نادر شهريوري (صدقي)

«امروز، 22 دسامبر همه ما را به ميدان سمنونسکي بردند، آنجا حکم اعدام را براي ما خواندند، صليب آوردند که ببوسيم، بالاي سرمان خنجر شکستند و کفن (پيراهن هاي سفيد) به تن مان کردند. بعد سه نفر ما را به تيرهاي اعدام بستند تا حکم را اجرا کنند. من نفر ششم صف بودم، ما را به دسته هاي سه نفري تقسيم کرده بودند و به اين ترتيب من جزء دسته دوم بودم و بيش از يک لحظه به پايان زندگي ام نمانده بود. برادرم، به تو و به خانواده تو فکر کردم. در آن لحظه آخر، فقط تو در ذهنم بودي. آن وقت براي اولين بار دانستم که چقدر دوستت دارم. برادر عزيز و گرامي من آنقدر فرصت يافتم که پلسچيف و دوروف را که نزديک من ايستاده بودند، در آغوش بگيرم و با آنها خداحافظي کنم. بالاخره طبل بازگشت زدند، آنها را که به تيرهاي اعدام بسته بودند سرجايشان برگرداندند و حکمي را براي ما خواندند که اعليحضرت امپراتور، زندگي ما را به ما بخشيده اند. بعد احکام نهايي با صداي بلند قرائت شد. فقط «پالم» کاملاً عفو شده است او با همان درجه به صف برگشته است.»1
از اين پس زندگي داستايوفسکي زندگي خاصي شد. در آن لحظه هاي مواجه شدن با مرگ خود را حتي عميق تر از هر موقع ديگري مي ديد، او احساس کرد که جانش از مرگ پيشي گرفته است و خود را در آن لحظه حتي زنده تر از زنده ها حس مي کرد. «به اين ترتيب شخص او به اجبار از شرايط وجود قبلي اش جدا شد و براي نخستين بار به گوهر حقيقي خود آگاهي يافت- در وراي منظره محو شده چيزهاي خارجي و حجاب هايي که از روح محبوس
فرومي افتادند. مانند قابله يي (آخر چنين تجربه هايي را فقط با تصاوير مي توان توضيح داد)، بله، مانند قابله يي آن ساعت و آن دم انگار اگوي دروني را که در ژرفناي هستي جان غنوده بود از زهدان غفلت خارج کرد، بي آنکه تمام بندهايي را که به زهدان وصل بود قطع کند چون واقعاً قطع کامل به معني مرگ بود.»2
مساله اصلي اما آن است که «... آخر چنين تجربه هايي را فقط با تصاوير مي توان توضيح داد.» اين مساله ممکن است ناشي از برتري ادبيات يا هنر به طور کلي (تصاوير) بر فلسفه (مفاهيم) نيز باشد. اين مساله ضمناً همان چيزي است که موريس بلانشو بر آن تاکيد مي کند، اينکه فلاسفه نمي توانند به درستي مرگ را درک کنند از نظر بلانشو به آن علت است که مرگ تنها خودش را در تجربه يي به نام ادبيات نشان مي دهد بنابراين ميان ادبيات و مرگ رابطه وجود دارد، بلانشو بر اين رابطه تاکيد مي کند، از نظر او «ادبيات و مرگ در آنچه تجربه اصيل زندگي است با هم يکي شده اند»3
اصلاً در ارتباط با تجربه اصيلي به مانند مرگ است که نفس معناي نوشتن نيز معني پيدا مي کند زيرا که شوک رويارويي با مرگ است که در ما قبل از هر تجربه يي ديگر حس نگراني و وحشت ايجاد مي کند و براي چيره شدن بر اين وحشت و دلهره واقعي (مرگ) است که آن نوشتن واقعي رخ مي دهد که حتي ممکن است جاودانگي را براي مولف آن به ارمغان آورد. تنها در «... ارتباط با مرگ است که ما قبل از هر چيزي احساس وحشت و نگراني را تجربه مي کنيم که ما را به آن نيستي که در بطن هستي مان است مربوط مي سازد و بلانشو استدلال مي کند که همين تجربه است که خواست نوشتار را باعث مي شود.»4
به اين ترتيب «بلانشو نقد ادبي خود را از اين موضع انديشه فلسفي که در مرگ برآمدن زندگي را جست وجو مي کند آغاز مي کند و واقعيتي را توصيف مي کند که تجربه يي بي نام، غيرشخصي و بي انگيزه است. تجربه مردني نيرومندتر از مرگ. چنين تجربه يي به موازات تجربه ادبيات خود را نشان خواهد داد.»5
اين زندگي خاص يا به تعبير بلانشو اين تجربه مردني نيرومندتر از مرگ در داستايوفسکي که در کشف و شهود روحي اش از تجربه يي خاص و هولناک به آن پي برده بود، جملگي در ارائه ادبيات نيرومند (به همان اندازه مرگ) و در مصاديق قدرتمند ادبي خود را نشان و بروز داد. بعضي از آن مصاديق اينچنين است؛ «... قدرت اتحاد و اتفاق خاموشش»، «آشنايي اش با مرگ و رستاخيز» و باز هم به نقل از شيلر «عهد ابدي مومن با او»، «درباره لمس جهان هاي رفيع»، «بذرهايي که خدا در اين پايين کاشته است»، «درباره فضيلت وجودي شادي محض در وجود»، «درباره تعريف عذاب دوزخ به صورت ناتواني در عشق ورزيدن» و غيره و غيره. همه اين سخن ها، هشدارها و وعده هاي نسبتاً معماگونه، صرفاً تلاش هايي اند براي ابلاغ آن معرفتي به جهانيان (هرچند با اشاره هاي مبهم) که داستايوفسکي در کشف و شهود روحي اش از تجربه هولناک به آن پي برده بود.»6 که جملگي در پيوند ناگسستني ادبيات با مرگ و تنها در اين پيوند خود را نشان مي دهد.
* اين عنوان نام کتابي از موريس بلانشو است که به سال 1948 منتشر شده است.
پي نوشت ها؛-----------------------
1- نامه داستايوفسکي به برادرش ميکاييل، درباره رمان و داستان کوتاه سامرست موام، کاوه دهگان،
صص 121-120
2- آزادي و زندگي تراژيک، ويچسلاف ايوانف، ترجمه رضا رضايي، ص 44
3- موريس بلانشو، اولريش هاسه، ويليام لارج، ترجمه رضا نوحي، ص 76
4- همان، ص 76
5- همان، ص 73
6- آزادي و زندگي تراژيک، ويچسلاف ايوانف، ترجمه رضا رضايي، صص 46-45