مهدي مظفري ساوجي

ايران درودي نامي آشنا در عرصه نقاشي امروز ايران است که بيشتر با رنگ ها و فضاهاي خاص و منحصر به فردش که ملهم از نورهاي دروني او هستند، شناخته مي شود؛ نورهايي که هر بار به شکلي در قلم موي نقاش خود را يافته اند و بر زمينه يي از بي تابي ها و روياهاي او ياس ها و اميدهاي ما را نمايانده اند.
به اين خاطر است که شکل ها و حجم ها از خود بيرون زده اند و در هيچ قاب و چارچوبي قرار نمي گيرند. همچنان که پرنده شايد، اما پرواز در هيچ قفسي نمي گنجد.
رنگ و فضا در نقاشي هاي درودي بيش از همه با حس ها و حالت هاي نقاش و مخاطبانش سروکار دارد. اين حس ها و حالت ها در نقاشي هاي او ساکن و يکسان نيستند و مدام جا عوض مي کنند و به شکلي درمي آيند. از غم ها به شادي مي گريزند، از مرهم به درد، به همين دليل در نقاشي هاي او هيچ رنگي فارغ از حس و حال نيست.
زردها بي خود قرمز نشده اند
قرمزي رنگ نينداخته است
بي خودي بر ديوار1
اينکه نقاشي هاي درودي بي هيچ نام و نشاني از سبز جان مي گيرند و گاه حتي آدمي را به بهار مي رسانند کم از اعجاز نيست.
در هر حال باز زردها و قرمزها هستند که گïïïر مي گيرند، به سياه مي زنند، به خاکستري مي رسند، و به خاکستر. و باز... انگار ققنوسي که بي قراري دردهايش را به آتش سپرده است، به طعم دود.
«رقصي چنين...»2 تا «لبريز جان»3 در«اشراق»4 به رستاخيز و رïستني از اين گونه دل خوش کند؛
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد.
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها پاييز5
درودي غبار عادت را از رنگ ها و شکل ها کنار مي زند. دريچه يي با چشم اندازهاي بکر و دل انگيز پيش روي انسان مي گشايد. نقاش فقط گرد و غبار شيشه ها را پاک مي کند و نورهاي تازه يي به درون اتاق مي تاباند تا اشيا را از خونمردگي و ماتي درآورد.
اين چنين است که در آثار درودي رنگ ها از منشور واقعيت خوديافته در رويا مي گذرند و طيف هاي حقيقي خود را بروز مي دهند. در چنين فضايي، انتزاعي پيش بيني نشده، بيننده را به خود جذب مي کند و طيف نگار او را براي ثبت و ضبط طيف نوري نقاش (که در حالت ها و فضاهاي مختلف به منصه ظهور رسيده است) به کار مي اندازد.
نقاشي هاي درودي بيش از آنکه از آدم ها و اشيا منتزع شده باشند، نمايانگر حالت هاي ذاتي و دروني رنگ هاي قرمز و زرد و آبي و سفيد و سياهند. در واقع نقاش به جاي آنکه رنگ ها را وارد نقاشي کند، نقاشي را وارد رنگ ها کرده است.
در هر شکل اين خاصيت بالقوه رنگ ها و دگرگوني و دگرديسي آنها در تجلي نورهايي است که از درون نقاش مي تراود تا به انتزاعي اتفاقي، يا اتفاقي انتزاعي برسد.
در نقاشي هاي درودي هر رنگ مي تواند يک مابه ا زاي بيروني داشته باشد، هرچند نقاش سبز را دوست نداشته باشد.
از کجا معلوم قرمز و زرد، يا حتي سياهي که بر بوم، شاخ و برگ مي گسترند از سبز آب نخورده باشد. اگر نه چنين است آن همه گل در يخبنداني که گاه سرتاسر تابلوهاي او را فراگرفته، چه مي کند. «رويش در يخ»6 چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ «آن سوي آينه»7 چيست؟ «يخ زار يزد»8 کجاست؟ جز اينکه نقاش در جست وجوي خود به رنگي رسيده يا رنگي را ديده است که دوست دارد ما نيز از دريچه نگاه او به رنگ هايي که طيف عادي خود را از دست داده اند و به نوعي حقيقت را نمايانده اند، بنگريم.
نقاش رنگ ها را صيقل مي دهد تا آينه يي به دست دهد که هرکس در هر زمان و مکاني چهره هاي گونه گون خود را در آن بيابد و به جا آورد. و البته گاه پيش آمده که اين آينه، مات و کدر از کار درآمده که باز بيش از آنکه عيب نقاش باشد، به خاصيت آينه در راست کردن نقش برمي گردد.
در يک کلام، نقاشي هاي درودي آينه هايي هستند برابر هم، که به تنهايي و در نهايت مخاطب را به ابديتي رهنمون مي شوند که مرکز ثقل و صيقلي آن انسان و ابعاد نامتناهي اوست.
پي نوشت ها؛------------------------
1- نيما
2و3و4- عناوين تابلوهاي درودي
5- اخوان ثالث
6و7و8- عناوين تابلوهاي درودي