سه شنبه، 11 تير 1387 - شماره 1713
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: موسيقي
نگاهي به چگونگي ادامه حيات آواز سنتي در عصر ديجيتال
کليک راست و چپ روي آواز

علي شيرازي

خسته و کوفته از يک روز کاري به خانه برگشته، آن هم روز کاري درازي که تا پاسي از شب به طول انجاميده است. به خانه اش چندان هم نمي توان خانه گفت؛ آپارتماني بسيار کوچک که فقط مي توان شب را در آن به صبح رساند. مدت هاست که تمرين و اجراي آواز براي اين عاشق قديمي به حسرتي عميق بدل شده است. به غير از اعضاي خانواده که حوصله و ظرفيت تحمل تمرين هايش را - در اين فضاي محدود - ندارند، وي بايد مراعات ساکنان مجتمع را نيز بکند چون حتي مي توان صداهاي آرام و پچپچه هاي ديگر همسايه ها را از پشت ديوارهاي نازک آپارتمان شنيد، چه رسد به صداي آواز او. به جز اينها تمام روز را آنقدر به اين در و آن در زده که ديگر ناي آواز خواندن برايش نمانده است. گاهي هم اگر بتواند در يک روز تعطيل خانواده را دور بزند و به کوه برود، به علت دور بودن از فضاي آواز، خيلي دير به مرز آمادگي اوليه براي تمرين مي رسد. در خاتمه مجبور است به هفته هاي بعد، دل خوش کند؛ يعني آينده يي که نامشخص است و بدين گونه همه چيز از دست مي رود. تازه وضعيت آن عده از دوستانش که در خانه هايي با فضاي بزرگ تر زندگي مي کنند نيز از او چندان بهتر نيست زيرا اين نوع آواز شرايط و فضاي ويژه خودش را مي طلبد و بعيد است در آپارتمان، خواننده ايراني کامل و ششدانگي پرورش بيابد. آخر مگر پرنده در قفس مي تواند بپرد؟ وقتي پريدن ساده به رويا مي ماند و پرواز را فقط بايد به خاطره ها سپرد، ديگر از پرنده يي که خود مردني است چه برمي آيد؟

غربت آواز

آواز ايراني يکي از مهم ترين و باارزش ترين مواريث هنري، فرهنگي، تاريخي و ملي ماست. با دقت در هر يک از مولفه هاي ريز و درشت اين هنر، مي توان نشانه ها و ويژگي هاي فراواني از گذشته هاي دور و نزديک مردمان اين مرز و بوم را در آن رديابي کرد. شعرها، ملودي ها، تحريرها، لحن ها، مويه ها، شکوه ها و - در تقديري محتوم- سهم کمتري از شادي هاي قوم آريايي، با اين آواز عجين شده است. براي هر يک از مولفه ها و اجزاي تشکيل دهنده آواز ايراني- مثل هر پديده و هنر ديگري- مي توان تاريخچه و اصلاً فلسفه يي دور و دراز را از پي هم رديف کرد. با ريشه يابي هاي احتمالي و نزديک به واقعيت مي توان پرده از بسياري رازهاي سربه مهر برداشت.

اصلاً چرا راه دور برويم؟ تا زماني که حتي يک نفر به زبان پارسي سخن مي گويد، لحن و شيوه بيان کلمات و واژه ها در زبان او تقارب و تقارن زيادي با آوازهاي سرزمين مادري اش خواهد داشت. آن هم سرزميني که از نظر فراواني ملودي ها و گستره نغمه ها در دنيا حرف اول را مي زند. امروز اما اين آواز در زادگاه و مهد خودش غريب افتاده است. گويي همه عوامل دست به دست هم داده اند تا بسياري از ميانسالان و بيشينه جوانان و کوچک ترها از اين آواز، گريزان و حتي با آن بيگانه باشند. وقتي يک نوجوان به فرد آوازخواني که در حال تحرير دادن است هاج و واج مي نگرد، آدم پيش خودش فکر مي کند که آن آوازخوان يکي از اصحاب کهف است و دست کم 300 سال از دنياي خاکي به دور بوده است. در اينجا حق داريم از خود بپرسيم که آيا ما به خواب فرورفته ايم يا آواز و به تبع آن گنجينه فرهنگ ديرينه مان دستخوش تطاول شده است؟ «امشب صداي تيشه از بيستون نيامد/ شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد».

عصر مجازها

ما در عصر مجازها به سر مي بريم. انگار با زدن نعل وارونه، هر چه به سمت يکديگر حرکت مي کنيم از هم بيشتر دور مي افتيم. بدتر از آن اينکه اين دور افتادن از يکديگر، نشانه ازخودبيگانگي بيش از پيش ماست. موجودي بيگانه با خويش که تکنولوژي هر روز بدتر از ديروز ويژگي هاي انساني اش را از او مي زدايد. (هنوز کمي زود است که يادمان برود گذشته يي نه چندان دور را که خانه هايمان حصار نداشت و چه راحت همديگر را مي پذيرفتيم و به هم نزديک بوديم. امروز اما با ديدن نام کسان و آشنايان مان بر صفحه گوشي موبايل، آنها و در واقع خودمان را Reject مي کنيم،) به راستي در فرآيند ازاله انسانيت از آدمي، آيا جايي هم براي آوازهاي عاشقانه باقي مي ماند؟ آيا عشق معتادانه به تکنولوژي جايي براي عشق هاي اصيل انساني خواهد گذاشت؟ مگر آواز به منزله خواندن- سخن گفتن با معشوق- نيست؟ وقتي انسان به جاي ديدار با يار و مغازله با او، از طريق چت هاي صوتي، نوشتاري و تصويري يا ارسالSMS به مغازله هاي مجازي بسنده مي کند اصلاً آيا غزل مدرن مجازي، قابليت به آواز درآمدن را دارد؟ اين آثار جديد موسيقايي هچل هف که زير آوار ملغمه يي از انواع و اقسام صداهاي عجيب و غريب، يک صداي اگزوزمانند با منشاء انساني(؟،) نيز در ميان آنها شنيده مي شود اصولاً آيا شايسته اطلاق لفظ «اثر موسيقي» هستند؟ آيا واقعيت، توان تغيير حقيقت را دارد و مهم تر اينکه، آيا حقيقت تغييرپذير مي تواند بود؟ اين مجازهاي دنياي جديد ما را تا حضيض کدام اوج خواهند برد؟ هيچ جا... قصيده هاي مجازي را هيچ صلتي نيست که غزلش بنامند؛ چه رسد به خواندن اين غزليات هجوآميز که آواز مثلاً بايد حاصل و ثمره آهنگين آنها باشد.

حقيقت ديجيتال

از زماني که هستي ديجيتال آدمي بر پايه صفر و يک بنا شد، حقيقت (دست کم حقيقت ذهني ) او نيز رنگ ديجيتال به خود گرفت. آواز حديث ابتذال ناپذير عاشقي است و با هيچ ترفندي به مصادره حسابگري درنخواهد آمد. حسابگري عاشقانه را شايد بتوان توجيه کرد، اما عاشقي حسابگرانه را هرگز. شايد به همين علت است که به هيچ وجه نبايد در آپارتمان تمرين آواز کرد. حتي فکر آن را نيز بايد از سر بيرون کرد. آپارتمان بيشتر به کار بيتوته کامپيوترها وUserها مي آيد. آواز را پهنه يي فراخ لازم است. جهان بر آدمي چه تنگ تر مي شود؛ هر روز، بيچاره وقتي با فشردن تکمه يي با آن سر دنيا Conect مي شود، مي پندارد که همه مرزها برداشته شده اند؛ غافل از آنکه او سال هاست در خويشتن غرق و به اتفاق ديگران به نوعي عزلت جمعي دچار شده. اين غريق اسير مچاله شده در دام تکنولوژي، امروز نه تنها فرسنگ ها از خود دور افتاده که کمتر راه نجاتي براي او متصور است. او بايد معنا را نيز معناي تازه يي جست وجو کند... يادش به خير، زماني بعضي ها مي پرسيدند آيا روبات هاي رو به تکامل، روزي به مرحله يي مي رسند که بتوانند عاشق هم بشوند. اين افراد امروز مي توانند پاسخ دست کم بخشي از سوال شان را بگيرند زيرا انسان به درجه يي از روبات بودن تنزل پيدا کرده است که مي توان تصور کرد اگر روبات ها عاشق مي شدند، حال و روز عاشقي شان به عشق هاي انسان امروزي مي مانست. اين را مي توان از آوازهاي آدمک هاي زنده ديجيتال در اين روزها به آساني دريافت.

شهود ديجيتال

وقتي به نخستين آوازهاي ضبط شده در حدود يک قرن پيش به اين طرف گوش مي دهيم از آن همه تنوع و گونه گوني در صداهاي خوانندگان قديم حيرت مي کنيم؛ رنگ آميزي هاي مختلف صداها، فضاهاي بي بديل آوازها، انواع و اقسام حس و حال خوانندگان با دلنشيني هرچه تمام تر و مهم تر از همه سادگي که در عين توانمندي و تسلط بر تکنيک، از صداها به گوش مي رسد. هر علاقه مندي پيش خود درمي ماند که اين همه خواننده و در يک کلام هنرمند واقعي و صاحب سبک، چگونه در يک زمان، در اين ديار در کنار هم مي زيسته اند؟ در سال ها و دهه هاي بعدي نيز وضعيت کم و بيش به همين گونه بوده، برنامه راديويي گل ها تا سال 1357 نقش معرف و دربردارنده صداهايي جاندار و محکم را به خوبي ايفا کرده است. تازه اين تعداد صدا، فقط آنهايي بوده اند که به زينت ضبط و پخش براي عامه آراسته شده اند. تنها خدا مي داند که چه تعداد صاحبان حنجره هاي گمنام- اما قابل- در عين گمنامي و عزلت، روي در نقاب کشيده و خلقي را از شنيدن آوازهاي خود محروم کرده اند. به راستي راز خلاقيت و نزديک شدن قدما به حقيقت هنر - در اينجا آواز - چه بوده است؟ راستش به زعم خودم فکر مي کنم ارتباطات محدود و کندي سرعت و محدود شدن بعضي از حوزه ها - مثل آواز - به يکي دو شهر اين طرف و آن طرف تر در قديم چندان بد هم جواب نمي داده است. آخر مگر چند نفر براي آموختن علم در قديم تا مرز چين و ماچين شال و کلاه مي کرده اند؟ اين بوده است که همان معدود آدم هاي عاشق، علاقه مند و پيگير، مي کوشيده اند از حداکثر توان شخصي و محلي خود بهره ببرند. به اين ترتيب آنها شهودشان را به خوبي به کار مي انداخته و گوهر خود را هويدا مي کرده اند. گاه دو يا چند هنرمند بزرگ در چند ده يا صد کيلومتري همديگر مي زيسته اند اما روح شان هم از وجود يکديگر بي خبر بوده است. اين اتفاقات، ناخودآگاه مدام تکرار مي شده و به طور مرتب هنرمنداني باروح و باطراوت به عرصه مي آمده اند. درست است که دست کم در عرصه موسيقي تا قبل از اختراع ضبط، هيچ اثر و نشاني از اين هنرمندان باقي نمانده است اما آنها همگي در عرض يکديگر قرار مي گرفته و هيچ يک تکرار ديگري نبوده اند. شايد تنها به لحاظ تاريخي و تکاملي از هم تاثير مي پذيرفته اند. برعکس، امروز دنياي مدرن مهياترين بستر براي هرز پريدن و هدر رفتن استعدادهاي هنري است. اگر در قديم «عشق آمدني بود نه آموختني»، امروز همه چيز در گرو انتخاب و در واقع Select است؛ غافل از آنکه برخلاف واقعيت عيني، اين شهود انساني است که قرباني Selectهايش مي شود. وقتي فرصت عاشقي راستين به طور تمام و کمال از انسان دريغ مي شود، او کمترين مجال را براي تجربت اندوزي مي يابد. در اين شرايط فرد اگر عاشق واقعي هم باشد فقط از روي ريل هاي تعبيه شده و امتحان پس داده «طي طريق» مي کند. کار به جايي رسيده است که برخلاف سعدي، حافظ، مولانا و عطار که عشق را به گونه يي ابدي، جاويدان و فناناپذير روايت کرده اند، امثال باربارا دي آنجليس براي عشق، فرمول هايي زميني در حالت هاي مختلف ساخته و آنها را براي مرد و زن به معرض فروش گذاشته اند. انسان مدرن بي آنکه خود بخواهد بهترين راه را کوتاه ترين راه ها مي داند. او حيران و اسير يافتن Shortcutها و فرمول هاي امتحان پس داده است پس با چند کليک راست و چپ و يکي دو Select نهايي به سراغ پرمخاطب ترين منابع مي رود؛ که اعتبار منابع از روي دفعات مراجعه افراد به آنها کسب مي شود. به همين ترتيب است که جعليات، حکم آثار اصيل را پيدا مي کنند و دروغ هاي راست، جايگزين حقيقت مي شوند. در اين ميان، شهود انساني اگر هم مجال بيدار شدن بيابد، اسير هستي ديجيتال و مدرن خواهد بود و در بهترين حالت مي توان آن را «شهود ديجيتال» ناميد. به اين ترتيب قريحه هاي والايي که در اين هوا تنفس مي کنند، در مدت زمان اندکي به جاي توليد و بالندگي به مصرف کنندگاني دست چندم تبديل و پيش از شکوفايي پرپر مي شوند. حال آنکه عشق را همواره حديثي نامکرر است و کمتر مي توان آن را عطف بماسبق کرد. در اين تازگي ها و بي تکرار بودن هاست که ذهني شکوفا مي شود و دلي پر و بال مي گيرد و طراوت و بکر بودن آفرينش هاي هنري جديد يکي از مولودهاي آن است.«اين جزيي از طبيعت عشق است که همان طور که دو هزار سال قبل لوکان شاعر رومي به آن اشاره و قرن ها بعد بيکن فيلسوف انگليسي حرف او را تکرار کرد، تنها معني عشق عبارت است از دل به دريا زدن و خود را به دست تقدير سپردن.

در ضيافت افلاطون، ديوتيما اهل مانيتنئا - معادل ترجمه اين واژه، زن غيبگوي خداترس سرزمين پيشگويان است- به سقراط گفت و سقراط با کمال ميل حرف او را پذيرفت که؛ هدف عشق، برخلاف آنچه مي پنداري، خودً زيبايي نيست؛ هدف عشق توليدمثل و توليد زيبايي است. عشق يعني ميل به توالد و تناسل و بنابراين عاشق همه جا در پي زيبايي مي گردد تا نطفه خود را به او بسپارد. به عبارت ديگر عشق نه به معني ميل به چيزهاي حاضر و آماده، کامل و بي عيب و نقص، بلکه به معني ميل شديد به مشارکت در ايجاد چنين چيزهايي است. عشق شبيه استعلاست غو نيک مي دانيم که فرآيند و سنتز استعلا تا چه حد با Searchکردن و فرو دادن لقمه هاي جويده تفاوت داردف؛ عشق چيزي نيست جز اسم ديگري براي سائقه خلاقيت و به معناي دقيق کلمه پر از خطر است زيرا هرگز کسي از زمان پايان آن اطمينان ندارد.

در هر عشقي، حداقل دو موجود وجود دارند که هر يک از آنها در معادلات ديگري به شدت ناشناخته است. همين امر سبب مي شود که عشق بازيچه دست تقدير باشد - آينده وهم انگيز و مرموزي که پيشاپيش نمي توان از آن سخن گفت، نمي توان از آن جلوگيري کرد يا آن را به تعويق انداخت، نمي توان به آن سرعت بخشيد يا متوقفش کرد. عشق ورزيدن يعني خود را به روي اين تقدير گشودن، يعني گشودگي به روي اين والاترين حالت انساني، حالتي آميخته از دو مولفه جدايي ناپذير ترس و شادي. گشودگي به روي اين تقدير يعني در بهترين بيان، ورود آزادي به عرصه وجود؛ آزادي که در ديگري - يار- تجسم مي يابد. به قول اريک فروم؛ در عشق فردي... بدون فروتني، شجاعت، ايمان و انضباط واقعي نمي توان به رضايت خاطر رسيد. فروم بي درنگ و با ناراحتي و افسوس مي افزايد؛ در فرهنگي که اين صفات در آن کمياب است. نيل به قابليت عشق ورزيدن لاجرم دستاورد نادري باقي مي ماند.و همين طور نيز هست - در فرهنگي مصرفي مثل فرهنگ ما که از محصولات حاضر و آماده براي استفاده آني، تورگ زني هاي سريع، ارضاي فوري، نتايج آسان ياب، دستورالعمل ها و نسخه هاي مطمئن و بي خطا، بيمه تمام خطرها و ضمانت پس گرفتن پول کالاي فروخته شده طرفداري مي کند؛ وعده يادگيري هنر عشق ورزيدن، وعده دروغين و فريبکارانه يي است که خيلي دلمان مي خواست درست باشد؛ وعده يي براي تبديل «تجربه عشقي» به هيئت ديگر کالاها، وعده يي که با به رخ کشيدن تمام اين ويژگي ها ما را مي فريبد و اغوا مي کند و قول مي دهد بدون صبر و انتظار به آنچه مي خواهيم دست يابيم و به آساني و بدون عرق ريزي به مراد دل خود برسيم. بدون فروتني و شجاعت هيچ عشقي وجود ندارد. هرگاه کسي به سرزمين ناشناخته قدم مي گذارد و هرگاه بين دو نفر يا بيشتر عشق رخ مي دهد و آنها را به چنين قلمروي هدايت مي کند؛ مقادير فراوان و دائماً تجديدشونده يي از فروتني و شجاعت لازم است. اروس، همان طور که لويناس - فيلسوف فرانسوي ليتواني الاصل - تاکيد مي کند با تملک و قدرت فرق دارد؛ اروس نه پيکار است و نه يکي شدن و ادغام - و نه شناخت. اروس عبارت است از «رابطه يي با غيريت، با رمز و راز، يعني با آينده، با چيزي که از جهان غايب است، جهاني که تمام چيزهاي موجود را در بردارد...» «کيفيت اندوهبار عشق مبتني بر دوگانگي حل نشدني موجودات است.» تلاش براي غلبه بر اين دوگانگي، براي رام کردن امر سرکش و براي اهلي کردن امر آشوبگر، براي پيش بيني پذير کردن امر ناشناختني و براي مهار کردن امر افسارگسيخته - تمامي چنين چيزهايي ناقوس مرگ عشق را به صدا درمي آورند. اروس پس از رفع دوگانگي زنده نمي ماند. وقتي پاي عشق در ميان است؛ تملک، قدرت، يکي شدن و سرخوردگي چهار سوار فاجعه هستند.» (عشق سيال، زيگموند باومن، ترجمه عرفان ثابتي، انتشارات ققنوس)

عشق در چندمين نگاه؟

موضوع مهمي که همواره در بحث معرفتي و هستي شناختي عشق طرفداران و به تبع آن مخالفان خود را داشته، عشق در نگاه اول است. از منظري مي توان جلوه يافتن ترکيبي از مطلوب هاي سرشتي و ذاتي فرد به علاوه آنچه بر بستر طبيعي زندگي، تجربه کرده و نيازهاي تازه يي را در او پديد آورده است، در نخستين مواجهه با معشوق موثر دانست و تلنگر ناشي از اين مواجهه را نخستين جرقه عشق ناميد. تاثير اين جرقه تا مدت ها- و شايد هم تا ابد- در عاشق باقي خواهد ماند. به همين علت است که همواره همه افراد چندان نمي توانند از «علت» عاشق سر در بياورند؛ که «علت عاشق ز علت ها جداست» و «اگر بر ديده مجنون نشيني / به غير از خوبي ليلي نبيني» آن وقت است که مي توان گفت؛ «هر که شد محرم دل در حرم يار بماند / و آنکه اين کار ندانست در انکار بماند.» هر بار هم که «مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز / دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد» اما به راستي در عصر ديجيتال، مدعي اگر هم بخواهد به تماشاگه راز، به اصطلاح دست درازي کند، اين راز از کدام نوع است؟ امروزه علت، عاشق و معشوق، هر سه آن قدر داراي ويژگي هاي مجازي و فاصله گرفته از حقيقت هستند که «پرتو حïسن»، تنها آتشي سرد و ناپايدار را برخواهد افروخت؛ آتشي که به وزش نسيمي براي هميشه خاموش مي شود. وقتي آدمي به اين شکل - چه در ظاهر و چه در باطن - از اصل خويش به دور مي افتد، آيا مي توان به باز جستن روزگار او دل خوش کرد؟ وقتي فرضيه ها و تئوري ها که بسياري از آنها حکم «جعليات معتبر» را دارند به «اصل» بدل مي شوند و وقتي مرد و زن مي کوشند از الگويي واحد در زيبايي و دستکاري در نظام خلقت براي چهره و اندام خويش بهره ببرند، ديگر آيا مي توان از «عشق در نگاه اول» سخن گفت؟ در اينجا عاشق و معشوق مجازي هر دو خود را به زيورهاي جعلي و لايتچسبک مد روز آراسته اند و در واقع نگاهي مبادله (بخوانيد معامله) مي شود که خواسته ارباب رسانه هاست. اينجاست که سطح سليقه مخاطب موسيقي حاصل از چنين عشق هايي نيز در حد همين عشق ها تنزل مي يابد و هنر حقيقي به حاشيه رانده مي شود. چرا که همواره همه افراد به نوعي حق دارند و هيچ يک را نيز به دنياي ديگري راهي نيست. دنيايي که از يک سو براي اکثريت ساده دل و ساده پسند فراخ تر و از سوي ديگر براي عده يي قليل، تنگ تر و تنگ تر مي شود.

خاطره هايي از جنس رويا

« آن قديم ها وقتي پسري عاشق دختري مي شد، شرايط مثل حالا نبود که بتواند به گونه يي به او نزديک شود. گاه بعضي سنت ها مثل ناف بïر کردن دخترعمو براي پسرعمو اجازه يک خواستگاري ساده را هم از فرد سلب مي کرد. اين گونه بود که عاشقاني که صدايي داشتند و آوازي مي خواندند، آخر شب ها در کوچه هاي تهران به راه مي افتادند و قصه دلدادگي خود را به نوعي به گوش معشوق مي رساندند. هر محله يي در تهران پïر بود از عشاقي که مي خواندند و در لذت غم زيباي عاشقانه خويش، همشهري ها را نيز شريک مي کردند...»

خاطره هايي چنين را که قدما تعريف مي کنند، مي توان منشأ و ريشه شکل گيري سبک بيات تهران به شمار آورد. باور کنيد فقط چند دهه - و حتي کمتر از نيم قرن - از زمان نقش بستن اين خاطره ها در اذهان مي گذرد. اما خوب که نگاه مي کني، انگار چند قرن گذشته است و نه چند دهه. سوته دلاني که مي سوختند و مي ساختند اما نيک مي خواندند و آتش به جان ها مي زدند. حکايت اين عاشقان تنها به خواندن آوازهاي شبانه ختم مي شد. آنها روز خود را نيز با آواز آغاز مي کردند، که «مرد بايد که جگر سوخته خندان بïوîدا / نه همانا که چنين مرد فراوان بïوîدا» اين هم خاطره يي از اجراي آوازهاي صبحگاهي در تهران قديم؛«يادش به خير، يکي از جاهايي که برايم به شکل مکاني رويايي درآمده «باغ گلستان» در جنوب تهران بود. اين باغ - مثل اسمش - گلستان بزرگ و خوش منظره يي بود که در آن گل پرورش مي دادند و از گل ها گلاب مي گرفتند. مجسم کنيد که در همين تهران در زميني به مساحت يک هکتار فقط گل محمدي مي کاشتند. بوي عطر اين گل ها هنوز در مشام من است. در چنين محوطه وسيعي، پيوسته بيش از دو هزار بلبل خوشخوان به تماشاي گل ها مشغول بودند. به محض اينکه من و دوستانم شروع به خواندن مي کرديم، يک باره همه بلبلان جواب ما را به آواز مي دادند. آن منظره، آن صداها و در نهايت آن شور و نواي بلبلان، اتفاقي است که ديگر برايم تکرار نخواهد شد. حالا به جاي آن گلستان، چند مجتمع مسکوني ساخته اند و وقتي از آن جا رد مي شوم، سخت دلم مي گيرد...»

فصل ديگر عاشقي

آواز که روايتگر عاشقي است، خود معرکه يي عاشقانه است. آوازخوان بسان عاشقي تمام عيار بايد هجرها و وصل هاي روحي و جسمي زيادي را با ديگر معشوق اش - آواز - از سر بگذراند؛ يک روز خواننده سرحال نيست؛ يک روز فرصتي براي خواندن پيدا نمي شود؛ روز ديگر اين يکي هست و آن يکي نيست... امروز هم چندين علت دست به دست هم داده و اينچنين آواز ايراني را به گوشه رکود و عزلت رانده اند. اما آوازخوان عاشق ايراني نيز مانند هر عاشق ديگري خواهد جست و راهي براي عشق ورزيدن خواهد يافت؛ که عاشق يابنده تر از هر جوينده يي است. اين هم فصل تازه يي از عاشقي براي دوستداران آواز ايراني؛

«گفتم آهن دلي کنم چندي / ندهم دل به هيچ دلبندي / سعديا دور نيکنامي رفت / نوبت عاشقي است يک چندي»

و سرانجام اينکه؛ «بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر / باغ شود سبز و سرخ گل به برآيد.»

درباره «علي اکبر خان»
آن کودک سه ساله
رسول صفات

موسيقي براي ما که مانند يک خانواده هستيم، همچون غذاست. زماني که به آن احتياج داري، دليل نياز را نمي تواني بيان کني، چون موسيقي ستون زندگي است.

علي اکبر خان


---

علي اکبر خان هندوستان با پيشينه چند هزارساله در هنر موسيقي، اساتيدي به جهان معرفي کرده که تاکنون نظيرشان در جاي ديگري ديده نشده.

استاد «علي اکبرخان» يا «خان صاحب» يکي از همين شگفت آفرينان دنياي موسيقي است که نامش در صدر موسيقي هند و در کنار ساز زيبا و خوش نواي سارود مي درخشد.

او در 1922 در بنگال هند، بنگلادش کنوني به دنيا آمد. زماني که تنها سه سال داشت پدرش بابا علاءالدين خان، استاد اسطوره يي هند شروع به تعليم وي کرد. علاءالدين خان نواختن چند ساز مختلف و به ويژه آوازخواني را به کودک سه ساله اش آموزش مي داد و عمويش، فاکر آفتابودين نواختن ساز هاي کوبه را. اما سرانجام علي اکبرخوان خواندن آواز و ساز سارود را براي خود انتخاب کرد تا مسير هنري اش را در اين زمينه ادامه دهد. سال ها بعد چيره دستي او چنان زبانزد شد که يهودي منوهين در وصف او گفت؛ «علي اکبرخان نابغه است. بزرگ ترين موسيقيدان جهان و بسيار پراهميت که مي توان او را يوهان سباستين باخ هند ناميد.» مدت 20 سال خان صاحب روزي 18 ساعت آموزش مي ديد و تمرين مي کرد. از آن پس علاءالدين خان آموزش پسر را ادامه داد تا که خود به سن صد سالگي رسيد، در اين زمان آموزش را تمام کرد اما آنچه آموخته بود چون ثروتي بود که علي اکبرخان با بيش از 50 سال سن فکر مي کرد هنوز چيزهاي جديدي ياد مي گيرد.

خان صاحب اولين اجراي عمومي اش را هنگام 13سالگي در الله آباد برگزار کرد. در 20 سالگي اولين کارش را در شهر لاکنا ضبط کرد و در سال بعد به عنوان نوازنده در دربار مهاراجه جاه پور شروع به کار کرد. او تا زمان مرگ ناگهاني مهاراجه مدت هفت سال به خدمت مشغول بود. ايالت جاه پور عنوان استاد را به علي اکبرخان اعطا کرد. سال ها بعد يعني 1993 طي جشن مذهبي جوبلي طلايي که هر 50 سال يک بار برگزار مي شود عناوين ديگر هندي چون هاتي ساروپام و دوواري تاجيم در کاخ جاه پور به علي اکبرخان داده شد.

خان صاحب به درخواست لرد منوهين سال 1955 به امريکا سفر کرد و کنسرت بي سابقه يي را در موزه هنر مدرن نيويورک برگزار کرد، اولين صفحه گرامافون 33 دور موسيقي سنتي هند در امريکا را ضبط، و اولين اجراي تلويزيوني موسيقي کشورش را نيز در آن سرزمين برگزار کرد. اين شروعي براي آوازه موسيقي هند در سال هاي 1960 بود.

علي اکبرخان مدرسه موسيقي خود را 1956 در کلکته بنياد کرد و 1965 به خاطر علاقه فوق العاده و توانايي بالاي شاگردان غربي اش پذيرفت که در امريکا به تدريس بپردازد، در پي آن شاخه يي از مدرسه موسيقي خود را در مارين کانتي کاليفرنيا تاسيس کرد. خان صاحب که هنوز هم از وي به عنوان يکي از بهترين استادان موسيقي دانشگاه کاليفرنيا ياد مي شود در آن دوران هنوز تدريس اش را با شش کلاس در هفته به مدت 9 ماه در سال حفظ مي کرد.

علي اکبر خان شعبه ديگري از هنرکده موسيقي اش را به ياري شاگردش کن زوکرمن در شهر بازل سوئيس باز کرد، اين بازگشايي طي تور بين المللي سالانه اش بود. در اين سال ها استاد بسيار سفت و سخت تور هاي جهاني اش را اداره مي کرد. در اين مسير او به آسيا، اروپا، اقيانوسيه، کانادا و امريکا سفر کرد. به خاطر نبوغ و تبحر آهنگسازي اش در زمينه هاي مختلف از او دعوت به همکاري مي شد چنان که در 1953 اولين موسيقي فيلم هندي را براي «آند هيان» ساخته چيتان آناد ساخت و از مطرح ترين آثارش موسيقي متن فيلم «خوديتا پاشان» ساخته ساتيا جيت راي بود که يک جايزه (دوي) نصيب او کرد. و از کارهاي خارجي اش موسيقي فيلم «بوداي کوچک» ساخته برناردو برتولوچي است.

سال ها تدريس و نوازندگي و معرفي موسيقي هند، براي علي اکبرخان تعداد زيادي افتخار ملي و بين المللي به ارمغان آورد که دريافت چند دکتراي افتخار از هنرکده موسيقي نيوانگلند، دانشگاه باهاراتي، کانون هنرهاي کاليفرنيا، دانشگاه دهلي، دانشگاه داکا و دانشگاه رابين درا باهاراتي از آن جمله اند. علي اکبرخان که ريشه موسيقيداني خانواده اش به قرن شانزدهم و در زمان حکومت اکبرشاه برمي گردد، زماني که براي اولين بار در مقام يک مرد نسبتاً جوان لقب استاد را دريافت کرد، پدرش تنها لبخندي زد و در اين باره چيزي نگفت، اما سال ها بعد زماني که پيرمرد از مرز صد سالگي گذشت به خان صاحب گفت در آن روز از داشتن چنين پسري بسيار سرمست بوده و همچنين از اينکه در راه موسيقي گام برمي دارد، چيزي که خود بابا علاءالدين خان به او آموخته بود. سپس گفت؛ چيز بسيار نادري به تو اعطا مي کنم، به عنوان پير و پدرت تو را به سوارا سامرات (سلطان ملودي) ملقب مي کنم؛ خان صاحب احساس خوشبختي مي کند از اينکه پس از ساليان دراز تلاش و شور موسيقي اين برکت از سوي پدر، مادر و عمويش به او رسيد. بابا علاءالدين خان در 1972 با بيش از صد سال سن درگذشت و استاد علي اکبرخان که اکنون 86 ساله است پس از پدر، سنت تدريس بابا علاءالدين خان قرنا از ميهار و رامپور هند را همچنان حفظ کرده است.
عناوين اين صفحه
کليک راست و چپ روي آواز
آن کودک سه ساله
کنسرت هاي تابستاني ليلي افشار
کارگاه آموزش تنبک با حضور نويد افقه
اجراي «بوي جوي موليان» در فرانسه
جلد سوم کتاب «موسيقيدانان ايراني»

کنسرت هاي تابستاني ليلي افشار
مهر؛ ليلي افشار نوازنده گيتار در تاريخ هاي 13و 14 تير در فرهنگسراي نياوران، 30و 31 تيرماه در تالار وحدت و 16 و 17 مردادماه در خانه هنرمندان به اجراي برنامه مي پردازد. ليلي افشار نوازنده گيتار با اعلام اين خبر گفت؛ در اين کنسرت ها قطعات بسيار متنوعي را براي اجرا در نظر گرفته ام که شيوه بيان و تفسير آنها کاملاً با گذشته متفاوت خواهد بود.وي در معرفي قطعات مورد نظرش در اين اجراها گفت؛ براي کنسرت هاي تابستاني اين دوره قطعاتي را از عاشيق ويسه(از ترکيه) رودريگو، کاستل تدسکو، بوستمانته، دومنيکو، ايزاک آلبينز و... انتخاب کرده ام که همراه با قطعات و تنظيماتي از خودم اجرا مي شود.همچنين ليلي افشار در اين سفر کارگاه هاي آموزشي خود را در تهران و شيراز برگزار خواهد کرد.


کارگاه آموزش تنبک با حضور نويد افقه
مهر؛ کارگاه تخصصي تنبک و درک ريتم با حضور نويد افقه در فرهنگسراي بوعلي سيناي همدان برگزار مي شود. دوره جديد کارگاه تخصصي تنبک با موضوع گزاره هاي نوازندگي تمبک، درک ريتم همراه با سخنراني نويد افقه از 26تا 28 تيرماه در فرهنگسراي بوعلي سيناي همدان برگزار مي شود.نويد افقه (1349شيراز) علاوه بر آشنايي با سازهاي تار و سه تار، دروس ارکستراسيون، کنترپوان و هارموني را نزد کامبيز روشن روان آموخته و به عنوان يکي از نوازندگان تواناي تنبک در ايران به شمار مي رود.وي تا کنون با گروه هاي مختلفي چون عارف، آيينه، دالاهو، مسيحاو...در ايران و کشورهاي مختلف کنسرت برگزار و چندين اثر تکنوازي تمبک نيز منتشر کرده است.


اجراي «بوي جوي موليان» در فرانسه
مهر؛ ارکستر رودکي(اورلئان) به رهبري آرش اميني قطعاتي از ساخته هاي امير بکان را به مناسبت سال رودکي روز پنجشنبه(6تير) در مقر يونسکو در پاريس اجرا کردند. در اين اجرا قطعات «چراغ روشن» در مقام اصفهان، «پيامبر عشق» در دستگاه ماهور و «درآمد راوي» در اصفهان که براي ارکستر زهي و دو ساز ني و تار ساخته شده بود بر اساس اشعار رودکي به اجرا درآمد.آخرين قطعه اين برنامه «بوي جوي موليان» بود که براي ارکستر زهي و سازهاي ايراني ساخته و همچون دو قطعه قبلي با آواز علي تفرشي اجرا شد.در اين برنامه که به مناسبت سال جهاني رودکي و در جمع ميهماناني از کشورهاي مختلف جهان در مقر يونسکو اجرا شد ارکستر اورلئان پاريس به همراه نوازندگان فرانسوي در کنار نوازندگان و تکنوازاني از ايران، پاشا هنجني ني، آزاد ميرزاپور تار ،مريم خدا بخش عود و عليرضا دانايي تنبک قطعات را اجرا کردند.


جلد سوم کتاب «موسيقيدانان ايراني»
مهر؛ «موسيقيدانان ايراني» عنوان کتابي نوشته پژمان اکبرزاده است که توسط انتشارات روشنک منتشر شده است. اين کتاب حاوي اطلاعات گردآوري شده در خصوص نوازندگان، متخصصان آموزش موسيقي، موسيقي شناسان، پژوهشگران و منتقدان موسيقي است که در ده گفتار به تفصيل چاپ شده است؛ مجموع گفتارهاي اين کتاب ضمن تشريح ساختمان هريک از سازها، زندگي و آثار هنرمندان، آلبوم ها و پژوهش هاي انجام شده آنها شرح و بسط داده شده است.گفتار اول از کتاب «موسيقيدانان ايراني» شرح زندگي و چگونگي ورود استادان تارنواز به عرصه موسيقي مطرح شده است و به همين ترتيب در فصل هاي پس از آن شرح مختصري از نوازندگان تار، بربط، کمانچه، ويولن، پيانو، متخصصان آموزش موسيقي و موسيقي شناسان به همراه تصاوير گوناگون از هنرمندان، اجراها، پوسترهاي کنسرت و دست نوشته هاي آنها آورده شده است.همچنين اکبرزاده در خصوص چگونگي انتخاب هنرمندان مطرح شده در اين مجموعه چنين گفته است؛ در اين کتاب هنرمنداني منظور شده اند که تا زمان انتشار کتاب دست کم چهار دهه از سن آنها گذشته باشد و ترتيب نام ها درهر گفتار برپايه زمان تولد چهره ها است. همچنين باتوجه به اينکه برخي از شخصيت ها در چندين رشته فعاليت جدي داشته اند؛ تخصص اصلي در درج نام آنها در هر بخش مورد توجه قرار گرفته ولي در متن مقاله به همه جنبه هاي فعاليت آنان در (زمينه موسيقي) پرداخته شده است.در گفتار نخست که به معرفي تارنوازان اختصاص دارد شرحي از زندگي و آثار هنرمنداني مانند «غلامحسين بيگجه خاني»، «حبيب الله صالحي»، «جليل شهناز»، «فرهنگ شريف»، «رضا وهداني»، «هوشنگ ظريف» و ساير هنرمندان به ترتيب اولويت به چاپ رسيده است، همچنين از «داريوش صفوت»، «مهربانو توفيق»، «جلال ذوالفنون» و «مسعود شعاري» به عنوان نوازنده هاي سه تار نام برده شده است.جلد يکم از مجموعه «موسيقيدانان ايراني» به رهبران ارکستر و آهنگسازان و جلد دوم به نوازندگان سنتور، قانون، تنبک و دف اختصاص داشت.پژمان اکبرزاده نوازنده، پژوهشگر و روزنامه نگار جوان ايراني است که از سال 1385 در آمستردام ساکن است. وي در اسفند سال گذشته، براي نخستين بار در هلند، رسيتالي براي اجراي موسيقي ايراني با پيانو اجرا کرد. برنامه يي که استقبال از آن، دعوت جهت اجراي دوباره در آلمان و کانادا را براي او به ارمغان آورد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام