يكشنبه، 29 ارديبهشت 1387 - شماره 1679
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: تجسمي
گفت وگو با ايران درودي- بخش اول
جاودانه خليج فارس

کيانوش نوري

اين روزها نمايشگاهي از مجموعه آثار ايران درودي با عنوان «جاودانه خليج فارس» در موزه هنرهاي معاصر برپاست و به اين بهانه 207 اثر او که بسياري از آنها براي اولين بار ديده مي شوند در اين نمايشگاه در کنار هم قرار گرفته است. با اين بهانه به گفت وگو با او نشستيم.

---

- فکر مي کنم قبل از اينکه بحث در مورد نمايشگاه شما را شروع کنيم، بد نباشد مبحثي را در مورد سوررئاليسم ايراني به عنوان مقدمه بحث مطرح کنيم...

ترجيح مي دهم بحث در مورد نمايشگاه به اين اهميت، با توضيح تکراري درباره مکتب سوررئاليسم آغاز نشود. درست اين است که اين بار به نمايشگاهي تحت عنوان «جاودانه خليج فارس» که آثارش تمامي گالري هاي موزه را پر کرده و اين آثار به نوعي بر سه نسل نقاشان معاصر ايران تاثير گذاشته، بپردازيد و به عنوان يک هموطن براي برگزاري نمايشگاهي با 207 اثر به من تبريک بگوييد. اين روزها در هنر معاصر ايران اتفاقات زياد است. حراج ها هر سال چهار بار يا بيشتر در دوبي تکرار مي شود ولي اين نمايشگاه که مروري بر آثارم است دوباره تکرار نخواهد شد.

- منظور من از اين سوال بحث در مورد نقاشي هاي خودتان بود.

پس شما از سوررئاليسم ايراني شروع کرديد تا به من برسد. مشکل اينجاست که من نقاش سوررئاليست نيستم. اين نام بر سبک نقاشي هاي من سوءتفاهمي است که پيش آمده و همچنان ادامه دارد. چند منتقد بزرگ دنيا در مورد کارهايم نوشته اند که درودي سبک و مکتب خاص خودش را دارد و تعريف سبک او نه در سبک سوررئاليسم مي گنجد و نه در سبک اکسپرسيونيست. اگر در ابتدا سبک سوررئاليسم در مورد کارهايم به کار رفت تنها به اين دليل بود که تعريف ديگري وجود نداشت. اما حالا بعد از گذشت نيم قرن برايم جاي بسيار تعجب است که هنوز نام سبک من در درجه اول اهميت قرار مي گيرد. در نقدي که «رودريگز» يکي از منتقدان بزرگ دنيا بر نمايشگاهم در موزه هنرهاي زيباي مکزيک نوشت، ابراز کرد؛ «من آثار درودي را در هيچ چارچوبي نمي گذارم. او نقاش آزاده يي است که سبک کارش تنها به خودش متعلق است و چارچوب ايسم ها را نمي پذيرد.» آيا لازم است بگويم فضاي آثار نقاشان سوررئاليست داراي سردي همراه با نوعي يأس و نوميدي است و حال آنکه شراره هاي نور آثارم، هر نوع تلخي و يأس را از کارم مي زدايد. وانگهي اگر زياد به سوررئاليست بودن آثارم اصرار داشته باشيد مي گويم؛ تنها وجه مشترکم با سوررئاليست ها به هم ريختن تناسب عناصر و منطق زمان و مکان است. آثارم بي آنکه روايتگر حادثه يي باشند، به مفاهيم و ارزش ها اشاره دارند.

- شايد بخشي از اين نامگذاري به خاطر شباهت هايي باشد که در تمام کارهاي نقاشان سوررئاليست ديده مي شود. نزديک شدن به فضاي سمبليستي يا نوع خاص نورپردازي ها مي توانند نمونه هايي از اين موارد باشند...

اي کاش ما فرهنگ مملکت مان را بيشتر مي شناختيم. چرا نمي دانيم نخستين سفالگران ايراني چگونه کوه ها و دشت ها را به شکل سمبل روي ظروف سفالين نقش زدند. در دوره هخامنشي سرستون ها را با سر شيرها که مظهر قدرت هستند يا پرنده هاي اساطيري تزئين کردند يا در مفرغ هاي لرستان، خورشيد را که بر ساير نيروها تسلط دارد به شکل نيروي مافوق تصوير کردند. ايراني ها اولين قومي هستند که به خورشيد مي پردازند و نور را منبع اصلي نيکي ها مي دانند. من کوچک تر از آنم که مقايسه آثارم را با پيشينيان مان، پيش بکشم اما درک کارهاي من با شناخت فرهنگ مان، آسان تر است تا از طريق سبک سوررئاليسم. قطره يي هستم از اقيانوس فرهنگ مان، اما اين قطره از جنس و بافت اين اقيانوس است و مثل لکه يي از روغن، روي آن باقي نمي ماند.

- در نمايشگاه مرور آثارتان تعداد قابل توجهي کار از دوران دانشجويي شماست. براي اين کار دليل خاصي داشتيد؟

بله، حتماً. سال گذشته عضو هيات داوران هفتمين دوسالانه نقاشي بودم. اين اولين باري بود که نقاشي جوانان مملکت مان را مي ديدم. از استعدادهاي اين جوانان شگفت زده و در عين حال نگران شدم، به همين دليل تصميم گرفتم طي جلساتي در موزه به هنرجويان توضيحاتي در مورد مباني نقاشي و رنگ بدهم و اضافه کنم بايد اصول نقاشي آکادميک را بشناسند و به کار ببرند. مساله مهم آموزش صحيح به اين جوانان است تا بتوانند به بهترين وجه از استعدادهايشان بهره بگيرند. وظيفه دارم براي آنها نقاشي را تعريف و در نهايت اين مورد را مطرح کنم که هنرجو، نه از رنگ ها و فرم هاي آثار يک هنرمند، بلکه از مباني انديشه و نحوه نگرش او بايد تاثير بگيرد.

- در اين نمايشگاه از سياه قلمي که در يازده سالگي کار کردم تا آخرين آثارم مخزن اسرار يا طغيان کوير به نمايش گذاشته شده است که نشان دهنده مسير فکري و رسيدن به هدفم در نقاشي است.

اولين نمايشگاهم را در سال 1339 در ايران گذاشتم. در تمام مراحل کاري ام سعي کردم بهترين کارهاي هر دوره را براي خودم نگه دارم و آرزو داشتم روزي فضايي را براي منتخب کارهايم به شکل يک موزه فراهم کنم. اين کارها را در مقابل هيچ چيز و به هيچ کس نمي دهم مگر به ملت شريف ايران و تنها در قالب يک موزه.

- چه تعداد از کارهاي اين نمايشگاه کارهاي جديد شماست؟

به طور پيوسته کار مي کنم. امسال که تولد 71 سالگي ام را جشن گرفتم به خودم هديه يي دادم و آن آغاز دوره جديدي در کارم است. تابلوي «طغيان کوير» يکي از آخرين آثارم است که از نظر مفهوم و رنگ با کارهاي دوره جواني ام بسيار متفاوت است. خوشحالم که خودم را در اين مرحله تکرار نکرده ام. اين براي يک نقاش مساله بسيار مهمي است. معمولاً نقاشي که پا به سن مي گذارد، به خصوص اگر نقاش موفقي هم باشد، درگير خودساخته خود مي شود و خودش را تکرار مي کند. اين ايراد حتي بر نقاشان بزرگ دنيا وارد است. تنها کسي که تا آخرين اثرش خود را تکرار نکرد، پيکاسو بود.

- از دوره سرخ در اين نمايشگاه کارهاي کمي وجود دارد، خودتان دليل خاصي براي اين کار داشتيد؟

يکي از دلايل، مشکلي بود که براي جمع آوري کارهاي اين دوره داشتم. خيلي از کساني که کارهايي از اين دوره دارند آنها را با خودشان از ايران برده اند. يا صاحب شان عوض شده که من آنها را نمي شناسم. براي من، کارهايم به منزله بچه هايم هستند و با کساني که آنها را مي خرند هميشه در ارتباطم. پيشترها آرشيوي از کارهايم داشتم که بعد از انقلاب اين آرشيو به هم خورد. بسياري از آثار ارائه شده در اين نمايشگاه براي نخستين بار است که به نمايش درمي آيند.

- شما از معدود نقاشاني هستيد که در حوزه هاي ديگر هم فعاليت داشته ايد و به خصوص در زمينه نقد هم فعال بوديد.

با اولين نمايشگاهم در سال 1339 در تالار فرهنگ حس کردم بايد فرهنگ نقاشي را در ايران رواج داد و مخاطب نقاشي را تربيت کرد. اگر کار من نوعي داراي ارزشي است اين ارزش در مقام مقايسه با ديگر آثار مشخص خواهد شد. بنابراين سراغ راه هايي رفتم تا زمينه رشد و نمو نقاشي و آوردن فرهنگ نقاشي «نو» به ايران را فراهم کنم. به امريکا سفر کردم تا رشته تهيه و کارگرداني برنامه هاي تلويزيوني را بياموزم و بدين وسيله برنامه هاي تلويزيوني براي معرفي هنر نقاشي و نقاشان بسازم.

به مدت شش سال در تلويزيون، تهيه و کارگرداني هفت برنامه تحت عنوان شناسايي هنر برعهده من بود. زماني بيشتر از 20 سال، به عنوان منتقد با روزنامه کيهان، آيندگان، اطلاعات و مجله سخن همکاري کرده ام. انصافاً مطبوعات ايران در ترويج و اشاعه فرهنگ نقاشي «نو» سهم بزرگي داشته و دارد. نگارش خاطراتم تحت عنوان در فاصله دو نقطه...، که چاپ دهم آن زير چاپ است مرا ميان مردم برد و تصويري که مردم از شخص نقاش داشتند و او را برج عاج نشين تصور مي کردند، عوض کرد. بايد اذعان کنم از طريق اين کتاب بيشتر ميان مردم راه يافتم تا از طريق نقاشي هايم. مردم سرزمين ما با ادبيات و شعر مانوس هستند و حال آنکه نقاشي هنوز چندان جايي باز نکرده است.

- ايده اوليه برگزاري اين نمايشگاه چطور شکل گرفت؟

قرار بود عيد امسال نمايشگاه بسيار مهمي در پاريس داشته باشم. من هم مايل بودم بعد از مدت ها، نمايشگاهي برپا کنم اما نه در پاريس، چرا که تجربه زندگي من در فرانسه به من نشان داده فرانسوي ها به شما افتخار مي دهند که کار شما را قضاوت کنند تا در نهايت بگويند کارتان خوب است. به هرحال چند ماه پيش براي فراهم کردن مقدمات اين نمايشگاه و گرفتن کمک به موزه رفته بودم. آنجا آقاي دکتر صادقي گفتند؛ «چراغي که به خانه رواست به مسجد حرام است.» که چرا در همين جا چنين نمايشگاهي برپا نمي کنيد؟ آنچه را مي شنيدم باور نمي کردم. سال ها بود که موزه مرا فراموش کرده بود و به عبارتي موزه مرا جزء رفتگان مي پنداشت. حتي در نمايشگاه «باغ هاي ايراني» که به تابلوهايي با موضوع گل و گياه احتياج داشت از آثار من در «گنجينه موزه» استفاده نکرده بود. حالا چطور است که از من براي نمايشگاه انفرادي دعوت مي کند؟ در چند هفته اول تصور کردم اين دعوت تعارف مودبانه يي بوده است که نمي بايد به آن دل خوش کنم. مدتي بعد متوجه شدم اين دعوت کاملاً جدي است. آن وقت تصميم گرفتم براي بازگرداندن تعدادي از آثارم که در پاريس بودند به فرانسه سفر کنم. در نخستين روز پايان تعطيلات عيد، چاپ کارت دعوت ها و پوستر نمايشگاه را شروع کردم. ناگفته نماند سي و دو سال است از نمايشگاهم در موزه هنرهاي زيباي مکزيک مي گذرد. اگر عمرم کفاف نمي کرد و تاکنون زنده نمانده بودم، هرگز شاهد برپايي نمايشگاهي در وطنم نمي بودم.

روزهايي که براي چاپ کارت ها و تهيه مقدمات نمايشگاه گذشت، سرعت سرسام آوري داشت. از يک طرف مي بايد در چاپخانه مي بودم. از طرف ديگر از تابلوها با اسامي و تاريخ شان ليست تهيه مي کردم. در تمامي طول اين مدت، همه چيز در کوچک ترين جزئيات، خوب و مثبت پيش مي آمد. روزهاي پرهيجاني بود. هيجان همچنان ادامه داشت تا لحظه يي که روز افتتاح نمايشگاه مقابل ميکروفن قرار گرفتم و به حضار خوشامد گفتم. آن وقت بود که حس کردم قد مي کشم. سرانجام مردم آثار «سلطه بودن»، «نبض تاريخ»، «ببين به کجا رسيده ام» و «نگار جاودان» را خواهند ديد و مرا باور خواهند کرد که به عنوان فرد کوچکي از جامعه فرهنگي اين سرزمين، که افتخار مي کنم نامش، نام خودم است، به ايران زمين و تاريخ پرشکوهش، صادقانه عشق ورزيده و مي ورزم و تلاش کرده ام در صفحات پرافتخار تاريخ و فرهنگ ايران، نام يک نقاش زن را بيفزايم. در اينجا بود که از خود پرسيدم نکند دچار خودبيني شده باشم. يادم آمد که پيشترها نوشته بودم؛ «من يک نقطه هستم اما نقطه شروع يک خط.» از اين پس زنان بسياري در تاريخ نقاشي ايران خواهند درخشيد. ما فقط در مرحله آغازين هستيم. کسي بايد اين نخستين نقطه را مي گذاشت. گرچه خيلي دير، ولي سرانجام قرعه به نام من افتاد.

- اگر بخواهيم در حوزه نقاشي اين بحث را بازتر کنيم چه؟

خيلي به نسل جوان و نقاشان جوان ايراني اميدوار هستم. فقط از اين بابت نگرانم که موفقيت يا شهرت را چگونه تعبير مي کنند...

- گمان مي کنم در شرايط فعلي رفتن آثار روي ديوار يک نمايشگاه يا فروش آنها موفقيت تعبير مي شود...

براي همين است که اصرار دارم در طول نمايشگاه جلسه بحث و گفت وگو با هنرجويان گذاشته شود تا موفقيت يا شکست در حرفه نقاشي را برايشان تعريف کنم و به آنها بگويم سهم نقاشان از خوشبختي بسيار است. نقاشي بايد تمام زندگي يک نقاش باشد اما تعبير من از موفقيت يا شکست، تعبير متفاوتي است.

- تضاد و تقابلي که از نظر رنگي، نور و روشني يا حتي عناصر موجود در کارهايتان وجود دارد از چه انديشه يي نشأت مي گيرد؟

هنگام نقاشي ديگر فکر نمي کنم. يکپارچه حس مي شوم. نقاشي در دستانم جاري مي شود و آنچه را حس مي کنم اجرا مي کند. تمام آثار من برمبناي فضا شکل مي گيرند. گاهي ممکن است اين فضا با موجي از نور ايجاد شود تا به لايتناهي برسند و گاه ريزش نور فضا را مي شکافد.

- اما گاهي وقت ها همپايي و يکساني عناصر و شبيه بودن فضاسازي ها در کارهاي شما حسي بودن آنها را کم رنگ تر مي کند...

اين برداشت شخصي شماست چرا که اشکال نقاشي ما، عدم حضور فضا است و نگاه شماي بيننده به نبودن فضا در نقاشي عادت کرده است. حال آنکه عامل اصلي همين فضاست که رنگ ها و حس ها در آن بروز مي کنند. با اعتقاد به اين اصل بايد بگويم که در پرسش شما تناقض وجود دارد. با فضا سازي است که حس بروز مي کند. ولي اينکه حس نسبت به سلطه فضا کم رنگ تر مي شود، برايم قابل درک نيست. همچنان که تفاوت فضاها از يکديگر آنچنان عيان و واضح است که جاي هيچ شباهتي را باقي نمي گذارد. از شما سوال مي کنم چه وجه تشابهي در فضاي «نبض تاريخ» با اثر «در اسارت زمان» يا «طغيان کوير» يا «خزانه اسرار» مي بينيد؟ فضا جدانشدني از محيط است و حاکميت مطلق فضا در پهنه هستي امري است کاملاً طبيعي و نمي توان آن را از هستي حذف کرد. حالا چگونه است که فضاسازي، حسي بودن آثارم را کمتر کرده است؟ به اعتقاد من شناخت شماي بيننده دچار فرمول هاي پيش ساخته شده است. برايم جالب است بدانم چگونه حسي را که برايتان قابل درک نيست به حساب کمبود آن مي گذاريد. شايد اين نوع نگاه به نقاشي، ناشي از شور جواني باشد نه برخاسته از تعمق و تامل.

- و اما کويرهاي گلباران شما؟

هميشه کويرهاي ايران را گلباران مي بينم. مسلم اين است که نگاه من به کوير متفاوت است و در نقاشي هايم وقتي کوير را مي سازم گل هايي را مي بينيد که مخزني از آب در دل آنهاست تا خشکي کوير را جبران کند. در باور من کوير، خاک باروري است که انديشه و حيات در آن ريشه مي دواند. اين ريشه ها از طرفي به فرهنگ عرفاني ما مي پيوندند و از طرفي ديگر به مخازن نفتي مان. اين بار در آخرين اثرم از گل ها نشاني نيست ولي سيل در آن جاري است. متاسفانه در اين نمايشگاه از کارهاي کويري دوره جواني ام، فقط يک اثر بيشتر نيست؛ «گل عشق در کوير».

- حضور بلور و شيشه در کارهايتان هم از اين جنس است؟

بلور خاصيت تکثير نور را دارد. اين نوع نگاه من است. شيشه ها در کارهاي من مي شکنند تا بتوانم نور بيشتري را منعکس کنم. با اين همه، با نور کم شروع مي کنم تا به شراره هاي نور برسم.

- در مورد رنگ ها چطور؟ به خصوص اينکه رنگ سفيد در کارهاي آخرتان حضور غالبي دارد؟

در کتاب «در فاصله دو نقطه» نوشته ام که رنگ سفيد در مجاورت رنگ هاي ديگر از آنها تاثير گرفته و رنگ آنها را به خود مي گيرد اما در نقاشي، من به دنبال رنگ سفيدي هستم که از هيچ رنگ ديگري تاثير نگرفته باشد و معصوم و پاک باقي بماند.

- گمان مي کنم در کارهاي دوره سرخ شما هم چنين اتفاقي که گفتيد براي قرمزها افتاده بود؟

اکنون حتي بلد نيستم رنگ سرخ را به کار ببرم و از اينکه چطور در کارهاي «نبض تاريخ» يا «از اين گونه رستن» آن را به کار برده ام، تعجب مي کنم. در اين کارها رنگ قرمز با دگرگوني ها و شکل هاي مختلفي که به خودش مي گيرد پرسپکتيو ايجاد مي کند. در نقاشي هايم سعي دارم با خط، پرسپکتيو به وجود نياورم و فاصله ها و دور و نزديک اين رنگ ها را با کم رنگ و پررنگ کردن همان رنگ ايجاد کنم، گرچه اين روش به شکل آگاهانه انجام نمي شود. دانسته هاي انسان خيلي کم و محدود است. ذهن من به مرور چيزهايي را ذخيره و جذب کرده که در رها کردن شان، امکان بروز پيدا مي کنند. مهم اين است که آنچنان نقاش بر حرفه اش مسلط و آنقدر تجربه داشته باشد که وقتي ضرورت به کار گرفتن اين تجربه را احساس کرد، تجربه به خودي خود بروز کند. انديشيدن و حس کردن دو مقوله جدا از هم هستند. هنگام نقاشي نمي انديشم و حس هايم را به کار مي گيرم.

- رنگ قرمز را از چه زماني کنار گذاشتيد؟

از زماني که شور و شيفتگي و به ويژه عزيزانم را از دست دادم.

- بلافاصله رنگ سفيد را به کار برديد؟

نه. پيش از آن با دوره يخ شروع شد. از يخ ها به بلور رفت و کم کم فضا گرم تر شد. اول سرماي وحشتناک بود و همه جا يخبندان بود. حتي آسمان را قنديل هاي يخ فرا گرفت. خورشيد يخ بست.

- يکي از مسائلي که هميشه جاي بحث دارد ارتباط آثار شما با اتفاق هاي اجتماعي هم دوره همان آثار است. خود شما به اين ارتباط معتقديد؟

نقاشي هايم در نهايت متاثر از اتفاقات جامعه ام هستند. مجموعه اتفاقات اجتماعي پابه پاي اتفاقات زندگي خصوصي ام، در نقاشي هايم حضور دارند اما هرگز با چنين مقدمه يي عناصر و رنگ ها را به کار نمي گيرم. نقاشي را با حس هايم آغاز مي کنم و سپس واکنش هايم نسبت به اين حوادث که از سيلان ارزيابي هايم عبور کرده، بروز مي کنند. در نقاشي همه چيز برايم جدي است و مسائل اجتماعي زمينه مهم کاري من است.

- چه تعداد از اين کارها تا به حال ديده نشده؟

بسياري از اين کارها را تا به حال در ايران کسي نديده بود. به طور کلي نسبت به ارائه کارهايم بسيار، خسيس هستم چرا که فکر مي کنم ممکن است آنطور که بايد آنها را نفهمند و احترام آن را نگه ندارند. مثلاً «جاودانه خليج فارس» سال ها همراه «خورشيد شب» در بانک پاريس نگهداري مي شد.

يادداشتي بر نمايشگاه ايران درودي در موزه هنرهاي معاصر تهران
لذت نقاشي
وحيد شريفيان

سال ها پيش در يک کتابفروشي کتابي ديدم با عنوان «در فاصله دو نقطه...»؛ به نظرم اسم ايران درودي روي جلد اسمي بامسما آمد و تشويق شدم زندگي پر فراز و فرود وي را بخوانم. کتاب فوق العاده جذابي بود، هر چند تا آخر نخواندم. کتاب را به مادرم دادم و مادربزرگ و خلاصه تمام افراد فاميل از بازنشسته ها تا بچه هاي راهنمايي آن را خواندند.

موزه هنرهاي معاصر در افتتاحيه اين نقاش بزرگ ايران زمين آنقدر شلوغ بود که اگر نمي دانستي، فکر مي کردي يک ستاره سينما دارد حرف مي زند. ولي آنجا کسي نبود جز بانوي «نور و بلور»؛ ايران درودي. پير و جوان و ميانسال در آن شلوغي از اين همه کار خيره شده بودند و همه به خانم درودي حاصل يک عمر رنگ و نور را تبريک مي گفتند.

نقاشي که در زندگي اش فرازها و فرودهاي روشن و تاريک هميشه موج مي زده و مي زند. در تحليل پيچيدگي هاي آثار وي نمي توان سوررئاليست ها را با قطعيت پيش کشيد به دو دليل؛ يکي اينکه وقتي درودي به «بوزار» مي رود- يعني سال هاي اول دهه 1950- ديگر سوررئاليسم تمام شده و شايد 20 سالي مي شد که اروپا و دنياي نقاشي شاهد ماجراهاي تازه تري بود. در آن سال ها سوررئاليست ها يا در فرانسه به تکرار روي آورده بودند يا به امريکا مهاجرت مي کردند و هنر فرانسه چيز چندان تازه يي براي آموزش نداشت. در حقيقت پيش از همه بايد گفت اين برخورد سانتي مانتال با آثار درودي است که چنين جمعيتي را در روز افتتاحيه به موزه مي کشاند؛ جمعيتي که نيمي از آنها همان مردم ساده کوچه و بازارند. دليل دوم اينکه او خود اذعان مي کند؛ «حضور من در فرانسه طي سال ها فقط يک مساله جغرافيايي است و به طور کلي اعتقاد دارم انسان هميشه به اصلش بازمي گردد. من هم مانند بسياري از هموطنانم داراي حافظه تاريخي هستم که بسيار قوي تر از مسائل اکتسابي است.» وقتي به غيبت ايران درودي در آن سال ها نگاه مي کني و امروز حضور اين جمعيت را جلوي آثارش مي بيني جز اين نمي توان گفت و نوشت؛«رفتي ولي نه از دل»1. از سويي وقتي بحث حافظه تاريخي پيش کشيده مي شود و چنين چيزي را در آثار زيباي وي دنبال مي کنيم از فضاهاي شخصي وي به گل و مرغ هاي قاجار مي رسيم؛ همان شادابي و همان تابناکي در آثار نور و بلور وي موج مي زند. نقاش به قول خودش درگير شعار نمي شود حتي در آثاري که تخت جمشيد را با اين فضاها پيوند زده يا تابلوي نفت (رگ هاي ما رگ هاي زمين) همان گونه که از عنوان اثر برمي آيد به هيچ وجه شعاري نشده است چرا که همان گونه که خود مي گويد؛«از نقاشي هاي شعارگونه بيزارم.»

در مجموع در جاي جاي موزه با کارهايي روبه رو مي شويم که تقريباً تم همه آنها کوير است و نور. ناخودآگاه کاغذ ديواري هاي خانه مادربزرگم را به ياد آوردم که تمام خاطرات سال هاي کودکي در آن به چشم مي خورد، گرچه همه يک شکل بودند و بعد به اين فکر مي کني که ايران درودي 50 سال با اين آثار در نقاشي ايران حضور داشته است و اينجا است که درمي يابيم به راستي نقاشي چه کار پرمشقت و در عين حال لذت بخشي است؛ احساسي که در قلب تپنده مخاطبان اين نمايشگاه نيز متبلور مي شود. به راستي هويت ملي ما مرحله به مرحله در تم واحد نقاشي هاي درودي به چشم مي خورد؛ هويتي که در سه عنصر نور، حرکت و زمان خلاصه شده است و در اين ميان آنچه آثار درودي را وجهي تازه مي بخشد بيش از همه نور است و نور. به عبارتي شاعرانه تر معماي آثار درودي در رودي از نور مي شکفد و هنر ايران زمين را نورافشان مي کند. عامل مهم ديگر حرکت است؛ همان گونه که سرزمين ما طي ساليان در همه عرصه ها حرکت داشته است در آثار درودي نيز حرکتي از همان جنس را مي توان ديد و اين حرکت را در سالن به سالن موزه مي توان تشخيص داد. حرکتي که البته همين مردم عادي به وجود آورده اند؛ مردمي که کاملاً با زير و بم اتفاقات روز هنر آشنايي دارند و همواره فرهنگي و هنردوست بوده و هستند. ايران درودي در واقع نقاش مردم است و به واسطه تشويق آنها راهش را اين گونه پيموده است؛«بايد اذعان کنم مردم سرزمين ما که به هنر عشق مي ورزند از نخستين نمايشگاهم تا به امروز مرا تشويق کرده و همراهي ام کرده اند.»

اما از سويي تمرين هاي دانشجويي وي که عمدتاً تاريخ 1958 در زير آنها است را نمي توان جزء پرونده حرفه يي و بسيار قطور اين نقاش حساب کرد و حتي مقايسه آن با آثار جوانان در دوسالانه کمي عجيب است. دوسالانه خوب يا بد اصلاً مهم نيست اما نکته يي که مي توان در اينجا نتيجه گرفت اين است که نسل جوان ما از نسل ايران درودي به مراتب پوياتر و جست وجوگرتر شده اند. ايشان به واسطه رسانه و رفت و آمدهاي گاه به گاهشان از چند نسل پيش از خود چه به لحاظ کمي و چه به لحاظ کيفي پيچيده تر و متنوع ترند و حيف که نسل وي ارتباط زيادي با نسل تازه نقاشي ايران ندارند و همان گونه که خود ايران درودي - از داوران دوسالانه نقاشي- مي گويد؛ «فراموش نکنيد از آنجايي که من با دانشگاه و هنرجو سروکار ندارم نقاشي نسل جوان را نمي شناسم.» اما توصيه يي که نگارنده در آخر به جوانان هم نسل خود دارم اينکه ديدن اين نمايشگاه درس هاي بزرگي به ايشان مي دهد و به اميد اينکه اين نسل نيز به آينده يي روشن در کار حرفه يي خود برسند مطلب را با جمله يي از ايران درودي به پايان مي برم؛«امروز که آثارم تقريباً سفيدند و از نور انباشته بي شک بسيار خوشحالم؛ چه تجربه باارزشي از سياهي شروع شد و به شفافيت و سفيدي رسيد.»

پي نوشت؛ --------------------------

-1 عنوان يکي از آثار فرهاد مشيري
درباره آثار ايران درودي
زردها بي خود قرمز نشده اند
مهدي مظفري ساوجي

ايران درودي نامي آشنا در عرصه نقاشي امروز ايران است که بيشتر با رنگ ها و فضاهاي خاص و منحصر به فردش که ملهم از نورهاي دروني او هستند، شناخته مي شود؛ نورهايي که هر بار به شکلي در قلم موي نقاش خود را يافته اند و بر زمينه يي از بي تابي ها و روياهاي او ياس ها و اميدهاي ما را نمايانده اند.

به اين خاطر است که شکل ها و حجم ها از خود بيرون زده اند و در هيچ قاب و چارچوبي قرار نمي گيرند. همچنان که پرنده شايد، اما پرواز در هيچ قفسي نمي گنجد.

رنگ و فضا در نقاشي هاي درودي بيش از همه با حس ها و حالت هاي نقاش و مخاطبانش سروکار دارد. اين حس ها و حالت ها در نقاشي هاي او ساکن و يکسان نيستند و مدام جا عوض مي کنند و به شکلي درمي آيند. از غم ها به شادي مي گريزند، از مرهم به درد، به همين دليل در نقاشي هاي او هيچ رنگي فارغ از حس و حال نيست.

زردها بي خود قرمز نشده اند

قرمزي رنگ نينداخته است

بي خودي بر ديوار1

اينکه نقاشي هاي درودي بي هيچ نام و نشاني از سبز جان مي گيرند و گاه حتي آدمي را به بهار مي رسانند کم از اعجاز نيست.

در هر حال باز زردها و قرمزها هستند که گïïïر مي گيرند، به سياه مي زنند، به خاکستري مي رسند، و به خاکستر. و باز... انگار ققنوسي که بي قراري دردهايش را به آتش سپرده است، به طعم دود.

«رقصي چنين...»2 تا «لبريز جان»3 در«اشراق»4 به رستاخيز و رïستني از اين گونه دل خوش کند؛

باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد.

باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشک آميز.

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن

پادشاه فصل ها پاييز5

درودي غبار عادت را از رنگ ها و شکل ها کنار مي زند. دريچه يي با چشم اندازهاي بکر و دل انگيز پيش روي انسان مي گشايد. نقاش فقط گرد و غبار شيشه ها را پاک مي کند و نورهاي تازه يي به درون اتاق مي تاباند تا اشيا را از خونمردگي و ماتي درآورد.

اين چنين است که در آثار درودي رنگ ها از منشور واقعيت خوديافته در رويا مي گذرند و طيف هاي حقيقي خود را بروز مي دهند. در چنين فضايي، انتزاعي پيش بيني نشده، بيننده را به خود جذب مي کند و طيف نگار او را براي ثبت و ضبط طيف نوري نقاش (که در حالت ها و فضاهاي مختلف به منصه ظهور رسيده است) به کار مي اندازد.

نقاشي هاي درودي بيش از آنکه از آدم ها و اشيا منتزع شده باشند، نمايانگر حالت هاي ذاتي و دروني رنگ هاي قرمز و زرد و آبي و سفيد و سياهند. در واقع نقاش به جاي آنکه رنگ ها را وارد نقاشي کند، نقاشي را وارد رنگ ها کرده است.

در هر شکل اين خاصيت بالقوه رنگ ها و دگرگوني و دگرديسي آنها در تجلي نورهايي است که از درون نقاش مي تراود تا به انتزاعي اتفاقي، يا اتفاقي انتزاعي برسد.

در نقاشي هاي درودي هر رنگ مي تواند يک مابه ا زاي بيروني داشته باشد، هرچند نقاش سبز را دوست نداشته باشد.

از کجا معلوم قرمز و زرد، يا حتي سياهي که بر بوم، شاخ و برگ مي گسترند از سبز آب نخورده باشد. اگر نه چنين است آن همه گل در يخبنداني که گاه سرتاسر تابلوهاي او را فراگرفته، چه مي کند. «رويش در يخ»6 چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ «آن سوي آينه»7 چيست؟ «يخ زار يزد»8 کجاست؟ جز اينکه نقاش در جست وجوي خود به رنگي رسيده يا رنگي را ديده است که دوست دارد ما نيز از دريچه نگاه او به رنگ هايي که طيف عادي خود را از دست داده اند و به نوعي حقيقت را نمايانده اند، بنگريم.

نقاش رنگ ها را صيقل مي دهد تا آينه يي به دست دهد که هرکس در هر زمان و مکاني چهره هاي گونه گون خود را در آن بيابد و به جا آورد. و البته گاه پيش آمده که اين آينه، مات و کدر از کار درآمده که باز بيش از آنکه عيب نقاش باشد، به خاصيت آينه در راست کردن نقش برمي گردد.

در يک کلام، نقاشي هاي درودي آينه هايي هستند برابر هم، که به تنهايي و در نهايت مخاطب را به ابديتي رهنمون مي شوند که مرکز ثقل و صيقلي آن انسان و ابعاد نامتناهي اوست.

پي نوشت ها؛------------------------

1- نيما

2و3و4- عناوين تابلوهاي درودي

5- اخوان ثالث

6و7و8- عناوين تابلوهاي درودي
عناوين اين صفحه
جاودانه خليج فارس
لذت نقاشي
زردها بي خود قرمز نشده اند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام