حبيب رضايي
.jpg)
سلام آقاي قطبي .اين روزها مثل خيلي روزهاي ديگر که ما ايراني ها به قول معروف «جوگير» مي شويم و هر فعل محترمي را از شدت استفاده، به عادت بي اثري تبديل مي کنيم، نامه نوشتن براي شما يا شما را خطاب قرار دادن در اول هر نوشته، عجيب باب شده است، حال بگذريم که در ميانه اين نوشتن ها، بعضي، مثل متن زيباي امير قادري مي شود. در همين روزنامه «اعتماد»، که مي ديدم و مي دانم چندصد نفر بي اعتنا به شما را، مشتاق شما، و چند صدهزار نفر مشتاق به شما را شيفته شما کرد. يا گذر مي کنيم از آن خيل وبلاگ ها و سايت هايي که مي شود به راحتي و بي جست وجو، متني را در آنها يافت که نويسنده گمنام يا نامي آن، براي دلش و همان چند ده نفر خواننده محدودش از شما گفته است و اين بïرد محدود نوشته اش را مومنانه ناديده گرفته است. هر برنامه ورزشي زنده و مرده اين روزها از خبرهاي شما اعتبار تماشا مي گيرد و بحث هر جمع بيش از سه نفر در اين شهر و ديار، با گفتن از شما و تاثير و اثر شما اگر آغاز نشود حتماً پايان مي گيرد.
عجيب است نه؟ گويا خشکسالي، زمين و ضمير نمي شناسد و باراني چون شما، حتي اگر رگباري کوتاه باشد و «نماند»، باز نفسي تازه مي کند در اين تنور بي همنفسي.
اينها را گفتم که بگويم صاحب اين قلم همه تلاشش را کرده است که جوگير نشود، که دنبال قافله از سر عادت ندود و اگر اين چند خط را قلمي کرده است، تنها براي زنده کردن که نه، بلکه براي يادآوري رسم زلال و فراموش شده پيشينيان است که هنگام وداع، دست خطي را به دعاي خيري معطر مي کردند و در پس ظرف آب که به بدرقه بر راه مسافر عزيزشان، به اميد بازگشتش البته مي ريختند، پنهان مي کردند و در لحظه آخر به دستش مي سپردند. (اين روزها عجيب دلم از وداع بي هوا و رفتن بي دعا هراسان است.) آري، من آمده ام تا شما را با شوق و غم با شعف و حسرت بدرقه کنم. شوق و شعف دارم از اينکه مي رويد تا من در اين زمانه قدرنشناس، باز شاهد زنده يي نباشم براي حمام فين ديگري. من ديگر تاب ديدن به مسلخ رفتن روح نازنيناني که بيرق مدارا، عشق و ادب را بر دوش مي کشند، ندارم.
و غم و حسرت دارم از اين توانايي تاريخي بي پايان اين جبر جغرافيايي، که هر که سالم تر بود انگار مغلوب شدنش ممکن تر و هر که سازنده تر شد، مهجورشدنش محتوم تر مي شود. آقاي قطبي، شادي و غم شما به راحتي فضا را مي شکافت ولي ما ياد نگرفته ايم که چنين بي واسطه و بي ريا به مهماني چشم ها برويم.
شما در همه حال با حس خالص و ناب خود قدم برداشتيد، بي آنکه چشم به راه لغزش و تخريب و افتادن حريفان باشيد و ما ياد نگرفته ايم که اينچنين بزرگوارانه به ميدان برويم. شما وقتي تب داشتيد به مهتاب بد نگفتيد و اين از آموزه هاي اين روزهاي ما خارج است. شما به «قول» خود عمل کرديد و واي که اين روزها، چه ناياب است به عهد و پيمان، با ايمان ماندن.
شما دل شير سوغات آورديد و ما هنوز در نقش گربه نقشه خود حيرانيم...
امروز مي رويد....اگر در ميان وسايل و جعبه هاي خود بگرديد، حتماً بسته هايي مي يابيد پر از دل و دلبستگي...مراقب آنها باشيد... هر کجاي دنيا که بوديد....همين.
ہ برگرفته از نام فيلمي از برناردو برتولوچي
habibrezaee@hotmail.com