا مي کند. همچنين من نيز به عنوان سفير تلاش مي کنم اخبار اين نمايشگاه را در اختيار مردم کشورم قرار بدهم و اطمينان دارم قشر فرهنگي کشور قزاقستان علاقه دارند اين نمايشگاه بزرگ را از نزديک ببينند. اوتمبايف نمايشگاه کتاب تهران را يک پل فرهنگي بين کشورهاي منطقه دانست و گفت؛ اين نمايشگاه يک رخداد خرسندکننده در منطقه است و به عنوان يک پل ارتباط فرهنگي بين کشورهاي منطقه عمل مي کند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام