
همه اشتباه مي کنند. حتي مطمئن نبود اسمش اشتباه باشد. وقتي هميشه نتيجه به نفع خودشان مي شود که اسمش اشتباه نيست. مدير آموزشگاه هنري، حق الزحمه کلاس طراحي عصرهاي يکشنبه را فراموش کرده بود. همان کلاسي که از اول در برنامه شاپور نبود. سه ماه از پايان آن دوره مي گذشت. مدير آموزشگاه هنري براي کلاس هاي ترم گذشته با شاپور صبري تسويه حساب کرده بود. شاپور همان جا تذکر داده بود کلاس عصر يکشنبه در حساب و کتاب ها نيامده. هماني که در آتليه بزرگ طبقه آخر برگزار شده بود. مدير بلافاصله متوجه سهل انگاري اش شده بود. معذرت خواسته بود. آدم محترمي بود. اما همين آقاي محترم که آن روز وانمود کرده بود خيلي شرمنده است و خيلي زود از خجالت شاپور صبري در مي آيد در دو ماه و نيم گذشته کوچک ترين اشاره يي به بدهکاري اش نکرده بود. همان آقاي خنده رويي که در دو هفته گذشته اجازه نداده بود شاپور صبري دست توي جيبش کند. دو چهارشنبه پول ناهار او را حساب کرده بود. جوجه کباب مخصوص با ماست موسير و نوشابه يي را که لمبانده بود. همين حرصش را در مي آورد. با اين خرج کردن هاي کوچک خودش را آدم دست و دلبازي نشان مي داد. اما شاپور احساس مي کرد طنين آن جمله «اصلاً حرفش را نزن» که مدير موقع حساب کردن پول ناهار گفته بود در هر موقعيت ديگري حتي وقتي قرار بود شاپور حرف دستمزدش را پيش بکشد، شنيده مي شود. شاپور بگويد؛ «راستي ظاهراً شهريه يک کلاس را فراموش کرديد.» مدير جواب دهد؛ «شاپور جان اصلاً حرفش را نزن.» و او حرفش را نزد.
حرفش را به پدر زد. گفت؛ «من نمي تونم دنبال همه کارها برم. به شاهرخ زنگ بزنين.» برادر کوچکش را نشان داد که جلوي تلويزيون ولو شده بود. «ايشون رو بفرستين.» خسرو صبري گفت؛ «آقا شاپور دستت درد نکنه. تا همين جا خيلي زحمت کشيدي، خودم ميرم.» شاپور گفت؛ «چه ربطي داره. من که دارم ميرم. ميگم يه جوري بشه دوتاش رو من برم دوتاش رو هم اينا. شهرداري رو که من مي رم چون تازه از روال کارش سردر آوردم.» خسرو صبري گفت؛ «والله به خدا به من چيزي نمي رسه. چه تو بري چه نري. من که دارم زندگي مو مي کنم. اينجا رو بکوبن تازه اول بدبختي منه. نمي خواي نخواه.» پدر بدون اعتنا به شاپور راهش را کشيد و رفت توي آشپزخانه. وقتي ديد شاپور در آستانه در آشپزخانه ايستاده و خيره شده به او گفت؛ «نخواستيم. آخر عمري بيام خودم رو آواره کنم که بچه هام خونه داشته باشن؟ بکوب. بساز. با عمله بنا سرو کله بزن. مگه ديوانه ام. نمي کنم. مگه ديگران چه جوري خونه دار مي شن؟ برين خودتون رو هم بيارين.بذارين من سرم رو بذارم زمين. بعد هر کاري خواستين سه تا برادر با هم بکنين. خلاص.» بعد بي خود يک حبه قند توي دهانش گذاشت و با حالت ابلهانه يي روي ميز نگاه کرد. چايي در کار نبود. به شاپور خيره شد. و سر و صداي توهين آميزي از خودش در آورد. اين آخري ديگر نور علي نور بود. باورش نمي شد همان سه دختر پرشر و شور و با استعداد کلاس شنبه عصر که او وقت زيادي برايشان گذاشته بود روي او اسم گذاشته باشند. آن دخترهايي که زمين و زمان را مسخره مي کردند. همه چيز را دست مي گرفتند و به خصوص براي پيردختري که منشي آموزشگاه هنري بود مضمون کوک مي کردند. شاپور با خودش فکر کرد يعني او کمدين اصلي اين صحنه مضحک بوده است؟ هيچ بعيد نبود. دخترها بيشترين برخورد را با او داشتند. وروجک ها خوب بلد بودند طوري ظاهر کنند که شاپور صبري محرم رازشان است. شاپور فکر مي کرد تنها کسي است که از شوخي هاي آنها خبر دارد. اما درست مثل صحنه يک تئاتر بود. وقتي يک بازيگر از صحنه بيرون مي رود ماجرا ادامه دارد. احتمالاً وقتي شاپور صبري واقعي از آنها دور مي شد آن يکي آن همزاد مسخره اش از طرف مقابل وارد مي شد. حالا يک اس ام اس اشتباهي واقعيت را آشکار کرده بود. به اسم خيلي بي ادبانه يي که برايش گذاشته بودند فکر کرد. حالا خودشان هم مي دانستند که آن اس ام اس به دست شاپور صبري رسيده است. شاپور صبري از پله هاي آموزشگاه بالا مي رفت. نيم ساعت ديگر کلاسش شروع مي شد. بايد با همان دخترها روبه رو مي شد. در راه پله ها به کسان ديگري فکر کرد. راننده يي که اسکناس پاره يي را به او انداخته بود و حاضر نشده بود وقتي موبايل شاپور زنگ زد صداي راديوي ماشين را کم کند. فروشنده يي که وقتي شاپور صبري او را واداشت دوباره قيمت ها را حساب کند، اعتراف کرد اشتباه کرده است. اشتباه بود؟ پسر برادرش که ليوان نوشابه را روي کتاب نفيسي از نقاشي هاي گوگن برگردانده بود. ساندويچ هات داگ سوخته يي که مشتري قبلي آن را نخواسته بود و شاپور صبري بعد از اولين گاز فهميده بود که همان را به او داده اند. کارمندي در شهرداري که حاضر نشده بود توضيحش را براي بار دوم تکرار کند. مرد جواني که روي پله برقي هاي پله عابر ميدان هفت تير به او تنه زده بود. کتابفروشي که فکر کرده بود شاپور کتابي را مخفيانه توي کيفش چپانده... همه اشتباه مي کنند.
اميرحسين خورشيدفر