پل کيمج*
ترجمه؛ محمدوالا يزداني

سربابي رابسون به بازتاب تصوير خودش در آينه خيره مي شود؛ موهاي جوگندمي روي سرش است؛ صورتش برنزه و خوش فرم است. او اصلاً شبيه آدم هاي سرطاني نيست. او اصلاً شبيه آدمي نيست که تومورهاي غيرقابل جراحي روي شش هايش دارد. اما در 15 ماه گذشته سربابي با نگاهي به آخر خط زندگي مي کند. تيک تاک ساعت روز به روز بلندتر مي شود. او راحت مي خوابد. نکته يي که يک ژورناليست را بيشتر کنجکاو مي کند. او چطور مي تواند بخوابد در حالي که مي داند چه آينده يي پيش رويش است؟ مطمئناً رفت و آمدهاي زياد بين بيمارستان و خانه و نتايج آخرين اسکنش نگرانش مي کند، اين طور نيست؟
انگار اين افکار رابسون را به فکر فرو مي برد اما نگرانش نمي کند. او هرگز در زندگي اش نگران نبوده است؛ نه زماني که براي فولام بازي مي کرد، نه زماني که مربي انگليس بود و نه زماني که السي همسرش را کنار خود داشت. بدون شک السي ديشب به آرامي و قبل از خواب دعا خوانده است؛«مريم مقدس هزار باره شکرت مي کنم. خداوند همواره همراه تو خواهد بود.»
سربابي به اتاق خوابش برمي گردد و از پنجره به مزارع پرپشت «دورهام» و منطقه روستايي اطراف خانه اش در «هاي اورپث» مي نگرد. صبح آفتابي زيبايي است. از آن مدل روزهايي که خاطرات دردناکش او را به زمان هايي مي برد که صبح ساعت 7 از خواب بيدار مي شد، تا زمين تمرين رانندگي مي کرد و با هيجان روي چمن قدم مي زد تا بازيکنانش را تمرين دهد. حالا آن روزها حکم بهشت را دارند. فوتبال، رب النوع رابسون بود. هيچ بازي ديگري چنين بنده متعهدي ندارد. حالا رابسون فکر مي کند بهشتش گم شده است.
رابسون اين روزها آشکارا شل مي زند. به شکل محدودي مي تواند از بازوي چپش استفاده کند. دست چپش هم تکان نمي خورد. از دست دادن استقلال براي او آزاردهنده است؛ نه مي تواند رانندگي کند و گلف بازي کند و نه مي تواند به باغچه يي که حکم معشوقش را دارد، رسيدگي کند. نمي تواند بند کفشش و کراواتش را گره بزند.(رابسون هميشه عاشق کراوات زدن بوده و هست.) نمي تواند کت و شلوارهايش را مرتب و آويزان کند. به جاي گوشت، ماهي مي خورد چون نمي تواند چاقو دستش بگيرد و اين حس را منتقل مي کند که هر لحظه مي گويد؛«السي، اينجايي؟» اين حس آزاردهنده، ديوانه اش مي کند.
«هرگز فکرش را نمي کردم اين طوري زندگي ام تمام شود آن هم با اين شکل ناتواني.»
گاهي اوقات با اين جملات از زندگي اش شکايت مي کند؛«وقتي 72 سالم بود، هر روز روي زمين چمن راه مي رفتم، بدن فعالي داشتم و ذهنم کار مي کرد. همواره از اينکه تمام زندگي ام سالم بودم، به خودم افتخار مي کردم.» اينجاست که السي سرش را تکان مي دهد و با خنده مي گويد؛«منظورت چيه؟ هميشه سالم بودي؟ تو پنج بار سرطان گرفتي،»
سرطان؛ سربابي همواره با وحشتناک ترين بيماري دنيا مثل يک سرماخوردگي ملايم برخورد کرده است. مرحله اول سرطانش سال 92 خود را نشان داد آن هم وقتي که 59 سالش بود يعني دو سال بعد از جام جهاني ايتاليا. موفق ترين مربي انگليس از زمان سرالف رمزي آن روزها در آيندهوون زندگي و مربيگري مي کرد.
يک روز بعد از تمرين، او با مشکل دائمي خونريزي زياد پيش پزشک باشگاه رفت يعني پيش آرتور وولف. وولف او را تا بيمارستان محلي براي آزمايش هاي مختلف همراهي کرد و به رابسون زنگ زد تا نتايج آزمايش ها را به اطلاعش برساند؛«شما احتياج به عمل جراحي داريد. داخل روده بزرگ شما تکه يي سرطاني وجود دارد که بايد آن را بردارند.» رابسون از او پرسيد؛«چقدر از فوتبال دور مي شوم؟» وولف در جوابش گفت؛«حداقل سه ماه.» اينجا بود که رابسون بهت زده گفت؛«چي؟ نمي تونم سه ماه دور باشم. پس تيم چه مي شود؟»
خود سربابي درباره آن روزها مي گويد؛ «من درک کاملي نداشتم. اين اولين بار بود که سرطان وارد خانواده ما مي شد. هيچ کدام از برادرانم سرطان نگرفتند. پدرم 86 سال زندگي کرد و مادرم 85 سال. براي همين فکرش را هم نمي کردم. فقط يکدفعه با آن روبه رو شدم. تکه سرطاني را برداشتند و زندگي ام ادامه پيدا کرد.»
مرحله دوم سرطان کمي جدي تر خودش را نشان داد. سال 95 رابسون 62 سال داشت. او در آستانه دومين فصل حضورش در پورتو قرار داشت و از تعطيلات تابستاني لذت مي برد. چند ماهي بود که از مشکل سينوسش شکايت مي کرد. السي از يک متخصص وقت گرفت و با جراحي مشکل سينوس حل شد. اما بافت برداري نتايج خوبي نداشت. به رابسون اطلاع دادند که توموري سياه رنگ و بدخيم زير پوستش قرار دارد.
هيو ديويس جراح مشاور چندان خوشحال به نظر نمي رسيد؛ «متوجه شده ام که شما مربي فوتبال هستيد. با اين تفاسير اين فصل را نمي توانيد تمام کنيد چون تا ژانويه عوارض اين تومور به چشم و بعد به مغزتان مي رسد.» رابسون باورش نمي شد پس با حالتي اعتراض آميز پرسيد؛ «اما به من نگاه کنين. من قوي و سرحالم. حالم خوبه،» پزشک در جوابش گفت؛ «مي دانيم حالتان خوب است. اما يک تومور بدخيم داخل سرتان است و ما بايد وارد آن شويم تا بتوانيم آن را در بياوريم. بايد سرتان را بشکافيم، دندان تان را بکشيم، از سقف دهان تان رد شويم تا بتوانيم به طور کامل آن را از سرتان درآوريم و مطمئن شويم کاملاً از سرتان خارج شده است.»
مرحله سوم، آوريل 2006. آن زمان سربابي رابسون 73 ساله و به تازگي پست مشاور تيم ملي ايرلند را پذيرفته بود. مارک پسرش او را به اتريش دعوت کرده بود تا با هم اسکي کنند. او خيلي اطميناني به اين سفر نداشت. دوستانش در آيندهوون او را دعوت کرده بودند با هم مسابقه يي از ليگ قهرمانان را تماشا کنند. بعد از مسابقه هم قرار بود به مادريد سفر کند و زماني را با رونالدو سپري کند. به همين دليل به پسرش گفت؛ «مارک مي توانم سه روز برايت وقت بگذارم اما يک هفته نه.» آن موقع فکر مي کرد آنقدر در دوران بازنشستگي اش وقت دارد تا اسکي کند. الکساندر نوه اش همراه سربابي به اتريش رفت. اين اولين برگشت رابسون به پيست اسکي بعد از 16 سال بود. آن موقع فکر مي کرد براي خودش آدم بزرگي در زمينه اسکي کردن است تا اينکه زمين خورد و به يکي از دنده هايش آسيب وارد شد. دنده اش تا سه روز بعد از آن ماجرا هم درد مي کرد. در آيندهوون از او عکس راديولوژي گرفتند و پزشک هاله يي روي شش او ديد. يک بافت برداري ديگر و يک نتيجه بد ديگر؛ توموري اندازه يک توپ گلف روي ريه اش ديده شد. خودش اکنون با لبخند مي گويد؛«خوش شانس بودم. اگر اسکي نمي رفتم، هيچ وقت نمي فهميدم. پس جراحي شدم و يک سوم ريه ام را برداشتند. ديگر نمي توانستم بدوم اما زود خوب شدم.»
مرحله چهارم، آگوست 2006. سربابي رابسون به تازگي رئيس افتخاري باشگاه ايپسويچ تاون شده بود و براي اولين بازي اين تيم داخل جايگاه مديران ورزشگاه «پورتمن رود» نشسته بود. کمي بعد از شروع مسابقه تيکي عصبي را در صورتش حس کرد؛«نمي توانستم حرف بزنم. سعي کردم راجع به اين تيک با همسرم صحبت کنم اما يک کلمه هم بيرون نيامد. پيش خودم فکر کردم خداي من، چه اتفاقي افتاده؟ دارم سکته مي کنم؟» رابسون را از جايگاه پايين آوردند و تحت آزمايش قرار دادند. يکدفعه تيک عصبي رفع شد و توانست دوباره حرف بزند؛«خب ديگر خوب شدم، برگرديم بازي را ببينيم.» پزشکان در جوابش گفتند؛«صبر کن، صبر کن،»
«منظورتان چيه که صبر کنم؟ دارن بازي مي کنن. همين حالا 12 دقيقه رو از دست دادم.»
«نه بابي، بيا بريم بيمارستان و تحت چک آپ قرار بگير.»
اسکن ها از وجود يک تومور داخل سرش خبر دادند. سه هفته بعد در بيمارستان «نيوکاسل جنرال» تحت عمل جراحي قرار گرفت. جراحان با موفقيت تومور را برداشتند اما خونريزي شديد باعث شد سمت چپ بدن رابسون فلج شود. اول همه مي ترسيدند که شايد ديگر نتواند راه برود اما او شجاعانه برگشت.
از رابسون مي پرسم؛«به خدا اعتقاد داريد؟» در جوابم مي گويد؛«به خدا اعتقاد دارم. مي دانم که خدايي آن بالا هست و اگر آدم شايسته يي باشيد از شما حمايت خواهد کرد. من همواره سعي کرده ام در همه زمينه ها آدم شايسته يي باشم. اعتقاد ندارم که دوباره به اين جهان برمي گرديم. فکر مي کنم وقتي مي ميري، مرده يي و زمانت به سر آمده. يک زندگي ديگري آن بالا وجود دارد. فکر مي کنم آنجا از شما مراقبت مي شود و روح تان در آرامش زندگي خواهد کرد.»
«پس بهشت چي؟»
«بهشت يعني آرامش، صلح بدون هيچ گونه درگيري. يک جور نگاه به زمين و آنچه از خود به جا گذاشته ايد. هر چي مي خواهد باشد.»
مرحله آخر، فوريه 2007. سربابي رابسون 74 سالگي اش را تازه جشن گرفته بود و با پروفسور کلي قرار ملاقاتي در بيمارستان «نيوکاسل جنرال» براي آگاهي از نتايج اسکنش داشت. السي حالش چندان خوب نبود و در خانه ماند. جوديت هوري منشي مخصوص سربابي او را تا بيمارستان همراهي کرد.
پروفسور کلي جملاتش را اين گونه شروع کرد؛«اسکن از مغزتان عالي است. ورم آن خوابيده و اوضاع خوب پيش مي رود. اما ما چند غده ديگر روي ريه تان پيدا کرديم.» رابسون با اخم گفت؛«نه ديگه. اين رو به من نگيد.» رابسون نمي توانست خودش را براي يک عمل ديگر آماده کند. اما حرف پروفسور تمام نشده بود؛«متاسفانه اين غده ها را نمي شود با جراحي درآورد.» اين کلمات مثل پتکي بود که روي سر رابسون کوبيده مي شد.
«غيرقابل جراحي؟»
«بله.»
«يعني دائمي اند؟»
«بله.»
رابسون کمي سکوت مي کند تا کنترلش را به دست آورد. «پس چقدر وقت دارم؟»
«نمي دانم. 8 ، 10 ، 12 يا 24 ماه. شما نمي توانيد راجع به سرطان اطمينان داشته باشيد. بستگي به اين دارد که مي توانيم تومورها را کنترل کنيم يا نه.»
جوديت، سربابي را به خانه رساند و به السي خبر داد. السي ناراحت شد اما به شکلي باورنکردني خود را قوي نشان داد و گفت؛ «خب، پس بايد بهترين استفاده ممکن را ببريم. سرحال باش، قدرتت را نشان بده و از زندگي لذت ببر.» از گفتن اين جملات 15 ماه مي گذرد و سربابي از هر روزش لذت برده است. حالا بابي رابسون در پنت هاوس هتل «کاپ تورن» روبه رويم نشسته و از صبح تعريف مي کند. از صبحانه سبکش با السي تا سفرش به حومه نيوکاسل براي فيزيوتراپي و سر زدنش به بيمارستان براي اطلاع از آخرين اسکنش. لبخندي مي زند و مي گويد؛ «تومورها در حال حاضر ثابت هستند. دو تومور بزرگ تر نگراني ايجاد کرده بودند اما آنها هم آرام گرفته اند و همه چيز تحت کنترل است.»
اين ماه هاي آخر، شلوغ ترين و در عين حال لذت بخش ترين ماه هاي ممکن بوده اند.
رابسون به تازگي از يک هفته شلوغ در ايپسويچ برگشته و شنبه هفته آينده در روزي که سي امين سالگرد پيروزي ايپسويچ مقابل آرسنال در فينال جام حذفي را جشن مي گيرد، شاهد فينال جام حذفي امسال بين پورتسموث و کارديف خواهد بود. کمي بيش از حد عادي فکر مي کند و مي گويد؛ «کمي نگران مشکل دست چپم هستم.» از او مي پرسم؛ «اگر يک بار ديگر برگرديد، چيزي را تغيير مي دهيد؟» در جوابم مي گويد؛ «نه آنقدر. يادم مي آيد وقتي پسربچه بودم، انشايي نوشتم که سوژه اش اين بود؛ دوست داريد چه کاره شويد؟ آن موقع نوشتم دوست دارم يک فوتباليست حرفه يي شوم. آن موقع با سنگ و توپ تنيس فوتبال بازي مي کردم. هرگز به بازي کردن براي تيم ملي انگليس فکر نمي کردم. هرگز فکر نمي کردم بازيکن بزرگي شوم. مي خواستم فقط فوتباليست باشم. پس چيزي را تغيير نخواهم داد. من مربي انگليس و باشگاه بارسلونا بودم. من به خانه برگشتم و باشگاه پدرم را هدايت کردم. وقتي بچه بودم روياي آن را هم نداشتم. اگر چيز بيشتري بخواهم، پررويي کرده ام. من يک زندگي عالي داشتم.»
مصاحبه ام با رابسون تمام مي شود. او از صندلي اش در بالکن پنت هاوس بلند مي شود، لبخندي زيبا به من مي زند و از من مي خواهد کنارش بايستم و از منظره منطقه «تاينه سايد» لذت ببرم. در ماه مه 2008 هستيم. سربابي رابسون 75 سال و 81 روز از سنش گذشته است. اما معجزه واقعي اينجاست. او روزهاي عمرش را نمي شمرد.
*خبرنگار روزنامه «تايمز»