
محمد صادقي - عليرضا افشاري
| استاد فريدون جنيدي زاده ريوند نيشابور (1318) و بنيادگذار بنياد ملي نيشابور (1358) است. شماري از پژوهش هاي او عبارتند از؛ «زروان، سنجش زمان در ايران باستان»، «زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارهاي ايراني»، «نامه پهلواني» (آموزش خط و زبان پهلوي)، «کارنامه ابن سينا»، «فضل بن شادان نيشابوري و نبرد انديشه ها در ايران پس از اسلام»، «زمينه شناخت موسيقي ايراني»، «نامه فرهنگ ايران» (در سه دفتر)، «فرهنگ واژه هاي اوستايي» به همراه روانشاد احسان بهرامي (در چهار دفتر) و «داستان هاي رستم پهلوان» (در 11 دفتر همراه با گزارش واژه هاي دشوار براي جوانان). |
- به عنوان پرسش آغازين، درباره کار خود بر شاهنامه بگوييد و اينکه يک ويرايشگر شاهنامه بايد چه توانايي ها و آگاهي هايي داشته باشد.
من کارم را از سال 55 آغاز کردم و در سال 85 به پايان رساندم، يعني درست به مدت 30 سال. البته هنوز کارً آماده سازي و چاپ ادامه دارد و تمام نشده است و يک سال هم براي آن پيش گفتار نوشتم. آنجا نشان دادم که براي ويرايش چه آگاهي هايي لازم است و چه کارهايي را بايد انجام داد که اين خود کتابي در قطع رحلي و 460 صفحه است. در آن، وارد همه موضوع هاي موجود در شاهنامه شدم، چون شاهنامه يک جهان انديشه و فرهنگ است و همه مسائل و رموز زندگي و فرهنگي ايرانيان و آداب و دين و کارهاي ويژه در مورد جنگ و سپاهيگري، سپه کشي و ستاره شناسي را در بر مي گيرد و کسي که شاهنامه را ويرايش مي کند بايد اين آگاهي ها را داشته باشد.به عنوان مثال يک بيت را مي گويم که در گفتار رستم فرخزاد وقتي که به برادرش نامه يي پردرد مي نويسد، افزوده شده است؛
همان تير و کيوان برابر شده ست
عطارد به برج دو پيکر شده ست
تير، کوچک ترين ستاره گروه خورشيدي و نزديک ترين به خورشيد است و کيوان، بزرگ ترين ستاره از گروه خورشيدي در فرهنگ نياکان ما بوده است. البته بعدها اروپايي ها ستارگان «نپتون» و «پلوتون» را با دوربين ديده و بر گروه خورشيدي افزوده اند، و هر چند سال ستاره خïرد ديگري هم به آن افزوده مي شود. اما تا آن زمان که ستاره شناسي در اختيار ما بود و ما ديده بوديم، کيوان بزرگ ترين يا دورترين ستاره خورشيدي بود.
براي آنکه جايگاه کيوان در اين گروه روشن شود بد نيست بدانيم که بعد از ستاره زمين، ستاره بهرام است که اروپاييان به آن مارس و تازيان به آن مريخ مي گويند. پس ستاره کناري ما بهرام است که هر 240 سال يک بار به زمين نزديک مي شود. اکنون شما اهميت ستاره اورمزد، يا کيوان را که دورترين و بزرگترين است، مي فهميد. تير نزديک ترين ستاره به خورشيد است و چطور ممکن است با کيوان برابر شود، در حالي که همه اين بيت را مي خوانند و فکر مي کنند که گفتار فردوسي است. اما اصلاً چنين نيست،
و اما در مصرع دوم، عطارد ترجمه تير به عربي است. اين ستاره از خود چه اختياري دارد که به برج دوپيکر برود؟ چون تير نزديک به خورشيد است و با آن طلوع مي کند و خورشيد در هر برجي باشد ناچار او نيز بايد در همان برج باشد. پس چطور به برج دوپيکر رفته است؟ اين نکته ها خيلي ريز است. با اينکه در نظر يک ستاره شناس ساده است اما همه مردم که اخترمار و ستاره شناس نيستند و فکر مي کنند حتماً رمزي در آن است. اما کسي که مي داند، بايد نشان دهد که چنين چيزي نيست. به هيچ وجه عطارد از خود قدرت و يارا و توان ندارد که به برج دوپيکر برود. عطارد نيز همان تير است و تير و کيوان را نمي توانيم با هم برابر کنيم. اين مثالي در زمينه اخترماري بود.
در کتابي به نام «ونديداد» که کهن ترين کتاب آريايي جهان است دستمزد پزشکان نوشته شده و گفته مي شود اگر دهقاني را درمان کرديد بايد بهاي يک گوسفند يا خود آن را بگيريد، اگر کدخدا را درمان کرديد، بهاي يک خر و در پاسخ درمان حاکم شهر بهاي يک گاو و در درمان پادشاه بهاي گردونه يي که با 4 اسب کشيده مي شود از آنً شماست. غپيش از گفتار بايستي به اين درخشش فرهنگ نياکان مان بنگريم که نشان مي دهد براي کار معيني که يک پزشک انجام مي دهد از افراد گونه گون دستمزد گونه گون مي گيرد. بر خلاف پزشکي امروز که پزشکان به بقراط و کساني که نمي شناسيم سوگند مي خورند و از همه افراد يک بها دريافت مي کنند و متاسفانه درمان به صورت تجارت درآمده است. در صورتي که در ايران باستان اين گونه نبودف و در آن کتاب در مورد مداواي زنانً افرادً يادشده نيز بهاي درمان مشخص است. زنً پادشاه بهاي يک شتر ماده را که در آن روز مثلاً يک يا دو دينار بود و در ميان چهارپايان گران تر بوده است، بايد مي پرداخت. پس چگونه ممکن است صد دينار به او بدهند، آن هم به اضافه پارچه زربفت. چنين دستمزد، به هيچ روي با روال کار و قانون پزشکي ايران باستان برابري ندارد.پس اين بيت از فردوسي نيست.
در اين باره مي توان به داستان ساخت طاق کسرا هم اشاره کرد که در حقيقت نخستين مسابقه بزرگ معماري جهان بوده است. در آن زمان وقتي معمار، ديوار کاخ کسرا را ساخت به خسرو پرويز مي گويد؛ به من اجازه دهيد تا ديوار بنشيند، بعد من کار را دنبال کنم. خسرو که شتاب داشت و مي خواست زودتر از آن کاخ بهره برداري کند، گفت بيشتر از 15 روز يا يک ماه فرصت نداريد، و بعد بايد آن را بسازيد. معمار مي گويد پس شما با من يک استوار (امين) همراه کنيد که ديوار را اندازه بگيرد و پس از اندازه گيري رسنً آن را در حقه يي که به زبان «راجي دليجان» به معني جعبه است گذاشته و آن را در گنج خانه شاهنشاه گذاشتند. و بعد معمار گريخت و هر چه به دنبالش گشتند او را نيافتند و کار به جايي رسيد که همه همشهريانش را به زندان انداختند و سپس به هر کاريگر (معمار) که مي گفتند طاق را بزند با ديدن بلنداي عظيم کاخ سر باز مي زد. توجه کنيد که اين طاق، بلندترين و گشاده ترين طاق جهان است. بعد از سه سال معمار بازگشت... او را نزد خسرو پرويز بردند. پادشاه گفت؛ اي اهريمن چرا گريختن و رفتن؟ معمار پاسخ گفت که از شما مي خواهم رسني را که با آن ديوار را اندازه گرفتيم و شخصي را که معتمدتان بود فراخوانيد تا دوباره ديوار را اندازه گيري کنيم. سه رش کم آوردند - هر رش نيم گز است - يعني ديوار يک متر و نيم نشست داشت. و گفت؛ اگر من طاق را مي زدم...
نه ايوان ماندي، نه طاق و نگار
نه من ماندمي بر درً شهريار
البته واضح نمي گويد بر اثر شکست طاق تو نيز مي مردي. و شاه وقتي در مي يابد که او راست گفته، 100 سکه زر به او انعام مي دهد. يعني براي ساختن بلندترين آسمانه (سقف) جهان که با همه ستمي که بر آن شده هنوز پابرجاست، 100 دينار مي دهند؛ پس چگونه است براي آن درمان ساده نيز 100 دينار بپردازند؟
و نيز کسي که شاهنامه را ويرايش مي کند بايد آگاهي کامل از شيوه نبرد در جهان باستان داشته باشد و جنگ افرازها را بشناسد و با حرکت سپاه و ميدان آشنا باشد. بدون آشنايي با اين موارد نمي توان وارد ويرايش شد. به عنوان مثال درباره آلتي جنگي به نام خîشت برايتان مي گويم که به اندازه يک وجب (پيرامون 25 سانتي متر) بود که نوکش پيکاني تيز و در انتها يک حلقه داشت. اين حلقه را به زه مي بستند و اين زه به طول تقريباً 5/2 گر بود که اندکي بيشتر از 5/2 متر امروز باشد، پايان زه نيز حلقه يي داشت که در انگشت مياني مي کردند. و بهره وري از اين خشت بدين گونه بود که آن را بين انگشتان شان مي گرفتند و پرت مي کردند و چنان در اين کار بايد استاد مي بودند که پس از برخورد به نقطه آسيب پذير حريف بي درنگ آن را به سوي خويش مي کشيدند تا به ميان انگشتان دست بازگردد. تاثيرش را مي توان با کساني که امروز کاراته کار مي کنند و ضربه هاي سريع مي زنند مقايسه کرد. خاصيت خشت اين بود که سبک بوده و بردنش آسان بود. منتها زدن خشت، پهلواني و دقت نظر زيادي مي خواست. يعني تن و دست توانا و نيرومندي لازم بود که آن را به کار ببرد. و کاملاً بايد مي دانست چطور آن را بزند و دوباره برگرداند و به دست بگيرد. حال اگر در جايي از شاهنامه بخوانيد «همان گرز و کوپال و خشت گران» بايستي بدانيد که از فردوسي نيست. چون ويژگي خشت اين بود که سبک بوده و گران نباشد.
نجستند جز اندک از دست اوي
به خون گشت يازان سر شست اوي
اين بيت نشان از آن دارد که از آنً فردوسي و شاهنامه کهن ماست. در شاهنامه يک بار ديگر هم (در جنگ پدر و پسر - رستم و سهراب) از خشت در جاي درست نام برده شده، ولي صد جا از آن به نادرستي نام برده شده است.
و اما کوپال نام آلت جنگي ديگري است که سبک بوده و از سفال مي ساختند؛ سفالي به شکل بيضي که در ميانش چوب مي گذاشتند. وقتي سفال را مي پختند چوب مي سوخت و سوراخي ايجاد مي شد بعد رîسîني را از اين سوراخ رد مي کردند و دو طرف آن را گره مي زدند که در طول يا زه حرکت نکند و بقيه آن همانند خشت بود. با اين تفاوت که کوپال را ميان مشت مي گرفتند و پرتاب مي کردند و برمي گرداندند. اما خاصيت کوپال اين بود که به شانه، کتف و سينه و هر جا که برمي خورد، توان آن را داشت حتي از روي زره، استخوان را بشکند در حالي که اکنون بسنجيد اگر کسي اين موضوع ها را نداند چطور جرات مي کند به شاهنامه نزديک شود؟ البته در روزگار ما بدون اينکه هيچ کدام از اين آگاهي ها مورد نظر باشد، انواع و اقسام شاهنامه هست، و همه کساني که دست به چاپ شاهنامه زده اند گمان دارند آن را «ويرايش» کرده اند،
بگذريم... رستم در نبرد سياوخش کار سپه کشي را که چنين کار عظيمي بود بر عهده داشت. هر چند اين کار در شأن او نبوده اما به دليل علاقه يي که به سياوخش داشت و او را بزرگ کرده بود اين کار را بر عهده گرفت. گرسيوز نامه يي به افراسياب هنگام نزديک شدن دو سپاه به هم مي نويسد و شرح مي دهد که سپاه آمده است؛
سپه کش چو رستم گو پيلتن
به يک دست خنجر، به ديگر کفن
اين بيت از شاهنامه نيست. اول اينکه در مصرع دوم، «ديگر کفن» نادرست است چون در لت نخست از يک دست ياد شده است، بايد واژه «ديگري» يا «دست ديگر» مطرح باشد. اما در مورد کفن، اينکه کسي به جنگ مي رود چطور ممکن است با خود کفن ببرد؟ چنين مردي بايد انساني سست عنصر و سست نهاد باشد که پيش بيني کند مي ميرد. در ضمن در جنگ کفن کاربرد ندارد. ما امروز هنوز هم در اطراف ايران تپه هاي زيادي داريم و در جنگ وقتي عده يي کشته مي شدند، همه را در چاله يي مي گذاشتند و خاک مي ريختند چون چاره يي نبود. و تصور کنيد که پهلوان بزرگ ايران پيش بيني مرگ خود را در جنگ بکند و تازه کسي که نقش سپه کشي را بر عهده دارد اصلاً به ميدان جنگ نبايد برود، اما چنين بيتي در همه شاهنامه ها هست و از هيچ يک حذف نشده، از روي ناآگاهي. من به ياد دارم پيش از انقلاب، شاهنامه اميرکبير چاپ مي شد که کتابي بزرگ است و چهار، پنج سالي 3000 تا چاپ مي کردند. امروز توجه مردم به شاهنامه زياد شده است ولي متاسفانه هر کسي به خود اجازه مي دهد بدون اين آگاهي ها به چاپ تازه يي از آن دست بزند. آگاهي داشتن به زبان اوستايي نيز براي ويرايش شاهنامه لازم است، و بسياري از دشواري ها هست که با ياري اوستا آسان مي شود. براي نمونه بيتي در شاهنامه در گفتار کيومرث آمده است که؛
از او اندر آمد همي پرورش
که پوشيدني نو بد و نو خورش
چرا پوشيدني و خورش با هم بايد بيايند؟ من در کتاب «داستان ايران» اين را معني کرده ام که بسيار ژرف و شگفت است. ويرايشگر، زبان پهلوي بايد بداند - چون شاهنامه از پهلوي به فارسي ترجمه شد به فرمان انوشيروان محمد بن عبدالرزاق توسي، پور بابک خراساني. به عنوان نمونه در همه شاهنامه ها آنجا که در زمان ضحاک گوشت خواري آغاز مي شود و ابليسً خواليگر خوراک مي پزد، چنين آمده است؛ «خورش زرده خايه دادش نخست» و تنها در شاهنامه يي که در واتيکان است به صورت «خورش زرده خاک دادش نخست» آمده است و همين درست است. چون در جانشيني خط عربي با پهلوي - که البته عرب ها خط نداشتند و آن را از پهلوي گرفتند - مثلاً گروه را به صورت کروه مي نوشتند و بعد اضافه مي کردند؛ با کاف فارسي. پ را به گونه ب مي نوشتند و مي گفتند با باي فارسي. مثلاً پرنده را برنده نوشته و مي گفتند با باي فارسي. ز و ژ هم همچنين، بنا بر اين خاگ را خاک مي نوشتند. خاگ به زبان پهلوي يعني تخم مرغ. هنوز واژه خاگينه را داريم و اًگ (Egg) انگليسي نيز خلاصه خاگ است.
آري، ويرايشگر شاهنامه پيچ وخم زبان و سروده هاي فارسي را نيز بايد بشناسد. وقتي شما با بزرگ ترين پديده ملي جهان روبه رو هستيد، بايد زبان سروده شده آن را خوب بدانيد و در زبان فارسي به نيرو باشيد تا بتوانيد ابيات افزوده را بشناسيد.
- کار شما در واقع ويرايش است. درست مي گويم؟
بله، اما گاه آرايشي هم وجود دارد. يعني در جايي که نويسندگان بيتي را نفهميده اند و واژه يي را نادرست و نادرخور نوشته اند، اين واژه بايد عوض شود. پس هم ويرايش و هم آرايش در کار است...
آرايش يعني زيباتر کردن چيزي با افزودن به آن، مانند آرايش عروس يا آرايش باغ در بهار و پيرايش يعني زيباتر کردن چيزي با کم کردن از آن، مانند پيرايش سر يا ريش. پس کار بزرگ شاهنامه پيرايش است که بايستي با آرايش نيز همراه شود. گاه گاه برخي واژه ها و ابيات را دگرگون نوشته اند که درست اش بايد بيايد. و کسي که از توان فرهنگي زيادي برخوردار است بايد آن را انجام دهد، شعر فارسي را بداند و بشناسد و از پيچ و خم و راز و رمز شعر و گفتار فارسي آگاه باشد. مثلاً بيت؛
توانا بود هر که دانا بود
به دانش دل پير برنا بود
از شاهنامه نيست، در حالي که 70 سال است روي سردر دبيرستان ها و دبستان هاست و گفتن اينکه اين شعر از فردوسي نيست به مردمي که به آن خو گرفته اند، بسيار مشکل است.... سيستمي که در جهان به ياري هم حکومت مي کنند جدا از هم نيستند. در جاي لازم با هم يارند. کمونيسم و سرمايه داري هر دو مردم را مي کوبند. مردم جهان باستان با فرهنگ خويش مي زيستند و حکومت و دولت نداشتند اما از آن زمان که حکومت پيدا کرديم، همه حکومت هاي جهان به ياري هم بر ملت ها فشار مي آورند، بدبختي ايجاد مي کنند و سرشان را گرم مي کنند تا خود بهره ببرند، هر چند به نظر من آنها هم بهره ندارند اما به هر حال در ظاهر چنين است. ديگر اينکه واژه برنا که امروز به معني جوان است، در زبان هاي اوستايي و پهلوي و نيز فارسي دري درباره بچه 5 تا 10 ساله به کار مي رفت و ده ها و صد ها متن نمونه از اوستا و پهلوي و فارسي آورده ايم که نشان دهيم برنا بين 5 تا 10 ساله است. و مرزبندي سن بچه ها در زبان فارسي چنين است. کودک تا چهار ساله. برنا 5 تا 10 ساله، رًيتîک در پهلوي و ريدک در فارسي - که در نثر جديد به جاي آن غلام به کار رفته است - 10 تا 15 ساله و از 15 سال به بالا جوان است. بنا بر اين اگر در جايي در شاهنامه «برنا» به معني «مرد جوان» به کار گرفته شود، بدانيد آن از شاهنامه نيست. اينها را گفتم که بدانيد آگاهي به زبان پهلوي و اوستايي و فارسي براي ويرايشگر بايسته بايسته است و بدون دانستن اينها ويرايشگر نبايد خود را به شاهنامه نزديک کند.
- نظر شما درباره کار دکتر جلال خالقي مطلق چيست؟ برخي پايه بودن نسخه فلورانس را که ايشان پايه قرار داده اند، زير سوال مي برند و استاد مهدي قريب مي گويند نزديک به 2200 غلط استدراکي در شاهنامه خالقي مطلق وجود دارد.
اين گفتار ها از روي حسادت و رشک ورزي به کار بزرگ خالقي مطلق است. واقعاً ملت ايران و بيش از همه من که در کارم از زحمت هاي او بسيار بهره بردم، مديون او هستيم. خالقي مطلق در موارد زيادي متن نسخه فلورانس را زير برده و برخي آن را نخوانده داوري مي کنند. کسي را مي شناسم که خود را از زمامداران زبان فارسي مي داند و بر اين است که فارسي گوي زمانه هاست. در مصاحبه يي که آنجا من هم مصاحبه داشتم گفته بود گمان خالقي مطلق اين است که نسخه فلورانس نسخه يي «نژاده» است، در حالي که به نسخه، نژاده گفته نمي شود. خواسته به جاي واژه اصيل که عربي است، نژاده را جايگزين کند،
خالقي مطلق بارها و بارها مواردي را که از شاهنامه فلورانس بوده به زيرنويس برده، منتها کار او يک شيوه و ويرايش اروپايي است که برخي جاها اين ايراد به او وارد مي شود. يعني مطلبي ممکن است فقط در يک جا درست بوده باشد و در 12 جاي ديگر به گونه ديگري نوشته شده باشد، بنياد را بر اين قرار داده که آن که در شمار بيشتري از نسخه ها آمده قابل قبول است. يعني همان 12 جايي را که نادرست به کار رفته بالا مي آورد و آن را که درست است، پايين مي برد. البته شيوه يي که ايشان براي مقابله و رودررو گذاشتن و تصحيح به کار گرفته شيوه يي اروپايي است و آن شيوه اين گونه فرمان مي دهد. ولي شاهنامه فلورانس نيز ويژگي هايي درخور نگرش دارد. حالا اگر نيمي از آن موجود نيست، دليل نمي شود بگوييم مخدوش است. نسخه بسيار خوبي است و مطالب خيلي درستي هم در آن ديده ام که متاسفانه برخي را خالقي پايين برده و در زيرنويس آورده است. من در ويرايش خود آن را درست کردم و در کتاب «داستان ايران» نشان خواهم داد که به چه دليل اين درست است و آن واژه که به زيرنويس رفته، بايستي به متن بيايد.