محمد باغباني
رفقاي خوب
اسپيلبرگ با آرواره هاي کوسه و جرج لوکاس با جنگ ستارگانش اوضاع اقتصادي سينماي امريکا را حسابي روبه راه کرده بودند و استوديوهاي بزرگ هم فهميده بودند که به اين جوانان مي توان اطمينان کرد. لوکاس از زماني که يک بيننده تلويزيوني بوده و تحت تاثير قهرماناني که بر صفحه تلويزيون شيرين کاري مي کردند، بدش نمي آمد يکي از آنها را به فيلم سينمايي تبديل کند؛ يک سه گانه ديگر که سواي ارزش هاي سينمايي اش، استوديوها را هم باز متقاعد کند که از اول حق با لوکاس بوده. ايده اوليه اينديانا اسميت، يک قهرمان کلاسيک، در ذهن لوکاس شکل گرفته بود. او فقط به يک هواي آفتابي و يک ساحل آرام و دريايي خروشان نياز داشت تا در کنار رفيقش، استيون اسپيلبرگ، بنشيند و از ذهنيتش درباره قهرمان تازه سينمايي اش بگويد. لوکاس خيلي از ايده هاي اصلي و خوب خودش را خرج قهرمانان جنگ ستارگان کرده بود و به فکر خلق يک قهرمان زميني تر بود. لحظه جادويي زماني رقم خورد که اسپيلبرگ آهي کشيد و گفت خيلي دلش مي خواهد يک جيمز باند بسازد. اسپيلبرگ به تازگي ساخت فيلم 1941 را به پايان رسانده بود؛ يک کمدي بديع که هم تا به امروز مهجور مانده و هم همان موقع کسي تحويلش نگرفت. اسپيلبرگ بعد از موفقيت خيره کننده آرواره ها، خيلي زود به سراغ پروژه هاي نسبتاً شخصي خودش رفت که اين موضوع زياد براي استوديوهاي تازه احيا شده جذاب نبود. نام اينديانا از سگ جرج لوکاس مي آمد اما ظاهراً با نام اسميت چندان موافق نبودند. اينديانا جونز خلق شد و بلافاصله نگارش فيلمنامه آغاز شد. اول با کارگرداني اسپيلبرگ موافقت نشد اما با پافشاري هاي لوکاس، به همان شيوه يي که يک دهه گذشته کاپولا براي لوکاس انجام داده بود، اسپيلبرگ کارگرداني کار را به عهده گرفت. هريسون فورد هم انتخاب شد. اما اين ترس وجود داشت که همان سولوي جنگ ستارگان تکرار نشود، در ضمن آنها قصد داشتند از همان اول قرارداد سه فيلم را امضا کنند. فورد که در زمان جنگ ستارگان حاضر نشده بود يک قرارداد براي سه فيلم امضا کند، بعد از خواندن فيلمنامه حاضر بود همه چيز را امضا کند. دهه 80؛ شاهد حضور يک قهرمان سينمايي ديگر بود که شايد به اندازه جيمز باند طرفدار پيدا نکرد که دليلش هم واضح است، اما به خاطر ابعاد تازه يي که ترسيم کرده، اکنون يکي از کلاسيک هاي تاريخ سينما است. رفاقت اين دو کارگردان ريشو هم تا به امروز به بهترين شکل ادامه دارد تا جايي که در فيلم هايشان، مرتباً به هم اداي احترام مي کنند و جالب اينکه به هم کاراکتر هم قرض مي دهند. مثلاً اسپيلبرگ براي قسمت دوم جنگ ستارگان، يکي از همان موجودات قدبلند فيلم چشم مصنوعي را به لوکاس داد و لوکاس هم براي فيلم گزارش اقليت، سفينه بوبا فت (يکي از کاراکتر هاي جنگ ستارگان) را به او قرض داد. در خيلي از صحنه هاي اينديانا جونز هم باز يادي از جنگ ستارگان مي شود که در لابه لاي موسيقي فيلم و ديالوگ ها قابل شناسايي هستند.
با اينکه جيمز باند به نوعي منبع الهام آنها براي خلق اينديانا جونز بوده و آنها هم با وارد کردن شون کانري به قسمت سوم، رسماً اداي دين کردند، اما اصالتي در اين فيلم ها وجود دارد که حتي مي توان مدعي شد فيلم هاي جيمز باندي دهه 80 و با حضور راجر مور، تا حدودي تحت تاثير دکتر جونز هستند. اين موضوع در صحنه هاي کتک کاري و بعضاً مسخره بازي هايي که راجر مور درمي آورد بيشتر به چشم مي خورد. البته اين بدين معني نيست که مور اداي فورد را درمي آورده، به خصوص که او يک دهه قبل جيمز باند شده بود، اما همين که استوديوها با حضور او در دهه بعدي فيلم هاي جيمز باندي مشکلي نداشتند، خود مي تواند دليل قابل قبولي باشد.و خلاصه اينکه اين دو رفيق مجموعه فيلم هاي اينديانا جونز را پر از ارجاعات سينمايي کرده اند. از آن انبار نگهداري عتيقه جات گرفته که بي شک يادآور همشهري کين است، تا لباس پوشيدن هاي دکتر جونز که بوگارت گنج هاي سيرامادره را به يادمان مي آورد. هيچکاک و مک گافين هايش هم جاي خود دارند.
جمجمه بلورين، سرآغاز
ظاهراً بعد از ساخت آخرين اينديانا جونز، حدود بيست سال زمان لازم بوده تا اين رفقاي خوب به اين نتيجه برسند که يک اينديانا جونز ديگر هم مي شود ساخت. مهم ترين مساله سن و سال هريسون فورد بود. 61 سال براي آن همه بالا و پايين پريدن ها و مشت و لگد حواله کردن سن کمي نيست. خود فورد هم در جايي گفته بود اگر تا سال 2008 فيلم ساخته نشد بهتر است کاملاً موضوع را فراموش کنيم اما کار سريع تر از آنچه خود فورد فکرش را مي کرد، آغاز شد. البته فورد بعداً مدعي شد هوشمندي جونز نکته اصلي موفقيت هاي اوست و نه بدن آماده، بعد از پايان کار هم اسپيلبرگ بارهاگفته که فورد دقيقاً مانند بيست سال پيش نقش اينديانا جونز را بازي کرده.
شهر خدايان، تسخيرکنندگان دنياها، چهار گوشه زمين، شهر طلايي گمشده و در جست وجوي هم پيمان عناويني بودند که از 2007 مرتباً تغيير مي کردند تا اينکه قلمرو جمجمه بلورين در نهايت انتخاب شد که شخصاً معتقدم بهترين عنوان اينديانا جونزي براي فيلم است.
شون کانري هم قرار بود در فيلم حضور داشته باشد که اين موضوع به قاب عکسي از او محدود شد. کانري حاضر نشد تعطيلات و استراحت را رها کند تا در قسمت چهارم حاضر شود. جان ويليامز به عنوان آهنگساز و مايکل کا هم به عنوان تدوينگر در قسمت چهارم حضور دارند اما داگلاس اسلوکم که بعد از آخرين جنگ صليبي رسماً از جهان فيلمبرداري خداحافظي کرد، جاي خود را به يانوش کامينسکي داد که از سال 1993 در تمام فيلم هاي اسپيلبرگ حاضر بوده و جالب اينکه کامينسکي آنقدر کامل و دقيق کار اسلوکم را تحليل کرده که جنس کار او در قسمت چهارم هيچ تفاوت فاحشي با قسمت هاي قبلي ندارد. البته خود اسپيلبرگ هم به مدرن کردن تصاوير چندان تمايلي نداشته.
شيا لابوف و کيت بلانشت هم تنها گزينه هاي اسپيلبرگ براي بازي در فيلم بودند. لابوف با آن موتور و کلاهي که به سر دارد، يادآور براندو در فيلم وحشي است و بي شباهت به خود فورد هم نيست. لابوف بدون خواندن فيلمنامه قرارداد را امضا کرد. اما بلانشت به اعتقاد اسپيلبرگ، بهترين شخصيت خبيث فيلم هاي اينديانا جونز از آب درآمده؛ يک دانشمند روس که تحت فرمان پيشواي خود، استالين است.
براي اينکه جنس تصاوير و ويژگي هاي بصري فيلم، همان سروشکل قسمت هاي قبلي را داشته باشد، اسپيلبرگ برعکس لوکاس، حاضر نشد از امکانات ديجيتال استفاده کند و از جلوه هاي ويژه کامپيوتري و CGI خيلي کم استفاده شده. در نهايت اينکه اسپيلبرگ فيلم را دسري شيرين معرفي کرده براي کساني که هنوز طعم تلخ فيلم مونيخ را فراموش نکرده اند.
جهان جمجمه بلورين
ماجراهاي قسمت چهارم، به اواخر دهه 50 و نخستين سال هاي دهه 60 مربوط مي شود يعني بيست سال بعد از سروکله زدن هاي دکتر جونز با نازي ها در آخرين جنگ صليبي. به جاي نازي ها هم اين بار روس هاي استالينيستي آمده اند تا حتي بعد از مرگ پيشوايشان، راه تاريک او را ادامه دهند.
با اينکه در اين دوران فيلم هاي اينچنيني در استفاده از جلوه هاي کامپيوتري با هم رقابت دارند، اما در اين فيلم، عدم استفاده آنچناني از جلوه هاي ويژه کامپيوتري، در کنار فيلمنامه و طرح داستاني کامل و جذاب، باعث شده هم به قسمت هاي قبلي وفادار بماند و هم بديع و بي مانند جلوه کند. اسپيلبرگ خيلي خوب توانسته رابطه بصري و مضموني فيلم را با قسمت هاي قبلي حفظ کند و از طرفي هم فيلمي ساخته که به خودي خود اثر کامل و قابل توجهي است. به هر حال اينديانا جونز در دهه 80 آنقدر سرو شکل اصيلي پيدا کرد که آدم هاي باهوشي چون لوکاس و اسپيلبرگ براي ساختن يکي ديگر از اين مجموعه چندان مشکلي نداشته باشند. بازسازي همان ويژگي هاي خاص در کنار خلق داستان و فضايي تازه همه آن چيزي است که فيلم آخر بدان نياز دارد. فضاهاي شهري در کنار مکان هاي غيرشهري و آن معابدي که معمولاً در اين فيلم ها حضور دارند، در کنار هم به هارموني منسجمي رسيده اند. رنگ هاي به کار رفته و قاب بندي هاي کامينسکي، به خوبي توانسته اند فضاي ذهني قهرمان داستان را به تصوير بکشند. از اين رو قسمت چهارم، فيلمي کاملاً اينديانا جونزي است. انگار اسپيلبرگ قصد داشته فيلمي در ستايش اين قهرمان کلاسيک بسازد.
مانند قبلي ها، فيلم سه ويژگي مثبت يا اصطلاحاً سه برگ برنده دارد که به ساختمان روايي اثر قوام بخشيده. نخست بايد از بازي و حضور هريسون فورد نام برد؛ بازيگري که در اين سري از فيلم ها، با اينکه جذابيت هاي مردانه جيمز باندي را هرگز نداشت که حتي تصورش خنده دار است، توانست با خلق يک هوشمند باسواد و البته کمي غرغرو که از مار هم مي ترسد، به اصالت اثر کمک کند. بايد پذيرفت که سري فيلم هاي اينديانا جونز بخشي از جذابيت هاي خودش را به خاطر ساختار کميکي مي گيرد که خيلي وابسته فيلم هاي رده ب است. فيلم هايي که مرشد همگي آنها راجر کورمن در دوره يي مي ساخته و اتفاقاً ادا و اطوارهاي فورد، بي شباهت به ناز و کرشمه هاي وينسنت پرايس آن فيلم ها نيست. نوعي وينسنت پرايسي که مشت و لگد هم ول مي دهد. کلي از جنبه هاي کميک فيلم هم از همين صحنه هاي دعوا و کتک کاري مي آيد. دکتر جونز بر خلاف جيمز باند اصلاً به فنون رزمي و بعضاً کونگ فو آشنا نيست و هرگاه بعضاً مشتي رها مي کند، آنقدر ابتدايي و کودکانه است که مي توان از خنده روده بر شد. به طور کلي شيوه برخورد دکتر جونز با مشکلات و انتخاب هاي خرکي او يکي از جذابيت هاي اصلي و اصيل فيلم است. نکته ديگر روابط بين کاراکتر هاست که به خصوص در فيلم چهارم، خيلي دقيق و جذاب از آب درآمده. رابطه پدر و پسري که در فيلم سوم بين فورد و کانري شاهدش بوديم، در اين فيلم به شکل جذابي بين دکتر جونز و مات شکل گرفته. ديالوگ ها و واکنش هاي فيزيکي هم واقعاً بي نقص هستند. رابطه جونز با آدم خبيث فيلم هم واقعاً بديع و بعضاً کميک از آب درآمده. در جايي حاضر است سر به گردن اين رقيب روسي نباشد و چند صحنه بعد وقتي قرار است به شکلي ناخواسته امور او را پيش ببرد، کاملاً جدي رفتار مي کند انگار يک رفيق ديرينه اوست. خود اسپيلبرگ معتقد است حس دکتر جونز به زن ها همواره در مرزي بين عشق و نفرت در حرکت است. رابطه دکتر جونز با مارها هم واقعاً جذاب است و در اين فيلم آخر شوخي جالبي با مار به عنوان يک طناب شده است. در اين فيلم ها از زرق و برق هاي فيلم هاي جيمز باندي هم خبري نيست. رنگ هاي قهوه يي و سبز فيلم به علاوه لباس هاي درب و داغاني که همگي از بي مووي ها مي آيند، از ويژگي هاي متمايز فيلم هاي اينديانا جونز است.
نکته آخر اينکه بخشي ديگر از جذابيت هاي بديع و اصيل اين فيلم ها عموماً به خاطر وابستگي شان به روايت هاي تعليقي و پر رمز و رازي است که دکتر جونز بايد براي همه آنها پاسخي پيدا کند و مخاطب در اين مسير به خوبي با فيلم و قهرمان خاکي و کتک خورده اش همراه مي شود. رمز و رازي که در عين تخيلي بودن، به خاطر وابستگي اش به اساطير و افسانه ها تا آخرين لحظه باورپذير جلوه مي کنند.
و اما آيا قسمت پنجمي هم در کار خواهد بود؟ در نماهاي پاياني فيلم جايي که کلاه دکتر جونز جلوي پاي پسرش مي افتد، اسپيلبرگ بدش نمي آيد اين فکر را القا کند که پسر جونز مي تواند ادامه دهنده راه پدر باشد و قهرمان قصه قسمت هاي بعدي، اما بلافاصله پدر کلاه را از او مي گيرد و بر سر خود مي گذارد و اين يعني ديگر هيچ کدام حوصله قسمت بعدي را نداريم.