منصور ملکي

بدا به حال ما و بدا به حال حافظ،
براي ما (من و خانواده ام) ديوان حافظي آورده اند. برگ برگ. با عنوان «فال حافظ». شامل 56 برگ. روي مقوايي بسيار خوب و محکم. برگ ها داخل جعبه يي شيک قرار دارد با روباني و بند و بساطي،
در يک سو نقاشي ايراني (مينياتور) و در سوي ديگر غزلي از حافظ و خط خوشنويسي و اطراف غزل هم بخش هايي از همان نقاشي اما بسيار کم رنگ.
معلوم نيست غزل ها از روي کدام نسخه نوشته شده است. هنوز فرصت نکرده ام آن را با نسخه هاي معتبري (چون غني- قزويني، خانلري، نيساري و سايه) مقابله کنم.بدا به حال خواننده يي که بخواهد با اين نقاشي ها، معني و مفهوم غزل هاي حافظ را بفهمد (و بدا به حال حافظ،).
مثلاً براي غزل با مطلع؛
«گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است/ سلطان جهانم به چنين روز غلام است»
تصوير زني را مي بينيم که زن آهويي را در آغوش کشيده است. انواع و اقسام رياحين، ازهار، پرندگان و چرندگان دور و بر زن در زمين و آسمان پراکنده اند. شيري هم سرش را از لاي بوته ها درآورده است. آرام و دست آموز مي نمايد. در دست راست کادر نقاشي بر زمينه يي به رنگ آبي، ماه هم مي درخشد.
نمي دانم چرا نقاشان (نگارگران) معاصر، حافظ، سعدي، مولوي و فردوسي را مصادره کرده اند؟ آيا به تقليد از نگارگران سلفشان؟ چرا هيچ نگارگري سراغ اشعار نيما، شاملو، فروغ و اخوان ثالث نمي رود؟،
(چه شود اگر بشود،)
باري، مي خواستم جسارت کنم و بگويم اين آثار به هيچ وجه برازنده غزل هاي حافظ که نيست، هيچ، توهيني هم هست.
تلخم.
کلي کتاب نخوانده دور و برم جمع کرده ام، اما نمي دانم چرا حوصله خواندن کارهاي تازه را ندارم. دلم مي خواهد بعضي چيزها را که قبلاً خوانده ام دوباره بخوانم.
مي روم سراغ کتاب «خواب و خاموشي» نوشته شاهرخ مسکوب، که خودش مدتي است با هفت هزار سالگان سر به سر است.
اين کتاب سه مرثيه است با عنوان هاي؛ «قصه سهراب و نوشدارو» درباره سهراب سپهري، «به ياد رفتگان و دوستداران» درباره هوشنگ مافي و «غروب آفتاب» درباره اميرحسين جهانبگلو.
از اين سه نوشته، نوشته دوم در ايران به چاپ نرسيده است. به خاطر برهنگي زبان، که به قول ناشر آن در لندن «شايد در ذائقه کساني، تندتر از اندازه - کدام اندازه؟ - تلقي شود. اما همين تندي بي پرده و خاکي، به رغم نثر پوشيده و فاخر او در نوشته هاي تحقيقي اش شورانگيز است.»
اي کاش خود مسکوب مي توانست براي مرگ خودش هم مرثيه يي بنويسد، باري، دارم دوباره اين کتاب را مي خوانم.
سطرهاي آخر نوشته دوم را در اينجا مي آورم؛ «... حالا تو هم به سنگيني کوه خوابيده يي. در خواب و خاموشي با کوه و زمستان و در عدم با تمامي هستي يکي شده يي. تقلاي من بي ثمر است، اين خواب عميق را نمي توان آشفت. تو به نداي من جوابي نمي دهي. کوه نيستي که اگر اسم تو را فرياد کنم دست کم صداي خودم را باز بشنوم. تو مرگ کوهي، صدا را نمي گيري و انعکاس آن را بازنمي گرداني، يعني که «از اين دو راهه منزل» گذشته ايم و ديگر نمي توانيم به هم برسيم، آدميزاد يک بار به دنيا مي آيد اما در هر جدايي يک بار تازه مي ميرد. مرگ دردي است که درمانش را با خود دارد، چون وقتي برسد ديگر دردي نمي ماند تا درماني بخواهد. اما جدايي «دردي ست غير مردن، کان را دوا نباشد/ پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن»...
---
ردپاي فرشتگان بر سپيدي کاغذ
آنچه از رعنايي جان «سنت اگزوپري» اين انسان شگفت انگيز به جاي ماند، ردپاي فرشتگان است بر سپيدي کاغذ، (لئون پل نارگ) «شازده کوچولو» اثر درخشان و بي همتاي سنت اگزوپري، تاکنون به بيش از صد زبان و در بعضي از زبان ها چندين بار، ترجمه شده و پرخواننده ترين کتاب در سراسر جهان است. طبق يک نظرسنجي که در سال 1999 در فرانسه به عمل آمد و در روزنامه «پاريزين» به چاپ رسيد، اين کتاب محبوب ترين کتاب مردم در قرن بيستم بوده و از اين رو «کتاب قرن» نام گرفته است.
«شازده کوچولو» را آنتوان دو سنت اگزوپري به سال 1943 در امريکا نوشته و همان جا منتشر کرده بود. در آن زمان، در بحبوحه جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه تحت تسلط آلمان بود و فرانسويان از تنگي آذوقه و سوخت رنج مي کشيدند. سنت اگزوپري در تقديم نامه کتاب به «لئون ورت» به اين شرايط اشاره مي کند. او مي نويسد؛ «از بچه ها پوزش مي خواهم که اين کتاب را به يکي از آدم بزرگ ها تقديم کرده ام، دليل خوبي براي اين کار دارم. اين آدم بزرگ بهترين دوست من در جهان است. دليل ديگري هم دارم، اين آدم بزرگ مي تواند همه چيز را، حتي کتاب هايي را که براي بچه هاست، بفهمد. دليل سومي هم دارم، اين آدم بزرگ ساکن فرانسه است و آنجا از گرسنگي و سرما رنج مي برد و نياز به دلجويي دارد.»
در ايران اولين کسي که شازده کوچولو را به فارسي ترجمه کرد زنده ياد محمد قاضي بود. نخستين چاپ ترجمه قاضي به سال 1333 از سوي «کتابخانه ايران» منتشر شد.قاضي در معرفي نويسنده و اثرش مي نويسد؛ «اگزوپري نويسنده يي است انسان دوست، نازک خيال، باذوق و توانا. شيوه نگارش اش بسيار ساده، شيرين، روان، سهل و ممتنع است. مطالب ژرف فلسفي را در قالب عبارت هاي بسيار ساده و کوتاه و تقريباً بچگانه چنان استادانه مي ريزد که فلسفه دوست داشتن و عواطف انساني در خلال سطرهاي آن به ساده ترين و در عين حال عميق ترين شکل تجزيه و تحليل شده. شازده کوچولو شعري است منثور و نثري است شاعرانه.»
ترجمه قاضي بارها و بارها از سوي انتشارات اميرکبير تجديد چاپ شد. اميرکبير در پي تغيير و تحولات در مديريت و اداره اين موسسه، پس از انقلاب تا سال 1369 تجديد چاپ شازده کوچولو به ترجمه قاضي را متوقف کرد. در اين فاصله نسخه هايي از اين کتاب که در انبار اميرکبير يا ديگر کتابفروشي ها مانده بود، تک تک و اينجا و آنجا به قيمت گزافي نسبت به قيمت پشت جلد فروخته شد.
اميرکبير بعدها تجديد چاپ اين کتاب را در دستور کار خود قرار داد. نسخه يي از اين کتاب که در کتابخانه نگارنده وجود دارد چاپ چهاردهم به تاريخ 1371 است که شرکت سهامي کتاب هاي جيبي با همکاري موسسه انتشارات اميرکبير منتشر کرده است. در شناسنامه کتاب آمده است؛ چاپ سيزدهم در 1369 و چاپ چهاردهم 1371.
احمد شاملو ترجمه يي ديگر از اين کتاب را نخستين بار به سال 1358 در «کتاب جمعه» با عنوان «شاهزاده کوچولو» به چاپ رساند و بعدها نشر ابتکار آن را به صورت کتاب همراه با نوار صورتي با صداي احمد شاملو و موسيقي «گوستاو مالر» به بازار عرضه کرد. در چاپ اول نشر ابتکار به تاريخي نامعلوم آمده است؛ نام اصلي اين کتاب پرنس کوچولو است و معادل فارسي پرنس به هر حال «شاهزاده» نيست، با گذشت بسيار چيزي است در حدود «امير». بدين جهت عنوان مسافر کوچولو را که براي اين برگردان پيشنهاد شد پذيرفتم هر چند که پيشاپيش در نظر خواننده سختگير از سکه افتاده باشد، در متن نيز تا هنگامي که پرنس در اخترک خويش است از او به «امير» ياد مي شود و در موارد ديگر به «مسافر کوچولو» و اين تنها مورد دخالت مترجم در کار نويسنده است.
با اين حال و با اين توضيح شاملو، همين کتاب با عنوان هاي «شهريار کوچولو»، «شاهزاده کوچولو»، «مسافر کوچولو» و «شازده کوچولو» به ترجمه شاملو بارها تجديد چاپ شده است.
شاملو مترجم گرانقدري است، به خصوص در ترجمه شعرهاي فرنگي، اما از آوردن «اخترک» (اختر به معناي ستاره به اضافه کاف تصغير) خواننده اين کتاب به ترجمه قاضي را شگفت زده مي کند. شازده کوچولوي ترجمه شاملو، پسر بچه يي تهراني را به ياد مي آورد که حرف هاي گنده گنده مي زند که «شعر منثور شاعرانه» (به قول قاضي) سنت اگزوپري را به گفت وگو و کلامي عاميانه تبديل مي کند.
نگارنده اين سطور در بارها و بارها خواندن ترجمه قاضي، که کلمه به کلمه و سطر به سطر آن را در ياد دارد، از ترجمه شاملو سخت جا خورد و هرگز نتوانست با آن ارتباطي برقرار کند و دوستش بدارد که البته اين فقط يک نظر و سليقه شخصي است.
سومين مترجم اين کتاب به فارسي «اصغر رستگار» است که کتاب را با عنوان «شازده کوچولو» به انتشارات نقش خورشيد اصفهان سپرده است. نگارنده اين سطور در کتابخانه اش چاپ دوم به تاريخ 1378 را دارد. اصغر رستگار در يادداشتي مي نويسد؛ «مترجم اين کتاب، پس از اتمام ترجمه، هرجا به آدم بزرگي مي گفت که کتاب شازده کوچولو را ترجمه کرده و به ناشر سپرده است، في الفور با اين سوال روبه رو مي شد که؛ چرا؟ مگر از اين کتاب ترجمه هاي ديگري نبود، آن هم حاصل همت نام آوراني بي نياز از معرفي و پاسخ مترجم فقط همين بود که من اين کتاب را دوست داشتم و دوست داشتم يک بار هم من آن را ترجمه کنم. داعيه يي نداشتم، اما هنگام ترجمه آن احساس مي کردم يک بار ديگر معصوميت و سادگي دوران کودکي را تجربه مي کنم.»
اعتراف صادقانه، معصومانه و ساده مترجم در آوردن دليل ترجمه مجدد، فقط به خاطر دوست داشتن کتاب ارزش تازه يي به ترجمه نمي دهد و در بسياري جاها ترجمه ساده قاضي را مشکل کرده است، مثلاً در برخورد شازده کوچولو با پادشاه.
محمد قاضي؛ «اعليحضرتا، عذر مي خواهم از اينکه از شما سوال مي کنم. پادشاه به شتاب گفت؛ من به تو فرمان مي دهم که از من سوال کني.»
اصغر رستگار؛ «اعليحضرتا، اجازه مي فرماييد، جسارتاً سوالي بپرسم... پادشاه في الفور جواب مي دهد؛ به تو دستور مي دهم بپرسي.»
نگارنده اين سطور اگر اشتباه نکند در سال هاي 43 تا 45 شازده کوچولو را که به نمايشي تبديل شده بود، با بازي بازيگراني خردسال در سالن اداره هنرهاي دراماتيک (چهارراه آب سردار) بر صحنه ديده است.
در تيرماه 1376 دکتر احمد کاميابي مسک را که در سفري کوتاه از فرانسه به ايران آمده بود در دفتر روزنامه يي که روزگاري در آن به کار اشتغال داشتم، ديدم. دکتر براي من کتابي آورد با نام «در جست وجوي دوست» که بر اساس قصه شازده کوچولو براي تئاتر ترجمه و تنظيم شده بود.
کتاب حکايت مي کند که در سال 1349 تنظيم و ترجمه شده است و از دهم خرداد 1357 براي اولين بار به مناسبت سال جهاني کودک در انجمن فرهنگي ايران و فرانسه در تهران به روي صحنه آمده است که کارگردان آن محمود ابراهيم زاده بوده است. همين نمايشنامه در سال 1367 نيز به زبان فرانسه تحت عنوان «شازده کوچولو» ابتدا در مدرسه بوفون در کارتيه لاتن پاريس، سپس در آمفي تئاتر بزرگ دانشگاه سوربن و همچنين در سال 1368 در آمفي تئاتر سوربن به کارگرداني دکتر احمد کاميابي مسک به روي صحنه رفته است.
کتابي را که دکتر کاميابي به من (اما در نوشته صفحه اول به خط خودشان به پسرم «بامداد») هديه کرده است از انتشارات کاميابي مسک و به دو زبان فارسي و فرانسه است. يادآور مي شود در سال هاي اول انقلاب موسسه يي چندين نوار صوتي به بازار فرستاد که يکي از آنها شازده کوچولو بود با ترجمه محمد قاضي تنظيم ايرج گرگين گوينده راديو.
در مقام معلم به ياد دارم در سال هاي 1350 يا 1351، بخش هايي از کتاب شازده کوچولو به ترجمه محمد قاضي در دو درس پيوسته، در کتاب فارسي کلاس اول راهنمايي آمده بود و تدريس مي شد.
تابستان 1379 در دنياي کتاب و سرگذشت شازده کوچولو، سال مهمي است. در اين سال انتشارات نيلوفر چاپ اول کتاب «شازده کوچولو» را با ترجمه «ابوالحسن نجفي» منتشر مي کند. يک سال نمي گذرد که در بهار 1380 چاپ دوم آن در 5 هزار نسخه منتشر مي شود.
حالا مي توانيد با يک حساب سرانگشتي دريابيد ترجمه اين کتاب از قاضي تا نجفي در ايران چه فروشي کرده است و مهم تر اينکه اين کتاب، کتاب چندين نسل از کتابخوانان ايراني از بچه ها تا بزرگ ها بوده است. ترجمه ابوالحسن نجفي مترجم گرانقدر و برجسته حرف آخر را در ترجمه هاي اين کتاب مي زند، با زباني پيراسته و ساده و با پشتوانه ترجمه هاي ديگر نجفي.
اگر نگارنده اين سطور بگويد که در عمر شصت ساله اش صد بار اين کتاب را خوانده است و صدها بار براي «شازده کوچولو»هايي که شاگردش بوده اند هديه داده، تعجبي هم ندارد چرا که او و شاگردانش جزء آدم هايي بوده اند که کتاب آنها را «اهلي» کرده است.مي دانيد «اهلي کردن چيز بسيار فراموش شده يي است، يعني؛ علاقه ايجاد کردن...» مي دانيد، «آدم اگر تن به اهلي شدن بدهد، بسا بايد کمي هم گريه کند.»