شنبه، 1 تير 1387 - شماره 1704
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
نگاهي به «تربيت احساسات» نوشته گوستاو فلوبر
تولد نخستين رمان مدرن

سعيد کمالي دهقان

فرانسوي ها به چشم ما ايراني ها، چه درست و چه اشتباه، آدم هاي «سانتي مانتالي» هستند. تصورمان از يک جوان فرانسوي کسي است که «مïسيو» ورد زبانش است، براي خطاب کردن طرف مقابلش از ضمير دوم شخص جمع استفاده مي کند و سر ميز ناهار بي شمار قاشق و چنگال ريز و درشت دارد. «سانتي مانتال» صفتي فرانسوي است که معادل فارسي اش چيزي شبيه «احساساتي» يا «احساسي» است، اما به اشتباه آن را در محاوره به جاي «شيک» به کار مي بريم. به هر حال، هر قدر هم که فرانسوي ها را آدم هاي شيکي بدانيم، بي شک «سانتي مانتال» دانستن فرانسوي ها، بي ربط با «احساساتي» بودن آنها نيست. يعني اين اصطلاح رايج، بي شک زماني به احساساتي بودن آنها برمي گشته است. «تربيت احساساتي» يا آن طور که «مهدي سحابي» هفت سال پيش آن را با عنوان «تربيت احساسات» به فارسي برگردانده، نيز داستان «تربيت سانتي مانتال» يا «تربيت احساساتي» نسل و جامعه يي از فرانسه را نشان مي دهد که خواسته ها و اهداف راستينش را فراموش کرده و درگير احساسات خود شده و چشمانش را بر واقعيت کشورش بسته است.

«تربيت احساسات» داستان زندگي «فردريک مورو» جوان احساساتي است که به طور اتفاقي با خانواده آقاي «ژاک آرنو» آشنا مي شود و دل به خانم «آرنو» مي بندد. «فردريک» که در ابتداي رمان جواني مصمم، با اراده و با آرزوهاي بزرگ تصوير شده، کم کم از خواسته هايش دست مي کشد و در کش وقوس ماجراهايي که با خانم «آرنو» دارد، همه آنها را فراموش مي کند. در نهايت، «فردريک» که پيش از اين به تحصيلات دانشگاهي اش در رشته حقوق و همچنين نويسندگي علاقه زيادي داشته و حتي هميشه مي خواسته وزير بشود، به هيچ کدام از آرزوها و خواسته هاي گذشته اش نمي رسد و زندگي اش به کلي در راه احساساتش فنا مي شود. در همين اثنا، يعني در همين سال هايي که «فردريک» در حال نزديک و دور شدن از معشوقه اش است، فرانسه تحولات و تغييرات سياسي و اجتماعي مهمي را پشت سر مي گذارد اما «فردريک» که به واسطه درگيري احساسي اش از همه اين اتفاقات به دور است، تنها نظاره گر آنها است و هيچ دخالتي در سرنوشت سياسي و اجتماعي کشورش ندارد. فرانسه در سال هايي که قسمت بيشتري از «تربيت احساسات» در آن سال ها روايت مي شود، در گير و دار جنبش ها و شورش هاي انقلابي است. انقلاب سال 1848 فرانسه در همين موقع رخ مي دهد و در اين بين شورش هاي زيادي در پاريس در جريان است و در نهايت پادشاهي لويي فيليپ پايان مي يابد و «جمهوري دوم» فرانسه برقرار مي شود.

«گوستاو فلوبر» خود نيز همچون «فردريک مورو» در جواني راهي پاريس مي شود تا در رشته حقوق ادامه تحصيل بدهد و پس از چندي حقوق را نيمه رها مي کند تا به نويسندگي بپردازد. «فلوبر» در انقلاب سال 1848 فرانسه بيست و هفت ساله بوده و توانسته خوب اتفاقات و پيشامد هاي آن موقع را مشاهده و تجزيه و تحليل کند. «فلوبر» همچنين در زندگي سه معشوقه داشته که از نظر سني از او بزرگتر بودند، همچون خانم «آرنو»، «رزانت» و خانم «دامبروز» معشوقه هاي «فردريک مورو» در «تربيت احساسات» که هر سه از او بزرگترند. به عبارت ديگر، نسل و جامعه يي که «گوستاو فلوبر» در «تربيت احساسات» از آنها حرف مي زند، دقيقاً همان نسلي است که «فلوبر» در آن بزرگ شده و به چشم خود آن را ديده و تجربه کرده است. «فلوبر» البته از آن نويسندگاني است که از دخالت زندگي شخصي نويسنده در رمان بسيار بيزار بوده و توانسته به جز معدود دفعاتي در «مادام بواري» اين موضوع را رعايت کند و در «تربيت احساسات» نيز تنها شباهتي که شايد بين «فردريک مورو» و خود نويسنده وجود دارد، همين چند نکته سطحي است. با اين همه، همان طور که «فلوبر» قبلاً درباره «مادام بواري» گفته «من مادام بواري هستم»، در اينجا هم مي توان گفت که نسل و جامعه حاکم بر رمان «تربيت احساسات»، همان نسل و جامعه يي است که فلوبر در آن زندگي کرده است.

«تربيت احساسات» همچنين رماني است که «فلوبر» بيشتر از هر کتاب ديگري بر روي آن وقت گذاشته. نوشتن اين کتاب هفت سال وقت برده، در حالي که «فلوبر»، رمان بي نظير و درخشان «مادام بواري» را تنها در پنج سال نوشت. «فلوبر» بي شک، پيش از هر کتاب و نوشته و عنواني، به عنوان نويسنده «مادام بواري» شناخته مي شود. «مادام بواري» بي ترديد يکي از تاثيرگذار ترين رمان هاي تاريخ ادبيات است و «اما بواري» نيز يکي از مهم ترين شخصيت هاي داستاني ادبيات. «ماريو بارگاس يوسا» در «عيش مدام» غبا ترجمه «عبدالله کوثري»ف که کتابي است درباره «فلوبر و مادام بواري»، درباره تاثير بي اندازه «اما بواري» در زندگي اش مي گويد؛ «شماري اندک از شخصيت هاي داستاني تاثيري چنان ژرف بر زندگي من نهاده اند که بسياري از آدم هاي واقعي که مي شناختم قادر به آن نبوده اند.» «يوسا» همچنين در اين کتاب درباره عظمت «مادام بواري» مي گويد؛ «اغلب درباره «مادام بواري» تکرار مي کنند که اين رمان به يک ضربت خود را از رمانتيسم جدا کرد و آغازگر جنبش رئاليسم شد. اگر بگوييم اين رمان به جاي انکار رمانتيسم، آن را به کمال رساند، به حقيقت نزديک تر است.»

«مادام بواري» را همان طور که «يوسا» در «عيش مدام» اشاره کرده، «آغازگر جنبش رئاليسم» و حتي «نخستين رمان مدرن» مي دانند، اما شايد عنواني که پيش از همه اينها لايق اين رمان باشد، «کمال رمانتيسم در ادبيات» است. البته، «گوستاو فلوبر» بي ترديد نويسنده يي بوده که «نخستين رمان مدرن» را نوشته و صدالبته آغازگر «جنبش رئاليسم» است، اما آن چيزي که در اين مقاله نيز تلاش مي شود تا به آن بپردازيم، اين نکته است که «فلوبر» اين تلاش ها را در «تربيت احساسات» به ثمر نشانده است و نه در «مادام بواري». با اين همه، چيزي از اهميت «مادام بواري» کاسته نمي شود، چرا که اين کتاب مهم ترين و تاثيرگذار ترين اثر «گوستاو فلوبر» است، اما شايد بهترين آنها نباشد. از اين نظر، «مادام بواري» را مي توان تا حدي با «آنا کارنينا» لئو تولستوي مقايسه کرد که از «جنگ و صلح» بهتر است، يا «ابله» و «برادران کارامازوف» داستايوفسکي که از «جنايت و مکافات» بهترند، اما همه اين آثار در برابر معروف ترين اثر نويسنده شان در رديف دوم نام برده مي شوند. بي شک بحث درباره «اهميت» يک اثر با «جايگاه» آن متفاوت است. «مادام بواري» اهميت بيشتري از «تربيت احساسات» دارد، اما شايد «جايگاه» بالاتري نداشته باشد.

در ميان دلايلي که «مادام بواري» را «نخستين رمان مدرن» مي خوانند، مهم ترين دلايل يکي اين است که موضوعي که «فلوبر» براي «مادام بواري» انتخاب کرده، خارج از دايره موضوعات ادبيات رمانتيسم است. اينکه «فلوبر» در نهايت «ضدقهرمان» را وارد حيطه رمان کرده و در دنيايي که ديگر مخصوص بورژواها نيست، به احساسات و مشکلات زن در حالي عصياني پرداخته است. فرم روايتي «مادام بواري» نيز از ديگر مشخصه هايي است که باعث شده اين کتاب را «رمان مدرن» بخوانند. دخالت کمتر راوي يا آن طور که «يوسا» در «عيش مدام» آن را «راوي نامرئي» مي خواند، نيز از مهم ترين ويژگي هاي ديگر آن است. اما با اين همه، هر چند «فلوبر» در «مادام بواري» پا بسيار فراتر از محدوده هاي ادبيات رمانتيسم گذاشته و نوآوري هاي بي بديلي خلق کرده است، اما آن چه که ما به آن مولفه هاي «رمان مدرن» مي گوييم، بيشتر از آنکه در «مادام بواري» خودش را نشان بدهد، در «تربيت احساسات» خودش را نشان داده است. در اصل، همانطور که قبلاً از زبان «يوسا» نقل قول شد، «مادام بواري» بيشتر از هر کار ديگري، «ادبيات رمانتيسم» را به اوج و کمال رساند و به گونه يي پرونده آن را بست. در «تربيت احساسات» است که پرونده رمان مدرن باز مي شود و تمام آن چيزهايي که در «مادام بواري» ناقص و تکه تکه نمايان شده، کامل در اين کتاب خودنمايي مي کند.

«ماريو بارگاس يوسا» همچنين در نزديکي «مادام بواري» به «ادبيات رمانتيسم» در «عيش مدام» مي گويد؛ «برخي رمانتيک ها (مثل لامارتين و شاتوبريان) صورت ذهني واقعيت را توصيف مي کردند و برخي ديگر (مثل هوگو) توهم را به جاي واقعيت مي نشاندند. فلوبر اين واقعيت مثله شده را گسترش داد و آن نيمه يي را که تخيل رمانتيک ها از ميان برداشته بود به آن افزود (البته بي آنکه مثل زولا، اويسمان و دوده در سال هاي بعد، توهم رمانتيک را سرکوب کند). در اين رمان اجزاي سازنده عشق رمانتيک جملگي حضور دارند؛ فوران احساسات، تقدير تراژيک، زبان شور و شوقي آتشين. رابطه ميان لئون و اًما که کم و بيش تمامي فصل اول قسمت سوم را تشکيل مي دهد، اگر از بافت اصلي رمان جدا شود، به آساني در رماني رمانتيک جاي مي گيرد.» در نتيجه آن چيزي که «يوسا» را نيز وا مي دارد تا «مادام بواري» را به جاي آغازگر «جنبش رئاليسم»، «کمال رمانتيسم» بخواند، همين نزديکي بيش از پيش «مادام بواري» به ادبيات رمانتيسم است. درباره «راوي نامرئي» و «تکنيک بي طرفي» که از ويژگي هاي ديگر مدرن خواندن «مادام بواري» است، «يوسا» در «عيش مدام» نشان مي دهد که «فلوبر» آنچنان نتوانسته به آن وفادار بماند و گه گاه در قضاوت خواننده دخالت کرده است.

«گوستاو فلوبر» يد طولايي در نامه نگاري داشت و سهم بسياري از آن با معروف ترين معشوقه اش «لوييز کوله» است که يازده سال از او بزرگتر بوده. مکاتبات «فلوبر» که بالغ بر چهارده جلد کتاب است، حاوي مهم ترين آراي ادبي و اجتماعي فلوبر است. «فلوبر» در يکي از همين نامه ها که در حين نگارش «مادام بواري» به «لوييز کوله» نوشته، مي نويسد غبه نقل از کتاب «عيش مدام»ف؛ «چيزي که به نظر من زيباست، چيزي که من دوست دارم بنويسم، کتابي است درباره هيچ، کتابي بي هيچ وابستگي به دنياي بيرون، کتابي که به يمن نيروي دروني سبکش، قائم به ذات باشد، همچنان که زمين خود را در خلاء فضا نگه مي دارد و از هر پايه يي بي نياز است، کتابي که کم وبيش هيچ موضوعي ندارد، يا دست کم موضوع آن ناديدني است، البته اگر چنين چيزي ممکن باشد.»

«فلوبر» هر چند هنگام نوشتن اين نامه، سرگرم نگارش «مادام بواري» بوده است، اما به نظر مي رسد که در نهايت در «تربيت احساسات» است که تا حدي به اين خواسته خود دست مي يابد و رماني خلق مي کند که «کم و بيش موضوعي» ندارد، يا البته صحيح تر آن است که بگوييم رماني خلق کرده که «موضوع آن ناديدني» است. وگرنه در «مادام بواري» که به قول «يوسا»، موضوع کتاب خيلي هم خوب واضح و آشکار است. اما فلوبر در «تربيت احساسات» موفق مي شود تا در نهايت موضوعي را بهانه چيزي بکند که در واقع مي خواهد درباره آن حرف بزند. در «مادام بواري»، «اما بواري» شخصيت محوري داستان است و تفسير ها و تاويل هايي که از رمان مي شود، مربوط به او مي شود، اما در «تربيت احساسات» ماجرا اصلاً اين طور نيست، چرا که «فردريک مورو» هرقدر هم که شخصيت محوري داستان باشد، به هيچ وجه آن جايگاهي را ندارد که مثلاً «اما بواري» در رمان «مادام بواري» دارد. يعني «فردريک مورو» بيشتر بهانه يي است براي مشاهده اتفاقات و جرياناتي که در حاشيه زندگي «فردريک» در جريان است در حالي که در رمان «مادام بواري»، هر آنچه که اتفاق مي افتد حول شخصيت اصلي است و به گونه يي به او برمي گردد. در نتيجه در «تربيت احساسات» است که «فلوبر» موفق مي شود براي اولين بار موضوع اصلي خود را به گونه جديدي روايت کند، آن را در ميان جامه «فردريک مورو» پنهان کند و در نهايت به قول خودش، رماني خلق کند که «قائم به ذات» باشد.

«فلوبر» همچنين درباره روايت داستان نظر مخصوص به خودش را داشته. به اعتقاد «فلوبر» راوي بايد کمترين دخالت را در قضاوت خواننده از داستان داشته باشد. اين نقش راوي که «يوسا» به آن «راوي نامرئي» مي گويد، در «تربيت احساسات» بيشتر از هر رمان ديگر «فلوبر» پياده مي شود. «يوسا» در «عيش مدام» درباره اين ويژگي «فلوبر» مي گويد؛ «هيچ نويسنده يي قبل از فلوبر شگردهاي چنين کارساز براي پنهان کردن حضور راوي ابداع نکرده است.» اما «راوي نامرئي» فلوبر در «مادام بواري» گهگاه از لاک خودش سر بلند مي کند و نظر مي دهد، قضاوت مي کند، همدردي مي کند اما در «تربيت احساسات» منتهاي تلاش خود را براي پنهان کردن خود مي کند. اين چنين است که «گوستاو فلوبر» بيشتر از هر وسيله ديگري، نظر خودش را درباره حال و هواي فرانسه در جريان انقلاب سال 1848 و تغييرات سياسي آن موقع، در پنهان ترين نوع خود و در قالب داستاني عاشقانه بيان مي کند.

از ديگر ويژگي هاي «تربيت احساسات» که آن را «نخستين رمان مدرن» مي کند، نبود «ساختار هرمي رمان کلاسيک» در آن است. «فلوبر» در «مادام بواري» روايت سيکلي و دايره يي را حفظ کرده است، داستان از جايي شروع و در جايي تمام مي شود. به عبارت ديگر ، با تمام تفاوت هاي «مادام بواري» با رمان هاي کلاسيک و ادبيات رمانتيسم، ساختار روايتي آن، به جز قسمت هايي، تفاوت آنچناني با ساختار هرمي رمان کلاسيک ندارد. اما در «تربيت احساسات» ديگر بالکل اثري از اين ساختار نيست و «چندگونگي»، «انقطاع» و «آشوب» رمان مدرن به خوبي در آن ديده مي شود. در اين ميان، تمام آن مولفه هايي که با آن «مادام بواري» را رماني مدرن مي خوانيم، بيشتر از هر جايي در «تربيت احساسات» ديده مي شوند تا اين کتاب، «قائم به ذات» خودش را نشان دهد. اما بين همه اين ويژگي ها شايد مهم ترين آنها آن چيزي است که تا به حال به آن نپرداخته ايم و آن «سبک فلوبر» است که بيش از پيش در «تربيت احساسات» با آن مواجهيم. به عبارت ديگر، آن چيزي که بيشتر از همه، «تربيت احساسات» را لايق عنوان «نخستين رمان مدرن» مي کند، تجلي «سبک فلوبر» در اين رمان است. يعني «فلوبر» بيش از هر جايي «سبک» خود را در اين کتاب پياده کرده است.

اما منظور از «سبک فلوبر» چيست؟ در معناي وسيع و کلي، «سبک فلوبر» را مي توان مجموعه اعتقادات، باورها و نوآوري هاي فلوبر در نويسندگي دانست. در همين رابطه مقاله يي در سال هاي 1920 در نشريه «نوول رïوو فرانسز» منتشر شد با عنوان «سبک فلوبر» که بيشترين اشاره آن به «متافور» يا «کنايه و استعاراتي» است که «فلوبر» در نوشته هاي خود به آن پرداخته است. اين نوشته با عکس العمل «مارسل پروست» نويسنده شاهکار «در جست وجوي زمان از دست رفته» مواجه شد و به موجب آن «مارسل پروست» که در سال 1920 نويسنده شناخته شده يي در فرانسه بود و کمتر مقاله يي مي نوشت و در حال نوشتن «زمان بازيافته» بود، قلم به دست گرفت و مقاله يي به تاريخ اول ژانويه 1920 در همان نشريه منتشر کرد و به تفصيل درباره «سبک فلوبر» حرف زد. «مارسل پروست» اين مقاله را درباره «تربيت احساسات» نوشت و منظور خود را از «سبک فلوبر» در اين رمان بيان کرد. توضيح «پروست» درباره «تربيت احساسات» و «سبک فلوبر» شايد مهم ترين برهان براي مدرن بودن «فلوبر» باشد.

«پروست» در ابتداي اين مقاله که اتفاقاً از مهم ترين و به يادماندني ترين مقالات اين نويسنده وسواسي است، «فلوبر» را با «کانت» فيلسوف مقايسه مي کند. «پروست» در ابتداي مقاله خود «فلوبر» را مردي مي داند که با سبک خود، نگاه ما را به اشيا ، همچون «کانت» در تئوري «شناخت» و «واقعيت دنياي بيرون» دگرگون و نو کرده است. «پروست» در اين مقاله برداشت خود را از «سبک فلوبر» بيشتر از آنکه وامدار متافور فلوبري بداند، ريشه در استفاده زباني فلوبر از ادبيات مي داند و معتقد است که «سبک فلوبر» واقعيت دنياي بيرون را نزد ما تغيير داده است. لذا «پروست» در همين رابطه با بررسي زمان و نوع فعل به کار رفته شده در «تربيت احساسات» در نهايت، خواننده را به سويي سوق مي دهد که فلوبر چگونه با به کارگيري زباني از افعال در عبارات خود، توانسته ديد ما را عوض کند و به گونه يي ديگر در «تربيت احساسات» براي اولين بار رماني مدرن خلق کند. «پروست» در ادامه به کاربرد جديد «فلوبر» از ضماير و حروف اضافه در روايت «تربيت احساسات» اشاره مي کند و نشان مي دهد که بيشتر از هر چيز ديگري «فلوبر» چطور با تغييرات زباني توانسته ديد جديدي از روايت و داستان سرايي براي ما بگشايد. در همين رابطه، «پروست» به کاربرد حرف «و» در «تربيت احساسات» اشاره مي کند و با نمونه آوردن از آن، نشان مي دهد که «فلوبر» در جايي که به طور معمول در ادبيات رمانتيسم از «و» استفاده مي کنند در «تربيت احساسات» از آن استفاده نکرده و فضاي جديدي را ايجاد کرده است.

در نهايت، آن چيزي که به نظر مي رسد، اين است که تمام ويژگي هايي که با استمداد از آنها، «مادام بواري» را «رماني مدرن» مي خوانيم، يعني کاربرد «ضد قهرمان»، فرم، تکنيک بي طرفي و از همه مهم تر «سبک فلوبر»، بيشتر از هر جايي در «تربيت احساسات» خود را نشان داده است. باري ديگر تاکيد بر آن است که هيچ کدام از دلايل فوق، چيزي از اهميت «مادام بواري» نمي کاهد، چرا که بي گمان «مادام بواري» از تاثيرگذار ترين رمان هاي تاريخ ادبيات جهان است. نوآوري هاي «فلوبر» در «مادام بواري»، پرداخت خوب «اما بواري» و همچنين کاربرد تکنيک هاي نو ساختاري و روايتي همه از ويژگي هاي خوب اين کتاب است. اما آن چيزي که به نظر نگارنده مقاله مي رسد و بر آن تاکيد دارد، جايگاه ويژه و استثنايي «تربيت احساسات» در ميان آثار «گوستاو فلوبر» است. «ماريو بارگاس يوسا» نيز در همين باره در «عيش مدام» مي گويد؛ «اگر چه من همه آثار فلوبر را دوست مي داشتم، کتابي که تاثيري به ژرفاي مادام بواري بر من نهاد، تربيت احساساتي بود. زماني دراز اين اثر را بزرگ ترين کار فلوبر مي شمردم، چون بلندپروازانه ترين کتاب هاي او است و اين عقيده هنوز هم تا حدي معتبر است.»

امر متعالي و امر درون مان در محاکمه کافکا
شاپور بهيان

محاکمه

فرانتس کافکا

ترجمه؛ علي اصغر حداد

نشر ماهي

چاپ اول 1387

قيمت؛ 4000 تومان




بالاخره بعد از سال ها يک ترجمه مايه ور از محاکمه کافکا ديدم از علي اصغر حداد و مي توانم بگويم براي اولين بار محاکمه را خواندم. اگر چه سال ها پيش ترجمه ادوين ميور را لک و لک افتان به انگليسي خوانده بودم و بخشي از آن را براي خودم ترجمه کرده بودم اما حالا واقعاً اين رمان را خواندم. درونمايه محاکمه کافکا براساس يک نوع کج فهمي شکل گرفته است. کا خيلي پرت است. خيلي جدي است. خيلي متوقع است. خيلي سر خودش معطل است. خيلي بي خودي به خودش بها مي دهد. فکر مي کند توي اين نظام و نه فقط نظام زمان و مکاني خودش بلکه توي نظام کل عالم جايي دارد و اگر نباشد، جاي خالي اش خيلي توي چشم مي زند. يک کارمند ارشد بانک که فکر مي کند همه چيز مطابق طرح و نقشه پيش مي رود و هيچ امر خارق العاده و دور از انتظاري وجود ندارد. البته اينها را هيچ يک کافکا نگفته است. اينها را مي شود از رفتار پرافاده و بعد از رفتار متملقانه او حدس زد که گمان مي کند، مي تواند در دادگاه نفوذ کند و از کار آن سر درآورد. يک روز صبح کا را بازداشت مي کنند؛ بي هيچ اعلام قبلي، بي هيچ خبري. مامورها بيشتر به توريست مي خورند نه مامور دادگاه. آنقدر بي چشم و رويند که صبحانه کا را هم مي خورند. کا را براي بازجويي به يکي از دفاتر دادگاه فرا مي خوانند. وقتي مي بيند دفاتر دادگاه در محله يي فقيرنشين در ميان خانه هاي اجاره يي برگزار مي شود، فکر مي کند دادگاه بي اهميت است. بازجوها و مامورها و قاضي ها را زنباره و فاسد مي يابد. فکر مي کند پس نقصي در دادگاه هست و باز دادگاه را جدي نمي گيرد، فکر مي کند اينها عمداً مانع تراشي مي کنند و نمي خواهند کمکي به او کنند. فکر مي کند او را دادگاه مشخصاً برگزيده تا در همش بکوبد. به وکيلش بي اعتناست در حالي که چه بسا وکيل واقعاً قصد کمک به او دارد. وکيلي که با بسياري از قاضي ها رابطه دارد. يا به نقاش اعتنايي نمي کند در حالي که نقاش سه راه حل پيش پايش مي گذارد؛ برائت واقعي، برائت صوري و تعليق که اولي محال است. تا به حال کسي نشنيده متهمي تبرئه شود. اسناد دادگاه هرگز منتشر نمي شوند. برائت صوري يعني نقاش براي او از قاضي ها امضا بگيرد. اما اين امکان هست که به محض اينکه به خانه برگشت، دوباره دستگير شود. و تعليق يعني اينکه پرونده هميشه در مرحله اوليه بماند. اما اين مانع نمي شود که سير خودش را در دادگاه ادامه بدهد. کا فکر مي کند نقاش دارد متناقض حرف مي زند. باز به او اعتماد نمي کند. تقريباً نمي گذارد هيچ کسي به او کمک کند. فکر مي کند سازوکار دادگاه را از او پنهان مي کنند در حالي که هيچ کس وجود ندارد که از اين سازوکار اطلاع داشته باشد.

کا دادگاه را يک امر خارق العاده و بعيد و باشکوه مي بيند. دادگاه به عبارتي براي کا خيلي متعالي يا ترانساندانتال است. اما دادگاه در واقع امر درون مان است؛ در همين چيزهاي خرد و ريز و کوچک و بي اهميت نهفته است. و مضحک و پيش پاافتاده. در خانه هاي اجاره يي در اتاق هاي ناگرفته يي که نفس را سنگين مي کند در دخترکاني که تباه شده اند و در قاضياني که دل شان مي خواهد نقاش تصويرشان را با ابهت تر از آنچه هستند، بکشد. کا در برابر همه اينها دوپهلو رفتار مي کند. تحقيرشان مي کند و تملق شان مي گويد اما نتيجه نمي گيرد. شايد دو فصل آخر کتاب يعني در کليساي جامع و پايان کمي با بقيه فصل ها فرق داشته باشد. کا در کليسا کمي فروتن تر و افتاده تر است. به کشيش اعتماد مي کند. کشيش مي گويد اشتباه نکن.

من هم جزء دادگاهم. کا حرف هايي مي زند که به کاي قبلي نمي خورد. مثلاً مي گويد انسان چطور ممکن است گناهکار باشد؟ ترسم اين است که کافکا اين فصل را تحت تاثير ماکس برود نوشته باشد که مي خواست از کافکا يک عارف يهودي بسازد. در پايان هم کا تسليم است و حالت عارفانه يي دارد. دو فصل آخر به بقيه رمان نمي خورند.

به هر حال به قول کافکا در همين کتاب متن تفسيرناپذير است و تفسير اغلب بيانگر درماندگي در برابر آنند. (ص 210) اين هم تفسيري بود. امر متعالي به درون پديدار ها نفوذ کرده است و درون مان شده است. از اين لحاظ شايد کمي مضحک، کمي بي ارزش و کمي خنده دار نمايان شود. کسي چه مي داند شايد راز ماندگاري اش هم در همين است. مي توانيم درباره قاضيان ارشد دادگاه لطيفه بگوييم، آنها را به فساد و تباهي متهم کنيم اما اين هيچ از قدرت شان نمي کاهد. به آن مي افزايد. دادگاه وقتي درون مان شود خدشه ناپذير مي شود.

پي نوشت؛-----------------------

1- محاکمه را نشر ماهي منتشر کرده است. 1387.تهران.
ادبيات و حق مرگ
نادر شهريوري (صدقي)

«امروز، 22 دسامبر همه ما را به ميدان سمنونسکي بردند، آنجا حکم اعدام را براي ما خواندند، صليب آوردند که ببوسيم، بالاي سرمان خنجر شکستند و کفن (پيراهن هاي سفيد) به تن مان کردند. بعد سه نفر ما را به تيرهاي اعدام بستند تا حکم را اجرا کنند. من نفر ششم صف بودم، ما را به دسته هاي سه نفري تقسيم کرده بودند و به اين ترتيب من جزء دسته دوم بودم و بيش از يک لحظه به پايان زندگي ام نمانده بود. برادرم، به تو و به خانواده تو فکر کردم. در آن لحظه آخر، فقط تو در ذهنم بودي. آن وقت براي اولين بار دانستم که چقدر دوستت دارم. برادر عزيز و گرامي من آنقدر فرصت يافتم که پلسچيف و دوروف را که نزديک من ايستاده بودند، در آغوش بگيرم و با آنها خداحافظي کنم. بالاخره طبل بازگشت زدند، آنها را که به تيرهاي اعدام بسته بودند سرجايشان برگرداندند و حکمي را براي ما خواندند که اعليحضرت امپراتور، زندگي ما را به ما بخشيده اند. بعد احکام نهايي با صداي بلند قرائت شد. فقط «پالم» کاملاً عفو شده است او با همان درجه به صف برگشته است.»1

از اين پس زندگي داستايوفسکي زندگي خاصي شد. در آن لحظه هاي مواجه شدن با مرگ خود را حتي عميق تر از هر موقع ديگري مي ديد، او احساس کرد که جانش از مرگ پيشي گرفته است و خود را در آن لحظه حتي زنده تر از زنده ها حس مي کرد. «به اين ترتيب شخص او به اجبار از شرايط وجود قبلي اش جدا شد و براي نخستين بار به گوهر حقيقي خود آگاهي يافت- در وراي منظره محو شده چيزهاي خارجي و حجاب هايي که از روح محبوس

فرومي افتادند. مانند قابله يي (آخر چنين تجربه هايي را فقط با تصاوير مي توان توضيح داد)، بله، مانند قابله يي آن ساعت و آن دم انگار اگوي دروني را که در ژرفناي هستي جان غنوده بود از زهدان غفلت خارج کرد، بي آنکه تمام بندهايي را که به زهدان وصل بود قطع کند چون واقعاً قطع کامل به معني مرگ بود.»2

مساله اصلي اما آن است که «... آخر چنين تجربه هايي را فقط با تصاوير مي توان توضيح داد.» اين مساله ممکن است ناشي از برتري ادبيات يا هنر به طور کلي (تصاوير) بر فلسفه (مفاهيم) نيز باشد. اين مساله ضمناً همان چيزي است که موريس بلانشو بر آن تاکيد مي کند، اينکه فلاسفه نمي توانند به درستي مرگ را درک کنند از نظر بلانشو به آن علت است که مرگ تنها خودش را در تجربه يي به نام ادبيات نشان مي دهد بنابراين ميان ادبيات و مرگ رابطه وجود دارد، بلانشو بر اين رابطه تاکيد مي کند، از نظر او «ادبيات و مرگ در آنچه تجربه اصيل زندگي است با هم يکي شده اند»3

اصلاً در ارتباط با تجربه اصيلي به مانند مرگ است که نفس معناي نوشتن نيز معني پيدا مي کند زيرا که شوک رويارويي با مرگ است که در ما قبل از هر تجربه يي ديگر حس نگراني و وحشت ايجاد مي کند و براي چيره شدن بر اين وحشت و دلهره واقعي (مرگ) است که آن نوشتن واقعي رخ مي دهد که حتي ممکن است جاودانگي را براي مولف آن به ارمغان آورد. تنها در «... ارتباط با مرگ است که ما قبل از هر چيزي احساس وحشت و نگراني را تجربه مي کنيم که ما را به آن نيستي که در بطن هستي مان است مربوط مي سازد و بلانشو استدلال مي کند که همين تجربه است که خواست نوشتار را باعث مي شود.»4

به اين ترتيب «بلانشو نقد ادبي خود را از اين موضع انديشه فلسفي که در مرگ برآمدن زندگي را جست وجو مي کند آغاز مي کند و واقعيتي را توصيف مي کند که تجربه يي بي نام، غيرشخصي و بي انگيزه است. تجربه مردني نيرومندتر از مرگ. چنين تجربه يي به موازات تجربه ادبيات خود را نشان خواهد داد.»5

اين زندگي خاص يا به تعبير بلانشو اين تجربه مردني نيرومندتر از مرگ در داستايوفسکي که در کشف و شهود روحي اش از تجربه يي خاص و هولناک به آن پي برده بود، جملگي در ارائه ادبيات نيرومند (به همان اندازه مرگ) و در مصاديق قدرتمند ادبي خود را نشان و بروز داد. بعضي از آن مصاديق اينچنين است؛ «... قدرت اتحاد و اتفاق خاموشش»، «آشنايي اش با مرگ و رستاخيز» و باز هم به نقل از شيلر «عهد ابدي مومن با او»، «درباره لمس جهان هاي رفيع»، «بذرهايي که خدا در اين پايين کاشته است»، «درباره فضيلت وجودي شادي محض در وجود»، «درباره تعريف عذاب دوزخ به صورت ناتواني در عشق ورزيدن» و غيره و غيره. همه اين سخن ها، هشدارها و وعده هاي نسبتاً معماگونه، صرفاً تلاش هايي اند براي ابلاغ آن معرفتي به جهانيان (هرچند با اشاره هاي مبهم) که داستايوفسکي در کشف و شهود روحي اش از تجربه هولناک به آن پي برده بود.»6 که جملگي در پيوند ناگسستني ادبيات با مرگ و تنها در اين پيوند خود را نشان مي دهد.

* اين عنوان نام کتابي از موريس بلانشو است که به سال 1948 منتشر شده است.

پي نوشت ها؛-----------------------

1- نامه داستايوفسکي به برادرش ميکاييل، درباره رمان و داستان کوتاه سامرست موام، کاوه دهگان،

صص 121-120

2- آزادي و زندگي تراژيک، ويچسلاف ايوانف، ترجمه رضا رضايي، ص 44

3- موريس بلانشو، اولريش هاسه، ويليام لارج، ترجمه رضا نوحي، ص 76

4- همان، ص 76

5- همان، ص 73

6- آزادي و زندگي تراژيک، ويچسلاف ايوانف، ترجمه رضا رضايي، صص 46-45
عناوين اين صفحه
تولد نخستين رمان مدرن
امر متعالي و امر درون مان در محاکمه کافکا
ادبيات و حق مرگ

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام