پنج شنبه، 2 خرداد 1387 - شماره 1683
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
جشنواره اوج گرفت
فيلم تلخ ايستوود در روزهاي گرم کن
گروه فرهنگي؛ با نمايش فيلم جديد کلينت ايستوود (معاوضه) و مجموعه فيلم هاي«چه» به کارگرداني استيون سودربرگ کن 2008 به روزهاي اوج رسيد. استقبال منتقدان از اين دو فيلم و نيز ستايش هايي که دو روز قبل از فيلم جديد برادران داردن شده بود حالا رقابت را براي دريافت نخل طلا ميان اين آثار داغ کرده است. نمايش ساخته جديد فيلمساز کهنه کار کلينت ايستوود در روز سه شنبه تمام نگاه ها را معطوف خود کرد و با استقبال فراوان از آن به عنوان يکي از شانس هاي دريافت نخل طلا مطرح شد. ايستوود در فيلم جديدش با نگاهي به شدت تلخ موضوع ناپديدي کودکان در امريکا را دستمايه کارش قرار داده و اثر تاثيرگذاري خلق کرده است.آنجلينا جولي در فيلم جديد ايستوود که بر مبناي داستاني واقعي ساخته شده، نقش زني درمانده را بازي مي کند که وقتي پسرش در سال 1928 ناپديد مي شود، در وحشت پليس فاسد گرفتار مي آيد. «معاوضه» که پاييز امسال به نمايش درمي آيد، جديد ترين فيلم کارگردان 77 ساله است که مي تواند در رقابت اسکار 2009 حرف هاي زيادي براي گفتن داشته باشد. جولي 32 ساله در «معاوضه» به نقش کريستين کالينز حضوري بسيار تاثيرگذار دارد. او در اين فيلم نقش مادري تنها را بازي مي کند که براي تامين آسايش والتر پسر 9 ساله اش سخت کار مي کند، اما بچه ناپديد مي شود و پنج ماه بعد پليس يک پسر ديگر را به جاي فرزند کريستين باز مي گرداند و از اينجا به بعد او درگير نبردي کابوس وار با دستگاهي مي شود که مي کوشد بر اشتباهات خود سرپوش بگذارد.جان مالکوويچ که پيش از اين در فيلم «در خط آتش» با ايستوود همکاري کرد، در فيلم جديد او به نقش يک مقام مسوول ظاهر مي شود که به کمک کريستين مي آيد و ايمي رايان نيز که پارسال براي فيلم «رفته عزيزم رفته» نامزد اسکار شد، نقش زني را دارد که در آسايشگاه بيماران رواني با او دوست مي شود. ايستوود پيش از اين نيز در دو فيلم «دنياي کامل» و «رود مرموز» به موضوع کودک ربايي و آزار و اذيت پرداخته بود. او درباره فيلم جديد خود گفت؛ بچه هاي در خطر، بزرگ ترين درامي است که مي توانيد در اختيار داشته باشيد. از ديد من آزار بچه ها زشت ترين کار ممکن است و وقتي چنين اتفاقي مي افتد شما مي توانيد انسانيت را زير سوال ببريد. قساوت بشري هميشه براي من باعث شگفتي است. ايستوود سال 1994 رئيس هيات داوران جشنواره فيلم کن بود و تا پيش از اين سه بار با فيلم هاي «سوار سرنوشت» 1985، «پرنده/ برد» 1988 و «شکارچي سفيد، قلب سياه» 1990 در بخش مسابقه کن حضور داشته است. فيلم «قدرت مطلق» او نيز سال 1997 در بخش خارج از مسابقه کن پخش شد. فيلم مجارستاني «دلتا» به کارگرداني کورنل موندروچيو ديگر فيلم بخش مسابقه بود که روز سه شنبه پخش شد. اين اولين حضور موندروچيو در بخش مسابقه کن است. او پيش از اين در سال هاي 2004 و 2005 با دو فيلم ديگر خود در بخش سينه فونداسيون و نوعي نگاه حضور داشته است. «دلتا» داستان بازگشت يک مرد جوان کم حرف به روستاي محل زندگي اش است.روز سه شنبه مستند «مارادونا» ساخته امير کوستوريتسا با حضور ستاره پيشين فوتبال آرژانتين در بخش نمايش هاي نيمه شب به نمايش درآمد و توجه رسانه ها و علاقه مندان را جلب کرد. او در اين فيلم مستند در قالب يک شورشي ترسيم شده که از طريق فوتبال به جنگ امپرياليسم غرب رفت. افسانه دنياي فوتبال که پس از پايان دوران ورزشي خود گرفتار مواد مخدر شد، بيشتر به خاطر گلي شهرت دارد که در جام جهاني 1986 با دست به تيم ملي انگلستان زد. آرژانتين آن بازي را که در مرحله يک چهارم نهايي انجام شد، با نتيجه دو بر يک برد و هر دو گل بازي را مارادونا به ثمر رساند. گل اول به «دست خدا» معروف شد و گل دوم به قدري حيرت انگيز بود که به آن «گل قرن» لقب دادند.از نگاه کوستوريتسا، آن پيروزي به معناي غلبه «جهان سوم» بر غرب بود که به اعتقاد او با استفاده از سلاح هايي مانند صندوق بين المللي پول و بمب هاي «ناتو» قوانين خود را بر کشورهايي مانند آرژانتين و صربستان تحميل مي کنند.کوستوريتسا پس از آنکه او و مارادونا براي چند لحظه مهارت هاي خود را در فوتبال به حاضران نشان دادند، به خبرنگاران گفت؛ نمي توانم تصور کنم وقتي من و ميلياردها نفر مثل من پس از آن بازي از خوشحالي به هوا پريديم، چه طور دنيا از مدار خود خارج نشد.تصاوير «گل قرن» در فيلم کوستوريتسا بارها و بارها به نمايش درمي آيد و هر بار به تصاويري انيميشن تغيير شکل مي دهد که در آن مارادونا رقباي حقه باز خود مانند مارگارت تاچر، توني بلر يا جرج بوش را جا مي گذارد.فيلمساز54 ساله که براي دو فيلم «وقتي بابا به سفر تجاري رفته بود» و «زيرزمين» برنده جايزه نخل طلا جشنواره کن شد، در فيلم جديد خود آشکارا نشان مي دهد مارادونا براي او و ميليون ها نفر ديگر در دنيا يک قهرمان است. در فيلم مستند «مارادونا» تصاويري از فوتباليست افسانه يي در کنار هوگو چاوس رئيس جمهور ونزوئلا و فيدل کاسترو رهبر کوبا ديده مي شود و همين طور صحنه يي از او که پيراهني با تصوير آغشته به خون جرج بوش رئيس جمهور امريکا به تن دارد.ديروز چهارشنبه در هشتمين روز برگزاري جشنواره کن فيلم دو قسمتي و چهار ساعتي «چه» شامل «چريک» و «آرژانتين» در بخش مسابقه پخش شد که با استقبال منتقدان هم همراه شد. اين فيلم درباره ارنستو «چه گوارا» مبارز آرژانتيني است که نقش او را بنيچيو دل تورو بازي مي کند. «زنان بدون سر» به کارگرداني لوکرسيا مارتل ديگر فيلم بخش مسابقه است که درامي سياسي با موضوع زنان است. مارتل قبلاً با «دختر مقدس» در اين بخش حضور داشته است. دومين مستند ديويد لينچ با نام «تجسس» که جنيفر لينچ آن را کارگرداني کرده ديروز در بخش خارج از مسابقه اکران شد.
اي قوم به کن رفته کجاييد کجاييد...؟
جواد طوسي ؛ قديم ها به لحاظ صعب العبور بودن راه امامزاده داوود زائراني که قصد عزيمت به اين امامزاده را داشتند در طول مسيرشان با افرادي روبه رو مي شدند که شمايل مي فروختند. زير شمايل اين دو بيت جلب توجه مي کرد؛

با چنين دشواري و راه خراب /مي شتابيم سوي تو با صد شتاب

حاجتي داريم همه بنما روا/درد بي درمان ما را کن دوا

حالا حکايت سفر زائران «جشنواره کن» است که ماشاءالله سال به سال تعدادشان زيادتر مي شود و اين ابيات برازنده شان است. فقط مصرع اول را بايد اين گونه زمزمه کنند؛ «با چنين خوشحالي و شور و نشاط...»

امسال اين سفر از سوي انبوه مديران سينمايي و همراهان و همياران شان در شرايطي صورت گرفت که «اوضاع سينماي ايران» در بخش هاي اصلي جشنواره قمر در عقرب بود. با اين حساب معلوم نيست اين کاروان حله قرار بوده به پابوس چه کسي برود؟ اصلاً چي شد جشنواره کن که در سال هاي اخير به يک شو تبديل شده، اينقدر هواخواه پيدا کرده و کار به جايي رسيده که انگار «افراد داخل گود» بايد به قصد قربت حتماً به اين سفر متبرک مشرف شوند «والا نيم عمرشان شد بر فنا...». آيا وضعيت داخلي سينماي ما آنقدر روبه راه است که مسوولان براي تمدد اعصاب نياز به اين سفرها دارند؟ خلاصه ما که بخيل نيستيم و التماس دعا داريم، فقط از زائران عزيز مي خواهيم که سر جدشان با اين روحيه گرفتن و تجديد قوا پس از مراجعت يک قدم خير براي اين سينماي بخت برگشته خودمان بردارند.البته گويا اين بسيج فرهنگي به نشانه اعتراض نسبت به تحويل نگرفتن فيلم ها و فيلمسازان ايراني بوده و قرار است در محل «بازار فيلم کن» تظاهراتي ضدفرانسوي برگزار شود و بعدش جلسه نقد و بررسي فيلم هاي «فتنه»، «پرسپوليس» و «300» را داريم. ضمناً جامعه منتقدان (بنا به تشخيص درست کميته انضباطي) به لحاظ نگاه انفعالي شان نسبت به اين تهاجمات فرهنگي براي اين دوره از شرکت در جشنواره کن محروم شده اند (تا سيه روي شود هر که در او غش باشد). البته مثل اينکه يک استثنا بر اين قاعده وجود دارد و قرار است جناب آقاي «احمد ميراحسان» نامه محرمانه يي را به «شان پن» رئيس هيات داوران جشنواره کن تقديم کند و برخورد ناجوانمردانه يي که با «عباس کيارستمي» و فيلمش شده را به طور جدي پيگيري کند و عواقب اين کار را هشدار دهد. همچنين از طرف هواداران سرسخت فيلمساز محبوب مان عباس کيارستمي اين گونه هماهنگ شده که در روز اختتاميه، تظاهرات اعتراض آميزي از سوي کليه بازيگران فيلم پذيرفته نشده او (شيرين) در جلوي کاخ جشنواره برگزار شود. ظاهراً دوست مان «سيف الله صمديان» دبير اين هيات اعزامي است و طبق آخرين تماس تلفني با او هيچ يک از افراد اين گروه مشکل ويزا ندارد.براي ايشان و همراهانش در اين اقدام و حرکت هوشمندانه آرزوي موفقيت داريم. ولي عاجزانه از آنها مي خواهيم براي آنکه در اين برهه حساس به دست بدخواهان مستمسکي ندهيم، خودشان را کنترل کنند و قبل از عزيمت شان به جلوي کاخ جشنواره يک قرص آرام بخش (مثلاً کلرديازپوکسايد) بخورند و از هر گونه شعار فمينيستي جداً پرهيز کنند.و اما به مسوولان و مديران محترم فرهنگي- هنري پيشنهاد مي کنيم براي جامه عمل پوشاندن به «عدالت اجتماعي» که در طول اين سال ها به حد وفور شاهد پياده شدنش بوده ايم، در همين «کن، سولقون» خودمان يک مکان تفريحي- ورزشي- فرهنگي براي علاقه مندان و اقشار آسيب پذير سينما که دست شان به دهان شان نمي رسد، بنا کنيم تا آنها نيز به نيت «کن» در اينجا استراحت کنند و روحيه بگيرند و دعاگوي خادمان فرهنگ و هنر و مردم باشند. از زوار عزيز و بزرگوار مي خواهيم که از جانب ما «شان پن» دوست داشتني را سلام برسانند، به او بگوييد قبل از رفتن بوش بازم سري به اينجا بزند. اين دفعه اگر بيايد مي خواهيم ببريمش باغ فردوس پايين شهر توي خيابان امين السلطان.يک ماچ آبدارم از صورت شيش تيغه «کلينت ايستوود» بگيريد و بهش بگوييد دلار ما علاقه مندانش خيلي اين روزها ضعيفه و با ديدن «به خاطر يک مشت دلار» و «عزيز ميليون دلاري»اش جبران مافات مي کنيم. اين را هم به او بگوييد که مرد مومن، آخه «بچه عوضي»ام اسمه براي فيلم آخرش گذاشته...راستي ديروز توي روزنامه «باني فيلم»، عکس برادران سالور و تورج اصلاني را ديدم. به آقا سامان بگوييد سالار، خوب انرژي و روحيه يي داري ها، هنوز فيلم قبلي ات به نمايش عمومي درنيامده، باز يک فيلم ديگه براي خارج از محدوده ساختي؟ يک زماني دو تا برادر به نام «پائولو و ويتوريو تاوياني» حرفي زدند که خيلي هم پرت نبود؛ «براي جهاني شدن، بايد اول اينجايي بود.» شايد هم «اينجايي بودن»، توي اين ولايت خيلي سخت و توام با اعمال شاقه باشد... خلاصه نمي دانم چرا دلم براي «اين قوم به کن رفته» تنگ شده... براي آنکه جاي خالي شان را که الان در جنوب فرانسه با خلوص نيت دارند «مراسم کن» را به جا مي آورند زياد احساس نکنم، قرار شده با يک گروه از مستضعفين مقيم مرکز به جنوب شهر تهران برويم و براي سلامتي و بازگشت بي خطرشان دعا کنيم. خدا همه مسافرين را در صحت کامل به نزد عزيزان شان بازگرداند.زياده عرضي نيست، فقط اگر يک آدم باوفا از اين هيات اعزامي مشتي گري کند و براي حقير سراپا تقصير يک ادوکلن فرانسوي سوغاتي بياورد، انشاءالله سفر مهم تري برود. اگر مارکش «CHANEL» باشد که بر بنده منت کامل گذاشته... راستش در استضعاف مالي اين سال ها آنقدر عطر شاه عبدالعظيمي به خودم زده ام که ديگر کسي تحويلم نمي گيرد. آنها به اين بهانه، مرا يک سنتي از رده خارج شده عتيقه مي دانند و ورودم را به هرگونه حوزه «مدرن و پست مدرن» اکيداً ممنوع کرده اند. شايد اين هديه فرهنگي و تحفه فرانسوي سبب خير شود و بنده در اين ميان سالگي کسالت بار بتوانم خودم را به شرايط تحميل کنم.

يا حق
درباره ديدار وزير ارشاد با اهالي موسيقي
ساماندهي موسيقي؟ اطلاعات و آمار کجاست؟
سيدابوالحسن مختاباد

سخنان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و معاون شان در ديدار با اهالي موسيقي اگرچه دلگرم کننده است، اما به نظر مي رسد موسيقي ايران (به خصوص موسيقي هنري) براي برون رفت از بن بستي که با آن روبه رو است، نيازمند برخي حرکت هاي اصولي تر است و تا اين حرکت ها که بسترساز حرکت هاي ديگر است، انجام نشود، بقيه برنامه ريزي ها سرا و سرانجامي نخواهد يافت. در اين مجال کوتاه تنها به يک نمونه از اين بسترسازي ها اشاره مي کنم که متاسفانه کمتر مورد اعتنا قرار گرفته و مي گيرد و تفصيل ماجرا را به نوبتي ديگر وامي نهم.همه ما مي دانيم که گردآوري اطلاعات دقيق در هر حوزه از مهم ترين اصول کار هر مديري به شمار مي رود. بر مبناي اين اطلاعات است که مدير درمي يابد وضعيت کنوني (يا موجود) چيست و براي تغيير اين وضعيت (رسيدن به وضعيت مطلوب) چه برنامه هايي با چه امکانات و بودجه يي بايد اختصاص يابد.نگارنده که سال ها در اين عرصه و البته حوزه کتاب و نشر، قلم مي زند تاکنون در زمينه موسيقي هيچ آماري را که بتوان با تکيه بر آن وضعيت مصرف موسيقي در ايران را مورد ارزيابي دقيق قرار داد، نديده است و نمي داند که بازار تقاضاي اين کالا به شکل تقريبي (و نه دقيق و شناخته شده) چه ميزان است و شاغلان اين شاخه هنري در تمامي شقوق آن چه ميزان اند و چه تعداد اثر در هر سال توليد مي شود و اصولاً دفتر امور موسيقي وزارت ارشاد سالانه به چه تعداد آثار اجازه انتشار مي دهد و چه تعداد آثار را رد مي کند و از اين تعداد در گونه هاي مختلف موسيقي چه ميزان توليد شده و اصولاً بخش خصوصي تمايل به سرمايه گذاري روي چه بخش هايي از چه نوع از موسيقي دارد؟ تا بر اساس آن دولت بتواند هدف گيري دقيق تري از نوع موسيقي حمايتي به عمل آورد.البته وزارت ارشاد زمان آقاي مسجدجامعي در زمينه هاي ديگر فرهنگي چون سينما، تئاتر و کتاب و کتابخواني در مجموعه«دفتر طرح هاي ملي»پژوهش هايي را انجام داده و نتيجه آن را هم در پاييز 81 منتشر کرد. اين طرح برابر برنامه چهارم توسعه بايد ادامه مي يافت که متاسفانه با توقف روبه رو شد و البته ضرر آن را هم مديران کنوني وزارت ارشاد دارند تقبل مي کنند و هم مديريت کلان فرهنگي. نمونه شاخص آن آماري درباره کتاب و کتابخواني در ايران است که در همين مجموعه آمده است (به تفکيک استاني) و متاسفانه نه رئيس کتابخانه ملي به آن توجه کرده است و نه دبير نهاد کتابخانه هاي عمومي و نه وزير ارشاد و نه معاون محترم شان. در زمينه موسيقي که اتفاقاً پرمصرف ترين کالاي فرهنگي است (بنا بر مشاهدات) اين دفتر هيچ گونه آمار و نظرسنجي ارائه نداده است.در دفتر موسيقي وزارت ارشاد هم يک تن بود که دغدغه اينگونه مسائل را داشت. کارشناسي خبره (در رشته جامعه شناسي) و مديري باسابقه در زمينه موسيقي که تازه برادر شهيد هم هست، اما هيچ گاه اين امتياز معنوي را دستاويزي براي پست و مقامي نکرد و وقتي هم اواخر سال گذشته عذر وي را خواستند جل و پلاس اش را بي هيچ سر و صدايي جمع کرد و رفت و الان هم در حال سامان دادن نهادي مدني در زمينه موسيقي پاپ است، همچنان که در شکل گيري خانه موسيقي هم از پيگيران اصلي و اوليه به شمار مي رفت.جالب آنکه تمامي افرادي که در شوراي راهبردي موسيقي وزارت ارشاد عضو هستند به خبرويت و کارشناسي اين فرد در اين زمينه اذعان دارند اما يک تن نپرسيد که چرا آقاي فلاني در اين شورا عضو نيستند و چرا ايشان به راحتي آب خوردن از دفتر امور موسيقي کنار گذاشته شد؟در هر حال اين کارشناس تنها فردي بود که در سال هاي ابتدايي دهه 80 اسنادي از کل آلبوم هاي مجوز داده شده در دهه 70 از سوي مرکز موسيقي وقت ارشاد را در اختيار يک دانشجوي موسيقي قرار داد و نتيجه آن را پايان نامه يي به نام همان دانشجو فراهم کرد که نگارنده بخش هايي از آن را در چند شماره بولتن جشنواره موسيقي فجر انعکاس داد. بعد از آن نگارنده در جايي آماري از ميزان توليدات به دست نياورده است. در اواخر سال 85 مرکز تحقيقات و مطالعات رسانه يي روزنامه همشهري هم 6 پرسش را در يک نظرسنجي از مردم (با جامعه آماري 1100نفر) به صورت تلفني درباره نوع مصرف موسيقي و چگونگي مصرف و نحوه تهيه موسيقي مورد نياز طرح کرد که نشان داد 37 درصد از مردم موسيقي پاپ ايراني گوش مي دهند و 36 درصد موسيقي سنتي و بقيه هم انواع ديگر موسيقي از خارجي و...حال با چنين فقر آماري که از ابتداييات کار برنامه ريزي و مديريت است چگونه استادان موسيقي در شوراي راهبردي يا معاونت هنري وزارت ارشاد و دفتر امور موسيقي مي توانند براي خروج از بن بستي که به قول خودشان دامن موسيقي سنتي را گرفته، برنامه ريزي کنند؟
درباره کنسرت محمدرضا لطفي
شيدا در شب هاي ارديبهشت
محمود دولت آبادي

بازگشت محمدرضا لطفي نوازنده ي چيره دست و استاد موسيقي ملي به ايران يک اتفاق خجسته است و عميقاً نمادين. او قريب سي سال به دوري از اصل خود تن سپرد و به سير آفاق و انفس درآمد که بي گمان تجربه هايي در خود داشته است آن سير و سياحت ها. يک سال پيش، شنيدم به خنياگري پرداخته در باغ نياوران و خوب دريافته نشده است. از آن که جامعه ي هنرپذير کم گذشت و بيش خواه است و اين در جاي خود مفيد نيز هست. اما درک موقعيت هنرمند و کوشش او براي بازيافت خود بعد از يک عمر، امري ست که از جانب ارباب هنر بايد به تشخيص درمي آمد که در واکنش ها و داوري ها، شنيدم که چنان تاملي رخ نداده است. ويژه آن که ما مردم اصولاً کم بين هستيم و در دوره هاي اخير به نظر مي رسد کم بين تر هم شده ايم و چون هنروري در مقام لطفي از چارچوب هاي پيش ساخته ي ذهن ما بيرون بزند، کم مي ماند که به وي القاب دلخواه خود را هم بدهيم. دور از من باد چنان و چنين داوري ها؛ اما شنيدم که گفتند و من فقط سکوت کردم. باري... گذر يک ساله زمان بسيار اندکي ست براي فراهم آوردن و آموزانيدن و شناختن قريحه ها و هماوا و هماهنگ کردن جمعي از هنرورزان جوان که ميانگين عمر ايشان را به 25 سال مي توان تخمين زد. با وجود زماني چنين اندک، محمدرضا لطفي به ياري همدلي جوانان شيفته ي موسيقي در ايران، توانسته است جمعي بزرگ در حدود پنجاه هنرمند را در سه نوبت روي صحنه بياورد و يک کار گروهي کم سابقه را روي صحنه ي بزرگ تالار شهر به نمايش بگذارد. با وجودي که هم از کودکي و نوجواني شيفته ي موسيقي بوده ام و در اوج هاي شباب، همدم ساز افسونگر لطفي بوده ام، اما در سي ساله اخير بخت آن را نيافته ام که بيننده ي موسيقي زنده در تالارهاي شهر باشم؛ مگر دو نوبت که به ديدار سازنوازي هاي درخشان دوست ديگرم حسين عليزاده رفته ام.يک بار در فرهنگسراي بهمن و يک بار در تئاتر شهر. اين گروه نوازي را نخستين بار حسين عليزاده به روي صحنه آورد با نام «ترکمن» که برگرفته و بازساخته از همان مايه هاي موسيقايي پرنيروي قوم ترکمن بود و چنان زيبا و پرقدرت که مرا در جا مبهوت کرد در نخستين دقايق. اما حقيقت اين که گروه همنوازي ترکمن در مسير اجرا خيلي زود در اختيار سازنوازي فردي قرار گرفت و حضور ديگر نوازندگان خيلي زود کمرنگ و بي رنگ شد، در حالي که انتظار مي رفت - و خود مايه هاي موسيقايي مجال مي داد و اين توقع را ايجاد کرده بود - خلاف فردي شدن پيش برود. يعني انتظار مي رفت موسيقي از فرد به جمع و از جمع به فرد در نوساني هماهنگ باشد، اما چنين نشد و در پايان از سر صميميت محض خطي براي هنرمند عليزاده فرستادم به اين مضمون که اي کاش به همنوازي مجال بيشتري داده مي شد. شايد نمي بايست چنان زود واکنش نشان مي دادم و آن از شيفتگي من بود و اگر موجب آزردگي خاطر شده باشد از اين بابت عذر مي خواهم، اما نظرم - اگر اهميت داشته باشد- همان است.بنابر اين اصل ضرورت گروه نوازي و دور شدن از شوق و هم رخوت موسيقي محفلي، ابتدا در ذهنيت سازنده ترکمن جوانه زده بود، اما انجام موفق آن همچون شروع و آغاز کاري که آينده درستي و تکميل آن را برعهده خواهد داشت در شب هاي ارديبهشت گروه شيدا رخ داد؛ و تفاوت عمده اش با نمونه هاي موسيقي ملي ما اين که موسيقي در جمع توزيع شده بود، مگر يکي دو نمونه که نقشي کمرنگ داشتند و جالب اين که با هنجاري که ارائه شد - يعني توزيع موسيقي - آن نمونه ها به چشم مي خوردند. شايد من ذوق زده شده باشم، اما بر يک اصل تاکيد مي ورزم که موسيقي محفلي ما در ذات خود خاصيت مجلسي داشته و دارد و در روزگار جديد همين که به تالارهاي شهرها هم راه يافته خودش گامي در پيشرفت و حرکت به سمت اجتماعيت است، اما کيفيت چنان موسيقي محفلي همان کيفيت پدرسالار و بايد گفت کيفيت زمين داري و حکام نوع تيولداري دوران قاجار و پيش از آن است که در دوره ي پهلوي ها از طريق راديو و سپس تلويزيون به مردم مي رسيد. در اين معناست که اقدام محمدرضا لطفي يک ابتکار نو شمرده مي شود به جهت تلاش براي جمعي کردن موسيقي ايراني و گريز از خمودگي عادت شده با روحيه ي انفرادي و شکاندن جسورانه ي هنجارها در عين حفظ تشخص هر هنرمند در جمع. بديهي است اين امکان وجود داشته باشد و دارد که با ميزانسن ديگري اين جمع هاي سه گانه روي صحنه جاي نشين بشوند. با ايجاد سکوها و تغيير از يک رديف هلالي به دو يا سه رديف که اين به تدريج شدني خواهد شد با توجه به گفتگوي سازها با يکديگر و ترکيب جمعي آنها که در تخصص خود ايشان است. اما درک من ضمن جذبه ي هنرنمايي ها اين بود که با چنين معياري مي توان بيش از يک آوازه خوان در صحنه داشت، و اگر دو يا چند ساز مي توانند با يکديگر گفتگو کنند، چرا دو يا سه آوازه خوان نتوانند با آوازهاي خود گفتگو داشته باشند؟ اين به جاي خود، اما در آن هلال نشسته ي هنرمندان که شاهد بودم، چون لطفي را در سمت چپ صحنه ديدم، احساس کردم جاي حسين عليزاده در سوي راست صحنه بجاست. اکنون با آرزوي بهترين ها براي جوانان درخشان موسيقي ايران که شاهد بوديم، اميدوارم بازآمدن لطفي و حضور او به تعادلي بينجامد که بشود ياران ديرين موسيقي خود را نيز يکجا ببينيم و بشنويم.
به مردم نماند به جز مردمي
اسدالله امرايي ؛«دم را درياب» سال بلو به تازگي با ترجمه بابک تبرايي در نشر چشمه منتشر شده، البته ناگفته نماند که دومين ترجمه از رمان ماندگار اين نويسنده است. پيش از اين احمد کريمي حکاک آن را با قلم خوب خود با عنوان «امروز را درياب» ترجمه کرده بود که انتشارات نيل آن را منتشر کرد. «هرتزوگ»، «مرد معلق» و «هديه هامبلت» هم از او به فارسي ترجمه شده. بلو در سال 1976 جايزه نوبل ادبيات را برد. تازه ترين کتابي که از ريچارد براتيگن يا براتيگان به تعبيري ديگر در آمده «روياي بابل» نام دارد که پيام يزدانجو ترجمه کرده است. او از جمله نويسندگان شش دانگي است که دير به فارسي ترجمه شد، اما خوب از آب درآمد. براتيگن نخستين بار با ترجمه مهدي افشار و آذر عالي پور و بعدها با ترجمه من در مجله گلستانه معرفي شد. کتاب معروف «صيد ماهي قزل آلا» را هوشيار انصاري فر و پيام يزدانجو ترجمه کردند. البته مطابق معمول ترجمه هاي مکرر حاشيه هاي خاص خود را داشتند. از جمله آنکه رفاقت قديمي دو دوست را به هم زد. يک جايي مي خواستند با توپ من هم بازي کنند که نگذاشتم. «در قند هندوانه» را مهدي نويد ترجمه کرده و «اتوبوس پير» را طاهري عراقي. عليرضا بهنام به شعرهاي او رو آورد و کلاه کافکا را به فارسي درآورد. مترجمان ديگر مثل بهمن فرسي و سپيده جديري هم آثاري از او را ترجمه کردند. «تنهايي پرهياهو» نوشته بهوميل هرابال با ترجمه پرويز دوايي به چاپ پنجم رسيد براي خاطر آنهايي که هي مي گويند کسي کتاب نمي خواند. بي تعارف کتاب خوب خواننده اش را پيدا مي کند. همين کتاب هاي چاپ چندم هم آمارش. گرچه نمي شود آمار را ملاک قرار داد و هنوز تا رسيدن به نقطه مطلوب خيلي راه مانده. اين ژان پل سارتر هم که براي ادبيات وظيفه تعيين کرده بود و کتاب درباره ادبياتش سال ها پيش به فارسي درآمد، دوباره گويا بختش باز شده و چندتايي از آثارش ترجمه و منتشر شده. يکي اش سه نمايشنامه است از او با نام «مرده هاي بي کفن و دفن»، «خلوتگاه» و «مگس ها». آذر صديق به فارسي برگردانده که تا به حال اثري از او نخوانده ام. يک نکته يي در شناسنامه کتاب ديدم. نوشته بود چاپ اول 1387 با ويرايش جديد، باز هم نمايشنامه. نمي دانم چرا از ديدن نام نويسندگان ذوق مي کنم. «سه شب» با مادوکس اثر ماتئي ويسني يک نمايشنامه نويس رومانيايي فرانسوي زباني است که در مملکت خود در زمان چائوشسکو قلم به بند بود. به فرانسه رفت و از نويسندگان نامي شد. تينوش نظم جو ترجمه و ماه ريز در قطع توي جيب جاگير چاپ کرده. «تو خودت را دوست نداري» اثري از ناتالي ساروت نويسنده نام آشناي فرانسوي است که با ترجمه روان مهشيد نونهالي در نشر نيلوفر منتشر شده است. سهم فرانسوي ها انگار زد بالا. استعاره و مجاز در داستان پژوهشي در حوزه زبان شناسي است که محمدرضا اصلاني آن را با استفاده از منابع ايراني و خارجي تدارک ديده و عمدتاً به ديد ياکوبسن نظر دارد و از منابع معتبرش ساختار و تاويل متن بابک احمدي است که در حوزه نقد از صاحب نظران انگشت شمار خوش فکر است و تاليفات فراواني دارد و نصف تاليفاتش هم ادعا ندارد. محض رو کم کني آنهايي که با يک جلد «نيم کتاب» توي انبار مانده که به خرج خودشان چاپ کرده اند، براي عالم و آدم تکليف تعيين مي کنند. فصلنامه فرهنگ مردم هم از آن تلاش هايي است که در حوزه فرهنگ مردم حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. ويژه نامه فردوسي را با مقالاتي از يعقوب آژند، منوچهر احترامي و کتايون مزداپور و جليل دوستخواه منتشر کرده. راستي يک فصلنامه کاملاً ادبي هم در امريکا به همت مجيد روشنگر محقق و مترجم منتشر مي شود که پاتوق نويسنده ها و محققان ايراني است که از سراسر جهان و از جمله ايران مطالب پرباري دارد. 18 سال است که با شکلي دلنشين به دست خوانندگان مي رسد. حيف است که اين تلاش بي مزد و منت را ناديده بگيريم. دکتر زهرا طاهري از دانشگاه ژاپن، جمال ميرصادقي، محمود معتقدي از تهران، صفدر تقي زاده در عبور از امريکا و نادر ابراهيمي و خيلي هاي ديگر. شماره اخير آن پر و پيمان به پرويز کلانتري اختصاص دارد که معرف حضور اهل کتاب هست.
آنچه دوام خواهد داشت تئاتر است
محمد بهرامي ؛نوشته يي که مي خوانيد چندي پيش و خطاب به «رضا صابري» نوشته شد. اما در حقيقت خطاب اين نوشته همه هنرمندان تئاتر هستند. اما چرا اين نوشته با تاخير منتشر مي شود؟ گفتيم صبر کنيم تا «ارديبهشت تئاتر مرکز هنرهاي نمايشي» به همه خوش بگذرد و...

«رضاجان، نامه ات را خواندم، خوشحال شدم و متاسف. خوشحال شدم چون ديدم همچنان با هويت از تئاتر شهرستان ها دفاع مي کني و متاسف به خاطر استفاده از بعضي کلماتي که در شأن هنرمند نيست... و تاسف وقتي بيشتر شد که ديدم نامه تو را دستگاه دولتي تئاتر منتشر کرده است، که اين کار معني و نشانه خاص خود را دارد. پيش خودم گفتم حتماً رسانه ها نامه تو را تحويل نگرفته اند که به مرکز هنرهاي نمايشي متوسل شده يي تا نامه ات منتشر شود. من مي دانم که خبرنگاران رسانه ها مخصوصاً در حوزه تئاتر هنرمندان را دوست داشته و گرامي مي دارند و اگر نامه ات را به آنان مي دادي خيلي بهتر بود. و اما بعد... عزيز من، تفکيک هنرمند تهراني و شهرستاني را قبول ندارم چون درست نيست. نگاه کن، الان در تهران به قول تو «پايتخت نشين» بيش از 90-80 درصد هنرمندان شهرستاني اند. از حسين پارسايي رئيس مرکز هنرهاي نمايشي که قمي است تا حسين مسافر آستانه رئيس انجمن نمايش که اهل آستانه اشرفيه گيلان است و محمد حيدري که هم ولايتي خود توست تا دکتر صادقي، بهروز غريب پور، محمد ابراهيميان، مجيد جعفري، سهراب سليمي، امين تارخ، حميد مظفري، داريوش ارجمند، انوشيروان ارجمند، امير دژاکام، شکرخدا گودرزي، گوهر خيرانديش، رضا کيانيان، اصغر همت، آتش تقي پور، کورش نريماني، کورش زارعي و... بخواهم اسم ببرم حوصله ات سر مي رود. پس در تهران هم بچه هاي همين آب و خاک کار مي کنند، اما نه به آن راحتي که تو فکر مي کني و در نامه ات نوشته يي. بچه هاي تهران اگر امروز کار کنند دو سال ديگر پول شان را مي گيرند. اگر کساني مرتب کار مي کنند و به قول تو چهار فصل گرم کارند و «ريزه خوار سفرهاي گسترده» در حمايت کسي هستند که تو برايش نامه سرگشاده نوشته يي. رضاجان، در تهران از اين خبرهايي که تو مي گويي خبري نيست. مي تواني از همشهري هاي خودت که در تهران کار مي کنند، بپرسي. روزي که گفته شد؛ «قلب تپنده تئاتر کشور در شهرستان ها مي تپد» من به دوستان تئاتري گفتم اين جمله با نيت خير گفته نشده است و نامه تو نشان داد که حرف من درست است. فرافکني مشکلات دستگاه دولتي تئاتر به ميان هنرمندان از ضعف مديريت سرچشمه مي گيرد و باعث مي شود تو در لحظه يي عنان اختيار از کف داده و با کلماتي ناشايست همکارانت را که هنرمنداني مانند تو هستند، مورد خطاب قرار دهي. رضاجان، آن زماني که تو با آثار درخشانت جشنواره تئاتر فجر را منور کردي، مديران فعلي مرکز نمايشي در دبستان درس مي خواندند و طعم روشن نمايش هاي تو را درک نکرده اند و در نتيجه قدر تو را هم نمي دانند. پس خواهش مي کنم هنرمندانه تر در همه جا حضور داشته باش. رضاجان، بيش از دو دهه حضور در تئاتر کشور به من آموخته که روش هاي فعلي تئاتر را به سر و سامان نخواهد رساند و دوام هم نخواهد داشت و آنچه ادامه خواهد داشت هنر تئاتر است و هنرمند تئاتر هميشه در ميان مردم جاي دارد. هميشه سلامت باشي و برقرار.

منبع؛ فارس
عناوين اين صفحه
فيلم تلخ ايستوود در روزهاي گرم کن
اي قوم به کن رفته کجاييد کجاييد...؟
ساماندهي موسيقي؟ اطلاعات و آمار کجاست؟
شيدا در شب هاي ارديبهشت
به مردم نماند به جز مردمي
آنچه دوام خواهد داشت تئاتر است
آموزش فيلمبرداري توسط محمود کلاري در اصفهان
ماهنامه سينماي پويا

آموزش فيلمبرداري توسط محمود کلاري در اصفهان
کارگاه آموزش فيلمبرداري «نور، دوربين، حرکت» با حضور محمود کلاري در حوزه هنري اصفهان برگزار مي شود.

کلاري در اين کارگاه به مدت دو روز به آموزش مباحث مختلف فيلمبرداري همراه با نمايش فيلم و بررسي فيلمبرداري آنها خواهد پرداخت.

اهميت فيلمبرداري در سينما، نقش و تاثير فيلمبردار روي کليه عناصر ساخت فيلم، نگاه و بافت در فيلمبرداري و اصول و شناخت کاربردي فيلمبرداري در سينما از سرفصل هاي آموزشي اين کارگاه است.

اين کارگاه آموزشي به همت کانون فيلم حوزه هنري اصفهان از ساعت 10 الي 13 و 17 الي 20 در روزهاي 6 و 7 خردادماه سال جاري در تالار سعدي حوزه هنري اصفهان برگزار مي شود.


ماهنامه سينماي پويا
شماره خردادماه ماهنامه سينماي پويا با قيمت 1500 تومان منتشر شد. در اين شماره گزارش هايي از پروژه هاي در دست توليد سينماي ايران، اتفاقات ماه گذشته اين حوزه و گفت وگوهايي با بهرام توکلي (کارگردان پابرهنه در بهشت)، فرشته طائرپور، پريسا بخت آور و حبيب رضايي را خواهيد خواند. اما مطلب ويژه اين شماره سينماي پويا گزارشي از ديدار منصور ضابطيان با امير نادري در نيويورک است که خواندن آن براي دوستداران نادري خالي از لطف نيست. مطالبي درباره فيلم هاي روي پرده سينماي ايران و جهان و چهره هايي مثل چارلز هستون، آنتوني مينگلا، راجر ايبرت و... را هم در اين ماهنامه خواهيد خواند. دي وي دي انيميشن «گارفيلد3» هم ضميمه اين شماره سينماي پويا است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام