پنج شنبه، 6 تير 1387 - شماره 1709
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
يادداشت داريوش مهرجويي درباره «جروم ديويد سلينجر» و اقتباس سينمايي از آثارش
تنفس آزاد در دنياي پلاستيکي

 

سال ها قبل «احمد کريمي» با ترجمه رمان «ناطوردشت» نويسنده يي را  به ايرانيان معرفي کرد که بعدها به يکي از محبوب ترين نويسندگان امريکايي که آثارشان به فارسي ترجمه شده بود، بدل شد. اين نويسنده «جروم ديويد سلينجر» بود که اکنون نه فقط به دليل آثارش که به دليل شيوه زندگي اش که با نوعي غياب و انزواي خودخواسته مشخص مي شود، يکي از مشهورترين  و پرطرفدارترين نويسندگان دنيا است، هر چند سال هاست اثر تازه يي منتشر نکرده است. بعد از «ناطوردشت» مجموعه قصه «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» با ترجمه «احمد گلشيري» دومين کتاب منتشرشده سلينجر در ايران بود. بعدها آثار ديگرش هم مثل «فرني و زويي»، «بالا بلندتر از هر بلندبالايي»، «جنگل واژگون» و «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران» به فارسي ترجمه شدند و اخيراً نيز دو مجموعه قصه اش به نام هاي «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي کشه» اولي با ترجمه «بابک تبرايي» و «امير امجد» و دومي با ترجمه «اميد نيک فرجام» و «ليلا نصيري ها» توسط انتشارات «نيلا» منتشر شدند و اين بهانه يي شد براي بازخواني «سلينجر» و تاملي درباره جايگاه او در تاريخ ادبيات جهان.


داريوش مهرجويي با ساختن فيلم «پري» براساس داستان فرني و زويي سهم ويژه يي در شناساندن جروم ديويد سلينجر به ايرانيان دارد. سال هاي تحصيل داريوش مهرجويي در رشته فلسفه دانشگاه يو سي ال اي مقارن است با انتشار آثار سلينجر و چند رمان سال بلو و همچنين فضاي خاص فکري دهه 60 در يکي از مهم ترين مراکز علمي و دانشگاهي امريکا. در مورد فضاي خاص آن دوران و نگاه جامعه دانشگاهي امريکا به سلينجر و دلايل علاقه او سوالاتي پرسيديم که داريوش مهرجويي به صورت کتبي به آنها پاسخ داد.

---

در سال هاي آغازين دهه 60 نه يک کتاب و دو کتاب بلکه بسياري از کتاب ها و رساله ها مورد توجه و نقد و نظر بود. در ميان رمان نويسان بيش از همه نويسنده هاي اروپايي چون ژان پل سارتر، آلبر کامو و سولژنيتسين و از امريکايي ها هم نورمن ميلر، جان آپدايک، فيتزجرالد و همچنين همينگوي، فاکنر، سينکلر و... مورد توجه قشر کتابخوان بودند. «سال بلو» با «The victim» و«مرد آويخته» ]در ايران با عنوان مرد معلق منتشر شده است[ مطرح شد و بعدها «هرتزوگ» و «هامبولت گيفت» او واقعاً معروف شد. اما اين رونق به رمان نويسي منحصر نمي شد.

در تئاتر هم نفوذ تئاتر پوچي که بيشتر در تئاتر اروپا ريشه داشت، بکت و يونسکو که سرکردگان تئاتر پوچي بودند و در امريکا هم ادوارد آلبي به اين حوزه شور و ولوله مي بخشيد و در زمينه سينما دوران نوول واگ فرانسه، برگمان ، آنتونيوني، فليني، گدار و برسون بود. آنها پشت سر هم فيلم مي ساختند. مجموعه آنچه گفتم نشانه هاي انفجار حسي و هشيار جديد معنوي بود. که به شکل گيري نهضت هاي free speech ختم شد. دعواهاي دانشجويان برکلي که به انفجار نهضت هاي غريب هيپيسم، آن هم در امريکاي شسته رفته و پلاستيکي انجاميد را هم فراموش نکنيد. در اين دوران سلينجر را بيشتر با ناطور دشت مي شناختند. کتاب هاي ديگر او به تدريج مورد توجه واقع شد ولي «فرني و زويي» را چندان در نيافتند. من از هرتزوگ اقتباس نکردم. فقط در چاپ فيلمنامه «هامون» از آن کتاب هم مثل بوف کور هدايت و زندگي کيرکه گارد به عنوان منابع الهام ياد کردم و نه اقتباس. هامون تا چه حد اقتباسي از بوف کور است؟ از قضا اينکه اين همه در باب مساله اقتباس يا برداشت آزاد و غيره صحبت مي شود ولي تاکنون هيچ يک از منتقدان و مورخان سينمايي ما اين زحمت را به خودشان نداده اند که درباره اين چند فيلم؛ گاو، دايره مينا، سارا، پري، آقاي هالو و درخت گلابي که من از منابعي نظير نمايشنامه، داستان کوتاه يا رمان استفاده کرده ام تامل و تعمق کنند و به يک تحليل مقايسه يي ساختاري و مفهومي بپردازند تا معلوم شود فرق اقتباس مستقيم از يک اثر، با بازنگري و متحول ساختن شخصيت ها و مفاهيم و تبديل آن به يک مديوم ديگر در آوردن آن اثر در چيست؟ و اين تحولات چگونه رخ داده؟ و مولف در اين ميان با اثر اصلي چه کرده است ؟ يعني کار بررسي که در مورد برداشت هاي شکسپير از داستان ها و نمايشنامه هاي گمانم قديمي کرده اند يا اغلب فيلمسازان معتبر دنيا مثل برسون، آنتونيوني، ولز، هيچکاک و غيره...حالا برگرديم به سلينجر و برداشت آزاد من از اين اثر. مي دانيد در حوزه هنر، جغرافيا بي معني است، انسان است که معنا مي يابد و انسان در همه جاي کره زمين از نظر ويژگي هاي اصولي و اساسي يکسان است و يکسان عمل مي کند. پس وقتي شما با مقوله مرگ، عشق، حسادت، خيانت و بعد در پله يي رفيع تر با پرسش هاي بزرگ هستي شناختي و جهان ماورايي روبه رو هستيد ديگر مقوله جغرافيا به کلي محو مي شود... ولي در مورد سبک و سياق سلينجر من آنقدرها هم سلينجرشناس نيستم. گرچه همه آثار او را که تاکنون چاپ شده و چندان هم زياد نبوده؛ دو رمان و سه چهار مجموعه قصه خوانده ام اما چه چيزي در اوست که مرا جذب خود مي کند- که اين قضيه مفصلي است ولي اجمالاً مي شود گفت همان روح شاعرانه و طناز و عميق نگر اوست.

شخصيت هايي خلق مي کند که همگي به نحوي وراي آدم هاي ميان مايه و سطحي قرار مي گيرند، و با چيزي، فکري، حسي، غيرعادي طرفند و اغلب رنجيده و انتقادي به جامعه و افراد دور و بر خود نگاه مي کنند؛ خصوصيتي که بسيار در روانشناسي ما مردم شرقي ايراني مي بينيم.
آن چنان تلخ اين چنين بيزار
محمد چرم شير

پانزدهم سپتامبر 1961، روزي که مجله «تايم» عکس «جروم ديويد سلينجر» را روي جلد خود به چاپ رساند، او چهل و دو ساله بود. بيست و يک سال گذشته را به کار نوشتن گذرانده بود و ده سال قبل از آن رمان «ناطور دشت» و درست در همان سال رمان ديگرش «فرني و زويي» را به چاپ رسانده بود. آن سال ها «سلينجر» بهترين سال هاي دوران نويسندگي اش را مي گذراند. محبوب خوانندگان ادبيات داستاني بود و چهره يي چنان شاخص که نه تنها روشنفکران که افکار عمومي نيز نمي توانست بي توجه از کنار او بگذرد. اقدام مجله «تايم» صحه گذاشتن بر همين محبوبيت و آراي عموم بود. ادبيات داستاني نوين امريکا بي حضور اين سه نام، «فيتزجرالد»، «همينگوي» و «سلينجر»، قابل شناسايي، ارزيابي و تبيين نبود. عجيب هم نيست که جز اين بوده باشد. هر سه تاي اينها مهمترين آثار خود را طي همين سال ها به مخاطبان عرضه کرده بودند. «سلينجر» نوشتن را در سال 1940 آغاز کرد؛ در سن بيست و يک سالگي، مصادف با آغاز جنگ جهاني دوم. او يک سال بعد به خدمت نظام فراخوانده شد و تا روز پياده شدن متفقين در ساحل فرانسه در سال 1944 در پنج عمليات جنگي شرکت مستقيم داشت. در تمامي اين چهار سال نوشت، به جنگ فکر کرد و در آن شرکت ناگزير کرد. از وقايع آن چهار ساله کمتر نوشت، اما کاري که آن چهار سال با او کرد بيش از آن بود که بتوان در مجموعه آثارش و آنچه اخلاق شخصي اش مي ناميم، ناديده اش گرفت. «سلينجر» تلخ شد؛ چه در آثاري که نوشت و چه در رفتار شخصي و اجتماعي اش. او شارح نوعي بيزاري از دنياي جديد بود. دنيايي که شتاب و سير تحولاتش به مذاق او خوش نبود. ابزار داستانگويي اش بود، اما نمي توانست با روي خوش به آن بنگرد. جهان داستاني اش حتي ستيز با اين جهان نبود، فقط نمايش اش مي داد، تلخ و عبوس و مضمحل نمايش اش مي داد. جهاني بي قواره که آدم هايش را فقط تهي مي کرد؛ تفاله و پوک. در رفتار شخصي اش از اين هم تلخ تر بود. خود را به يک تبعيد خودخواسته روانه کرد. درهاي خانه اش را بست. کنج خلوت گرفت. نه ديد و نه ديگر ديده شد. رفتار اجتماعي اش اما از اين نظام مندي منسجم برخوردار نبود. اجازه داد مجموعه يي از آثارش به چاپ برسد، بعد خودش همه آنها را خريد و از بازار کتاب جمع کرد. از هر که توانست به دليل چاپ قصه هايش شکايت کرد. يکي دو مورد دعوا با خبرنگاران و عکاساني که به سراغش رفته بودند همچنان در پرونده او باقي است. مرد ناياب ادبيات داستاني امريکا با چاپ داستان «تيرک بام را بالا بکشيد، نجاران و سيمور؛ يک مقدمه» در سال 1963 و داستان «هپ ورث» در سال 1965 از آنکه بود هم ناياب تر شد.«آرتور ميلر» چپ گرا و «هنري ميلر» سرخوش درباره جامعه امريکايي بسيار نوشتند، نوعي نوشتند که نقدي باشد بر چگونگي زندگي امريکايي، روشن کننده وضعيت انسان امريکايي، نقش موثر و دوسويه نظام و مردم، نظام و هويت فردي و اجتماعي و کارکرد دوطرفه آنها بر هم. نوشته هايشان آنان را تا حد منتقدان اجتماعي بالا کشيد.«تنسي ويليامز» برنده جايزه پوليتزر و دارنده نشان طلايي از انجمن نويسندگان امريکا در ماه مه 1969 (يعني هشت سال بعد از چاپ عکس سلينجر روي جلد مجله تايم) هيچ گاه مانند ميلرها در کسوت يک منتقد اجتماعي ظهور نکرد. او آدم ها و روابط ميان آنان و فرديت شخصيت هايش را روايت کرد. او اين کنش ها را بيرون از روابط ميان سياست و شخصيت و در قالب نوعي توجه به روانشناسي فردي و بعدتر روانشناسي جمعي اجتماع جست وجو و روايت شان کرد. سلينجر راهي ميانه را پي گرفت اما به نيت نقد اجتماعي و نه به نيت کند و کاو روانشناسي شخصيت هايش. بيزاري بي حد و حصر سلينجر از دنياي جديد و هر چه متعلق يا برآمده از آن بود، او را واداشت يکسره به همه آنچه آدم ها را تحت تعريفي معين و معلوم دسته بندي مي کرد، بتازد. سرخوردگي او از اين همسان بودن بود و اعتراضش هم به همين بود. اعتراض به نظامي که در تعامل با مردم آنها را هم شکل قالب مي زد و شوريدن به روش هايي که انسان ها را در يک تعريف واحد جمع بندي مي کرد. او يک منتقد اجتماعي بود بي آنکه اساساً رابطه اجتماعي حکومت و سياست و مردم را باور داشته باشد و يک روانکاو اجتماعي بود بي آنکه معتقد به فرموله کردن عکس العمل هاي فردي و نتايج به دست آمده از آن باشد. به يک عنوان او يک معترض هم نبود، او تنها و تنها احساس تلخ بيزاري داشت. اما يک چيز در همه آنان به صورت يک نياز، يک نقطه مرکزي مشترک بود. همگي آنان ايده هاي خود را در نظام، تعاملات و رفتارهاي متمرکز در کانون خانواده جست وجو مي کردند. کانون خانوادگي نقطه تلاش همه آنان بود. آنها همگي درباره خانواده امريکايي مي نوشتند. اگر آرتور ميلر و تنسي ويليامز در فرم نمايشي و به ايده خانواده پرداختند سلينجر فرم قصه و رمان را براي روايتش از خانواده امريکايي برگزيد. هپ ورث، فرني و زويي و... نمونه هاي درخشاني از آنچه خانواده و آنچه خانواده امريکايي بود را به نمايش گذاشتند. کاري که سلينجر کرد و ويليامز و ميلر از انجام آنها بازماندند، خلق خانواده يي بود که سلينجر هر وقت توانست به آنها بازگشت، تاريخ زندگي آنها را نوشت، تعريف شان کرد و آنها را جداجدا و در کنار هم مورد ارزيابي قرار داد. او سريال خانواده گلس را به مثابه نمادي از خانواده در دنياي جديد نوشت؛ خانواده يي که تک تک افراد آن با اينکه در شرايط تاريخي اجتماعي خاص دوره خود باليده بودند، اما کمترين شناختي از اين شرايط نداشتند و اگر چه هر کدام روانشناسي خاص خود را دارا هستند، اما گاه چنان در رفتار برخلاف اين تعريف روانشناسانه عمل مي کنند که غريب مي نمايانند. با اين تعريف آثار سلينجر همان قدر اجتماعي و روانشناسانه اند که نيستند. سلينجر بيرون از اين هر دو، موقعيتي خلق مي کند که لاجرم موقعيت ويژه و نادري هم مي تواند نباشد، موقعيتي ساده که سبب مي شود شخصيت ها دست به اعلام عقايد و آراي خود بزنند. تقابل همين عقايد و آرا است که کنش را اجتناب ناپذير مي کند. اين کنش گاه هماهنگ با همان عقايد و آرا است و گاه در سوي مقابل آن. همين کنش نامتعارف است که شخصيت ها، روابط شان و اعمال آنها را بيرون از روانشناسي آنها و تاريخ اجتماعي شان دوباره تعريف مي کند. سلينجر برخلاف آرتور ميلر رفتار و اعمال شخصيت ها را تابعي از کنش هاي اجتماعي نمي کند و برخلاف هنري ميلر و ويليامز بر کند و کاو روانشناسي فردي آنها تکيه نمي کند. سلينجر دائماً قاعده را بر هم مي زند تا از اين بر هم زدن بازي ديگري را بسازد.سلينجر بيرون از هر قاعده يي بازي مي کند. اين به معناي ساختن استثنا نيست. او بيزاري را به نمايش مي گذارد، بيزاري به قاعده، به استثنا، به آنچه بوده است، هست و خواهد بود. کنش شخصيت هاي او بيرون ريزي همين بيزاري است بي آنکه بخواهند بدانند منشاء اين بيزاري از کجاست و بي آنکه بخواهند تابع هر رفتار از پيش قابل تعريفي باشند.سلينجر ساده و جذاب مي نويسد، با زبان نيشدار و طعنه آميز اما محکم و روان. اگر اينها شگفتي هاي خواندن سلينجر نباشند، بايد او را بارها و بارها خواند تا ديد چگونه شخصيت مي سازد. موقعيت هاي ساده خلق مي کند و کنش شخصيت هايش را مي سازد.
سبک و زمينه ادبي آثار سلينجر
ناهيد طباطبايي

سلينجر در مقاله يي که در سال 1946 به مجله هارپر فرستاد، مي نويسد؛ «من تقريباً هميشه درباره افراد خيلي جوان مي نويسم» و اين تفسيري است که به عنوان باور او تلقي مي شود. دوران بلوغ در تمام آثار او از اولين داستان کوتاه چاپ شده اش، «مردم جوان» تا «ناطور دشت» و «خانواده شيشه يي» طرح و ظاهر مي شود. در سال 1961، آلفرد کزين منتقد مي گويد؛ «يکي از دلايلي که سالينجر نوجوانان را به عنوان موضوع انتخاب مي کند اين است که خوانندگان جوان برايش جاذبه دارند، اما دليل ديگر، اين آگاهي (در ميان جوانان) است که او براي آنها سخن مي گويد و واقعاً طرف صحبت او هستند، آن هم با زباني که به طرز خاصي صادقانه و از آن ايشان است. و نيز با نقطه نظري درباره امور که داوري هاي مرموز آنها درباره دنيا را شامل مي شود.» زبان سلينجر به خصوص ديالوگ هاي جاندار، واقع بينانه و موجز او در زمان چاپ اولين داستان هاي کوتاهش انقلابي برپا کرد و بسياري از منتقدان آن را «خاص ترين کيفيت» آثار او دانسته اند.

سلينجر دقيقاً از طريق شخصيت هاي آثارش قابل شناخت است، بارها از تکنيک هايي مانند تک گويي دروني، نامه نگاري و مکالمه تلفني طولاني براي نشان دادن استعداد شگرف خود در ديالوگ نويسي استفاده کرده است، همان استعداد شگرفي که شامل قدرت تصور او براي به سرانجام رساندن سرنوشت شخصيت هاي داستانش با توافق آنها است. زمينه هاي بازپديدارشونده در داستان هاي او نيز مربوط به باور معصوميت و نوجواني، به انضمام «تاثير مخرب هاليوود بر کل جهان» است. بيگانگي و عدم ارتباط بين نوجوان و بزرگسال «حقه باز»، و قوه مشاهده و نيز گاهي هوش زودرس بچه ها، از ديگر موضوع هاي مورد علاقه اوست. منتقدان بر اين نظرند که در روند آثار منتشرشده سلينجر، پيشرفت مشهودي ديده مي شود. چنان که تجديدنظري در جهت معکوس و رو به تزايد در سه مجموعه داستاني که بعد از ناطور دشت منتشر شده، صورت گرفته است.

يان هاميلتون که طرفدار اين نظريه است، مي گويد هنگامي که آثار اوليه سلينجر داشتند ديالوگ هايشان را با عناوين «محکم و نيرومند» به رخ «چاپلوس ها» مي کشيدند، در عين حال مشغول فرمول بندي و عاطفي شدن هم بودند، تا معيارهاي ويراستاران نيويورکر و از ميان ايشان ويليام شان را در خود جاري کنند و نوشته او به صورت «کم حرف، سربه سر گذاشتن هاي گنگ و خوددارانه » درآيد. کيفيتي که در «يک روز کامل براي موز ماهي»، «ناتور دشت» و داستان هاي بعد از پنجاه سالگي او - زماني که ديگر منزوي شده بود و به مطالعات مذهبي مي پرداخت - مي بينيم.

هاميلتون اعتقاد دارد در اين دوران داستان هاي او بلندتر مي شوند، از طرح کمتر پيروي مي کنند، بيشتر و بيشتر از موضوع دور مي افتند و پر از جملات معترضه مي شوند. لوييز منارد با اين نظر موافق بود. او در نيويورکر نوشت؛ «سلينجر «نوشتن داستان به معناي مرسوم را ترک کرد... به نظر مي آمد علاقه خود به داستان به مفهوم يک شکل هنري را از دست داده. شايد فکر مي کرد چيزي دستکاري شده و ناتوان در ابزار ادبي و نظارت نويسنده وجود دارد.»

در سال هاي اخير، منتقدان از اين آثار حمايت کردند. در سال 2001، جانت ملکوم در «مرور بر کتاب ها» ي نيويورکر نوشت؛ «زويي» شاهکار قابل بحث سالينجر است.... دوباره خواني آن با بخش همراهش «فرني» اهميت کمتري از دوباره خواني «گتسبي بزرگ» ندارد.
سلينجر؛ زاهد دشت
شهريار وقفي پور

جروم ديويد سلينجر، نويسنده امريکايي، با انتشار اولين کتابش، «ناطور دشت» در اوايل دهه 1950، به شهرتي گسترده و جهاني رسيد و پس از آن، به رغم انتشار فقط سه کتاب، «نه داستان» (در ايران، با نام «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل وهشتم»)، «فرني و زويي» و «تيرهاي سقف را بالا بکشيد، نجارها؛ و مقدمه يي بر سيمور»، نه تنها شهرت خود را تا امروز نيز حفظ کرده است بلکه به يکي از شمايل فرهنگي امريکا نيز تبديل شده است؛ و از قضا، رفتارهاي متخاصمانه اش نسبت به مقوله شهرت، به يکي از دلايل شهرت افسانه يي اش تبديل شده است.

سلينجر در دو کتاب اولش، علاوه بر نشان دادن مهارتش در قصه گويي، قدرت چشمگيرش در نثرنويسي را نيز به رخ کشيده بود. در واقع بخش اعظم موفقيت «ناطور دشت» مرهون آوا و روايت خاص راوي بچه سالش است که از مدرسه شبانه روزي اش فرار کرده و تا هنگامي که در نهايت تصميم مي گيرد پيش خانواده اش برگردد، سفر اوديسه وار چندروزه يي را در نيويورک (خصوصاً در منهتن) از سر مي گذراند و طي اين سفر، از دوران معصوميت جدا شده، به واقعيت پليد و فاسد دنياي بزرگسالان پي مي برد؛ و البته اين واقعيت را با زباني سرشار از طنز و وارونه گويي (آيروني) روايت مي کند؛ امري که جايگاهش را چه در ميان منتقدان و چه در ميان مردم عادي، محکم کرد و شمايل نويسنده يي منتقد، راديکال و البته اخلاق گرا را به او نسبت داد.

در همين جا، بد نيست به يکي ديگر از شاهکارهاي ادبيات امريکا اشاره کنيم که شباهاتي به اين اثر دارد؛ «هکلبري فين». در «هکلبري فين» نيز راوي که نوجواني شوخ و آواره است، طي سفرش بر رودخانه مي سي سي پي با واقعيت پليد زندگي امريکايي از نزديک آشنا مي شود و بدين صورت به بلوغ مي رسد. اگر چه هر دو اثر را مي توان به عنوان داستان هاي «بلوغ» و «سن آوري» قرائت کرد، توجه به اين نکته ضروري است که بلوغ «هک فين» ناشي از مواجهه با واقعيت لخت نژادپرستي، وجود جاري و ساري «چهره وقيح پدر» و «قانون» است، و در آخر کتاب، لحظه يي که مي فهمد (و در واقع مي پذيرد) «پدرش مرده است»، لحظه يي است که به شکل استعاري و عيني به بلوغ مي رسد، و جالب آنکه واسطه اين لحظه پذيرش و در حقيقت، هويت يابي، سياهپوستي به اسم جيم است. در مقابل، هولدن کالفيلد راوي «ناطور دشت» که گرفتار در امريکاي صغير، منهتن، است با زنجيره يي از دزدها، قوادها، روسپي ها و... روبه رو مي شود؛ به عبارتي برخورد کالفيلد با امريکا، اگر چه سرشار از نيش و کنايه به بزرگسالان است، در نهايت از الگوي پيرمردهاي امريکايي تبعيت مي کند، يعني مبتني بر نگاهي است که براي معصوميت از دست رفته گذشته مي گريد و مشکل امريکا را معضلي اخلاقي، و از همين رو، فردي مي يابد

(بر عکس هک فين که بهشت امريکا را به صورت پيشاپيش از دست رفته روايت مي کند و معضل امريکا را معضلي ساختاري درمي يابد).

لحظه پاياني «ناطور دشت» هم اگر چه نقيضه يي بر مفهوم «تجلي» يا «اپي فني» است، مهر تأييدي است بر کوشش هاي فردي براي نجات دادن معصوميت کودکانه يي که در صحنه پاياني کتاب، در فيبي، خواهر راوي تجسم مي يابد و اين توهم را دامن مي زند که «بهشت امريکايي زماني واقعاً وجود داشته است.»

با ادامه دادن اين خط مي توان هم رفتار فردي سلينجر را توضيح داد، هم تباهي فرمال و محتوايي نوشتار سلينجر را که در دو کتاب آخرش (تا اواخر دهه 90 ميلادي) به اوج مي رسد؛ از آنجا که معضل امريکا مشکلي فردي و اخلاقي است، پناه بردن به ذن، بودائيسم و کناره گيري از اجتماع هر دم آلوده شونده تر منطقي به نظر مي رسند؛ و البته در نگاهي عميق تر، رياکاري و ناکارآمدي اين استراتژي ها هم صريح تر مي شود؛ همان گونه که فرار سلينجر از اجتماع، تن ندادن به مصاحبه، دشمني با خبرنگاران و... اگر چه در ظاهر فرار از «دوربين جامعه نمايش» و «مشهوريت» است، در واقع مبتني بر «شهوت مهارنشدني شهرت» است، چونان «زاهد» هگل/لاکان که برايش طرد و انکار لذت حاوي کيفي بزرگ تر و وقيح تر است، تمامي کوشش هاي سلينجر نيز مبتني بر به دست آوردن شهرت بيشتر است، مخصوصاً که از نظر ادبي نيز انبانش خالي بود و مي توانست با اين ژست ها، اين بازي را ادامه دهد که «گويا کشوي ميزش پر از شاهکارهايي است که بدان ها اجازه چاپ نمي دهد.» در ضمن اين رفتار «جان زيبا»يي سلينجر (پاکيزه نگه داشتن دست ها در جامعه يي آلوده) مبتني بر نوعي «نفي انتزاعي» است که مي توان در برابر کليت غيراخلاقي و کثيف امريکا، «خانواده»يي نابغه و معنوي را قرار داد؛ سرنوشت خانواده گلاس (که گستره يي از داستان کوتاه «روز بي نقص براي موزماهي» و داستان هاي بلند «فرني و زويي» و «تيرهاي سقف...» و... را در بر مي گيرد) بديل اخلاقي و ادبي سلينجر در برابر معضلي است که پيشاروي خويش دارد (معلوم است که در چنين وضعيتي پناه بردن به بوديسم بهترين روش است) به عبارت هگلي، سلينجر براي نفي کليت فاسد کنوني، امر خاص (خانواده گلاس) را برجسته مي سازد (در مقابل، نفي انتزاعي افرادي چون باروز که مبتني بر رفتارگرايي زيرزميني و در واقع برجسته ساختن کليتي ديگر و تقابلي است، بسيار اصيل تر و صادقانه تر از نفي سلينجر است). در حوزه داستاني نيز، پس از آثار اوليه سلينجر، ما به جاي داستان در واقع با مقاله هايي روبه رو هستيم که با تک جملات زيبا زينت شده اند (دوباره پناه بردن به امر خاص). اين عمل سلينجر اگر به شکلي خودآگاه انجام مي شد، مي توانست واجد تواني انقلابي باشد، چرا که مي توانست با نشان دادن شکاف هاي دروني نوع مقاله و نوع داستان، شکاف ها و تعارض هاي خود جامعه را به شکلي ساختاري رو کند، اما سلينجر با استفاده از قابليت هاي عامه پسندي که مي توان در هر يک از اين دو نوع يافت، هيچ يک از اين انواع ادبي را دچار معضله نمي کند. در مقابل همان طور که قبلاً اشاره شد، کوشش هاي في المثل باروز، شکاف ها و تعارضات جامعه را عيان تر نشان مي دهد، چرا که مثلاً با استفاده از سبک هاي مردم پسند (مثلاً داستان هاي علمي- تخيلي) و استفاده ديالکتيکي از آنها (بسط قوانين و ساختارهايشان تا حد نهايي و منطقي شان) توانستند ضربه يا ترومايي به تاريخ ادبيات وارد کنند. توجه به اطوارهاي نمايشي سلينجر (مثلاً سعي در پناه بردن به اسطوره «هنرمند زخم خورده تنهاي بريده از اجتماع») مي تواند سرنخي در اختيارمان قرار دهند که ماهيت «محافظه کارانه»ي نوشتار سلينجر را نيز بيشتر بکاويم، نوشتاري که در نهايت به رئاليسم دهه 80 و رئاليسم ريگاني تن مي دهد.
رند يا روشنفکر
اميرحسين خورشيدفر

1- اگر به شمايل کلاسيک روشنفکر دلبستگي نوستالژيک نداشته باشيم که قاعدتاً بهتر است اينگونه باشيم عجالتاً مي توانيم بپذيريم شخصيت هاي سلينجر را عمدتاً روشنفکران و هنرمندان تشکيل مي دهند. يعني طبقه يي که بدون شک بزرگ ترين ميراث بر اشراف در سنت داستان نويسي غرب به حساب مي آيد. اشراف ديرزماني بازيگران اصلي و عمده رمان بودند اما چنان که در نقاشي هنرمنداني مثل کوربه، دوميه با پيشينه ولاسکوئز و پيتر بروگل شخصيت هاي اساطيري، مذهبي و اشراف را به مرخصي دائم از حضور در پرده هاي نقاشي فرستادند رمان مدرنيستي هم مثل مدير تئاتري بود که بازيگران قديمي را يکي پس از ديگري جواب کرد. يکي از پرشمار دلايلي که «در جست و جوي زمان از دست رفته» را در جايگاه رمان سرشت نماي مدرنيستي قرار مي دهد نمايش همين کشمکش و رقابتي است که بين روشنفکران و اشراف

در گرفته است تا هرکدام کليدي ترين جايگاه را در ساختار داستان به چنگ آورند. آنچه دقيقاً و صراحتاً از طريق بازنمايي سالن هاي پاريسي با رتبه بندي ها و هويت هاي طبقاتي مختلف آشکار مي شود بيانگر خواست و کنجکاوي عمومي براي شناخت شيوه زيست روشنفکران است، چه خرده رفتاري از اشراف نمانده که در رمان هاي کلاسيک تصوير نشود. «چهره هنرمند در جواني» نوشته جيمز جويس، «به سوي فانوس دريايي» ويرجينيا وولف، «آشفتگي هاي ترلس جوان» اثر روبرت موزيل و «تونيو کروگر» توماس مان هرچند در وهله اول نشانگر گرايش مدرنيستي به بازانديشي در شيوه هاي آفرينش هنري هستند اما در عين حال نشان مي دهد چهره روشنفکر تا چه ميزان به کانون توجه رمان نويسان نزديک شده است. از نگاهي ديگر طبقه متوسط، لايه هاي پيشرو خود را در رمان بازمي شناسد. در نيمه دوم قرن بيستم سلينجر آشکارا در ادامه اين سنت در داستان نويسي غربي قرار مي گيرد. جداي از آن سلينجر خود نيز به طبقه روشنفکران مرفه نيويورکي تعلق دارد و منش خاص زندگي او هم به هيچ وجه کارت عضويتش را باطل نمي کند.

2- ناطوردشت و چند داستان کوتاه سلينجر در دهه پنجاه به فارسي ترجمه شد. اما اقبال به سلينجر هم مثل بسياري از داستان نويسان ديگر از حد چارچوب صنفي داستان نويسان بيشتر نبود. انتشار آثار کم تعداد سلينجر در نيمه دوم دهه 70 و تجديد چاپ هاي مکرر در سال هاي بعد است که او عملاً به محبوب ترين داستان نويس امريکايي ( بدون در نظر گرفتن نويسندگان عامه پسند) براي طبقه متوسط ايراني تبديل مي شود. فرآيندي که پيش از آن کم و بيش در مورد ريموند کارور ديگر داستان نويس امريکايي نيز روي داد اما به نظر سلينجر واجد مولفه هاي بيشتري براي محبوبيت در اين طبقه است. داستان هاي سلينجر امروز کالاي فرهنگي مورد اعتماد و مرغوبي براي طبقه متوسط است. برخلاف کارور اين کالا نه فقط در حوزه زيباشناختي و فرم بلکه از منظر مفهومي و فرهنگي نيز به شکلي بي ضرر به خواست مخاطب پاسخ مي دهد. بدون شک بخش مهمي از اين کارايي را بايد با توصيف موقعيت ويژه اين طبقه درک کرد. تمام کساني که در طول يک دهه گذشته دانشجو بوده اند در هر رشته يي و هر دانشگاهي قاعدتاً با اشتياق زايدالوصف و عجيب و غريب عمومي براي انجام فعاليت هاي فرهنگي فوق برنامه مواجه شده اند و درست تر آنکه در آن سهيم بوده اند. معني اين اشتياق عمومي به کسب امتيازهاي ويژه فرهنگي اجتماعي همان خاصيتي است که طبقه متوسط در شرايط رفاه نسبي از خود بروز مي دهد. هر فرآيند اجتماعي بدون شک به الگوهايي وابسته است. با تغيير مناسبات سياسي و اجتماعي جهان، طبقه متوسط ايراني که از شمايل روشنفکري دهه هاي گذشته خود فاصله گرفته و دل زده شده است در جست وجوي شيوه زندگي تازه يي است که در آن بتوان بلوغ و تکامل قابليت هاي ذهني را بروز داد. مهرجويي به عنوان صادق ترين تصويرگر حيات طبقه متوسط ايراني در اواخر دهه 60 و با ساخت هامون در حقيقت در ارائه اين الگو پيشدستي مي کند و چه کسي مي تواند ادعا کند شمايل خاص هامون در ميان مخاطبان ايراني شيفتگي نيافريده است. واضح است که انتخاب هاي مهرجويي از ادبيات امريکا بسيار هوشمندانه بوده است. سيمور گلس که تنها در داستان کوتاه «يک روز خوش براي موزماهي» سلينجر حضور دارد و در بسياري ديگر از داستان هاي او ديگر اعضاي خانواده گلس از او ياد مي کنند روشن ترين خصلت هايي را پديدار مي کند که تمام و کمال الگوي مورد نظر طبقه متوسط ايراني از ميانه دهه 70 به بعد از شخصيت يک روشنفکر (هنرمند) است. سيمور گلس چنان سرگرم سير و سلوک عارفانه و ستايش بي دريغ هنر و تقويت مدام ظرافت طبع و رفتار است که تقريباً هيچ جنبه يي از حيات سياسي و اجتماعي او دست کم به اندازه يک استاد دانشگاه يا يک هنرمند مردم گريز يا هرچيز ديگر نمايانده نمي شود البته منظور من اين است که اين کالاي فرهنگي اينگونه در ايران مصرف مي شود. اين همان روشنفکري است که جدي ترين وظيفه اش راضي کردن خواهرش به خوردن سوپ دستپخت مادر يا دلجويي از دختربچه در اتوبوس است که ظاهراً از چيزي غمگين است. در واقع در اين تعبير از روشنفکر آنچه ناديده انگاشته مي شود سويه اجتماعي و سياسي اوست. اينجاست که اعتراض روشنفکر سلينجري به پشت پا زدن به زندگي اجتماعي مي انجامد. ريچارد رورتي مفهوم رند (بازي ور ironist) را براي منشي به کار مي برد که با اين تعبير از روشنفکري همخوان است. « رند» رفتاري متفاوتي در دو حوزه خصوصي و عمومي زندگي دارد. حوزه عمومي يا اجتماعي زندگي او باسازشکاري همراه است و سويه هاي انتقادي و معترض به حوزه خصوصي منتقل مي شود. ريچارد رورتي پروست، ناباکف و حتي دريدا را مصاديق مفهوم رند مي داند. هويت بسياري از شخصيت هاي سلينجر را مي توان با اين مفهوم دريافت. بسياري از خرده رفتارهاي طبقه متوسط ايراني را مثل همين اشتياق عمومي به طبيعت گردي، موسيقي راک و آموزش هاي هنري آماتوري و عرفان هاي جديد در ميل به پرورش قواي ذهني معنا کرد که در حوزه عمومي با سازشکاري همراه است. از اين رو سلينجر در طول يک دهه با اقبال عمومي مواجه مي شود.
سلينجر در 1965مرد زنده ها را دريابيد
اميد نيک فرجام

آخرين نوشته سلينجر که بيشتر روده درازي است تا داستان با عنوان شماره 26 هîپ وïرث، 1924 که نامه يي است به قلم سيمور گلس هفت ساله، در سال 1965 در مجله نيويورکر چاپ شد و به معناي واقعي کلمه داد همه منتقدها را درآورد، از جمله آلفرد کيزين، مري مک کارتي، مکس ول گايزمار و حتي جان آپدايک که سلينجر را هنوز هم از جمله نويسندگاني مي داند که در حرفه اش بر او تاثير فراوان داشته اند. البته کساني هم هستند که همچنان از سلينجر دفاع مي کنند، از جمله جîنت مîلکم که در سال 2001 در مقاله يي روشنگر اما قدري مبالغه آميز زويي را شاهکار سلينجر خواند و لذت خواندن دوباره فرني و زويي را با لذت بازخواني گتسبي بزرگ همطراز دانست.

شخصاً با نوشته هاي سلينجر مشکلي که ندارم هيچ، هنوز از خواندن (ببخشيد، سلينجر که ديگر خواندن ندارد، فقط بازخواني دارد) و بازخواندن آنها لذت مي برم. ناطوردشت نيازي به تعريف و تمجيد اين حقير ندارد، و فرني و زويي هنوز خواندني و لذت بخش است. هنوز هم فکر مي کنم که در اين دومي صحنه گفت وگوي زويي با مادرش، بسي، در حمام آپارتمان خانواده گلîس (در کنار يکي دو صحنه از تيرهاي سقف را بالا بگذاريد، نجاران) يکي از شاهکارهاي ادبيات از نظر پرداخت فضا و دقت در جزييات و رواني و منطقي بودن ديالوگ هاست، و خواندن هزارباره اش براي نويسنده هاي ايراني از نان شب واجب تر. جالب اينکه سلينجر در پرداختن به جزييات در داستان هايش، مخصوصاً فرني و زويي، آنقدر دقت و وسواس به خرج مي دهد که آلفرد کيزين با طعنه يي غليظ در مقاله معروفش، «جي. دي. سلينجر؛ محبوب همه» نوشته است؛ «روزي خواهد آمد که پايان نامه هايي آنچناني در باب کاربرد زيرسيگاري در داستان هاي جي. دي. سلينجر نوشته شود؛ تابه حال هيچ نويسنده يي يک جماعت شخصيت امريکايي را به روشن کردن اين همه سيگار، دست دراز کردن به طرف زيرسيگاري و نگه داشتن زيرسيگاري با يک دست و گرفتن گوشي تلفن با دست ديگر وانداشته است.» برايم مهم نيست استاد در 89 سالگي ول کن معامله نيست و هنوز قصد سرکشيدن ريق رحمت را ندارد (البته اينجا را به او حق مي دهم، چون 89 عدد چندان جالبي نيست، 90 رïندتر است، پس شايد سال آينده، ان شاءالله،). به نظر اين حقير، استاد سلينجر در سال 1965 در اثر ابتلا به بيماري به نام گلس (يک جور وسواس خانمان برانداز در مايه هاي اعتياد به مواد مخدره،) از دنيا رفت، گرچه در سال 1974 از کار چند جوان هيپي و روشنفکر اهل سان فرانسيسکو چنان به فغان آمد که سکوت بيست ويکي دو ساله اش را شکست و براي اعلام برائت و اعتراض به اين کار به مصاحبه با روزنامه نيويورک تايمز تن داد. ظاهراً رفقاي هيپي ما داستان هاي او را که پيشتر فقط در چند مجله در امريکا چاپ شده بود در دو جلد به سبک دستفروش هاي خيابان انقلاب چاپ زده و شخصاً در کتابفروشي ها توزيع مي کردند (همين دو کتاب اخير سلينجر از نشر نيلا). شرلي جکسن و سامرست موام هم در همين سال و البته جداً و واقعاً از دنيا رفتند. شرلي جکسن چند داستان کوتاه عالي و دست کم يک رمان شاهکار دارد به نام خانه جن زده روي تپه که هنوز هم بهترين داستان ترسناک دنياست و منبع الهام چندين نويسنده درجه يک و يک قطار فيلمساز بوده و تا آنجا که من مي دانم هنوز به فارسي ترجمه نشده است. و از سامرست موام، آن استاد داستان گويي محض، در ايران چه خوانده ايم يا بهتر بگويم نخوانده ايم جز رمان هايي از اسارت بشر و لبه تيغ (اين يکي را فقط در کتابخانه خانه پدري رويت کرده ام و بس، با طرح جلدي به غايت «زرد» و احتمالاً چاپ دهه 1340 يا اوايل 50) و چند داستان کوتاه؟ حتي هولدن کالفيلد ناطوردشت هم اسارت بشر را خوانده و از آن خوشش آمده، هرچند که مي گويد موام آدمي نيست که او حال کند تلفني باهاش گپ بزند. چرا از اين دو و خيلي مرده ها و زنده هاي ديگر حرف و خبري در ايران نيست، اما از و درباره سلينجر راه به راه کتاب و خبر و ويژه نامه صادر مي شود؟ فقط چون به ضرس قاطع مي دانيم که موآم و جکسن مرده اند، اما سلينجر هنوز در ويلاي بزرگش در کرنيش نيوهمپشاير در امريکا جاخوش کرده، صبح به صبح مديتيشن مي کند، براي رفع چين وچروک هايش پوست خيار بر صورتش مي گذارد، و احتمالاً دم غروب با سازي شرقي دلي دلي يي هم مي کند؟

حرفي نيست، جويس مي نارد که خود الان نويسنده سرشناسي است و در 18 ، 19 سالگي با استاد که در آن زمان 58 سال داشت رابطه يي به هم زد و يک سالي با او زندگي کرد تا اين که استاد (که حال و حوصله بچه دار شدن نداشت) عذرش را از ويلاي کرنيش خواست و مارگرت سلينجر، دختر استاد، مي گويند او کارهاي تمام شده و آماده چاپ فراوان دارد. مي نارد خود دو رمان تمام شده را با چشم هاي خودش ديده است، گيرم از پشت شيشه پنجره اتاق کار استاد، اما اينها تا چاپ نشوند چه اهميتي دارند؟ شايد يک روزي در سال هاي آينده اين نوشته ها چاپ شوند، مثل رمان آدم اول آلبرکامو که سال ها پس از مرگش ما را غافلگير کرد، دست کم تا چندماهي که آن را خوانديم و بعد من يکي که فکر کردم کاش اصلاً چاپ نشده بود.

اما تا آن روز بهتر نيست به سراغ نويسنده هاي مرده (نه زامبي هايي مثل سلينجر،) و زنده يي برويم که آثارشان هنوز به فارسي ترجمه نشده و هر ازگاهي فقط اسمي از آنها در ريويوهاي مجلات و روزنامه ها مي آيد؟ اين هم مشتي نمونه خروار از کساني که بعضي شان حتي از سلينجر هم بهترند و خيلي خيلي زنده تر؛ زيدي اسميت (دندان هاي سفيد)، مارتين ايميس (سگ زرد)، ويليام بويد (ساحل برازاويل)، تي. سي. بويل (پرده تïرتيا)، اين مک يوئن (شنبه)، جولين بارنز (تاريخ جهان در ده فصل و نيم)، گري اشتين گارت (پوچستان) و خيلي هاي ديگر.

دو ترجمه از ناطوردشت، دو ترجمه فرني و زويي، دو ترجمه نجاران، و الي آخر. پنجاه درصد اين ترجمه ها زايد و تکراري است، و لازم به گفتن نيست که منظورم ترجمه هاي خودم نيست، اين کارهاي تکراري هيچ فايده يي ندارد جز اينکه شايد سلينجر چون دستش به ما در ايران نمي رسد به جمع طرفداران نومحافظه کارهاي واشنگتن بپيوندد که دست شان بدجور دراز است. اما به قول بارمîن ايرما خوشگله بيلي وايلدر، «اون يه داستان ديگه ست،».
سلينجر و هاينريش بل

س.محمود حسيني زاد

هاينريش بل و همسرش، آنه ماري، از همان ابتداي زندگي مشترکشان، تا زماني که اين دنيا را گذاشتند و رفتند، به کار ترجمه هم مشغول بودند. از انگليسي ترجمه مي کردند و طبق آمارً «بنياد بل» گويا بيش از 200 رمان، نوول، داستان کوتاه و نمايشنامه، کتاب کودکان و کتاب هاي تخصصي ترجمه کرده اند.

مترجم اصلي آنه ماري بل بوده و خود هاينريش بل ظاهراً از منظر ديگري به ترجمه نگاه مي کرده است. بل در مورد انگيزه خود براي ترجمه آثار ادبي، در مورد کار ترجمه و رابطه يي که با ترجمه داشت، در نامه يي در سال 1956 به ناشرش نوشت؛ «در مورد ترجمه بايد بگويم، کار ترجمه را با ميل بسيار زياد انجام مي دهم. ترجمه تمرين بي نظيري در سبک است و همين که مي تواني وارد دنياي افکار و تصوير هاي نويسنده ديگري شوي فوق العاده است. اختلالي در کار خود آدم هم ايجاد نمي کند. فقط از نظر کمي، کار کشنده يي است. در واقع 90درصد کار را هم زنم انجام مي دهد.» از جمله نويسنده هايي که اين زن و شوهر آثار آنها را ترجمه کرده اند؛ چارلز ديکنز، رابرت لويي استيونسون، پاتريک وايت، برندان بهان، پل هورگن، جرج برنارد شاو، او. هنري و سلينجر. از سلينجر «ناطور دشت» را ترجمه کردند و «فراني و زويي» را، همچنين براي ازمه، با عشق و نکبت و داستان هاي ديگر و نيز تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران. رمان ناطور دشت را که يکي از منتقدان آلماني «نوول ورم کرده» مي نامدش و به قول بعضي ها نوعي کتاب مقدس براي جوانان امريکايي نسل هاي مختلف است، در سال 1951 در امريکا منتشر شد. ايرنه مولون در سال 1954 آن را به آلماني برگرداند و بل در سال 1958 دوباره ويراستاري اش کرد. اين رمان براي آلماني ها اهميت ديگري هم داشت.

آنها در اين کتاب تاثير گوته بر سلينجر را هم مي بينند. يعني تاثيري که سلينجر احتمالاً از «ورتر» گوته گرفته است. ورتر هم- مثل بعد ها هولدن- بيشتر حرف مي زند و بيشتر وراجي مي کند. بيشتر دوست دارد نامه هاي شفاهي بنويسد و خاطرات روزانه اش را به زبان بياورد. دليل ديگري هم که منتقدان آلماني مي آورند اين است که سلينجر در نيويورک زبان و ادبيات آلماني تحصيل کرده بود و حتماً «رنج هاي ورتر جوان» را خوانده بوده است. ترجمه هاي اين زوج قطعاً ترجمه هاي خوبي بوده است؛ سال ها تجربه و تسلط بي نظير بل به آلماني. اما ترجمه آنها از «ناطور دشت»، ترجمه خوبي نبود. بعضي ها که ترجمه را خيلي بد مي دانند. آن ناطور دشتي که در سال 1951 در امريکا منتشر شد، گويا ناطوري بوده «اصلاح شده» و باب ذائقه امريکايي هاي خشک انديش.

ظاهراً اديتور هاي انتشاراتي پنگوئن 800 اصلاحيه به ناطور دشت اوليه وارد کرده و به عنوان مثال واژه يي نامناسب را که 44 بار در رمان گفته مي شود، کلاً کنار گذاشته بودند، ترجمه بل بر اساس نسخه انگليسي اصلاح شده و تعديل شده رمان انجام شده بود. در سال 1995 در امريکا نسخه کامل تري از ناطور دشت بدون حذفيات اوليه به بازار آمد، که آلماني ها هم اين نسخه را دوباره به آلماني برگرداندند. مترجم شخصي است به نام آيکه شونفلد و همه متفق القول که تر جمه دوم به مراتب بهتر است از آنچه بل ها انجام داده بودند. تا سال ها ترجمه بل، قطعاً به حرمت نامش، تنها ترجمه معتبر در آلمان بود. بعد از مقايسه ها و بعد از آمدن ترجمه جديد، انتقاد از ترجمه بل شدت گرفت. به قول يکي از منتقدان «تفاوت اين دو ترجمه مثل تفاوت روز و شب است». دلايلي که مي آورند قابل قبول است و پذيرفتني. اول اينکه، همان طور که گفته شد، بل و همسرش ترجمه يي تعديل شده از نسخه تعديل شده انگليسي منتشر کرده بودند. بعد هم بل زبان عاميانه و تند و تيز سلينجر را براي بازار آلمان مناسب نديده بوده و زبان ديگري، شسته رفته تري، انتخاب کرده بوده است.

علاوه بر اين زبان راحت و بي تکلف سلينجر را تبديل کرده بودند به زباني خشک و رسمي. ترجمه دوم اما که مورد استقبال منتقدان قرار گرفته، زباني دقيق تر و به قولي کلمه به کلمه دارد و راحت و بي تکلف. علاوه بر اين در ترجمه دوم از واژه يي مدرن تر و امروزي استفاده شده است. از نقد ها چنين بر مي آيد که واژه هاي ترجمه دوم نظير به نظير هستند و سعي نشده تا مثل ترجمه بل، از واژه هاي تر و تميز تر و «مودبانه» تر استفاده شود. منتقدي مي نويسد؛ «ترجمه بل از خود رمان، کيلومتر ها فاصله دارد.»

از جمله دلايل ديگر که مي آورند ضعف بل در زبان انگليسي بوده و بعد اخلاق گرايي کاتوليکي او که مانع از برداشت و ترجمه بهتر از متن اصلي شده است.

اما سلينجر مورد علاقه بل بوده است. بل و همسرش دست به ترجمه هاي آثار ديگر اين نويسنده بزرگ زدند و مهم تر، سلينجر و ناطور دشت بر بل تاثير زيادي داشته اند. در سال 1963، يعني فقط چند سال پس از آشنايي عميق تر بل با سلينجر به سبب آن ترجمه، بل رمان معروفش «عقايد يک دلقک» را مي نويسد که به نظر خودش هم شباهت هايي با ناطور دشت دارد. گرچه شخصيت دلقک نقطه مقابل هولدن است، گرچه زبان «مودب» بل با زبان « بي ادب» سلينجر خيلي متفاوت است، اما حال و هوا و نوع روايت داستان به ناطور شباهت دارد. در سال 1967 بل در گفت وگويي با منتقد قدرتمند آلماني، مارسل رايش رانيسکي، مي گويد؛ «ترجمه براي کسي که خودش رمان و داستان مي نويسد، روند همزماني است از دادن و گرفتن. علاوه بر اين ترجمه عملي است که رهايت مي سازد؛ ترجمه کارهاي سلينجر براي من نوعي رها شدن بود.»

زندگي «جي .دي. سلينجر» از نگاه زن هاي تاثيرگذار زندگي او
لطفا وارد نشويد
سعيد کمالي دهقان

25 نوامبر سال 1998 در يک روز پاييزي شهر کورنيش ايالت نيوهمپشاير امريکا کسي در خانه «جي . دي. سلينجر» پير و منزوي را زد. خداي من، چطور يک نفر همچين اجازه يي به خودش داده؟ آن هم خانه «جي .دي. سلينجر»، کسي که بارها با تفنگ ششلول از غريبه هايي که سرزده رفته اند تا احوالش را بپرسند يا دزدکي به خانه اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نويسنده يي که دورتادور خانه آلونک مانندش حصار کشيده تا کسي از ديوار خانه اش بالا نرود و فضولي نکند چرا که کم نيستند چنين آدم هايي در ايالات متحده و چه بسا دنيا که مي ميرند براي ديدن حتي يک لحظه اين نابغه داستان نويسي امريکا. «سلينجر» از سال 1953 در اين خانه مستقر شده و کمتر کسي را به آن راه داده.

مثلاً يک بار «ايان هميلتون» معروف فکر انجام همچين کاري به سرش زد. تصميم گرفت زندگينامه «سلينجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنيش» و از اهالي محل درباره «سلينجر» سوال کرد؛ اينکه از چه فروشگاه هايي خريد مي کند و از چه مسيري مي گذرد و در نهايت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانه «سلينجر» رسيد اما نويسنده بدعنق «ناطوردشت» اصلاً حوصله اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به اين سادگي خاتمه نيافت و «هميلتون» که يد طولايي در روزنامه نگاري داشت به اين راحتي ها دست از سر «سلينجر» بر نداشت و آن اتفاق هايي رخ داد که شرح مبسوط اش در مقدمه «احمد گلشيري» بر کتاب «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل وهشتم» آمده است.

اما اين بار، يعني 25 نوامبر سال 1998 قضيه فرق مي کرد. آن کسي که در خانه «سلينجر» را زده بود، شخص غريبه يي نبود. «سلينجر» به خوبي او را مي شناخت؛ يعني واقعيت اين است که بيست وپنج سال پيش از اين ماجرا، همين آدم 10ماهي مهمان همين خانه مهجور «سلينجر» بوده و از نزديک با او زندگي کرده است. آدمي که پس از پايان زندگي اش با «سلينجر» به انزواي خودخواسته او احترام گذاشت و حرفي درباره اش نزد تا آنکه کم کم وسوسه شد و درباره «سلينجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمي وسوسه مي شود ديگر. اين آدم کسي نيست جز «جويس مينارد»؛ زن باهوشي که در زندگي هيجانات زيادي را تجربه کرده. «جويس» در پنجم نوامبر سال 1953 به دنيا آمده و بيشتر شهرت ادبي اش را هم مديون زندگي کوتاه اش با «سلينجر» است. «جويس» در «دورهام» نيوهمپشاير بزرگ شده و در جواني مرتب براي مجله «هفده» مطلب مي نوشته است و در سال 1971 وارد دانشگاه ييل شد. در همين ايام «جويس مينارد» مجموعه يي از نوشته هايش را براي مجله «نيويورک تايمز» فرستاد. «نيويورک تايمز» از «جويس» جوان خواست برايشان مقاله بنويسد و او هم اولين مقاله اش را تحت عنوان «دختر هجده ساله يي که به زندگي گذشته اش نگاه انداخته» در اين مجله منتشر کرد. «نيويورک تايمز» عکس «مينارد» را روي جلد مجله برد و روزنامه ها و رسانه هاي زيادي در امريکا به نوشته «جويس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در ميان همه اين سر و صداها «جي .دي. سلينجر» که آن وقت 53 سالش بود نيز براي «جويس مينارد» نامه نوشت و او را از تبليغات رسانه يي برحذر داشت. «سلينجر» و «جويس» جوان حدود 25 نامه رد و بدل کردند تا اينکه «مينارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنيش رفت و همخانه «سلينجر» شد. «مينارد» دلش بچه مي خواست، «سلينجر» اما اصلاً به چنين خواسته يي رضايت نمي داد و در نهايت زندگي اين دو پس از 10 ماه به اتمام رسيد. پس از پايان اين رابطه، تا مدتي «مينارد» به کسي حرفي نزد تا آنکه در سال 1973 خاطراتش را با «سلينجر» در کتابي به نام «نگاهي به گذشته» منتشر کرد. «مينارد» سال ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان هاي زيادي نوشت که در اين ميان کتاب «مردن براي...» توسط «گاس ون سنت» کارگردان دوست داشتني «فيل» و با بازي «نيکول کيدمن» فيلم شد.

کتاب «جويس مينارد» درباره «سلينجر» سر و صداهاي زيادي در امريکا به پا کرد. خيلي ها هم با اين کار او مخالفت کردند و حتي «سن فرانسيسکو کرونيکل» مينارد را آدم «بي شرمي» خواند. با اين همه، «جويس مينارد» در يکي از نوشته هاي شخصي در سايت اينترنتي اش مي نويسد؛ «من واقعاً تعجب مي کنم، چرا آدم ها در مقابل کسي که از يک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگي اش را رها کند و بيايد با او زندگي کند و قول داده براي هميشه عاشق اش بماند و به معناي تمامي کلمه او را استثمار کرده، اين طور واکنش نشان مي دهند و انتظار دارند آدم داستان زندگي خودش را هم ننويسد. نمي شود چنين استثماري را ناديده گرفت. فرض کنيد کسي با دختر خود شما چنين کاري کند. جداي تمام احترامي که براي اين مرد قائلم اما واقعاً اگر دختر شما به جاي من بود، دهن تان را مي بستيد و چيزي نمي گفتيد؟»

اما «جويس مينارد» تنها يکي از زن هاي زندگي «جي .دي. سلينجر» است. حتي بعضي از منتقدان ادبي حدس مي زنند که اين همه انزو اطلبي و گوشه نشيني «سلينجر» به خاطر همين زن هاي زندگي اوست و صد البته شکست عشقي او در جواني. زن ها و البته دخترهاي جوان نيز در داستان هاي سلينجر نقش زيادي دارند. «ازمه » داستان «تقديم به ازمه با عشق و نکبت» غدلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتمف و «لئا» داستان «دختري که مي شناختم» غنغمه غمگين ترجمه بابک تبراييف و «باربارا» غنغمه غمگين ترجمه امير امجدف و «فيبي» داستان «ناطوردشت» غترجمه محمد نجفيف و «فرني» داستان «فرني و زويي» غترجمه اميد نيک فرجامف نمونه هايي از اينهاست. «جي .دي. سلينجر» اولين بار در سال 1941 عاشق شد. آن هم عاشق «اïنا اونيل» دختر نمايشنامه نويس معروف «اوژن اونيل». «گاردين» در اين باره مي نويسد؛ «گفته مي شود وقتي سلينجر در سال 1942 وارد ارتش شد، هر روز براي «اïنا» نامه مي نوشت. اما وقتي «سلينجر» براي خدمت مجبور شد عازم اروپا شود، «اونيل» به رغم اختلاف 36 ساله سني با «چارلي چاپلين» ازدواج کرد و همين موضوع باعث شد «سلينجر» تا به امروز هميشه به صنعت سينما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلينجر» همين طور در «ناطوردشت» مي نويسد؛ «اگر يک چيز در دنيا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چيز فيلم است. اسم اش را جلوي من نياوريد.» شکست عشقي «سلينجر» در 22 سالگي و عشق اش به «اïنا» 16 ساله، ضربه شديدي را به «سلينجر» وارد کرد. اين دو اولين بار در تابستان سال 1941 همديگر را ديدند. يکي از دوستان «اونيل» درباره اين رابطه مي گويد؛ «اïنا دختر ساکتي بود اما زيبايي خيره کننده يي داشت. نمي شد چشم از او برداشت و سلينجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زيبايي او شد و از اينکه دختر اوژن اونيل معروف هم بود، تحت تاثير قرار گرفت. وقتي به نيويورک برگشتند، تقريباً هر روز همديگر را مي ديدند.»

با اين حال، «سلينجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهاني دوم شرکت کرد. در اين بين با حمله هاي عصبي زيادي روبه رو شد و با پزشک فرانسوي به نام «سيلويا» آشنا شد. اين دو در سال 1945 ازدواج کردند و مدت کمي در آلمان ساکن شدند اما زندگي مشترک شان به خاطر دلايل نامعلومي از بين رفت و «سيلويا» سلينجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگي هشت ماهه مشترک شان خاتمه داد. سال ها بعد در سال 1972 «سلينجر» نامه يي از «سيلويا» دريافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلينجر» به آن اشاره شده و او در اين باره مي گويد؛ «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آنکه آن را باز کند و بخواند، پاره اش کرد. پدرم اگر ارتباط اش را با کسي تمام کند، واقعاً تمام مي کند و بازگشتي در ميان نيست.» وقتي جنگ تمام شد و «سلينجر» به ايالات متحده بازگشت، به نويسندگي روي آورد و آن را جدي ادامه داد تا آنکه در سال 1954 و در مهماني در «کمبريج» با «کلر داگلاس» دختر يکي از منتقدان هنري معروف بريتانيايي آشنا شد. «کلر» دختر 19 ساله شادابي بود و کم کم با او رفت و آمد کرد و در اين بين «فرني» خانواده «گلس» داستان هاي «سلينجر» با الگويي از «کلر» شکل گرفت. «فرني» بيشتر از هر کس ديگري به «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرني مجموعه «فرني و زويي» غترجمه اميد نيک فرجامف نيز از آن نام برده مي شود، در ميان کتا ب هايي بوده که «کلر» واقعاً آن را خوانده است. اين دو سپس در سال 1955 و در 36 سالگي «سلينجر» با هم ازدواج کردند و حاصل اين ازدواج تولد «مارگارت» و «متيو» در سال هاي 1955 و 1960 است. از ديگر زن هاي زندگي «سلينجر» يکي همين «مارگارت» است که تصميم به انتشار کتاب خاطراتش گرفت و خشم پدر را به جان خريد و کتابي با عنوان «ناطور رويا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جي. دي. سلينجر» اين دو زوج به «يوگا» علاقه مند شدند و در يک معبد هندي در واشنگتن دوره ديدند. در همين ايام «سلينجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت 10 دقيقه تمرين تنفس يوگا مي کردند. «سلينجر» اما روز به روز منزوي تر مي شد و در يک استوديو که کمتر از يک مايل با خانه اش فاصله داشت، اوقات خود را مي گذراند و گاهي دو هفته آنجا مي ماند و به خانه بر نمي گشت. يک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روي آن گرم مي کرد و بقيه اوقاتش را فقط مي نوشت. «کلر» در همين باره مي گويد؛ «من خانه بودم و «جري» غمنظور جروم اسم کوچک سلينجر استف مدام در اتاق کوچکش در استوديو و مشغول نوشتن.» در نهايت اختلاف اين دو بالا گرفت و در اکتبر سال 1967 طلاق گرفتند. در اين ايام بود که «سلينجر» با ديدن عکس «جويس مينارد» روي جلد مجله «نيويورک تايمز» براي «جويس» نامه نوشت و ماجراهايي پيش آمد که خوانديد. يکي از دوستان سلينجر درباره «مينارد» مي گويد؛ «جويس لوليتاي همه لوليتاهاي جهان بود.»

پس از ماجراي «جويس مينارد» و گذشت چند سال، زن ديگري وارد زندگي «جي. دي. سلينجر» شد. در سال 1981 «سلينجر» مشغول تلويزيون نگاه کردن بود و برنامه «آقاي مرلين» را مي ديد. از بازيگر اين برنامه که «الين جويس» بود خوش اش آمد و برايش نامه نوشت. «الين» در اين باره مي گويد؛«برنامه معروفي بود و من مدام از طرفدارانم نامه دريافت مي کردم اما يک روز نامه يي از جي.دي. سلينجر به دستم رسيد که مرا حسابي شوکه کرد. سپس چند وقتي مدام به هم نامه نوشتيم تا آنکه به پيشنهاد سلينجر همديگر را ديديم و با هم زندگي کرديم و خريد مي کرديم و سينما مي رفتيم. در آخرين سال هاي دهه 80 و با آشنايي «سلينجر» با «کولين اونيل» که دختر جواني بود، زندگي «سلينجر» و «الين» خاتمه يافت. «کولين» و «سلينجر» با يکديگر زندگي کردند و آخرين خبرها از زندگي آنها به مقاله يي بر مي گردد که در سال 1992 در «نيويورک تايمز» منتشر شد. در اين مقاله که به خاطر آتش سوزي خانه «سلينجر» منتشر شد، خبرنگاري که در خانه آنها را زده، نوشته است که شخصي به نام «کولين» در را باز کرد و خود را خانم آقاي «جي. دي. سلينجر» معرفي کرد. اين دو ازدواج کردند و 10 سال زندگي مشترک شان دوام آورد. از سال 1992 «سلينجر» دوباره در تنهايي فرو رفت تا آنکه در 25 نوامبر سال 1998 «جويس مينارد» به مناسبت تولد 44 سالگي اش جلوي در خانه «سلينجر» ظاهر شد و در زد. توضيح؛ اين مقاله با الهام فراوان و کمک بسيار از مقاله يي تحت عنوان «زن هاي سلينجر» نوشته «پل السکاندر» نوشته شده است.
شخصيت هاي قصه هاي «سلينجر»
قهرمانان سهل الوصول روياهاي ما
علي شروقي

خيلي ها دلشان مي خواهد «هولدن کالفيلد» باشند و اين يکي از رازهاي موفقيت «سلينجر» و در عين حال پاشنه آشيل ماندگاري او است. اين تناقض گاهي با کنار هم قرار دادن قهرمانان مشهوري که در قصه هاي سلينجر مدام از آنها اسم برده مي شود و قهرماناني که ساخته تخيل نويسنده هستند خيلي زود لو مي رود.

در قصه هاي «سلينجر» با دو دسته قهرمان روبه رو هستيم. يکي قهرمانان متعارف مثل ستارگان سينما، خوانندگان، ورزشکاران مشهور و همه کساني که به واسطه زيبايي و ثروت و عضله و انواع و اقسام استانداردهاي تعيين شده براي جاذبه و محبوبيت توسط فرهنگ و ايدئولوژي مسلط، به چهره هاي محبوب مردم بدل شده اند و حضورشان در مرکز روياهاي مردم، ابزاري است براي کنترل اين روياها و انداختن شان به بستري که در نهايت به پذيرش نظم موجود ختم مي شود. اين قهرمانان از طريق اسم هايشان و همذات پنداري شخصيت هاي قصه ها با اين اسم ها در قصه هاي «سلينجر» حضور دارند و گاه با تاکيد بر تمايزي که از ديد شخصيت هاي اين قصه ها، ميان آن قهرمانان و خودشان وجود دارد. مثلاً در قصه «اين ساندويچ مايونز نداره» از مجموعه «نغمه غمگين»، راوي قصه که باران کلافه اش کرده، وضعيت خود را با وضعيت تعدادي از اين قهرمانان اسم و رسم دار مقايسه مي کند و مي گويد؛ «اين بارون هيچ رقم رفيقم نيس... شايد با کاترين هپبورن رفيق باشه، يا با سارا پالفري فابيان، يا با تام هيني، شايدم با همه طرفداراي پر و پا قرص جون جوني گرير گارسون رفيق باشه که توتالار موزيک راديوسيتي صف کشيدن ولي با ما هيچ رقم جور نمي شه اين بارونه.» (ص 74)

اما قهرماناني که در دسته دوم قهرمانان قصه هاي «سلينجر» قرار مي گيرند و در واقع شخصيت هاي اصلي اين قصه ها هستند، قهرماناني هستند نامتعارف که هرچند ظاهرشان شباهت هايي با قهرمانان دسته اول دارد اما در عمق با آنها متفاوت هستند و همچنين با همه شخصيت هاي فرعي اين قصه ها و پاشنه آشيل قصه هاي «سلينجر»، آنجا آشکار مي شود که اين دو دسته در اوج تضاد به هم مي رسند و با هم يکي مي شوند به نحوي که تنهايي قهرمان نامتعارف قصه ها، آنها را به شهرت و محبوبيتي مي رساند از جنس همان شهرت و محبوبيت ستارگان زيبايي و عضله. چرا که «سلينجر» با برجسته کردن وجه تمايز قهرمانانش آنها را چنان در نقطه طلايي قصه قرار مي دهد که به راحتي به کانون جاذبه براي خوانندگان تبديل مي شوند. «هولدن کالفيلد» ناطور دشت، اوج اين کانون جاذبه است و نمونه هاي کمتر مشهورش را مي توان در قصه هاي کوتاه «سلينجر» پيدا کرد. اين شدت تمرکز روي شخصيت هاي منفرد، قصه هاي «سلينجر» را به نمونه هايي خوب از قصه هاي شخصيت محور تبديل کرده است، به اين معنا که در اين قصه ها، شخصيت ها هستند که رفتار نامتعارف شان موقعيت و عمل داستاني را شکل مي دهد. شخصيت هايي که انگار در عين تعلق داشتن به جهاني متفاوت، خصلت ها و نيازهايي دارند که آنها را به جهان پيرامون شان مرتبط مي کند و درست در لحظه تلاقي آنها با جهان پيرامون، با تلنگري از هم مي پاشند و تمرکز بر اين تفاوت، نياز و از هم پاشيدگي به گونه يي است که همذات پنداري خواننده با اين شخصيت ها را به امري سهل الوصول تبديل مي کند چرا که وجه تمايزشان با جهان پيرامون چنان آشکار است که خواننده به راحتي آن را درمي يابد؛ نمونه اش قصه «برادران واريوني» در مجموعه «نغمه غمگين». اين قصه که يکي از بهترين قصه هاي اين مجموعه هم هست، ماجراي دو برادر ترانه سرا و آهنگساز است که اولي نويسنده يي است منزوي که به خاطر کمک به مشهور شدن برادر آهنگسازش از نوشتن دست کشيده و در عوض براي برادرش شعر مي گويد و دست آخر هم در اثر يک اشتباه به جاي برادر جاه طلبش کشته مي شود و برادر آهنگساز مي کوشد رمان تکه تکه او را جمع و جور و منتشر کند. چون سرانجام به اين نتيجه رسيده است که با خواندن اين رمان براي اولين بار موسيقي شنيده است. «برادران واريوني» يکي از بهترين نمونه هاي قصه شخصيت محور است که در آن وجه تمايز شخصيت ها به خوبي با زمينه يي که نويسنده آنها را در آن قرار داده و همچنين با اعمال برخاسته از اين وجه تمايز در هم تنيده شده و البته با همان تمرکز هميشگي بر خصلت هايي که شخصيت را به نحوي آشکار متمايز مي کند.

در واقع، وجه قهرماني شخصيت هاي «سلينجر» در قهرمان نبودن شان در معناي متعارف است. اين شخصيت ها در عين تضاد معيارهاي شان با معيارهاي قهرمان هاي ساخته دست کمپاني ها و گاه در اوج تنهايي و از هم پاشيدگي، در نهايت در چارچوب سنت قهرمان سازي امريکايي قرار مي گيرند و شهرت و اقبال عامه و فروش خوب کتاب هاي نويسنده شان را تضمين مي کنند. اين موضوع را مقايسه يي ميان «سلينجر» و نويسنده بزرگ و نامتعارف امريکايي يعني «ويليام فاکنر» و درک ورطه يي که ميان آنها است به خوبي روشن مي کند. در آثار «فاکنر» هم با شخصيت هاي سرسخت و لجوج و گاه به شدت راديکال روبه رو هستيم؛ شخصيت هايي نامتعارف و عميقاً تنها اما مقاوم در برابر تبديل شدن به قهرمانان تضمين کننده موفقيت کتاب. چرا که «فاکنر» چنان با معيوب کردن بدنه روايت انسجام آن را در هم مي ريزد که هر نوع تمرکز روي شخصيت هاي متلاشي در روايت معيوب و تکه تکه اش، دشوار مي شود. براي همين همذات پنداري با شخصيت هاي «فاکنر» و درک آنها آسان نيست. اين همان «مقاومت» و «دشوار»ي است که «آدورنو» اصالت اثر هنري را وابسته به آن مي داند و همين دشواري و مقاومت در برابر سهل الوصول شدن و با استانداردهاي روايت مسلط کنار آمدن است که آثار نويسنده بد قلقي مثل «فاکنر» را در مقايسه با آثار نويسنده محبوب، منزوي و مشهور به انزوايي مثل «سلينجر» به آثاري کم فروش اما ماندگارتر تبديل کرده است. نويسنده يي که هميشه پيش روي ما است هر چند که خيلي ها دل شان مي خواهد «هولدن کالفيلد» باشند. اين يکي از رازهاي موفقيت «سلينجر» و در عين حال پاشنه آشيل ماندگاري او است.
درباره فرني و زويي نوشته جي. دي. سلينجر
روزهاي پرالتهاب خانواده گلس
جان آپدايک

در اواسط دوران کاري سلينجر، داستان هاي بلندتر او ناگهان از بلنداي ابرهاي نيويورکر فرود مي آيند و در قالب کتاب به چاپ مي رسند. «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران» در مجموعه يي با نام «داستان هاي نيويورکر، 1960-1950» منتشر مي شود و پس از آن، «فرني و زويي» نيز کتابي را به خود اختصاص مي دهند. «فرني و زويي» داراي پيوستگي زماني اند و به موضوع مشترکي مي پردازند؛ بحران معنوي فرني.

در داستان اول فرني از کالجش با قطار به جايي که احتمالاً پرينستون است، مي رود تا آخر هفته را با دوست پسرش بگذراند. او و دوست پسرش، لين کوتل، به رستوران مي روند. در اين رستوران است که متوجه مي شويم فرني نه تنها از اين ديدار هيجان زده نيست بلکه سراپا بيمار است. در حالي که دوستش مشغول لاف زدن درباره يک تحقيق کلاسي و خوردن پاي قورباغه است، فرني سعي مي کند حال و هوايش را تشريح کند. در نهايت او غش مي کند و آخرين بار در حالي مي بينيمش که در دفتر مدير رستوران دراز کشيده است و رو به سقف دعا مي خواند.

در داستان دوم مي خوانيم که فرني به خانه اش، آپارتمان بزرگي در منهتن، بازگشته و زمان دوشنبه بعد از آن شنبه فلاکت بار است. فقط بسي، مادر فرني، و زويي کوچک ترين برادرش، خانه هستند. در حالي که فرني بي خواب روي کاناپه اتاق نشيمن دراز کشيده است، بسي در گفت وگويي که تمام نشدني به نظر مي رسد نگراني اش از وضعيت فرني را با زويي در ميان مي گذارد. سپس زويي نيز گفت وگويي طولاني را با فرني آغاز مي کند و مي کوشد در حال و هواي روح زده آپارتمان واژه حياتي تسلي را بجويد. فرني که «انگار کم و بيش تمام خرد دنيا ناگهان نصيب او شده باشد» به سقف لبخند مي زند و به خواب مي رود.

فرني داستان «فرني» همان فرني «زويي» نيست. قهرمان داستان اول دختر دانشجوي زيبايي است که در حال تجربه لحظه محتمل بيزاري است. او - اخيراً- نازيبايي مسلمي را در ايگوي پرولع انسان کشف کرده و به حماقت محيط دانشگاهي اش پي برده است. او با توسل به کتابي مذهبي با عنوان «راه يک زائر» که يکي از استادان به آن اشاره کرده، در تلاش است راه نجاتي بيابد. خانواده او که خيلي کوتاه در پيوست نامه يي به آنها اشاره مي شود، به طبقه متوسط بالا تعلق دارند.

هيچ گاه به نام خانوادگي شان، گلس، برنمي خوريم. فرني از برادرانش حرفي نمي زند و دوست پسرش يک پخمه خودبين است اما به تمامي خالي از همدلي نيست.

از سويي ديگر، فرني داستان «زويي» فرني گلس است، کوچک ترين فرزند از هفت فرزند مشهور خانواده گلس که همه آنها ستاره هاي مسابقه راديويي «بچه باهوش» بودند. فرني از دوران نوزادي توسط دو برادر بزرگ ترش، سيمور و بادي، با آموزه هاي حکمت شرق پرورش يافته است. درمي يابيم که «راه يک زائر» کتابي نيست که فرني اخيراً در دانشگاه با آن مواجه شده، بلکه سال ها روي ميز سيمور قرار داشته است.

جاي تعجب است دختري که در خانواده يي پرورش يافته است که گفت وگوي سر ميز شام شان درباره بوديسم و بحران الهيات است چگونه توانسته است بحران معنوي خود را اين گونه به تاخير بيندازد و هنگامي که با آن روبه رو مي شود چنين بي دفاع است. در هر حال، ترديدي درباره بارداري او وجود ندارد و اين تصور خدشه يي است بر شکوه اثيري خانواده گلس.هرچه بيشتر سلينجر درباره اين خانواده مي نويسد، اين هفت فرزند به گونه بازنشناختني همراه هم در درخشش ناممکن زيبايي و هوشمندي فردي ذوب مي شوند.
سلينجر و ترس از شکست اسطوره
او به جاودانگي مي انديشد
سجاد صاحبان زند

درست در لحظه هايي که همه اطرافيان بالزاک از سلامتي دوباره اش نااميد بودند، او در هپروت بيماري نام دکتري را فرياد زد که به گوش کسي آشنا نيامد. چند بار فهرست اسم همه پزشک هاي پاريس را بالا و پايين کردند، اما چنين اسمي را نيافتند. در اين گير و دار يکي از حاضران که بهوش تر بود، گفت که نام آشناي اين پزشک را در يکي از رمان هاي بالزاک ديده است. کمي بعد همه حرف او را تاييد کردند. نويسنده آن چنان به درون برگشته بود که مرز ميان رويا و واقعيت را گم کرده بود.

حکايت بالزاک البته بارها و با شيوه هاي گوناگون براي چهره هاي ديگر روي داده يا خواهد داد. نويسندگان گاه در زندگي خود چنان غرق در رويا مي شوند که از بيرون به هيچ وجه عقلاني به نظر نمي رسد، اما اگر موجوديت اين رويا به خطر بيفتد حيات هنرمند نيز به خطر خواهد افتاد. اين ديوار شيشه يي مرزي است که او براي ساختن دنياي امنش ساخته تا در آن بتواند صداي خود را در اين فضا بشنود، ارزيابي اش کند و آن را دوباره به جامعه پس بدهد. اگر اينگونه نباشد، همه چيز رنگي از خطر به خود خواهد گرفت.

سلينجر هم مثل هر هنرمند اصيل ديگري اين دنيا را براي خودش ساخته است، با اين توضيح که در اين دنيا، نويسنده را ترس ديگري نيز همراهي مي کند. او هراس از اين دارد که اگر بار ديگر عکس هاي قديمي اش را در برابر خود ببيند، شبحي برابرش باشد. ترس او آنچنان است که نه تنها عکس ها را کنار مي گذارد، که ديگر آينه يي هم روبه روي صورت نمي گيرد.

سلينجر بيش از چهار دهه است که کتابي تازه چاپ نکرده است. آخرين داستاني که علاقه مندان سلينجر از او خوانده اند؛ داستاني است که تحت عنوان هپ ورث و به سال 1965 در نيويورکر چاپ شد. او حتي اجازه انتشار برخي از کارهاي گذشته اش را نيز نمي دهد. به عنوان نمونه از ميان داستان هاي کوتاهي که قبلاً چاپ کرده بود، 9 تايشان را جدا کرده و در کتابي با عنوان «نه داستان» منتشر کرده است.

در سال هاي پاياني دهه 1990 شخصي همه اين داستان ها را دوباره در دو مجلد چاپ کرد. اعتراض سلينجر سبب شد ناشر آنها را از کتابفروشي ها جمع کند. او حتي از انتشار دي وي دي نشريه نيويورکر هم به سادگي نگذشت. اين نشريه به مناسبت صدسالگي اش، دي وي دي منتخب چند شماره اش را منتشر کرد. داستان بيست و پنج هزار کلمه يي سلينجر هم در اين دي وي دي بود. او دستور توقيف دي وي دي ها را گرفت. البته به غير از اين داستان، داستان ديگري با عنوان «يک شورش کوچک در مديسون» نيز در اين دي وي دي موجود است که نسخه اوليه و کوتاه داستاني است که بعدها با عنوان «ناطور دشت» منتشر شد. اين داستان در سال 1946 در نيويورکر منتشر شده بود. چرا او نگاهي اينگونه به داستان هايش دارد؟ چرا کتابي منتشر نمي کند و حتي اجازه نمي دهد همه آن داستان هايي را که قبلاً چاپ کرده بود، دوباره منتشر شوند؟

مي توان علت هاي گوناگوني براي اين مساله متصور شد، اما به نظر مي رسد او بيش از هر چيزي از خراب شدن چهره اش در تاريخ داستان نويسي دنيا نگران باشد تا هر چيز ديگري. روزگاري احتمالاً نوشتن و منتشر کردن او را وسوسه مي کرد تا علاوه بر خوانده شدن، پول در آوردن و جاودانگي به کثرت خوانندگان و شهرت نيز بينديشد.

اما درست در همان روزهايي که او با همان چند رمان معروفش، محبوب خاص و عام شد، به درستي به اين نتيجه رسيد که هيچ کدام از موارد نام برده بالا ربطي به کثرت آثار ندارد. احتمالاً او به نويسندگاني مثل جويس يا کافکا انديشيد که تعداد آثار کامل و به پايان رسيده شان بسيار کمتر از بسياري از نويسندگان جهان بود، اما همواره به عنوان جريان سازها ياد مي شدند.

رسيدن به اين نتيجه چندان بد نبود، اما به نظر مي رسد اين نتيجه مثل ويروسي دنياي امن نويسنده را آلوده کرده باشد. اين بود که او سعي در جمع و جور کردن آثارش کرد. مي خواست هر آنچه که باقي مي ماند گزيده و کامل باشد و به قولي ديگر مو لاي درزش نرود. اما به نظر مي رسد ريشه اين فوبيا، علاوه بر اين در مسائلي ديگر هم ريشه داشته باشد. سلينجر اعتمادش را به مردم از دست داده است.

او پيش از آنکه ديگر ارتباطش را با دنياي خارج تقريباً به صفر برساند، تنها ارتباط خود را به داستان هايي منوط کرده بود که هرچند وقت يک بار، در مجله ها چاپ مي کرد. اين هم چندي بعد قطع شد. تنها مصاحبه هاي سلينجر به مصاحبه هايي مربوط مي شود که دو دختر دانشجو با او انجام داده بودند و بعد از انتشار حسابي صداي نويسنده را در آوردند. اين مصاحبه ها چنان او را رنجاند که ديگر حاضر به گفت وگو با مطبوعات نشد.

به نظر مي رسد ترس سلينجر، بدل به وسواس ترسناکي شده تا آنجا که گمان مي کند همگان قصد سوءاستفاده از آثارش را دارند و مي خواهند چهره اش را در ادبيات دنيا خراب کنند. او مي خواهد با همان معدود آثاري که نامش را در دنيا مطرح کرده جاودانه شود و از اين رو، از هر چيزي که اين نکته را خدشه دار کند، فرار مي کند. او حالا بيش از 89 سال دارد و در خانه اش که به قصري مي ماند زندگي مي کند. شما اگر جاي او بوديد، کتابي چاپ مي کرديد؟ کتاب هاي او هنوز با تيراژهاي افسانه يي در دنيا چاپ مي شود و پول و شهرت را به خانه اش سرازير مي کند. چرا کتاب ديگري منتشر کند؟
رسانا
سي ان ان و رقابت هاي انتخاباتي امريکا (3)
هوشيار انصاري فر

کرم رسانه هايي از قماش اين قلم لابد تا الان از مرگ تيم راسرت مجري سرشناس برنامه ديدارغکنف با مطبوعات باخبر شده اند. به دنبال اين درگذشت، جرج بوش ثاني که ميان روساي جمهور کشورش ظاهراً کمترين نسبت را با فرهيختگي و فرهنگ حائز است (به ياد بياوريد سلام عليکش را با مايکل مور مستندساز و توصيه اش به او که دنبال يک کار به دردبخور برود)، و هنگام حادثه سرگرم آخرين سفر اروپايي خود در مقام رئيس جمهور بود، منتظر بازگشت به واشنگتن نماند و همان روز اول، مرگ رئيس سابق دفتر ان بي سي در واشنگتن را به تمام ملت تسليت گفت. و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. پهلوان مرده که حکايتش اين باشد، تکليف زنده ها روشن است. به محض رسيدن خبر، نامزدهاي دو حزب اصلي براي رياست جمهوري، باراک اوباما و جان مک کين، روبه روي اولين دوربين تلويزيوني که سر راهشان سبز شد، مراتب تاسف و تاثر خود را از مرگ تيم اعلام کردند. سي ان ان نشان داد اين دو تن را که اين روزها مدام بر سر جنگ عراق و قيمت بنزين و نرخ ماليات شاخ و شانه مي کشند، در مجلس ترحيم پاي حرف هاي فرزند جوان متوفي شانه به شانه داده اند و عزا گرفته اند، فتامل.

حقيقت بي تعارفي است که زنده يا مرده، کسي با رسانه سرگراني نمي کند، علي الخصوص با رسانه يي که روي خطابش با مخاطبان انبوه است. حقيقت بي تعارف همين است که اگر سياستمداري پيدا شد و رسانه يي خلاف اين قول، لابد آن سياستمدار مستظهر است به پشتيباني «قضا» و «قدر» و لابد آن رسانه بر سر جان خود، يا نان خود -چنان که داني- لرزان است. غير بمباران و غير شيوه هاي لطيف يا خشونت آميز اعمال سکوت که در چهار گوشه عالم، از زيمبابوه تا برمه و از روسيه تا چين، البته ساري و جاري است، رسانه را فقط با رسانه مي شود شکست داد و لاغير و اگر کسي پيدا شد و به جاي نشستن درون اين قاب و قبول قواعد اين قاب، بيرون نشست و مانند آقاي بيل کلينتون در اين ماه هاي اخير سرگراني کرد، همان بر سرش مي آيد که بر سر کلينتون ها رفت. حتي اگر به قدر آقاي بيل کلينتون مصلحت انديش و عملگرا و جامع نگر باشد و حتي اگر مانند او شيرين سخن و جذاب و- به روزگاري نه چندان دور- ستاره درخشان رسانه هاي ريز و درشت کشورش بوده باشد. کافي ا ست همان سرگراني هايش را روي آنتن ببرند، که بردند، و سپس واکنش هاي تند رفتاري و گفتاري اش را به همان نحوه پوشش نشان دهند که دادند و سرانجام هزيمتش را تا مرحله عقب نشيني کامل تصويرکنند، که کردند عاقبت. و کار رسيد به جايي که مقاله نويس ونيتي فر که از قضا همسر يک عضو ارشد دولت خود کلينتون بوده در بخشي از مقاله به اصطلاح افشاگرانه خود علناً مدعي شد پس از دست و پنجه نرم کردن با قلب بيمارش، از پنج، شش سال پيش به اين طرف، ما با يک بيل کلينتون ديگر مواجهيم که درست برخلاف منش دوران رياست جمهوري خود موجودي مهاجم، عصبي و عاري از حداقل سعه صدر از کار درآمده است. مشتمل بر- روي هم رفته و حداکثر- دو سه دقيقه گزينش شده از ساعت ها سخنراني انتخاباتي. تصويري کمابيش مشابه با تصويري که از همسرش و البته درست برخلاف تصويري که از آقاي باراک اوباما، ماه ها و ماه ها، روي صفحه سي ان ان جاخوش کرده بود.

---

حالا در حالي که جان مک کين پرونده قطور پزشکي خود را، حاکي از سلامت فراتر از انتظار جسمش منتشر کرده (يعني که به چالش مي خواند کساني را کهن سال ترين نامزد تاريخ اين رقابت ها را براي احراز اين مقام زياده از حد پير مي خوانند)، و درحالي که همسرش سيندي اوراق مالي خود را، حاکي از سلامت فراتر از انتظار اموالش منتشر کرده (يعني که به چالش مي خواند کساني را که او و خانواده اش را مشکوک به فساد مالي مي دانند)، و باري، در اين حال سي ان ان اين پنج ماه مانده تا روز بزرگ را چه خواهد کرد؟

لابد اين شبکه کندي کرولي را مامور پوشش وقايع روز جمعه خواهد کرد، روزي که گفته مي شود خانم کلينتون بار ديگر در قامت يک جنگاور حزبي دوشادوش نامزد برگزيده حزبش به کارزار خواهد پرداخت. از زمستان گذشته خانم کرولي ايالت به ايالت همراه کلينتون سفر و کارزار او را در طول رقابت هاي درون حزبي گزارش کرده و شايد تنها گزارشگر سي ان ان باشد که صلاحيت خود را براي پوشش بي غرض کلينتون ها از دست نداده است. اما ريشه مشکل اين شبکه را در ماه هاي آتي، نه در خيابان که درون استوديو، و نه در ميان گزارشگران که در محافل پشت پرده سياستگذارانش بايد جست وجو کرد. کافي ا ست اوباما روز جمعه کلينتون را معاون اول خود اعلام کند (و بايد گفت به رغم چريک هاي جوان خشمگين عضو ستادش روزبه روز بر اين احتمال افزوده مي شود). سي ان ان به قدري کلينتون را زده است که اگر ميان دو رقيب سابق صلح کل برقرار شود هم، تلاش براي باز آوردن او ت