پنج شنبه، 30 خرداد 1387 - شماره 1703
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: صفحه اخر
بيغوله
بازي جوانمردانه يا پول را بردار و لبخند بزن

حميدرضا ابک

قاعدتاً زماني که شما اين يادداشت را مي خوانيد، تکليف گروه C جام ملت هاي اروپا هم روشن شده است و يکي از سه تيم روماني، ايتاليا و فرانسه به دور بعدي راه پيدا کرده اند. اما امسال در اين گروه اتفاق عجيبي افتاد. نحوه امتيازها و تفاضل گل اين سه تيم به گونه يي بود که اگر در روز آخر هلند سه بر صفر روماني را مي برد و ايتاليا و فرانسه هم صفر - صفر مساوي مي شدند، امتياز و تفاضل گل هر سه تيم روماني، ايتاليا و فرانسه يکي مي شد و انتخاب تيم دوم گروه C ناممکن مي شد. عده يي از کارشناسان در اين باره اظهارنظر کردند و گفتند در چنين صورتي گل زده بيشتر معيار صعود خواهد بود. عده يي ديگر گفتند يوفا هنوز تدبيري براي اين شرايط نينديشيده و بايد در قوانين جام ملت ها بازنگري کند. اما يکي دو کارشناس، که دست بر قضا از بهترين ها هم بودند، گفتند يوفا و فيفا در چنين وضعيتي حکم به برتري تيمي مي کنند که بيشتر از رقبا «بازي جوانمردانه» را در دستور کار خود قرار داده باشد.

قاعدتاً تعيين مصاديق «واقعاً جوانمردانه» بسيار دشوار و بلکه ناممکن است. بنابراين اگر چنين قاعده يي وجود داشته باشد، بازي جوانمردانه هم منحصر به دريافت کارت هاي زرد و قرمز کمتر خواهد بود. به تعبيري نتيجه مي گيريم آن تيمي به مرحله بعد صعود خواهد کرد که کارت هاي زرد و قرمز کمتري گرفته باشد.

نظام فوتبال جهاني، چند سالي است به شدت نگران بي اخلاقي هاي گسترده در حوزه فوتبال است. اين بي اخلاقي ها از تباني هاي بيرون زمين و بي وفايي به خاطر يک مشت «يورو» شروع مي شود و تا قلم کردن پاي حريف در زمين بازي و با دست گل زدن و هزار پدرسوخته بازي ديگر امتداد مي يابد. متوليان فوتبال دريافته اند هر چقدر هم قواعد و قوانين سختگيرانه يي براي اين «رينگ خونين» وضع کنند، باز هم نيازمند يک دستگاه اخلاقي اند که بتواند خلأهاي قانوني را پر کند و راه را بر سوءاستفاده ها ببندد و باعث شود اين ورزش يا بازي دلپذير به صحنه نبردهاي شخصي و اجتماعي و بعضاً سياسي تبديل نشود. تدوين قواعد و قوانين بازي جوانمردانه هم تلاشي بود براي تحقق اين تدبير.

اما به راستي اين تدبير تا چه اندازه کارساز و راهگشا بوده است؟ وقتي جفت پا رفتي روي ساق پاي رونالدو و آينده شغلي خودش و تيمش را به باد فنا دادي، سريعاً برگرد و با او دست بده و لبخند بزن و برو. وقتي ديدي بازيکن تيم حريف، حوالي دقيقه 90، الکي خودش را روي زمين انداخته تا وقت کشي کند، تو هم توپ را به بيرون از زمين بفرست که مبادا متهم به بازي غيرجوانمردانه شوي و تف و لعنت را براي آبا و اجدادت به مفت خريداري کني. مطمئن باش جواد خياباني با چنان احساسي از اين بازي جوانمردانه ات تقدير مي کند که تا عمر داري با شنيدن صدايش به فضا مي روي.

فرآيند تبديل اخلاق به مجموعه يي از دستورالعمل هاي مشخص و کاربردي، يکي از بزرگ ترين محصولات دنياي جديد است. وقتي امانوئل کانت، فيلسوف آلماني، سخن از «وظيفه اخلاقي» مي گفت، منظورش اين بود که هدف گذاري براي رفتارهاي ظاهراً اخلاقي، ماهيت انساني آن را مي ستاند و از محتوا تهي اش مي کند. اينکه دروغ نگويم چون آبرويم مي رود، دزدي نکنم چون دستم رو مي شود و لگد نزنم چون کارت مي گيرم، هر چه باشد اخلاق نيست؛ گونه يي محاسبه گري و دو دو تا چهار تاي مدرن است براي فرار از عقوبت.

اشتباه نکنيد. منظور من اين نيست که در فوتبال يا ورزش يا اساساً دنياي مدرن، اخلاقي بودن بي معناست يا اخلاق به معناي کانتي وجود ندارد. شايد همين الان هم خود شما بتوانيد هزاران مثال ورزشي رديف کنيد از رفتارهاي اخلاقي ورزشکاران که مي توانستند با رعايت نکردنش، کلي سود و منفعت ببرند. بحث اين است که آيا با علم و کتل راه انداختن و دادن پوستر آن آدمک عجيب و غريب «Fair Play» به دست کاپيتان هاي دو تيم و تکرار اين جمله گزارشگرانه که «واقعاً صحنه هاي زيبايي را شاهد هستيم» مي توان به گسترش اخلاق در جهان فوتبال اميدوار بود يا نه.

قواعد فوتبال به بازيکنان اجازه مي دهد خطا کنند و به خاطر اين خطا اخطار بگيرند يا اخراج شوند و از بازي بعدي، يا به راي کميته هاي انضباطي از بازي هاي بعدي محروم شوند. عده يي اين کار را مي کنند و عده يي هم نمي کنند. آنها که مي کنند، عقوبتش را مي بينند و آنها هم که نمي کنند پزش را مي دهند و قدر مي بينند و صدر مي نشينند و کاپ اخلاق مي گيرند و شايد هم رئيس يوفا شوند. اينکه تنبيه هاي مندرج در قانون با رفتارهاي بازيکنان متناسب است يا نه، بحث ديگري است، اما اينکه طرف جزاي جرمش را ببيند و متهم و محکوم و بدبخت و بيچاره شود و آن همه سرمايه گذاري به باد رود و بعد هم بگوييد حالا دوباره به اين نتيجه رسيده ايم که آن مجازات ها کم بوده و مي خواهيم تيمت را حذف کنيم، واقعاً «دمت گرم» دارد.

فوتبال بزرگ ترين و پرطرفدارترين بازي جهان تکنيک است. تمام ميليونرها و ميلياردرها هم جمع شده اند که مال و منالي از اين اسطوره اعصار هپولي کنند و بارشان را بار کنند. مسلم است در چنين نظام سرمايه سالارانه يي پيدا مي شوند مربياني که بين دو نيمه امر به «چپرو» کردن و «دمرو» کردن بازيکنان تيم مقابل کنند. آقاي ميشل پلاتيني هم که در سخنراني آغازينش در يوفا مي گويد «مي خواهم دنياي فوتبال را از کثافتي که پول و سرمايه ايجاد کرده پاکيزه کنم» يا سرش توي کار نيست و از پشت کوه آمده، يا خلايق را «گرفته» و احتمالاً دارد براي دور بعدي راي و طرفدار دست و پا مي کند. طبيعي است در چنين فضاي پرهيجان و پر مال و منالي هر کسي کلاه خودش را سفت بگيرد و اصلاً شرايطي براي در نظر گرفتن وضعيت «ديگري» که همان تيم مقابل است نداشته باشد. اين وضعيت، طابق النعل بالنعل وضعيت تمام عرصه هاي جهان جديد است. ايرادي دارد يا ندارد، من نمي دانم. آنقدر هم دانش و سواد ندارم که بدانم آيا بر هم زدن وضعيت موجود در سوداي به کف آوردن وضعيتي بهتر، به زحمتش مي ارزد يا نه. اما اين را مي دانم که در شرايط فعلي، دستورالعمل هاي خشک و مزخرف اخلاقي که از بالا صادر مي شوند، چيزي نيستند جز دستمايه يي بر لکه دار کردن همان «قانون» دست و پاشکسته يي که لااقل هنوز هم حداقل آبرو و حيثيتي در دنياي جديد براي خودش دارد.

روزگاري مرحوم تختي در مبارزه با موستافايف بلغار که پاي راستش درد مي کرد، مردانگي کرد و طوري کشتي گرفت که انگار گرفتن آن پاي مضروب، ممنوع است. روحش شاد؛ نامش ماندگار شد در ميان تمام کساني که هنوز هم اندکي دلمشغول اخلاق بودند. مردم سرزمينش هم آنقدر معرفت داشتند که به صلابه اش نکشند که اگر مي باختي و مدال طلا از کفت مي رفت چه مي شد و چه نمي شد. دست مريزاد؛ اما اين کجا و چيزي که امروز در فوتبال به آن بازي جوانمردانه مي گويند کجا؟ خودمان را سر کار مي گذاريم و به هم لبخند مي زنيم و در اقدامي هماهنگ اعلام مي کنيم که با هم شوخي کرده ايم و بعد که گند قضيه درمي آيد، اول و آخر هم را مي گوييم؛ چون اعضاي کميته انضباطي معتقدند لگد پرت کردن بعد از پايان مسابقه به کمر آقاي حريف، حتي اگر شوخي هم باشد، کمي دور از ادب و نزاکت و قانون است. توفيق يارم بود و بعد از پانزده سال به ياري چند رفيق شفيق، بازي پرسپوليس و برق شيراز را در استاديوم آزادي ديدم. اواسط بازي و بعد از اينکه داور سوتي به ضرر پرسپوليس زد، عده يي از تماشاگران شعاري سر دادند که مصراع اولش توصيف يکي از بخش هاي هيدروستاتيک چاي سازهاي سنتي بود و در مصراع دومش هيچ خبري از داور نبود و به جاي آن بي مقدمه از عليرضا نيکبخت واحدي تقاضا مي شد سريعاً گل بزند. هيچ توهين و تحقيري در اين شعر و شعار وجود نداشت و اصلاً اسمي هم از داور نيامده بود؛ اوج شاهکار شاعرانه در رعايت قواعد بازي جوانمردانه تماشاگران. اين را مي خواهيم؟ به اين مي گوييم اخلاق؟ نکند در اين صورت کسي شک کند که تمام اين اخلاق گرايي جهاني فقط يک سياه بازي کاسب کارانه است که ساق بازيکنان سالم بماند و قراردادها چاق تر شوند و دلال ها بيشتر ببرند و باشگاه ها اسپانسرهاي قوي تر بگيرند؟ بگيريد. حرفي نيست. فقط بالا غيرتاً پاي اين «اخلاق» بينوا را وسط نکشيد. بگذاريد اين يک مفهوم آرماني بماند براي همان چند نفري که هنوز دل در گروش دارند. آنها که کاري به شما ندارند. نان و ماست خودشان را مي خورند و همين روزها نسل شان منقرض مي شود. بي خيال شان شويد.

Hamidreza_abak@yahoo.com

تهراني ها (قسمت هشتم)
اشتباه ها


همه اشتباه مي کنند. حتي مطمئن نبود اسمش اشتباه باشد. وقتي هميشه نتيجه به نفع خودشان مي شود که اسمش اشتباه نيست. مدير آموزشگاه هنري، حق الزحمه کلاس طراحي عصرهاي يکشنبه را فراموش کرده بود. همان کلاسي که از اول در برنامه شاپور نبود. سه ماه از پايان آن دوره مي گذشت. مدير آموزشگاه هنري براي کلاس هاي ترم گذشته با شاپور صبري تسويه حساب کرده بود. شاپور همان جا تذکر داده بود کلاس عصر يکشنبه در حساب و کتاب ها نيامده. هماني که در آتليه بزرگ طبقه آخر برگزار شده بود. مدير بلافاصله متوجه سهل انگاري اش شده بود. معذرت خواسته بود. آدم محترمي بود. اما همين آقاي محترم که آن روز وانمود کرده بود خيلي شرمنده است و خيلي زود از خجالت شاپور صبري در مي آيد در دو ماه و نيم گذشته کوچک ترين اشاره يي به بدهکاري اش نکرده بود. همان آقاي خنده رويي که در دو هفته گذشته اجازه نداده بود شاپور صبري دست توي جيبش کند. دو چهارشنبه پول ناهار او را حساب کرده بود. جوجه کباب مخصوص با ماست موسير و نوشابه يي را که لمبانده بود. همين حرصش را در مي آورد. با اين خرج کردن هاي کوچک خودش را آدم دست و دلبازي نشان مي داد. اما شاپور احساس مي کرد طنين آن جمله «اصلاً حرفش را نزن» که مدير موقع حساب کردن پول ناهار گفته بود در هر موقعيت ديگري حتي وقتي قرار بود شاپور حرف دستمزدش را پيش بکشد، شنيده مي شود. شاپور بگويد؛ «راستي ظاهراً شهريه يک کلاس را فراموش کرديد.» مدير جواب دهد؛ «شاپور جان اصلاً حرفش را نزن.» و او حرفش را نزد.

حرفش را به پدر زد. گفت؛ «من نمي تونم دنبال همه کارها برم. به شاهرخ زنگ بزنين.» برادر کوچکش را نشان داد که جلوي تلويزيون ولو شده بود. «ايشون رو بفرستين.» خسرو صبري گفت؛ «آقا شاپور دستت درد نکنه. تا همين جا خيلي زحمت کشيدي، خودم ميرم.» شاپور گفت؛ «چه ربطي داره. من که دارم ميرم. ميگم يه جوري بشه دوتاش رو من برم دوتاش رو هم اينا. شهرداري رو که من مي رم چون تازه از روال کارش سردر آوردم.» خسرو صبري گفت؛ «والله به خدا به من چيزي نمي رسه. چه تو بري چه نري. من که دارم زندگي مو مي کنم. اينجا رو بکوبن تازه اول بدبختي منه. نمي خواي نخواه.» پدر بدون اعتنا به شاپور راهش را کشيد و رفت توي آشپزخانه. وقتي ديد شاپور در آستانه در آشپزخانه ايستاده و خيره شده به او گفت؛ «نخواستيم. آخر عمري بيام خودم رو آواره کنم که بچه هام خونه داشته باشن؟ بکوب. بساز. با عمله بنا سرو کله بزن. مگه ديوانه ام. نمي کنم. مگه ديگران چه جوري خونه دار مي شن؟ برين خودتون رو هم بيارين.بذارين من سرم رو بذارم زمين. بعد هر کاري خواستين سه تا برادر با هم بکنين. خلاص.» بعد بي خود يک حبه قند توي دهانش گذاشت و با حالت ابلهانه يي روي ميز نگاه کرد. چايي در کار نبود. به شاپور خيره شد. و سر و صداي توهين آميزي از خودش در آورد. اين آخري ديگر نور علي نور بود. باورش نمي شد همان سه دختر پرشر و شور و با استعداد کلاس شنبه عصر که او وقت زيادي برايشان گذاشته بود روي او اسم گذاشته باشند. آن دخترهايي که زمين و زمان را مسخره مي کردند. همه چيز را دست مي گرفتند و به خصوص براي پيردختري که منشي آموزشگاه هنري بود مضمون کوک مي کردند. شاپور با خودش فکر کرد يعني او کمدين اصلي اين صحنه مضحک بوده است؟ هيچ بعيد نبود. دخترها بيشترين برخورد را با او داشتند. وروجک ها خوب بلد بودند طوري ظاهر کنند که شاپور صبري محرم رازشان است. شاپور فکر مي کرد تنها کسي است که از شوخي هاي آنها خبر دارد. اما درست مثل صحنه يک تئاتر بود. وقتي يک بازيگر از صحنه بيرون مي رود ماجرا ادامه دارد. احتمالاً وقتي شاپور صبري واقعي از آنها دور مي شد آن يکي آن همزاد مسخره اش از طرف مقابل وارد مي شد. حالا يک اس ام اس اشتباهي واقعيت را آشکار کرده بود. به اسم خيلي بي ادبانه يي که برايش گذاشته بودند فکر کرد. حالا خودشان هم مي دانستند که آن اس ام اس به دست شاپور صبري رسيده است. شاپور صبري از پله هاي آموزشگاه بالا مي رفت. نيم ساعت ديگر کلاسش شروع مي شد. بايد با همان دخترها روبه رو مي شد. در راه پله ها به کسان ديگري فکر کرد. راننده يي که اسکناس پاره يي را به او انداخته بود و حاضر نشده بود وقتي موبايل شاپور زنگ زد صداي راديوي ماشين را کم کند. فروشنده يي که وقتي شاپور صبري او را واداشت دوباره قيمت ها را حساب کند، اعتراف کرد اشتباه کرده است. اشتباه بود؟ پسر برادرش که ليوان نوشابه را روي کتاب نفيسي از نقاشي هاي گوگن برگردانده بود. ساندويچ هات داگ سوخته يي که مشتري قبلي آن را نخواسته بود و شاپور صبري بعد از اولين گاز فهميده بود که همان را به او داده اند. کارمندي در شهرداري که حاضر نشده بود توضيحش را براي بار دوم تکرار کند. مرد جواني که روي پله برقي هاي پله عابر ميدان هفت تير به او تنه زده بود. کتابفروشي که فکر کرده بود شاپور کتابي را مخفيانه توي کيفش چپانده... همه اشتباه مي کنند.

اميرحسين خورشيدفر
نيمه شب
سروش صحت

مرد پرسيد؛«چرا خيابونا اينقدر تاريکه؟» راننده تاکسي گفت؛ «نصفه شبه ديگه، نصفه شب ها بايد خيابونا تاريک باشه.» مرد گفت؛«نه. شما برو اونور نصفه شباش از روز هم روشن تره.» راننده گفت؛«براي همينه که اخلاقاشون اينقدر عجيب و غريب شده. شب بايد تاريک باشه که آدميزاد بخوابه، روز هم بايد روشن باشه که آدم کار کنه. اين قانونشه.» مرد گفت؛«شما که خودت داري شب کار مي کني.» راننده گفت؛«اگه دست خودم بود شب کار نمي کردم ولي طاقت گرما و شلوغي رو ندارم.» مرد پرسيد؛«شب ها نمي ترسين؟» راننده گفت؛«نه، از چي بترسم؟» مرد گفت؛«از اينکه يکي سوار ماشينتون بشه، سر صحبت رو باهاتون باز کنه بعد يه جاي خلوت که رسيدين، يه چاقو از جيبش درآره بذاره زير گلوتون بگه هرچي داري ردکن بياد، بعدش هم از ماشين پرتت کنه پايين و بره.» راننده گفت؛«چرا مي ترسم، ولي حيف که طاقت شلوغي و گرما رو ندارم.» تاکسي يه جايي خلوت رسيد. مرد دستش را آرام توي جيب کتش برد. راننده ديد و پرسيد؛«شما تو جيبت چاقو داري؟» مرد گفت؛«بله.» راننده گفت؛«مي خواي چاقوت رو بذاري زير گلوي من؟» مرد گفت؛«بله.» راننده پرسيد؛«راست مي گي؟» مرد گفت؛«نه.»
عناوين اين صفحه
بازي جوانمردانه يا پول را بردار و لبخند بزن
اشتباه ها
نيمه شب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام