شنبه، 28 ارديبهشت 1387 - شماره 1678
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
گفت وگو با نامزدهاي جايزه «روزي روزگاري»
جهان نو مي شود

مريم مهتدي

مجيد قيصري، حافظ خياوي و مهدي ربي نويسنده هايي هستند که با مجموعه داستان هاي «گوساله سرگردان»، «مردي که گورش گم شد» و «آن گوشه دنج سمت چپ» نامزد دريافت بهترين مجموعه داستان سال 86 در دومين دوره جايزه روزي روزگاري شده اند. از اين بين حافظ خياوي و مهدي ربي اولين مجموعه داستان هايشان را منتشر کرده اند. حافظ خياوي متولد سال 1352 است و در دانشکده صدا و سيما کارگرداني سينما خوانده و در حال حاضر در تلويزيون اروميه کارگرداني مي کند. مهدي ربي 28 ساله است و ليسانس حسابداري دارد و مجيد قيصري متولد 1345 است و به جز اين مجموعه داستان آثار متعددي مثل رمان «باغ تلو» از او به چاپ رسيده است. گفت و گوهايي که مي خوانيد پيش از اعلام نتايج جايزه روزي روزگاري با اين سه نويسنده درباره مجموعه داستان شان انجام شده است.

---

مجيد قيصري/ گوساله سرگردان/ نشر افق

-با توجه به اينکه شما نويسنده حوزه ادبيات دفاع مقدس هستيد، به نظر مي رسد نگاه تان به مقوله جنگ در مجموعه داستان «گوساله سرگردان» نسبت به آثار قبلي تان متفاوت است. خودتان در اين باره چه فکر مي کنيد؟

من در نوشتن داستان يک سيري را طي مي کنم. تعمدي ندارم که بگويم از نقطه الف شروع کردم و به نقطه ب مي رسم. با نوشتن هر داستان تجربه جديدي را پشت سر مي گذارم. نمي دانم چيزي که تجربه مي کنم، گامي به جلوست يا گاهي وقت ها به عقب. هرچند براي خود من گامي به جلو حساب مي شود. من در حال تجربه کردن هستم و اينکه برخي آثارم با اقبال مخاطب روبه رو مي شود، از روي خوش شانسي است. در عين حال نمي توانم بگويم با تعمد رفته ام سراغ اين ژانر. هرکاري که مي خوانم روي من تاثير مي گذارد و با مطالعه هر اثري به برداشت هاي جديدي مي رسم و مي خواهم آنها را به شکلي روايت کنم. به چشم خودم تفاوتي وجود ندارد. اين مجموعه کار آخر من است و کتاب آخر مثل بچه آخر برايم عزيز است و دوستش دارم. «گوساله سرگردان» حاصل تلاش هاي چهار يا پنج ساله من است. مثلاً داستان تلخک به 7 ،8 سال پيش برمي گردد و حالا داستان ها اين طور کنار هم قرار گرفته اند. من سعي کردم داستان هاي اين مجموعه را وارد فضاهاي جديدتري بکنم. عرصه نويي که کمتر در ادبيات داستان کوتاه به آن نزديک شده اند.

-در نوشتن داستان هايي که درباره جنگ نوشته مي شوند، مرز باريکي ميان خاطره نويسي و داستان نويسي وجود دارد. فکر مي کنيد از اين مرز عبور کرده ايد؟

خاطره يک قالب است. لحن يک اثر تاييد نمي کند که يک رمان خاطره نويسي است يا نه. نوع فضاسازي و حرفي که در داستان ته نشين شده و جهان تازه يي که ساخته، خاطره گويي مي کند. مهم اين است که اينها با اين قالب داستاني خلق شده اند يا نه. ايراد آنجاست که داستان خلق نمي شود و خاطره نويسي محلي مي شود براي چيزي که خاطره در آن روايت مي شود. من خودم در داستان هايم خاطره شخصي از جنگ ننوشته ام و دغدغه خاطره گويي هم ندارم. هيچ کدام از داستان هاي من تا به حال تجربه شخصي من نبوده است. من فضاي کردستان را ديده ام و بقيه را خودم ساخته ام. باورپذيري در قالب خاطره قوي است و اين قدرت اينقدر بالاست که اين حس را منتقل مي کند که همه اينها که در داستان اتفاق افتاده، واقعي است و اين به نظرم حسن کار است نه عيب آن،

-با اين توصيفات، داستان «گوساله سرگردان» چگونه در ذهن تان شکل گرفت؟

يک بار خاطره يي از جنگ خواندم که يکي از معادن شيميايي بوده که اگر آن را منفجر مي کردند، يک روستا منفجر مي شد. اينکه روستايي نابود شود من را به داستان حضرت صالح ارجاع داد. آنجا هم عذاب الهي نازل مي شود و شهر از بين مي رود. ارجاعات بين اينها کم کم در ذهن من ساخته شد و خيلي طول کشيد تا نسخه اول اين داستان در سال 80 نوشته شد. من خيلي براي نوشتن اين داستان وسواس داشتم. اوايل حتي سعي داشتم اين داستان را مستقل کنم و سعي خودم را هم کردم اما ديدم متن اين طور خراب مي شود.

-چرا از قالب روزنوشت براي نوشتن اين داستان استفاده کرديد؟

من چيزي مي خواستم که با آن بتوانم وارد جزئيات زندگي ذبيح شوم و در عين حال فضاي روستا را هم منتقل کنم. بحث باورپذيري اينجا نيز به وجود مي آيد. مي خواستم تاثير اين باورپذيري را بيشتر کنم. قالب روزنوشت براي اين کار ترفندي قديمي است و چون قدرت باور پذيري اش بالاست، حس خوبي را در خواننده ايجاد مي کند.

-در گفت و گويي با شما خواندم که از زيرساخت هاي قرآني براي تعدادي از داستان هاي اين مجموعه استفاده کرديد.

بله. البته در نشست اول اين زيرساخت ها به چشم نمي آيد. وقتي داستان خوانده مي شود انگار پازلي در ذهن خواننده شکل مي گيرد و زنده مي شود. اين لايه زيرين مد نظرم بوده است. در داستان «عود عاس سبز» افسر عراقي شاهد مراسم آييني گروهي است که در کنار کارون زندگي مي کنند. آنها معتقدند که هر شش هزار سال کل جهان نو مي شود. به نظرم آمد که اين همان داستان حضرت نوح است و ذهنم درگير اين شد. در داستان اول، «ماه زده» صداي عطش که به گوش شخصيت اصلي داستان مي رسد، فرهنگ شيعه، باورهاي خودمان و فرهنگ عاشورايي را يادآوري مي کند.

حافظ خياوي/ مردي که گورش گم شد/ نشر چشمه

-داستان نويسي را از کي و چطور شروع کرديد؟

من اولين داستاني که در عمرم نوشتم سال 73 بود که در مجله جوانان امروز چاپ شد و بعد در سال هاي75-74 چند داستان ديگر هم نوشتم که در انجمن ادبي شهرم، مشکين شهر، خواندم و چندتاي ديگر را وقتي که دانشجوي دانشکده صداوسيما بودم، نوشتم.

-همان سال 73 که شروع به داستان نويسي کرديد، با داستان نويس ها هم در ارتباط بوديد؟

نه اصلاً. اصلاً در آن سال ها با هيچ بزرگي و حتي کوچکي آشنا نبودم. قبل از آن چندتا نمايشنامه و فيلمنامه نوشته بودم که يکي را در جشنواره استاني اجرا کردم.

-يعني قبل از اينکه شروع به نوشتن کنيد، دوره داستان نويسي يا جلسات داستان نرفتيد.

نه. هيچ کدام را نرفته ام.

-نويسنده وبلاگ خوابگرد که گويا با شما دوستي قديمي دارد در يادداشتي نوشته بود شما غريزي داستان مي نويسيد و خيلي چيزها از ناخودآگاه تان نشات مي گيرد. خودتان اين حرف را قبول داريد؟

من کم داستان مي خوانم و بيشتر دور و اطرافم را مطالعه مي کنم. هرچند داستان هم تا حدي مي خوانم و طبيعي است که تاثير مي گيرم. ولي خوب هميشه سعي مي کنم دانشم را، هرچند اندک، فراموش کنم و رها شوم.

-اولين داستاني که خيلي ها از شما خواندند براي اولين بار در اينترنت منتشر شد. فضاي آن داستان با داستان هاي مجموعه «مردي که گورش گم شد» بسيار متفاوت است. موضوع ها در ذهن شما همين قدر متفاوت است؟

خودم خيلي به اين تفاوت آگاه نيستم. ولي خوب اين را مطمئنم که هيچ وقت اسير يک فضا نيستم و اصولاً خيلي راحت مي نويسم. به همين خاطر اگر جايي بخواهند که سفارشي داستان بنويسم از پسش بر مي آيم. ولي در هر حال ديدگاهم را به هر موضوعي تحميل مي کنم.

-يعني شما داستان نويس نشديد، داستان نويس بوديد؟

نمي دانم، شايد. ولي اين را مي دانم که خيلي تنبلم. الان از ارديبهشت 85 تا به حال يک خط هم داستان ننوشته ام.

-چرا؟

منتظر بودم ببينم اين مجموعه يي که نوشته ام چه از آب درمي آيد بعد شروع کنم. البته 50 صفحه از يک رمان نوشته ام که حالا دارد هوا مي خورد.

-با اين حساب، اگر اين مجموعه موفقيتي به دست نياورد، اين رکود ادامه پيدا مي کند؟،

طبيعتاً نه. ولي اگر اين مجموعه مطرح هم نمي شد، باز مي نوشتم ولي هميشه منتظر مي مانم تا يک روزي بيايد که دوباره شروع کنم به نوشتن. با اينکه تنبلم ولي وقتي شروع به داستان نويسي مي کنم، خيلي سريع مي نويسم.

-در داستان هاي مجموعه شما رگه هايي از بومي نگاري وجود دارد که خيلي واقع گرايانه هستند. اتکاي شما به تجربيات زيستي و ذهنيت شخصي تان چقدر بوده است؟

بسيار زياد. اصلاً در آن شهر، همه يک جورهايي داستان نويس اند. آدم هاي عجيب با رفتارهاي گاهي شگفت انگيز که خيلي هايشان را مي شناسم. خيلي از چيزهايي را که در داستان ها هست، از نزديک ديده ام و خيلي چيزها براي خودم اتفاق افتاده. البته مطمئن باشيد که راوي داستان «ماه بر گور مي تابيد» خودم نيستم،

-وقتي شما اينقدر با تکيه بر تجربه هاي شخصي تان داستان مي نويسيد، نمي ترسيد روزي در نوشتن کم بياوريد؟

نه، چون الان هم باز در حال تجربه ام و هميشه دارم خيالبافي مي کنم. البته گاهي درباره چيزهايي که به درد بشريت بخورد هم تخيل مي کنم. ممکن است همين روزها درباره سلول هاي بنيادي يا سوخت هسته يي و انرژي صلح آميز تخيل کنم، اما اينکه گفتيد اگر روزي در نوشتن کم بياورم؛ خوب بياورم، آدمي عمرش کم مي آيد. حالا مثلاً اين حافظ خياوي ننويسد، چه اتفاقي مي افتد؟ سقط هم بشود آب از آب تکان نمي خورد،

-در داستان هاي شما اتفاقات ريز زياد مي افتد. سابقه و پيشينه از شخصيت داستان ها زياد داده مي شود اما نکته يي که همه اينها را جبران مي کند، زبان داستان هاست که خيلي موجز همه اين اتفاقات را روايت مي کند. عنصر زبان چقدر برايتان مهم است و روي اين موضوع چقدر کار مي کنيد؟ اصلاً اين داستان ها را از نظر زباني بازنويسي کرده ايد؟

مي گويند در تئاتر بهترين ميزانسن آني است که ديده نشود. از اين حرف پرمغز خيلي ياد گرفته ام که چرا دوربينت را مثل بچه آدم يک جا ثابت نمي گذاري تا دنيا را ببيني. من سعي کردم بي هيچ ادا و اطواري بنويسم. ساده و کم، بدون رنگ و لعاب و حرف اضافي که هنوز در اول راهم تا به آنجا برسم. البته درباره زبان بايد بگويم که زماني زبان داستان هايم خيلي پرفيس و افاده بود و مثل احمق هاي از خودراضي مي نوشتم، ولي دو نفر زود نجاتم دادند. يکي بيهقي و ديگري جعفر مدرس صادقي. ممنونم از دوست همخوابگاهي و رمان نويسم، فرهاد بردبار، که مدرس صادقي را به من معرفي کرد. براي همين الان از پاراگراف اول داستان «مردي که گورش گم شد» بدم مي آيد. همان قسمتي که ناشر پشت جلد اين مجموعه چاپ کرده است چون نثر و تکنيک در آن به شدت ديده مي شود. اما درباره بازنويسي؛ بعضي از داستان ها را خيلي بازنويسي کرده ام مثل داستان «آنها چه جوري مي گريند» که داستان محبوب خودم است. اين داستان را شايد 10 ، 15 بار بازنويسي کردم. آن هم آدم تنبلي مثل من، چون مي خواستم ادا و اطوار و قرتي بازي نداشته باشد و فکر مي کنم موفق هم شدم. اما بعضي از داستان ها را تقريباً خيلي سريع نوشتم و شرش را کندم مثلاً «ماه بر گور مي تابيد» شايد يک دهم درصد هم بازنويسي نشد. يا «روزه ات را با گيلاس باز کن» و «چشم هاي آبي عمو اسد».

-تا الان که مصاحبه مي کنيم، دو يادداشت درباره کتاب تان نوشته شده که نويسندگان هر دو معتقد بودند داستان «صف دراز مورچگان» يکي از بهترين داستان هاي مجموعه است. با توجه به حرف هايي که تا به حال زديم و نقش تجربيات شخصي تان، مي خواهم کمي از ذهنيت تان براي نوشتن اين داستان بگوييد.

اين داستان قصه درازي دارد. اولين بار آن را در سال 74 نوشتم. يعني اين ايده که مردي از پشت چشمي تفنگ، سرباز زيبايي را مي بيند و کمي درباره او تخيل مي کند و حيفش مي آيد همچون بچه تيتيش ماماني او را نفله کند. بعد از سال ها که البته آن نوشته ديگر نبود يعني در سال 83، آن را دوباره نوشتم. همان ايده را کمي بسط دادم و براي سه نفر از همکلاسي هايم خواندم. بعد وقتي که داستان «آنها چه جوري گريه مي کنند» را نوشتم، به نثري رسيدم که فکر کردم چقدر مايه داستان «صف دراز مورچگان» قشنگ است و چقدر ابلهانه نوشته شده. به همين خاطر آن را پاره کردم و همين داستان را که در کتاب هست نوشتم. منتها اين بار ديگر با حداقل بازنويسي. اما درباره تجربه شخصي بايد بگويم که من در طول عمرم فقط 5 تا تير در کرده ام. آن هم در سال اول دبيرستان و در پايگاه مقاومت محله مان و تا جايي که يادم مي آيد متجاوز نبوده ام،

مهدي ربي/ آن گوشه دنج سمت چپ / نشر چشمه

-شروع داستان نويسي تان از کجا و چطور بوده است؟ آيا دوره گذرانده ايد يا با نويسنده هاي حرفه يي کار کرده ايد؟

من از دوران دبيرستان خواندن ادبيات جدي را آغاز کردم، با خواندن کتاب هاي هدايت و آل احمد و کمي هم چوبک. سينا برادر بزرگ ترم کتابخانه جمع و جوري داشت و گاهي هم چيزهايي مي نوشت. من گاهي به کتابخانه اش ناخنکي مي زدم. در دوران دانشجويي ادبيات را جدي تر دنبال کردم. چند تايي نمايشنامه نوشتم و يکي را هم روي صحنه بردم. اولين داستان را ترم سوم دانشگاه نوشتم. حسب حالي بود از پريشاني روحي ام در آن دوران. احساس خوبي داشتم از روايتي که شروعش کرده و يک جايي هم تمامش کرده بودم. يک جور احساس سبکي و تخليه که براي اولين بار تجربه مي کردم. با نوشته هاي قبلي تفاوت داشت. آن ايده هاي خام و پراکنده نظمي يافته بودند. پخته شده بودند و از همه مهم تر در يک زندگي داستاني جان گرفته بودند. کم کم احساس کردم چيزي را که مي خواستم يافته ام. همه کتاب هايي را که خوانده بودم رنگ ديگري گرفتند. خيلي هاشان را دوباره خواندم، اين بار نه به قصد کشف قصه يا سرانجام کار يا پاسخي درخور و کمياب بلکه به قصد کشف مهارت هاي نويسنده داستان و ظرايف کارش. آن داستان را سينا سال 78 در روزنامه يي که در سطح استان خوزستان درمي آمد، چاپ کرد و من داستان نويس شدم. بعد از آن همه تمرکزم را گذاشتم روي داستان. هيچ وقت در کلاس خاصي به شکل مداوم شرکت نکرده ام. اما داستان هايم را براي بعضي از نويسندگان کشور خوانده ام و از نظرات شان بهره برده ام؛ علي خدايي، اميرحسن چهلتن، مصطفي مستور و محمد محمدعلي که بعد از خواندن «مليحه» نامه يي برايم نوشت و دل گرمي داد. من آن زمان سرباز بودم و آن نامه در آن دوران خيلي به من کمک کرد.

-با اينکه بعضي از داستان هاي اين مجموعه تان در جنوب ايران مي گذرد، داستان هاي شما به سمت فضاهاي بومي نرفته اند.

من علاقه يي به بومي نويسي ندارم. نمي خواهم بگويم دورانش تمام شده يا حرف هايي از اين دست. من دوست ندارم. همين. ولي انتخاب لوکيشن، داستان ديگري است. من 28 سال است که در اهواز زندگي مي کنم يعني تمام عمرم. سفر زياد رفته ام و همه جاي ايران را دوست دارم ولي اينجا را بهتر از هر جاي ديگري مي شناسم و پتانسيل هاي داستاني اش را بهتر مي بينم. داستان هايم مکان هاي خودشان را پيدا مي کنند و من هيچ زوري براي اين کار نمي زنم. فکر نمي کنم در هيچ کدام از داستان ها جغرافيا بر داستان تحميل شده باشد. من داستان مدرن را دوست دارم و فکر مي کنم چيزي که داستان مدرن را مي سازد بينش نويسنده است و نوع روايتش از داستان و در اين بين لوکيشن در اندازه خودش نقش دارد و نه بيشتر. به هر حال داستان با محوريت انسان نوشته مي شود و آدم ها هستند که مهر خودشان را بر همه چيز مي زنند و البته تاثير هم مي پذيرند. آدم هاي داستان هاي من در جغرافياي خودشان محبوس نيستند، با جهان در ارتباط هستند و از آن تاثير مي پذيرند. اما به هرحال در شهر خودشان زندگي مي کنند که مثل هر شهري ويژگي هاي خاص خودش را دارد. طبيعتش، معماري اش، اقوام مختلفي که در کنار هم زندگي مي کنند، آب و هوايش و... من در اين مورد سخت دلبسته سنت داستان نويسي امريکاي شمالي هستم. داستان هاي شهري با حفظ ويژگي هاي مردم و مکان آن شهرها.

-مجموعه شما از نظر کيفي با داستان هاي بسيار خوبي شروع شده اند. به نظر مي رسد داستان هايي که در ابتداي اين مجموعه قرار گرفته اند به نسبت آنهايي که در انتها هستند سطح کيفي بالاتري دارند. خودتان در اين باره چه فکر مي کنيد؟

قبول دارم تا حدي. هرچند من «پل ها» را خيلي دوست دارم و براي آن خيلي زحمت کشيده ام و فکر مي کنم داستان متفاوتي ا ست. هميشه فکر مي کردم ورود به يک کتاب خيلي مهم است. اينکه خواننده با اشتياق ادامه دهد و لذت ببرد. نمي دانم موفق شده ام يا نه؟ فکر مي کنم هفت داستان اول به جز «قرباني ابراهيم» يک درونمايه دارند. يکجوري حول وحوش «عشق» مي چرخند و البته هر کدام در سطح خاصي درگير اين قضيه است. شايد اين باعث شده پيوستگي بيشتري در اين قسمت حس شود. وگرنه فکر نمي کنم «مي تونم دوباره ببينمت؟» از هفت داستان اول خيلي فاصله داشته باشد.

-شما درونمايه يکساني را براي اکثر داستان هايتان انتخاب کرده ايد که فقط با پرداخت متفاوت مي توان آنها را از تبديل شدن به داستان هايي تکراري نجات داد. براي ايجاد اين تفاوت چه کار کرده ايد؟

سال هاست همه از «عشق» مي نويسند و از خماري ها و انفعال و خستگي هايش و از آن طرف از شادي و شعفي که با خودش مي آورد. آدم هاي داستان هاي من هم هر کدام شان در سطح خاصي با اين مساله درگير هستند. هر کدام از زاويه يي که ايستاده اند به«عشق» نگاه مي کنند و تجربه اش مي کنند. من دوست داشتم کمي اين وضعيت را تحليل هم کنم. از داستان هاي عاشقانه نوستالژيک بدم نمي آيد، بعضي ها را هم خيلي دوست دارم ولي احساس نياز شديدي مي کنم به تحليل و شناخت اين موضوع و يک جور کالبدشکافي اش. روزي نيست که در صفحه حوادث روزنامه خبري از کشتن دختري جوان را به دست عاشقش نخوانيم يا پاشيدن اسيد به صورتي زيبا. به نظر من ما به دليل خط قرمز هاي فرهنگي مان به خيلي از موضوعات نپرداخته ايم.

-در بعضي داستان ها، به نظر مي آيد آنقدر دغدغه فرم داشته ايد که لذت خوانش از مخاطب گرفته شده است. در اين باره چه نظري داريد؟

صادقانه بگويم هيچ گاه به خاطر فرم، داستان ننوشته ام و نمي نويسم حتي اگر فرمي برايم شکل بسيار بديعي داشته باشد. هميشه سوژه ها زودتر آمده اند و فرم را همراه شان آورده اند. براي مثال در داستان «هيچ چيز بااهميتي وجود ندارد» که ترکيبي از چند زاويه ديد است، موقع نوشتنش به هيچ وجه به اين فکر نمي کردم که داستاني بنويسم مثلاً با زاويه ديد ترکيبي.

نامزدهاي بخش بهترين اثر داستاني غيرايراني
سه رمان، سه مترجم

کيوان سپهري

سال گذشته، اوضاع انتشار ترجمه هاي رمان هاي خارجي، از انتشار رمان و داستان ايراني به نسبت بهتر بود و روي به نسبت اش البته بايد تاکيد کرد، چرا که در مجموع اوضاع هيچ کدام تعريف چنداني نداشت. اما به هر حال، در مقايسه با انبوه رمان ها و داستان هاي ايراني که منتظر مجوز ماندند و بسياري شان هنوز هم مانده اند، چند رمان خارجي خواندني منتشر شد و همين چند رمان باعث شد جايزه «روزي روزگاري» در بخش ترجمه رمان خارجي متنوع تر و رقابت در اين بخش جذاب تر شود. حال آنکه در بخش رمان ايراني داوران هيچ کدام از رمان هاي منتشر شده در سال 86 را حتي شايسته داوري هم ندانسته اند. اما بين رمان هاي خارجي، سه رمان به بخش نهايي جايزه «روزي روزگاري» راه يافته اند که اولي(به ترتيب انتشار)، «بائودولينو» است، نوشته «اومبرتو اکو» و ترجمه «رضا عليزاده»، دومي «اپراي شناور» است، نوشته «جان بارت» و ترجمه «سهيل سمي» و سومي هم «دم را درياب» سال بلو است که «بابک تبرايي» ترجمه اش کرده است. بايد گفت واقعاً سخت است حدس اينکه جايزه ترجمه «روزي روزگاري» به کدام يک از اين سه مترجم مي رسد. چون هر سه مترجم کم و بيش در اجراي فارسي رمان هايي که ترجمه کرده اند، موفق بوده اند.

بائودولينو

بعد از ترجمه آثار «تالکين» اکنون رضا عليزاده با ترجمه رمان جذاب و خواندني «بائودولينو» نه فقط نام خود را به ليست مترجمان آثار «اومبرتو اکو» افزوده بلکه حتي بعيد نيست جايزه «روزي روزگاري» را هم از آن خود کند. از «اکو» تاکنون رمان هايي مثل «نام گل سرخ» (با ترجمه شهرام طاهري) و «جزيره روز پيشين» (با ترجمه فريده مهدوي دامغاني) به فارسي ترجمه شده بود.

«بائودولينو» هم طبق معمول بيشتر رمان هاي «اکو» رماني است که وقايع آن در قرون وسطي مي گذرد و پر است از ارجاعات اساطيري و مستندات تاريخي و البته به اينها بايد طنز ظريف «اومبرتو اکو»، اطلاعات خيره کننده و توانايي بي نظير او در روايت را هم افزود و الحق که «رضا عليزاده» در ترجمه از عهده همه اينها خوب برآمده و حتي براي اينکه خواننده در انبوه اين همه ارجاع تاريخي و اساطيري سردرگم نشود، يادداشتي را هم به همراه توضيحات بر کتاب افزوده است و در آن برخي وقايع تاريخي و افسانه ها و اسطوره هايي را که «اکو» در اين رمان به آنها اشاره کرده، شرح داده است.

اپراي شناور

از ديگر مترجماني که شانس زيادي براي گرفتن جايزه ترجمه «روزي روزگاري» دارند، يکي هم «سهيل سمي» است با ترجمه رمان «اپراي شناور» اثر «جان بارت». «سمي» که پيش از اين با ترجمه «نکسوس» هنري ميلر و رمان هايي ديگر نشان داده بود مترجم بدي نيست، اکنون با ترجمه اولين رمان «جان بارت» که اولين رمان ترجمه شده او هم هست نشان داده که نه تنها مترجم بدي نيست بلکه مي تواند يکي از شانس هاي اصلي گرفتن جايزه «روزي روزگاري» در بخش ترجمه باشد. «جان بارت» از نويسندگان پست مدرن امريکايي است که پيش از اين نامش براي مخاطب فارسي زبان شناخته شده تر از آثارش بود. «اپراي شناور» رماني است که بسياري سبک روايي آن را با «تريسترام شندي» لارنس استرن مقايسه کرده اند که مقايسه درستي هم هست. چرا که اينجا هم با نويسنده يي سر و کار داريم که با استفاده از تکنيک داستان در داستان، گفتن ماجراي اصلي را مدام عقب مي اندازد. طنز «جان بارت» در اين رمان طنزي عميق و تکان دهنده است و در مجموع «اپراي شناور» را مي توان رماني سرشار از موقعيت هاي طنزآميز به شمار آورد.


دم را درياب

در روزهاي پاياني سال 86 «بابک تبرايي» هم با ترجمه «دم را درياب» خود را به قافله مترجمان موفق سال رساند و سکه ترجمه يکي از مهم ترين رمان هاي «سال بلو» را به نام خود زد و در فهرست نامزدهاي جايزه «روزي روزگاري» قرار گرفت. از «سال بلو» پيش از اين رمان هايي مثل «هرتزوگ»، «مرد معلق» و «هديه هامبلت» به فارسي ترجمه شده. ترجمه فارسي «دم را درياب» اين شانس را داشت که به محض انتشار مورد توجه منتقدان و مخاطبان جدي ادبيات داستاني قرار گيرد و اکنون بعيد نيست «بابک تبرايي» به خاطر ترجمه اين رمان جايزه «روزي روزگاري» را نيز از آن خود کند. «دم را درياب» چهارمين رمان «سال بلو» است و همان طور که در مقدمه ترجمه فارسي اين رمان آمده؛«در سال 1976، آکادمي سلطنتي سوئد ضمن اعطاي جايزه نوبل ادبيات به سال بلو با ستايش ويژه يي از دم را درياب به عنوان يکي از آثار کلاسيک دوران ما اين رمان کوچک را از باقي آثار بلو متمايز کرد.»

دم را درياب ماجراي يک روز از زندگي مردي است که با کاوش در گذشته خود حس مي کند در زندگي هميشه بازنده بوده است. احساس شکست، فقدان و از هم پاشيدگي و تشويش مدام و جست وجوي دستاويزي براي گريز از آن احساس غالب بر شخصيت اين رمان است.

عناوين اين صفحه
جهان نو مي شود
سه رمان، سه مترجم
چاپ شعرها و مقاله هاي منتشر نشده نصرالله مرداني
انتشار دومين مجموعه داستان رضايي
ترجمه «گفت وگو با کافکا» پس از 30 سال
ترجمه هاي تازه يي از آثار بورکهارت

چاپ شعرها و مقاله هاي منتشر نشده نصرالله مرداني
ايسنا؛ در آستانه بزرگداشت چهارمين سالگرد درگذشت نصرالله مرداني، «ياد آن يار دلنواز» شامل شعرها و مقاله هاي چاپ نشده از اين شاعر منتشر شد. اين اثر که همزمان با سومين کنگره ستيغ سخن و به مناسبت چهارمين سال درگذشت مرداني عرضه خواهد شد، با زندگينامه و مطالبي از افرادي چون غلامعلي حدادعادل، اسماعيل حاکمي، غلامحسين ابراهيمي ديناني، خليل عمراني، محمدرضا سرشار، عبدالعلي دستغيب، بلقيس رزمجو، محمدرضا رحيمي، عبدالله زارعي و حميد هنرجو درباره شعرهاي اين شاعر همراه است. به گفته فرزند مرداني همچنين تعدادي از مقاله هاي شاعر شامل مقاله هاي منتشرشده و تعدادي از مقاله هاي منتشر نشده او در اين کتاب آمده اند. شش شعر منتشر نشده مرداني نيز در اين کتاب براي اولين بار انتشار يافته اند. اثر يادشده از سوي حوزه هنري تهران منتشر شده و به مناسبت سومين کنگره ستيغ سخن 26 ارديبهشت ماه در دانشگاه آزاد اسلامي کازرون با موضوع شعر براي حضرت زهرا (س) عرضه شد. فرزند نصرالله مرداني همچنين گفت در سومين کنگره ستيغ سخن، حجت الاسلام ايماني - امام جمعه بوشهر - و محسن پرويز - معاون فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي - سخنراني خواهند کرد و پيام سيدحسن فيروزآبادي - رئيس ستاد کل نيروهاي مسلح - خوانده خواهد شد. نصرالله مرداني - شاعر غزلسرا - 19 اسفندماه سال 1382 بعد از گذراندن يک دوره بيماري درگذشت. از او مجموعه هاي شعري چون «قانون عشق»، «ستيغ سخن»، «قيام نور» و «سمند صاعقه» منتشر شده اند.


انتشار دومين مجموعه داستان رضايي
ايسنا؛ دومين مجموعه داستان غلامرضا رضايي منتشر شد. اين مجموعه با 10 داستان کوتاه همراه است که موضوع داستان ها، فضاي جنوب است. «دختري با عطر آدامس خروس نشان»، داستان هايي را همچون «آتش خاکستر»، «جاده ساحلي»، «پشت پرده هاي مخمل»، «سنگ ها»، «آدم ها» و «لحظه ها» شامل مي شود. پيش تر از اين داستان نويس متولد سال 1341 در مسجدسليمان، مجموعه داستان «نيمدري» منتشر شده است.


ترجمه «گفت وگو با کافکا» پس از 30 سال
ايسنا؛ «گفت وگو با کافکا» با ترجمه فرامرز بهزاد پس از سه دهه دوباره منتشر شد. اين اثر که گفت وگوي گوستاو يانوش با فرانتس کافکاست، 33 سال پيش به فارسي برگردانده شده است. گوستاو يانوش - نويسنده چک - در جواني به دليل همکار بودن پدرش با کافکا، بعضي وقت ها به اداره يي که کافکا در آن کار مي کرد، مي رفت و با او گپ مي زد. شب ها صحبت هايي را که با اين نويسنده در طول روز رد و بدل شده بود، يادداشت مي کرد، که سال ها بعد اين يادداشت ها به دست مکس برود رسيد و به کوشش وي اين کتاب منتشر شد. کتاب يادشده اولين بار در سال 54 با ترجمه بهزاد از سوي نشر خوارزمي منتشر شد و در سال 57 به چاپ دوم رسيد و از آن زمان ديگر منتشر نشد، که حالا بعد از 30 سال دوباره منتشر شده است. کافکا سوم جولاي سال 1883 در يک خانواده يهودي آلماني زبان در پراگ - پايتخت جمهوري چک - متولد شد و در سوم ژوئن 1924 در آسايشگاهي در منطقه «کرلينگ» نزديک وين درگذشت. پيکر اين نويسنده روز يازدهم ژوئن پس از انتقال به پراگ به خاک سپرده شد. داستان هاي کوتاه زيادي از کافکا به جا مانده اند، که از جمله آنها هستند؛ «توصيف جنگ» (1904)، «مقدمات عروسي در ييلاق» (1907)، «تفکر» (1912)، «محاکمه» (1912)، «در تبعيدگاه» (1914)، «رئيس آرامگاه» (1917)، «ديوار بزرگ چين» (1917) و «پيامي از سوي امپراتور» (1919). «محاکمه» (1925)، «قصر» (1926) و «امريکا» (1927) هم از رمان هاي منتشرشده او هستند.


ترجمه هاي تازه يي از آثار بورکهارت
ايسنا؛ آثاري تازه از تيتوس بورکهارت به زبان فارسي منتشر شد. «جهان سنتي و علم جديد» عنوان کتابي از بورکهارت است که به قلم سيدحسين آذرکار ترجمه شده است. اين اثر از رساله هاي پرآوازه اين انديشمند ا ست که در کنار اين رساله، سه مقاله ديگر نيز با همين موضوع است که بر اهميت آن مي افزايد. مولف در اين اثر با رويکردي انتقادي که برخاسته از نظرگاهي سنتي است، سه شاخه علم جديد يعني فيزيک، زيست شناسي و روانشناسي را مورد نقد قرار مي دهد و در اين زمينه خطر سيطره نظريه تکامل داروين و همچنين آراي يونگ را نسبت به ساحت هايي از وجود انسان، که کاملاً براي آنها شناخت ناپذير است، گوشزد مي کند. و ديگر کتاب بورکهارت که همزمان با ديگر آثار وي در نمايشگاه کتاب تهران عرضه شد، کتاب «کيميا؛ علم کيهان، علم روح» است که پروين فرامرزي به همراه گلناز رعدي آن را ترجمه کرده اند. بورکهارت در اين اثر نيز به کيميا نه به عنوان نوعي محصول پيوندي يا تصادف تاريخي بشر؛ بلکه به عنوان نشانه يي از توانايي عميق روح و جان مي نگرد. همچنين «فاس، شهر اسلام» ديگر اثر اين انديشمند با ترجمه مهرداد وحدتي دانشمند منتشر شده است. تيتوس بورکهارت در طول سال هاي دهه 70 ميلادي در مقام کارشناس يونسکو و مشاور دولت مراکش در سازماند هي تلاش جهاني براي حفاظت از شهر فاس به عنوان پايتخت فکري پادشاهي مراکش برگزيده شد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام