پنج شنبه، 23 خرداد 1387 - شماره 1697
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه سياسي
مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح



انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام

شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.

علي شريعتي
شريعتي و مصدرهاي موازي
سوسن شريعتي

شريعتي متفکري است در دسترس، آدمي ساکن دنياهاي موازي، روحي سيال و مواج که از هر دري رانده شود، از گوشه يي ديگر برمي گردد و باز مي بيني که در برابرت نشسته است و تو را واداشته تا در برابرش بنشيني. اصلاً مهم نيست اين همنشيني با چه نيتي است؛ نشسته است روبه رويت تا تو را دعوت کند به جايي و ناکجايي يا اينکه نشسته يي در مقابلش تا با او درافتي و متهمش کني. پرسش اين است؛

براي اين مايي که 30 سال است مدام تغيير مي کنيم، در خلوت خود و در جلوت خويش نيز، جابه جا مي شويم و هر بار به دنبال جايي جديد، جوري جديد مثلاً برمي خيزيم و گامي فراپيش مي نهيم، کدام خصلت در اين تفکر و اين زندگي است که فاصله ما را با او زياد نکرده و پرداختن به او را ناگزير ساخته است؟ براي اين «ما»ي در آرزوي شنيدن حرف جديد و عجول براي عبور، شريعتي قديمي چه حرف جديدي دارد که از او نمي گذريم؟ آيا ما داريم درجا مي زنيم يا او است که طي اين سال ها پا به پاي ما آمده است؟ چرا پرونده او بايگاني نمي شود؟

اين مواجهه مدام 30 ساله، آيا برمي گردد به نفوذ مخرب او در همه ساحت ها- از اقتصاد بگير و برو به تاريخ - يا اثرات سازنده اش؟

روزنامه ها را که ورق مي زني، هر هفته مرگ موضوعي را اعلان مي کنند؛ روشنفکر عرصه عمومي مرد، زنده باد آکادميسين، جنبش دانشجويي مرد، زنده باد دانشگاه، چپ مرد، زنده باد راست. جامعه شناسي مرد...، اصرار برخي از روشنفکران - و آن هم غالباً با شور بسيار و هيجان غيرآکادميک - نيز در مرده اعلان کردن شريعتي که 30 سال پيش مرده است، ذهن پرسشگر را مشکوک به زنده بودن شريعتي مي کند؛ نکند او هنوز زنده است. تفکر مرده مگر اين همه قاضي القضات مي خواهد؟

قضات شريعتي سال هاست وکيل مدافعان او را متهم به شورمندي و شورورزي مي کنند اما وقتي خشم و خروش قاضي را در پرداختن به پرونده او مي بيني، مطمئن مي شوي که اين شور برانگيخته مختص وکلا نيست، اين موکل است که قاضي و وکيل را با هم وامي دارد که طمانينه هاي سرفرصتي را به کناري بگذارند چرا که درباره متهمي صحبت مي کنند که بر سر جرمش اجماع نيست.

همه دهه پنجاه - شصت اتهام او داشتن رويکردي عقلاني (بخوانيد ايدئولوژيک) به دين بود و اين يعني اقلي کردن آن و تقليل قدسيت اش به بعد اجتماعي و دهه هفتاد - هشتاد اتهام او فربه کردن ً دين و اکثري کردنش شد. همه دهه شصت به انکار نقش او در شکل گيري انقلاب و نظام پس از آن گذشت و همه دهه هفتاد- هشتاد به اثبات آن . دهه پنجاه - شصت او متفکري بي سيستم، دينداري التقاطي و سياستمداري مشکوک و محافظه کار (و اي بسا وابسته) ناميده شد و دو دهه بعد بنياد گرا، راديکال خشن و منادي مرگ (بمير يا بميران) و...

مي بينيم هنوز که هنوز است جرم او دقيقاً روشن نشده اين است که هيچ کدام از قضات - متوليان سنت در دهه پنجاه و متوليان امر نو در اين روزها- نتوانسته اند او را به زندان تاريخ بيندازند. دادگاه شريعتي متهم تا اطلاع ثانوي برپاست و هنوز تماشاچي دارد و بدل شده است به يکي از دموکراتيک ترين پرونده هاي نظري اين مرز و بوم. موفقيت يک روشنفکر همين است؛ زندگي اش را بدل به پرونده يي اجتماعي کند. کدام زندگي؟ همان زندگي که ترکيبي است از مصدرهاي نابهنگام و غيرمترقبه.
پدر، مادر، من هم متهمم
حسين سخنور

«با وارد کردن اين اتهام ها، کاملاً آگاهم، که به موجب قانون مطبوعات، جرمي قابل محاکمه مرتکب مي شوم، اما من به اختيار کامل، خود را در معرض اين قانون قرار مي دهم. من هيچ يک از کساني که متهم مي کنم، نمي شناسم و هرگز نديده ام. من هيچ کينه و نفرتي نسبت به آنها ندارم...اعتراض سوزان من تنها فريادي است از ژرفاي روحم. بگذار مرا به پيشگاه قانون فرا بخوانند، بگذار بازجويي از من در برابر افکار عمومي انجام شود،»

من متهم مي کنم، اميل زولا

خاطره متهم شدن پدران و مادران اين سرزمين، توسط قاضي قابل و داور دردآشناي همين ديار، علي شريعتي، هنوز در اذهان ثبت و ضبط است. جسارت و قضاوت او در اين محکمه برخي را ملول ساخت و زنهارش، عده يي را هوشيار و در انديشه حل مسائل. پدران و مادران را نهيب زد که يک عمر غفلت شما، هر لحظه اش پشيماني به بار آورده است، هم براي فرزندان تان و هم براي خودتان. او در سخنان تند خود و در انتقادهاي صريح خود خواست، اگر تلخي يي مي بينند، به شرط حقيقت، بر او ببخشند. زيرا مصلحت گويي خوشايند است و فريب دادن و دروغ بافتن و تاييد و تعريف کردن، شيرين؛ اما حقيقت همچنان تلخ. مجموعه شرايط و اوضاع، شريعتي را بر آن داشت که فرياد کند و نصيحت نصيحتگران دلسوز و عاقل و زرنگ را که مي فرمودند؛ آدم بايد طوري حرف بزند که همه خوش شان بيايد، نفهمد و اين بار در کسوت يک طبيب، به نسل بيمار پدران و مادران عصر خود گفت؛ «عقده هاي سرطاني در خونت، در اعماق مغزت و دهليزهاي قلبت رخنه کرده و سخت پيش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگين،»1

بيش از 37 سال از اين دادگاه مي گذرد2 و فرزندان آن زمان، از پدران و مادران امروز ما هستند، و هم اکنون در جايگاه متهم قرار گرفته اند. اگر تا ديروز در رديف شکات بودند، امروز خود جزء محکومين اين دادگاهند. گرچه شايد موارد اتهامي آنان متفاوت باشد. فرزنداني که تا پيش از اين سرمست و مغرور و مدعي، خود را مصون از هر خطا و بلايي مي دانستند، امروز خود، توسط نسل سوم محاکمه و بازخواست مي شوند.

آري اين دادگاهي که شريعتي، مهيا نمود، هميشه شاکيان و مجرميني دارد که پدران و مادران، محکوم و سرافکنده اند و فرزندان، شکات آن. 3 چنين است که اين دادگاه پاياني ندارد و معلوم نيست ختم به خير مي شود يا نه؟

اما سعي نگارنده آن است تا با اختلال در نظم اين دادگاه، شکل آن را برهم زده و دور تکرار آن را تغيير دهد، البته نه به قصد دفاع از پدران و مادرانم، در مقام وکيل آنان، که به انگيزه حقيقت جويي و حقيقت گويي، بگويم؛ «پدر، مادر من هم متهمم». هرچند اين داوري همچون داوري شريعتي است، که خود درگير بازي زمانه بود و حکمش به اجبار زمان، مشفقانه و منصفانه بود. من نيز از نسل سوم هستم، که با اين حکم پيش از هر کس، خود را متهم ساخته ام. من با پاي خود به اين محکمه آمده ام تا به قاضي و وجدان آگاه اين دادگاه بگويم من هم متهمم. گرچه از پدران و مادران خود، شکوه و گلايه دارم، اما خود را نيز مجرم مي دانم. پيش از ذکر دلايل، توضيحاتي را بر اين اقرار ضروري مي دانم. نخست آنکه اين اعتراف، رفع اتهام از پدران و مادران نمي کند، که آنها به حکم «پدر، مادر، ما متهميم» متهم اند و بايد پاسخگو باشند. 4 اقرار به اتهام، ما را به تخفيف در مجازات اميدوار مي سازد و توقع از قاضيان تاريخ و جامعه، چنين است که بنا به اين اقرار ما را چندان مورد شماتت و ملامت قرار ندهند و با ديده عنايت به ندامت نسل سوم بنگرند. نکته سوم که لازم به ذکر است، اينکه، گرچه اين اقرار دلالت به جمع دارد، اما حديث نفس است و نويسنده در وهم و خيال نمايندگي نسل سوم به سر نمي برد، که اين منصب را نه ممکن مي داند و نه مطلوب. طبيعي است اين احتمال مي رود که ديگراني، از اين نسل، خود را بري از اتهام دانسته و حساب شان را از ما جدا کنند و بگويند؛ کار پاکان را قياس از خود مگير. خب اشکالي هم ندارد، اين نيز داوري آنان است و در حق ما هر چه بگويند، جاي هيچ اکراه نيست. ولي خطاب به اين گروه نيز مي گويم؛ تندي مکن، برادر هم سرنوشت من...فکري براي امروزمان بکن. و اما چهارمين نکته و دردآورترين آن. الان که خود اعتراف به اتهام مي کنيم و احتمالاً، فردا نيز فرزندانمان، ما را متهم کنند؛ شايد به همين دليل است که نسل مرا، نسل سوخته مي گويند، اما اگر از خاکستر نسل ما، نسل سعادتمند و خوشبختي متولد شود، از سوختن چه باک؟،

با اين توضيحات، موارد اتهامي خود را با اين اميد که باعث دلخوري و رنجوري هم سن و سالانم نشوم، بيان مي سازم، هرچند آغاز اين اعترافات، پايانش هر کجا که باشد، خاطر بسياري را حزين مي سازد و موجب از دست رفتن ها مي شود، اما غمي نيست، چرا که شمع هم مي گفت؛ «اميدوارم در اين از دست دادن ها، چيزي به دست آورم».5 هرچند اين را نيز مي دانم؛ لب فرو بستن در اين ايام/ اولين شرط سخنداني است.6 با اين حال، شرح اين دادگاه که مدعي العمومش نيز از نسل سوم است، چنين است؛

1- پدر، مادر، من متهمم که با تو صادق نبودم. از يک سو چاره بيشتر آلام و راه تحقق بسياري از آمال خود را، در افتخارات پدران و مادرانم دانستم و از سويي ديگر هر جا چاله يي ديدم، مقصر آن را همين پدران و مادران خود دانستم. درد و درمان حال را در گذشته خود جست و جو کردم که آن دوا، مرهم درد امروز نشده، فدا و فنا شد. فداي ناآگاهي ام که با من هر چه کرد، آن دوا کرد. برايم ساده و بي زحمت بود که صندوقچه افتخاراتم با سرمايه پدران و مادرانم پر شود و هر که گفت چه در دايره فرهنگ داري؟ بگويم اجدادمان، انسان هاي بسيار بافرهنگي بودند و وقتي پرسيدند در علم کجا را گرفتي، پاسخ دهم پدرانمان پايه گزار غالب علوم جديده بودند و در قدرت و اقتدار هم به نادر شاه باليدم. هر وقت هم که به ستوه مي آمدم، اگر اهل اصفهان بودم، به منارجنبان مي رفتم و غرور ملي ام ارضا مي شد و اگر اهل جنوب اين کشور، شهر سوخته سيستان بود، که سرحالم مي آورد. هر يک از افتخارات در خيالم لطف هاي بيکران تصوير مي کرد که اندکي هم دهانم را شيرين نمي کرد. اما اي کاش اين پايان پاس کاري هاي نسل ما و نياکان ما بود، ولي اين ماجرا ادامه داشت، اين بار براي يافتن علت العلل مشکلات و مصائب امروزمان. عمده شهامت و ذکاوت من صرف شناسايي جرائم پدران و مادرانم شد. اين بار هر که گفت چرا اين بلا بر سر فرهنگ تان آمد، اين روي زرد و نزار فرهنگ ايراني از چيست؟ گفتم اين نحيفي و بي رمقي فرهنگمان، از نرسيدن پدران و مادران ما به آن است. وقتي پرسيدند در عرصه علم و دانايي، چرا در پله هاي آخر ايستاده ايد و هيچ جد و جهدي از شما نيست، پاسخ داديم مگر پدران و مادران ما براي ما چه کرده اند که از ما توقع دانايي و آگاهي مي رود. برخي هم از اساس منکر شدند که از تحقيق و تلاش چه سود، مگر اين روزها، پول سياهي براي سياهي قلم و سپيدي علم مي دهند؟ هر گاه از قدرت ايراني هم پرسيدند، گفتيم، توان و پويايي ما را نسل هاي پيش از ما، از ما گرفتند. با همين باور هر بار مشکلي پيش آمد، هزار فحش و نفرين نثار شاهان، سلاطين و حتي توده مردم و گذشتگان خود کرديم، که اگر تن پروري شما نبود، ما هم امروز علم و قدرت و فرهنگ داشتيم. هميشه با انبوهي از حسرت و آه به پدران و مادران خود گفتيم چرا همه چيز را ويران کرديد و ويرانه تحويل ما داديد؟ ما چنان آنان را متهم مي کرديم که گويي مسافران تازه از راه رسيده به ايران هستيم. حتي بعد از مدتي براي آنکه باورمان شود که ما اينجا نبوديم، سعي کرديم، ژست و تيپ مسافران را هم شبيه سازي کنيم و همانند آنان در موضعي بالاتر بگوييم شما را چه مي شود؟ چرا اينجا چنين است و آنجا چنان. پدر، مادر، من خود را در مقامي ديدم که هيچ گاه متوجه نشدم، اين مرتبت را چه کسي به من اهدا کرد و اصلاً کسي هم به من نگفت تو به چه حقي در موضعي بالاتر قرار گرفتي که مانند شيخ و محتسب، همه را حکم حد مي دهي و محکوم مي کني.

من از قدرت جواني خود سوء استفاده کردم و از آن، جهت محکوميت و اثبات اتهام ديگران بهره جستم و در بي رونقي و بي سروساماني وضعيت خود، همه را مقصر خواندم، جز خود. به هر شکل خود را تطهير کردم و با استفاده از استعداد جواني با لطايف الحيل، پدران و مادران را گنهکار معرفي کردم. تمام سعي مان اين بود که خود مقصر شناخته نشويم و کمتر تلاشي، در جهت رفع قصورات داشتيم. البته برخي از نسل سومي ها پيشگام شدند تا سهم خود را از اين مشکلات به عهده گيرند اما در مجموع اين «تقصيرات» آنقدر بين ما و پدران و مادران ما، رفت و آمد کرد که خسته و درمانده، خود به اين نتيجه رسيد که بهتر است تقصيرات بر گردن «تقصيرات» باشد تا حداقل صلح و صفايي بين نسل ها حاصل شود.

2- پدر، مادر، من متهمم به بي تفاوتي. من اگر اهل بازار بودم و تجارت، جز تغيير قيمت، دغدغه يي نداشتم و نيز اگر در دانشگاه و مدرسه اوقات مي گذراندم، نمرات و مجموع واحدها، مرا سرگرم خود مي ساخت. و اگر پدران و مادران ما «جهاني به وسعت يک محله داشتند» ما هم جهاني به وسعت يک محله، کمي بزرگتر، به اندازه يک محله، به اضافه يک مدرسه يا مغازه داشتيم. بگذريم از کساني که همين دلمشغولي ها را هم نداشتند و با چرخش زمين و آسمان، فقط مي چرخيدند. بي تفاوتي، غالب هم سن و سال هاي مرا درگير خود ساخت و سمي شد که در تمام بافت هاي بدن ما و جامعه نفوذ کرد و پيش از هر چيز رشته هاي عصبي ما را نابود کرد و حساسيت ما را نسبت به آسيب هاي مختلف از بين برد و پس از آن صد لشکر بلا و جفا مي آمدند و مي رفتند، بدون آنکه ما را خيالي باشد و شکايتي.

البته ما براي بي تفاوتي اسم هاي بهتري پيدا کرديم تا وجدانمان آسوده بماند و راحت بخوابد. اسم هاي شيک و قشنگي همچون بي تعصبي، تقسيم کار، تخصصي شدن و... که هر کدام ما را قانع مي ساخت تا سرمان به کار خودمان باشد و در نهايت نجابت و اوج طهارت از کنار تمام زشتي ها و پليدي هاي جامعه بگذريم و به تجارت خويش مشغول باشيم. هرچند در اين ميان، عده يي ديگر در ثبت احوال ناجور خود، اسماء عرفاني و روحاني براي اين بي تفاوتي انتخاب کردند و گفتند دنيايي که تمام آن قماش و نقره و ميزان است، چه ارزشي دارد که توجه ما را برانگيزد. ما کار خود را مي کنيم و در پي آزار هيچ کس نيستيم و هر کاري هم نمي کنيم، فقط سر به کار خود داريم. اين عارفان جوان جديد الولاده، هر عملي را سياسي و بي ارزش دانستند و تنها برخي شان که جسورتر و سياسي تر بودند، با جمع کردن آشغال در کوه ها در صبح هاي جمعه مخالفتي نداشتند. اين هم بساط ديگري بود که در ذهن عده يي از هم سن و سالان من، پهن شد و به راحتي هم جمع شدني نبود. شايد به همين دليل است که برخي زبان شناسان معتقدند «بحران امروز، بحران واژه هاست». اگر کسي هم بود پيدا مي شد که (به اشتباه) بي تفاوتي را بي تفاوتي مي خواند و لب به اعتراض مي گشود، بي هيچ فرصت دفاعي، محکوم بود به عمله سياسي بودن و دل خوش بودن و آب در هاون کوبيدن. اما هر آن کس که توانست با نام جديد اين واژه ارتباط برقرار کند، موفق شد گوهر مقصود را ببرد و يکي شد عارف و ديگري شد متخصص و يکي هم معروف شد که تقسيم کار را حرمت مي گذارد؛ تقسيم کاري که معلوم نشد ما کجاي کاريم و ديگران کجاي کار؟ ديگراني که از اين بي تفاوتي ما بهره ها بردند و عمارتي بر ويرانه مسووليت ها و واکنش هاي اجتماعي بنا نهادند.هرچند ما خيلي هم بي تفاوت نبوديم و همواره نسبت به نتايج مسابقات دو تيم پايتخت، حساس بوديم و آنقدر هم حساس بوديم که اين حساسيت را اتوبوس ها و شيشه هايشان نيز درک مي کردند و از آن بي فيض نبودند. خب در عرصه فرهنگ هم خيلي بي تفاوت نبوديم، به ميزان کافي حساسيت به خرج مي داديم و آخرين اخبار ازدواج ها و طلاق هاي بازيگران و هنرپيشگان را دنبال مي کرديم. در عرصه تکنولوژي نيز به همين ترتيب. واقعاً براي ما آخرين دستاوردهاي تکنولوژي صدا و تصوير و بازي مهم بود و تا جايي که مي توانستيم اخبار آنان را بي تعصب پيگيري مي کرديم.

ضروري است مطرح شود که بدفهمي از عرفان، تخصص و تقسيم کار بود که گره در کار نسل ما انداخت، وگرنه نويسنده نه قصد آن را دارد و نه توان آن را که بتواند اين مفاهيم ارزشمند را حقير جلوه دهد. اما جهان چون چشم و خط و خال و ابرويي است که هر چيزي به جاي خود نيکو مي نمايد. برخي از اين مفاهيم (و خيلي مفاهيم ديگر) در جغرافياي ديگري، در جاي خود نيکو نشسته اند و صد البته مفيد و سودمند هم واقع شده اند، اما جامه اين مفاهيم بر تن جامعه ايراني خوش نيامد و لباسي شد که وقتي نسل ما آن را به تن کرد، بدقوارگي اش خنده ديگران و گريه خودمان را رقم زد. بالواقع گرچه هر بخش اين لباس، واجد استانداردهاي جهاني است اما مجموع آن فاقد کارايي براي نسل ماست؛ لباسي که نه آستين آن به اندازه اش جور مي آيد و نه اندازه اش با طرحش و نه هيچ کدام با تن نسل سوم. يادآور مي شوم، شريعتي نيز در موارد ديگري به اين نکته توجه داشتند و مي گفتند اگر نهالي در آب و هواي خارج از ايران رشد کرد و ميوه داد، دليلي ندارد در آب و هواي ايران هم پا بگيرد و ثمر دهد.

موارد ديگر بماند، تا همين جا بس است. وقت اين دادگاه تنگ است و کميت ما بيش از اين لنگ است. تا اينجا آمدن هم با صبر و تحمل نسل سوم، ميسر بود. اما پايان اين کيفرخواست نيز چنين است؛ «ما همه متهميم». يعني يک رديف، به رديف متهمان اين دادگاه اضافه شد و از اين پس، علاوه بر متهمان رديف اول (نسل اول) و رديف دوم (نسل دوم)، نسل سوم نيز در جايگاه متهمان رديف سوم مي نشيند.

در پايان، زمان طرح اين پرسش است، که از اين دادگاه و اين همه اقرار چه سود؟ البته خامي و خوش خيالي است اگر از دادگاه توقع سود و فايده داشته باشيم، اما خاصيت اين محکمه مي تواند فهم شرايط و تعيين سهم هر نسل در خصوصيات شرايط موجود باشد، که بد حادثه تکرار نشود، در برگشت به روي همه ديوار نشود. حال مي توان مجدد به داوري نشست و يک بار ديگر خبط و خطاهاي نسل ها را بررسي کرد، نه به منظور به بند کشيدن و اسارت يکديگر، که با هدف استفاده از اين نتايج و تجارب، در روشن ساختن چراغ راه آينده.

نتيجه گيري نکنيد و حکم ندهيد

به حکم منطق و اخلاق، تا اين دادگاه حکمي صادر نکرده است، ما نيز نبايد نظر قاطعي اعلام کنيم و به حکم و نتيجه نهايي در ذهن و باور خود برسيم. «ما همه متهميم» يک روايت اين داستان است. هنوز اين داستان ادامه دارد و برخي پايان اين داستان را با «هيچ کس متهم نيست» تمام مي کنند. داستان کوتاه «متهم» اثر آنتوان چخوف، روايت ديگر اين ماجراست. داستان پيرمردي فقير و صادق که هرگز در عمرش دروغ نگفته است و در مقابل قاضي صادق شهر که از نظم شهر دفاع مي کند، قرار مي گيرد. قاضي پيرمرد را به دروغ و دزدي و خرابکاري و اخلال در نظم عمومي و حتي تلاش براي کشتار جمعي متهم مي کند.

متهم، روستايي نحيف ريزه اندامي است، سخت لاغر و استخواني، با شلواري وصله دار و پيراهني از کرباس، برابر رئيس دادگاه بخش ايستاده. صورت نتراشيده و پر آبله اش، چشم هاش که به زحمت از زير ابروهاي پرپشت آويزان پيداست... ظاهري سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهاي درهم پيچيده اش که مدت زماني است شانه به آن نخورده، حالتي عنکبوت وار به او مي دهد که عبوس ترش مي نماياند. پابرهنه است.

رئيس دادگاه شروع مي کند؛ «دنيس گريگوريف، بيا جلوتر و به سوال هاي من جواب بده. صبح روز هفتم تيرماه جاري، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزديک ايستگاه صد و چهل و يکم در حال باز کردن مهره يکي از پيچ ها که ريل را به الوار محکم مي کند ديده است. اين هم آن مهره،... تو را با همين مهره دستگير مي کند. آيا حقيقت دارد؟»

«چيه؟»

«همه اينهايي که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟»

«بله، دارد.»

«بسيار خب، حالا بگو ببينم به چه منظوري اين مهره ها را باز مي کردي؟»

«چيه؟»

«اينقدر چيه چيه نکن. جواب سوالم را بده؛ براي چي اين مهره ها را باز مي کردي؟»

دنيس با نگاهي زيرچشمي به سقف غرغر مي کند؛ «اگر لازمش نداشتم که بازش نمي کردم،»

«اين مهره را براي چه کاري لازم داشتي؟»

«مهره؟ ما اين مهره ها را به قلاب ماهيگيري وزنه مي کنيم.»

«اين «ما» که مي گويي کي ها هستيد؟»

«ما ديگر، همين مردم... يعني دهاتي هاي کليموفو.»

«گوش کن اخوي، مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغ هايي که درباره وزنه و قلاب ماهيگيري به هم مي بافي، بي فايده است.»

دنيس پلک مي زند و زير لب مي گويد؛ «من توي عمرم هيچ وقت دروغ نگفته ام، آن وقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟... حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بي وزنه مي شود ماهيگيري کرد؟ اگر طعمه زنده يا کرم روي قلاب بگذاري، بدون وزنه که زير آب نمي رود، مي رود؟...»

«خب، پس مي خواهي بگويي اين مهره را باز کردي که با آن وزنه قلاب درست کني، هان؟»

«خب پس چي؟ پس مي خواستم باهاش سه قاپ بازي کنم؟»

«مي توانستي از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کني... يا يک ميخ.»

«سرب که همينجور توي کوچه ها نريخته برداري. بايد براش پول بدهي. ميخ هم که به درد اين کار نمي خورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.»

«خودش را مي زند به کوچه علي چپ، انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده، آخر کله خر، تو نمي فهمي باز کردن مهره چه عواقبي دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج مي شد و مردم زيادي کشته مي شدند. تو باعث کشتار مردم مي شدي.»

«خدا نکند عاليجناب، کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگي کرديم بي آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم ... گناهان ما را ببخش اي ملکه آسمان ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف هايي مي زنيد، عاليجناب،»

«پس توخيال مي کني که قطار چطور از خط خارج مي شود؟ کافي است دو سه تا از اين مهره ها را باز کني تا قطار از خط خارج شود.»

دنيس پوزخندي مي زند و نگاهش را با ديرباوري به رئيس دادگاه مي دوزد؛ «عجب، سال هاست که ما اهالي اين ده، مهره ها را باز مي کنيم و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آن وقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف مي زنيد؟ اگر ريلي را از جا کنده بوديم، يا الواري جلو قطار انداخته بوديم آن وقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هي هي... با يک مهره،»

«سعي کن بفهمي که همين مهره ريل را به پايه ها مي بندد.»

«ما اين را مي فهميم قربان،... براي همين همه شان را باز نمي کنيم... چند تايي را مي گذاريم باشد... ما گتره يي و بي فکر کاري نمي کنيم... ما مي فهميم چه کار مي کنيم.»7

واقعاً چه شده است؟ نه دنيس دروغ مي گويد، نه داور و رئيس دادگاه. هر دو راست مي گويند و معلوم نيست متهم کيست؟ شايد هم بتوان گفت «هيچ کس متهم نيست». نمي دانم، شايد هم «همه متهميم»،

از اين رو است که بهتر است حکم نهايي را بر عهده تاريخ بگذاريم.

پي نوشت ها؛ ------------------------

1- پدر، مادر، ما متهميم

2- سخنراني پدر، مادر، ما متهميم، در مردادماه سال 52 ايراد شده است.

3- البته شريعتي در برخي آثار خود، به آسيب شناسي جوانان نيز پرداخته است.

4- اين اصل پذيرفته شده يي است که در انديشه اقتصادي نيز مورد توجه قرار مي گيرد.

5- پدر، مادر، ما متهميم

6- محمد کاظم کاظمي، از مجموعه شعر قصه سنگ و خشت

7- خلاصه داستان متهم، اثر چخوف از کارگاه هاي داستان نويسي عباس معروفي برداشت شده است.
کدام شريعتي؟
حسين سخنور

شريعتي تمامي ندارد. گستره تفکرات و آثارش بسياري از حوزه ها و رشته ها را دربر گرفته است، هم هنرمندان اعم از کارگردان، بازيگر، گرافيست و خواننده از او بهره ها بردند و هم استادان و پژوهشگران، چه جامعه شناس و چه حوزوي، حظي از او کسب کردند، جالب آنکه دنياي ورزش هم از دامنه تاثيرگذاري شريعتي امان نيافته است. از اين روست که نمي توان متوجه شد گستره شريعتي از کجا تا به کجاست، اما گفت وگوهاي ذيل کمکي است تا برخي از افق هاي اين تفکر روشن و مشخص شود که هر کدام با چه ظني يار شريعتي بودند. هر خاطره و مطلبي از شريعتي وجهي از وجوه او را تبيين مي کند و قطعه يي از پازل شريعتي است که البته معلوم نيست وقتي در کنار هم قرار مي گيرند، در نهايت شريعتي را مي سازد يا خير؟

---

رضا کيانيان (بازيگر)؛ سهراب انقلابي تر بود

سابقه آشنايي من با مرحوم شريعتي به دوران دبيرستان در مشهد بازمي گردد. آن زمان که عضو گروه تئاتر پارت بودم. مسوول اين گروه برادر بزرگ تر من داوود کيانيان (پژوهشگر و نمايشنامه نويس کودکان) بود و براي هر نمايش از دکتر شريعتي دعوت مي کردند و ايشان نيز حضور مي يافتند و نمايش هاي گروه را مورد بررسي قرار مي دادند. حضور قابل توجه دکتر شريعتي در جلسات نقد و بررسي نمايش ها براي اکثر دست اندرکاران گروه موجب دلگرمي بود، چرا که بنا به سنت گروه، بعد از سي شب اجرا، افراد مختلفي که نمايش را ديده بودند در جلسه نقد و بررسي شرکت و نظرات خود را در آن برنامه مطرح مي کردند تا در برنامه ها و اجراهاي بعدي آن نظرات لحاظ شوند. من براي اولين بار با دکتر شريعتي در اين جلسات آشنا شدم و دوستش داشتم. بسيار دوست داشتني بود. بعد از آنکه به تهران آمدم، اين ارتباط ادامه يافت و در اکثر کلاس ها و جلسات حسينيه ارشاد هم شرکت مي کردم. در اين مقطع من با تغيير رشته به دانشگاه هنرهاي زيبا آمده بودم و در کلاس ها و کارگاه هاي نقاشي حسينيه ارشاد به عنوان مربي شرکت مي کردم. خاطرم هست يک بار دکتر شريعتي به اين کارگاه ها که در زيرزمين حسينيه بود، آمد و نقاشي بچه ها را نيز تماشا کرد که به من گفت به بچه ها بگو از رنگ سرخ در نقاشي ها استفاده کنند. ما نيز متاثر از شرايط انقلابي آن زمان دست به سرخ کردن مان خوب بود.

يکي ديگر از فعاليت هاي من در حسينيه ارشاد مربوط به تئاترهاي آنجا بود. در تئاتر سربداران به کارگرداني آقاي محمدعلي نجفي نيز حضور داشتم و پوستر اين نمايش را من طراحي کردم. در اين نوع برنامه ها با آقايان سيدمحمد بهشتي و ميرحسين موسوي نيز ارتباط داشتم. از آخرين ملاقات هاي من با دکتر شريعتي، در زندان کميته مشترک بود که به جهت يک سلام و احوالپرسي کوتاه هم کتک مفصلي خورديم.

اما امروز مدت ها از آن دوران مي گذرد و مي توان با احاطه بيشتري به آثار و آراي شريعتي نگريست. در مجموع او بيشتر از آنکه يک جامعه شناس و تحليلگر مسائل ديني باشد، يک شاعر بود و جادويي در کلامش وجود داشت که مخاطبان را سحر مي کرد. اين وجه شاعرانه شريعتي در آثار مکتوب او نيز مشهود است و بنا به مقتضيات اين نوع تفکرات و شرايط آن زمان مي توان به غلبه تفکر تخريبي اشاره کرد که در همه انقلابيون آن زمان مشترک بود. تقريباً تمام آنان بدون آنکه حرف جديدي ارائه دهند همه چيز را نابود مي کردند، بدون آنکه بگويند چه مي خواهند جايگزين آن کنند. اين نقص بزرگ انديشه هاي انقلابي است که بدون برنامه فقط نکات آرماني و ايده آل ها را مطرح مي کرد. معمولاً انقلابيون تنها براي خراب کردن برنامه دارند و براي ساختن فقط آرمان دارند ولي به هر حال از انديشه هاي او در دوران جواني و ايام دانشجويي ام بهره بردم، بدون آنکه رابطه مريد و مرادي با ايشان داشته باشم. خوشبختانه ايشان نيز اين نوع روابط را نمي پسنديدند و با شاگردان خود بي هيچ تکلفي به بحث و گفت وگو مي نشستند.

فکر مي کنم با تفکرات شاعرانه و زيباپسندانه يي که ايشان داشتند اگر تا امروز زنده بودند منتقد انديشه هاي آن زمان شان مي شدند. انقلابي بودن در آن زمان يک رسم بود، يعني سنت روشنفکري آن زمان بود. انقلابي در آن زمان به نظر من سهراب سپهري بود که تسليم سنت ها و جو روشنفکري نشد و حرف خودش را زد و کار خودش را کرد و خلاف جريان رود شنا کرد.

عمادالدين افروغ (جامعه شناس)؛ سکوي پرتاب براي رسيدن به مطهري

سابقه آشنايي من با آثار شريعتي به دوران دانشجويي در خارج از کشور بازمي گردد. غالب جلسات انجمن هاي اسلامي با آثار و سخنراني هاي مرحوم شريعتي برگزار مي شد. همان دوران با اکثر کتاب هاي ايشان آشنا شدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم. من چون آن زمان دانشجوي جامعه شناسي بودم زودتر از ساير دوستان متوجه مضامين مارکسيستي آثار دکتر شريعتي مي شدم. همين مضامين باعث شد من چندان جذب آثار ايشان نشوم ولي آثار ديگر دکتر شريعتي که وجه عرفاني داشت نظر مرا به خود جلب کرد؛ البته منظورم نفي وجه حماسي تفکرات ايشان نيست ولي با آثاري همچون فاطمه فاطمه است، حج يا مجموعه نيايش هاي دکتر شريعتي بيش از ساير آثار، توانستم ارتباط برقرار کنم و به همين دليل نيز همواره از اين نوع تفکرات مرحوم شريعتي در برابر منتقدان دفاع مي کردم به عنوان مثال يک دوران در مورد ايدئولوژي در آثار شريعتي بحث هايي از سوي برخي روشنفکران در گرفت و من نيز مقاله يي با محوريت نقد اين مباحث تنظيم و همان زمان نيز منتشر کردم. بيشترين تاثير آثار مرحوم شريعتي مربوط است به دوران دانشجويي ام، زيرا پس از آن متوجه شدم بايد مباحث را با عمق بيشتري پيگيري کنم و اينجا بود که متوجه آثار فلسفي مرحوم مطهري شدم. در واقع انديشه هاي شريعتي يک موتور محرکه بود ولي تمام نيازهاي فکري مرا تامين نکرد به همين دليل گام بعدي، انديشه هاي مطهري بود که گمشده فکري فلسفي من بود؛ خلاصه آنکه شريعتي سکوي پرتابي بود تا به انديشه هاي مطهري برسم.

مصطفي محدثي خراساني (شاعر)؛ بيدارگر روحيه پرسشگر ما

اگرچه به دليل ارتباط پدرم با روشنفکران مسلمان و شاعران انقلابي مطرح آن سال ها در خراسان يعني اواخر دهه 50 با نام و امواج فکري شريعتي آشنا بودم اما آشنايي جدي تر من همزمان بود با خبر کوچ آن بزرگمرد که در مشهد غوغايي به پا کرده بود. بعد از شهادت دکتر بود که نوشته ها و نوارهاي سخنراني او همه جا دست به دست مي گشت و عطش مطالعه نوشته ها و شنيدن صداي شورآفرين دکتر جان تشنگان راستي و حقيقت را مي گداخت. يادم هست آن روزها يعني سال 56 ذکر تمام نشست ها و محافل جوانان انديشه هاي بلند دکتر بود. دکتر بسياري از نسل تحصيلکرده را به گواهي کساني که آن سال ها پيگير مسائل سياسي و اجتماعي بودند با اسلام آشنا کرد يعني زبان پرشور و جذبه دکتر و سيماي تازه يي که از اسلام ارائه مي کرد، نسل جوان را عطشمند دانستن و تحقيق بيشتر پيرامون اسلام و خصوصاً مکتب تشيع مي کرد. به عبارتي دکتر انگيزه مي داد و راه مي انداخت و بعد خود جوانان پيگير مي شدند و براي رسيدن به ابهامات و دريافت پاسخ پرسش هايشان به آب و آتش مي زدند. مهم ترين تاثيري که مطالعه آثار دکتر در ما مي گذاشت بيدار شدن همين روحيه پرسشگري بود.

محمود استادمحمد (کارگردان تئاتر و نمايشنامه نويس)؛ اگر نابهنگام نرفته بود

يکي از ختميات آل احمد بود. در يک کانون مذهبي شايد هم ادبي. يک حياط قديمي، يک حوض بزرگ، دو، سه مرغ و خروس و يک عالمه دار و درخت. حياط کوچک نبود ولي با آن همه درخت کهن، آسمانش ديده نمي شد. کسي در شاه نشين آن عمارت سخنراني مي کرد. «اميد» در حياط، کنار يک تاقچه آجري ايستاده بود. تسبيح مي چرخاند و حرف مي زد ولي گاهي ريتم تسبيح اش مي شکست، صدايش تبديل به پچ پچ مي شد. که بود؟ آنکه با اميد خلوت کرده بود، آنکه چهره يي سرد و فلزي و رنگي مهتابي داشت، او که بود؟ آنکه چنين طولاني با «اميد»- بدون غير- به پچ پچ ايستاده بود؟ با خودم گفتم بايد آدم مهمي باشد. اسمش را پرسيدم. «دکتر شريعتي» بود. چندي بعد به وسيله عزيز هنرآموز با پرويز خرسند آشنا شدم. پرويز- به قول اهل مدرسه- خليفه حلقه درس «دکتر» بود. ديدار «دکتر» را از پرويز خرسند خواهش کردم. «دکتر» را در خانه نمايش، در حسينيه ارشاد، در خانه هنرآموز، در حلقه شاگردانش، همسنگرانش ديدم... و همه جا غريب بود، غريبه بود. بعدها بعد از مرگ دکتر، بعد از به مشروطه رسيدن همسنگران دکتر، بعد از نخست وزير شدن آن شاگرد، وزير و وکيل شدن ديگر شاگردان دکتر، فهميدم چرا هر جا که دکتر شريعتي را مي ديدم، بارزترين حس اش احساس غربت او بود. «مبارزه و مذهب» تقدير دکتر شريعتي بود. در حصا تقدير محتوم و موروثش چشم باز کرد، دست چپ و راستش را شناخت، در ناکجاي تعقل، با تقديرش جنگيد و سرانجام آفتاب عمرش- نابهنگام- از لب بام همان حصا پر کشيد. از ابتدا «دکتر» را در دو وجه مبارزه و مذهب ديديم و هرگز حاضر نشديم وجه غالب ذوق و ذهنيت او را به رسميت بشناسيم. هرگز حاضر نشديم پشت ديوار آن فلک الافلاک او را ملاقات کنيم. دل سرکش و پروانه هاي ذوق خوش پرواز «دکتر» در شرر هنر گداخته شده بود. به ادبيات ايران و جهان عشق مي ورزيد. با اساطير شرق و شعر کهن ايران زندگي مي کرد. بخش مهمي از شعر معاصر را ازبر داشت و هرگاه غنيمتي از فرصت و خلوت به دست مي آورد، مي خواند و مي گفت و سرمستي ها مي کرد. يک روز «نعمت ميرزاده»- همشهري و دوست دوران جواني «دکتر»- گفت؛ شريعتي بايد شاعر مي شد. گفتمش؛ شريعتي مي توانست نمايشنامه نويس شود. گاهي فکر مي کنم اگر «دکتر» در آن تاريخ، در آن حکومت، در آن روز و روزگار پا به حيات و هستي نگذاشته بود، اگر چرخه حياتش اندکي درنگ مي کرد، آيا امروز آسمان تقدير دکتر شريعتي همين رنگ بود؟ تقدير «دکتر» بي رحم بود، ولي مي توانست بي رحم تر هم بشود، اگر نابهنگام نرفته بود.

عبدالله مومني (فعال سياسي)؛ داستان شريعتي و نسلي که با سروش آغاز کرد

پدر، مادر، ما متهميم. اين اولين نوشته دکتر علي شريعتي بود که خواندم؛ رساله يي کوچک و تاثيرگذار. آن روزها دانش آموزي دبيرستاني بودم. براي من که برخاسته از محيطي مذهبي بودم آن نوشته کوتاه و انتقادي علي شريعتي و پرسش هايي که پيش مي نهاد و گزاره هايي که نقد مي کرد آغاز تنفسي ديگر در فضايي متفاوت بود؛

فضايي خالي از ذرات معلق در سنت و اين خود آغاز انديشيدن بود در خود و در سنت، در مذهب و در جامعه. به نظرم اين مهم ترين نقش و تاثيري است که نوشته هاي علي شريعتي براي «بچه مذهبي» ها مي تواند داشته باشد، گرچه پس از آن ورودم به دانشگاه در سال هاي مياني دهه 70 با توجه به ورود مباحث دکتر سروش به فضاي روشنفکري مرا از فضاي شريعتي دور کرد و شايد اين گزاره درست باشد که عقول هر نسل به تسخير متفکران همان عصر درمي آيند؛ متفکراني که حامل روح زمانه خويشند.

به نظرم شريعتي با همه جذابيت هايش با روح زمانه خسته از حماسه ما سازگاري عميق نداشت. سروش متفکر عصر ما بود. آن زمان انجمن هاي اسلامي در حال پوست اندازي بودند و تحت تاثير قرائت نوگرايانه دکتر سروش از دين و رفته رفته از جزم هاي ايدئولوژيک نسل پيشين فاصله مي گرفتند. ما نسلي بوديم که در فضاي «فربه تر از ايدئولوژي» و «صراط هاي مستقيم» حاملان گفتماني جديد شديم که دغدغه جدي ا ش سازگار کردن اسلام و مدرنيته و خصوصاً اسلام و دموکراسي بود. زمانه نو مقتضيات خودش را داشت و تفکر خودش را نيز. با اين همه فضاي جديد هيچ از احترام من به دکتر شريعتي و تاثيري که به عنوان ايدئولوگ و روشنفکر زمانه که آغاز انديشه کردن و شکل گيري و جرقه فکر آزاد را در من برانگيختن بود، نکاست. البته دکتر شريعتي همان زمان هم هواداران خودش را در دانشگاه داشت، هنوز هم دارد. چيزي که به تجربه شخصي من در برخورد با هواداران شريعتي در انجمن هاي اسلامي- که برخي شان از نزديک ترين دوستانم بودند- بر مي گردد اين است که آنها اصطلاحاً با اجتهاد در افکار شريعتي مي کوشيدند آن را با روح و مقتضيات زمانه هماهنگ کنند که البته تلاش قابل تقديري بود و هست. به هر حال نکته يي که در اين ميان مرا آزار مي دهد رواج يک نوع «مدگرايي» در برخورد با انديشمندان در محيط هاي دانشجويي است. زماني ستايش سروش مد مي شود و فحش دادن به شريعتي. در حالي که نه سروش به دنبال فرقه سازي بوده و نه به دنبال فحاشي به شريعتي يا حتي ناديده گرفتن تلاش هايش، ضمن اينکه سروش همواره نقدهاي بنياديني هم به تلقي شريعتي از دين داشته و دارد، اما در همان زمان هم برخي افراد در دانشگاه ها بدون اينکه نه سروش را خوانده باشند و نه شريعتي را، اين را فحش مي دادند و آن را ستايش مي کردند يا برعکس. همان طور که زماني در دهه 50 در دست گرفتن کتاب هاي شريعتي يک جور ژست روشنفکري بود. اين مدگرايي هنوز هم رواج دارد، يعني اينکه مثلاً عده يي با همان روحيات خاص روانشناختي به سروش فحش مي دهند و از سيدجواد طباطبايي ستايش مي کنند و هکذا. در حالي که همه اين انديشمندان بخشي از سنت تفکر در ايران معاصر هستند و اگر قرار است ما به جايي برسيم همه اينها به جاي خودشان بايد خوانده و نقد شوند. اين البته تنها برگي بود از داستان نسلي که از شريعتي گذشت و با سروش آغاز کرد.

سعيد فائقي (کارشناس حوزه ورزش)؛ دفاع از شريعتي، فرار از مسجد ارک

زمانه بازي هاي عجيبي دارد، اصلاً در مخيله ام نمي گنجيد که روزي من هم قلم به دست گيرم و در خصوص استاد شريعتي، مردي دردمند، دلير و هنرمند که وجودش حرکت آفرين بود، سخنانش عميق، بديع، جسورانه و تاثيرگذار و سيمايش پرجاذبه، پايه گذار گفتمان انقلابي و شورانگيز، محبوب ترين روشنفکر زمان خود بنويسم. اولين بار 30 مرداد 49 در حسينيه ارشاد پاي درسش نشستم. عنوان بحث، روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود. راستش را بخواهيد خيلي نمي فهميدم. توسط برادر مرحومم به آنجا راه پيدا کرده بودم. تنها بازگشت به اعتماد به نفس و هويت در ضميرم نقش بسته بود و کلمه يي تحت عنوان انقلاب. در حضورهاي بعدي کم کم به راه افتادم که او تئوريسين انقلاب است. در حاشيه جلسات، گفتمان هاي جالبي در مي گرفت.

يکي مي گفت؛ او اگر از ابوذر حرف مي زند چريک مسلمان را به تصوير مي کشد. ديگري مي گفت؛ ايشان ايدئولوژي اسلامي را تدوين مي کند. آن ديگري نظر مي داد؛ او به دنبال تربيت مجاهد روشنفکر است. عزيز ديگري برداشت کرده بود که اسلام همه شرايط نظري را که براي يک مکتب پيشرو لازم است، دارد. دوستي اذعان مي کرد که فقر تئوريک مبارزان مسلمان موجب شده شريعتي گفتمان انقلاب را پيشه کند. حتي يادم هست يکي از مارکسيست ها که در حسينيه ارشاد حضور پيدا مي کرد، اعتقاد داشت شريعتي، جزني انقلاب اسلامي و مجاهدين است. در کل همه اذعان داشتند که او مبلغ انقلاب است و طبيعي بود که مخالفان زيادي هم داشته باشد. حاکميت استبدادي او را به شدت سانسور مي کرد و به زنجير مي کشيد. در بعضي منابر لعن و نفرين مي شد. خاطرم هست در زمستان سال 51 که در دبيرستان مروي تحصيل مي کردم، براي نمازظهر و عصر به مسجد ارک مي آمدم. ماه رمضان آن سال آيت الله... منبر مي رفتند و به هر مناسبتي گريزي به حسينيه ارشاد مي زدند و شريعتي را نفرين مي کردند. روزي طاقتم طاق شد و لب به اعتراض گشودم. به پا منبري ها خطاب کرد که بفرماييد. اين هم يکي از آن بي دين هايي که شريعتي تربيت مي کند. چشم تان روز بد نبيند. عده يي چنان به سويم حمله ور شدند که نتوانستم حتي کفش هايم را پيدا کنم و پابرهنه پا به فرار گذاشتم. از فرداي آن روز ديگر مرا به مسجد ارک راه ندادند يا در سال 56 در آن ده شب که نويسندگان و شعرا به همت کانون نويسندگان در انستيتو گوته شب شعر و سخن برپا کرده بودند، هيچ يادي از شريعتي نشد. فقط در حاشيه سخنراني آقاي باقر مومني وقتي از ايشان در مورد استاد سوال شد، جواب داد که از شريعتي هيچ نخوانده است و به زعم حقير، آن شب ها آزادانديشي زير سوال رفت، گرچه از اختناق و سانسور سخن مي رفت. شنيده ام استاد وقتي در پاريس بودند جنگ چريکي از انقلابي مشهور- چه گوارا- را ترجمه کرده اند اما ابوذرش را خوانده ام؛ چريک تمام عيار انقلابي صدر اسلام که اعتقاد دارم دغدغه شريعتي بود که اسلام و انقلاب با هم، همزيستي دارند.

اين حرف امروز نيست. گفتمان زماني است که روشنفکران انقلابي جهان سوم تئوري مارکسيستي را تنها راه انقلاب مي دانستند. در ايران ما آن روز رشد طبقه حقوق بگير تقاضا را براي تحصيل در دانشگاه بالا برده بود و در نتيجه مراکز آموزش عالي به پايگاه روشنفکري تبديل شده بود. گفتمان مخالف و متقابل با دولت و استبداد در دانشگاه ها رواج داشت. فقيهان به دنبال تئوري بودند که بتوانند جوانان را در مقابل سکولاريسم دولتي حفظ کنند. ايدئولوژي که بتواند بر ايدئولوژي مارکسيستي چيره شود، وجود نداشت و استاد شريعتي براي مبارزه مستقيم با استبداد و نيز مکتب هاي موجود جهان، اسلام انقلابي را تئوريزه کرده و به ايدئولوژي تبديل کرد.

تصور بفرماييد در عصري که استبداد در تمام ابعاد زندگي مردم دخالت مي کرد و در عصري که مکتب پيشرو، فقط مارکسيسم بود و ما بچه مسلمان ها در فقر تئوري به سر مي برديم، شريعتي چه غوغايي به پا کرد. او ايدئولوگ انقلاب شد و اين گونه سخن سر داد؛«اي آزادي چه زندان ها برايت کشيده ام و چه زندان ها خواهم کشيد و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت.» (مجموعه آثار، جلد 2)

او بر پايه برابري آزادي و عشق عرفاني ايدئولوژي جانشين براي مقابله با ايدئولوژي دولتي شاه و مارکسيسم را تدوين کرد و شد محبوب دل همه آنهايي که جامعه ايماني را طلب مي کردند، اما اگر بپذيريم که مطابق تئوري استاد شريعتي اسلام و انقلاب مي توانند در کنار هم باشند. گرچه او در همه تاريخ زنده است، اما اگر زنده بود و اگر سي مرداد 87 در حسينيه ارشاد داد سخن مي داد و اگر گفتمان او گفتمان روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود مسلم از اسلام و دموکراسي حرف مي زد. مسلم از آزادي در مفهوم نوين امروز حرف مي زد. مطمئناً از اسلام و حقوق بشر سخن مي گفت. وقتي او حد آزادي را در اسلام تا اطاعت نکردن از خدا بالا مي برد، وقتي پيشرفت جامعه را در مساوات مي ديد و وقتي اسلام را حائز همه شرايط نظري براي يک مکتب پيشرو معرفي مي کرد، امروز يقين مي گفت اسلام و دموکراسي سازگارند و چنان که در مجموعه آثار جلد 27 چنين گفته است؛«امپرياليسم استعماري با تکيه بر بازار جهاني اکسيدانتاليسم با تکيه بر فرهنگ جهاني و مارکسيسم با تکيه بر طبقه جهاني، رسالت ميسيون هاي مذهبي کليسا را در استقرار يک حکومت جهاني بر محور قدرت پاپ در اشکال ديگر و از راه هاي گوناگون و حتي متضاد تکميل کردند و با قدرت و سرعت تازه يي وسعت بخشيدند.»

آيا دغدغه امروز دنيا جهاني شدن نيست؟ و آيا بازار جهاني در سرلوحه اهداف امپرياليسم قرار ندارد؟ اگر استاد در آن سال ها يک چنين پيش بيني دارد، يقين اگر امروز بود، نداي آزادي سر مي داد که خود مي گفت؛ آزادي ما را به حقيقت مي رساند و اما، اي روشنفکران... امروز مسووليت تان سخت تر است که به قول استاد آنهايي که رفتند کاري حسيني کردند و آنهايي که مانده اند بايد کاري زينبي کنند، يعني رساندن پيام آزادي، عشق پرنشاط و شوق زندگي.

حسين خسروجردي (نقاش و گرافيست)؛ مثل رويا و خيال

واسطه آشنايي من با آثار و کتاب هاي شريعتي خواهر بزرگ ترم بود. او کتاب هاي شريعتي را در شرايطي در اختيار من گذاشت که آثار ايشان به سختي منتشر مي شد. اما خاطرم هست مهم ترين تاثير آثار شريعتي در آن زمان اصلاح نگاه ما و جوانان هم سن و سال ما نسبت به دين و اسلام بود. امثال ما در شرايط پيش از انقلاب به دليل نوع نگاه ارتجاعي بخشي از روحانيت تصور خوب و مثبتي از اسلام نداشتيم. شريعتي تغيير و تحولي در اين نگرش ايجاد کرد و رنسانسي در باورهاي ديني جوانان به وجود آورد. او وقتي از عدالت و حکومت اسلامي مي گويد همه را با رويکرد جديد ديني از اين مفاهيم آشنا مي سازد اما اينکه شکل عملي اين تفکرات به چه منجر مي شود بحث ديگري است. جوانان آن ايام که بنده نيز بخشي از آن بودم به خاطر اجرايي شدن همين آرمان ها انقلاب کرديم و اينکه به کجا رسيديم و کدام منزل را انتخاب کرديم بحث ديگري است. من فکر مي کنم وجه منفي تفکرات شريعتي در همين بخش بود. تفکرات او مدينه فاضله يي ساخت که هيچ گاه امکان تحققش نبود و نيست؛ انديشه هاي شريعتي مثل رويا و خيال بود که قابليت اجرا نداشت. هرچند اين تصور وجود دارد هنرمندان بايد با اين نوع انديشه ها موافق باشند ولي واقعيت چيز ديگري است؛ هنرمند بيش از هر صنف و قشري به مسائل سياسي و اجتماعي حساس است و دغدغه اجرايي شدن افکار و عقايد خود را دارد منتها دچار ايدئولوژي نمي شود و مانيفست صادر نمي کند. هنرمندان به واسطه حساسيتي که دارند زودتر خطرات و انحرافات را احساس مي کنند همين ظرافت و حساسيت بود که دوستان ما را قبل از خيلي ها متوجه آسيب ها کرد. دوستان هنرمند ما همچون سيدحسن حسيني، مخملباف، قيصر امين پور و حتي يوسفعلي ميرشکاک در صف اول انقلاب بودند و هنگام بروز برخي از انحرافات در صف اول منتقدان قرار گرفتند و تا حد امکان مانع برخي کجروي ها شدند و توقعات عده يي را که مي خواستند هنرمند، سينه زن هر علمي باشد که بلند مي شود را پاسخ ندادند. هنرمند نبض جامعه است و اگر آرمانگرا هم هست آن را با واقعيات و مشکلات موجود همراه مي کند، اما انديشه هاي شريعتي آرمان هايي خالي از عنصر واقعيت بود که هنرمند را نيز انتزاعي مي ساخت ولي به نظر من هنرمند واقعي به واقعيات و مقتضيات روز جامعه اش حساس است؛ هنر اين نوع هنرمندان نه در خدمت روزمرگي اشراف است نه روزمرگي عوام.

محمدعلي نجفي (کارگردان)؛ اين استاد کيست؟

دانشجوي دانشکده معماري بودم که از طريق مرحوم مطهري نام شريعتي را شنيدم از اين رو در يکي از برنامه هاي حسينيه ارشاد شرکت کردم تا آن نامي را که شنيده بودم از نزديک ببينم. در اولين شب سخنراني حيرت زده شدم؛ هم از سينما و چارلي چاپلين و تحليل فيلم عصر جديد شنيدم و هم از فاطمه و علي. برايم تعجب آور بود که يک نفر پشت محراب حسينيه با کراوات هم از سينما مي گويد هم از مذهب. همان زمان با خود گفتم بايد تکليفم را با اين استاد روشن کنم. با صداي بلند دکتر را صدا کردم و از او سوالاتي پرسيدم. همانجا آشنا شديم و با هم قرار گذاشتيم. فرداي آن روز نيز دکتر به دفتر معماري ما آمد و اين آشنايي و همکاري ادامه يافت تا گروه هنري حسينيه ارشاد نيز تشکيل شد. او در اين گروه حضور فکري داشت و سعي مي کرد کليات تئوريک و اصول برنامه ها را مشخص کند، تطبيق اين اصول با نوع کارها و نمايش ها به عهده خودمان بود.

مهم ترين تاثير ما و گروه مان از شريعتي جهان بيني اسلامي بود، خب ما مطالعاتي درباره مدرنيته داشتيم اما در بسياري از امور اين آموزه ها را با عقايد اسلامي در تناقض مي ديديم. آشنايي و آشتي مفاهيم مذهبي با دستاوردهاي مدرنيته از شاهکارهاي دکتر محسوب مي شد، همين فرهنگ مذهبي و ادبيات مدرن ديني باعث شد بعدها نيز تيراژ کتاب هاي او قابل ملاحظه باشد.

انديشه هاي شريعتي در ادامه کارهاي خود من نيز مشهود است. اگر کسي سريال سربداران مرا ديده باشد، اين تاثير را به راحتي مي تواند درک کند. جنبه هنري افکار شريعتي و اجرايي شدن زبان هنري او در سربداران اتفاق مي افتد. قاضي شارع برخلاف ساير شخصيت هاي سريال اساساً وجود تاريخي حقيقي و مستقل ندارد.

شکل و فرم هنري اين کاراکتر مخلوق ذهن من است و محتواي اين شخصيت مخلوق شريعتي است.

من از شريعتي بينش مذهبي خود را انتخاب کردم و «اين است و جز اين نيست» را بر اثر آموزه هاي او به دور ريختم در ضمن آنکه هنر در حوزه اسلامي مديون دکتر و تعاريف اوست. تا قبل از او کسي بين هنر و صنعت تفاوتي قائل نبود.

مصطفي مستور (نويسنده و مترجم) ؛ اتفاق کمياب شريعتي

شناخت شريعتي، حتي درک وجهي خاص از وجوه گوناگون و گاه متناقض نماي او، بدون درک کلي شريعتي به مثابه يک کل غيرقابل تفکيک، اگر نه ناممکن اما بسيار دشوار است. اين ويژگي همه کساني است که پيش از آنکه شخصيتي تک ساحتي باشند يک «اتفاق» اند. شريعتي «اتفاقي» بود که اوايل دهه پنجاه خورشيدي در جامعه ايراني رخ داد و بي درنگ بر آن تاثير گذاشت. گستره اين تاثيرگذاري هم در عرض جغرافيايي است - اکنون مصر و ترکيه و ديگر کشورها- و هم در طول تاريخ- حضور زنده شريعتي پس از سي و اندي سال در جامعه امروز ايران- و هم در ژرفاي لايه هاي تاثيرگذار جامعه؛ روشنفکران، سياستمداران، دانشجويان و اصلاح گران ديني.

شريعتي - چه با او موافق باشيم و چه نباشيم- همچون انفجاري بود در جامعه راکد و ساکن و خاموش دهه پنجاه ايران؛ گويي آبي سرد بر چهره رخوتناک مردمي که به وضعيت موجود خو کرده بودند. از اين رو شناخت چنين اتفاق کميابي محتاج درک گوهر و تمامت اين اتفاق است و نه جلوه هاي ناگزير و برآمده از آن. شريعتي مورخي نبود که لاي کتاب هاي تاريخ و آدم هاي آميخته به افسانه و رويدادهاي غيرقطعي در جست و جوي قطعيت باشد، اما تاريخ شناس تيزهوشي بود. خطوط سفيد ميان رويدادهاي سياه تاريخي را مي ديد و از دل آنها نظريه ها و تحليل هاي تازه پيش مي کشيد. شريعتي پژوهشگري نبود که شيفته تاباندن نور به زواياي تاريک موضوعي ويژه باشد اما پژوهش هاي او در حوزه تاريخ و جامعه يي که در آن مي زيست و به خوبي آن را مي شناخت او را در درک عميق دردهاي مزمن اجتماعش نيرومند ساخته بوده. شريعتي حتي به مفهوم رايج آن شخصيتي سياسي نبود که در حزبي يا گروهي در انديشه نوعي فعاليت سياسي باشد اما آموزه هاي سياسي/ اجتماعي اش سياستمداران را همواره خشمگين مي کرد. او به معناي آکادميک اش جامعه شناس نبود اما جامعه اش را عميقاً مي شناخت و راهبردهاي او براي رهايي جامعه يي که در آن مي زيست دقيق بود و موثر. شريعتي فمينيست نبود اما با طرح جدي مساله زن در جامعه و کوشش براي زدودن پيرايه ها و خرافات از ذهن مردسالار ايراني گام مهمي در طرح زن به مثابه انسان و نه کالايي جنسي يا متعلقه مرد سنتي، برداشت. شريعتي سخنوري نبود که همچون خطيبان بر گزينش کلمات و آهنگ و لحن و زيبايي شناسي تکلم تمرکز کند اما سخن او دلنشين، کلام او پرحرارت، اوج و فرود آهنگ او جذاب و لحن او موثر و گيرا بود. تصور مي کنم جنبه هاي گوناگون شريعتي ريشه در مولفه هايي دارند که ساختار «اتفاق» شريعتي را مي سازند؛ مسووليت و درد.

وجوه گوناگون شريعتي و حتي روح ناآرام او ريشه در همين دو واژه دارد. رويکرد او به جامعه شناسي و دين و تاريخ و سياست و ادبيات محصول انفجاري است که موادش مسووليت شناسي بود و دردمندي. انفجاري که در روح او رخ داده بود و اثراتش در کنش هاي او سرريز مي شد.

آنها که شريعتي را برنمي تابند اغلب يا او را اصولاً درک نکرده اند يا او را بسيار خوب فهميده اند، اين از ويژگي هاي «اتفاق» هاي مهمي است که به ندرت در حيات اجتماعي انسان ها رخ مي دهند. از اين رو است که براي پديد آمدن چنين شخصيتي بايد سال هاي طولاني صبوري کرد و انتظار کشيد. در اين سال هاي انتظار، بي گمان بسيار جامعه شناس و سياستمدار و پژوهشگر و اديب و سخنور و انتلکتوئل و روشنفکر و مدعي و حسود و مغرور پديد خواهد آمد، شريعتي اما، نه.

حسين زمان (خواننده)؛ دريچه يي نو به جهانم گشود

1- نوع آشنايي با انديشه دکتر شريعتي؛ سال پنجم دبيرستان (يازدهم نظام قديم) بودم و در دبيرستان خوارزمي ارشاد واقع در خيابان دماوند تحصيل مي کردم. يکي از دوستانم که پدرش مدير يک مدرسه راهنمايي بود کتابي به من داد و گفت اين کتاب را به کسي نشان نده چون از کتب ممنوعه است و همين مساله مرا کنجکاو تر کرد تا براي خواندنش حريص شوم و لذا کتاب را که به خاطر دارم با روزنامه جلد شده بود از دوستم گرفتم و با خودم به منزل بردم. مخفيانه کتاب را مطالعه کردم. اين کتاب نوشته دکتر شريعتي بود تحت عنوان پدر، مادر ما متهميم. نمي دانم چه چيز در اين کلام نهفته بود و چه نيروي جاذبه يي در آن بود که من نوجوان دبيرستاني را که از اسلام فقط نماز خواندن را پذيرفته بودم و روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان را و از سياست و مبارزه و دين و آگاهي و شعور انقلابي تهي بودم از خود بي خود کرد. کتاب را روزهاي بعد نيز خواندم و خواندم. شايد بيش از سه بار طي چند روز و هر بار که مي خواندم تشنه تر مي شدم. چند روز بعد از دوستم خواستم باز هم از کتاب هاي دکتر برايم پيدا کند و او هم اين کار را کرد و به دنبال کتاب اول با کتاب هاي ديگر مثل يک جلوش تا بي نهايت صفرها، نيايش، حسين وارث آدم و ديگر کتب دکتر آشنا شدم، ديگر خواندن کتاب هاي دکتر برايم يک نياز جدي بود. در همان سال و سال بعد تحت تاثير سخنان دکتر جهت و سمت و سوي زندگي من عوض شد، به گونه يي که در همان سال پنجم دست به اولين حرکت مبارزاتي خود زدم و مقاله افشاگرانه يي را که تحت تاثير کلام دکتر نوشته بودم به سختي و به طور مخفيانه تکثير و در دبيرستان و داخل کلاس ها پخش کردم؛ کاري که در سال 1355 کار ساده يي نبود. اما افسوس که او را دير شناختم افسوس.

2- تاثير دکتر بر زندگي و منش من؛ همان طور که گفتم تا قبل از آشنايي با دکتر به دليل اينکه در يک خانواده سنتي نه چندان مذهبي بزرگ شده بودم به تنها چيزي که فکر مي کردم درس خواندن بود چرا که از استعداد خوبي برخوردار بودم و البته بايد بگويم عاشق درس خواندن. در بعد مذهبي به خاطر بافت سنتي خانواده خود را مجاب مي دانستم نماز بخوانم و روزه بگيرم و اين تنها مشخصه مسلماني من بود، البته چون بيشتر وقتم صرف مطالعه و تحصيل بود خيلي مانند جوانان آن دوره وقت خود را به بطالت نمي گذراندم. اما بايد اعتراف کنم قبل از آشنايي با دکتر مسلماني را در نماز خواندن و روزه گرفتن مي دانستم، امام حسين و محرم را به شله زرد و قيمه و طبل و سنج مي شناختم، وظيفه يک جوان هم سن و سال خود را فقط درس خواندن مي دانستم و آرمانم مهندس شدن بود، براي اينکه اول پدرم را خوشحال کنم که آرزويش مهندس شدن من بود و ديگر اينکه پولدار شوم. دکتر دريچه يي ديگر از اين جهان به روي من گشود. او واقعيت هاي ديگري از اين دنيا را به من فهماند، به من آموخت که شجاعت چيست، او به من و امثال من ياد داد چگونه زيستن را، در زمانه يي که اين واژه ها بي رنگ و ناشناخته بود، ما را که ناخودآگاه در ورطه بي خبري و پوچي گرفتار آمده بوديم رهنما گرديد. به ما آموخت که به هيچ قيمت حقيقت را فداي مصلحت نکنيم. دکتر از حسين مظلوم مادر براي من يک قهرمان و اسطوره شجاعت و ايثار به نمايش گذاشت. فاطمه را افتخار زن در همه تاريخ معرفي کرد و نيز زينب را. هيچ کس به اندازه دکتر شريعتي در تفهيم دين و شريعت و اسلام به طور خاص به من کمک نکرده است. من مسلماني ام، عزت نفسم، صراحت لهجه ام و ايمانم را هر اندازه که هست مديون کلام دکتر، نگاه دکتر به دنيا و صداقت آن بزرگمرد مي دانم و اعتقاد دارم نقش دکتر در آگاهي بخشيدن به جوانان اين مرز و بوم به ويژه در دهه هاي چهل و پنجاه بي بديل بوده است. متاسفم براي کساني که ديکته ننوشته نمره خود را بيست مي انگارند و ناجوانمردانه دکتر شريعتي اين معلم بزرگ انسانيت و مردانگي را مورد تهاجم قرار مي دهند و به دنبال غلط املايي مي گردند. دکتر شريعتي بي نظير بود، هست و بعيد مي دانم تکرار شود.

عبدالحسين خسروپناه (مدرس حوزه)؛ منتقد کمونيست ها

من در دو دوره متفاوت با انديشه هاي شريعتي آشنا شدم. اولين بار در دوران تحصيل در دبيرستان بود که کتاب ابوذر غفاري ايشان را مطالعه کردم. آن زمان منازعه مارکسيست ها و مسلمانان جدي بود و اين طور شنيده بوديم که يکي از منتقدان جدي مارکسيست ها شريعتي است. وقتي کتاب ابوذر را خواندم اولين سوالي که به ذهنم آمد اين بود که چرا بايد از تعبير خداپرست سوسياليست براي ابوذر استفاده مي شد. مگر ما خودمان تعابير و مفاهيم اسلامي نداريم که از اين نوع تعابير استفاده مي کنيم به همين جهت سراغ کتاب هاي مرحوم مطهري رفتم و در تابستان همان سال کل آثار ايشان را مطالعه کردم. غير از اصول و فلسفه روش رئاليسم که خب چندان در آن دوران متوجه نمي شدم. اين دوران گذشت تا بعدها جريان روشنفکري در ايران براي من بيش از پيش جدي شد و به همين دليل يک بار با دقت 35 جلد آثار ايشان را مطالعه کردم. نتيجه اين مطالعات کتابي است که در بخش هاي مختلف آن روشنفکران ديني همچون بازرگان و شريعتي مورد بررسي قرار گرفته اند ولي حجم اعظم اين کتاب اختصاص به آرا و آثار مثبت و منفي دکتر شريعتي دارد. من کل انديشه هاي شريعتي و نظام فکري ايشان را در 15 فصل مختلف تنظيم کردم؛ نخست زندگينامه فکري شريعتي را آوردم. او گرچه زندگينامه خودنوشت نداشت اما در آثار مختلف او بخش هايي از زندگينامه اش آمده است. بخش دوم جريان هاي تاثيرگذار بر شريعتي همچون کانون نشر حقايق ديني، جريان مکتب تفکيک يا نهضت خداپرستان سوسياليست مورد بررسي قرار گرفته است. در فصل سوم روش شناسي معرفت ديني شريعتي و مهم ترين نقد بر او يعني روش التقاطي مورد بحث قرار گرفته است. فصل چهارم مباحث انسان شناسي دکتر شريعتي است و مهم ترين دغدغه او يعني چيستي انسان، قابليت انسان و... مطرح مي شود. فصل پنجم مربوط به اسلام شناسي وي و نقدهاي وارد بر آن که اسلام شناسي شريعتي توحيدي است يا سوسياليستي مي آيد. فصل ششم بررسي دين ايدئولوژيک است و فصل هفتم پروتستانتيسم اسلامي که از مهم ترين پروژه هاي شريعتي بود، مي آيد. در فصل هاي بعدي شيعه شناسي (تشيع صفوي و تشيع علوي) امامت شناسي، حسين و شهادت، اقتصاد اسلامي، روشنفکري ديني و رسالت آن، بازگشت به خويشتن، بحث روحانيت و تمدن و تجدد و غرب شناسي مورد بازبيني و بررسي قرار مي گيرد. اميد است با انتشار اين کتاب کمکي صورت گيرد در راستاي شناخت و تحليل تفکر و آراي مرحوم دکتر شريعتي.
شريعتي پس از 30 سال

محمدحسن عليپور

وقتي من نوجواني 12 ساله بودم در شبي از شب هاي سال 59 در حال مطالعه کتاب «ابوذر غفاري» شريعتي بودم، اين مطالعه توام بود با اشک و گريه و تا صفحه هاي پاياني کتاب اين اشک ريختن ادامه داشت. اتفاقي که مرا از اين فضا بيرون آورد دعوايي بود که در کوچه در گرفت و سر و صداي آن موجب شد که گريه را تمام کنم و با چشمان قرمز و اشک آلود از فضاي نوشته هاي شريعتي خارج شوم. اما آيا امروز که 40 سال سن دارم با خواندن آن کتاب چنين حسي به من دست مي دهد؟ آيا آن حس را شريعتي ايجاد مي کرد يا فضاي گفتماني حاکم يا انتظار يک نوجوان که درکي کودکانه از هستي و جامعه داشت؟ آيا اين حس را انقلاب و انتظار عدالت ايجاد مي کرد؟ براي عدالت اکنون نيازمند چه حسي هستيم،سهم شريعتي در ايجاد آن فضا و آن حس تا چه اندازه بود؟

شايد خيلي از روشنفکران بر اين عقيده هستند که پرسش از شريعتي يعني پرسش درباره شريعتي يا موضوعيت داشتن شريعتي به عنوان يک پرسش عصري و نسلي ديگر تمام شده است. چون هم عصر آن پايان يافته است و هم نسل آن. ديگر دغدغه ايدئولوژيک عصر او را ندارند. اما واقعيت چيزي غير از اين ادعا را نشان مي دهد. حداقل کساني که با ناشراني در ارتباطند که کتاب هايي در زمينه روشنفکري ديني منتشر مي کنند به خصوص ناشراني که در نمايشگاه کتاب تهران امسال حضور داشتند، مي ديدند که چگونه جوانان 18 تا 25 ساله خواهان کتاب هاي شريعتي بودند. نگارنده خود در چندين مورد با چنين مساله يي رودررو مواجه شدم و البته تعجب من و دوستان و حتي ناشران را برمي انگيخت که اين اقبال و اين رويکرد تازه چه معنايي دارد؟ البته در نگاه اول اين زنگ خطري براي فرآيند توليد فکر و انديشه و جريان روشنفکري ارزيابي مي شود که چرا اينقدر نگاه به گذشته است يا در جامعه يي که دموکراسي تکوين نيافته اين معناي بدي مي دهد. آيا دوباره چالش و مناظره درباره شريعتي با شدت آغاز مي شود ؟ آيا رجوع به شريعتي ناشي از پرسش ابهام آميز درباره او يا رمز آميز بودن آن است، چرا که خيلي ها به سراغ شريعتي رفتند، اما ابهام آنها فزوني يافت و البته پرسش هاي ديني تازه يي براي آنها طرح شد که سازنده بود؛ تلقي از مذهب، ايدئولوژيک کردن دين، نگاه او به سير فکر و انديشه و تاريخ ديني شيعه و...

به هر حال رجوع به شريعتي در دوره پيش از انقلاب و معلمي او براي انقلاب چه سنخيتي با رجوع تازه به او دارد؟ در حالي که عصر انقلاب پايان يافته تلقي مي شود آيا مي توان ارتباطي بين گفتمان چپ مذهبي و چپ غيرمذهبي دوره شريعتي با گفتمان غالب ليبرال و نيمه ليبرال عصر کنوني يافت که موجب شود شريعتي با گفتمان چپ را با شريعتي گفتمان ليبرال به هم نزديک کند؛ نزديک تا حدي که به بازتوليد فکر ديني شريعتي منجر شود. يا اينکه اين فرضيه همچنان خودنمايي مي کند که گفتمان غالب در ادبيات سياسي و فکري جامعه ما همان ادبيات چپ و پوپوليسم چپ گرايانه جديد است. اما آيا آنچه درون جامعه در حال مصرفي ايران مي توان به آشکار ديد، سبک زندگي غيرچپ روانه يي را به ما نمي نماياند؟مصرف گرايي که ويژه جوامع مدرن و ليبرال و موجب استحکام و دوام ساختار اقتصادي کنوني دنياست و کشور ما نيز نمي تواند وصله يي جدا باشد در درون ساخت مذهبي خود که هويت تاريخي هم دارد، چه الزامي و چه رويکردي را از نوع نگاه شريعتي مي تواند بپذيرد؟يا اينکه اين رجوع در حد همان پرسش است که پرسيده شود و از شريعتي بشنوند و بگذرند. يا نه تحولي غيرقابل پيش بيني که شريعتي مي تواند حداقل سهمي در آن داشته باشد ممکن است به وقوع بپيوندد؟

به هر حال شريعتي آنچنان دارد مساله مي شود که پس از گذشت 30 سال از درگذشت او درباره چاپ کتاب هاي شريعتي و حق تاليف آنها اختلافات بين ناشران و خانواده شريعتي در حال بروز است و به زودي اين اختلاف وارد عرصه عمومي خواهد شد. اين اختلاف البته ماهيت مالي دارد، چون ظاهراً پس از گذشت 30 سال ناشران مي توانند بدون اجازه وراث اقدام به چاپ کتاب کنند و حق التاليفي هم پرداخت نکنند. اما در پس زمينه اين مساله مالي مي توان همان رويکرد تازه خوانندگان پرتعداد کتاب هاي شريعتي را ديد. جالب است ناشري درصدد است کتاب هاي شريعتي را با حروفچيني دوباره و گرافيک تازه که منطبق بر ذائقه مصرف کننده دوره پساچپ باشد، آماده کرده و روانه بازار نشر کند.

بنابراين مي توان انتظار داشت که چاپ اين کتاب ها با کاغذ کاهي و مقواي کاهي تر و طرح جلدهاي مختص آن دوره و چاپ هاي سربي با کليشه هايي از عکس هاي شريعتي متوقف شود. بنابراين کتاب هاي شريعتي روشنفکر مذهبي و انقلابي و يکي از مهم ترين پايه گذاران ايدئولوژي ديني در ايران که محتواي اغلب آنها انسان را در فضاي مکتبي آرمان خواه قرار مي داد که رسالت آن بر افروخته شدن و برافروخته کردن و دگرگوني انقلابي بود در بسته بندي شيک و عکس هاي شيک تر از شريعتي عرضه مي شود. اما آيا خواننده امروز از شريعتي همان تلقي خواننده ديروز را از نوشته ها و فضايي که شريعتي در آن قرار داشت، خواهد داشت؟شريعتي در فضاي صداي شريعتي قرار داشت. آنچه نوشته هاي شريعتي است همان صدا و سخنراني هاي پرشور شريعتي است. شور يک روشنفکر در فضاي گفتماني چپ، گفتمان انقلاب و گفتمان دگرگوني بنيادي. اما خواننده امروز شريعتي آيا مي تواند همان فضاي سخنراني را براي خود بازتوليد کند يا فضاي پيشاانقلاب را؟ شايد خواننده امروز شريعتي به سراغ شريعتي مي رود نه براي نسخه پيچي. شايد هم برود براي نسخه پيچي. نمي توان داوري دقيقي کرد. چون جوان 18 تا 25 ساله اگرچه در سن بلوغ عقلي است اما در اوج هيجان و احساس هم هست. شريعتي همواره به عنوان يکي از نمادهاي سرپاي روشنفکري ديني مطرح بوده که بي شک بخشي مهم از تاريخ روشنفکري ديني در قرق او بوده است اما طي سال هاي اخير در کنار شريعتي جامعه شناس و البته متنفر از فلسفه، رويکرد به روشنفکري ديني و فلسفي انديشي دکتر سروش به عنوان ديگر نماد برجسته روشنفکري ديني تاثيرگذار و جريان ساز بيشتر شده است. اين رويکرد را مي توان در فروش آثار و نوشته هاي وي حتي در نمايشگاه کتاب امسال ديد. اگرچه سروش انقلاب ساز نبود، اما در عرصه نوانديشي و کلام ديني و فلسفه چالش هاي تازه يي را که حتي شريعتي درباره آنها نظرسازي و نظريه پردازي کرده بود، به وجود آورد بنابراين روشنفکري ديني در دوره بعد توانست تا حدودي نگاه عقلاني و نقادي ديني را جايگزين نگاه هيجاني و اسطوره يي ديني کند و از اين راه تا حدودي به بازسازي فکر ديني هم بپردازد. به خصوص که اين نگاه هم نگاهي درون ديني و هم نگاهي برون ديني توام با فلسفه و کلام را با خود به همراه داشته است و البته خوشايند پاره يي از روشنفکران ديني هم نيست. آنها ترجيح مي دهند از شريعتي و از درون دين کاوش کنند و از نگاه خود از او حاشيه زدايي و پالايش فکري کنند.

قمار شريعتي؛ اهميت شريعتي بودن
محمدسعيد حنايي کاشاني

بيا تا کار اين امت بسازيم/قمار زندگي مردانه بازيم

------------------------- اقبال لاهوري


سي سال از مرگ دکتر علي شريعتي، روشنفکر و آموزگاري که گمان مي رود تاثيرگذار ترين روشنفکر عمومي ايران در سده اخير باشد، گذشته است. با اين وصف به نظر نمي آيد که بحث از او يا انديشه هاي او پايان يافته باشد، چرا که هنوز هستند کساني که مدعي پيروي از انديشه هاي اويند، هنوز هستند کساني که درصدد برائت جستن از اويند و هنوز هستند کساني که خواهان بدنامي و رسوايي اويند و البته بر اين دسته از افراد بايد کساني را افزود که صرفاً خوانندگان و پژوهشگران آثار و انديشه هاي اويند.

وقتي کسي چنين تاثيري در مخاطبان يک عصر گذاشته است، چندان که در تغييري انقلابي و تاريخي در نظام سياسي و فرهنگي کشوري بسيار مؤثر بوده است، خواه ناخواه اهميتي بسيار مي يابد. شريعتي چه دوستدارش باشيم و چه دشمنش، چه خواننده آثارش باشيم و چه رويگردان از آنها، بخشي مهم از تاريخ سرزمين ما را رقم زده است. بنابراين چه براي پافشاري بر انديشه هاي او و چه براي چيرگي بر آنها يا برگذشتن از آنها و چه براي خط کشيدن بر آنها، ناگزير از فهم و نقد اين انديشه ها هستيم. در اين ميان، داوري در باب شخصيت فردي شريعتي نيز نمي تواند برکنار از اين فهم و نقد باشد. البته اين مقاله نمي تواند به همه پرسش هايي که اکنون مطرح است پاسخ دهد، يا اصلاً مدعي پاسخي براي همه اين پرسش ها باشد، اما مي کوشد دست کم طرحي را پيشنهاد کند که در مرتبه نخست «فهم» و در مرتبه دوم «نقد» انديشه هاي شريعتي و در مرتبه سوم «داوري» درباره او تا اندازه يي امکان پذير شود. درباره شريعتي دو تصور متداول وجود دارد؛ 1- او به گونه يي مبالغه آميز کسي تصور مي شود که نقشي تعيين کننده در سرنگوني نظام پادشاهي در ايران داشته است؛ 2- او کسي تصور مي شود که به احياي انديشه هاي ديني پرداخته و از اين رو، سهمي بسيار در گسترش «اسلامگرايي» و «بنيادگرايي» داشته است. از همين رو، با توجه به حوادث تاريخي پيش آمده در بعد از درگذشت شريعتي، تصور مي شود اگر او نبود تاريخي غير از آنچه امروز هست ممکن مي بود.

1- شريعتي؛ «تاثيرپذير» و «تاثيرگذار»

آثار هر نويسنده يا گوينده يي را مي توان از يک سو بازتاب زمانه و جهان عصر او و از سوي ديگر واکنشي نسبت به آنها دانست. اين سخن، چنان که گاهي گمان مي رود، به هيچ وجه بدان معنا نيست که نويسندگان يا متفکران موجوداتي پذيرا و بي اختيارند و همچون ظرفي اند که به ناگزير پر و خالي مي شود؛ و در اين ميان، آنچه اصالت دارد محتواي ظرف است و نه خود ظرف. از سوي ديگر، نمي توان انسان را موجودي شمرد که در هر لحظه يي از زمان و مکان و در هر محيطي قادر به توليد انديشه يا واکنش هايي بدون تناسب و ربط به جهان اطراف خود است. آنچه تاکنون به تحقيق معلوم شده است گواه بر اين است که انسان نسبتي دوسويه با جهان خود برقرار مي کند؛ از سويي تاثير مي پذيرد و از سويي ديگر تاثير مي گذارد. روند رشد و تحول انسان در روند تاريخ نشان دهنده اين تاثيرپذيري و تاثيرگذاري دوسويه است. بنابراين بهتر است ابتدا از شريعتي در مقام نويسنده و گوينده يي «تاثيرپذير» سخن بگوييم تا «تاثيرگذار».

آيا شريعتي در مقام روشنفکري تاثيرگذار مي توانست کسي غير از آن که شد، باشد؟

2- جهان هاي تاريخي - فرهنگي شريعتي

شريعتي از تلاقي و برخورد سه جهان تاريخي- فرهنگي در وجود خود آگاه بود؛ 1- جهان ايراني؛ 2- جهان اسلامي؛ 3- جهان غربي. دو جهان نخست را مي توانيم بخش «واقع بوده» يا غيراکتسابي وجود او بناميم، بخشي که همچون ميراثي به او رسيده بود و او فقط مي توانست آن را بپذيرد يا نفي کند. اما جهان غربي براي او جهاني بيگانه بود که با آن مواجه شده بود؛ جهاني که از يک سو صورتي تخاصم آميز داشت و از سويي صورتي مهرآميز. جهان غربي يا تمدن اروپايي و امريکايي از يک سو استعمار و جهانگيري را به ياد او مي آورد و از سويي فرهنگ و دانش جديد. جهان غربي هم زهر داشت و هم پادزهر. شريعتي «پادزهر» فرهنگ جديد غربي را خوب مي شناخت و آن را ارج مي گذاشت؛ آزادي و آگاهي. غرب با همين دو ويژگي بود که از قرون تاريک رهيده بود و او با همين دو پادزهر بود که مي خواست به احياي فرهنگ بومي خود بپردازد. از همين رو بود که او شناخت عميق فرهنگ و تمدن اروپايي را مرحله يي ضروري در «بازگشت به خويشتن» مي شمرد؛ «بازگشت به خويش، يک نهضت عميق و دشوار خودشناسي و خودسازي است، لازمه اش شناختن تمدن و فرهنگ اروپاست، شناختن دنياي امروز با همه زشتي ها و زيبايي هايش و نيز شناختن تاريخ تمدن و فرهنگ و ادب و مذهب و اصالت هاي انسان و عوامل انحطاط و ارتقاي تمدن و اجتماع ما و تفاهم با توده مردم و تجانس با متن جامعه و بالاخره احياي آنچه انحطاط در ما کشت و استعمار از ما برد و در ميان ما نسخ کرد و قلب کرد.»(«ما و اقبال»، ص 114)

«کسي که به راستي مي تواند به عنوان يک «روشنفکر»، تقليد از اروپا را محکوم کند و غرب زدگي را از خود براند و «حق حرف زدن» پيدا کند و از فرهنگ و تاريخ «خويشتن» دم زند، کسي است که دو مرحله تکاملي را به واقع طي کرده باشد؛ يکي شناخت درست و عميق فرهنگ و تمدن اروپايي، دوم شناخت درست و عميق تاريخ و جامعه شناسي و فرهنگ و مذهب خويش.» («بازگشت به خويشتن»، م.آ. 4، ص 254)

بدين گونه بود که شريعتي به جست و جوي اسلام رفت و هم بدين گونه بود که مي خواست از همه نظام هاي فکري و فلسفي غرب تا جايي که امکان داشت، چيزي بداند.

3- چرا به «ايمان» نياز است

بارها گفته شده است که شريعتي مردي «پرشور» بود. ما معمولاً «شور» را با عقل و آگاهي در تقابل قرار مي دهيم. گمان ما اين است که عقل و آگاهي با «شور» منافات دارند و در جايي که «شوريدگي» هست جايي براي «عقل» نيست. اما از «عقل» بدون «شور» چه کاري ساخته است؟ هيوم و کانت و هگل و کي يرکگور و نيچه از جمله فيلسوفاني اند که بر تقدم «شور» بر عقل تاکيد کرده اند. اين جمله معروف کانت که «هيچ کار بزرگي بدون شور و شوق انجام نگرفته است» غالباً به نام هگل نقل مي شود، اما شريعتي با اينکه بسيار پرشور سخن مي گفت و عاشقانه بر سر هرچه داشت، قمار مي کرد، دعوت به «شوريدگي» نمي کرد. او همواره از آگاهي و شناخت علمي سخن مي گفت و انديشه هاي آزمايشي خود را نه تبليغ دين بلکه راهي براي رسيدن به حقيقت مي انگاشت؛ «من نه مبلغ مذهب هستم، نه مذهب ارثي را تبليغ مي کنم و نه تعهدي دارم براي تبليغ دين. اين يک نوع تفکر علمي و تحقيقي من است که به جايي رسيده و آن را مي گويم. اين اگر مورد قبول مذهبي ها باشد يا مخالفان مذهب، زياد فرقي نمي کند زيرا اين برداشت شخصي من است، به عنوان شخصي که مطالعه مي کند و چيزي به ذهنش مي رسد.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م. آ. 23، ص 13-12) «... بنابراين من از ايمان يا کفر و عدم ايمان صحبت نمي کنم، آن را کار ندارم. مساله تحليل علمي قضيه است، نه تبليغ و تلقين. امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد- چه، غالباً معتقديم- براي آنکه دين بدون شناخت ارزشي ندارد. ما امروز به شناختن مذهب نيازمنديم، به شناختن علم، به شناختن جامعه و تاريخ و شناختن شخصيت هايمان، نه به اعتقاد داشتن. اين همه اعتقاد، وقتي با آگاهي توام نباشد نه تنها فايده يي ندارد بلکه مضر است، براي اينکه همه انرژي هاي انساني را مي گيرد. ايمان به خودي خود بي ارزش است؛ آگاهي است که به ايمان ارزش مي دهد... علي را که نمي شناسيم، مثل رستم است که نمي شناسيم، مثل هر کس ديگري است که نمي شناسيم. در شناخت است که اينها با هم فرق مي کنند، والا در خود دوست داشتن و گريستن و ابراز احساسات کردن براي اين شخصيت هاي مذهبي يا مذهب، چه فرقي مي کنند؟ اسلام مجهول مساوي است با جادوگري. کتابي مثل مثنوي يا کتاب حسين کرد، اگر ما هر دو را نشناسيم، چه فرقي مي کند که به کدام يک معتقد باشيم. وقتي که آنها را باز کرديم و خوانديم، مساله ارزش ها، در دو سطح قرار مي گيرند و دوجور روي ما اثر مي گذارند. مساله اين است که ما وقتي مومن مي شويم، مي بينيم هيچ فايده يي ندارد؛ روشنفکر مي شويم، مي بينيم باز هم به هيچ جا نرسيديم. اينکه ما مفهوم واحدي را به نام مذهب يا به نام تصور مذهبي يا جهان بيني مذهبي در ذهن داريم و با اين مفهوم ثابت مشترک از مذاهب، در زندگي بشري مخالفيم يا موافقيم، هر دو غلط است.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م.آ. 23، ص ±5-±4)

با اين وصف از نظر شريعتي «ايمان» معجزه يي داشت که او آن را در نهضت هاي آزاديبخش کشورهاي آفريقايي ديده بود. «سيد جمال و عبده اشتباه شان اين بود که خواستند از دارندگان شروع کنند و اين غيرممکن است، بايد از مردمي آغاز کرد که داراي نعمت محروميت اند؛ نه چيزي دارند که هراس از دست دادنش را داشته باشند و نه در پي دست يافتن به چيزي هستند، يکپارچه ايمان و عقيده اند و هرگاه که رسالت شان اقتضا کند، بي هيچ قيد و شرطي، هرچه را که دارند فدا مي کنند.

براي شروع يک مبارزه اصيل بايد از مردم و به خصوص از نسل جوان و روشنفکران- به معناي کامل کلمه- چشم اميد داشت، چرا که اينان اگر عقيده و ايماني بيابند، پاکباخته اش خواهند شد و با سرعت به عناصر فعال و مجاهد و هستي باز و زندگي باز تبديل مي شوند. تجربه هاي انقلابي و فکري و اصلاحي نشان داده است که در جامعه يي فاسد که هر نوع فسادي در عمق جان و استخوانش ريشه کرده است و همه روشنفکران ظاهربين از آينده ملت و سرزمين نااميد بوده اند، ناگهان با يک جوشش اعتقادي و فکري آگاهانه همه پليدي ها پاک شده است و مردم همه از لباس هاي چرکين درآمده اند.

من خود در اروپا شاهد بودم که آفريقايياني که از پليد ترين عناصر بودند و به کثيف ترين مشاغل مشغول، همين که به عقيده و ايمان دست مي يافتند به صورت مجاهداني پاکباخته و صميمي درمي آمدند و در عرض چند ماه چنان شخصيتي مي يافتند که جا داشت مجسمه شان را در معبر آزادي به پا دارند. سرزمين هايي در دنياي سوم که قمارخانه و فاحشه خانه غرب شده بود و محل عياشي هايي که در فرانسه بي بند و بار نيز ممنوع است و زن و مردش به پادوي کثيف عياشان دنيا تبديل شده بودند، يک باره با جرقه يي در روح و رسيدن به خودآگاهي اعتقادي و بيداري و هدف مشترک، چنان دگرگون مي شدند که در ذهن هاي دنيا مظهر جامعه و مردمي آگاه و مترقي و متعهد و انسان معرفي مي شدند.

... با يک خيزش فکري و آگاهي و ايجاد گرماي ايمان و احساس تعهد- در مردم بي تعهد و لاابالي- و يافتن هدف مشترک در همه گروه ها و قشرهاي مختلف است که چنين معجزه يي صورت مي گيرد و مثل هر معجزه يي سريع و غيرقابل پيش بيني و غيرقابل تصور است.» («اسلام شناسي (1)»، م.آ. 16، ص 201-200)

او البته درباره وضعيت بعد از انقلاب يا بعد از آزادي مستعمرات نيز چيزهايي شنيده بود؛ اينکه مردم آنچنان از وضع جد