پنج شنبه، 9 خرداد 1387 - شماره 1689
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سينما
آنچه در شصت ويکمين دوره جشنواره فيلم کن گذشت
کن، کن است
محمد باغباني



در مقايسه با دوره قبلي، جشنواره کن امسال بي شک يک افت بزرگ بود و اين سقوط چندطبقه يي کيفيت مراسم و فيلم هاي امسال، زنگ خطر و يک هشدار واقعاً جدي است و در حالي که دو فستيوال رقيب يعني ونيز و برلين حسابي دارند در اين يکي دو دوره قبل سنگ تمام مي گذارند، کن و سردمدارانش بايد بپذيرند که هر لحظه ممکن است اعتبار چندين ساله خود را که بعد از جنگ جهاني دوم و به خصوص در دهه هاي 60 و 70 به دست آورده اند از دست بدهند. تصور کنيد فيلمي در وقت اضافه در فهرست فيلم هاي بخش مسابقه قرار گيرد و جايزه اصلي يک فستيوال معتبر را هم از آن خود کند.

به هر حال سينماي فرانسه بعد از 21 سال بالاخره توانست نخل طلاي جشنواره کن را به دست آورد. سال 1987 شاهکار سينمايي موريس پيالا يعني «زير آفتاب شيطان» موفق شده بود نخل طلا را از آن خود کند در حالي که همگان پيالا و فيلمش را «هو» مي کردند. پيالا هم بعد از دريافت جايزه گفت؛ «من نيز از شماها بيزارم.» آن دوره رئيس هيات داوران ايو مونتان بود که جداي ارزش هاي هنري- سينمايي اش به خصوص در زمينه ديدگاه هاي سياسي بي شباهت به شان پن نيست. البته شان پن بايد فيلم هاي موزيکال بيشتر بازي کند تا به پاي استاد فقيد برسد. قبل از اين هم در سال 1966، کلود للوش با فيلم «يک مرد يک زن» توانسته بود نخل طلا را ببرد و ظاهراً سينماي فرانسه هر بيست سال يک بار قرار است يک برنده نخل طلاي کن داشته باشد.

لورن کانته که قبلاً با دو فيلم «وقت استراحت» و «منابع انساني» تا حدودي شناخته شده بود، تنها برنده نخل طلاي دوره شصت و يکم شد. سينماي او ساده و کاملاً به سنت هاي رئاليسم و ناتوراليسم وفادار است؛ جنس و لحني از سينما که همواره در خود فرانسه بيشترين جريان را داشته و در همين فستيوال کن هم حسابي به آن توجه مي شود. از برنو دومونت مي توانيم مثالي بزنيم که امسال داور بود و در دوره هاي قبلي همواره دست پر از کن بيرون آمده است. نکته ديگري که مي توان گفت اين است که فيلم هاي کانته و همين دومونت بي تاثير از سينماي عباس کيارستمي نيستند و حتي خود دومونت هم به اين موضوع اشاره کرده است. به هر حال با اين سليقه ها و انتخاب ها عدم حضور فيلم عباس کيارستمي در کن امسال واقعاً عجيب بود ولي به هر حال اين موضوع که امثال کانته تحت تاثير سينماي کيارستمي هستند يک پيروزي و خود يک جايزه بزرگ است. شخصاً معتقدم به کن و کلاً فستيوال هاي ديگر نبايد ايراد بگيريم که چرا فيلمي از ما را نپذيرفته اند. انتخاب مرجان ساتراپي به عنوان يکي از اعضاي هيات داوران، تعلق خاطر فرانسوي هاي جنوب را به سينماي ايران نشان مي دهد و بعيد هم نيست سال آينده کيارستمي يکي از داوران بخش مسابقه باشد. يادمان هم نرود کن جشنواره يي است براي کشف استعدادهاي سينمايي و معرفي جهاني آنها. امثال کيارستمي و کوستوريتسا، وونگ کارواي و خيلي هاي ديگر به اين چيزها ديگر نيازي ندارند. لورن کانته هم اکنون به فهرستي راه يافته که به لطف کن همواره در حال پر شدن و کامل تر شدن است و اين نکته يي است که سينما امروزه بيشتر از هميشه به آن نياز دارد؛ کارگردانان و فيلمسازاني که منهاي تئوري هاي مولف، مطرح و آثارشان در سراسر جهان ديده و نقد شوند.

هيات داوران کن شصت و يکم براي پنجمين بار در طول تاريخ کن حاضر شدند در مورد انتخاب هاي خود و فيلم برنده نخل طلا توضيحاتي بدهند.

فيلم کلاس و يا همان اسم فرانسوي اصلي «ميان دو ديوار» در روز آخر به نمايش درآمد. پن توضيح داد آنقدر اين فيلم کامل و بي عيب است که هر روز ديگري هم به نمايش درمي آمد، بي شک انتخاب اول او مي بود. پن «کلاس» را اثري سخاوتمند خواند و ويژگي مثبت فيلم را بي ربط به روز نمايش آن دانست.

هيات داوران امسال تا روز آخر، بي توجه به نظر منتقدان و حواشي کار خود را انجام دادند. حواشي که فيلم ضداسرائيلي «والس با بشير» را مستحق نخل طلا مي دانستند. سال گذشته هم اين حواشي و نظرات، فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» برادران کوئن را لايق نخل طلا مي دانستند که در نهايت به سينماي روماني رسيد. و حالا اگر برادران کوئن و جشنواره فيلم ونيز اعلام کرده اند که آخرين ساخته اين برادران فيلم افتتاحيه ونيز است، حتماً ربطي به دلگيري برادران از جشنواره کن دارد. البته خالق «والس با بشير» آنقدر اعتبار ندارد که ناگهان به کن پشت کند. به هر حال فيلم او در اين فستيوال مطرح شده است. پن در مورد اين فيلم گفته؛ «والس با بشير» فيلم باارزشي است ولي اين جنجال ها که فيلم به همراه داشته واقعاً بي معني است و در نهايت فکر مي کنم چنين فيلمي بدون ما (کن و هيات داورانش) تماشاگران خود را پيدا خواهد کرد. پن معتقد است داوران امسال کار خودشان را مستقل انجام داده اند و به هيچ وجه تحت تاثير نبوده اند.

مرجان ساتراپي هم در اين جلسه گفت؛ همه ما بلافاصله عاشق فيلم «کلاس» شديم. «کلاس» در مورد دموکراسي و خيلي ديگر از مسائل در دنياي امروز طرح سوال مي کند ولي با تيزهوشي به هيچ کدام مستقيماً جوابي نمي دهد. ساتراپي بازي ها و پرداخت رئاليستيک فيلم را ستايش کرد. پن هم در مورد «کلاس» گفته، بازي، نوشته ها و تک تک جزئيات فيلم جادويي هستند و هيات داوران از همان ابتدا اسير جذابيت هاي هنري فيلم شد. بي خود هم نيست که فيلم با اکثريت آرا برنده نخل طلا شد. آلفونسو کوارون سرشناس و يکي از داوران اين دوره در مورد «کلاس» گفت؛ يکي از فيلم هايي است که آن را مي توانيم به سينماي برتر نسبت بدهيم؛ سينمايي که مي توان آن را به مخاطبان جوان و تازه وارد هديه داد.

سرجو کاستليتو بازيگر، فيلمنامه نويس و کارگردان ايتاليايي هم معتقد است فيلم «کلاس» حيرت انگيز است؛ «در طول تماشاي فيلم مدام فکر مي کردم با معلم پسرم صحبت مي کنم. فيلم يک اثر شاعرانه است با خاصيتي جهاني. «کلاس» در مدت زمان دو ساعت، يک دوره زماني يک ساله را به کامل ترين شکل ممکن نشان داده است اما واقعاً انگار زنده فيلمبرداري شده است.» ژان باليبار هم فيلم را بي ادعا توصيف کرد و گفت؛ «به اعتقاد من بالاترين شکل بيان يک اثر هنري، در تناقض نهفته در آن است.»

شان پن قبل از روز اختتاميه گفته بود، کن و جوايز اين دوره بايد با اسکار فرق کند و اين شايد بيشتر از هر چيزي به اين معني است که کلينت ايستوود جايزه اصلي را نخواهد گرفت و همين طور هم شد. اما جذاب ترين و جالب ترين بخش جوايز اين دوره ستايشي بود که کن شصت و يکم با نام جايزه ويژه دوره شصت و يکم از کلينت ايستوود و کاترين دونوو بزرگ به عمل آورد؛ کاترين دونووي که بي شک يکي از مهمترين و بهترين بازيگران کل تاريخ سينما است و مي توان ادعا کرد بهترين بازيگر زن زنده سينما است. بازيگري که در خيلي از شاهکارهاي سينما بازي داشت و حضورهاي بي بديل او واقعاً فراموش نشدني هستند. از موزيکال هاي ژاک دمي گرفته، تا شاهکار سوررئاليستي بونوئل. دونوو در مراسم پاياني از آرنو دپلشين تشکر کرد و حضور خود را در کن به خاطر او و فيلمش دانست و از همبازي هاي خودش هم در اين فيلم تشکر کرد. دونوو از اينکه هنوز امثال دپلشين هستند و چنين فيلم هايي را مي سازند ابراز خرسندي کرد و مرتباً خوشحالي وصف ناپذير خود را شرح مي داد و گفت تا وقتي چنين سينمايي وجود دارد، او در اين گونه فيلم ها بازي خواهد کرد. اما فارغ از جايزه نخل طلا و جايزه ويژه دوره شصت و يکم اگر کن امسال را سال سينماي ايتاليا نامگذاري کنيم، نشانه درستي را هدف گيري کرده ايم. امسال دو فيلم از ايتاليا در کن حاضر بودند و هر دو جايزه گرفتند. درام مافيايي «گومورا» به کارگرداني ماتئو گارونه جايزه بزرگ هيات داوران کن را گرفت و جايزه هيات داوران هم به فيلم «ستاره» ساخته پائولو سورنتينو رسيد. سرجو کاستليتو ايتاليايي در مورد اين دو فيلم گفت؛ «معتقدم اين دو يک روح اند در دو بدن و اين دو همديگر را به خوبي کامل مي کنند. هر دو فيلمساز ايتاليايي به خوبي توانسته اند با مخاطبان خود حرف بزنند و استانداردهايشان را هم رعايت کنند.» اين دو فيلمساز ايتاليايي ادامه دهنده مسيري هستند که ناني مورتي آن را آغاز کرده و خود مورتي هم که در آغاز هزاره سوم نخل طلا را به دست آورد و همه اينها يعني چراغ سبز کن به سينماي ايتاليا و باز يعني رقابت کهن و ريشه دار کن با ونيز.

شان پن که در فيلم «21 گرم» با بنيسيو دل تورو همکار بود در کن شصت و يکم اداي دين کرد و همراه تيم داوري اش چه گواراي سينمايي را به عنوان بهترين بازيگر مرد کن شصت و يکم انتخاب کرد. دل تورو از آن دست بازيگراني است که ارزش هاي سينمايي اش تا چند وقت ديگر بيشتر از هر زمان ديگر روشن خواهد شد و نامش، چهره اش و همه حضورهاي سينمايي اش جان مي دهند براي جوايز فستيوال ها. بازيگري که هم در کمدي ابلهانه تري گيليام خوش مي درخشد و هم در درامي نفسگير چون «21 گرم». خلاصه يک الگوي کامل براي هر بازيگري در هر جاي جهان. بازيگران زن غيراروپايي هم ظاهراً دارند گوي سبقت را از ساير رقبايشان مي ربايند. سال گذشته بازيگر ژاپني و امسال «ساندرا کورولوني» که نامش بي شباهت با «کلوني» نيست، برندگان جايزه بهترين بازيگر زن شدند. اما برزيلي ديگري که او هم در وقت اضافه به کن راه يافت، فرناندو ميرليس يکي از بازندگان امسال است، البته اگر بخواهيم رقابتي را متصور شويم. ميرليس هم اکنون نام و اعتباري براي خود دارد و شايد به نخل طلا نيازي نداشته باشد اما فيلم او همراه «ستايش» آتوم اگويان واقعاً در کن اين دوره وضعيت خوبي نداشتند. ژانگ ژيا که و فيليپ گرل را هم به فهرست ناکامان اضافه کنيد. اما بي شک بزرگترين ناکام اين دوره چارلي کافمن است که اميدوارم فيلم خوب و باارزشي را ساخته و اين حواشي ربطي به ضعيف بودن اثرش نداشته باشد. تا قبل از مراسم اختتاميه تصور جايزه بهترين فيلمنامه براي او دور از ذهن نبود.

اما به دو جايزه اصلي ديگر بپردازيم. برادران داردن و نوري بيلگه جيلان بي شک فيلمسازان و نورچشمي هاي کن هستند.

داردن ها براي فيلم «سکوت لورنا» جايزه بهترين فيلمنامه را گرفتند و جيلان جايزه بهترين کارگرداني را گرفت و همين حالا و نديده حاضرم شرط ببندم که کارگرداني داردن ها بهتر از جيلان و فيلمنامه جيلان بهتر از داردن هاست.

تصور دادن جايزه بهترين فيلمنامه به برادران داردن، به عنوان نمايندگان سينمايي که کاملاً وابسته به اجرا و پرداخت شخصي خودشان است واقعاً عجيب است. خلاصه داستان فيلم جيلان هم واقعاً حيرت آور است. به هرحال اگر کني در کار نبود معلوم نيست اين دو فيلمساز چگونه قرار بود مطرح شوند. جيلان به خاطر اينکه در خود ترکيه خيلي دشمن دارد و اصلاً تحويلش نمي گيرند بي شباهت با ييلماز گوني نيست و جنس تحويل گرفتن اش در کن هم يادآور همان دوره است. البته جيلان بعد از گرفتن جايزه اش آن را به کشورش تقديم کرد و گفت عاشق کشورش است. هرچه باشد جيلان ها به واسطه حضورهاي موفق شان در اين گونه فستيوال ها نام کشورشان را بيشتر از هرچيز ديگر مطرح مي کنند.

برادران داردن از داوران تشکر و اعلام کردند خيلي مشتاق بوده اند تا بازيگر زن فيلم «سکوت لورنا» جايزه بگيرد و حالا که نگرفته هم چيزي از ارزش هاي اجراي او کاسته نمي شود. اينکه برادران داردن در هر بار حضور تقريباً به طور کامل ستايش شده اند، بيشتر از هر چيزي به استانداردهاي بالاي سينماي اين دو بازمي گردد و از وراي هر فيلم شان سال ها تمرين و تحقيق را مي توان مشاهده کرد. هنوز مشغول تماشاي فيلم هاي کن سال گذشته هستيم و انصافاً همه فيلم ها از فيلم بسيار خوب «4 ماه، سه هفته و دو روز» يک سروگردن بالاتر هستند و همين موجب شده در سليقه و نگاه سينمايي «استفن فريرز» رئيس هيات داوران سال قبل شک کنيم. شان پن اکنون بابت اين سياسي بازي هايش شايد چندان وضع خوبي نداشته باشد ولي به هرحال سال ديگر و در همين موقع، اميدوارم پن جايگاه فريرز را نداشته باشد و البته اميدوارم سينماي ايران جايگاه بهتري داشته باشد.
ظهور دوباره سينماي ايتاليا در کن 2008
بازگشت غول ها

سامي آستان
سينماي ايتاليا در اواخر قرن بيستم عملاً وارد بحراني ترين برهه زندگي خود شد. فقدان بزرگان اين مديوم هنري و ندرت ظهور نوابغي مستعد که بتوانند جايگزيني براي آنها باشند، موجب استيلاي تفرعني شد که سينماي ايتاليا را براي مدتي از جايگاه واقعي آن در جهان خارج ساخت. صرف نظر از بازماندگان شامخ سينماي ايتاليا، آخرين نسل کارگردانان قرن بيستم سينماي اين کشور که طي دهه نود به فيلمسازي روي آوردند اندک اندک نشانه هاي اميدوارکننده يي را دال بر احياي سينمايي مقبول و مطلوب بروز دادند. پائولو سورنتينو و ماتئو گارونه از جمله کارگردانان اين نسل سينماي ايتاليا به شمار مي روند و آنچه در نگاه نخست با تماشاي آثار آنها مورد تلقي واقع مي شود، نگاه جديد اين کارگردانان به عمده مقوله هايي است که پيش از اين در تاريخ سينماي ايتاليا بدان ها پرداخته شده است.

از ميان اين دسته از کارگردانان مذکور، شايد بتوان ماتئو گارونه را موفق ترين و در عين حال آينده دارترين کارگردان سينماي ايتاليا دانست. بررسي و اشاره يي هرچند کوتاه به ماتئو گارونه و پائولو سورنتينو به ويژه به خاطر حضور در جشنواره کن امسال و جوايزي که به فيلم هاي اين دو تعلق گرفت، اکنون جذابيت خاص خودش را خواهد داشت. آن هم در دوراني که ناني مورتي تصميم گرفته ديگر فيلم نسازد. هرچند تمامي نظريات بر اين واقعيت صحه مي گذارد که سينماي ايتاليا هرگز نمي تواند دوران درخشان و طلايي سه دهه 50 ، 60 و 70 خود را تکرار کند.

ماتئو گارونه

ماتئو گارونه در 15 اکتبر 1968 در رم به دنيا آمد. پدرش منتقد تئاتر و مادرش يک عکاس نسبتاً مشهور بود. همين موضوع سبب گرايش ماتئو به عرصه هنر و جهان سينما شد. گارونه پس از فارغ التحصيلي از دبيرستان هنر به نقاشي پرداخت. او در بيست و يک سالگي و به عنوان دستيار فيلمبردار در يک مجموعه تلويزيوني فعاليت سينمايي اش را آغاز کرد. پنج سال بعد براساس فيلمنامه يي نوشته خودش نخستين اثر سينمايي خود را ساخت؛ فيلم کوتاه بيست دقيقه يي «شبح» که از سوي ناني مورتي مورد ستايش قرار گرفت. در همان سال نخستين فيلم تجربي بلند خود را کارگرداني کرد که مورد تمجيد بسيار قرار گرفت و براي نخستين بار در جشنواره تورنتو سال 1996 بود که گارونه اين نابغه جديد سينماي ايتاليا در خارج ايتاليا و حتي خود ايتاليا شناخته شد. در سال 1998 او با فيلم کمدي «ميهمانان» که به زندگي جديد پناهندگان آلبانيايي در ايتاليا مي پرداخت به محبوب ترين کارگردان جوان ايتاليا تبديل شد. ستايش و تمجيد اين فيلم در جشنواره ونيز همان سال، جايزه اختصاصي هيات داوران جشنواره آنگرز اروپين به نخستين فيلم بلند کارگردان را در پي داشت. در سال 2000 ماتئو گارونه با فيلم «تابستان رمي» جامعه يي متفاوت را در شهر رم زير ذره بين قرار مي دهد و آنچه بر کليت فيلم مستولي است، ناآرامي وجودي زندگي آدم هايي است که در فيلم به تصوير کشيده مي شوند. بازي درخشان روسللا اور در نقش بازيگر سابق تئاتر که به رم مي آيد و با دوستان قديمي اش ملاقات مي کند نيز نتوانست موجب موفقيت چندان فيلم شود.

فيلم هاي بعدي گارونه که در هزاره سوم ميلادي ساخته شد، بهترين هاي کارنامه سينمايي وي قلمداد مي شوند و عملاً گارونه را به مهم ترين کارگردان ظهور يافته در دهه نخست قرن بيست و يکم بدل ساخته اند. شاهکار کم نظير سال هاي اخير سينماي ايتاليا «تاکسيدرميست» (2002) گارونه را به عنوان کارگرداني ممتاز و متمايز به جهان سينما معرفي کرد. جماعت منتقدان ريويونويسان کن به شدت فيلم را مورد تحسين و تشويق خود قرار دادند، فيلمي که همچنان کامل ترين فيلم کارنامه وي محسوب مي شود.

درام «تاکسيدرميست» به واسطه تصويربرداري هاي درخشان مارکو اونوراتو و تدوين مثال زدني مارکو اسپولتيني و بازي درخشان بازيگر زن بسيار زيباي سينماي ايتاليا اليزابتا روکنتي در کنار ايفاي نقش ارنستو مائيو و ماريو فوگليو مانتزيللو و نورپردازي طبيعي فيلم از نمونه هاي چشمگير سينماي ايتاليا محسوب مي شود، فيلمي که جوايز متعددي را از جشنواره هاي متعدد از آن خود ساخت.فيلم بعدي گارونه، درام «نخستين عشق» (2004) براساس نوولي از کارلو ماريوليني، فيلمي است درباره سادومازوخيسم و برهنگي. داستان فيلم اجمالي است درباره ارتباط مردي به نام ويتوريو (ويتاليانو ترويزان) با يک زن به نام سونيا (ميکلا چزکون) که مي خواهد او را به يک مدل تبديل کند و مدلي که بايد غذا نخورد تا به لاغري ايده آل يک مدل برسد. روابط آنها به مرحله يي حاد مي رسد که سونيا را به قتل ويتوريو ترغيب مي کند اما اقدام به قتل او با شکست مواجه مي شود. فيلم «نخستين عشق» حتي به واسطه مولفه هاي ارعابي که در درونمايه خود دارد به عنوان فيلمي هارور نيز توصيف مي شود. روبان نقره يي بهترين موسيقي فيلم سال ايتاليا براي براندا اورسيريز، روبان نقره يي بهترين بازيگر زن سال ايتاليا براي ميکلا چزکون و روبان نقره يي بهترين فيلمبرداري براي مارکو اونوراتو، فيلم ماتئو گارونه را در ميان ده فيلم برتر دهه نخست سينماي ايتاليا در هزاره سوم قرار داد. در سال 2006، حضور ماتئو گارونه و پائولو سورنتينو در فيلم درخشان «تمساح» ناني مورتي رخداد قابل ملاحظه يي بود که بر ارتباط تنگاتنگ اين دو کارگردان جوان با يک نسل پيش از خود صحه مي گذاشت. ماتئو گارونه با درام جنايي «گومورا» (2008) که اقتباسي است از کتاب روبرتو ساويانو پيرامون زندگي جنايت در جامعه امروزي ايتاليا در کن امسال حضور داشت. فيلم از شش اپيزود تشکيل شده است که در بندر ناپل مي گذرد؛ فيلمي وامدار بزرگان سينماي ايتاليا.

پائولو سورنتينو

پائولو سورنتينو در 31 مه 1970 در ناپل ايتاليا به دنيا آمد. نخستين حضور وي در عرصه سينما در کنار کارگردان تازه کار ديگري به نام مائوريتزيو فيومه و به عنوان دستيار کارگردان بود؛ فيلم کوتاهي به نام «بقالي» (1995) که جايزه بهترين فيلم کوتاه سال ايتاليا را از آن خود ساخت. در سال 1998 به عنوان فيلمنامه نويس در فيلم «غبار ناپل» ساخته آنتونيو کاپوآنو همکاري داشت. سورنتينو پس از مشارکت در فيلمنامه نويسي سريال تلويزيوني «گنگ»، در سال 2001 دو فيلم ديگر ساخت؛ کمدي پانزده دقيقه يي «شب طولاني» و درام کمدي بلند «LصUomo in pi‌» که همچنان تا امروز محبوب ترين فيلم سورنتينو به شمار مي رود. پرداخت انديشمندانه سورنتينو جوايز بين المللي بسياري را براي فيلم و خود او در پي داشت و طي همان سال سورنتينو جايزه روبان نقره يي بهترين کارگردان جوان ايتاليا را از آن خود ساخت.

در سال 2004 فيلم «تبعات عشق» را ساخت؛ درامي قابل اعتنا که با ستايش جشنواره هاي متعدد بين المللي سورنتينو را به کارگرداني شناخته شده تبديل ساخت. حضور دختر آنا مانياني و ايفاي نقش خيره کننده وي در کنار بهترين بازيگر سال هاي اخير تئاتر ايتاليا توني سرويلو، در کنار فضاسازي هاي خيال انگيز سورنتينو فيلم را نامزد نخل طلاي کن سال 2004 ساخت، ضمن آنکه اين فيلم به عنوان بهترين فيلم سال ايتاليا جايزه روبان نقره يي را به خود اختصاص داد.

«شنبه، يکشنبه و دوشنبه» (2005) فيلم بعدي سورنتينو، براساس نمايشنامه يي از ادواردو دي فيليپو کمدي بسيار زيبايي بود که چندان با استقبال مخاطبان مواجه نشد. درام «دوستان خانوادگي» (2006)

- کانديداي نخل طلاي کن 2006- ساختار پيچيده، فضاسازي هاي عجيب و غريب و روايت نامتعارف فيلم، نيمي ديويد لينچي و نيمي فليني وار است.اين فيلم نخستين بار در جشنواره فيلم لندن 2006 به نمايش درآمد. اين فيلم داستان يک گوش بر هفتادساله به نام گرمينا را روايت مي کند که دلبسته يکي از مشتريان مي شود که دختري جوان است.

آخرين فيلم پائولو سورنتينو، «ستاره» (2008) که در جشنواره کن امسال حضور دارد، درامي سرگذشتي است که زندگاني نخست وزير ايتاليا جوليو آندرآتي را به تصوير مي کشد، نخست وزيري که هفت بار به اين سمت انتخاب مي شود. دو بازيگر محبوب سورنتينو، توني سرويلو و آنا بوناييوتو نقش هاي اصلي فيلم را بر عهده دارند و پائولو گراتزيوزي کاراکتر آلدو مورو را بازي مي کند. «ستاره» نمونه يي هميشگي در کارنامه اغلب کارگردانان ايتاليا است، فيلمي درباره مهم ترين شخصيت سياسي ايتاليا پس از جنگ جهاني دوم تاکنون. فيلمي درباره سياست، چيزي که بدون آن هيچ گاه سينماي ايتاليا به جايگاه والاي خود در تاريخ سينما دست نمي يافت.به هر ترتيب، سينماي ايتاليا اکنون آنچنان که برناردو برتولوچي اذعان داشته است، روندي تناوبي دارد، يک دوره پر از نبوغ و آفرينندگي و يک برهه عاري از خلاقيت و استعدادي جديد، پس از هر فرودي فرازي وجود دارد، آنچه هميشه اميدوارکننده است ظهور استعدادهايي است که هيچ گاه فروکش نمي شوند و شايد کن امسال بر چنين تبلوري صحه بگذارد.
فراز پس از فرود
سينماي ايتاليا اکنون آنچنان که برناردو برتولوچي اذعان داشته است، روندي تناوبي دارد، يک دوره پر از نبوغ و آفرينندگي و يک برهه عاري از خلاقيت و استعدادي جديد، پس از هر فرودي فرازي وجود دارد، آنچه هميشه اميدوارکننده است ظهور استعدادهايي است که هيچ گاه فروکش نمي شوند و شايد کن امسال بر چنين تبلوري صحه بگذارد.
لوران کانته، برنده نخل طلاي کن شصت ويکم
در غياب غرور و افتخار

امير پوريا

amirpouria@gmail.com



براي دومين سال پياپي و براي چندمين بار در طول ده سال اخير، جشنواره کن جلوه هاي رفتار «جد بزرگ»وار خود را در اهداي نخل طلا و حتي در تقسيم جوايز اصلي ديگر، بار ديگر به نمايش گذاشت. اينکه کن همه بزرگان را در مسابقه يا خارج از آن گرد مي آورد اما جايزه و تحسين را مي گذارد براي فيلمسازان دو سه فيلم ساخته بي غرور بي ادعاي بي سابقه چشمگير که مي توانند کشف کن به حساب آيند و تازه در جاده پيشرفت قرار بگيرند، به روشني نشان از اين گرايش کن دارد که نمي خواهد همچون سال هاي جايزه دادن به بونوئل، اسکورسيزي، آنتونيوني، لينچ، ولز، کوروساوا يا باب فاس، حالا به کسي نخل بدهد که نام و اعتبارش وراي نام و اعتبار کن باشد. وقتي در سال 2002 کن براي آخرين بار چنين کاري کرد و نخل طلا را به رومن پولانسکي سپرد، داشت نياز خودش را به اينکه نام سازنده «بچه رزمري» و «چاقو در آب» هم در فهرست برگزيدگان تاريخ کن باشد، نشان مي داد و مي دانست که جايگاه پولانسکي همچون وودي آلن و وونگ کارواي که امسال فيلم هاي تازه شان را در خارج از مسابقه کن به نمايش در آوردند، نيازي به جوايز کن ندارد. اين کاري است که کن در جايزه دادن به اغلب برندگان اين سال ها مثل برادران داردن، ناني مورتي، مايکل مور، مرجان ساتراپي، کريستين مونيو و همين لوران کانته امسال نکرده است. با تحسين اينان، در اصل سراغ کساني رفته که قدشان چنان متوسط است که سايه کن مدت ها بر سرشان مي ماند.

لوران کانته که امسال نخل طلا را با فيلم «کلاس» در آغوش کشيد، در زمره همين متوسط ها مي گنجد و کن با اهداي اين جايزه، در پي آن است که همه اعتبارات احتمالي منجر به ارتقاي سطح او در آتيه را به حساب تشويق به موقع خود واريز کند. او که تا روز آخر از ديد جداول منتقدان و آراي جاري، تقريباً هيچ جا از شانس هاي دريافت جايزه تلقي نمي شد، با «کلاس» چهارمين فيلم بلند خود را درباره روابط ميان يک معلم خاص با شاگردان ناسازگارش در يک مدرسه سختگير پاريسي ساخته است. دفعه قبلي که فرانسوي ها جايزه جشنواره مهم شان را به هموطن خودشان دادند يعني 21 سال پيش که موريس پيالا نخل طلا را با «زير آفتاب شيطان» گرفت، اين لوران کانته جوان 26 ساله يي بود که داشت فيلم کوتاه دوستش ژيل مارچان موسوم به «گستره» را فيلمبرداري مي کرد. او بعد از آن هم فيلمبردار فيلم کوتاه ديگري از مارچان شد و در هر سه فيلم کوتاهي که خودش از 1994 تا 1997 ساخت، از همکاري همين مارچان در جايگاه فيلمنامه نويس مشترک (به اتفاق خودش)، بهره گرفت. داستان اولين فيلم نيمه بلند کانته به نام «خونخواران» نشانگر علايق مشخصي است که او به تاثيرات رواني شرايط اجتماعي اين زمانه روي آدم ها دارد و عملاً تا همين فيلم نخل برده اش هم اين دغدغه ها امتداد يافته اند. فيلم که داستاني خيالي را در سال 1999 (دو سال بعد از زمان ساخته شدن فيلم) باز مي گويد، مردي به نام فرانسوا را در مرکز وقايع دارد که تصميم گرفته جزيره کوکي براي خود و دوستانش و بچه هاي آنان دست و پا کند تا در هياهوهاي جشن شروع هزاره سوم به آن پناه ببرند. اما کسالت خالصي که در جزيره جريان دارد و خشونت و بدويت فضا، آدم ها را به اين فکر وا مي د ارد که همان پاريس شلوغ جنون آميز شب ميلنيوم بهتر است يا ناهنجاري هاي قلمرو بي امکانات جزيره؟

اما تا پيش از «کلاس»، تنها اعتباراتي که کانته در همين کارنامه کوچکش کسب کرده، براي نخستين فيلم بلندش «منابع انساني» بوده است. اين فيلم با داستاني درباره اختلافات ميان پدر و پسري که اولي کارگر يک کارخانه و دومي بعد از تحصيلات دانشگاهي، از مديران آن کارخانه اند، در سال 1999 ساخته شد و جوايز مهم پرشماري در مجامع جهاني دريافت کرد؛ از جايزه بهترين فيلم و جايزه تماشاگران جشنواره سينماي مستقل بوئنوس آيرس تا سزار (اسکار اروپايي) بهترين فيلم اول يک کارگردان تا جوايزي از جشنواره هاي سياتل، تورينو، انتروس و سالونيکي تا جايزه بهترين فيلم بخش کارگردانان جديد (زابالتگي) جشنواره سن سباستين؛موفقيتي که با فيلم بعدي اش «تايم اوت/ وقت بيکاري» در سال 2001، به هيچ روي تکرار نشد. البته اين يکي هم در جشنواره ونيز جايزه دون کيشوت را گرفت، ولي هم جوايز محدود و هم حد و سطح متوسطي که در فيلم و ضرباهنگ و کنش هاي داستاني اش جاري است، موجب مي شود که نتوانم آن را به اندازه جايگاهي که فيلم اول کانته يافت، جدي بگيرم؛ به ويژه از اين حيث که تنها فيلم کانته که ديده ام، همين «تايم اوت/ وقت بيکاري» است که واژه نفرت انگيز «متوسط»، بيش از حد درباره اش صدق مي کند. فيلم درباره مردي است که از کار آبرومندش در يک شرکت اخراج مي شود و به خانواده اش نمي گويد و با ماشين در خيابان ها پرسه مي زند و سر از سوئيس در مي آورد و آنجا بي اينکه کاري بهش پيشنهاد کرده باشند، وارد شرکتي مي شود و در راهروها و اتاق هاي آن، نه فقط در پي کار، بلکه همچنين به دنبال جايگاه شايسته يي براي خودش مي گردد تا در جامعه پذيرفته شود. روشن است که اين خط داستاني، قابليت هاي قابل ملاحظه يي براي تبديل به فيلمي مدرن با پرسه زني هاي بامعنا و پر از مشاهدات اجتماعي، انسان شناسانه و حتي هستي شناختي دارد؛ اما کنش هاي فيلم هر يک به تنهايي بي رمق تر و نسبت به هم بي ربط تر از آن اند که پتانسيل هاي بالقوه اين طرح داستاني را به بار بنشانند. همان وقت که فيلم را ديدم، طول زماني اش به نسبت آنچه اين ساختار پرسه اقتضا مي کند، زياد به نظرم آمد و حالا که در مشخصات فيلم مي بينم زمانش 134 دقيقه است، از اين ميزان کش آمدن قصه يي که بايد موجز و متمرکز باشد، به حيرت مي افتم.

در فاصله آن فيلم تا فيلم برنده کانته در کن امسال، او فقط يک فيلم ساخته؛ «به سمت جنوب» که با حضور شارلوت رمپلينگ و کارن يانگ، سرشناس ترين بازيگران، کل کارنامه لورن کانته را در خود دارد و روابط سه زن (دو امريکايي و يک کانادايي) را نشان مي دهد که در اواخر دهه 1970 در هائيتي با آفتاب و مردان رنگين پوست و حسرت ها و سرخوردگي هايشان دوره پيش بيني ناپذيري را مي گذرانند. فيلم در سال 2005 جايزه صلح جشنواره ونيز را گرفت و لوران کانته که احتمالاً تصور اين تغيير سطح ناگهاني اعتباراتش را هم نمي کرد، با اقتباس از رمان مشهور فرانسوا بگودو در فيلم «کلاس»، به قله سينماي جهان در کن 2008 دست يافت.

فيلمش را بسيار زودتر از آنچه گمان مي کنيد، خواهيم ديد و بعد اگر فرصتي بود، همين جا به آن خواهيم پرداخت.

صحبت هاي لوران کانته درباره «کلاس»
جامعه در مدرسه
ترجمه؛آرمن ساروخانيان؛ بخشي از نوجواناني که در فيلم «کلاس» (ميان ديوارها) بازي مي کنند، براي اولين بار بود که حضور در سواحل مديترانه را تجربه مي کردند. آنها که از زمان فيلمبرداري در کنار يکديگر بودند و به اين وضعيت عادت کرده بودند، از بازديد مناظر جديد در کنار فرانسوا بگودو، بازيگر نقش معلم شان در اين فيلم، لذت مي بردند. در ساعات پيش از اکران رسمي فيلم و بالا رفتن از پله هاي کاخ جشنواره، آنچه نزد اين بازيگران و کارگردان شان، لوران کانته، جلب توجه مي کرد روحيه گروهي شان بود. اين نما که يک مربي فوتبال، آن را «کار تيمي» مي ناميد، تصويري کليدي ارائه مي دهد. اين روش کاري کانته است؛ تشکيل خانواده هاي کوچک.

کانته اعتراف مي کند شيفته ملودرام و از تحسين کنندگان «وينسنته مينلي» (کارگردان فقيد امريکايي) است؛ «اين موضوع در منابع انساني قابل درک بود و در کلاس هم در صحنه جلسه انضباطي محسوس است. ولي آنچه اهميت دارد، لنگر گرفتن در دنياي واقعيت، غوطه وري در جامعه، مطالعه روابط قدرت و هر چيزي است که به خشونت و طرد کردن مي انجامد.»

مردي که به قول خودش با هدف تشريح جهان و پيچيدگي هايش فيلم مي سازد، در چهار فيلم بلندش پيوستگي فوق العاده يي ديده مي شود؛ جدال يک پدر کارگر و پسرش که به سمت مسوول منابع انساني يک کارخانه ترقي پيدا کرده هنگام تعديل نيروها پس از تصويب قانون 35 ساعت کار در هفته در فرانسه (فيلم منابع انساني). دروغگويي مردي که از کار اخراج شده و براي خودش شغلي ساختگي در سازمان ملل مي سازد و براي اينکه فريبش برملا نشود، خانواده اش را مي کشد (مديريت زمان، الهام گرفته از پرونده ژان کلود رومان). نقد زندگي درون يک دبيرستان که به نظر مي رسد ماشين مولد اغتشاشات در سطح ملي باشد و سوالاتي در مورد قدرت، نابرابري فرصت ها، تطابق اجتماعي و فرهنگي و موضوع مهاجران غيرقانوني به فرانسه(فيلم کلاس). او هر بار از مشاغل فيلم مي سازد؛ کارگر- کارفرما، مشاور شرکت- بيکار، تن فروشي، معلم- شاگرد و دفتر مدير مدرسه يي که شبيه گوانتانامو است.

فيلم کلاس يک معلم فرانسه را تشريح مي کند که براي حرفه اش روشي نه چندان مرسوم را انتخاب کرده؛ فردي بالغ در اقليت مقابل گروهي دانش آموز و نوجواناني که دائماً جبهه مي گيرند. کانته مي گويد؛ «شاگرد مدرسه بودن حرفه ابراز وجود است. او بازيگر نقشي است که محاکمه مي شود و بايد از خودش دفاع کند. نقش شاگرد زرنگ، تنبل، خرابکار، کله شق و... آنها وقت شان را به خلق شخصيت ها مي گذرانند.» هنگام فيلمبرداري او از کارل شاگردي که وسط سال به کلاس مي آيد، خواسته بود غيرقابل تحمل باشد «و او اين کار را به طرز بي نقصي انجام داد.» سپس به او گفته بود؛ «تو حالا پسر مهرباني هستي که کمي خجالتي است.» کانته تعريف مي کند که کارل در عرض 30 ثانيه از تنشي شديد به مهرباني رسيد.

در توضيح اين مساله او مي گويد؛ «دليل آن اين است که اين بچه ها اين چيزها را هر روز تمرين مي کنند. آنها بلدند ديگران را تحت تاثير قرار دهند، نشان دهند که اجازه نمي دهند کسي حق شان را پايمال کند. آنها وقت شان را به خلق شخصيت ها مي گذرانند، آنها به جلد مشاغلي مي روند که خودشان را در آنها جست وجو مي کنند.» او عادت دارد از کارگران، مسوولان سنديکاها، معلمان، والدين و شاگردان بخواهد که نقش کارگر، معلم و... را بازي کنند. ولي کانته از آنها انتظار ندارد مانند خودشان باشند؛ «از آنها مي خواهم شخصيت هايي براساس تصويري که از خودشان در ذهن شان دارند؛ روش صحبت کردن شان و روش زندگي شان بسازند. من به تفکر بازتوليد خيلي دلبستگي دارم.»

خود او را هم مي توان در اين قالب ديد؛ کارگرداني به روش سقراط.

منبع؛ لوموند
چند نکته درباره بنيسيو دل تورو به بهانه دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره کن
تجربه رنج


نيما حسني نسب











حالا ديگر بنيسيو دل تورو - در اولين سال دهه پنجم زندگي- با بردن جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره کن براي بازي در نقش ارنستو چه گوارا در فيلم استيون سودربرگ، فهرست غبطه برانگيز جوايز معتبر بازيگري اش را کامل کرد. در ميان 27 جايزه يي که تا چهل سالگي گرفته، هم مجسمه اسکار و گلدن گلوب نقش مکمل مرد و خرس نقره يي جشنواره برلين براي «ترافيک» هست، هم جايزه بازيگري جشنواره ونيز (همراه با عمر شريف براي «موسيو ابراهيم و گل هاي قرآن») براي «21 گرم» و حالا هم جايزه فستيوال بزرگ کن... اما بنيسيو دل تورو، يکي از بزرگان بازيگري دو دهه اخير سينما، براي اعتبار و اهميت کارهاي تماشايي اش نيازي به اين فهرست جوايز ندارد. فيلم ها هستند و ديده مي شوند و به توان و جذبه حضور اين پورتوريکويي مقيم هاليوود گواهي مي دهند.

---

دل تورو که نوجواني را با بسکتبال گذراند و مدتي هم در رشته اقتصاد و بازرگاني درس خواند، بالاخره سر از مدرسه بازيگري و شاگردي استاد استادان - استلا آدلر - درآورد و مثل اغلب همتاهاي اين سال هايش با بازي در تلويزيون شروع کرد. شاخص ترين کارش در تلويزيون را حضور در اپيزودي از «ميامي وايس» مي دانند و شروع کارش در سينما با لقب جوان ترين شخصيت شرير سري فيلم هاي جيمز باند در ضعيف ترين فيلم اين مجموعه - «جواز کشتن» - چندان به چشم نيامد. بازي هاي بعدي او در سينما هم تا پيش از درخشش در «ترافيک» و دست گرفتن مجسمه آکادمي چندان جلب توجه نکرده بود. شايد وقتي در اين چند سال چهره خاص و بازي هاي درجه يکش در «ترافيک» و «21 گرم» و «قاپ زدن» و «سين سيتي» نظرمان را جلب کرد و سراغ کارنامه اش را گرفتيم، يادمان آمد که قبلاً هم در «مظنونين هميشگي» جزء گروه پنج نفري مظنون هاي آن فيلم در کنار استيون بالدوين، کوين پولاک و گابريل برن هم حضور داشت، ولي زير سايه درخشش کوين اسپيسي مانده بود؛ در «طرفدار» نقش رقيب وسلي اسنايپس را بازي مي کرد و آن جا هم سايه سنگين رابرت دونيروي بزرگ حضورش را به حاشيه برده بود؛ در «تشييع جنازه» ساخته ابل فرارا عملاً شمايلي براي ابراز علاقه کارگردان به شخصيت هاي مشهور فيلم نوآر مثل جيمز کاگني و ادوارد جي رابينسن و پل موني بود و در «ترس و نفرت در لاس وگاس» هم در کنار جاني دپ نقش وکيل خيکي و خرابً نشئه جات را خيلي خوب از کار درآورده بود. (پدر و مادر دل تورو هر دو وکيل بودند. و او با اين نقش اداي دين فجيعي به حرفه شريف والدينش کرد،) براي اينکه از حواشي هم دور نمانيم، مي شود به حضورش در ويدئوکليپ مشهور لاايسلا بونيتاي مدونا اشاره کنيم که در زمان خودش طرفدارهاي زيادي داشت.

---

دل تورو بازيگري در هر کدام از نقش هايش را به تجربه يکه و منحصر به فردي تبديل مي کند که شکلي از احوالاتي است که شخصيت هر کدام از فيلم ها از سر مي گذرانند؛ شکلي از تجربه رنج و درد که هنوز هم نمونه يي ترين جلوه اش را در قالب شخصيت جک در «21 گرم» به ياد مي آوريم. يکي از پيچيده ترين شخصيت هاي سينمايي اين سال ها که بنيسيو دل تورو با اجراي آن در کنار دو قطب ديگر ماجرا با بازي نائومي واتس و شان پن آبرو و اعتبار تازه يي براي بازيگري مدرن و پيشرو اين سال هاي سينما دست و پا کرد. بازيگراني از مکتب متد اکتينگ که هميشه بر اين باور بوده و هستند که بازيگري در قالب هر شخصيتي بايد مسيري را طي کند که آن شخصيت خاص در درام مي گذراند؛ حتي اگر ناچار شوند براي خلق چنين شخصيتي و طي کردن چنين مسيري به دشواري هايي تن بدهند که دست کمي از تجربه هاي دردآور قهرمان يا ضدقهرمان هاي داستان نباشد. چيزي که سال هاي سال مايه بحث و جدل و مناقشه بوده و باعث مرزبندي هاي اساسي در عالم بازيگري سينما شده است. همان مرزي که بين لارنس اليوير و داستين هافمن در فيلم «دونده ماراتن» باعث شکل گيري يکي از معروف ترين خاطره هاي پشت صحنه سينما شد؛ جايي که اليوير با تماشاي دشواري ها و دردسرهايي که هافمن متديست براي به بار نشاندن نقش در پشت و جلوي دوربين از سر مي گذراند، به طعنه يا نصيحت به او مي گويد که پسر جان، بازي ات را بکن،

---

خاوير رودريگز پليس مکزيکي وظيفه شناس فيلم «ترافيک»، يک تنه مي خواهد جلوي هجوم محموله هاي مواد مخدر را بگيرد و به نظر مي رسد که دل تورو هم قصد داشته تا يک تنه بار دراماتيک همه شخصيت هاي پرتعداد فيلم سودربرگ را به دوش بکشد. تفاوت آشکار حس و حال و اجراي او در اين نقش با ستاره يي مثل مايکل داگلاس در همين فيلم نشان مي دهد که دل تورو تا چه حد غرق در ماجراست و داگلاس فقط به يک اجراي حرفه يي و از پيش قابل حدس رضايت دارد. (پيش از دل تورو، سوفيا لورن و رابرت دونيرو و روبرتو بنيني سه بازيگري بودند که براي نقشي اسکار گرفتند که ديالوگ هايش به زبان انگليسي نيست و ماريون کوتيلارد هم تازه به اين جمع اضافه شده است.) استيون سودربرگ که يکي از تخصص هايش بازي گرفتن از طيف متنوع بازيگران سينماست، توانست با کشف اين ويژگي دل تورو دو بار او را به اوج قله موفقيت و اعتبار در بازيگري سينما برساند؛ اسکار نقش مکمل مرد براي ترافيک و حالا هم جايزه بازيگري جشنواره کن براي اجراي نقش شخصيت مشهوري مثل ارنستو چه گوارا... اينکه جايزه بازيگري کن تا چه حد تحت تاثير شخصيت و کاريزماي پايان ناپذير دکتر«چه» است و چقدرش به قدرت و توانايي هاي منحصر به فرد بنيسيو دل تورو برمي گردد، فقط پس از تماشاي فيلم قابل تشخيص است.
درباره نوري بيلگه جيلان برنده جايزه بهترين کارگردان در کن شصت و يکم
ساکنان شرق بهشت
نوري بيلگه جيلان و فاتح آکين به عنوان نمايندگان سينماي متفاوت و روشنفکري ترکيه، جداي اينکه توانسته اند ارزش هاي هنري خود را ثابت کنند، ترکيه يي را به جهان و به خصوص به اروپا معرفي کرده اند که بيشتر از همه توانسته اتحاديه اروپا را راضي کند تا نگاهي هم به شرق اين قاره جمع وجور بيندازد و به ارزش هاي فرهنگي اين کشور کهن توجه بيشتري کند. هرچند آکين در مستند نواي استانبول؛ گذر از پل به صراحت اعلام مي کند نيازي به آن اروپا ندارند. اما نوري بيلگه جيلان فيلمسازي است که فستيوالي چون کن تا ابد مي تواند سر خود را بالا بگيرد و از اينکه اين فيلمساز ترک را کشف کرده به خود ببالد. هر دو فيلم اول جيلان يعني «دوردست» و «آب و هوا» در کن حاضر بوده اند و جوايز معتبري را از آن خود کردند. امسال هم در شرايطي که خود ترک ها هم چندان از پروژه سينمايي جيلان خبري نداشتند، او فيلم «سه ميمون» را ساخت و به کن فرستاد و در حالي که تا آخرين روزها از فيلم او به عنوان يکي از آثار معتبر کن شصت و يکم ياد مي شد، در نهايت جيلان موفق شد يکي از مهم ترين جوايز کن را به دست آورد؛ جايزه بهترين کارگرداني. در حالي که اروپايي ها و کشورهاي امريکاي لاتين و به ويژه آسياي شرقي به طور مداوم در حال معرفي کارگردان کاربلد و متمايز هستند، جايزه بهترين کارگردان اين دوره به همگان ثابت کرد که جيلان و سينماي ترکيه هم اصلاً کوتاه نيامده اند و سينما را به خوبي مي شناسند. آنها که دو فيلم اول جيلان را ديده اند به خوبي مي دانند سينماي ساده و ميني ماليستي او با اينکه از سينماي هنري اروپا الهام گرفته، به خوبي و طي يک اقتباس فرهنگي و محله يي به اصالتي رسيده که حالا مي تواند منبع الهام خيلي هاي ديگر باشد.

فيلم هاي جيلان چندان به ترکيه به عنوان يک مفهوم مشخص با مناسبات اجتماعي خاص کاري ندارد و اصلاً مبلغ کشورش نيست. او تعهد هنري را اصيل ترين شکل بيان کار خود مي داند و بيخود نيست در کشور خود دشمن زياد دارد اما در مراسم اختتاميه کن در نهايت او جايزه خود را به کشورش هديه کرد و خود را عاشق کشورش خواند. هر فيلمسازي در هر کجاي دنيا وقتي به واسطه فيلمش مي تواند افتخاري به دست آورد سواي نگاه نه چندان خوش بينانه اش به آن کشور تنها يک چيز را ثابت مي کند، اينکه نام کشور خود را بر سر زبان ها مي اندازد و اين واقعاً مايه افتخار است.

چند خطي درباره کلينت ايستوود برنده جايزه ويژه شصت ويکمين دوره جشنواره کن
ياغي سپيدموي فرزانه ما






بابک خان غفوري آذر در دقيقه 90 تلفن مي زند و مي گويد به بهانه اهداي جايزه ويژه جشنواره کن به کلينت ايستوود يک يادداشت در مورد او بنويس. توي شلوغي کار و اين روزمرگي احمقانه چه مي توانم راجع به کسي که در دوران کهولتش براي ما بيشتر عزيز شد، بنويسم؟ با آن وسترن هاي ايتاليايي اش مثل «به خاطر يک مشت دلار» و «خوب، بد، زشت»، بخشي از نوجواني ما را پر کرد و يادمان داد که به نيت او و جک پالانس و لي وان کليف، «هفت تيرهاي چوبي»مان را توي محله دست بگيريم و سوت زدن را ياد بگيريم. اين همسرايي کودکانه را جلوتر از «انيو موريکونه»، مديون اين ياغي تنها و ساکت و سيگار به لبي بوديم که عادت نداشت «حرف مفت» بزند. دوئل ما به جاي «چينه چيتا»، در کوچه پس کوچه هاي فقر اجرا مي شد.

بعدها با اين پيش درآمد دلپذير با نسخه هاي ژنريکي همچون «جوليانو جما» و «فرانکو نرو» محشور شديم. گذشت و گذشت تا از اين شمايل جا خوش کرده در کودکانه هايمان در هيبت «هري کثيف» حسابي سر ذوق آمديم و از سينما مولن روژ که زديم بيرون آرزو داشتيم يک «مگنوم بيست» گير بياوريم و با اون يه فيل رو بکشيم. «هري کثيف» دان سيگل بزرگ، بخشي از اجراي آنارشيستي آن دوران مان را پر کرد و او برايمان شد مدل و الگوي پليس بي کله يي که يک چيزيش مي شود و خوش دارد در لباس قانون، اجراي مستقل خودش را داشته باشد. کلينت ايستوود خشن و اخمو برايمان شد بيگانه يي که دوستش داشتيم.

اما باورمان نمي شد که او آس هايش را در دوراني رو کند که مو سفيد کرده يا پا به سن گذاشته... اين سپيدموي فرزانه و رعنا و رشيد با دنياي «بي عيب و نقص» و «پل هاي مديسن کانتي» و «رودخانه مرموز» و «عزيز ميليون دلاري»اش برايمان رفته رفته شد يک اسطوره واقعي. او سرسختانه مي خواهد به ما حالي کند که درگذر ايام خم به ابرو نياورده و «خلاقيت» و «سرپا ماندن» را در کهنسالي نيز مي توان به اثبات رساند.

او افراشتگي پرچم هاي پدري اش را در اجرايي متفاوت جست وجو مي کند. از گذشته و کودکانه ها و روياهايم عبور مي کنم و... تداوم اين حس غريب و عاشقانه را در وقار چهره جذاب و مردانه اين پير زنده دل و صلابت و قامت استوار و حضور جاري اش مي بينم. حالا ترجيح مي دهم او را فراتر از قامت يک هفت تيرکش ياغي و دلارهايش و هري کثيفي ببينم که با مگنوم بيستش ابراز وجود مي کرد. کلينت ايستوود اين دوران من، يک رند و عارف زمانه شناس است که براي پاس نهادن به شرف انساني، از خلوت نشيني فاصله گرفت. او تصويرگر صادق اين دنياي آشفته و «پرعيب و نقص» است و آدم هاي شريف او گريزي از اين خشونت جاري ندارند.
ما وسليقه کن

شادمهر راستين

سهم ما از جشنواره کن شده نوشتن يادداشت به دفاع يا ضد آن و اين طوري خود را راضي مي کنيم که در جريان سينماي جهان مثلاً ما هم کارهاي مهمي انجام مي دهيم.

در دوره يي که سپنتا، کوشان و خاچيکيان با هزار زحمت و تلاش شبانه روزي و بي شائبه فيلم مي ساختند گروهي خارج رفته با لبخندي معني دار به آثارشان مي گفتند اينها هم شد فيلم، اسم اينها را سينما مي گذاريم. امروز هم گروهي در حرکتي تاريخي و مشابه به سينماگراني که با اقدامي شخصي و به دور از جريان هاي رايج سينماي ظاهراً تجاري در ايران فيلم مي سازند طعنه مي زنند که جشنواره يي سازند.

مي گويند حضور سينماي ايران در کن کمرنگ شده، سوال اين است که حضور سينماي ايران يا سينماگران ايراني؟ چرا که تفاوت زيادي بين اين دو واژه است.

سينماي ايران هيچ وقت و در هيچ زماني اقدامي برنامه ريزي شده و منسجم براي خلق آثار هنري انجام نداده و در بهترين شرايط از سينماگران مولف حمايت کرده است؛ چه در اواخر دهه پنجاه و چه در دوران طلايي فارابي حضور بين المللي سينماي ايران به دو عامل فردي و نه دولتي ارتباط مستقيم داشت اول فيلم يک سينماگران، دوم تلاش يک مسوول بين الملل که اتفاقاً در استخدام فارابي هم بوده است. از اين رو با قاطعيت مي توان اظهار کرد اگر فيلم هاي ايراني برنده جايزه نخل طلايي، دوربين طلايي شده اند، اگر برگزيده نوعي نگاه، دو هفته کارگردانان و منتقدان شده اند به علت خلاقيت هنري و استعداد و تلاش فردي سينماگران شان بوده و سينماي ايران بري از هرگونه حمايت و هدايت دولتي در اين افتخارآفريني ها است و البته اگر افتخار بدانيم اين جوايز را. آيا بقيه فيلم هاي حاضر در کن نيز چنين مسيري را طي کرده اند؟ يعني فيلم ها مستقل از برنامه ريزي ها و سياست هاي فرهنگي دولتي ساخته شده اند. براي پاسخ به حضور پنج گانه فيلم هاي داردن ها در کن مي پردازيم. فيلم «رزتا» (به نمايش درآمده در جشنواره فجر همان سال) و «قول» در کن به نمايش درمي آيند، جايزه مي گيرند و مطرح مي شوند. برادران داردن مستندساز در بلژيک يک مدرسه آموزش سينمايي با شيوه توليد و نوع نگاه شان به مسائل اجتماعي تاسيس مي کنند. فيلم سپر ساخته مي شود. کن از آن قدرداني مي کند و جايزه بهترين فيلم را به اين فيلم متهورانه در موضوع و اجرا اختصاص مي دهد. اگرچه سه سال بعد همين جايزه به فيلم بچه تعلق مي گيرد اما هجوم منتقدان به برادران داردن که يک کلام مي گويند ديگر آنها خودشان را تکرار مي کنند باعث تغييرات زيادي در مديريت مدرسه آموزش سينمايي شان مي شود. اگرچه آنها با نخل طلايي به خانه برمي گردند اما حمايت هاي دولتي در پذيرش دانشجويان آفريقايي و آسيايي به اين مدرسه کم مي شود. مکانيسم وزارت فرهنگ فرانسه و بلژيک فقط به حمايت هاي مالي و نقدي محدود نيست. ورود فيلم هاي داردن در فهرست فيلم هاي توزيع شبکه تلويزيوني و ماهواره يي و نيز علاقه مندي وزارت آموزش و پرورش اين دو کشور فرانسه زبان به نمايش فيلم هاي داردن براي نسل جوان براي داردن ها نوعي تعهد فرهنگي به دولت ايجاد مي کند چرا که قرار نيست حمايت دولتي فيلمساز حرف گوش کن و مطيع پرورش دهد بلکه زمينه ساز رشد فيلمسازان منتقد و جسور است که توجهي به فروش گيشه يي فيلم خود ندارند.

در هر صورت ظاهراً داردن ها در فيلم جديد خود سکوت لورنا با تغيير روش ديدگاهي توانسته اند فيلمنامه خود را در ميان آثار برجسته کن مطرح کنند و جايزه بگيرند اما بايد براي حضور افتخارآفرين در کن بعدي به دنبال فرم بديعي باشند. من فيلم را نديده ام و منتظرم دوستم آقاي اطبايي دستاوردهاي خود را از اين مهم ترين واقعه سينمايي در سال مانند دوران ناصرالدين شاهي برايمان نقل کنند تا ما در تصورات مان به شناختي عجيب و غريب از کن برسيم. اما به مدد اينترنت و مطبوعات بي شمار فارسي زبان به نقل قولي از شان پن رئيس هيات داوران برخوردم که قابل توجه است. او در کنفرانس مطبوعاتي هيات داوران در پاسخ به اين سوال که چرا از انيميشن «والس با بشير» حمايت نکرديد و راي به کلاس داديد مي گويد... اين انيميشن فيلمي است که بدون ما تماشاگران خود را پيدا مي کند.

جايزه کن، حمايت کن يعني تجلي خواست همين «ما» و اين «ما» تلاش مي کند با توجه به سياست ها و اهداف کن و سليقه هاي خودشان در داوري احتمال دارد به فيلمي که به دليل تازگي و تجربه گرايي از چشم تماشاگران دور بماند، جايزه دهند تا حمايت رسانه يي و تبليغي زمينه يي براي مطرح شدن اين فيلم ها ايجاد کند.
سينماي ايران و بازار کن
تکليف مان را روشن کنيم


پيش از پرداختن به جشنواره فيلم کن و بازار آن و اهميتي که اين رويداد در نقشه سينماي جهان و از آن مهم تر در اقتصاد سينماي جهان دارد، بايد تکليف خودمان را با مساله مهم تري روشن کنيم، آيا سينماي ايران قصد حضور جدي در عرصه هاي بين المللي فرهنگي و اقتصادي سينماي جهان را دارد؟ پس از گذشت دو دهه فعاليت مستمر در اين حوزه و با تمامي فراز و نشيب هاي تجربه شده، پاسخ مسوولان سينمايي کشور، چه معاونت امور سينمايي و چه مديرعامل بنياد سينمايي فارابي مثبت است. آيا صرف مثبت بودن پاسخ و اين تصميم گيري براي ورود به اين عرصه کافي است؟ قطعاً خير.

حضور جهاني در هر دو حوزه فرهنگي و اقتصادي سينما ساز و کار و سياست هاي بلندمدت، ميان مدت و کوتاه مدتي مي طلبد که نشاني از آن در برنامه هاي نهادهاي رسمي سينمايي و در بخش خصوصي ديده نمي شود. نهادهاي رسمي مبتلا به روزمرگي و تنها رفع و رجوع مسائل پيش آمده و بخش خصوصي صرفاً متکي به منابع و حمايت هاي دولتي است و نتيجه بلاتکليفي وضعيت حضور سينماي ايران در بازارهاي جهاني است.

مادام که سياست هاي کلان در بالاترين سطح تصميم گيري اتخاذ نشده و نهادهاي صنفي مانند خانه سينما ضرورت حضور جدي بخش خصوصي در اين عرصه را درنيابند، وضعيت ما همان آش و همان کاسه خواهد بود. رسانه ها نيز که نقش اساسي در اين جريان بايد ايفا کنند، به صرف چند تماس ساده تلفني (و نه حتي کتبي،) با چند دست اندرکار و مسوول سينمايي و انعکاس آن در دو سه روز پس از جشنواره کن بسنده کرده و قصد حضورهاي جهاني سينماي ايران تا جشنواره کن بعدي به فراموشي سپرده مي شود.

پس ابتدا زماني کوتاه را در هر دو حوزه دولتي و صنفي اختصاص به موضوع ساده و مهم دهيم. آيا سينماي ايران ضرورتي براي حضور در عرصه هاي اقتصادي جهان دارد؟ پس از آن کارگروه هاي مختلف بايد به تحقيق و بررسي کارشناسانه در بخش هاي مختلف دست زده و ضمن آسيب شناسي جدي فعاليت هاي صورت گرفته، وضعيت فعلي سينماي ايران و امکانات آن جهت حضور جدي در اقتصاد جهاني را ارزيابي کنند.

نقش دولت و معاونت امور سينمايي و بازوي اجرايي آن يعني بنياد سينمايي فارابي چه بوده، چه هست و چه بايد باشد؟ نهادهاي رسمي که از بودجه هاي عمومي استفاده مي کنند (مانند حوزه هنري، کانون، مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي، سيمافيلم و انجمن سينماي جوانان ايران) چه نقشي بايد ايفا کنند؟ جايگاه بخش خصوصي چيست؟ خانه سينما چه فعاليتي مي تواند داشته باشد؟ ده ها پرسش مختلف در اين حوزه وجود دارد که جاي پرداختن به همه آن در اين مقاله کوتاه نيست. اما نکته قابل ذکر در وضعيت فعلي اين است؛ سطح انتظارات بسيار فراتر از سطح داشته ها و سرمايه گذاري هاي صورت گرفته است. آيا تاکنون به مقايسه سطح تکنيکي توليدات سينماي ايران با ساير کشورها به شکل جدي پرداخته ايم؟ چند نيروي متخصص و با تجربه در عرصه بازاريابي بين المللي سينماي ايران فعالند؟ پاسخ اين پرسش براي نگارنده مشخص است و ذکر آن تنها عمق فاجعه وضعيت سينماي ايران را آشکار خواهد کرد، چه هزينه و سرمايه گذاري حداقلي در بخش بازاريابي بين المللي سينماي ايران مي شود و آيا با چنين بودجه يي توقع حضور در بازار پررقابت اقتصاد سينما مي رود؟

جشنواره فيلم کن و بازار آن و اهميتي که اين رويداد دارد ديگر بر همگان روشن شده و با ذکر همه مصائب بازاريابي جهاني سينماي ايران، چه ارزيابي مثبتي از حضور دست اندرکاران عرضه و پخش فيلم در کن مي توان داشت؟ يک مقايسه ساده ميان وضعيت سينماي ايران با بسياري از کشورهاي مختلف، غيرجدي بودن فعاليت هاي کلي حوزه پخش بين المللي فيلم کشورمان را آشکار مي کند. بي ترديد تک حرکت ها و فعاليت هاي پراکنده يي که از سوي چند عرضه کننده توليدات سينماي ايران وجود داشته، به هيچ وجه نيازهاي جدي اين حوزه را برآورده نمي کند. مادام که حضور و فعاليت هاي خود را جدي نگيريم، نبايد موفقيت و حتي جدي گرفته شدن خود را از ديگران توقع داشته باشيم. اقتصاد فعلي جهان به ويژه در بخش سرگرمي و سينما شوخي بردار نيست و توجه جدي به اين حوزه متضمن موفقيت در حوزه هاي مختلفي است.
سينما و مه 68
اجتماع رويابين ها


وقايع و حوادثي که در مه 68 در فرانسه رخ داد و به دنبال آن نتايجي که به همراه داشت، به مانند هر واقعه تاثيرگذار ديگر که تحليل هاي گوناگوني را به دنبال داشته، همواره براي روايت هاي سينمايي با فرم هاي مختلف جذابيت هاي فراواني داشته و سينما طبق اصل بازتوليد خاص خودش توانسته اين حوادث و نتايج را هربار به شکلي متفاوت و با خوانشي تازه بازسازي کند. و نکته جالب و قابل توجه اينکه اين بيان هاي سينمايي به هيچ وجه به خود فرانسه محدود نشده و از امريکا تا کشورهاي بلوک شرق اروپا هم تحت تاثير آن سينمايي را خلق کرده اند. سينماي تحت تاثير مه 68 و اتفاقات و تحولات قبل آن را مي توان به دو دسته تقسيم کرد؛ در دسته اول فيلم هايي تعلق مي گيرند که قبل از مه 68 و حتي بعد از آن از شورش ها، رفتارهاي به ظاهر انقلابي و جنبش هاي معترض حمايت مي کردند يا مي کنند و دسته دوم فيلم هايي هستند که خيلي هوشمندانه و واقعاً روشنفکرانه تر، جهاني سرخورده را به تصوير مي کشند. و اين سرخوردگي و بي تفاوتي دقيقاً از نتايج مه 68 است. و نکته جالب اينکه اين دسته از فيلم ها ماندگارتر از کار درآمدند. شايد ژان-لوک گدار تنها فيلمسازي است که به شکلي عميق در هر دو دسته آثاري اصيل و قابل استناد دارد و شايد کسي به اندازه گدار خود را در طول تاريخ نقض نکرده باشد. بي جهت هم نيست که در آن بازه زماني، نظريه فيلم (در اواخر دهه شصت) بر اساس دستاوردهاي قبلي نظريه هاي چپگرا پايه گذاري شد. نظريه هايي وابسته به تفکرات سينماي آيزنشتاين، ورتوف، برشت و بنيامين و باز بي دليل نيست که نام گروهي که گدار به همراه ژان-پير گورن ايدئولوژيست تشکيل دادند ژيگاورتوف نام گرفت. هر چند که تنها تا سال 1973 دوام داشت و گدار از بعد از آن مرحله تازه يي را آغاز کرد. بعد از حوادث مه 68، رفتار و گرايش هاي چپ به اوج خود رسيد و گيشه ها و کتابخانه ها پر شدند از مجلات سينمايي با گرايش هاي چپ و مارکسيستي که از اين بين جامپ کات و سينه است در امريکا قابل ذکرند. در اين دوران بود که تئوري ها و مباحث نظري سينما گام به مرحله يي تازه گذاشتند و سوالات کليدي مطرح شدند. اينکه نقش ايدئولوژيک سينما چيست و اينکه آيا همانطور که نقد مارکسيستي وجود دارد، زيبايي شناسي متاثر از آن را هم مي توان خلق کرد. بر عکس گزارش والتر بنيامين مبني بر زيبايي شناختي کردن سياست آن هم به دست فاشيسم، شاهد اين بوديم که فيلم و سينما به عنوان يک فرهنگ مستقل و قدرتمند، داشت سياسي کردن زيبايي شناسي را باز مي ساخت.

يکي از مهم ترين دستاوردهاي اين دوران بي شک همنشيني گزارشات آلتوسر از ايدئولوژي با گزارشات لکان است. جايي براي اولي بازگشت به مارکس و براي دومي بازگشت به فرويد است. لکان در مرحله آيينه يي تعبيري دارد که در آن آزادي، امري تخيلي است و آلتوسر در جامعه روابط اجتماعي سلطه گرايانه را با آن همسان مي داند و توضيح مي دهد که افراد در حالي که زير سلطه شرکت هاي ثروتمند قرار دارند و زنانشان را بر زير سلطه خود مي برند، به غلط فکر مي کنند که آزادند. به هر حال گرايشات و تحليل هاي تازه يي مخالف با نظريه هاي واقع گراياني چون بازن و کراکوئر به وجود آمد که بر خلاف آنها، واقع گرايي وابسته به برداشت هاي بلند را نه تنها مخالف دموکراسي مي دانست بلکه آن را از جنس ايدئولوژي بورژوازي و اقتدار و سلطه مي دانست. يعني تماشاگر در اين ساختار به ظاهر دموکرات، به همان فرد مذکور تبديل خواهد شد. از اين روست که امثال گدار و فيليپ گرل، سعي کرده اند بيشتر از هر چيزي با اين نوع سينماي وابسته به داستان و روايت مرسوم و به قول گدار امريکايي پرهيز کنند و ناسينمايي که هر چه بيشتر ماهيت آپاراتوس را روشن کند مورد توجه قرار گرفت.

در ادامه اين يادداشت قصد بر اين است تا آثار سينمايي مرتبط با مه 68را معرفي و بررسي کنيم. از آنجايي که متاسفانه يا خوشبختانه دوران مه 68را دقيقاً تجربه نکرده ام و به مانند خيلي از هم نسلانم همه را از سينما آموخته ام، اشارات در اين يادداشت بيشتر از هميشه جنبه سينمايي خواهند داشت و تحليل ها کاملاً به خود سينما وابسته خواهند بود و نه تاريخ.

از ژان- لوک گدار شروع کنيم. هنوز در مباحث تئوريک و نظري سينما، به خصوص آن دسته از نظريات که به مه 68هم مربوط مي شوند اين بحث وجود دارد که آثار سينمايي گدار روي جوانان و در واقع پديدآورندگان مه 68 بي تاثير نبوده. تروفو معتقد بود تاريخ سينما به دو بخش قبل از گدار و بعد از گدار تقسيم مي شود اما در مورد خود گدار مي توان اذعان داشت سينماي او به دو بخش قبل از مه 68 و بعد از مه 68 تقسيم مي شود. گدار از اول فعاليتش تا سال 1968، با انرژي وصف ناشدني و با فهمي بي بديل سينمايي را خلق کرد که بي شک بر کل سينما تاثير گذاشت اما در سال 1967 و تا قبل از مه 68، گدار دو فيلم ساخت که خاصيتي پيشگويانه و به تعبيري پيامبرگونه به خود گرفتند. زن چيني و تعطيلات آخر هفته دو فيلم گدار هستند که مه 68 را به درستي و با زيرکي پيش بيني مي کردند. در زن چيني، 5 دانشجو در يک خانه، يک دسته مائوئيستي را تشکيل مي دهند که در ادامه هر کدام سمت و سويي جداگانه را اتخاذ مي کنند و انقلاب فرهنگي مورد نظر فيلمساز را فراهم مي کنند. گدار در اين دو فيلم از ارزش هاي سرمايه داري حسابي انتقاد مي کند. گدار به همراه کايه دو سينمايي که همه موسسان خود جز گدار را نفي مي کرد، تاثير زيادي را بر دانشجويان افراطي و پديدآورنده مه 68 گذاشتند. در زن چيني و تعطيلات آخر هفته، شخصيت ها، رنگ، روايت و داستان گويي کاملاً متضاد آن چيزي است که سينماي مرسوم و رايج آن را مي شناخت. گدار در زن چيني با شيوه يي طنازانه و البته تلخ، جواناني را معرفي مي کند که قرار است بنيانگذاران انقلاب فرهنگي باشند اما خود آنها در شناخت و تحليل موقعيت خاص خود چندان توانمند نيستند. گدار بعد از مه 68، نسبت به حوادث خياباني شناختي به مراتب کامل تر به دست آورده. جايي که او در اولين فيلم خود بعد از مه 68، يعني در يک به علاوه يک (همدردي با شيطان) مي گويد براي آنکه يک روشنفکر انقلابي باشيم تنها يک راه وجود دارد و آن اينکه دست از روشنفکري برداريم. گدار که روايت گري کلاسيک را يک فرم کاملاً بورژوا خواند از اين نوع سينما کاملاً فاصله گرفت و به همراه ژان- پي ير گورن گروه سينمايي ژيگاورتوف را تشکيل داد (1973-1968) تا به مانند شيوه مبارزه جويانه سينماي انقلابي شوروي در دهه 20، تکنيک هاي تبليغي-تحريکي را پيش بگيرد.

برناردو برتولوچي، به عنوان يک شيفته کامل سينماي گدار طبيعي است که سينمايي را دنبال مي کند که مستقيماً به مه 68 بپردازد. او حتي در مورد ساخت فيلم آخر خود رويابين ها از گدار بارها نام مي برد. شيفتگي او به گدار در حدي است که يک بار در يک محفل سينمايي، بعد از حضور ناگهاني گدار، برتولوچي از سر ذوق به روي گدار بالا مي آورد. به نظر مي رسد اکثر آثار سينمايي برتولوچي، به نوعي الهام گرفته يا به واسطه مه 68 ساخته شده اند که شايد در اين بين آخرين تانگو در پاريس بيشتر از همه آثار او، سرخوردگي هاي خاص آن دوران را به نمايش بگذارد. اين فيلم از آن دست آثاري است که مي توان در سينماي امريکا آن را فرضاً با ايزي رايدر يا مک کيب و خانم ميلر مقايسه کرد. برتولوچي هرجا فاشيسم ايتاليا را به نقد نکشيده، مستقيماً به سراغ مه 68 رفته که فيلم رويابين هاي او، بي شک يکي از بحث برانگيز ترين فيلم هاي مربوط به مه 68 تاکنون است. اين نکته فرعي را اشاره کنم که ژان- پي ير لئو به عنوان بازيگر، در بيشترين فيلم هاي مرتبط به مه 68 بازي کرده و در همين فيلم رويابين ها، در نقش خودش ظاهر شده و رفتارهاي خود در مه 68 ها را بازسازي کرده. ساختار روايي فيلم طوري است که برتولوچي توانسته به خوبي کارگرداني و روايتي غيرسوبژکتيو را ارائه دهد و لزوماً به ستايش و تقدير از کاراکترهاي فيلم اش نپرداخته است. در مورد سه شخصيت اصلي فيلم تنها يک نکته مهم است و آن هم اينکه آنها عاشق سينما هستند. برتولوچي در اين دوران، عشق واقعي به سينما را تنها راه نجات شخصيت ها مي داند و انقلابي بودن را به موازات سينمايي بودن معرفي مي کند و در نهايت حضور اين سه تن در بين دانشجويان تندرو و افراطي را به واسطه تقدير عملي مي کند؛ تقديري که در فيلمي چون آخرين تانگو يا مک کيب و ميلر آنها را به مرگ مي کشاند، در اينجا شخصيت ها را راهي خيابان ها مي کند.

باز بد نيست در اينجا به گدار و آخرين فيلمش رجوع کنيم. گدار در فيلم موسيقي ما در جواب به اين سوال که چرا نخبه تر ها هرگز در اين شورش ها نبوده اند مي گويد، آنها همواره در حال تاسيس کتابخانه ها هستند. به هر حال برتولوچي موضعي را مي گيرد که نه شورش هاي مه 68 را تاييد مي کند و نه تکذيب.

اما يکي از بهترين فيلم هايي که به مه 68 با نگاهي بسيار تيزبينانه مي نگرد، به فيلمي از اروپاي شرقي مربوط مي شود. جايي که ميلکوش يانچو در سال 1969 فيلم مقابله را مي سازد. اين فيلم که نخستين اثر رنگي يانچو هم به حساب مي آيد، به شورش دانشجويان در 1947 مي پردازد که در آن دانشجويان کمونيست قصد دارند به هر ترتيبي که شده مدارس کاتوليک را تعطيل کنند. اما عملاً معلوم است که فيلم يانچو مه 68 را هدف گرفته. مقابله تحليل و ديدگاه واقعاً مدرن و دقيقي نسبت به مه 68 را دارد و بدون احساسي گرايي، اين رويداد تاريخي را بازسازي و به نوعي نقد کرده. يانچو هم در نهايت سعادت اين اجتماع پريشان را در جايي ديگر مي بيند. برتولوچي ادامه مسير مبارزه را نه در خيابان ها که در سالن هاي تاريک سينما مي يابد. دو سال بعد از فيلم رويابين ها، فيليپ گارل، ديگر فيلمساز آوانگارد فرانسوي که باز به نوعي تحت تاثير موج نو و سينماي گدار فعاليت هاي سينمايي خودش را آغاز کرده، فيلمي با نام عشاق معمولي ساخت که باز به طور مستقيم به مه 68 مي پردازد. جالب اينکه در اين فيلم و رويابين ها، لويي گرل بازي کرده. ظاهراً چهره او به واسطه خشم و معصوميت، نمادي دقيق از يک دانشجوي معترض مه 68 است. عشاق معمولي يک فيلم سه ساعته است که در آن از نشانه هاي روايت هاي مرسوم خبري نيست و خيلي ها هم به راحتي از سالن سينما خارج شدند. فيلم به شدت تحت تاثير ادعانامه هاي گدار در اواخر دهه شصت است. گرل در اين فيلم که جشني است بر مه 68، به درستي نشان مي دهد چگونه شکست و آن سرخوردگي کذايي، ميل به موسيقي و سينما را افزايش مي دهد. گرل بي آنکه در فيلم خود به نشان دادن احساسات جوانانه بپردازد، فضايي را ترسيم مي کند که هرچند تيره و تاريک است، اما اميد به شدت در آن موج مي زند.

دو مستند درخشان هم در مورد مه 68 تاکنون ساخته شده اند؛ اولي به سلطان مستندهاي تاريخ سينما مربوط مي شود.

کريس مارکر در سال 1977 فيلمي چهار ساعته و ترکيبي ساخت که در آن سياست هاي افراطي دولت فرانسه را به شدت به نقد کشيد. فيلم ماده هوا سرخ است، از آن دست آثار مستندي است که با استناد به آن، اطلاعات و آگاهي هاي زيادي را مخاطب از جريان مه 68 به دست مي آورد. نگاه کريس مارکر، يکي از قابل استناد ترين هاست. اين را هم بگويم که او به همراه آلن رنه SLON را پايه گذاري کردند که در آن دوران و بعد از مه 68 و تحت تاثير مه 68، فيلمي به نام دور از ويتنام ساخته شد که رنه، مارکر، واردا و گدار کارگردانان قسمت هايي از آن بودند. اما به يکي از بحث برانگيز ترين فيلم هاي مربوط به مه 68برسيم؛ فيلم مستند تلفيقي «اجتماع ناظران» ساخته گي دوبور. «اجتماع ناظران» فيلمي فرانسوي محصول سال 1973 به کارگرداني گي دوبور است. اين فيلم که اولين فيلم بلند دوبور به شمار مي آيد براساس کتابي به همين نام ساخته شده که دوبور در سال 1967 به رشته تحرير درآورده بود. اين فيلم 90 دقيقه يي که ساخت آن يک سال به طول انجاميد، تشکيل شده از صحنه هايي از فيلم هاي مختلفي چون رزمناو پوتمکين، اکتبر، بابل جديد، زنگ ها براي که به صدا در مي آيند، ريو گرانده، حمله هنگ سبک، جاني گيتار، گزارش سري و همچنين از قسمت هايي از تعداد زيادي فيلم ساخت شوروي و لهستان، فيلم هاي صنعتي، وسترن هاي امريکايي، تکه هايي از اخبار، تبليغات و عکس هاي ثابت هم در آن استفاده شده است.

اتفاقاتي مثل جنايت لي هاروي اسوالد (کسي که در سال 1963 رئيس جمهور امريکا، جان اف کندي، را ترور کرد)، شورش هاي داخلي در اسپانيا سال 1936، مجارستان 1956 و شورش ماه مه 1968 در فرانسه و اشخاصي چون مائو تسه دونگ، ريچارد نيکسون و دوروتي - آنارشيست اسپانيايي - در فيلم معرفي مي شوند و با آنها آشنا مي شويم. در طول فيلم هم گفتار متني روي آن را مي شنويم (با صداي خود دوبور) و هم زيرنويس هايي را مي خوانيم که از کتاب «اجتماع ناظران» برداشت شده است و علاوه بر آن متن هايي از کميته هاي اشتغال سوربن، ماکياولي، مارکس، توکويل، اميل پوژه و سولوويو هم در فيلم آمده است. اين نظريات و ايده ها، به خصوص در زيرنويس (که حتي در نسخه فرانسوي هم وجود دارد)، به سختي قابل درک و دريافت هستند اما اين هم قسمتي از هدف دوبور بوده که مطلب را ساده نکند تا تماشاگر را وادار کند که فعال باشد.

در سال 1984، دوبور به خاطر نقدهاي منفي نشريات و ترور دوست و پشتيبانش، ژرارد لبوويچي، فيلمش را از بازار جمع آوري کرد. از زمان خودکشي دوبور در سال 1994، همسر دوبور، آليس بکر- هو، پخش کننده فيلم هاي دوبور شده است. يک دي وي دي با عنوان « گي دوبور؛ آثار کامل سينمايي» در سال 2005 منتشر شد که شامل هر هفت فيلم دوبور است. دوبور يک بار نوشت؛ «فيلمي وجود ندارد. سينما مرده است. » احتمالاً به همين دليل تعجب نمي کنيم که او هيچ اشتياقي براي فيلمسازي نداشته است. صداي فيلم «اجتماع ناظران» روخواني قسمت هاي بلندي از کتابش است که گاهي قطع مي شود تا در اين فاصله يک قطعه کوتاه موسيقي کلاسيک بشنويم. اين فيلمي است که بيشتر از اين که کارگرداني شده باشد، سرهم بندي شده است. گرچه شايستگي هاي او به عنوان يک فيلسوف و گزارشگر اجتماعي غيرقابل انکار و تاثيرگذار است اما فيلمش کلاژ نامتناسبي است که فرم و محتوايش با هم همخواني ندارند. سيل اطلاعات و تئوري هاي مختلف چنان سريع سرازير مي شود که درک آنها تقريباً ناممکن است و تماشاگر بيگانه با نظريات دوبور خيلي زود از تک گويي هاي او خسته مي شود. انتخاب تصاوير، جذاب و غيرعادي است اما از کارهاي استاد اين گونه کلاژها، ژان لوک گدار، فاصله بسيار دارد.

گرچه قسمت هاي مشخصي هستند که پيوندهاي واضح و روشني با پاساژهاي همراهي کننده شان دارند اما در بسياري از موقعيت ها تقابل ها خسته کننده هستند. دوبور ادعا مي کند که هر تصويري از جامعه مي تواند تفسير خاص خودش را داشته باشد. پس خيلي از تصاويري که به صورت اتفاقي انتخاب کرده، تاثيرگذار از آب درآمده است. «اجتماع ناظران» به عنوان مانيفست فلسفي، ايده هاي قدرتمند و ارژينال زيادي دارد. او سياست را يک بي اخلاقي نفرت انگيز براي عموم مي داند. دوبور در تحليل بازار عرضه و تقاضاي مدرن و تعريف سياست با کلمات دقيق از زمان خودش خيلي جلوتر بوده است. اما شيوه دوبور براي بيان ايده هايش بيشتر مخاطب را پس مي زند تا اين که بخواهد وادارش کند صحت اين بحث ها را دريابد. او با کتابش مثل متون مقدس رفتار مي کند و در نتيجه تماشاگر ممکن است احساس کند به جاي ديدن فيلم به جلسه انجيل خواني رفته است. در طول 90 دقيقه، فيلم تبديل به چيزي مي شود که استقامت تماشاگر را محک مي زند. (البته فيلم براي عموم بسيار کم نمايش داده شد) همه اين مصائب باعث مي شود ترجيح دهيد از ديدن فيلم منصرف شويد چون دوبور براي اين که عقايدش را در قالبي قابل قبول ارائه دهد، فيلمساز چندان قابلي نيست. او افکارمان را با مسائل مهمي تغذيه مي کند اما چنان آنها را به خوردمان مي دهد که غيرقابل هضم و عجيب به نظر مي رسند. به هر حال يادمان باشد المپيک قرار است در پکن برگزار شود و اين اجتماع رويابين در طول تاريخ، شايد بيشتر از هر چيزي تجربه هايي را به دست آورده که هزينه اش را به حساب تاريخ واريز کرده اند. گدار در آخرين شاهکار سينمايي خود يعني «موسيقي ها» پخته ترين و کامل ترين نگاه و نگرش يک روشنفکر انقلابي خسته را به تصوير مي کشد. جايي که ظاهراً باارزش ترين چيز خلوت و تنهايي است که در آن دوران رويايي قرار بود از شلوغي هاي خياباني به دست آيد. اما او مانند هر نخبه ديگر، در نهايت هنر را تنها راه نجات و سعادت معرفي خواهد کرد. شايد سينما در بازسازي مه 68 به قول هروت قرار است همان سياست را به زيبايي تبديل کند.
عصر طغيان
هوشنگ گلمکاني

حادثه ماه مه 1968 در سال هاي نوجواني ما اتفاق افتاد؛ حادثه، جنبش، نهضت، انقلاب، آنارشي، طغيان يا هر چه که اسمش بود. آن موقع اين همه رسانه، و در آن سن وسال توان تحليل و نشانه يابي نبود. بعدها بود که حدوداً فهميديم اوضاع از چه قرار بوده و مه 68 تبلور و انفجار چيزي بود که فقط محدود به فرانسه نبود و جلوه يي از تحولات اجتماعي و سياسي و فرهنگي خيلي از کشورهاي اروپا، امريکا و امريکاي لاتين بود و حتماً در جاهاي ديگر هم خبرهايي بود. فهميديم که همه چيز از حول و حوش همان تاريخ شروع نشده و به همان حادثه ختم نشد. جنبشي سياسي، اجتماعي با ريشه و خاستگاه فرهنگي بود که اهل فکر باني و رهروانش بودند؛ در فرانسه آن ماه که به طور مشخص دانشگاه ها مرکز رويدادها بود و دانشجويان نيروي فعال عمده آن. مه 68 حاصل تحولات دوران پس از جنگ جهاني دوم بود که جلوه هايش را در جنبه هاي مختلف زندگي جهان نشان داد؛ دوران دوقطبي شدن جهان، دوران جنگ سرد، فرو ريختن مستعمره ها، افزايش مهاجرت و شدت گرفتن نژادپرستي به شکل هاي ديگر، عميق تر شدن شکاف طبقاتي و... بعد پيروزي انقلاب کوبا، سال هاي چه گوارا، خيزش جنبش هاي مسلحانه، رواج فرهنگ پاپ، جنبش هاي ايدئولوژيک سياسي و اجتماعي، مبارزه هاي سياهان، هيپيسم، گرايش عارفانه به تفکر شرق، جنگ ويتنام و اعتراض ها، راک اندرول و بيتلز، و کلي چيزهاي ديگر مي توان به اين فهرست افزود که ارتباط نزديک يا دوري با مه 68 و فضاي جهاني مرتبط به آن دارند.

در کشور ما، پس از جنگ جهاني دوم تا ارديبهشت 1347 (مه 68) اتفاق هايي افتاد که در کنار آن فهرست جهاني، قابليت هاي تفسير داخلي دارد و بي ارتباط با آنها هم نيست؛ نهضت ملي شدن نفت، کودتاي 28 مرداد 32 و سرکوب هاي پس از آن، قيام 15 خرداد 42 و رشد شکل گيري نيروهاي اسلامي و غيراسلامي معتقد به مبارزه قهرآميز، شکوفايي شعر و ادبيات به رغم افزايش سانسور و... مجموعه اين گونه اتفاق ها و همچنين رويدادهاي کوچک تر ديگر نيز با بندهاي پيدا و پنهان به تحولات جهاني مرتبط بودند. در آن سال هاي نوجواني ما، پس از مه 68، مشخص ترين نشانه هايي که از آن سوي دنيا مي آمد، جوان هاي ژوليده موبوري بودند که با لباس هاي مندرس و يک کوله پشتي، سلانه سلانه، تنها يا چندنفري، پياده (با استفاده از تکنيک اتواستاپ) يا با دوچرخه يا ماشين شخصي از سرزمين ما مي گذشتند تا خودشان را به هند، تبت و نپال و چين و ماچين برسانند. و البته بسياري از آنها سري به بناهاي قديمي ما هم مي زدند. رويه ظاهري آنچه از آن سو آمد، از جمله تغيير ظاهر جوان هاي شهري ما بود؛ موهاي بلند، اغلب ژوليده، بي بندوباري در پوشش، شلوارهاي پاچه گشاد، پيراهن هاي ژرسه چسبان، به اضافه بنگ و افيون. اين صورت ظاهر، البته نشان از يک اتفاق دروني تر داشت؛ طغيان جوان ها عليه ارزش هاي سنتي و به خصوص خانواده. گردن کشي نوجوان ها و جوان ها عليه خانواده از آن زمان در سرزمين ما تبديل به يک بحران فزاينده شد و صورت ظاهرش نارضايتي پدر و مادرها از سر و ريختي بود که بچه هايشان براي خود ساخته بودند. تا پيش از آن، فرزندان ادامه دهنده، ميراث دار و سپاسگزار آنها بودند، اما دهه 1340 آغاز طغيان فزاينده فرزندان ايراني عليه به خصوص والدين شان بود؛ چيزي که بعداً عنوانش را «شکاف نسل ها» گذاشتند. شدت گرفتن جنبش هاي مسلحانه يکي ديگر از تاثيرهاي حوادث جهاني مرتبط با و متبلور در مه 68 در سرزمين ما بود.

در زمينه آنچه مربوط به کار و علايق ماست، چه کسي مي تواند اثبات يا نفي کند موج نوي سينماي ايران که يک سال پس از مه 68 با «قيصر» و «گاو» و «آرامش در حضور ديگران» آغاز شد، تاثيري از آن رويداد و فضاي جهاني پذيرفته يا نپذيرفته است؟ جالب اين است که هر يک از اين سه فيلم، وجه متفاوتي از فضاي آن دوران و آن رويدادها را بازتاب مي دادند؛ «قيصر» وجه شورشي آن را، «گاو» وجه عرفاني اش را و «آرامش در حضور ديگران» وجه روشنفکرانه اش را. يا اتفاقي که پس از مه 68 در موسيقي پاپ ايران افتاد، در مضمون و فرم ترانه ها، در آهنگ ها و صداها و لحن ها... اينها برنامه ريزي شده بود؟ تصادفي بود؟ کسي چه مي داند... هر چه بود، يک الهام و تاثير بود، گرچه شايد ناخودآگاه. و اين نشانه هاي بومي و محلي را مي شود در کنار پازل هزاران قطعه ترسيم کننده فضاي جهاني آن دوران گذاشت؛ فضايي که حدود يک دهه دوام آورد و بعد خيلي چيزها زير و زبر شد.
دهه 1960، خيال بود، خيال
تجربه يک لحظه ناب و ديگر هيچ“
امير قادري



موضوع اينقدر جذاب است و براي نوشتن درباره اش اينقدر منتظر مانده ام و صبر کرده ام که با اين عجله و در اين فرصت و جاي محدود بهتر است تنها درباره يک جنبه اش بنويسم. درباره ابي فيلم «کندو»، وقتي با هزار بدبختي و کتک خوردگي، از هفت کافه عبور کرد، از جنوب تا شمال شهر، تا اينکه صندلي خودش را از دل آخرين کافه بيرون بکشد و رويش بنشيند، اما