يكشنبه، 22 ارديبهشت 1387 - شماره 1673
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه نمايشگاه كتاب
مروري بر ترجمه هاي «شازده کوچولو» و چند کتاب خواندني ديگر
کتاب قرن
منصور ملکي



بدا به حال ما و بدا به حال حافظ،

براي ما (من و خانواده ام) ديوان حافظي آورده اند. برگ برگ. با عنوان «فال حافظ». شامل 56 برگ. روي مقوايي بسيار خوب و محکم. برگ ها داخل جعبه يي شيک قرار دارد با روباني و بند و بساطي،

در يک سو نقاشي ايراني (مينياتور) و در سوي ديگر غزلي از حافظ و خط خوشنويسي و اطراف غزل هم بخش هايي از همان نقاشي اما بسيار کم رنگ.

معلوم نيست غزل ها از روي کدام نسخه نوشته شده است. هنوز فرصت نکرده ام آن را با نسخه هاي معتبري (چون غني- قزويني، خانلري، نيساري و سايه) مقابله کنم.بدا به حال خواننده يي که بخواهد با اين نقاشي ها، معني و مفهوم غزل هاي حافظ را بفهمد (و بدا به حال حافظ،).

مثلاً براي غزل با مطلع؛

«گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است/ سلطان جهانم به چنين روز غلام است»

تصوير زني را مي بينيم که زن آهويي را در آغوش کشيده است. انواع و اقسام رياحين، ازهار، پرندگان و چرندگان دور و بر زن در زمين و آسمان پراکنده اند. شيري هم سرش را از لاي بوته ها درآورده است. آرام و دست آموز مي نمايد. در دست راست کادر نقاشي بر زمينه يي به رنگ آبي، ماه هم مي درخشد.

نمي دانم چرا نقاشان (نگارگران) معاصر، حافظ، سعدي، مولوي و فردوسي را مصادره کرده اند؟ آيا به تقليد از نگارگران سلفشان؟ چرا هيچ نگارگري سراغ اشعار نيما، شاملو، فروغ و اخوان ثالث نمي رود؟،

(چه شود اگر بشود،)

باري، مي خواستم جسارت کنم و بگويم اين آثار به هيچ وجه برازنده غزل هاي حافظ که نيست، هيچ، توهيني هم هست.

تلخم.

کلي کتاب نخوانده دور و برم جمع کرده ام، اما نمي دانم چرا حوصله خواندن کارهاي تازه را ندارم. دلم مي خواهد بعضي چيزها را که قبلاً خوانده ام دوباره بخوانم.

مي روم سراغ کتاب «خواب و خاموشي» نوشته شاهرخ مسکوب، که خودش مدتي است با هفت هزار سالگان سر به سر است.

اين کتاب سه مرثيه است با عنوان هاي؛ «قصه سهراب و نوشدارو» درباره سهراب سپهري، «به ياد رفتگان و دوستداران» درباره هوشنگ مافي و «غروب آفتاب» درباره اميرحسين جهانبگلو.

از اين سه نوشته، نوشته دوم در ايران به چاپ نرسيده است. به خاطر برهنگي زبان، که به قول ناشر آن در لندن «شايد در ذائقه کساني، تندتر از اندازه - کدام اندازه؟ - تلقي شود. اما همين تندي بي پرده و خاکي، به رغم نثر پوشيده و فاخر او در نوشته هاي تحقيقي اش شورانگيز است.»

اي کاش خود مسکوب مي توانست براي مرگ خودش هم مرثيه يي بنويسد، باري، دارم دوباره اين کتاب را مي خوانم.

سطرهاي آخر نوشته دوم را در اينجا مي آورم؛ «... حالا تو هم به سنگيني کوه خوابيده يي. در خواب و خاموشي با کوه و زمستان و در عدم با تمامي هستي يکي شده يي. تقلاي من بي ثمر است، اين خواب عميق را نمي توان آشفت. تو به نداي من جوابي نمي دهي. کوه نيستي که اگر اسم تو را فرياد کنم دست کم صداي خودم را باز بشنوم. تو مرگ کوهي، صدا را نمي گيري و انعکاس آن را بازنمي گرداني، يعني که «از اين دو راهه منزل» گذشته ايم و ديگر نمي توانيم به هم برسيم، آدميزاد يک بار به دنيا مي آيد اما در هر جدايي يک بار تازه مي ميرد. مرگ دردي است که درمانش را با خود دارد، چون وقتي برسد ديگر دردي نمي ماند تا درماني بخواهد. اما جدايي «دردي ست غير مردن، کان را دوا نباشد/ پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن»...

---

ردپاي فرشتگان بر سپيدي کاغذ

آنچه از رعنايي جان «سنت اگزوپري» اين انسان شگفت انگيز به جاي ماند، ردپاي فرشتگان است بر سپيدي کاغذ، (لئون پل نارگ) «شازده کوچولو» اثر درخشان و بي همتاي سنت اگزوپري، تاکنون به بيش از صد زبان و در بعضي از زبان ها چندين بار، ترجمه شده و پرخواننده ترين کتاب در سراسر جهان است. طبق يک نظرسنجي که در سال 1999 در فرانسه به عمل آمد و در روزنامه «پاريزين» به چاپ رسيد، اين کتاب محبوب ترين کتاب مردم در قرن بيستم بوده و از اين رو «کتاب قرن» نام گرفته است.

«شازده کوچولو» را آنتوان دو سنت اگزوپري به سال 1943 در امريکا نوشته و همان جا منتشر کرده بود. در آن زمان، در بحبوحه جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه تحت تسلط آلمان بود و فرانسويان از تنگي آذوقه و سوخت رنج مي کشيدند. سنت اگزوپري در تقديم نامه کتاب به «لئون ورت» به اين شرايط اشاره مي کند. او مي نويسد؛ «از بچه ها پوزش مي خواهم که اين کتاب را به يکي از آدم بزرگ ها تقديم کرده ام، دليل خوبي براي اين کار دارم. اين آدم بزرگ بهترين دوست من در جهان است. دليل ديگري هم دارم، اين آدم بزرگ مي تواند همه چيز را، حتي کتاب هايي را که براي بچه هاست، بفهمد. دليل سومي هم دارم، اين آدم بزرگ ساکن فرانسه است و آنجا از گرسنگي و سرما رنج مي برد و نياز به دلجويي دارد.»

در ايران اولين کسي که شازده کوچولو را به فارسي ترجمه کرد زنده ياد محمد قاضي بود. نخستين چاپ ترجمه قاضي به سال 1333 از سوي «کتابخانه ايران» منتشر شد.قاضي در معرفي نويسنده و اثرش مي نويسد؛ «اگزوپري نويسنده يي است انسان دوست، نازک خيال، باذوق و توانا. شيوه نگارش اش بسيار ساده، شيرين، روان، سهل و ممتنع است. مطالب ژرف فلسفي را در قالب عبارت هاي بسيار ساده و کوتاه و تقريباً بچگانه چنان استادانه مي ريزد که فلسفه دوست داشتن و عواطف انساني در خلال سطرهاي آن به ساده ترين و در عين حال عميق ترين شکل تجزيه و تحليل شده. شازده کوچولو شعري است منثور و نثري است شاعرانه.»

ترجمه قاضي بارها و بارها از سوي انتشارات اميرکبير تجديد چاپ شد. اميرکبير در پي تغيير و تحولات در مديريت و اداره اين موسسه، پس از انقلاب تا سال 1369 تجديد چاپ شازده کوچولو به ترجمه قاضي را متوقف کرد. در اين فاصله نسخه هايي از اين کتاب که در انبار اميرکبير يا ديگر کتابفروشي ها مانده بود، تک تک و اينجا و آنجا به قيمت گزافي نسبت به قيمت پشت جلد فروخته شد.

اميرکبير بعدها تجديد چاپ اين کتاب را در دستور کار خود قرار داد. نسخه يي از اين کتاب که در کتابخانه نگارنده وجود دارد چاپ چهاردهم به تاريخ 1371 است که شرکت سهامي کتاب هاي جيبي با همکاري موسسه انتشارات اميرکبير منتشر کرده است. در شناسنامه کتاب آمده است؛ چاپ سيزدهم در 1369 و چاپ چهاردهم 1371.

احمد شاملو ترجمه يي ديگر از اين کتاب را نخستين بار به سال 1358 در «کتاب جمعه» با عنوان «شاهزاده کوچولو» به چاپ رساند و بعدها نشر ابتکار آن را به صورت کتاب همراه با نوار صورتي با صداي احمد شاملو و موسيقي «گوستاو مالر» به بازار عرضه کرد. در چاپ اول نشر ابتکار به تاريخي نامعلوم آمده است؛ نام اصلي اين کتاب پرنس کوچولو است و معادل فارسي پرنس به هر حال «شاهزاده» نيست، با گذشت بسيار چيزي است در حدود «امير». بدين جهت عنوان مسافر کوچولو را که براي اين برگردان پيشنهاد شد پذيرفتم هر چند که پيشاپيش در نظر خواننده سختگير از سکه افتاده باشد، در متن نيز تا هنگامي که پرنس در اخترک خويش است از او به «امير» ياد مي شود و در موارد ديگر به «مسافر کوچولو» و اين تنها مورد دخالت مترجم در کار نويسنده است.

با اين حال و با اين توضيح شاملو، همين کتاب با عنوان هاي «شهريار کوچولو»، «شاهزاده کوچولو»، «مسافر کوچولو» و «شازده کوچولو» به ترجمه شاملو بارها تجديد چاپ شده است.

شاملو مترجم گرانقدري است، به خصوص در ترجمه شعرهاي فرنگي، اما از آوردن «اخترک» (اختر به معناي ستاره به اضافه کاف تصغير) خواننده اين کتاب به ترجمه قاضي را شگفت زده مي کند. شازده کوچولوي ترجمه شاملو، پسر بچه يي تهراني را به ياد مي آورد که حرف هاي گنده گنده مي زند که «شعر منثور شاعرانه» (به قول قاضي) سنت اگزوپري را به گفت وگو و کلامي عاميانه تبديل مي کند.

نگارنده اين سطور در بارها و بارها خواندن ترجمه قاضي، که کلمه به کلمه و سطر به سطر آن را در ياد دارد، از ترجمه شاملو سخت جا خورد و هرگز نتوانست با آن ارتباطي برقرار کند و دوستش بدارد که البته اين فقط يک نظر و سليقه شخصي است.

سومين مترجم اين کتاب به فارسي «اصغر رستگار» است که کتاب را با عنوان «شازده کوچولو» به انتشارات نقش خورشيد اصفهان سپرده است. نگارنده اين سطور در کتابخانه اش چاپ دوم به تاريخ 1378 را دارد. اصغر رستگار در يادداشتي مي نويسد؛ «مترجم اين کتاب، پس از اتمام ترجمه، هرجا به آدم بزرگي مي گفت که کتاب شازده کوچولو را ترجمه کرده و به ناشر سپرده است، في الفور با اين سوال روبه رو مي شد که؛ چرا؟ مگر از اين کتاب ترجمه هاي ديگري نبود، آن هم حاصل همت نام آوراني بي نياز از معرفي و پاسخ مترجم فقط همين بود که من اين کتاب را دوست داشتم و دوست داشتم يک بار هم من آن را ترجمه کنم. داعيه يي نداشتم، اما هنگام ترجمه آن احساس مي کردم يک بار ديگر معصوميت و سادگي دوران کودکي را تجربه مي کنم.»

اعتراف صادقانه، معصومانه و ساده مترجم در آوردن دليل ترجمه مجدد، فقط به خاطر دوست داشتن کتاب ارزش تازه يي به ترجمه نمي دهد و در بسياري جاها ترجمه ساده قاضي را مشکل کرده است، مثلاً در برخورد شازده کوچولو با پادشاه.

محمد قاضي؛ «اعليحضرتا، عذر مي خواهم از اينکه از شما سوال مي کنم. پادشاه به شتاب گفت؛ من به تو فرمان مي دهم که از من سوال کني.»

اصغر رستگار؛ «اعليحضرتا، اجازه مي فرماييد، جسارتاً سوالي بپرسم... پادشاه في الفور جواب مي دهد؛ به تو دستور مي دهم بپرسي.»

نگارنده اين سطور اگر اشتباه نکند در سال هاي 43 تا 45 شازده کوچولو را که به نمايشي تبديل شده بود، با بازي بازيگراني خردسال در سالن اداره هنرهاي دراماتيک (چهارراه آب سردار) بر صحنه ديده است.

در تيرماه 1376 دکتر احمد کاميابي مسک را که در سفري کوتاه از فرانسه به ايران آمده بود در دفتر روزنامه يي که روزگاري در آن به کار اشتغال داشتم، ديدم. دکتر براي من کتابي آورد با نام «در جست وجوي دوست» که بر اساس قصه شازده کوچولو براي تئاتر ترجمه و تنظيم شده بود.

کتاب حکايت مي کند که در سال 1349 تنظيم و ترجمه شده است و از دهم خرداد 1357 براي اولين بار به مناسبت سال جهاني کودک در انجمن فرهنگي ايران و فرانسه در تهران به روي صحنه آمده است که کارگردان آن محمود ابراهيم زاده بوده است. همين نمايشنامه در سال 1367 نيز به زبان فرانسه تحت عنوان «شازده کوچولو» ابتدا در مدرسه بوفون در کارتيه لاتن پاريس، سپس در آمفي تئاتر بزرگ دانشگاه سوربن و همچنين در سال 1368 در آمفي تئاتر سوربن به کارگرداني دکتر احمد کاميابي مسک به روي صحنه رفته است.

کتابي را که دکتر کاميابي به من (اما در نوشته صفحه اول به خط خودشان به پسرم «بامداد») هديه کرده است از انتشارات کاميابي مسک و به دو زبان فارسي و فرانسه است. يادآور مي شود در سال هاي اول انقلاب موسسه يي چندين نوار صوتي به بازار فرستاد که يکي از آنها شازده کوچولو بود با ترجمه محمد قاضي تنظيم ايرج گرگين گوينده راديو.

در مقام معلم به ياد دارم در سال هاي 1350 يا 1351، بخش هايي از کتاب شازده کوچولو به ترجمه محمد قاضي در دو درس پيوسته، در کتاب فارسي کلاس اول راهنمايي آمده بود و تدريس مي شد.

تابستان 1379 در دنياي کتاب و سرگذشت شازده کوچولو، سال مهمي است. در اين سال انتشارات نيلوفر چاپ اول کتاب «شازده کوچولو» را با ترجمه «ابوالحسن نجفي» منتشر مي کند. يک سال نمي گذرد که در بهار 1380 چاپ دوم آن در 5 هزار نسخه منتشر مي شود.

حالا مي توانيد با يک حساب سرانگشتي دريابيد ترجمه اين کتاب از قاضي تا نجفي در ايران چه فروشي کرده است و مهم تر اينکه اين کتاب، کتاب چندين نسل از کتابخوانان ايراني از بچه ها تا بزرگ ها بوده است. ترجمه ابوالحسن نجفي مترجم گرانقدر و برجسته حرف آخر را در ترجمه هاي اين کتاب مي زند، با زباني پيراسته و ساده و با پشتوانه ترجمه هاي ديگر نجفي.

اگر نگارنده اين سطور بگويد که در عمر شصت ساله اش صد بار اين کتاب را خوانده است و صدها بار براي «شازده کوچولو»هايي که شاگردش بوده اند هديه داده، تعجبي هم ندارد چرا که او و شاگردانش جزء آدم هايي بوده اند که کتاب آنها را «اهلي» کرده است.مي دانيد «اهلي کردن چيز بسيار فراموش شده يي است، يعني؛ علاقه ايجاد کردن...» مي دانيد، «آدم اگر تن به اهلي شدن بدهد، بسا بايد کمي هم گريه کند.»
نگاهي به رمان پروانه آبي نوشته نورخاطر
مثل آبي مثل عاشقي
طلا نژادحسن

همه چيز خيلي ساده شروع مي شود تا آخر در نهايت سادگي به پايان مي رسد. اما تازه است، خيلي تازه اگرچه با لحني خيلي قديمي شروع مي شود؛ «اول از حکايت مادربزرگ شروع مي کنم... آبادي يکسره برف پوش بود و ما زير آسمان صاف و آبي پياده راه جنگل را پيش گرفته بوديم...» (ص5)

حکايت را از خاکسپاري مادربزرگش شروع مي کند اما با ترفندي زيرکانه آن را مي کشاند به زندگي جوزف و جرجي بابازوغلي و در ادامه مالک فرانسوي پروسپريورتامه ليس و در نهايت او را محور رابطه ميان آدم هاي زحمتکش و محروم از يک سو و سرمايه دار و قدرتمند از سوي ديگر قرار مي دهد.

بدون ترسيم چهره يي شعارزده يا صف کشي ها و خط کشي هاي ادبيات رئاليستي آرام و خزنده، شبکه يي از روابط را در پروسه کنش ها و رخدادها به خوبي به هم زنجير مي کند به طوري که به شکلي غبطه برانگيز بدون هيچ تعقيد و گره در محدوده زماني کوتاه، لحظه روايت، با ايجاد حلقه هاي محکم ميان سه نسل گذار زماني نسبتاً طولاني را عينيت مي بخشد. از پدربزرگ پدرش سهيل بابازوغلي داستان را پي مي گيرد تا مي رسد به مادربزرگ خودش؛ راوي در داستان کاملاً حضور دارد، رخدادها از نظرگاه اول شخص به روايت درمي آيند؛ «گفتم داستاني خواهم نوشت، و گفتم آن را با جنازه مادربزرگم شروع مي کنم.»

دغدغه ها و رنج هاي خودش را به عنوان يک نويسنده به راحتي عنوان مي کند. چند المان از آغاز تا پايان به شکل گيري اين رمان کمک مي کند. پيله کرم ابريشم درخت توت، کرم ابريشم، پروانه بيماري سل.

رمان با مرگ شروع مي شود و با عشق به پايان مي رسد؛ «با جنازه مادربزرگم شروع مي کنم.» و در پايان و در پاراگراف آخر همه حرف رمان نهفته تجلي پيدا مي کند. «نمي خواهم اين داستان هيچ وقت به پايان برسد و مي خواهم که هميشه مرا بجîوîد. گويي که کرمي است و انگار من درخت توت.» (ص160)

در فرآيند داستان از همان آغاز خواننده با متني درگير است که بر بستري کاملاً رئال جاري شده. جد پدري راوي مي خواهد زمين هايش را به نوه هايش بسپارد.

به همين بهانه نرم و آهسته به زندگي پدربزرگ سرک مي کشد؛ سرنوشت آن چيزي نيست که ما انتظارش را مي کشيم. يوسف پدر سهيل يعني پدربزرگ راوي خيلي دوست داشت پسرش پزشک شود. او را به مدرسه شبانه روزي فرانسيسکاني فرستاد اما سهيل به خاطر دزدي به زندان افتاد. او فکر مي کرد مثل هميشه مي تواند قسر در رود. لنگ نمي تواند به او برسد و از چنگش مي گريزد اما بعد از ساعت ها تعقيب و گريز عاقبت به چنگ زرگر چلاق مي افتد؛ «در محاصره معبدها هنگامي که طنين ناقوس ها در سرش مي پيچيد. در محاصره کليساي مسکوبيه پشت سرش و کليساي ارتدوکس مار جرجيس روبه رويش و کليساي سلطنتي مار الياس کنارش بود به دام زرگر افتاد و دستبند سربازان دستش را حلقه کرد.»به تصوير کشيدن رابطه رمزگونه در اين صحنه دستگيري، آوردن تصاوير نمادين از معابد و کليساها و محاصره سهيل در ميانه اين رمزگونگي هنگام دزدي به نرمي و لغزندگي آب جويباري بر بستر داستان جاري شده و نيوشندگي خاص به آن داده است. در زندان با ابراهيم بخغازي آشنا مي شود. اين يار هم بند و مونس تنهايي هاي زندانش خيلي زود بر اثر بيماري سل مي ميرد. ابراهيم به جرم قتل عمد زنداني است. روايت به گونه يي است که تمامي شرکت ها و عاملان فعاليت هاي اقتصادي را خارجي هاي قدر قدرت از قبيل فرانسوي ها و انگليسي ها نشان مي دهد. بخغازي در شرکتي فرانسوي که بعدها به شرکت هاي انگليسي واگذار مي شود کاري کرده که مرتکب قتل مي شود. او در زندان قبل از مرگش تمامي دارايي خود را به سهيل مي بخشد.

يعني قطعه زميني که در حومه بيروت داشته است. همين زمين به نوعي نشانه دار تمامي سرنوشت رمان را تا به آخر سرمايه گذاري مي کند و حالا لحظه روايت است و راوي که وارث سه نسل بعدي سهيل است، تصميم گيرنده نهايي براي اين است که به صورت خانه درآمده.المان ها از همين آغاز به نوعي تردستانه مثل ستون هايي بر فونداسيون داستان علم مي شوند. ابراهيم بخغازي بر اثر سل در زندان مي ميرد. اين المان تا به آخر داستان زنجيروار تکرار مي شود.

يعني جرجي هم با سل مي ميرد، پدربزرگ و جوزف هم همچنين. رمان با مرگ مادر و مرگ زمين شروع مي شود. زميني که داشتند و مي کاشتندش. گويي مي خواهد به بازنمايي يک اسطوره بپردازد.

او تاکيد بر اين کهن الگو دارد که؛ زمين مادر است. به شکلي کاملاً عريان، راوي به عنوان نويسنده، با حضورش در عرصه مي گويد «باز هم عبرت نمي گيرم. افکارم با افکار اجدادم در هم مي آميزد... من هم از بيماري کفاش ها رنج مي برم، همانطور که او روي ميز کارش که پر از تيغ بود، خم مي شد تا نعليني را رفو کند... من هم در اين لحظه چنين کاري مي کنم، وقتي که روي اين ميز خم مي شوم تا بنويسم...» (ص 96)

شروع داستان تا مدت ها جذابيت داستاني در حد دريافت عام دارد. داستاني پرکشش با سرنوشت هاي گوناگون در چنبره حوادثي پيش بيني نشده در لفافه نثري ساده و بدون گره؛ اما در روند داستان خواننده حرفه يي درمي يابد که هر يک از اين رخدادها و کنش ها لايه تودرتو و زيرکانه يي دارد که به کمک پيشينه و فهم ذهني از هنر داستان مي توان آن را دريافت و با آن گره خورد. و اين رويکردي است که در عين حال که خواننده عادي را خسته نمي کند خورجين خواننده حرفه يي را تهي نمي گذارد.زمان ها را به راحتي و بدون هيچ دستاويز و مستمسکي به هم گره مي دهد. از مادربزرگ به پدربزرگ پدرش و از او به محبوب خودش (س) همه را در بستر زماني قابل توجيه به هم گره مي دهد تا در محدوده داستاني 160 صفحه يي متني بسازد که شاخصه هايي از رمان پست مدرن با استفاده از زماني شناور در آن محسوس شود.شگردهايي براي عينيت بخشيدن به يک پاردوي قابل توجيه و قابل بحث در متن، خواننده را به دنبال خود مي کشاند.او سرنوشت خود را مي داند که يا بايد پروانه يي آبي باشد يا سياه شود و مانند کرم ها بميرد. رويکرد مرگ به شدت مورد تاکيد است. از پدربزرگ تا نوه ها و نتيجه ها همه مي ميرند. پس مرگ هست و گريزي از آن نيست. چيزي که مهم است، نوشتن است که به صورت يک المان بر تمامي رمان سايه مي افکند. رمان خود يک تاريخ است از آمدن نيکولا پورتاليس و راه اندازي شرکت ابريشم کشي و نخ ريسي و بعد فرزندان و نوه هايش که نسل به نسل امپراتوري اين شرکت را ادامه مي دهند.نورخاطر نشان مي دهد اين آدم هاي متن نيستند که سرنوشت خود و منطقه را مي سازند بلکه اين شرکت هاي خارجي از جمله شرکت پروسپر پورتاليس است که سرنوشت و حيات آدم ها را رقم مي زند.پيله هاي کرم ابريشم سياه مي شوند و کرم ها مي ميرند و سياه و پف کرده روي آب مي آيند و هفته ها انتظار به سياهي و يأس تبديل مي شود. زندان و بوي تعفن آن سراسر دهکده را مي گيرد.در اين رمان راوي يک شخصيت ثابت نيست و در بخش هاي گوناگون از منظر نظر شخص تازه يي به روايت مي نشيند، اما شيرازه کار از دست خواننده درنمي رود و به هيچ وجه گيج و سردرگم نمي شود.آرام و با موسيقي خاص فضايي به فضاي ديگر تبديل مي شود. «مرگ» موتيف اصلي داستان است و پابه پاي روايت پيش مي رود. تا صفحه بيست و سه، چهار مرگ اتفاق افتاده است. در اينجا هم ديوار خراب مي شود. فرزند ارشد سهيل بابازوغلي در اوج جواني زير آوار مي ميرد.حمله ملخ ها به مزرعه گندم که سبز است و همه زندگي سهيل بابازوغلي است او را به آخر خط مي رساند. در سرزميني که تنها درخت انجيرشان را با پتوهاي پشمي پوشانده اند که مبادا يخ بزند اما بلاي سرما و يخبندان او را نيز مي خشکاند، همان درختي که پدربزرگ روز آزادي اش از زندان در آنجا کاشته بود و آنها براي اولين بار از اين درخت مزه انجير شيرين را چشيده بودند.استفاده از استعاره ها به قدري است که رمان را به صورت يک متن تمثيلي درمي آورد.

و در پايان راوي خودش را درخت توت مي داند که محبوب او را مي جود و قرار است از داخل متلاشي شود تا پروانه يي آبي از درون او آزاد شود و پرواز کند.

پايان رمان در عشق خلاصه مي شود؛ عشق به نوشتن و مادربزرگ و محبوبش.

«روزي که ترکم کردي تنها ماندم، با مادربزرگم و حکايت هايش و با ياد(س)» (ص 160)

جا دارد که ترجمه روان و شيواي رضا عامري از اين رمان را ارج بداريم زيرا با اشراف به هر دو زبان امکان آشنايي بيشتر اهالي زبان و ادبيات فارسي را از ادبيات عرب فراهم کرده است.
مروري بر «من قهرمان نيستم»
آونگ، بر دار شعر خويش*
محسن حکيم معاني

من قهرمان نيستم

پي ير اتن گرونيه

ترجمه؛خجسته کيهان

نشر افق

چاپ اول؛ 1387





اگر چه پشت جلد کتاب «من قهرمان نيستم» در معرفي نويسنده اش «پي ير اتن گرونيه» مي خوانيم که؛ «آثار او در قالب هاي رمان و داستان کوتاه نمي گنجد و بيشتر به نثرهاي شاعرانه يي شباهت دارد که در زبان فرانسه به آن روايت مي گويند»، با اين حال از خودم مي پرسم اگر اينها داستان نيستند پس چه هستند؟ در اغلب قطعات مجموعه مذکور، کليه عناصري که قرار است داستاني را سر و شکل بدهند وجود دارد، گو اينکه خسيسانه. از همين روست که شايد بتوان برخي از آنها را ميني ماليستي خواند. با اين حال در مجموعه «من قهرمان نيستم» قطعاتي نيز به چشم مي خورد که کاملاً حکايت گونه اند. در اين قطعات برخي ويژگي هاي حکايت نظير عدم تمرکز بر شخصيت، پيام محوري، ناديده انگاشتن زمان، خرق عادت و... کاملاً مشهودند؛ با اين حال عجالتاً اجازه بدهيد تراوش هاي ذهن و قلم اين نويسنده را داستان بخوانيم.

اتن گرونيه خواننده را به ياد بورخس مي اندازد. همان ظرافت هاي ديد، همان ايجاز و همان سادگي و جزيي نگري و البته نه به آن عظمت. داستان هايش ساده اند، اما نه آنقدر که بتواني بي تفاوت از کنارشان رد شوي، اين سادگي دو معنا دارد؛ اولاً اتن گرونيه از اينکه دنيا را خيلي پيچيده نشان دهد ابا دارد، دنيا برايش ساده تر از اين حرف هاست؛ «بعضي روزها وقتي در قهوه ام شکر مي ريزم، به اين فکر مي افتم که به جاي اين همه فشار آوردن به مغزمان براي حل معماهايي چنين ظريف و يافتن مفهوم زندگي، بهتر است مراقب بند کفش هايمان باشيم که باز شده اند، تا هنگامي که به سرعت از وسط خيابان مي گذريم زمين نخوريم و زير چرخ هاي يک کاميون له نشويم.» (ص 64) نمونه بهتر اين طرز تلقي از جهان را در داستان «سوسيس منتظر است» مي بينيم؛ «ديگر نه نياز آزارنده حل معماي کائنات را در خود مي يابم، نه گشتن در تکه پاره هاي گذشته براي يافتن پاسخي براي بي خيالي کنوني ام.» (ص 74) اما اين سادگي روي ديگري هم دارد. چرخش هاي پايان برخي داستان ها اگر چه تکراري و پيش آزموده اند اما در ترکيب با داستان ها بسيار سنجيده و مفيد به کار گرفته شده اند. چرخش هايي که گاه غافلگيرکننده اند چون دور از انتظارند و گاه ضربه زننده و به ظاهر غيرمنطقي اند. اغلب در دو سه سطر پاياني مسير داستان عوض مي شود و رنگ ديگري به خود مي گيرد. استفاده از اين شيوه ضربه زننده کارايي ديگري هم دارد. از آنجا که نويسنده مرز مشخصي ميان واقعيت و غيرواقعيت نمي کشد و اين دو را همواره در هم مي آميزد، اين پايان ها گاه نقش آينه دومي را بازي مي کنند که پشت سر ماجرا را نشان مي دهد. به طور مثال در داستان «بيابان کالاهاري» وقتي چرخشي مسير راوي را از سفر هاي دور و درازش در بيابان هاي خشک کالاهاري قطع مي کند، درمي يابي که تمام اين سفرها ذهني است. يکي از درونمايه هاي ثابت در بسياري از داستان هاي اين مجموعه مرگ است. مرگ حضوري جدي و قطعي در پس زمينه کتاب دارد؛ آقاي ژان، دوست، مامان... به طور قطع مرگ انديشانه اند؛ گاه تلخ و گاه بازيگوشانه و در هر دو صورت تکان دهنده. خودکشي هم روي ديگر مرگ است. خيره شدن دائمي به آب هاي خروشان در انديشه غرق شدن يا طناب داري که انتظار مي کشد تا شاعر از کار سرخ کردن ماهي هايش فارغ شود و حلق خود را به او بسپارد. اما اïتن گرونيه از اين موضوع حماسه يي خلق مي کند چرا که همسايگان ناراضي از بوي سرخ کردن ماهي که پس از خودکشي ماريناي شاعر گفتند؛ «خلاص شديم»، ديگر به ياد هيچ کس نخواهند آمد، اما براي مارينا هنوز مراسم بزرگداشت برگزار مي شود (ماهي ها را سرخ کنيم يا موهاي زرافه را شانه بزنيم). يا در پايان قصه يي با نام «حرکت برخلاف جهت رودخانه»، هنگامي که راوي از رودخانه يي که پدرش در آن خودکشي کرده است ديدن مي کند، در طبيعت خشن آن نويد آينده را مي بيند.به رغم اين همه گاهي نگاه اتن گرونيه تا حدي خشن به نظر مي رسد، گويي گاه ميل نهاني به جنايت از جايي سر بر مي آورد و نعره مي کشد. وگرنه چگونه مي توان داستان هاي کوتاهي نظير ظلم، چيز هاي اساسي، داستاني که خوب تمام مي شود، مامان، باز هم يک تصادف و از همه بهتر «شما از خط قرمز عبور کرده ايد، برگرديد به نقطه شروع» را فهميد؟ فاجعه در اين داستان آخري چنان جدي و نزديک تصوير شده است که راوي گمان مي کند بايد آماده بازگشت بشر به عصر پارينه سنگي شود. در دنيايي که فرشتگان کوچک زير دست و پاي يک بولداگ وحشي دريده مي شوند (ظلم) و گيوتين براي همه ما چيز جذابي است (چيزهاي اساسي) جز اين چه انتظاري مي توان داشت؟

با اين همه در بسياري جاها اتن گرونيه از زباني شاعرانه بهره مي برد. گويي اين تنها سلاحي است که مي توان با آن به جنگ پليدي ها رفت؛ «در لغتنامه واژه ها عرق مي ريزند و مگس هاي سياه با پاهاي پرپشم، گرد آنها مي پرند و از الف تا ي، آنقدر توليد مثل مي کنند که همه چيز مه آلود مي شود، و من هم چنان با همه توان در جست وجوي راهي هستم براي شروع اين شعر خوب زمستاني.» (ص 80) و از همين روست اگر ادبيات را تقديس مي کند، چون «عين مارسل پروست» بايد زجر کشيد تا دنيا را براي ديگران قابل تحمل تر کرد حتي اگر شده با حلقه داري که پس از سرودن شعر انتظارت را مي کشد.

*عنوان برگرفته از احمد شاملو
نگاهي به مجموعه داستان عاليجناب پنگوئن
سکوت تاخت و تاز
لادن نيکنام

مجموعه داستان «عاليجناب پنگوئن» مشتمل بر 10 داستان کوتاه نوشته رضا مولايي است، با دغدغه هاي طرح روابط انساني. مجموعه يي در قطع جيبي که در 48 صفحه راهي بازار نشر شده است و دقيقاً به دليل همين قطع امکان ديده شدن اش کم است. نمي خواهم بگويم قطع، يک کتاب يا تعداد صفحات اش مي تواند دليلي باشد براي خوانده شدن يا نشدن آن ولي در اين شکل و شمايل هم امکان جدي گرفتن آن توسط مخاطبان، پايين مي آيد. اما بگذاريد از حاشيه دور شويم و به متن بپردازيم. متن داستان هاي اين کتاب در وجه نخست توجه به خلق جهاني است متشخص و متعين. نويسنده با استفاده از نثر شکسته سعي داشته است متني بيافريند با زباني واجد لحن خاص. خاص هم از واژه هاي محل سوءتفاهم در اين روزگار است و خاص نوشتن سوداي بسياري از نويسندگان اما به گمانم پرهيز از شکسته نويسي و ارائه يک روايت درست و سرراست از هر گزينه ديگري مطلوب تر است مثلاً وقتي شما قرار است داستاني را دو يا سه يا چهار صفحه بخوانيد آن هم در قطعي کوچک، انتظار داريد کمتر با پيچيدگي مواجه شويد. اصلاً چرايي چنين ايجازي ايجاد يک ارتباط موفق با مخاطب است؛ امکاني که در بيشتر داستان هاي مولايي مهيا نمي شود. هر چند سوژه هاي مطمح نظر نويسنده جذاب اند و خواندني مثلاً در داستان گلابي کال راوي سوم شخص محدود به ذهن از تجربه زيستي خاصي سخن به ميان مي آورد. از ارتباط راوي با مادري مي گويد که از دست پسرش به ستوه آمده است. اما اين ارتباط با تمام جذابيت اش که مديون ديالوگ هاي زنده و باطراوت مادري عالي است، ابتر مي ماند چرا که جهان ذهني راوي به شکل باورپذيري ساخته نمي شود. هر چند نويسنده با ذکر موصوف و صفت هاي بديع و گاه شاعرانه خواسته نشانه هاي جهان ذهني اش را باز بنمايد اما در اين چندان موفق نيست. مثلاً وقتي مي خوانيم؛ «... آفتابگردوناي بالغ محجوب ولي نامطمئن باغچه فقط وجود داشتن...» واقعاً به لحاظ داستاني يعني چه؟ آفتابگردان بالغ محجوب مي تواند در ذهن ما در تقابل با آفتابگردان نابالغ معنا شود که باز معناي چندان واضحي به دست نمي دهد. ويژگي ديگر متن هاي مولايي تکيه يا توجه او بر اتفاق داستاني است در پايان روايت هايش، نکته يي که دليل آن مشخص نيست. راستي چه دليلي وجود دارد که در داستان هاي کوتاه لزوماً يک اتفاق تکان دهنده و مشخص در پايان بندي رخ دهد؟(هر چند با تعليق هاي ساختگي که اين روزها به پايان روايت مي چسبد هم مشکل دارم و فکر مي کنم تعليق هاي رايج اغلب تصنعي و مکانيکي است و در پيوندي معنادار و ارگانيک با تنه اصلي روايت معنا نمي شود.) به نظر مي آيد اگر نويسنده خود را از بند اين اتفاق پاياني مي رهاند حاصل کار متني ملمو س تر بود و باز خصيصه ديگر متن ها فقدان ارجاعات زماني و مکاني مشخص است. داستان ها در فضايي لايتناهي شناورند که اين خود مي تواند تکنيکي باشد براي ساختن همان جهان داستاني خاصي که ذکرش رفت. يعني داستان ها از يک ناکجاآبادي مي گويند که مي توان نشانه هاي ايران بودنش را در گوشه و کنار متن جست ولي نويسنده تاکيد چنداني بر آن ندارد. الا زماني که به ديالوگ ها مي رسيم يا لحظه هايي در فضاسازي و پرداخت شخصيت ها. استثناهايي هم هست مثل ارجاع به رودخانه ارس در داستان آخر. اما در همين داستان هم ايجاز مورد نظر نويسنده به درآمدن تراش هاي ريز و ظريف شخصيت اصلي کار لطمه زده است؛ شخصيتي که در اين شکل به خودي خود از بالقوه هاي جذابي براي ماندگاري در ذهن بهره مي برد ولي هرگاه رضا مولايي به ارائه جزئيات بيشتري از محل خدمت او و نوع مواجهه اش با طبيعت مي پرداخت، بدون ترديد به پررنگ کردن خط روايت کمک کرده بود. به نظر نگارنده نويسنده از تن سپاري به شهرزاد قصه گوي ذهن خود، پرهيز کرده است. او نخواسته است به شخصيت راوي سوم شخص خود به اندازه لازم توجه کند و اين رويکرد در بسياري از داستان هاي مجموعه «عاليجناب پنگوئن» ديده مي شود. اما داستان «دنده 3» از ميان تمام متن ها با ما مي تواند تا مدت ها بماند و آن هم به دليل زبان درخور، ايجاز انديشيده و تکرارهاي معنادار کلمات در نثر داستان است. مرز توهم و واقعيت و امر واقع و فراواقع به خوبي درهم تنيده شده و به تشخص راوي مي انجامد. در اين متن ديگر خبري از شکسته نويسي نيست و داستان نويس مي داند که به چه، چرا و تا چه اندازه بپردازد. تضاد ميان ديروز و امروز. درهم آميختن زمان و مکان به شکلي درخور توجه در اين داستان آن هم صرفاً با تاکيد روي عنصر رانندگي و قواعد آن درآمده است. تصاوير اين داستان جاندار و زنده اند و زبان در جهت برجسته کردن اين تصاوير حرکت مي کند. هر چند با آن يک خطي که ارجاع به راوي اول شخص مي دهد مشکل دارم و بر اين باورم در داستان بيست يا سي خطي چرخش زاويه ديد تکنيک جاه طلبانه يي است ولي باز مي توان براي حضور اين راوي اول شخص به ناگهان در ميانه روايت تفسيرها و تاويل هايي هم ارائه داد که از حوصله اين مقال خارج است.از اين مجموعه آنچه با مخاطب مي ماند آشنا شدن با نشانه هاي ذهنيتي است که از دريچه نامتعارفي به جهان مي نگرد و سويداي طرح روابط انساني را در سر مي پروراند. رضا مولايي گويي نمي تواند با زبان ديگري از اين دريچه به تعريف قصه يي بپردازد، چه وقتي سراغ يک گلادياتور مي رود و چه هنگامي که به يک ماتادور مي پردازد. تکه تکه مي گويد و صفت هاي نامألوفي براي هر پديده در ذهن دارد. اينها ويژگي هايي است که وقتي کنار هم بچينيم با يک انتظار بيکران در ذهن خود مواجه مي شويم. يا در شکلي ديگر تصوير سواران دشت اميد را پيش چشم مي آوريم و به صداي تاخت و تازشان در سکوت گوش مي دهيم. سواراني که «عاليجناب پنگوئن» به آنها تقديم شده است.
نگاهي به جلد ششم «يادداشت هاي علم»
تاريخ را اينجا بجوييد
سجاد صاحبان زند

يادداشت هاي علم

ويراستار؛ علينقي عاليخاني

انتشارات؛ معين و مازيار

چاپ اول؛ 1387

قيمت؛ 6000 تومان



حکايت اميراسدالله علم و يادداشت هايش يادآور سلطان محمود غزنوي و شاعر دربار است. مي گويند سلطان در سفري احساس گرسنگي مي کرده و آشپز دربار از بادمجان خوراکي براي شاه مي پزد. غذا به مذاق شاه گرسنه خوش مي آيد و احتمالاً بعد از باد معده يي، از غذا خوب مي گويد. شاعر دربار به سرعت شعري در مدح بادمجان مي گويد. کمي بعد، قسمتي از بادهاي دفع نشده، شاه را دچار مشکل مي کند. او از بدي بادمجان مي گويد. شاعر بلافاصله قصيده يي در مذمت بادمجان مي گويد. سلطان برآشفته مي شود که مردک اينها که مي گويي يعني چه؟ شاعر هم بزدلانه درمي آيد که پادشاها، من شاعر توام، نه شاعر بادمجان.

علم هم نگاهي از اين دست به ماجرا دارد. او نگاهش را در افق ديد پادشاه غرق کرده و هيچ چيز را به جز اين درست نمي بيند. اين کردار از پااندازي پادشاه تا ديگر مسائلي را شامل مي شد که ممکن است به دغدغه هاي خيلي شخصي افراد بر گردد. شاه ضعيف النفس هم همواره از اين گونه حرکات مشعوف مي شد. البته از سخناني که گاه او را در حد مقامي فراانساني مي برد؛« واقعاً اين مرد بزرگ است و خداوند به او دل شير و حوصله پيامبري داده است و زندگي با او لذت و کيفيت خاص دارد. به اين جهت من مکرر در مکرر از خدا خواسته ام که پيش از او بميرم زيرا زندگي بعد از او براي من مرگ رنج آوري خواهد بود.» يا «سناتور برچ بي ... مفتون عظمت شاهنشاه شده بود و مي گفت چنين ليدري در جهان امروز نيست.»

سپردگي علم را در مسائل ديگر هم مي توان جست وجو کرد. او در جايي از شاه تقدير مي کند که برخلاف ميل خواهرش، اشرف پهلوي حرفي زده و درست يک روز بعد که شاه از گفته اش کوتاه مي آيد به سادگي رد مي شود و قضاوتي نمي کند. ماجرا به بنياد خيريه اشرف برمي گردد.

او قصد دارد اين بنياد را در برنامه يي تلويزيوني معرفي کند. شاه اين کار را بيهوده مي داند. علم در يادداشت روز 15ارديبهشت 1355 مي نويسد؛ «... والاحضرت اشرف کسب اجازه کرده بودند که تاسيس بنياد خيريه اشرف پهلوي را ضمن سخنراني در راديو تلويزيون اعلام نمايند. فرمودند که کار خير، تازه اگر خيري باشد، سر و صدا راه انداختن و داد و فرياد ندارد. لازم نيست.» فرداي اين روز علم به گفت وگويي با شاه اشاره مي کند؛ «سوال فرمودند که به خواهرم گفتي سخنراني براي بنياد اشرف لازم نيست؟ عرض کردم بلي؛ ولي فرمودند در راديو تلويزيون توضيحاتي بدهم. فرمودند اين ايرادي ندارد.» اين نکته افزون بر آنکه سست نهادي و اراده متزلزل شاه را نشان مي دهد از شخصيت اميراسدالله علم هم پرده برمي دارد.

يادداشت هاي علم از سال 1345 شروع شد. او نخست وزير ايران بود و بعد از کنار رفتن از اين پست، وزير دربار شد. او اين سمت را يازده سال، يعني تقريباً تا زمان بيماري و سرانجام فوت به عهده داشت. ديدار روزانه علم با شاه و هم سن بودن آنها سبب شد نوعي رابطه دوستي بين آنها شکل گيرد. در همين مقطع زماني بود که علم به طور بسيار محرمانه شروع به نوشتن يادداشت هاي شخصي خود کرد، کاري که آن را درست تا پايان منصبش به عنوان وزير دربار ادامه داد. ششمين جلد اين يادداشت ها که آخرين مجلد آن نيز به حساب مي آيد از اول سال 1355 شروع مي شود و در شهريور 1356 که علم سخت بيمار و بستري است و از سمتش استعفا کرده، به پايان مي رسد.

خواندن خاطرات علم از چند نگاه مي تواند خواندني باشد. از طرفي او محرم شاه بود و شاه خود را ناچار به پرده پوشي در کنار او نمي ديد و اين مي تواند نگاهي از درون به سلطنت پهلوي محسوب شود، سلطنتي که کسي گمان نمي کرد به اين سادگي فروريزد، دود شود و به هوا برود. اين دوستي کم کمک جاي خود را به نوعي استحاله مي دهد تا جايي که به قول نويسنده بدل به «غلام خانه زاد» شاه مي شود. رفتار علم که در نوشته هايش هم منعکس شده، نشان از اعتمادي بي بديل دارد، آنچنان که شاه بدبين، کمي مرموز و کسي که نگاهش همواره با سوءظن همراه است، او را معتمد خويش مي کند. نکته اما آنجاست که علم با همه سرسپردگي اش گاه جرقه هايي مي زد. حکايت او در روزهايي که به سوي مرگ پيش مي رود و سلطنت ديگر به اندازه روزهاي نخستين شوکت و جلال ندارد، خواندني است. علم به طور حتم دست به خودسانسوري زده است، چرا که ممکن بود مثل خيلي از افراد روزي مغضوب شاه شود يا دست نوشته هايش خاطر شاه را مکدر کند. اما همين نوشته ها هم نکاتي را در اختيار ما قرار مي دهد که شايد در هيچ سند ديگري نباشد.

در جلد ششم اين يادداشت ها که به تازگي منتشر شده، مسائلي از جمله برگزاري جشن پنجاهمين سال سلطنت خاندان پهلوي، روابط ايران و امريکا، شوروي و انگليس، ايران از ديدگاه امريکا و مبارزات انتخاباتي در مورد بر سر کار آمدن جيمي کارتر و روابط شاه با زنان مورد بحث قرار گرفته است. در اين جلد علم معاشرت شاه و خودش با خانم ها را به شکل عيان بيان مي کند. اين نکته نشان مي دهد دستگاه سلطنتي ايران تا چه اندازه از جريان دور بوده و چه مسائلي دغدغه اش بوده است. او در قسمتي از کتاب نکته جالبي را مطرح مي کند؛ شاه قرار است با دختري سوئدي به کيش سفر کند.

اما به دلايل فيزيولوژيک اين قرار به هم مي خورد. او درست در روزهايي که کشور به سمت آشوب پيش مي رود، نگران اين مساله است. علاقه شاه به دختر سوئدي، نمادي از توجه شاه به بيرون نيز هست. تحليلي که او و علم از مسائل بيروني داشتند گاه حيرت انگيز است. خواننده گاه حيرت مي کند که چطور اين دو چنين تحليلي از بيرون دارند حال آنکه در مورد مسائل کشورشان تا اين حد مستاصلند؛ «... چنان که خودخواهي محمد داوودخان رئيس جمهور افغانستان، آن کشور را به بدبختي بزرگي خواهد کشاند. بعد از او چه؟ افسران جوان، کمونيست هستند و خانواده خود داوود هم بر باد مي رود.» به عنوان نمونه اين نگاه نادرست، هنگامي که آشوب سراسر کشور را گرفته و دانشگاه به محل شلوغ بدل شده، شاه رئيس دانشگاه را بازخواست مي کند به جاي آنکه به ريشه هاي مساله بپردازد. تحليل شاه از ماجرا اين طور است؛ «فرمودند به هوشنگ نهاوندي رئيس دانشگاه تهران تلفن کن که آخر شما احمق ها چطور وساطت شاگردان طرفدار تروريست ها را از من مي کنيد؟ اين چه طرز فکري است؟»

با اين همه شاه در مورد تحليل مسائل خيلي جدي تر از علم به ماجرا نگاه مي کند. شاه در جايي از تروريست ها حرف مي زند. علم بدون هيچ گونه فکري آن را با تفکر تئوري توطئه وارش به بيگانه نسبت مي دهد. شاه که خود همه چيز را با ديدي مشابه مي ديد، مي گويد بايد مساله را جدي تر بررسي کرد. مساله رضايت شهروندان مطرح مي شد.

جواب علم و پاسخ شاه جالب است؛ «گفت عدم رضايت و احساسات افراد را هم بايد حساب کرد. گفتم بين ما ممکن است عدم رضايت باشد، ولي اکثريت کشاورز و کارگر و بورژوا قاعدتاً بايد راضي باشند، چون اولي که زميندار شده، دومي هم که امتيازات بي سابقه دارد و سومي هم که پولدار است. گفت با وصف اين يک عده جوشي هستند که با همه چيز مخالف اند.

گفتم ممکن است اين درست باشد.»

علم احتمالاً آخرين نفر از سلاله سياستمداران نوع قديم ايران است که خود را غرق در فردي به نام پادشاه مي کرد. او با اين همه جزء معدود رجل سياسي ايران است که خاطرات خود را به طور روزانه مکتوب کرده است. نگاه روزانه علم مي تواند زواياي پنهان حکومت پهلوي، راز شکست خوردنش و بسياري از اسرار مگوي تاريخ را فاش کند، نکاتي که شايد نتوان در بسياري از تاريخ هاي رسمي آنها را يافت.
درباره دو کتاب اختناق ايران و علم علم و تامل پذيري
نشانه هاي روشن تيرگي
حسين فراستخواه

کتاب بورديو را به خاطر پرسش هاي راديکالي که مي افکند، بايد خواند. من نتوانستم اين کتاب را با دقت تمام بخوانم، زيرا ترجمه - اين مشکل هميشگي- به کرات طاقت مي فرسود. با اين همه پرسش هايي که در ذهن مي سازد، شگفت آور و تامل برانگيزند.

اين کتاب در واقع، مکتوب شده يکي از دوره هاي درسي جامعه شناس برجسته فرانسوي پي ير بورديو است. در اينجا بورديو دغدغه علم دارد. نگران از دست رفتن خودآييني علم در برابر قدرت هاي ديني، سياسي، اقتصادي و بوروکراتيک است. او پرواي استقلال علم را دارد و معتقد است از آنجا که علم در خطر است، خود به امري خطرناک بدل مي شود.

پرسش نخست اين است؛ «آيا جامعه شناسي و تاريخ که تمام دانش ها را از طريق مرتبط کردن آنها به شرايط تاريخي شان نسبي مي کنند، محکوم به نسبي کردن خودشان نيستند؟ و از اين رو آيا خودشان را به نوعي نسبي گرايي نهيليستي محکوم نمي کنند؟» گويا بورديو بر آن است تا به تجزيه و تحليل تاريخي و جامعه شناختي علم بپردازد و از اين رهگذر، کساني را که به علم ورزي مشغول هستند قادر سازد تا فهم بهتري از ساز و کارهاي اجتماعي هدايت کننده فعاليت علمي داشته باشند.بورديو مي گويد در اتخاذ علم به عنوان ابژه بررسي خود، کوشيده تا خود و تمام کساني را که درباره جهان اجتماعي قلم مي زنند در معرض تامل پذيري عام قرار دهد. يکي از اهداف او «فراهم کردن ابزارهاي شناختي است که مي توان آنها را به سوژه شناخت بازگرداند؛ البته نه با هدف بي اعتبار کردن معرفت علمي، بلکه براي بازبيني و تقويت آن».

بورديو در شمار فيلسوفاني قرار مي گيرد که حيات آکادميک داشته اند و تقريباً تا پايان عمر خود آموزش در دانشگاه را رها نکرده اند. دريدا، هابرماس و تا حدي فوکو نيز از جمله اين فيلسوفان هستند. او به عنوان يک فيلسوف چپ و راديکال شناخته مي شود؛ اما نتيجه منطقي نقد نهادهاي اجتماعي براي بورديو به نفي آن نهادها نمي انجامد. هرچند کتابي درباره تلويزيون مي نويسد، اما در همان تلويزيون هم حاضر مي شود تا عقايدش را بيان کند. هرچند بوروکراتيک شدن دانشگاه را مورد انتقاد قرار مي دهد، اما بر اهميت «انسان دانشگاهي» و «سرمايه فرهنگي» نيز تاکيد فراوان دارد.

مطالعه او در اين کتاب، معطوف به جامعه شناسي علم است و گمان مي کند تبحر در آن فقط با شاگردي و کارآموزي طولاني ميسر مي شود.او مي گويد؛ «علم اجتماعي به ويژه در معرض دگرآييني قرار دارد و دليلش نيز آن است که در اين علوم، فشار خارجي فوق العاده زياد است و تنظيم شرايط دروني براي خودآييني بسيار دشوار است. دليل ديگر ضعف خودآييني حوزه هاي علوم اجتماعي اين است که در درون خود اين حوزه ها، عاملان با درجات نابرابر خودآييني با يکديگر مواجه مي شوند و...» همانطور که مي توان از اين عبارت تشخيص داد، کتاب بورديو بحث درباره استقلال و خودآييني علم است و آن را در رويارويي با شرايط گوناگون اجتماعي بررسي مي کند. خواننده اين کتاب اگر مرارت و دقت لازم را به خرج دهد و اگر در «ميدان» علوم اجتماعي (اعم از حقوق، جامعه شناسي، علوم سياسي و اقتصاد) زيست کند، يافته ها و ادراک هاي مفيدي به دست خواهد آورد. به شرط آنکه متن اصلي يا دست کم ترجمه انگليسي آن را بخواند. زيرا متاسفانه مترجم از عهده برگردان کتاب، پيروز به در نيامده است.

اختناق ايران

ويليام مورگان شوستر (1960- 1877) جواني امريکايي بود که پنج سال پس از رخداد مشروطه (ارديبهشت 1290) به درخواست دولت ايران براي سر و سامان دادن به امور مالي کشور به اين ديار آمد ولي هشت ماه بعد (دي 1290) با اولتيماتوم روس ها ناچار به ترک ايران شد. کتابي که نوشت، گزارشي است از اوضاع آشفته ايران در اواخر عصر قاجار.

اختناق ايران براي دومين بار است که به فارسي ترجمه مي شود. پيش تر ابوالحسن موسوي شوشتري جزايري دست به برگردان فارسي اين کتاب زده بود. حسن افشار در ديباچه ترجمه نو مي نويسد؛ «از آنجا که ترجمه آن مرحوم زباني بسيار سنگين و کهنه دارد به حدي که بخش هايي از آن کاملاً نامفهوم است، لزوم ترجمه دوباره اين اثر وزين شوستر احساس شد.»

فارغ از ويژگي تاريخي اثر - که مي تواند در جاي خود مطالعه شود- من به زعم خويش، مي خواهم آن را با ديده نشانه شناختي بنگرم. زيرا بازگويي يک رشته داده هاي تاريخي در اين يادداشت کاملاً خالي از فايده مي نمايد. ما اثبات کرده ايم که تاريخ به هيچ دردمان نمي خورد. تاريخ در بهترين حالت، براي ما حکم قصه هاي شبانه را داشته و به جاي بيدار کردن، بيشتر به خواب مان فرو برده است. ما دست از روايت تاريخي برنمي کشيم و مورخان ما بدل به راويان فرهنگي تراژيک شده اند که سرگذشت تلخ پدران مان را فرياد مي آورند و بر اين رسوايي گريه سر مي دهند. تاريخ ما از منقبت و مثلبت فراتر نرفت و خود ما در بهت سرنوشتي چنين گرفتار آمديم و اين شد که اين شديم.

«اختناق ايران» و کتاب هاي بسيار ديگر نوشته و خوانده شدند و هريک به نحوي دردي از دردهاي جامعه ايراني را هويدا ساختند. کتاب هايي از اين دست، کمينه براي پژوهشگران علوم اجتماعي، مي توانند به مثابه «نشانه» تلقي شوند. شايد تنها هم از اين رو سودمند باشد خواندن تاريخ و سرگذشت.از اين رو که بدانيم و ببينيم تا اگر امروز با گرفتاري هايي چون نارس بودن اقتصاد و آشفتگي مديريت و سترون شدن فرهنگ روياروييم، همه ريشه در مدل زيست اجتماعي ما در دوره جديد دارد. ما در دايره فرهنگ و اجتماع، نيازمند بازانديشي جدي در الگوهاي رفتار جمعي و مديريت، و در عرصه سياست محتاج تغيير معيارهاي انتخابي مان هستيم. تا هنگامي که نتوانيم در مقام يک ملت به عنوان صاحبان فرهنگ خود و در مقام يک شهروند به مثابه اثربخش ترين عامل در قدرت سياسي رفتار کنيم، روزگار ما در تنگنايي که بوده و هست، همچنان خواهد ماند. مدل زيست اجتماعي ما در دوران جديد، کمتر بر اساس «نياز» شکل گرفته است. ما زماني برخوردار از چيزهايي شديم که نمي دانستيم چيست و نمي دانستيم چگونه بايد از آن استفاده کرد. وقتي ماشين چاپ به ايران آمد، کمتر از يک درصد مردم ايران سواد خواندن و نوشتن داشتند. ما با آن ماشين چاپ چه کرديم؟ شروع کرديم به انتشار مجلات و کتاب هاي روشنفکرانه درباره دموکراسي و آزادي بيان. حاصل اين استفاده نابجا اين شد که بعدها وقتي نياز به دموکراسي و آزادي داشتيم، نيروهاي حاکم مانع از دستيابي ما بدان ها شدند؛ اما ظهور گوتنبرگ و چاپ در غرب، مقارن بود با چاپ کتاب مقدس و متون سنتي.

از متفکران يونان باستان مانند دموکريتوس تا جامعه شناساني چون ابن خلدون و کنت و دورکيم، همگي بر عنصر نياز در تکامل اجتماع تاکيد داشته اند. براي جامعه يي که نيازها و حقوق نخستيني چون بهداشت، سواد، امنيت و غذا را به دست نياورده است، سخن گفتن از آزادي و دموکراسي طنزي تلخ و گزنده است.«اختناق ايران» از اين رو «نشانه» است که اگر امروز همچنان در پرداخت ماليات و اداره امور مالي کشور دچار مشکل هستيم؛ اگر مديران اقتصادي ما با هر رويکردي، ناتوان از بهبود وضع معيشت و اقتصاد هستند؛ اگر همچنان روابط ما با خارجي ها بر مبناي بي اعتمادي و سوء ظن است و کماکان آنان را با لفظ «بيگانه» و «بيگانگان» مي خوانيم؛ اگر نرخ سرمايه گذاري خارجي، نرخ گردشگري و جهانگردي و ميزان درآمد سرانه ما هر روز کمتر از ديروز مي شود؛ همه اينها ريشه در خشت هاي نخستيني دارد که کج گذاشته شد.«اختناق ايران» مي تواند به مثابه يک نشانه از خوي و منش فرهنگي ما مورد بررسي واقع شود. او مي نويسد؛ «امور سياسي ايران، با هزار بدبختي و نکبت براي ميليون ها انسان بي گناه، خيلي شبيه يک نمايش کارگرداني مي شود... شخصيت هاي واحدي همه جاي قصه ديده مي شوند؛ جايي در قالب وزيري شاه دوست و جايي در لباس قهرمان ملي. کابينه ها به سرعت برق مي آيند و مي روند. اعضاي بلندپايه مجلس هاي ملي روزي ناگهان غيب شان مي زند و روز ديگر با گردش بي وقفه چرخ دسيسه از غيب ظاهر مي شوند. اين اشخاص همه از قشري اند که شايد بتوان طبقه حاکمه حرفه يي ايران ناميدش.»

و در جايي ديگر به نام گرايي بيهوده ايراني اشاره مي کند؛ «نکته ديگر که ناآشنايان را سردرگم مي کند، سبک و سياق فوق العاده پيچيده نام ها و لقب هاست. مردم عادي فقط نام کوچک دارند، ولي من کمتر فرد ايراني را ديده ام که نوعي لقب نداشته باشد. و ندانستن يا نشناختن لقب کسي گناهي نابخشودني است.»

«اختناق ايران» همچنين از حيث آسيب شناسي عدم توسعه حقوقي در ايران سندي درخور به شمار مي آيد. از قراردادهاي متعددي که در اين کتاب اشاره مي شوند به خوبي مي توان به ضعف حقوقي دولت ايران در مقابل طرف ديگر قرارداد پي برد.

اما آيا سرزنش خويشتن و در سوگ نگون بختي خود نشستن، دردي را دوا خواهد کرد؟ مرگ را ماند که وقتي رخ مي دهد، بازماندگان به بيهودگي شيون و گريه سر مي دهند، غافل از آنکه مرگ نشانه يي است براي زندگي. او که مي ميرد، به ما مي گويد تو زنده يي و وقت هر آينه رو به پايان است. پس اينک تو و ارزشي که قرار است بر جهان خويش بيفزايي. نشانه هاي روشن تيرگي ما نيز از آن رو اهميت دارند که ما را به درد خويش واقف مي سازند و دواي درد ما را هم کسي کو سهل پندارد، «ز فکر آنان که در تدبير درمانند، درمانند».
دوست داري چه ماشيني براني؟
داستان هاي ماشيني

ساسان گلفر

نشر سمام

چاپ اول؛ 1387

قيمت؛ 3500 تومان

تا حدود يک دهه قبل يکي از بازي هاي رايج بين پسربچه هاي مدرسه يي کارت بازي بود. اگر يادتان باشد اين کارت ها موضوع هاي مختلفي داشت. يکي از پرطرفدار ترين انواع کارت بازي، کارت ماشين بود. روي هرکارت اطلاعات و عکس يک ماشين چاپ شده بود. اگر درست يادم باشد «فراري» بيشترين سرعت را داشت. بنابراين وقتي کارت فراري دست يکي از طرفين بازي مي افتاد او مي توانست مطمئن باشد که برنده است. پسربچه ها طوري از کارت ها حرف مي زدند انگار صاحب ماشين هاي واقعي هستند. اين کارت هاي بازي در روزگار ما منسوخ شده. اما مجموعه داستان ساسان گلفر به نام « داستان هاي ماشيني» کار اين کارت ها را خيلي خلاقانه تر انجام مي دهد. خواننده داستان هاي اين کتاب علاوه بر آنکه با اطلاعات و مشخصات اتومبيل هاي جديد آشنا مي شود يک داستان سرگرم کننده را هم دنبال مي کند و اطلاعات عمومي جالبي هم دريافت مي کند. اين داستان ها پيش از اين در مطبوعات منتشر شده بود.

شعرهاي آذري

جاماکا

رسول يونان

نشر امرود

چاپ اول؛ 1387

قيمت؛ 1000 تومان

رسول يونان شاعر شناخته شده يي است که تاکنون مجموعه شعرهاي بسياري را از او خوانده ايم. اما مجموعه شعر جديد او به نام جاماکادا به زبان آذري است. شعري از اين کتاب را با هم مي خوانيم؛ جاماکادا / بيرقورد / بيربولود / بيرده من/ بومنيم/ گئچميشيم/ جاماکادا/ بير قورد/ بيرسن / بيرده من.

عشق و تاريخ

ميچکا

محمود لطفي

نشر هيوا مهر

چاپ اول؛ 1386

قيمت؛ 4800 تومان

داستاني از دختر پاک سرشت يوناني که در نوبت آزار مي بيند و هربار از سوي آنان که نبايد و نشايد. اما خود را مي شويد و پاک مي زيد. آرتا ايراني پاک نهاد او را با طناب وارستگي از چاه به قله مي رساند. آنچه نيک انديشان مي کنند. آرتا باز در راهي دشوار به خاطر هانيا جاي مي گيرد و از پل سميرا دلباخته يي ديگر مي گذرد و پاکي و مردانگي را به پرواز در مي آورد.
عناوين اين صفحه
کتاب قرن
مثل آبي مثل عاشقي
آونگ، بر دار شعر خويش*
سکوت تاخت و تاز
تاريخ را اينجا بجوييد
نشانه هاي روشن تيرگي
دوست داري چه ماشيني براني؟
نقد مجموعه شعر عليرضا بهنام

نقد مجموعه شعر عليرضا بهنام
ايسنا؛ تازه ترين مجموعه شعر منتشرشده عليرضا بهنام با عنوان «وقتي شبيه عجيب» بررسي شد. در اين نشست که روز سه شنبه در فرهنگسراي سلامت برگزار شد، مهرنوش قربانعلي با اشاره به اين نکته که هر آنچه از لحاظ زيبايي شناختي نشاني از کمال دارد، صورت خودبسنده به خود مي گيرد و با توجه به گفته باختين که صورت هاي ساختاري را صورت هايي دانسته بود که ارزش هاي اخلاقي و مادي انسان داراي زيبايي شناختي به خود مي گيرد و اين نکته که صورت هاي طبيعت به مثابه محيط اين انسان و آنچه در عرصه زندگي شخصي، اجتماعي و تاريخي خود به مشاهده آنها مي پردازد، همه دستاوردهايي خودبسنده اند و نشاني از فرديت دارند، اذعان کرد؛ مي توانيم در جست وجوي اين خودبسندگي و فرديت به کتاب «وقتي شبيه عجيب» نقبي بزنيم. او با ارائه نمونه هايي از شعر هاي بهنام در بخش هاي سه گانه اين مجموعه، خودبسندگي و فرديت مستتر در اين شعرها را تشريح کرد و در ادامه افزود؛ در کتاب سوم که «شبيه فراموشي» نام گرفته است، بافت موسيقايي و ضرباهنگ مواج برخي از شعرها آنقدر در هم تنيده شده است که شگفتي آفرين مي شود؛ چنان که انگار گاهي مي توان اين شعرها را به عنوان قطعه موسيقي نواخت. قربانعلي با خواندن نمونه يي از شعر هاي اين بخش ادامه داد؛ اين موسيقي همانند صورتي ترکيبي يا ساختاري در شعرها وجود دارد که آرايشي از صوت را که در حيطه تجربه دريافتني، شنيدني و شناختني است، بازتاب مي دهد. سپيده جديري نيز با خواندن نقد مکتوبي به نقش عمده موسيقي در شکل گيري شعر هاي اين مجموعه تاکيد کرد. او در بخشي از نقد خود با ارائه تعريفي از موسيقي سوبژکتيو چنين گفت؛ بهنام در چهارمين کتاب شعر خود، «وقتي شبيه عجيب»، رويکردي چشم گير به نوعي موسيقي داشته که نه تنها با موسيقي شعر ديگر شاعران، که با موسيقي شعر هاي پيشين خودش نيز تفاوت زيادي دارد. در توصيف اين رويکرد، همين بس که بگوييم موسيقي در شعر هاي جديد بهنام، کارکردي به تمام معنا «سوبژکتيو» و دروني و نه «ابژکتيو» و ظاهري پيدا کرده؛ چنان که ديگر به آن تکرارها هم نيازي نيست و اگر هست، موسيقي، نه زينتي براي آهنگين ساختن شعر، که خود شعر است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام