پنج شنبه، 23 خرداد 1387 - شماره 1697
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سينما
درباره اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين
از سگ جرج لوکاس تا پديده دکتر جونز
محمد باغباني

رفقاي خوب

اسپيلبرگ با آرواره هاي کوسه و جرج لوکاس با جنگ ستارگانش اوضاع اقتصادي سينماي امريکا را حسابي روبه راه کرده بودند و استوديوهاي بزرگ هم فهميده بودند که به اين جوانان مي توان اطمينان کرد. لوکاس از زماني که يک بيننده تلويزيوني بوده و تحت تاثير قهرماناني که بر صفحه تلويزيون شيرين کاري مي کردند، بدش نمي آمد يکي از آنها را به فيلم سينمايي تبديل کند؛ يک سه گانه ديگر که سواي ارزش هاي سينمايي اش، استوديوها را هم باز متقاعد کند که از اول حق با لوکاس بوده. ايده اوليه اينديانا اسميت، يک قهرمان کلاسيک، در ذهن لوکاس شکل گرفته بود. او فقط به يک هواي آفتابي و يک ساحل آرام و دريايي خروشان نياز داشت تا در کنار رفيقش، استيون اسپيلبرگ، بنشيند و از ذهنيتش درباره قهرمان تازه سينمايي اش بگويد. لوکاس خيلي از ايده هاي اصلي و خوب خودش را خرج قهرمانان جنگ ستارگان کرده بود و به فکر خلق يک قهرمان زميني تر بود. لحظه جادويي زماني رقم خورد که اسپيلبرگ آهي کشيد و گفت خيلي دلش مي خواهد يک جيمز باند بسازد. اسپيلبرگ به تازگي ساخت فيلم 1941 را به پايان رسانده بود؛ يک کمدي بديع که هم تا به امروز مهجور مانده و هم همان موقع کسي تحويلش نگرفت. اسپيلبرگ بعد از موفقيت خيره کننده آرواره ها، خيلي زود به سراغ پروژه هاي نسبتاً شخصي خودش رفت که اين موضوع زياد براي استوديوهاي تازه احيا شده جذاب نبود. نام اينديانا از سگ جرج لوکاس مي آمد اما ظاهراً با نام اسميت چندان موافق نبودند. اينديانا جونز خلق شد و بلافاصله نگارش فيلمنامه آغاز شد. اول با کارگرداني اسپيلبرگ موافقت نشد اما با پافشاري هاي لوکاس، به همان شيوه يي که يک دهه گذشته کاپولا براي لوکاس انجام داده بود، اسپيلبرگ کارگرداني کار را به عهده گرفت. هريسون فورد هم انتخاب شد. اما اين ترس وجود داشت که همان سولوي جنگ ستارگان تکرار نشود، در ضمن آنها قصد داشتند از همان اول قرارداد سه فيلم را امضا کنند. فورد که در زمان جنگ ستارگان حاضر نشده بود يک قرارداد براي سه فيلم امضا کند، بعد از خواندن فيلمنامه حاضر بود همه چيز را امضا کند. دهه 80؛ شاهد حضور يک قهرمان سينمايي ديگر بود که شايد به اندازه جيمز باند طرفدار پيدا نکرد که دليلش هم واضح است، اما به خاطر ابعاد تازه يي که ترسيم کرده، اکنون يکي از کلاسيک هاي تاريخ سينما است. رفاقت اين دو کارگردان ريشو هم تا به امروز به بهترين شکل ادامه دارد تا جايي که در فيلم هايشان، مرتباً به هم اداي احترام مي کنند و جالب اينکه به هم کاراکتر هم قرض مي دهند. مثلاً اسپيلبرگ براي قسمت دوم جنگ ستارگان، يکي از همان موجودات قدبلند فيلم چشم مصنوعي را به لوکاس داد و لوکاس هم براي فيلم گزارش اقليت، سفينه بوبا فت (يکي از کاراکتر هاي جنگ ستارگان) را به او قرض داد. در خيلي از صحنه هاي اينديانا جونز هم باز يادي از جنگ ستارگان مي شود که در لابه لاي موسيقي فيلم و ديالوگ ها قابل شناسايي هستند.

با اينکه جيمز باند به نوعي منبع الهام آنها براي خلق اينديانا جونز بوده و آنها هم با وارد کردن شون کانري به قسمت سوم، رسماً اداي دين کردند، اما اصالتي در اين فيلم ها وجود دارد که حتي مي توان مدعي شد فيلم هاي جيمز باندي دهه 80 و با حضور راجر مور، تا حدودي تحت تاثير دکتر جونز هستند. اين موضوع در صحنه هاي کتک کاري و بعضاً مسخره بازي هايي که راجر مور درمي آورد بيشتر به چشم مي خورد. البته اين بدين معني نيست که مور اداي فورد را درمي آورده، به خصوص که او يک دهه قبل جيمز باند شده بود، اما همين که استوديوها با حضور او در دهه بعدي فيلم هاي جيمز باندي مشکلي نداشتند، خود مي تواند دليل قابل قبولي باشد.و خلاصه اينکه اين دو رفيق مجموعه فيلم هاي اينديانا جونز را پر از ارجاعات سينمايي کرده اند. از آن انبار نگهداري عتيقه جات گرفته که بي شک يادآور همشهري کين است، تا لباس پوشيدن هاي دکتر جونز که بوگارت گنج هاي سيرامادره را به يادمان مي آورد. هيچکاک و مک گافين هايش هم جاي خود دارند.

جمجمه بلورين، سرآغاز

ظاهراً بعد از ساخت آخرين اينديانا جونز، حدود بيست سال زمان لازم بوده تا اين رفقاي خوب به اين نتيجه برسند که يک اينديانا جونز ديگر هم مي شود ساخت. مهم ترين مساله سن و سال هريسون فورد بود. 61 سال براي آن همه بالا و پايين پريدن ها و مشت و لگد حواله کردن سن کمي نيست. خود فورد هم در جايي گفته بود اگر تا سال 2008 فيلم ساخته نشد بهتر است کاملاً موضوع را فراموش کنيم اما کار سريع تر از آنچه خود فورد فکرش را مي کرد، آغاز شد. البته فورد بعداً مدعي شد هوشمندي جونز نکته اصلي موفقيت هاي اوست و نه بدن آماده، بعد از پايان کار هم اسپيلبرگ بارهاگفته که فورد دقيقاً مانند بيست سال پيش نقش اينديانا جونز را بازي کرده.

شهر خدايان، تسخيرکنندگان دنياها، چهار گوشه زمين، شهر طلايي گمشده و در جست وجوي هم پيمان عناويني بودند که از 2007 مرتباً تغيير مي کردند تا اينکه قلمرو جمجمه بلورين در نهايت انتخاب شد که شخصاً معتقدم بهترين عنوان اينديانا جونزي براي فيلم است.

شون کانري هم قرار بود در فيلم حضور داشته باشد که اين موضوع به قاب عکسي از او محدود شد. کانري حاضر نشد تعطيلات و استراحت را رها کند تا در قسمت چهارم حاضر شود. جان ويليامز به عنوان آهنگساز و مايکل کا هم به عنوان تدوينگر در قسمت چهارم حضور دارند اما داگلاس اسلوکم که بعد از آخرين جنگ صليبي رسماً از جهان فيلمبرداري خداحافظي کرد، جاي خود را به يانوش کامينسکي داد که از سال 1993 در تمام فيلم هاي اسپيلبرگ حاضر بوده و جالب اينکه کامينسکي آنقدر کامل و دقيق کار اسلوکم را تحليل کرده که جنس کار او در قسمت چهارم هيچ تفاوت فاحشي با قسمت هاي قبلي ندارد. البته خود اسپيلبرگ هم به مدرن کردن تصاوير چندان تمايلي نداشته.

شيا لابوف و کيت بلانشت هم تنها گزينه هاي اسپيلبرگ براي بازي در فيلم بودند. لابوف با آن موتور و کلاهي که به سر دارد، يادآور براندو در فيلم وحشي است و بي شباهت به خود فورد هم نيست. لابوف بدون خواندن فيلمنامه قرارداد را امضا کرد. اما بلانشت به اعتقاد اسپيلبرگ، بهترين شخصيت خبيث فيلم هاي اينديانا جونز از آب درآمده؛ يک دانشمند روس که تحت فرمان پيشواي خود، استالين است.

براي اينکه جنس تصاوير و ويژگي هاي بصري فيلم، همان سروشکل قسمت هاي قبلي را داشته باشد، اسپيلبرگ برعکس لوکاس، حاضر نشد از امکانات ديجيتال استفاده کند و از جلوه هاي ويژه کامپيوتري و CGI خيلي کم استفاده شده. در نهايت اينکه اسپيلبرگ فيلم را دسري شيرين معرفي کرده براي کساني که هنوز طعم تلخ فيلم مونيخ را فراموش نکرده اند.

جهان جمجمه بلورين

ماجراهاي قسمت چهارم، به اواخر دهه 50 و نخستين سال هاي دهه 60 مربوط مي شود يعني بيست سال بعد از سروکله زدن هاي دکتر جونز با نازي ها در آخرين جنگ صليبي. به جاي نازي ها هم اين بار روس هاي استالينيستي آمده اند تا حتي بعد از مرگ پيشوايشان، راه تاريک او را ادامه دهند.

با اينکه در اين دوران فيلم هاي اينچنيني در استفاده از جلوه هاي کامپيوتري با هم رقابت دارند، اما در اين فيلم، عدم استفاده آنچناني از جلوه هاي ويژه کامپيوتري، در کنار فيلمنامه و طرح داستاني کامل و جذاب، باعث شده هم به قسمت هاي قبلي وفادار بماند و هم بديع و بي مانند جلوه کند. اسپيلبرگ خيلي خوب توانسته رابطه بصري و مضموني فيلم را با قسمت هاي قبلي حفظ کند و از طرفي هم فيلمي ساخته که به خودي خود اثر کامل و قابل توجهي است. به هر حال اينديانا جونز در دهه 80 آنقدر سرو شکل اصيلي پيدا کرد که آدم هاي باهوشي چون لوکاس و اسپيلبرگ براي ساختن يکي ديگر از اين مجموعه چندان مشکلي نداشته باشند. بازسازي همان ويژگي هاي خاص در کنار خلق داستان و فضايي تازه همه آن چيزي است که فيلم آخر بدان نياز دارد. فضاهاي شهري در کنار مکان هاي غيرشهري و آن معابدي که معمولاً در اين فيلم ها حضور دارند، در کنار هم به هارموني منسجمي رسيده اند. رنگ هاي به کار رفته و قاب بندي هاي کامينسکي، به خوبي توانسته اند فضاي ذهني قهرمان داستان را به تصوير بکشند. از اين رو قسمت چهارم، فيلمي کاملاً اينديانا جونزي است. انگار اسپيلبرگ قصد داشته فيلمي در ستايش اين قهرمان کلاسيک بسازد.

مانند قبلي ها، فيلم سه ويژگي مثبت يا اصطلاحاً سه برگ برنده دارد که به ساختمان روايي اثر قوام بخشيده. نخست بايد از بازي و حضور هريسون فورد نام برد؛ بازيگري که در اين سري از فيلم ها، با اينکه جذابيت هاي مردانه جيمز باندي را هرگز نداشت که حتي تصورش خنده دار است، توانست با خلق يک هوشمند باسواد و البته کمي غرغرو که از مار هم مي ترسد، به اصالت اثر کمک کند. بايد پذيرفت که سري فيلم هاي اينديانا جونز بخشي از جذابيت هاي خودش را به خاطر ساختار کميکي مي گيرد که خيلي وابسته فيلم هاي رده ب است. فيلم هايي که مرشد همگي آنها راجر کورمن در دوره يي مي ساخته و اتفاقاً ادا و اطوارهاي فورد، بي شباهت به ناز و کرشمه هاي وينسنت پرايس آن فيلم ها نيست. نوعي وينسنت پرايسي که مشت و لگد هم ول مي دهد. کلي از جنبه هاي کميک فيلم هم از همين صحنه هاي دعوا و کتک کاري مي آيد. دکتر جونز بر خلاف جيمز باند اصلاً به فنون رزمي و بعضاً کونگ فو آشنا نيست و هرگاه بعضاً مشتي رها مي کند، آنقدر ابتدايي و کودکانه است که مي توان از خنده روده بر شد. به طور کلي شيوه برخورد دکتر جونز با مشکلات و انتخاب هاي خرکي او يکي از جذابيت هاي اصلي و اصيل فيلم است. نکته ديگر روابط بين کاراکتر هاست که به خصوص در فيلم چهارم، خيلي دقيق و جذاب از آب درآمده. رابطه پدر و پسري که در فيلم سوم بين فورد و کانري شاهدش بوديم، در اين فيلم به شکل جذابي بين دکتر جونز و مات شکل گرفته. ديالوگ ها و واکنش هاي فيزيکي هم واقعاً بي نقص هستند. رابطه جونز با آدم خبيث فيلم هم واقعاً بديع و بعضاً کميک از آب درآمده. در جايي حاضر است سر به گردن اين رقيب روسي نباشد و چند صحنه بعد وقتي قرار است به شکلي ناخواسته امور او را پيش ببرد، کاملاً جدي رفتار مي کند انگار يک رفيق ديرينه اوست. خود اسپيلبرگ معتقد است حس دکتر جونز به زن ها همواره در مرزي بين عشق و نفرت در حرکت است. رابطه دکتر جونز با مارها هم واقعاً جذاب است و در اين فيلم آخر شوخي جالبي با مار به عنوان يک طناب شده است. در اين فيلم ها از زرق و برق هاي فيلم هاي جيمز باندي هم خبري نيست. رنگ هاي قهوه يي و سبز فيلم به علاوه لباس هاي درب و داغاني که همگي از بي مووي ها مي آيند، از ويژگي هاي متمايز فيلم هاي اينديانا جونز است.

نکته آخر اينکه بخشي ديگر از جذابيت هاي بديع و اصيل اين فيلم ها عموماً به خاطر وابستگي شان به روايت هاي تعليقي و پر رمز و رازي است که دکتر جونز بايد براي همه آنها پاسخي پيدا کند و مخاطب در اين مسير به خوبي با فيلم و قهرمان خاکي و کتک خورده اش همراه مي شود. رمز و رازي که در عين تخيلي بودن، به خاطر وابستگي اش به اساطير و افسانه ها تا آخرين لحظه باورپذير جلوه مي کنند.

و اما آيا قسمت پنجمي هم در کار خواهد بود؟ در نماهاي پاياني فيلم جايي که کلاه دکتر جونز جلوي پاي پسرش مي افتد، اسپيلبرگ بدش نمي آيد اين فکر را القا کند که پسر جونز مي تواند ادامه دهنده راه پدر باشد و قهرمان قصه قسمت هاي بعدي، اما بلافاصله پدر کلاه را از او مي گيرد و بر سر خود مي گذارد و اين يعني ديگر هيچ کدام حوصله قسمت بعدي را نداريم.
نگاهي به فيلم «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين»
بحران ميانسالي در هاليوود
کاسمو لندزمن /  ترجمه؛ هومن حاتمي

هيچ دوراني را به ياد نمي آورم که مانند اين روزها سخن گفتن از سينما تا اين حد متاثر از سن بازيگران نقش اولش بوده باشد. اين روزها بازيگران دهه شصتي از همه جا سر درآورده اند؛ سيلوستر استالونه 61 ساله «رمبو» را احيا کرده است؛ رابرت دونيرو 64 ساله و آل پاچينو 68 ساله پشت سر هم فيلم بازي مي کنند و حتي گاهي کنار يکديگر قرار مي گيرند؛ تازگي ها هم که سر و کله هريسون فورد 65 ساله پيدا شده است تا يک بار ديگر بخت خود را در نقش اينديانا جونز بيازمايد. از تماشاي اين پيرمردان کهنه کار به وجد مي آييم، هيجان زده مي شويم و با خودمان مي گوييم آنها در اين سن و سال هم چقدر خوب بازي مي کنند؛ درحالي که حواس مان نيست در سال هاي کنوني بازيگران زن کهنه کار هاليوود يا به جراحي هاي زيبايي روي آورده اند، يا سکوت پيشه کرده اند يا دائماً به تمسخر گرفته مي شوند،

در مورد «اينديانا جونز» بايد پرسيد چه دليلي براي توليد آن وجود داشته است؟ سود مالي که قطعاً جواب قانع کننده يي نيست. استيون اسپيلبرگ و شرکايش ادعا کرده اند توليد فيلم چهارم دليلي نداشته است جز اينکه هواداران دوآتشه يک فيلم اينديانا جونزي ديگر مي خواسته اند. اين ادعا هم بي معنا است چون هواداران يک «آرواره ها»ي ديگر هم مي خواهند اما مي توان مطمئن بود اسپيلبرگ و شرکايش هرگز چنين کاري نمي کنند. حقيقت اين است که در سال هاي گذشته اسپيلبرگ و فورد گرفتار بحران ميانسالي سينمايي شده بودند و براي اينکه دوباره به روزهاي اوج برگردند به يک فيلم پرسر و صدا نياز داشتند. گرچه اين دو نفر در دهه 70 رويدادهاي عظيم سينمايي را خلق کردند اما با گذشت زمان به مرز فراموشي رسيدند و هرگز نتوانستند موفقيت هاي سابق را تکرار کنند. «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» قرار است بازگشتي دوباره براي آنها رقم بزند و دوباره نام شان را در مقياس وسيع سر زبان ها بيندازد. البته هواداران نبايد اميد خود را از دست بدهند چرا که قسمت چهارم گرچه يک فيلم غافلگيرکننده نيست اما از خصيصه هاي سرگرم کنندگي برخوردار است و مي تواند پاسخگوي انتظارات تماشاگران باشد. تماشاگران جوان تر به دلايل جديدي جذب فيلم مي شوند اما کساني که سه گانه اوليه را در سال هاي گذشته ديده اند صرفاً تجربه يي نوستالژيک را از سر مي گذرانند. آخرين باري که به تماشاي يکي از فيلم هاي «اينديانا جونز» نشستيم جهان در آستانه جنگ بود. فيلم جديد اما در سال 1957 مي گذرد؛ سال معصوميت نوجوانان و اضطراب بزرگسالان؛ سال الويس پريسلي و بمب و البته سال اتومبيل هايي با موتور تقويت شده و جنگ سرد. در فيلم جديد نقش شخصيت هاي شرور برعهده گروهي از نيروهاي روسي گذاشته شده است که مي خواهند از طريق کنترل ذهن، جهان را به خدمت خود درآورند. با اين حال شخصاً گمان مي کنم شخصيت هاي شرور در ذهنيت ليبرال اسپيلبرگ نيروهاي امريکايي ضدکمونيست هستند. چرا که اين رفتار هاي عصبي و بدون منطق آنها است که باعث مي شود ايندي تدريس اش را رها کند و رهسپار ماجرايي جديد شود.

عجيب است که چطور اينديانا جونز در فيلم جديد در عصر بمب اتم مي خواهد جهان را از يک طرح و نقشه کمونيستي نجات دهد و نگذارد کمونيست ها دست شان به جمجمه بلورين باستاني برسد. در واقع اسپيلبرگ با اين کار فيلم خود را هم مانند خود قضيه جنگ سرد به يک قضيه ابزورد و بي معني تبديل کرده است تا متاسفانه به همان فرمول قديمي وفادار بماند؛ بازنمود واقعه و سپس صحنه هاي اکشن؛ مجدداً بازنمود واقعه و سپس صحنه هاي اکشن و همين طور تا پايان فيلم. اميدوار بودم اسپيلبرگ و فيلمنامه نويسش ديويد کوئپ دست خود را باز مي گذاشتند و فيلمي تا اين حد متکي به قواعد ژانر توليد نمي کردند. چرا که تماشاي فيلم جديد مانند مجموعه فيلم هاي «موميايي» درست مانند تماشاي يکي از «اينديانا جونز» هاي قبلي است و فراتر از آنها نمي رود.

جرج لوکاس با افتخار گفته است؛ «سبک فيلم همان سبک سابق است. شوخي ها هم همين طور. همه چيز فيلم جديد شبيه فيلم هاي قديمي است.» بايد اضافه کنم در فيلم جديد حتي مضمون آشناي فيلم هاي اسپيلبرگ يعني خانواده ازهم گسيخته هم تکرار شده است. به عبارت ديگر «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» عامدانه صرفاً لذت تجديد ديدار با فيلم هاي اينديانا جونز را به تماشاگر منتقل مي کند و نه چيز ديگر. همان طور که معشوق قديمي اين فيلم ها، ماريون ريونوود (کارن آلن) مي گويد انگار ايندي در همان روز هاي قديمي به مبارزه مشغول است. در نتيجه چنين رويکردي تلاش شده است تا اينديانا جونز در فيلم جديد به «قهرماني خانواده دوست» تبديل شود که نسبت به فيلم هاي قبلي از وجوه بد بيني و انزواپيشگي شخصيت اش کاسته شده است. با اين حال بايد پرسيد حس شوخ طبعي جونز قديمي کجا رفته است؟ متاسفانه فيلم جديد هرگز به اندازه کافي مفرح نيست و به نظرم بهترين و البته تنها شوخي آن هم براي تماشاگران انگليسي زبان مفهوم نخواهد بود؛ زماني که يکي از شخصيت هاي شرور فيلم از جونز مي خواهد تا آخرين جمله قبل از مرگش را به زبان بياورد جونز مي گويد؛ «از آيک خوشم مي آد،» (تکيه کلام دوايت آيزنهاور در مبارزات انتخاباتي دهه 50)

حضور کيت بلانشت در نقش ايرينا اسپالکو هم يک فرصت از دست رفته براي فيلم است. بلانشت با آن موهاي کوتاه و دستکش هاي چرمي مشکي بيشتر از آنکه به يک مامور روسي شبيه باشد با يک زن سلطه جوي شيطان صفت قابل مقايسه است. متاسفانه بلانشت نقش خود را بيش از حد معمولي بازي کرده و هرگز نتوانسته است به عنوان يک شخصيت شرورً محوري حضوري تاثيرگذار و قدرتمند داشته باشد.

از سوي ديگر پيرنگ فيلم هم پيرنگ بي خطري است. گويا فيلمسازان زيادي نگران انتظارات تماشاگران بوده اند و از روي ترس ايده هاي جديد را يکي پس از ديگري کنار گذاشته اند. به همين دليل شايد تنها بخش مهيج فيلم سکانس آغازين باشد که آن هم به خاطر اثبات توانايي هاي بدل کاري فورد طراحي شده است. اسپيلبرگ اصرار داشته است تا جايي که ممکن است فيلمش را به يک فيلم ازمدافتاده تبديل کند. به همين دليل برخلاف فيلم هاي اکشن مدرن کمتر سراغ جذابيت هاي مقطعي و شبيه سازي هاي کامپيوتري رفته است. فيلمنامه فاقد عناصر غافلگيرکننده است و توانايي هاي ذهني جونز در فرار از موقعيت هاي دشوار را به نمايش نمي گذارد. شايد تماشاگران به چنين وضعيتي رضايت بدهند و حتي از تماشايش لذت ببرند اما نبايد فراموش کرد «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» فاقد يک عنصر حياتي در ساختار خود است و آن هم چيزي نيست جز «لحظه حماسي» که وقتي موسيقي و اجرا و ويژگي هاي اکشن کنار هم قرار مي گيرند تا مو بر تن تماشاگر راست کنند فقدانش کاملاً حس مي شود. بله، اينديانا جونز برگشته است اما قهرمان قديمي ما کجا رفته است؟

منبع؛ ساندي تايمز
از زبان خالقان ايندي
جيمز باند با مک گافين

استيون اسپيلبرگ؛ اولين بار هريسون فورد در سال 1994 حرف «اينديانا جونز» جديد را پيش کشيد. تازه جايزه اسکار را براي فيلم «فهرست شيندلر» به خانه برده بودم که هريسون تماس گرفت و گفت؛ «پس کي قرار است به سراغ يک اينديانا جونز ديگر برويم؟ من با تمام وجود آماده ام.» وي را به جرج لوکاس ارجاع دادم و گفتم اگر جرج راضي شود من هم حرفي ندارم. هريسون هم بدون وقت کشي به سراغ جرج رفت و کمي بعد جرج به گوشم رساند که هريسون بدجوري مشتاق يک اينديانا جونز ديگر است و نظر من را جويا شد. من هم موافقت کردم و در نهايت کار وارد مرحله اجرايي شد اما چون وسواس زيادي براي کيفيت کار داشتيم فرآيند توليد به شدت طولاني شد. از ابتدا مي دانستيم به دنبال يک «اکشن ماجرامحور» مانند فيلم هاي جيمز باند هستيم و تنها بايد بر سر مک گافين ماجرا به توافق مي رسيديم. به اعتقاد من اين فيلم بيش از هر چيز براي هواداران فيلم هاي اينديانا جونز توليد شده است چرا که حداقل من و اسپيلبرگ تمايلي به ادامه فيلم هاي قبلي نداشتيم. در «اينديانا جونز و آخرين جنگ صليبي» صحنه يي وجود دارد که هريسون فورد به سمت غروب آفتاب مي رود. قرار بود اين صحنه به معناي پايان ماجراهاي اينديانا جونز باشد و ديگر دنباله يي براي آن توليد نشود اما فشار هواداران و تمايل هريسون باعث شد من و جرج هم وسوسه شويم و به فکر فيلم جديد بيفتيم. تعلل 14 ساله هم دليلي نداشت جز در دست نداشتن يک فيلمنامه مناسب و به درد بخور که همگي از آن راضي باشيم. تا اينکه بالاخره پاي ديويد کوئپ به گروه باز شد و او هم توانست با توانايي هاي خود ماجراها را به سمتي ببرد که براي همه ما جذاب بود. در ماجرا هاي جديد طبيعتاً سن ايندي بالا رفته است اما به همان ميزان عاقل تر و قوي تر شده است به همين دليل تصور مي کنم ايندي جديد به مذاق هواداران خوش بيايد و آنها را راضي کند. البته مطمئنم تماشاگران جديد هم در کنار هواداران قديمي به تماشاي قسمت چهارم مي نشينند چون ايندي در اين فيلم تعلقات خانوادگي بيشتري دارد و متناسب با سنش نسبت به اطرافيان خود توجه بيشتري نشان مي دهد. با اين حال هريسون فورد در فيلم جديد همان هريسون فورد سابق است و به دليل کهولت سن توانايي هاي خود را از دست نداده است. در واقع ايندي در قسمت چهارم مانند فيلم هاي قبل حرکات اکشن انجام مي دهد، مبارزه مي کند و با خلاقيت هاي خود تماشاگران را به هيجان مي آورد.

جرج لوکاس؛ «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» درست همان فيلمي است که من از تماشايش لذت مي برم. «مهاجمين صندوقچه گمشده» را هم مانند قسمت چهارم دوست دارم و از تماشايش لذت مي برم. قهرمان اين فيلم ها از اسطوره يي «واقعي» الهام گرفته شده است که ريشه در فرهنگ ما دارد و مردم با خصوصيات و پس زمينه هاي زندگي وي به خوبي آشنا هستند. من بر خلاف استيون اسپيلبرگ معتقدم مک گافين در فيلم هاي اينديانا جونز اهميت چنداني ندارد و هر چيزي مي تواند باشد. فقط کافي است يک مک گافين جادويي بر کل فيلم بار شود تا شخصيت ها و ماجرا در سايه آن خودنمايي کنند. در فيلم هاي اينديانا جونز و نمونه هاي مشابه آن نبايد وقت خود را با پرداختن به مک گافين هدر داد و از اصل هاي مهم تري مانند شخصيت هاي فيلم غافل ماند. به همين دليل «اينديانا جونز و معبد مرگ» ضعيف ترين قسمت ميان اين چهار فيلم است چرا که در آن فيلم انرژي و زمان زيادي صرف توضيح دليل اهميت سنگ هاي سانکارا مي شود، در حالي که آن سنگ ها ارزشي بيشتر از يک مک گافين ساده ندارند. خوشبختانه در «مهاجمان صندوقچه گمشده» و «آخرين جنگ صليبي» گرفتار چنين اشتباهي نشديم و توانستيم فيلم هاي جذاب تري توليد کنيم. مک گافين در «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» شبيه فيلم «دزدان دريايي کارائيب» يک مساله ساده است که انگار ديوي جونز و جک اسپارو براي به دست آوردنش مبارزه مي کنند. در مجموعه فيلم هاي «اينديانا جونز» بار اصلي بر دوش شخصيت ايندي است و به جاي پرداختن به موضوعات ديگر ويژگي هاي شخصيتي وي بايد غني شود. شخصيت متناقض ايندي به عنوان يک پروفسور باستان شناسي که پايش به ماجراجويي باز مي شود جالب ترين نکته است که هرگز نبايد فراموش شود. در واقع او از عالم واقع به ماوراءالطبيعه منتقل مي شود و همين مساله باعث جذابيت داستان براي تماشاگران مي شود. در فيلمنامه فرانک دارابونت اين ويژگي ها ناديده گرفته شده بود و به همين دليل توليد فيلم اين همه مدت به تعويق افتاد. ديويد کوئپ نقاط قوت فيلم هاي اينديانا جونز را مي شناخت و مي دانست بايد به چه عواملي توجه کند و از کنار چه چيز هايي به آساني بگذرد. شايد اگر فيلمنامه به دردبخوري به دست مان مي رسيد زود تر از اينها به سراغ فيلم مي رفتيم اما ترجيح داديم بدون وجود يک فيلمنامه قابل اعتماد پا پيش نگذاريم.

گوشه يي از کارنامه هريسون فورد بازيگر نقش ايندي جونز
موتيف بهت و واماندگي
امير پوريا amirpouria@gmail.com

بازيگران امريکايي مکتب متد که تبار استادانشان به استانيسلاوسکي روس مي رسيد، معمولاً با بازي بر اساس موتيف ثابت مخالف بودند و از آن دوري مي جستند. تمايل آنها به ايجاد نوسانات حسي در بيان، بدن، رفتار و ميميک طوري بود که انتخاب يا پذيرش نقش هايي با محور کم و بيش ثابت حس برآمده از شخصيت را برايشان نچسب مي کرد. به همين دليل به ندرت مي توان در کارنامه آنان فيلمي يافت که بازي مبتني بر موتيف در آن لازم باشد. اينکه يک شخصيت با وجود همه احساس هاي گوناگوني که در طول فيلم و وقايع داستاني درگيرشان مي شود، در نهايت و در پس يکايک اين موقعيت ها يک حس واحد و مشخص را همچون موتيف ثابتي در خود و با خود حفظ کند، طبعاً مطلوب متديست هاي شيفته تغييرات آني و نوسانات شديد و محسوس نبود.

از ميان بازيگراني که رهايي و بي قيدي خودخواسته و ناتوراليستي کارشان، آنها را به جلوه هايي از سبک فراگير آکتورز استوديويي ها نزديک مي کند، هريسون فورد به لحاظ ظرفيت و حوصله يي که در رويارويي با موتيف ثابت از خود نشان مي دهد، نمونه يي منحصر به فرد است. او در بسياري از نقش هايش که شمايل آشنا و تقريباً تکرارشونده اش را شکل داده، موتيف مشخص بهت و حيراني را بر حسب مختصات و مقتضيات شخصيت در نگاه و رفتار بياني اش جاري کرده است. در نمونه اعلايي چون «ديوانه وار» پولانسکي يا اکشن موش و گربه يي خوش ترکيبي مثل «فراري» يا فيلم گروگانگيري متوسطي مثل فاير وال (Firewall)، فورد آدم گرفتارشده يي است در شرايط تصادفي و بغرنج و ناخواسته؛ که حتي هنگام خشم و هراس و درگيري هم همان بهت را در صورت و چشمانش دارد. بهت او همچون لايه زيرين ثابتي، همچون موتيفي هم پاي همه حس هاي لحظه يي و مقطعي ديگر شخصيت، پيش مي آيد.

اما وقتي اين ويژگي را در کنار اين نکته قرار دهيم که فورد بازيگر بسياري از اکشن هاي مهم و ممتاز سه دهه اخير سينما بوده و کاراکتر اينديانا جونز خلق شده توسط او و اسپيلبرگ و لوکاس، از الگوهاي ماندگار «آدم عادي در جايگاه قهرمان» در تاريخ سينماست، به تناقض شيريني بر مي خوريم؛ چگونه بازيگري که بارها بهت را موتيف ثابت کار خود کرده، دست به قهرماني ها و ماجراجويي هايي از جنس عمليات ديوانه وار دکتر ايندي جونز در سرزمين هاي باستاني مشرق زمين مي زند؟ آن حيراني و اين چيره دستي ها چگونه يکجا کنار هم مي نشينند؟

در اين زمينه است که نقطه طلايي کارنامه فورد پديدار مي شود؛ او مي تواند با تکيه خفيفش بر همان بهت، همراه با تبحري که در حل مشکلات و عبور از خوان هاي دشوار مسير از خود نشان مي دهد، تصويري مثال زدني از همان «آدم معمولي در کوران حوادث» بيافريند که به شکلي استثنايي، حيرتش نه فقط در برابر رخدادها و بحران هاي هراس آور اطرافش در دهليزها، معادن، مقبره ها، معبدها، آتشفشان ها و... بلکه حتي در قبال کارهاي خودش در واکنش به اين بن بست هاست. ايندي جونز اغلب اوقات حتي از توانايي هاي خودش هم حيرت زده مي شود و گاه حتي نمي داند چگونه در گذر از مرحله يي دشوار، جان سالم به در برده است،

اين فقط ويژگي ساده نقش آفريني هريسون فورد نيست؛ بلکه مبناي شکل گيري يکي از وجوه بسيار کليدي «لحن» شوخ اکشن هاي ماجراجويانه فيلم (هاي) سري «اينديانا جونز» هم به حساب مي آيد. بر همين مبناست که اسپيلبرگ رسم قديمي کمدي اسلپ استيک دوره صامت به ويژه هارولد لويد را زنده نگه مي دارد؛ در اوج هيجان، از ما خنده هم مي گيرد. نگاهي به چهره درهم هريسون فورد بيفکنيد تا راز و همسويي اين لحن فيلم با نگاه او را باز ببينيد. انگار دارد به خودش هم پوزخند مي زند. انگار از برخي مهارت هاي خودش هم در حيراني است.
نگاهي به پديده اينديانا جونز به بهانه اکران چهارمين فيلم مجموعه
باز هم بازگشت يکه سوار
نيما حسني نسب

1- جرج لوکاس به عنوان عاشق سينما و فيلمبازي که از کارگرداني متنفر است، براي حضور موثر تاريخي در هنر - صنعتي که ديوانه وار دوستش دارد، راه حل جاه طلبانه يي پيدا کرد. او عمرش را به جاي ساختن فيلم و اضافه کردن آمار و ارقام آثاري که نام او را به عنوان کارگردان دارند، سعي کرد فرهنگ و نگاه و جرياني را وارد تاريخ سينما کنند. افق هاي نگاه لوکاس به سينما آنقدر بزرگ و عظيم و کلان بوده و هست که ناچار شده ابتدا تکنولوژي عرضه را فراهم کند و بعد با کمک اين تکنولوژي سراغ اجراي ايده ها و طرح ها و خلق دنياهايي برود که در سه دهه اخير ميليون ها انسان را از سراسر دنيا مجذوب و شيفته کند. براي اثبات نقش کليدي لوکاس در سينماي امروز دنيا و اهميت کليدي اش در دسته بندي ها و فصل بندي هاي تاريخ سينمايي، فقط کافي ا ست به دو فيلم - مجموعه - پديده اشاره کنيم که لوکاس به معناي واقعي کلمه در خلق آنها سهم اصلي و اساسي داشته؛ جنگ ستارگان و اينديانا جونز.

2- استيون اسپيلبرگ بر خلاف دوست و همراه هميشگي اش لوکاس، يک سينمادوست شيفته فيلم ساختن و کارگرداني است. اسپيلبرگ و لوکاس هر دو از سرچشمه ها و منابع مشابهي تغذيه کردند و علايق و سلايق شان آنقدر شبيه بود که بتوانند دو راس تيم موفق و پر تداومي باشند که حالا چهارمين محصول شان بعد از 30 سال هنوز کار مي کند. آنها دنيا و شخصيت هايي ساختند که در طول اين 30 سال محبوب سه نسل باشد و هر فيلم از اين مجموعه همزمان هم به ميل نوستالژيک نسل قبل براي تداوم خاطره و لذت تماشاي ماجراهاي اينديانا جونز پاسخ بدهد و هم تماشاگران تازه يي از نسل هاي تازه را مجذوب کند. رمز و راز پيچيده اين تداوم حضور و تاثير قطعاً فرصت و فضايي بسيار بيشتر از صفحه هاي محدود روزنامه يي مي خواهد و هر يادداشت و مجموعه يي درباره پديده اينديانا جونز فقط حکم سرک کشيدن به گوشه هايي از اين دنيا و آدم ها و موقعيت هاي جذاب را دارد.

3- اينديانا جونز به عنوان يکي از مشهورترين و محبوب ترين شخصيت هايي که سينما به دنيا معرفي کرده، ريشه در عشق خالقانش به دنياي کميک بوک ها و سريال هاي سينمايي خاطره انگيز دهه 1930 دارد. مجموعه فيلم هاي اينديانا جونز آميزه متنوع و متوازني از اکشن و قهرمان پروري خاص سينما با چاشني طنز و نگاهي سرخوش و کودکانه و فارغ از هر نوع تعهدي به واقعيت و منطق است. لوکاس و اسپيلبرگ دنيايي کاملاً مصنوع و مخيل ساخته اند و بعد از هر چيزي که دوست داشتند و دل شان مي خواست و سر شوق شان مي آورد، به قدر نياز فضا و شرايط اين دنياي خيالي، به آن اضافه کردند. از ساده ترين چيزهاي شوق انگيز سينمايي مثل کلاه و شلاق و شمشير و اسلحه تا مفاهيم جدي و پيچيده يي مثل عشق و تعهد و خانواده و فرهنگ و تمدن. نکته مهم و کليدي در درک و شناخت اين دنيا هم اين است که بايد قبول کنيم شلاق و کلاه دکتر ايندي براي خالقان اين دنيا به اندازه موضوع هاي ظاهراً جدي تري مثل عشق و خانواده و تعهد فرهنگي اهميت داشته و دارد. اصلاً قضيه به اين شکل تعريف مي شود که براي سازندگان مجموعه اينديانا جونز مرز مشخص و تعيين کننده يي ميان اين چيزهاي به ظاهر بي ارتباط وجود ندارد. آنها موقع ساختن اين فيلم ها همان قدر حواس شان پي بازسازي درست و پر جذبه فضاهاي وسترن يا اکشن هاي دنباله دار کمپاني ريپابليک بوده که به موضوع رابطه پدر و پسر و در شکل کلان تر به مقوله خانواده در فرهنگ کشورشان فکر مي کردند. شک نکنيد که اجراي پرکشش و تماشايي يک تعقيب و گريز بين اسب و تانک يا فرار از گودالي پر از مارهاي ريز و درشت براي اسپيلبرگ و لوکاس همان قدر وسوسه کننده و جدي است که حرف زدن و فرهنگ سازي احتمالي درباره لزوم تعهد و علاقه به تاريخ و ميراث فرهنگي و فداکاري براي حفظ و نگهداري آن. آنها به اين دليل سينماگران بزرگي هستند که مي دانند انتقال مفاهيم مورد نظرشان در فيلم ارتباط مستقيم و قطعي و بي واسطه يي با جذابيت و کشش آن دارد. به اين دليل در هر کدام از اين فيلم ها همه سعي شان را کرده اند تا هر صحنه و موقعيت و لحظه يي را به قدر کفايت شيرين و جذاب و پر تعليق از کار در بياورند. آن وقت با خيال راحت مي شود به احتمال موفقيت در انتقال حرف ها (و پيام؟،) هاي تنيده شده در هر قسمت اميدوار بود.

4- مجموعه اينديانا جونزها هم مثل هر کار خوب و ماندگار ديگري بر اساس بازخوردهاي مخاطب و ماندگاري و دوامش در ذهن و خاطره آنها توانسته به حياتش ادامه بدهد و دنباله دار شود. يک نشانه ساده مثل اسم فيلم اول به ما مي گويد که سازندگان فيلم آنقدرها که امروز به نظر مي رسد، روي نام و جذبه شخصيت اصلي ماجرا حساب باز نکرده بودند. «مهاجمان صندوقچه گمشده» به دليل جذابيت و بداعتش در زمان ساخت و نمايش توانسته به اين شخصيت اعتبار و محبوبيتي بدهد که سه فيلم بعدي مجموعه تا امروز ابتدا روي نام شخصيت اصلي داستان تاکيد کند. اضافه شدن عنوان «اينديانا جونز» به ابتداي ترکيب هاي وسوسه کننده سه فيلم بعدي مي گويد که اين شخصيت صاحب هويتي ويژه و اختصاصي است و حکم برندي را پيدا کرده که تضميني براي موفقيت فيلم هاي بعدي باشد. به اين ترتيب، پيشوند نام شخصيت مخلوق لوکاس و فيليپ کافمن براي «معبد مرگ»، «آخرين جنگ صليبي» و «قلمرو جمجمه هاي بلورين» تماشاگر را به جهاني آشنا و پر خاطره دعوت مي کند و او را کنجکاو برگ بنده هاي احتمالي هر فيلم و چشم انتظار حضور قسمت هاي احتمالي ديگري در آينده نگه مي دارد. قضاوت درباره اين موضوع که هر کدام از سه فيلم اخير تا چه حد توانسته اند پاسخ هاي قابل قبولي به اين کنجکاوي و انتظار باشند، مقوله مجزايي است که منتقدان و نويسندگان مختلف در قالب نقدها و ريويوهاي هر فيلم و تماشاگران هم با ميزان استقبال شان از فيلم ها تعيين مي کنند. اصلاً يکي از بحث هاي جذاب فرامتني هر فيلم، مقايسه آن با فيلم هاي ديگر مجموعه و بروز سليقه هاي مختلف و گاه متضاد در مورد آنهاست؛ نکته يي که باعث مي شود به آساني نتوانيم در مورد توفيق يا عدم توفيق هر کدام از اين فيلم ها نظر قطعي و نهايي صادر کنيم و در نهايت تنها مي توانيم يکي از چند ميليون نفر طرفين اين بحث جذاب و بي پايان باشيم و موضع و سليقه مان را در مورد فيلم هاي مجموعه ابراز کنيم.

5- يکي از جذاب ترين بحث هاي حاشيه يي در مورد اينديانا جونزها، مقايسه شان با مجموعه مشهور و محبوب جيمزباند و شخصيت ابرقهرمان پردوام آن است. مقايسه يي که شايد نيازي به آن نباشد، ولي جذبه و شوقي ايجاد مي کند که انجامش را گريزناپذير و جزيي از قواعد بازي سينما کرده است. نکته هايي که در اغلب اين بحث هاي مقايسه يي تکرار مي شود، يکي وجود منبع ادبي براي فيلم هاي جيمزباند است. خواه ناخواه جيمزباندها در اين بخش از مقايسه بيشتر وجهه ادبي دارند و ايندياناجونز پديده و شخصيتي کاملاً سينمايي است. دکتر جونز همه چيزش را از سينما وام گرفته و تمام ريشه ها و سرچشمه هاي خلق آن را بايد در دنياي سينما سراغ گرفت. به جز اين، دنياي فيلم هاي جونز هم خيلي بيشتر از دنياي آثار جيمز باند سينمايي است و فيلم ها فارغ از هر دلالت سياسي و جغرافيايي مشخص و واقعي حضور دارند. باندها چه در ادبيات و چه در سينما در دوره هاي مختلف - بسته به اقتضائات سياسي، اجتماعي دوران ساخت شان - موضوع يا جرياني را در واقعيت نمايندگي کرده اند (از دعواهاي بلوک غرب و شرق و جنگ سرد تا دنياي رسانه ها و...) اما اينديانا جونز تا امروز مستقل از اين اتفاق ها فقط بر اصلي ترين رکن سينما يعني حرکت و جذبه نمايشگري تکيه کرده است. ارجاع هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي اينديانا جونزها هم مثل بقيه چيزهاي اين مجموعه بيشتر حاصل شيطنت هاي کودکانه (و نه لزوماً غيرجدي) خالقانش بوده و به همين دليل لابه لاي تعدد و تنوع ماجراها و موقعيت هاي ديگر خيلي توي ذوق نزده است؛ موضوع هايي مثل نگاه فيلم ها به شرق و جهان سوم (چين، هند و دنياي عرب) يا کينه تاريخي يهودي از هيتلر و نازيسم در فيلم پرداختي کاريکاتوري و طنزآميز داشته و در قياس با بعضي فيلم هاي جيمزباند که انگار بهانه يي براي بيانيه هاي سياسي بوده اند، به کل قابل چشم پوشي است. مقايسه ميان دو ابرقهرمان اين دو مجموعه هم به نتايج مشابهي مي رسد؛ جيمز باند جاسوسي کارآزموده است و دکتر جونز استاد دانشگاهي فرهيخته، و باند ماجراهاي پر هيجانش را اغلب با دستور و سفارشي براي نجات دنيا و بشريت شروع مي کند و دکتر جونز دنبال يک شيء باستاني مسير طولاني و پر تعليق هر فيلم را شروع مي کند. باند مرد برتر غربي است که در سخت ترين شرايط هم شيک پوش و اتوکشيده است و دکتر جونز آشکارا دو شخصيت متضاد دارد که از سر و وضع و پوشش تا رفتار و ادبياتش هم تحت تاثير حضور در هر کدام از موقعيت ها (استاد دانشگاه جنتلمن يا باستان شناس ماجراجو) متفاوت مي شود... و اين سياهه مقايسه يي را مي شود حالاحالاها ادامه داد و دست از بازي نکشيد.

---

چهارمين قسمت مجموعه فيلم هاي اينديانا جونز در روزهاي اخير جنجال و سر و صداي زيادي به پا کرد. دکتر ايندي با تاخيري نسبتاً طولاني همزمان هم به فرش قرمز فستيوال معتبر کن برگشت و هم در بيشترين تعداد سالن هاي سينماي سراسر جهان اکران شد و فروش موفقي داشت تا معلوم شود هنوز در حافظه و خاطره سينمادوستان حضور دارد. فيلم چهارم را هنوز نديده ام و بازتاب هاي مختلف و متناقضش هم چيزي به دست نمي دهد. عجالتاً به نمايي در تريلر و آنونس فيلم دلخوش کرده ام که اينديانا جونز ناگهان از پشت برزنت هاي يک وانت در حال حرکت وسط حرف دو سرنشين ماشين مي پرد تا با آرپي جي ماشيني را چند متر جلوتر منفجر کند. هريسون فورد به عنوان يکي از آدم هاي کليدي و موثر مجموعه در دهه هفتم زندگي احتمالاً آخرين باري است که لباس باستان شناس دوست داشتني را به تن مي کند و هنوز معلوم نيست مي شود کسي را جايگزين او کرد؟ ريور فينيکس ناکام تا امروز تنها بازيگري است که چند دقيقه يي در قسمت سوم نقش اينديانا جونز را بازي کرده و فعلاً تصور بازيگر ديگري در قامت دکتر جونز آسان نيست. آمار دلارهاي عايدي فيلم آخر حکم نهايي را درباره اينديانا جونز بعدي صادر خواهد کرد.
درباره موسيقي فيلم هاي ايندياناجونز
نت ها براي رستگاري پروفسور جونز

امير بهاري
جان ويليامز که تاکنون براي 136 فيلم و سريال موسيقي فيلم ساخته، حدود 50 بار نامزد اسکار شده و 5 بار اين مجسمه طلايي را تصاحب کرده، 76 ساله است. بيشترين همکاري را با استيون اسپيلبرگ داشته و تقريباً براي تمام فيلم هاي اسپيلبرگ موسيقي ساخته و براي دو فيلم آتي او هم خواهد ساخت و با کارگردانان ديگري همچون اليور استيون، جرج لوکاس، رابرت آلتمن و مارتين ريت همکاري کرده است. براي اولين بار در سال 1971 براي فيلم «ويولن زن روي بام» ساخته نورمن جيسون اسکار بهترين موسيقي متن را گرفت. پيش از آنکه به تنهايي در هاليوود مشغول به کار شود در کنار آهنگسازان بزرگي همچون برنارد هرمن، هنري مانچيني و آلفرد نيومن به فعاليت در دنياي موسيقي فيلم مي پرداخت و همکاري با آنها باعث آشنايي او با موسيقي جز شد. آخرين فيلمي که با موسيقي ويليامز به نمايش در آمده اينديانا جونز و جمجمه بلورين نام دارد.

سينما در روزگاري که صامت بود و در نگاتيوها حاشيه صوتي هنوز جايي نداشت موسيقي در کنار تصوير روي پرده ارائه مي شد و پيش از صداي بازيگران اين صداي نت ها بود که به مدد تصوير مي آمد و پرده سينما را به حقيقت مد نظرش نزديک مي کرد. هرچند امروز گروهي از کارگردان هاي پيشرو معتقدند موسيقي به زيادي احساساتي شدن تصوير کمک مي کند و مي تواند درک بصري مخاطب را جهت بدهد اما هنوز هم موسيقي فيلم جايگاه ويژه خودش را دارد تا آنجا که نسل جديد فيلمسازان از تارانتينو و لينچ گرفته که راک و متال را به سينما آوردند(قبل از آنها هم اين تجربه ها انجام شده بود اما نه به اين شدت و حدت) تا پارک چان- ووک کره يي که در فيلم هايش از آثار کلاسيک (مثل بخش هايي از چهارفصل ويوالدي در اولدبوي) به مدد وارياسيون هاي تازه و درخشان آهنگسازش از اين آثار، استفاده بديع مي کند. بالطبع همان طور که تاريخ سينما بازيگر و فيلمبردار بزرگ زياد به خودش ديده، آهنگسازان بزرگ هم بخش مهمي از تاريخ سينما را اشغال کرده اند. يکي از اين آهنگسازان «جان ويليامز» است و همان طور که گفته شد آخرين فيلمي که موسيقي اش کار ويليامز بوده قسمت چهارم سري فيلم هاي اينديانا جونز است که چند هفته يي است در ايالات متحده و تعداد زيادي از کشورهاي ديگر به نمايش در آمده. اين فيلم را هم مثل سه قسمت قبل اسپيلبرگ ساخته و جرج لوکاس تهيه کننده و تهيه کننده اجرايي آن بوده است.

بخش عمده يي از فعاليت ويليامز در سينما مربوط به همکاري او با دو دوست قديمي، جرج لوکاس و استيون اسپيلبرگ مي شود. اغلب آثار ويليامز متکي بر ادوات و جنس موسيقي کلاسيک است. نوع آهنگسازي و ارکستراسيون آثار ويليامز بيشتر وامدار موسيقي کلاسيک است و اتفاقاً بر اساس همين ويژگي انتخاب بسيار درستي براي فيلم هايي از قبيل هري پاتر، جنگ ستارگان، اينديانا جونز و سوپرمن است. به رغم اينکه او تسلط خاصي بر موسيقي جز و ديگر گونه هاي موسيقي دوران خود داشت و در اولين آثار موسيقي فيلمش او به واسطه تسلط بر تنظيماتي که در فضاي موسيقي جز انجام داد مورد توجه قرار گرفت ولي او را بيشتر تحت تاثير آهنگسازاني همچون واگنر، چايکوفسکي و استراوينسکي مي دانند. اين تاثير حتي در موسيقي فيلم «خاطرات يک گيشا» قابل لمس است که از آخرين کارهاي او است.

ويليامز براي موسيقي فيلم اينديانا جونز بيشتر در جست وجوي خالق موسيقي بوده که به خوبي حس و حال تصوير را منتقل کند و قهرمان فيلم را با لحني اسطوره يي به مخاطب نزديک کند. اينديانا جونز متکي بر باورهاي مذهبي اسپيلبرگ قهرماني است که بيش از آنکه رسيدن به هدف او و موانعي که در برابر او قرار مي گيرند مهم باشد اين نکته اهميت دارد که در راه خدا قدم برمي دارد و از دل تاريخ به زمان معاصر آمده و کسب و کارش با اسطوره ها است. همراه شدن با چنين شخصيتي اين لحن باشکوه و شاداب را مي طلبد. اين شکوه آنقدر تاثير دارد که حتي وقتي آدمي يا آدم هايي در فيلم کشته مي شوند به مخاطب احساس بدي دست نمي دهد. وقتي براي رسيدن به هدفش ماشين يا قايق موتوري مي دزدد، مخاطب بدش نمي آيد. انگار مخاطب مي پذيرد که او نيمه انسان نيمه اسطوره يي است و به درجه يي از دانايي نائل شده که مي تواند براي مثلاً حفظ کردن جام مقدس کلي آدم بکشد يا کلي پرنده ها را قرباني کند و تا هواپيماي جنگي نازي ها او را بمباران نکنند و... البته طراحي کلي داستان ها هم بدين صورت است که جونز هيچ گاه از سرخوشي اين کارها را انجام نمي دهد و ناگزير و شبيه قهرمان هاي ادبيات کلاسيک يونان، به دليل سرنوشتي که خدايان براي او رقم زده اند از سر ناچاري مجبور به چنين کنش ها و واکنش هايي مي شود. از اين رو است که ملودي موسيقي متن اين فيلم تا حدودي رمانتيک است و در همه جاي داستان در حال تفهيم حس و حال جونز به مخاطب است و به واسطه اين نگاه ويليامز به نظر مي آيد ملودي او تعليق کمتري در قياس با نمونه هاي مشابه دارد.

براي چنين قهرمان و روايتي نمي توان از ملودي هاي جز لالو شفرين يا برنار هرمن استفاده کرد. قياس توانايي ايجاد تعليق تم اصلي موسيقي سري فيلم هاي اينديانا جونز با موسيقي درخشان جان باري در سري فيلم هاي جيمزباند، قياسي غلط و نابجا است. يکي از اين منظر که جيمز باند جاسوسي در معناي قرن بيستمي آن است. يک بريتانيايي خوش تيپ و زرنگ که تمام اتفاقات براي او در يک بستر شهري رخ مي دهد. مثل يک انسان امروز رودست مي زند و رودست مي خورد، هر لحظه در ميان بازي هاي سياسي قرار دارد و نمي داند حقيقت چيست، اغوا مي شود و... اينديانا جونز اما اغوا نمي شود، شايد رودست بخورد ولي کسي را بازي نمي دهد و دقيق و درست حقيقت در نزد خودش است حتي اگر او متوجه نباشد اصلاً حقيقت دنبال او مي آيد مثل پارچه نقشه مانندي که کودکي ناشناس در فيلم اينديانا جونز و معبد مرگ، خيلي بي ربط به دستان او مي دهد و مي رود.

نکته ديگر اينکه موسيقي جان باري فضاهاي جز دارد. اصلاً تربيت موسيقايي جان براي تربيت موسيقي جز است. جداي از اينکه پدرش نوازنده پيانو جز بوده، نوع موسيقي او هم اين نکته را بيان مي کند. باري در دوران طلايي موسيقي جز نوجواني و جواني اش را سپري کرده زماني که جز نگاه ارکسترال و هارمونيک «دوک الينتون» را پشت سر گذاشته و هنوز وارد مرحله جديدي نشده که مايلز ديوس از بنيانگذاران آن است. (جز فيوژن و اسيد جز و...) او در دوران اوج بداهه پردازي جز و دوران بي- باپ (دوراني در موسيقي جز که خلاقيت تکنيکي نوازندگان جز در اوج خود بود) را در نيويورک گذرانده. در آن دوره چارلي پارکر، جان کولترن، وس مونتگمري و... با سازهايشان نت هايي که در لحظه به ذهنشان مي رسيد مي زدند و بزرگ ترين سرگرمي مخاطب اين نوع موسيقي اين بود که بفهمد اين بداهه پردازي حيرت انگيز بالاخره کجا پايان مي يابد. هنوز هم اين اصل براي يک نوازنده مطرح است که وقتي بداهه نوازي مي کند مخاطب او نتواند حدس بزند در اين لحظه به خصوص، چه نتي چه جمله موسيقايي را مي خواهد بنوازد. اوج اين نگاه در غرب در موسيقي جز و در دهه 1940 و 1950 مطرح شد. خب اگر قرار است براي يک فيلم که در مورد ماموريتي شهري است که به شدت غيرممکن است و قرار است شما اصلاً باور نداشته باشيد قهرمان شما بتواند آن را به انتها برساند و تعليق بر سر ماموريت است و شما قرار نيست خيلي به شخصيت اصلي نزديک شويد طبيعتاً اين نوع موسيقي بهترين است. اين را هم اضافه کنيد که جز موسيقايي کاملاً شهري است. آثاري که جان باري، هنري مانچيني و لالو شفرين در دوران خودشان ساختند همگي آثار ارکسترالي بودند که هيچ شباهتي به موسيقي جز اينگونه يي ندارد اما جنس تعليقي که در موسيقي آنها شکل مي گيرد تحت تاثير اين موسيقي است و در اغلب موارد نوع سازبندي و صدادهي ارکستر آنها کاملاً جز است.

جهان اغلب فيلم هايي که ويليامز براي آنها موسيقي ساخته علي الخصوص اينديانا جونزها بسيار متفاوت است. جونز اصلاً مرد باقي ماندن در شهر نيست و هميشه قرار است دست تقدير او را به معابد بازمانده از 5 هزار سال پيش ببرد.

سري هري پاتر، جنگ ستارگان و اينديانا جونزها حدود 20 درصد کارنامه کاري جان ويليامز را تشکيل مي دهند و همگي جهاني سرشار از اسطوره دارند. ملودي درخشاني که ويليامز براي جنگ ستارگان ساخته است کاملاً مبتني بر فضاي داستان است. اگر 10 سال هم از آخرين باري که جنگ ستارگان را ديده ايد گذشته باشد با شنيدن موسيقي ويليامز، شما چيزي به جز سفينه فضايي، اسکاي واکر، نبرد فضانوردها، شمشميربازي مردان اسطوره يي و... به ذهنتان نمي آيد. اين يکي از توانايي هاي غريب موسيقي ويليامز است که تاثير بصري اش را همواره با خود دارد.

موسيقي ويليامز موسيقي فيلم است. نه به اين دليل که از طرف انستيتو فيلم امريکا به عنوان بهترين آهنگساز قرن سينماي امريکا انتخاب شد. به طرز غريبي نت هاي او با تصوير در هم آميخته اند البته در برخي موارد جداي از فيلم به شدت شخصيت موسيقايي خود را دارند مثل موسيقي فيلم «فهرست شيندلر» اما ملودي هايي که ويليامز مثلاً براي اينديانا جونز و جمجمه بلورين ساخته آنقدر با ريتم بصري فيلم و جنس شخصيت پردازي و حرکت داستان تطبيق دارد که سخت است آدم تصور کند موسيقي متن اينديانا جونز را گوش کند و ياد يک خاطره نوستالژيک بيفتد. موسيقي اينديانا جونز حتي اگر با آن ورزش کنيد، بيشتر شبيه دويدن هاي جونز خواهد بود براي رهايي از مرگ.


عناوين اين صفحه
از سگ جرج لوکاس تا پديده دکتر جونز
بحران ميانسالي در هاليوود
جيمز باند با مک گافين
موتيف بهت و واماندگي
باز هم بازگشت يکه سوار
نت ها براي رستگاري پروفسور جونز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام