سجاد صاحبان زند
درست در لحظه هايي که همه اطرافيان بالزاک از سلامتي دوباره اش نااميد بودند، او در هپروت بيماري نام دکتري را فرياد زد که به گوش کسي آشنا نيامد. چند بار فهرست اسم همه پزشک هاي پاريس را بالا و پايين کردند، اما چنين اسمي را نيافتند. در اين گير و دار يکي از حاضران که بهوش تر بود، گفت که نام آشناي اين پزشک را در يکي از رمان هاي بالزاک ديده است. کمي بعد همه حرف او را تاييد کردند. نويسنده آن چنان به درون برگشته بود که مرز ميان رويا و واقعيت را گم کرده بود.
حکايت بالزاک البته بارها و با شيوه هاي گوناگون براي چهره هاي ديگر روي داده يا خواهد داد. نويسندگان گاه در زندگي خود چنان غرق در رويا مي شوند که از بيرون به هيچ وجه عقلاني به نظر نمي رسد، اما اگر موجوديت اين رويا به خطر بيفتد حيات هنرمند نيز به خطر خواهد افتاد. اين ديوار شيشه يي مرزي است که او براي ساختن دنياي امنش ساخته تا در آن بتواند صداي خود را در اين فضا بشنود، ارزيابي اش کند و آن را دوباره به جامعه پس بدهد. اگر اينگونه نباشد، همه چيز رنگي از خطر به خود خواهد گرفت.
سلينجر هم مثل هر هنرمند اصيل ديگري اين دنيا را براي خودش ساخته است، با اين توضيح که در اين دنيا، نويسنده را ترس ديگري نيز همراهي مي کند. او هراس از اين دارد که اگر بار ديگر عکس هاي قديمي اش را در برابر خود ببيند، شبحي برابرش باشد. ترس او آنچنان است که نه تنها عکس ها را کنار مي گذارد، که ديگر آينه يي هم روبه روي صورت نمي گيرد.
سلينجر بيش از چهار دهه است که کتابي تازه چاپ نکرده است. آخرين داستاني که علاقه مندان سلينجر از او خوانده اند؛ داستاني است که تحت عنوان هپ ورث و به سال 1965 در نيويورکر چاپ شد. او حتي اجازه انتشار برخي از کارهاي گذشته اش را نيز نمي دهد. به عنوان نمونه از ميان داستان هاي کوتاهي که قبلاً چاپ کرده بود، 9 تايشان را جدا کرده و در کتابي با عنوان «نه داستان» منتشر کرده است.
در سال هاي پاياني دهه 1990 شخصي همه اين داستان ها را دوباره در دو مجلد چاپ کرد. اعتراض سلينجر سبب شد ناشر آنها را از کتابفروشي ها جمع کند. او حتي از انتشار دي وي دي نشريه نيويورکر هم به سادگي نگذشت. اين نشريه به مناسبت صدسالگي اش، دي وي دي منتخب چند شماره اش را منتشر کرد. داستان بيست و پنج هزار کلمه يي سلينجر هم در اين دي وي دي بود. او دستور توقيف دي وي دي ها را گرفت. البته به غير از اين داستان، داستان ديگري با عنوان «يک شورش کوچک در مديسون» نيز در اين دي وي دي موجود است که نسخه اوليه و کوتاه داستاني است که بعدها با عنوان «ناطور دشت» منتشر شد. اين داستان در سال 1946 در نيويورکر منتشر شده بود. چرا او نگاهي اينگونه به داستان هايش دارد؟ چرا کتابي منتشر نمي کند و حتي اجازه نمي دهد همه آن داستان هايي را که قبلاً چاپ کرده بود، دوباره منتشر شوند؟
مي توان علت هاي گوناگوني براي اين مساله متصور شد، اما به نظر مي رسد او بيش از هر چيزي از خراب شدن چهره اش در تاريخ داستان نويسي دنيا نگران باشد تا هر چيز ديگري. روزگاري احتمالاً نوشتن و منتشر کردن او را وسوسه مي کرد تا علاوه بر خوانده شدن، پول در آوردن و جاودانگي به کثرت خوانندگان و شهرت نيز بينديشد.
اما درست در همان روزهايي که او با همان چند رمان معروفش، محبوب خاص و عام شد، به درستي به اين نتيجه رسيد که هيچ کدام از موارد نام برده بالا ربطي به کثرت آثار ندارد. احتمالاً او به نويسندگاني مثل جويس يا کافکا انديشيد که تعداد آثار کامل و به پايان رسيده شان بسيار کمتر از بسياري از نويسندگان جهان بود، اما همواره به عنوان جريان سازها ياد مي شدند.
رسيدن به اين نتيجه چندان بد نبود، اما به نظر مي رسد اين نتيجه مثل ويروسي دنياي امن نويسنده را آلوده کرده باشد. اين بود که او سعي در جمع و جور کردن آثارش کرد. مي خواست هر آنچه که باقي مي ماند گزيده و کامل باشد و به قولي ديگر مو لاي درزش نرود. اما به نظر مي رسد ريشه اين فوبيا، علاوه بر اين در مسائلي ديگر هم ريشه داشته باشد. سلينجر اعتمادش را به مردم از دست داده است.
او پيش از آنکه ديگر ارتباطش را با دنياي خارج تقريباً به صفر برساند، تنها ارتباط خود را به داستان هايي منوط کرده بود که هرچند وقت يک بار، در مجله ها چاپ مي کرد. اين هم چندي بعد قطع شد. تنها مصاحبه هاي سلينجر به مصاحبه هايي مربوط مي شود که دو دختر دانشجو با او انجام داده بودند و بعد از انتشار حسابي صداي نويسنده را در آوردند. اين مصاحبه ها چنان او را رنجاند که ديگر حاضر به گفت وگو با مطبوعات نشد.
به نظر مي رسد ترس سلينجر، بدل به وسواس ترسناکي شده تا آنجا که گمان مي کند همگان قصد سوءاستفاده از آثارش را دارند و مي خواهند چهره اش را در ادبيات دنيا خراب کنند. او مي خواهد با همان معدود آثاري که نامش را در دنيا مطرح کرده جاودانه شود و از اين رو، از هر چيزي که اين نکته را خدشه دار کند، فرار مي کند. او حالا بيش از 89 سال دارد و در خانه اش که به قصري مي ماند زندگي مي کند. شما اگر جاي او بوديد، کتابي چاپ مي کرديد؟ کتاب هاي او هنوز با تيراژهاي افسانه يي در دنيا چاپ مي شود و پول و شهرت را به خانه اش سرازير مي کند. چرا کتاب ديگري منتشر کند؟