تزوتان تودوروف / ترجمه؛ عباس زندباف

«متمدن» بودن يعني چي؟ روشن است که تحصيلات عالي داشتن، کراوات بستن يا هر هفته ناخن گرفتن کافي نيست. همه مي دانيم که ظاهر «متمدن» داشتن فرد را از رفتار وحشيانه باز نمي دارد. متمدن بودن در همه جا و همه گاه به معناي آن است که به رغم تفاوتي که با ديگران در روش زندگي داريم انسانيت آنها را نيز بتوانيم درک کنيم و بپذيريم.
اين نکته بديهي مي نمايد ولي پذيرش همگاني نيافته است. گفت وگوي بين تمدن ها به طور معمول بازتاب خوبي دارد اما گاهي نيز به تمسخر گرفته مي شود. براي مثال «الي بارنوي»، عنوان «در مخالفت با گفت وگوي تمدن ها»را براي بخش پاياني مقاله جديدش انتخاب کرده است و سرسختانه موضع گيري مي کند که«در يک سو تمدن است و در سوي ديگر توحش. هيچ گفت وگويي ميان شان ميسر نيست.»
ولي اگر دقيق تر به استدلال بارنوي در اين سطر بنگريم ايراد آن فوري نمايان مي شود. واژه هاي تمدن و فرهنگ وقتي که به صورت مفرد و جمع به کار مي روند معناي بسيار متفاوتي دارند. فرهنگ ها (صورت جمع) به معناي وجوه زندگي گروه هاي مختلف انسان ها هستند و تمام مشترکات اعضاي اين گروه ها مانند زبان، مذهب، ساختارهاي خانوادگي، خوراک، پوشاک و... را در بر مي گيرند. «فرهنگ» در چنين معنايي مقوله يي توصيفي و بدون هرگونه داوري ارزشي است.
اما برعکس آن، تمدن (مفرد) مقوله يي اخلاقي ارزشگذارانه است يعني ضد توحش است. بنابراين گفت وگوي بين فرهنگ ها نه تنها سودمند است بلکه براي تمدن ضروري است. هيچ تمدني بدون آن ميسر نيست.
برخلاف ادعاي هواداران نظريه «برخورد تمدن ها» فرهنگ هاي مختلف به طور معمول به آساني و به صورت صلح آميز با هم مواجه مي شوند زيرا براي اين مواجهه آمادگي رواني داريم. هرکسي حتي اگر هيچ گاه از وطن اش بيرون نرفته باشد فرآورده چندين فرهنگ است زيرا فرهنگ فقط ملي نيست. همه ما فرهنگ جنسيتي، سني، درآمدي، طبقه يي و شغلي خودمان را با خود داريم.
اين تکثر فرهنگي به طور معمول مشکلي برايمان پديد نمي آورد زيرا همه انسان ها قابليت آن را دارند که از يک ساحت فرهنگي به ساحت فرهنگي ديگري گام بگذارند. در واقع در طول روز با تمام افرادي که مواجه مي شويم يکسان صحبت نمي کنيم.
در ضمن فرهنگ هايي که به منطقه خاصي مربوط مي شوند به هيچ وجه «ناب» نيستند. به ژرفاي تاريخ کشوري مانند فرانسه هم که بنگريم مي بينيم گروه هاي نژادي و قبيله هاي مختلف و بنابراين فرهنگ هاي مختلف باهم سر و کار داشته اند. گل ها، فرانک ها، رومي ها و بسياري ديگر. به هرجا که بنگريم درآميختگي فرهنگ ها به چشم مي خورد و بس (فقط شايد در ژرفاي دره هاي گينه نو اين گونه نباشد که قبايل گمنام از هم جدا افتاده اند). برخي فرهنگ ها به تکثرشان افتخار مي کنند اما برخي هم مي کوشند تا اين تکثر را پنهان کنند.
مفهوم گفت وگوي بين فرهنگ ها گاهي پرتنش است يا اميد محالي مي نمايد زيرا کارکردي ناممکن از آن مي خواهيم؛ رفع تعارضات پرالتهاب سياسي. گفت وگو هر اندازه هم که خيرخواهانه باشد نمي تواند مسائل مربوط به آزادي رفت و آمد يا چگونگي بهره برداري از منابع طبيعي يا مناطق مشترک را حل کند. سياست و فرهنگ تراز کارکردي يکساني ندارند. سياست زمامدار کنش ها است و فرهنگ اثرگذار بر ذهنيت ها. سياست با وضعيت هاي اضطراري سروکار دارد و فرهنگ مي تواند دستاوردهاي نسلي مختلفي به بار آورد.
بايد با دست زدن به ابتکارهايي ساده و معتدل به اين گونه گفت وگو کمک کنيم. بايد نگرش ها و ادبيات کشورهاي ديگر را بيشتر ترجمه کنيم، اقامت دانشجويان را در خارج از کشور افزايش دهيم، آموزش زبان هاي خارجي را تقويت کنيم، مطالعه ساير فرهنگ ها را تقويت کنيم و خاطرات مشترک بين دو کشور را بيشتر به ياد آوريم(مانند خاطرات مشترک بين فرانسه و الجزاير).
برخي از اين گونه اقدامات در اتحاديه اروپا انجام گرفته است و بايد در جاهاي ديگري چون شمال آفريقا، خاورميانه، هندوستان، چين، ژاپن و امريکاي لاتين هم انجام شود. بهترين راه براي آغاز گفت وگو، کنار زدن کليشه ها و کلي بافي ها است و در عوض بايد گردهمايي انسان ها را تقويت کرد.
در حال حاضر، سياست جايگاه بسيار مهمي پيدا کرده است اما هنوز هم گفت وگو از ديدگاهي ديگر جلوي دفاع لجوجانه از باورهايي که هويت انگاشته مي شوند و جلوي جنگ را مي گيرد زيرا ما را به رسالت انسان نزديک تر مي کند.
آندره شوارتزبارت داستان نويس هميشه اين داستان را تعريف مي کرد که از خاخام اعظمي پرسيدند چرا لک لک که در عبري به خاطر نوع دوستي هاسادا (مهربان) ناميده مي شود در رده جانوران ناپاک قرارداده شده است. خاخام پاسخ داد «چون فقط به همنوع خودش عشق مي ورزد.»
برگرفته از؛ وبگاه www. project-syndicate. org,MAY.2008