
مريم مهتدي
| فرزانه کرم پور از معدود نويسندگان زني است که بيشتر مسائل اجتماعي را دستمايه نوشتن داستان قرار مي دهد. داستان هاي کرم پور اغلب بيانگر مشکلاتي ا ست که مردم و به خصوص زن ها در جامعه با آنها دست و پنجه نرم مي کنند که اين طور نوشتن در مقايسه با آثار ديگر زنان نويسنده حرکتي متفاوت به حساب مي آيد. از او تا به حال چهار مجموعه داستان، يک رمان و يک داستان بلند چاپ شده است که بيشتر منتقدان ادبي از آخرين مجموعه داستان او (حوا در خيابان) استقبال کردند. در يک صبح بهاري و در محاصره تابلوهاي نقاشي او از ببرها با هم از داستان هايش و ادبيات زنان در ايران حرف زديم که مي خوانيد |
.
-شما برخلاف بسياري از نويسندگان زن ايراني مضامين اجتماعي را براي نوشتن داستان استفاده مي کنيد و کمتر به مسائلي مثل خيانت يا روابط خانوادگي مي پردازيد. چه چيزي باعث مي شود به اين موضوعات بپردازيد؟
پيشينه اين مساله اين است که نسل ما اصولاً با آرمان هاي اجتماعي رشد کرده. ما چه در خانواده، چه در دبستان و دبيرستان و بعد به خصوص در دانشگاه با آرمان هاي خيلي شديد اجتماعي رشد کرديم و براي ما مردم و اجتماع هم خيلي مهم اند و هم نسبت به آنها حساسيت داريم. غير از اينکه آن مسائلي که گفتيد به نظر من خيلي جذابيت ندارند. هرچند داستان هايي دارم که در حوزه مشکلات زن ها و روابط احساسي و خانوادگي نوشته شده اند، اما مسائل اجتماعي من را بيشتر جذب مي کند. بعد هم فکر مي کنم مضامين اجتماعي حوزه خيلي وسيع تري را در بر مي گيرند. از طرف ديگر فکر مي کنم اگر مسائل اجتماعي ما حل شود و اگر به مشکلاتي که داريم واقف بشويم و منشأ و ريشه آن را پيدا کنيم، قطعاً در خانواده تاثير بسزايي خواهد گذاشت. مثل اين است که شما مشکل اقتصادي بسيار بزرگي داريد و در خانه سر مسائل مالي و دادن کرايه دائم با شوهرتان درگيريد. نويسنده مي تواند اين را بزرگ کند و نشان بدهد که زني با شوهرش دائم سر پرداخت کرايه خانه دعوا مي کند و بر اثر نزديک شدن به پايان ماه اضطراب دارد. اما همين نويسنده در اينجا مي تواند به ريشه اصلي ماجرا يعني اقتصاد بپردازد و اينکه از کجا همين اقتصاد در زندگي مشکل ساز مي شود. به نظر من اگر کسي توانايي اين را داشته باشد که از ريشه ماجرا بگويد و بعد در يک حالت هايي به ساقه ها و برگ ها بپردازد، ايده آل تر است.
-مضامين اجتماعي آنقدر زياد هستند که انتخاب موضوعات تازه از بين آنها سخت است. گزينش تان از بين مسائلي که در جامعه با آنها برخورد داريد چگونه است؟
من خوشبختانه اين شانس را داشتم که به خاطر رشته تحصيلي ام، مهندسي راه و ساختمان، در حوزه هاي صنعتي به فضاهايي بروم که نادر و عجيب است مثل کشتارگاه يا کارخانه لاستيک. وقتي که ذهن آدم هم فني و هم داستاني باشد رفتن به اين فضاهاي عجيب همه اش سوژه نوشتن مي شود مثلاً خود کشتارگاه فضاي بسيار عجيبي دارد. روند کاري در يک کشتارگاه يک چيز عجيبي است که آدم را به ياد زندگي آدم ها در اين دنيا مي اندازد. يک دوره يي در قرنطينه هستند و بعد مي روند در کانال کشتار و شوک مي بينند و بعد مي ميرند. درست مثل روندي که آدم از وقتي دنيا مي آيد تا وقتي که از دنيا مي رود، طي مي کند. من خيلي فکر کردم روي اين مورد که چند نفر وقتي در کانال کشتار حرکت مي کنند، مي فهمند که به کجا دارند هدايت مي شوند؟ رفتن به اين فضاها و کارکردن و عميق شدن روي روابطي که در اين فضاها اتفاق مي افتد، باعث مي شود اگر شما ذهن داستاني داشته باشيد از آنها استفاده کنيد براي نوشتن و من خيلي خوشحالم که در فضاهايي رفته ام که رفتن به آنجا کار هرکسي نبوده و فکر مي کنم در محيط هاي کارگري داستان هايي دارم که يک پيشرفت حساب مي شوند نسبت به داستان هاي ديگري که در حوزه هاي کارگري نوشته شده اند. چون داستان هاي من در محيط هاي کارگري مدرن نوشته شده اند. اينها فضاهاي کارگري مدرن هستند و خوشحال هستم که در هر مجموعه يي يکي از اين داستان ها را دارم. اين برمي گردد به شانس من به رفتن در محيط هايي که محيط هاي عمومي نيست و رماني هم براي چاپ دارم که محيط آن هم برمي گردد به يک فضاي کارگري که در ايران داريم که فضاي جالبي است اما آدم هاي عادي ايران اين فضاها را نمي بينند.
-يکي از ويژگي هاي داستان هايتان پرداخت زياد به جزئيات و توصيف صحنه هاست. چرا بر اين فرم نوشتن اصرار داريد؟
اين علاقه مندي ناخودآگاه است. به دليل اينکه تصوير در ذهن من بيشتر مي ماند. تصوير، رنگ و فرم خيلي ذهن من را به خودش مشغول مي کند. خيلي وقت ها شما تابلويي مي کشيد که شايد زمينه آن سازنده تصوير اصلي باشد. مثلاً نقاش زمينه را پررنگ تر از سوژه اصلي مي کشد اما آن زمينه را که پررنگ مي کند خود به خود سوژه برجسته مي شود.
-در داستان هاي اجتماعي، واقع گرايي وجود دارد. تخيل و فانتزي در داستان هايتان چه جايگاهي دارد؟
نزديک شدن به داستان هاي حوزه اجتماعي مطمئناً حالت رئاليستي و واقعيت گرايي پيدا مي کند ولي وقتي که قرار باشد نويسنده دقيقاً چيزي را که ديده، بنويسد مثل گزارش ژورناليستي مي شود. چند نفر درباره داستان هاي «حوا در خيابان» مي گفتند اين داستان ها روي مرز گزارش و داستان حرکت مي کنند و آنقدر واقعي هستند که فقط با چند المان از گزارش جدا مي شوند. واقعاً نزديک شدن به حوزه هاي اجتماعي اين مشکل را دارد. شايد يکي از دلايل اينکه من در داستان هاي اجتماعي به جزئيات و توصيف زياد مي پردازم اين باشد که اينقدر اين زمينه ها را پررنگ مي کنم و تصوير مي سازم که تصوير نهايي فقط يک عکس نباشد، بلکه نقاشي بشود. يعني من جزئيات را براي شما مي گويم تا شما وقتي داستان را تمام مي کنيد فکر کنيد که يک تابلوي نقاشي ديده ايد نه عکس. چون عکس مي شود يک گزارش و تابلو نقاشي مي شود داستان. ولي موضوع اين است که کدام نويسنده ، حتي آنهايي که خيلي واقع گرا هستند، از تخيل و فانتزي بي بهره بوده اند؟ مثلاً رفتن به يک کشتارگاه صنعتي و ديدن کارخانه لاستيک به خودي خود داستان ندارد. من وقتي براي بازديد از کارخانه لاستيک رفتم، دو نفر از مديرها داشتند با هم حرف مي زدند که من نکته جالبي را در حرف هايشان شنيدم. يکي شان از ديگري پرسيد که چرا چند سال پيش لاستيک هايتان چند پوسته مي شد؟ ديگري گفت براي خودمان خيلي عجيب بود چون وقتي نمونه آن لاستيک ها را به آزمايشگاه داديم، فهميديم که در آن بقاياي انساني بود. اين باعث شد که من داستان لاستيک را بنويسم. در داستان لاستيک يک نفر را مي اندازند در حوضچه يي که کائوچو و گوگرد صنعتي مخلوط مي شود. يعني يک انساني بقايايش به صورت لاستيک درمي آيد و زير ماشين قرار مي گيرد. حتماً تخيل و فانتزي را اينجا استفاده کرده ام. با اينکه آن داستان يک داستان واقع گراست. از طرف ديگر اما تخيل و فانتزي يک جاهايي باعث مي شود که شما فلسفه ات درباره زندگي را بنويسي. کاري که من در کتاب «دعوت با پست سفارشي» انجام دادم. اين فلسفه که زندگي ما چه جوري است و به کجا مي رود. من همان طور که خشن فکر مي کنم که زندگي مثل کشتارگاه صنعتي است، همان طور هم مي توانم با فانتزي به اينجا برسم که زندگي مثل يک نمايشگاه نقاشي است با رنگ ها و صداها و تصاوير فوق العاده که آدم هايي دعوت مي شوند و تابلوها را مي بينند و هر کدام به نوعي از بين مي روند و به زيرزمين هدايت مي شوند. از آن آدم ها تعداد اندکي باقي مي مانند و از نمايشگاه خارج مي شوند که يک دسته بزرگ شان هنرمندان هستند. همان طور که مي بينيد آدم هايي نام شان مانده که بيشتر در شاخه هاي هنر بوده اند يا کساني که در زمينه علمي کاري کرده اند. من در آن کتاب همين را مي گويم که اين آدم ها مي مانند و از نمايشگاه خارج مي شوند و اسم شان باقي مي ماند و يک عده آدم هاي عادي از بين مي روند. تخيل و فانتزي به درد گفتن از فلسفه زندگي مي خورد وگرنه در داستان هاي اجتماعي تخيل و فانتزي نقش کمتري دارند.
-فارغ از اين بحث، بياييد به داستان نويسي زنان در ايران بپردازيم. عده يي داستان نويسي زنان را دنباله جنبش زنان در ايران مي دانند. در سال هاي اخير اکثر داستان نويسان زن به نوشتن از زندگي زنان و به اصطلاح فضاهاي داخلي زندگي زنان روي آوردند. شما چه تحليلي بر اين روند داريد؟ فکر مي کنيد اين داستان ها واقعاً دنباله رو جنبش زنان بوده است؟
بعد از انقلاب ناگهان زن ها خيلي شديد به داستان نويسي روي آوردند. بررسي دلايل اين اتفاق خودش جالب است. ولي شما اگر به نويسنده هاي زن خارجي توجه کنيد، مي بينيد که مثلاً خانم اتوود استاد دانشگاه و فعال حوزه زنان است، کارهاي تحقيقاتي مي کند، شاعر و نويسنده است. کارهاي تحقيقاتي مي کند يعني ساعت ها براي اين کار وقت مي گذارد. استاد دانشگاه است يعني با مردم و بچه هاي جوان ديالوگ دارد، صحبت مي کند و ارتباطات اجتماعي بسيار بسيار زياد و پيچيده دارد. در کتاب هايي که مي نويسد لايه هاي روان شناسي زن و مرد هست. بعد گاهي وقت ها داستان هايي تخيلي مي نويسد که احتياج به اطلاعات زيست شناسي دارد. همه اينها را دارد و دليلش کاملاً واضح است که چرا اين خانم مي تواند اين طوري کار کند. براي اينکه حوزه بسيار وسيعي از معلومات در ذهنش دارد. يعني کار کرده، خوانده، تحقيق کرده و تجربه عملي دارد. چند تا از نويسنده هاي زني که الان کار مي کنند را مي شناسيد که نصف خانم اتوود کار تحقيقي بکنند و برخوردهاي اجتماعي داشته باشند.
-يعني مشکل اين نويسنده ها کمبود مطالعه است؟
کمبود مطالعه کمترين مشکل اينها است. بزرگ ترين مشکل اين است که چقدر اينها از خانه شان بيرون مي آيند؟ با مردم چقدر در ارتباط هستند؟ چقدر تجربه کار اجتماعي دارند؟ تعداد زيادي از اين نويسنده ها در اثر يک ايده آل هاي ذهني که به شوهرشان ثابت کنند که اينها هم آدم هاي جالبي هستند، فهيم اند، کار مي کنند و کارشان ارزشمند است، روي آوردند به نوشتن داستان. خب اين آدم چقدر مي تواند کار کند؟ شما براي نوشتن داستان بايد پيشينه هاي قوي داشته باشيد. يکي از اين پيشينه ها خواندن تمام کارهاي کلاسيک ايراني و خارجي است. بعد چندتا از اين زن ها را مي شناسيد که کار تحقيقي کرده باشند؟ مثلاً در همين حوزه ادبيات. مثلاً درباره يک شاعري رفته باشند کار تحقيقي کرده باشند. غير از اينکه کوچک ترين مساله اين دوستان کمبود مطالعه است و شما اگر از اکثر اينها بپرسيد آخرين کتابي که خوانديد چه بوده، متوجه مي شويد که خيلي هايشان حتي زياد در جريان آخرين کارها نيستند. بعد شما چندتا از اين خانم ها را مي شناسيد که به زبان ديگري کتاب بخوانند؟ يکي از زبان هاي اصلي دنيا الان انگليسي است. چندتا از اين زن ها را مي شناسيد که به انگليسي مسلط باشند؟ اينها حتي فارسي را به خوبي نمي خوانند. چطور انتظار داريد کسي که نه در حوزه هاي اجتماعي فعال است و نه مطالعه دارد، بتواند خوب بنويسد؟ فعال به نظر من کسي است که خودش کار مي کند و به کاري که مي کند عقيده دارد. اين فعال بودن به اين معني نيست که وارد حوزه اجتماعي شدن را در حد سر و صدا و چهارتا پلاکارد و دوسه تا عکس چاپ شدن و هياهوهاي جنبي بدانيد. منظورم کار کردن حرفه يي در يک رشته است که در آن حوزه با آدم هاي مختلف برخورد کند، صحبت کند، کارش پيشرفت کند، ببيند در اين کار چه مشکلاتي دارد. شما آمار بگيريد، به نظر من يک کار تحقيقاتي خيلي جالب است. وقتي که ما نه کار تحقيقي مي کنيم، نه در حوزه هاي اجتماعي خارج از خانواده به طور جدي و حرفه يي فعاليت داريم، وقتي کتاب نمي خوانيم، کارهاي کلاسيک را درست نخوانديم، به هيچ زبان ديگري هم به غير از فارسي مسلط نيستيم -تازه من اميدوارم به فارسي مسلط باشند- وقتي همه اينها جمع شود به نظر شما کجا ديگر حوزه يي ا ست براي فعاليت جز در خانه و درگيري با شوهر و بچه و احتمالاً همسايه. بعد از آن طرف چنين حوزه محدودي درواقع چه به خواننده و مخاطب مي دهد؟ چون مخاطب خودش اينها را تجربه مي کند. از جانب ديگر به قول فروغ فرخزاد «هيچ صيادي در جوي کوچکي که به آبگير حقيري مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد». يعني از نظر من طبيعي است وقتي يک عده گله مي کنند که چرا جايزه ها اين طوري هستند و سطح کتاب ها پايين است. اين مساله فقط هم منتهي به حوزه زنان نمي شود و به حوزه مردان هم تعميم پيدا مي کند. منتها چون آقايان به لحاظ شرعي، عرفي و قانوني برايشان جا افتاده که بايد مخارج خانواده را بدهند، مجبورند در يک جايي فعاليت کنند تا حقوق ماهيانه داشته باشند. چون همان طور که مي دانيد ما نويسنده حرفه يي نداريم. چون اگر کسي بخواهد با نوشتن در اين مملکت زندگي کند، نمي تواند موفق شود و بايد شب جمعه کنار مسجد بايستد. براي همين مردها مجبورند در جايي مشغول به کار شوند. مشغول شدن به کار اين امکان را به آنها مي دهد که با آدم هاي ديگري برخورد داشته باشند و حوزه هاي ديگر را تجربه کنند. ولي از آن طرف اگر با آقايان هم صحبت کنيد همان مساله مطالعه، تحقيق و عدم تسلط به زبان ديگر را در آنها هم مي بينيد و به همين دليل نه به شدت خانم ها ولي به شدت کمتري آنها هم همان مشکل را در خودشان و داستا ن هايشان دارند.
مسائلي که اکثر نويسنده ها اين روزها به آنها مي پردازند به نظر من چيز هايي است که ما بايد از آنها بگذريم. مثلاً فرانسوي ها الان چون مشکل زيادي در جامعه شان ندارند، براي نوشتن با محدوديت روبه رو شده اند. ولي ما که در جهان سوم زندگي مي کنيم چيزي که زياد داريم مشکل است. پس مي توانيم راجع به آنها صحبت کنيم. به نظر من به فرهنگ و ادبيات بايد با ديد اجتماعي نگاه کرد و معتقد بود که ادبيات و فرهنگ يک شاخه بسيار مهمي است که به آدم ها نسبت به تمام لايه هاي اجتماعي جامعه شان شناخت مي دهد. من به فرهنگ و ادبيات با اين عقيده نگاه مي کنم و به همين خاطر ادبيات را خيلي دوست دارم. براي اينکه شما مي توانيد از راه ادبيات به تمام لايه هاي اجتماعي از پست ترين تا بالاترين به صورت تخصصي و عمقي وارد شويد. وقتي اين اتفاقات دارد در کشور ما و جهان سوم مي افتد ديگر ارائه سوژه هاي اين قدر دستمالي شده و دم دستي هيچ ثمري جز پس زدن مخاطب ندارد و ما اين طوري هيچ جوري دين خودمان را به مخاطب نمي توانيم ادا کنيم.
-منظورتان از دين به مخاطب چيست؟ تعهد نويسنده يا چيز ديگري؟
منظورم تعهد نويسنده نيست. منظورم آدمي است که در اجتماع زندگي و فعاليت مي کند. او بايد به ازاي بودن در اين اجتماع، حضور خودش را نشان بدهد. نويسنده يا هنرمند بايد حضور پررنگي داشته باشد. وقتي نويسنده به حدي برسد که داستان هايش به لحاظ فرمي هيچ جذابيتي نداشته باشد و تکرار مکررات بکند يعني هيچ کار خاصي انجام نمي دهد.
-حالا شايد نويسنده براي حضور در جامعه مشکل داشته باشد، اينجا بحث پرداخت متفاوت سوژه هاي تکراري پيش مي آيد. چون مسلماً پرداخت و فرم متفاوت مي تواند مخاطب را با اثري نو روبه رو کند.
مساله فقط مطالعه نويسنده روي فرم هاي گوناگون داستاني نيست. نويسنده ها اصلاً مطالعه يي ندارند. شما در زندگينامه پروست مي خوانيد که او به خاطر بيماري همه اش در اتاقي بستري بوده اما توانسته کاري ادبي در حد «در جست وجوي زمان از دست رفته» را خلق کند. مساله فقط اين نيست که بروي از خانه بيرون و جايي کار کني. بايد مطالعه کني، تحقيق کني و در جريان اجتماع بيرون قرار بگيري. در غير اين صورت بعد از يک مدت خلاقيت هم از بين مي رود. نويسنده يک مدت ايده يي را در ذهن دارد و با فرم خاصي آن را مي نويسد بعد چي؟ آن پيشينه بايد يک چاه باشد که از آن آب برداري. چاهي که بعضي نويسنده ها دارند خيلي کم عمق است. در واقع چاه نيست، چاله است و اولين کاسه آبي که از آن برمي دارند تمام مي شود. يک آمار سرانگشتي مي توانيم بگيريم از نويسنده هايي که از دهه شصت شروع به نوشتن کرده اند. اينها چند کتاب چاپ کرده اند و چقدر ماندگار شده اند؟ چند نفر از ماها مي مانيم؟ ممکن است اسم ما با يک کتاب در تاريخ ادبيات باشد ولي ماندن فرق مي کند با اينکه شما فقط در فهرست تاريخ ادبيات باشيد،
-پس در واقع مي توان گفت نوشتن دغدغه اصلي بعضي نويسنده ها نيست.
دقيقاً. نوشتن به قول يک استادي بيان خود انسان است. وقتي کسي که مي نويسد خودش را درست نمي شناسد چطور مي تواند چيز ديگري را بيان کند؟ دغدغه اينها نوشتن نيست. پيش پا افتاده ترين دغدغه آنها ادبيات است. مسائل و عقده هاي شخصي به جايش خيلي زياد است.
-مساله مميزي در اين بين چه جايگاهي دارد؟ فکر مي کنيد در پايين آمدن کيفيت آثار تاثيرگذار بوده است؟
براي آدمي که تازه مي خواهد کارش را چاپ کند، مميزي خيلي مهم است. چون نويسنده هاي تازه کار مي خواهند کارشان زودتر دربيايد. من خيلي ها را مي شناسم که کار اول شان در ارشاد مانده و براي آنها خيلي جالب است که کارشان در بيايد و بازتاب آن را ببينند. ولي وقتي شما چندين دفعه کتاب چاپ مي کنيد، مي بينيد خيلي هم بازتابي ندارد. بعدش ديگر به اين نتيجه مي رسيد که اين کار را براي دل خودتان انجام بدهيد و ديگر برايتان مهم نيست که کار دربيايد يا نه. مي تواني راحت بنويسي و در کشو بگذاري. اما براي آدمي که کار اولش درمي آيد انتظار سختي است. مشکل اينجاست که يک وقتي انتظار مي کشي و مي داني که شش ماه، يک سال بعد جوابت را مي دهند. ولي اينجا اين، يک انتظار کشنده است. چون نه زمان و نه کيفيتش مشخص نيست. ممکن است بعد از يک سال به شما بگويند کارت قابل چاپ نيست و تمام زحمتي را که تا به حال کشيده يي بردار و برو يا اينکه حالا در داستان هايت دست ببر. مثل اين است که يک بچه يي را به دنيا بياوري و مجبور شوي مرتب جراحي اش کني. همين قدر عذاب دهنده است و کار نويسنده را از حس و خون خالي مي کند. اين ولي براي من اهميتي ندارد.
-راه حلي هم براي حل اين مشکل به نظرتان وجود دارد؟
در کتاب هاي من سانسور زياد شده. مثلاً در آخرين مجموعه ام چهار داستان سانسور شده. براي حل اين مشکل بايد با مسوولان حرف زد و از آنها پرسيد که چه راه حلي براي اين معضل دارند؟
-فکر مي کنيد کاري از دست نويسنده ها برمي آيد؟
اينها فقط به نويسنده برنمي گردد. مساله حساسيت اجتماعي ا ست که وجود ندارد. مردم ما چقدر اعتراض مي کنند؟ وقتي آدم هاي اجتماع حساسيتي روي اين موضوع نشان نمي دهند چه انتظاري از نويسنده داريد؟ وقتي 500 نفر، حتي 2هزار نفر به اين مساله اعتراض هم بکنند به جايي نمي رسد. اين يک دوران است که ما انجام مي دهيم. يا دغدغه ما بايد فقط نوشتن باشد بدون توجه به عرضه آن يا اينکه دغدغه اصلي ما نوشتن نيست. که البته يک هنرمند قطعاً دوست دارد کار هنري خودش را عرضه کند چون بايد بازتاب کار خودش را ببيند و آن را تصحيح کند تا به رشد برسد. هنرمند بايد مرتب در تقابل با مخاطبانش قرار بگيرد. اما در شرايط فعلي مي خواهيم چه کار کنيم؟ اصلاً چقدر تبليغ براي ادبيات مي شود؟ در انگليس هر شب ساعت ده در راديو شکسپير خوانده مي شود. مگر ما اينجا اين کار را مي کنيم؟ ما در دبيرستان و دانشگاهمان چقدر کار براي ادبيات مي کنيم؟ نويسنده هايمان که وضعيت شان چيزي ا ست که گفتم. کساني هم که مسوول هستند به ادبيات به صورت جدي نگاه نمي کنند و به نظرشان ادبيات چيز زائدي است که خيلي هم مي تواند مزاحم باشد. در نتيجه يک نگاه و ذهنيت ايجاد مي شود که مي خواهد ادبيات و هنر را مرتب کنترل کند. در صورتي که هنرمند و نويسنده اگر کنترل شوند ديگر تمام مي شوند. هنرمند بايد در کمال آزادي کاري را خلق کند. کاري ندارم به مميزي هاي بعدش. کاري که از زير دست هنرمند بيرون مي آيد، مي تواند يک اثر هنري، موسيقي يا يک نوشته باشد. اين بايد در کمال آزادي خلق بشود. حالا اينکه بعد چقدر به اين اثر بها داده بشود، نتيجه اش اين است که آيا کارهاي خلاقانه تري هم در ادامه آن خلق مي شود و هنرمند بعدش مرتب شروع به رشد مي کند يا اينکه کاري را خلق مي کند و آن کار با مخاطب درگير نمي شود و به در بسته مي خورد و در کشو مي ماند. اين برمي گردد به اينکه خود يک هنرمند چقدر ظرفيت براي تحمل دارد. تا آخر عمرش يا اينکه عمرش زود تمام شود؟ قسمتي از آن هم برمي گردد به اينکه مردم و جامعه يي که آن هنرمند برايشان کار مي کند چقدر او را مي خواهند و متولي هاي جامعه چقدر در اين باره احساس مسووليت مي کنند و چقدر به هنرمند بها مي دهند.
-به غير از اين دلايل، براي جهاني شدن، ترجمه آثار خيلي مي تواند مهم باشد. تا الان هم آثاري از بين نويسندگان زن بوده که ترجمه و جهاني شده اند ولي چرا هيچ وقت به جايگاه سينما نرسيده اند؟
داستان کوتاه به نظر من بعد از انقلاب خيلي رشد کرده است. زن و مرد هم ندارد. ما بعد از انقلاب داستان کوتاه هاي خيلي خوبي داريم. جهاني شدنش به ترجمه شدنش بستگي دارد چون فارسي را ما صحبت مي کنيم و تعدادي از افغان ها و تاجيک ها. مخاطب ما اينجا کم است و مخاطب خارجي هم وجود ندارد. داستان وقتي بازتاب جهاني پيدا مي کند که به انگليسي يا زبان پرمخاطبي مثل اسپانيايي ترجمه يا نوشته شود. مترجماني که در حد بالا هستند و مي توانند کار را خوب ترجمه کنند يا تعدادشان خيلي کم است و در کشورهاي ديگر هستند، يا انگيزه يي براي اين کار ندارند. من کسي را سراغ دارم که داستان هايي به انتخاب خودش از نويسنده هاي زن ايران را به ايتاليايي ترجمه کرد به اميد اينکه مجموعه يي از داستان هاي زنان ايراني دربيايد. کار کاملاً ترجمه شد ولي هيچ اسپانسري حاضر نشد کار را چاپ کند. من همين الان فکر مي کنم چون اين آقا مدرس مدرسه ايتاليايي ها است، مي تواند اين کتاب را دوزبانه ترجمه کند و کارهاي ما برود آن طرف. من خودم با ناشرها صحبت کردم. هيچ کدام انگيزه يي براي چاپ آن کتاب نداشتند در صورتي که اگر به مساله اقتصادي اش هم فکر کنند، با توجه به اينکه ما به زبان ايتاليايي کتاب در ايران نداريم، حداقل دانشجوهاي زبان ايتاليايي بايد برايشان جالب باشد که داستاني را به زبان ايتاليايي و فارسي همزمان بخوانند. ولي اين کتاب هنوز همان طور مانده است، يعني مساله داشتن انگيزه هاي مادي و معنوي است.