پنج شنبه، 20 تير 1387 - شماره 1721
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه
رنج مدام
رئوف طاهري

«ابديت از تو تنها يک پرسش دارد؛ آيا در نوميدي زيسته يي يا نه؟ آيا به آن اندازه نوميد بوده يي که نداني نوميدي؟ يا اين بيماري را، پنهان، در بخش هاي دروني خود بسان رازي خورنده، حمل مي کردي؟ يا آن را در قلب خود بسان ميوه عشقي گناه آلود همراه مي کشيدي؟ يا به صورت مايه دهشت همگان در نوميدي خويش جار و جنجال به راه مي انداختي؟»

«کي ير کگور»

اگر وجه شبه سقراطي آدمي مجال يابد، به باورم ساحت هاي «خواندن و نوشتن»، «قمار دلدادگي و دل بردگي» و «اخلاقي زيستن»، ساحت هايي به شمار مي روند که پرسه زدن در آن جان مي دهد و جان مي ستاند؛ موجوديت و هستي انسان را در مسير پايان ناپذير دوگانه هاي «شک و يقين»، «نوميدي و اميدواري»، «مرگ و زندگي»، «غم و شادي»، «رنج و لذت» و... آواره مي کند. يک نکته انضمامي را پيشاپيش يادآوري کنم؛ مراد من از «اخلاقي زيستن» به هيچ وجه زهدورزي و پرهيزکاري نيست، نيز به اين معنا هم نيست که در تقابل با ارتکاب خطا و گناه و لغزش ها قرار گيرد، خصوصاً لغزش ها و خطاها در زندگي خودم بسيار است.

باري هدف از اين جستار تبيين سه گانه پيشين نيست و از اين بحث نهنگ آسا درمي گذرم اما درد و رنج حاصل از اين گونه زيستن با درشکستن شخصيت پيشين آدمي جانکاه بوده و در پي اش البته آن را فربه تر و موزون تر مي کند و جاني ديگر مي بخشد. «در شکستم ليک موزون تر شدم/ کم شدم اما نه افزون تر شدم». ورود در وادي «شک و يقين» هاي مکرر و پايان ناپذير (همچون فرآيند ايمان که پايان ناپذير است، آن گونه که با زيباترين تعبير استاد محمد مجتهدشبستري درباره ايمان خويش گفت و مدرسه تعطيل شد) هم واجد درد و رنج هاي طاقت فرسا است، هم شامل فتوحات و شکافتن ها و شکفتن ها است و هم «جز غم و شادي درو بس ميوه ها است». البته اين فرازها و فرودها، شکستن ها و شکفتن ها، پيچ و تاب ها، تيرگي ها و تابندگي ها و انقباض ها و انبساط هاي روحي که از دل آن قرار است هستي پرده نشين، نقاب از رخ برآرد و از موجوديت زيباي انسان پرده برافکند و صاحب نظران حيرانش شوند، جز با صبر و تحمل و شکيبايي، تمنايي بر نيامدني و سودايي محال مي نمايد.

«وز اشک گرچه حلقه به دو ديده بسته ام/ پيچم به خويشتن که نريزد به دامنم» (احمد شاملو)

تعارف چرا؟ آنکه مي خواند و اسير دلدادگي و دل بردگي و «ديگرخواهي» مي شود و با وجداني اگر نه بيدار، دست کم نيمه بيدار مي زيد و به قول استاد ملکيان در پي «تقرير حقيقت» و «تقليل مرارت» است، لاجرم درد و رنج اش بسي بسيار است تا شادمانگي هايش.

البته اين صرفاً يک تاکيد بود و جاي گله يي نيست که صحبت از سود و زيان نيست، سخن از حالات روحي و رواني چنان انسان هايي است که تعظيم در مقابل عظمت روح خميده آن سينه چاکان فخرفروز حقيقتاً بختياري مي خواهد. به قول يکي از آن سوختگان «درد اگر از جنس کشيدن است، گو بيايد چرا که نه؟ به ديده منتش گذاريم» و البته که رنج هر انساني به بلنداي قامت نحوه «بودن» اوست. في الجمله، در کارگاه هستي از کفر، عشق و رنج ناگزير است. اجمالاً هر آنکه روحش از دردها، رنج ها، غم ها و آلام موجودات هستي به رنج بوده و زخم هاي عميق برداشته است، با هر توان و ارتفاع و اوج روحي هم که دارا باشد، ولو حتي براي مدتي دچار نوعي غم برونگرا نيز شده است، گرچه درد و رنجي که از آن بحث مي شود به زعم نگارنده بيشتر امري درون ريز باشد. همان تک سوار عشقي که مي توانست غبار از دريا برآرد و تسخرزنان مي فرمود؛

«باده غمگينان خورند و ما ز مي دلخوش تريم/ رو به مسکينان غم ده ساقيا افيون خويش». وقتي با غيبت دل برده و هم دلداده اش مواجه شد، در به روي خويش بست، براي مدتي دل و دماغ از کف داد و خلوت گزيد و بست نشست. غرض اين است که حتي گذر يک «ابرانسان» نيز به خم خانه غم مي افتد و گريزي از آن متصور نيست. حکم «غم» که چنين باشد ديگر تکليف درد و رنج روشن تر است. اما درد و رنج شمايل هاي ويژه تري نيز دارد که تخصيص يافته نوادري است. دردهايي از اين جنس هم روح را در انزوا مي تراشد و مي خراشد و هم در ضمن فربهي و افزونگي آ ن را فراهم مي آورد. آنکه زير بار سنگين آلام و رنج هاي بشري و اجمالاً «بار سنگين هستي» استخوان هايش خرد مي شود، به حکم آنکه؛

«هر که در اين راه مقرب تر است

جام بلا بيشترش مي دهند»

لاجرعه باده وحدت سرکشيده و با هفتادودو ملت و بل هفتادودو مذهب يگانه شده و بر مستان مي بي رنگي حرجي نيست و حق حد زدن نه. چنين آدمي اگر از زير اين بار سنگين جان سالم بدر نبرد شهيد است به هر معنايي که در هر مسلکي مراد مي شود- همچون هدايت و زيبا است چونان يوسف، و اگر چنان عظمت روحي داشت که در درد و رنج خيره نشده و ماتش نبرد و با ارتفاع روحي که مي گيرد از اوج ها و از فرازها بر آن نظر بيفکند و در عين بازيگري توان تماشاگري بيابد، نه «يوسف» که «يوسف زاينده» مي شود- چونان «مولانا». باري، باورم اين است که بزرگي و عظمت روحي هر انساني تناسب تام دارد با «کم» و «کيف» دردها و رنج ها و غم هايش، بدون اينکه آن را در تقابل با شادماني و کامراني ها بدانم. چرا که به نظرم غمگساري و شادخواري براي سوختگان عالم امکان و جان هاي شيفته و شوخان شنگ دل از دست داده دو روي يک سکه اند. به هر روي مايلم از آناني ياد کنم که تا زنده اند، آگاهانه حاشيه نشيني اختيار کرده و خيلي به حساب نمي آيند و همين که دامن برچيدند، شمع جمع مي شوند. در نسبت با ديگري نه به عدالت و احسان که به محبت و دوستي رفاقت مي ورزند.

رندان خانه بدوشي که پرده پندار دريده، قرارشان در بي قراري، وطن شان در بي وطني، يقين شان در بي يقيني است. آنان نه به دنبال آب که تشنگي مي جويند و شکوه باغ شان در بي برگي است. قلندراني که همه مرزهاي طبقاتي، جغرافيايي، نژادي و اعتقادي را برهم زده، کام از خلاف آمد عادت مي طلبند.

ره گم کردگاني که هر چه مي تازند بيشتر از پيش به عجز و ناتواني خويش در مقابل دهليز هاي تو در تو و پيچ در پيچ روح و روان انساني تفطن مي يابند و از اين درد بر خود مي پيچند و به يکسان مبهوت ناداني و ناتواني خويش و ديگري مي شوند. معرفت انديشاني که از نام ها عبور کرده اند و از «نهج البلاغه علي» و «کارامازوف هاي داستايوفسکي» نشاني از گم کرده خويش مي جويند. تجربت انديشاني که در مسجد به نمازند و زنٌاربندان دير و آتش افروزان کنشت و سماعيان خانقاهند. که چه شود؟ که عمق و اوج احساس ناتواني گïرگرفته در گلويش بترکد که اينکا، اين منم فقيرتر و بي چاره تر و ناتوان تر از همه شمايان، که ديگري را شاهدي برگيرد، بر عجز و افتقار خويش. ابرانسان هايي که با ياد رنج ديگري ناگاه از درد بر خود مي پيچند و دردشان آنگاه جانکاه تر مي شود که خويش را ناتوان از تقليل مرارت، فقر و فلاکت «ديگري» مي يابند. اين همه اما مانع از آن نيست که به حد وسع خويش نکوشند و راه بهروزي و شادماني ديگري را هموار نکنند، غمگساري شان در خلوت است و براي خود، ميگساري شان در جلوت است و با ديگري. هماناني که با آگاهي سقراط وار به قلت معرفت خويش حضوري چنان فروتنانه دارند که «ديگري» دچار توهم خود برتربيني مي شود. همه شئون زيستنشان متناقض نما است، به درستي فهميده اند که با خوردن ميوه ممنوعه خودآگاهي و قالب شکني، قمار پايان ناپذير هستي شان کليد خورده است.

از تهي مايگي شرم بر وجودم مستولي مي شود وقتي ياد مصائب مسيح مي افتم و جام خيانتي که سر کشيد. دردهايي که علي را نيمه هاي شب به نخلستان هاي کوفه مي کشيد. لرزه هايي که جسم و جان ميکل آنژ را تراشيد تا شد پيکرتراش. ترس و لرزهايي که شرنگ در کام کي يرکگور ريخت. زخم هايي که هدايت را از پاي درآورد. شوکران جهلي که سقراط را بر زمين زد. نه زندان هاي مخوف سيبري که پيچيدگي هاي هزار توي تاريک خانه هاي اعماق روح و روان آدمي که داستايوفسکي را بيچاره کرد. آنچه قصه ون گوگ را کوتاه کرد شرايط وجدان سوز لکاته ها و فرزندان مجهول گرسنه شان بود نه دربه دري و گرسنگي مدام خود. فرومايگي انسان و اخلاق فرومايه ترش بود که طومار نيچه را در هم پيچيد و سرنگونش کرد...

باري اگر حقيقت و يقيني در کارگه هستي متصور است، نشاني آن را در سلوک آن نهنگان بايد جست. به رساترين تعبيري که بر لسان شمس تبريزي جاري شد؛ آن «خط سومي ها» که شادماني خويش با رنج ديگري طاق مي زنند.
نامه يي پس از مرگ

مسعود زنجاني

گاهي تنها مرگ است که سکوت را درهم مي شکند و امکان سخن درباره زندگي را مهيا مي سازد؛ چنان که فراق است که اين موهبت را به عشق اهدا مي کند. من در زندگاني ام براي گوهر جانم جوينده يي و براي نواي درونم شنونده يي نيافتم و به ناگزير تنهايي و سکوت پيشه کردم. اما اکنون سرنوشت سهمناک و رازناک مرگ سبب شده است تا بتوانم سرشت سوگناک و همزمان طربناک زندگي را برايتان بسرايم، پس سکوتم را مي شکنم و آتش جانم را زبانه مي کشم تا شايد جان هاي شيفته آن را بنوشند و بينديشند. نخست بايد از عشقم به همه شما بگويم. من همه شما را بيش از همه دوست داشتم. دردآشناي شما بودم و تا آنجا که تواني داشتم با رنج هايتان رنج کشيدم و با شادي تان شاد گشتم. هر زخمي که بر تن شما مي نشست تن مرا مي آزرد و هر التيامي که مي يافت تسلاي من مي بود. گاه زخم ها را پيش تر از آنکه برجان شما نشيند به جان خود مي خريدم و گاه نيز پنهان و خاموش رنج هايتان را به دوش مي کشيدم تا شما شادمان و با هم مهربان بمانيد. من عاشق انسان بودم و در عمق جانم در برابر همه رنج هايش تعظيم کردم. من انسان را رنج کشيدم و به راستي، اين اشتياق وصف ناشدني ام به رنج بردن مايه نيکبختي ام بود. اينچنين بود آنگاه که همه رنج ها را به جان مي خريدم، انگار، هيچ رنجي نمي کشيدم. گويي رويين تنم يا آنکه بارها و بارها زيسته ام که مي توانم اينگونه در رنج ها سبکبار بزيم و باز هم به زندگي رنجبار «آري» بگويم. من شما را هيچ گاه از ياد نبردم. آيا شما مرا از ياد خواهيد برد؟ دوستدارتان را، غمخوارتان را، دردآشنايتان را؟ اگر مرا فراموش نمي کنيد و افزون بر آن، شوق آن داريد که مرا شاد کنيد، پس بدانيد بهترين ارمغان شما برايم شادي و سرورتان است و پس از آن پايداري و شکيبايي تان در برابر رنج ها و آلام زندگي. پس شادي تان را به من هديه کنيد و اگر هيچ شادي نداشتيد، پس رنج هايتان را نزد من آوريد. بدانيد شادي را نيز بايد خود، و از درون خود، بسازيد. زيرا شادي چيزي برون از شما نيست که به آن بياويزيد. «پوسيدن يا روييدن؛ مساله اين است،» در فقدانم، اگر چه هر دو ممکن است، اما من مي گويم دشوار را برگزينيد. روييدن بايد، نه پوسيدن، پروريدن بايد و نه پژمردن و فسردن، روييدن يعني از خاک مرده، براي خود و ديگران، کيمياي زندگي پروريدن. «گريستن يا نگريستن؛ مساله اين است،» در حرمانم، اگر چه هر دو ممکن است، اما باز مي گويم دشوار را برگزينيد. نگريستن بايد؛ نه گريستن، انديشيدن بايد؛ و نه رنجيدن و موييدن، نگريستن يعني به ديگري چشم گشودن و فرديت و وضعيت رنجزاي او را در زندگي دريافتن. من با گريستن و شيون و ناله کردن برنمي گردم. حتي با خون گريه کردن و گريبان دريدن نيز برنخواهم گشت. اما اين واقعيت نبايد اين توهم را برايتان ايجاد کند که من بازگشت ناپذيرم. نه، من به سوي شما بازخواهم گشت، آنگاه که مرا بنگريد و بينديشيد.

«بودن يا نبودن؛ مساله اين است،» در فراقم، به جاي آنکه مدام به بودن يا نبودنم پس از مرگ بينديشيد، اندکي به بودن يا نبودنم پيش از مرگ بينديشيد. مساله سترگ بودن يا نبودن را بايد در افق زندگي و نه در فراسوي آن پرسيد. مي گوييد آخر بودنت پيش از مرگ بديهي است؛ تو زنده بودي. تو در ميان ما بودي. آه، پاسخي بي مايه بر پرسشي گرانمايه، به معيارهايتان براي «بودن» و «زنده بودن» ترديد کنيد، من بسي پيش تر از آنکه شما مي پنداريد مرده بودم و از ميانتان رفته بودم. دو مرگ در زندگي ام، پيوسته، سايه افکنده بودند؛ مرگي تلخ و مرگي شيرين. زندگي من، در واقع، پيکار قاصدان اين دو بود؛ قاصد شوم «فراموشي» و قاصد فرخنده «عشق». مرگ من نيز پايان تراژيک اين پيکار نفسگير و بي امان بود. مرگ تلخ و اسفناکم را کسي درنيافت، من از شوکران فراموشي مرده بودم. آدمي با درک ناشدن هستي اش نيست مي شود و مي ميرد، چنانچه با ادراک، جان مي گيرد و احيا مي شود. آري، «بودن همان ادراک شدن است». اين قانون در زندگي انسان ها، هميشه، پابرجا است؛ «هر کس تا بدان حد موجوديت دارد که درک مي شود؛ فکر مي شود». پس بهتر است بگوييم؛ «من فکر مي شوم، پس هستم،» امروزه «ديگري» با بي فکري از دست مي رود و هيچ بيمه و ضمانتي هم اين ضايعه را در برنمي گيرد. تهديدگر زندگي انسان ها، در جوامع امروزي، نه تسليحات کشتار جمعي که همين بيگانگي و گسيختگي ميان آنها است. اين کشتار دسته جمعي است که مدام در روزگار ما فاجعه مي آفريند. اين مرگ شوم را طرد کنيد و از اين وانهادگي و بي خويشتني اسف انگيز در زندگي خود احتراز کنيد،

مرگ شيرين و طربناکم را نيز کسي درنيافت، من با شهد عشق مرده بودم. اين مرگ جادويي که بودن حقيقي ام در آن نهفته بود. عشق فرزند مرگ است و زندگي فرزند عشق. ققنوس عشق از خاکستر خود زاده مي شود. عشق تنها جان هاي مرده را زنده مي سازد و فقط روح هاي رهيده را آرميده مي گرداند. پس بميريد تا نميريد و بدانيد اين مرگ تنها راه رهايي تان از زندگي مرگبار است. از مرگ نهراسيد، مرگ بد ترين اتفاقي نيست که مي تواند در زندگي تان رخ دهد؛ چيزهايي مهم تر از خود زندگي را نيز مي توان در زندگي از دست داد. آيا نبايد بر انساني که به عشق زنده نيست و شعله انسان دوستي در جان و دلش فروزنده نيست، نمرده نماز کرد؟ آري، چه حقير است مرگ زندگي در برابر مرگ عشق، من با مرگ نمردم، که دوباره زاده شدم. مرگ برايم نه فاجعه يي غيرمنتظره که تولدي دوباره بود، چرا که من عاشق توامان مرگ و زندگي بودم و مرگ برايم نه نفي زندگي که اوج آن بود. عاشقان نه چون بايد، که چون مي خواهند، مي ميرند و مرگ را نه عاجزانه، که مردانه، در آغوش مي گيرند و از او عمري جاودان مي ستانند. مرگ عشق مرگ زندگي است، اما عشق به مرگ، چون مرگ از عشق، تولد زندگي است. هيچ چيز، حتي مرگ، عليه زندگي نيست. همه چيز، چه رنج و چه لذت، چه اندوه و چه شادي، چه جواني و چه پيري، چه بيماري و چه سلامت، همه و همه، سربازان و کارگزاران زندگي اند. زنده زندگي کنيد تا بيشتر از پيش خورشيد عشقم بر شما بتابد. بيشتر از آنکه آواز بلند يک خوشبختي را سر دهد يا جشن بزرگ يک پيروزي را برپا کند. اگر زنده زندگي کنيد من نخواهم مرد، نخواهم فسرد و نخواهم پژمرد، که دوباره در کنارتان خواهم روييد، خواهم باليد و خواهم شکوفيد.

مرا در زندگي خواهيد يافت. ضربان حضورم و جريان بودنم را، هميشه، در همه جا، و در همه چيز، در خواهيد يافت؛ در زمين، کوه، جنگل، نسيم، ستاره، آفتاب، باران، راه، نگاه، تبسم، سکوت، مکالمه، ترديد، فلسفه، شعر، موسيقي، ميهن، سياست، شهامت، ايمان، وفاداري، فداکاري و در هر آنچه که با انسان بيگانه نيست؛ حتي مرگ. مرا در مرگ نيز خواهيد يافت. در مرگ هم شکلي ديگر از بودنم و حضور دوباره ام را احساس خواهيد کرد.

مرگ انديش باشيد، اما به مرگ هم در نسبتش با زندگي بينديشيد. آخر از زندگي چه مي دانيد که بخواهيد از فراسويش بدانيد. در انديشه ناميرايي جان نباشيد، چند جان ميرا برايتان بهتر از يک جان ناميرا است. بگذاريد راهي که تا کنون «بازآمده» يي نداشته است، همچنان اسرارآميز و در بوته رمز و راز باقي ماند. به راز مي توان با ايمان آويخت؛ اما از انديشه در باب آن بايد گريخت. انديشيدن به فراسوي مرگ مي تواند براي زندگي تان زيانبار هم باشد. مرگ انديشي بايد شما را به همين زندگي اينجايي و اکنوني فراخواند، نه آنکه همين نقد موجود را بازستاند. پلشتي ها را بپالاييد و پاکي ها را در خود بياراييد تا آنکه دوباره معناي زمين را به زمين برگردانيد و زندگي را در آن بازآفرينيد. چون گل ها، در کنار هم، بتراويد و چون باران، بر هم، بباريد. چون درختان سرو سرافراز، قامت برافرازيد و به زندگي و رنج هايش لبخند زنيد، زيرا زندگي جز رقص شادمانه بر رنج هاي زندگي نيست. آشتي کنيد با رنج هاي زندگي تا آنها را به خوشبختي براي خود و ديگران مبدل سازيد. کودک شويد تا پرنده وار و سبکبار بر سختي ها و سنگيني هاي زندگي غلبه کنيد. زندگي کنيد بي آنکه چيزي عشق، شادي، انديشه و آزادي تان را سلب کند. شايد که روزي بر ناباوران نيز آشکار شود که بي اينها راهي به سوي خوشبختي نيست و از اين رو، آنها نيز به شما بپيوندند و براي جبران آنچه فروگذار کرده اند، بيشتر انسان را دوست داشته باشند. بيشتر شادماني را بگسترانند، بيشتر از همه رنج عشق را بچشند و اندوه ديگري را دريابند. انسان را رنج کشند و رنجش را به شادماني مبدل سازند.

بيداري

عباس اسکوييان

«زني با کودکي در آغوش پيش بودا مي آيد و از او مي خواهد تا فرزند مرده اش را زنده کند. بودا از او مي خواهد تا دارويي را از خانه يي بگيرد که در آن هيچ کسي نمرده است. او به جست وجوي آن دارو به تمام خانه ها سر مي زند و در نهايت آرام مي شود. او پيام بودا را دريافته بود.»

داستان زندگي بودا و بيداري او پس از آنکه سال ها در ناز و نعمت در قصري به دور از مردم عادي و رنج هايشان زيسته بود حکايت کسي است که با ديدن بيماري، پيري و مرگ از قصر پوشالي شادي هاي ناپايدار مي گريزد و راهي را مي جويد تا انسان ها هر چه کمتر رنج ببرند. تلاش او به هر کجا انجاميده باشد در مقابل سوداي شناسايي هستي قرار مي گيرد که هدف بيشتر فيلسوفان بوده است. شايد بتوان گفت که تاريخ انديشه بشر تجلي دو حرکت است؛ شناسايي و رهايي. جمعي چون بيشتر فلاسفه غربي در پي دستيابي به معرفت صحيح بوده اند و گروهي ديگر مانند بزرگان فرهنگ شرق، به رنج و راه رهايي از آن پرداخته اند. اما رنجي که از مرگ خود و ديگران مي بريم نه قابل پيشگيري و نه قابل درمان است. آري مي توان مرگ را به تاخير انداخت اما نمي توان با قطعيت آن جنگيد. شايد لازم باشد اين سوال را هم از خود بپرسيم که آيا خلاص شدن از مرگ خوب است؟ زندگي چگونه مي بود اگر ما نمي مرديم؟ اما آيا طرح اين سوال هم راهي براي معنا دادن به مرگ و آرامش بخشيدن به خودمان نيست؟ بشر گاه کوشيده است تا به حقيقت سخت و سرد مرگ معنايي ببخشد تا تحمل آن آسان تر شود و گاه با طرح ايده يي رواقي، تلاش براي تغيير خود را، به جاي تلاش براي قلب ماهيت مرگ قرار داده است. کمتر کسي به فکر جنگيدن با مرگ مي افتد و بيهوده نيست که ايده جنگيدن با مرگ آنچنان فرهنگ ها را در سيطره خود قرار نداده است که طرح کنار آمدن با آن يا تفسير خاصي از آن. اما با اين حال، حجم قابل توجهي از اسطوره ها به جاودانه شدن ميرايان اختصاص يافته که حاکي از اين ميل هميشگي براي غلبه بر مرگ بوده است؛ هرکول پس از گذشتن از مراحل بسيار سخت، در نهايت از قالب خاکي بيرون مي آيد و از خدايان مي شود تا زندگي جاودان بيابد. خضر در اسطوره هاي ما به همراه اسکندر و لشکرش، با سختي بسيار از ظلمات مي گذرند تا به آب حيات برسند. خضر زودتر به آب حيات مي رسد و از آن مي نوشد و به اين خاطر هنوز زنده است. اينها همه هوس جاودانه شدن را در ما بيان مي کنند. اما اکثر انسان ها اين حقيقت را پذيرفته اند که گريزي از مرگ نيست اما انسان تسليم شده در برابر مرگ چه مي کند؟ برخي با آن کنار نمي آيند و فرياد اعتراضشان بلند است. به گفته خيام؛

جامي است که عقل آفرين مي زندش/ صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش/اين کوزه گر دهر چنين جام لطيف/مي سازد و باز بر زمين مي زندش

زندگي آنان در برابر سد مرگ معناي خود را از دست مي دهد؛ عده يي خودکشي مي کنند، برخي افسرده مي شوند و شايد در فقدان پايه هاي ثابت براي نظام هاي ارزشي خود، به رفتارهاي غيرطبيعي يا خشن روي بياورند. خلاصه اينکه يا به خود آسيب بزنند يا به ديگران. اين اعتراض و ناسازگاري در مواجهه با مرگ عزيزان و دوستان نيز رخ مي نمايد. در قسمت اول از مجموعه فيلم هاي ده فرمان اثر کيشلوفسکي، پدري که به خدا و روح اعتقادي ندارد، در مواجهه با مرگ ناگهاني فرزندش (پاول)، با خشم به سوي کليسا مي رود و شمع هاي مقابل تمثال مسيح را به زمين مي ريزد. او معترض است، اما نمي داند به چه کسي بايد اعتراض کند. باورهايي که زماني از آنها گريزان بوده اينک گريزگاه او شده اند. البته شايد نتوان گفت که او از اين طريق دنبال تسکيني بوده است، اما اين عکس العملي قابل تصور از کسي است که دنبال مقصري مي گردد تا گناه مرگ آفريني را به گردن او بيندازد. اما گاه ناسازگاري خود را در قالب اعتراض نشان نمي دهد بلکه آثاري چون رفتارهاي غيرطبيعي يا در وضع شديدتر روان پريشي را در پي مي آورد. به ويژه زماني که ضربه مرگ، ناگهاني باشد يا آنکه موقعيت يا سن فرد متوفي، درک و تحمل مرگ او را دشوارتر کند، اين پيامدها را بيشتر مي توان ديد. همه ما تجربياتي از اين دست را لااقل درباره ديگران داريم. مخصوصاً مادران در فوت فرزندانشان چنين واکنش هايي از خود بروز مي دهند و اين البته در فضاي سنتي که وابستگي ها بيشتر است بيشتر رخ مي نماياند. اين رفتارهاي کنترل ناشده در تعاليم ديني و معنوي مورد نکوهش قرار گرفته اند، بلکه اساساً رفتار معترضانه يا ناسازگارانه در برابر مرگ، جايگاهي پسنديده از ديدگاه آنان ندارد. منع رفتارهايي مانند خراشيدن صورت يا گريبان دريدن و شيون و ناله به افراط، ناظر بر چنين نوع واکنش هايي است. هرچند بايد اذعان کرد واکنش هاي ناسازگارانه يا معترضانه تا حد زيادي آني و کنترل ناشده اند بنابراين شايد توصيه هايي ديني و معنوي درباره آنها بي فايده به نظر برسد، اما توجه به اين نکته لازم است که ميان تسلي هنگامي که فرد سوگوار است و تلقي که بايد به تدريج در انسان شکل بگيرد، تفاوت بسياري است. فرد سوگوار شايد در وضعي به سر نبرد که تحليل ها و تفسيرهاي نو در مورد مرگ يا يادآوري تلقي هاي پيشين، به او تسلي دهد، اما اگر انديشيدن به مرگ همان گونه که در سنت ديني ما بر آن بسيار تاکيد شده به يک برنامه در زندگي انسان بدل شود يا توان رواني در مقابله با مشکلات تقويت شود و شخصيتي قوي و واجد ضبط نفس به دست آيد، واکنش هاي بعدي تا حدي قابل کنترل خواهند بود. در مقابل ديدگاه ناسازگارانه و معترضانه، انسان هايي که در برابر حقيقت مرگ تسليم شده اند دو راه را براي مواجهه با آن در پيش گرفته اند؛

1- گروهي چندان در پي معنا دادن به آن نيستند و با صورت ظاهري آن روبه رو مي شوند. اين نگاه البته ضرورتاً نگاهي غيرمعنوي نيست اما براي آنکه تلقي مادي از جهان دارد پذيرفتني تر است، ديدگاه رواقي از اين جمله است. وقتي بپذيري که نمي تواني با مرگ دست و پنجه نرم کني و تغييري در آن بدهي بهترين راه حل، کنار آمدن با آن خواهد بود مانند پرنده يي که بعد از بارها کوبيدن خود به ميله هاي قفس درمي يابد راه گريزي نيست و آسوده به کناري مي نشيند و ديگر تقلايي نمي کند. سکون و آرامشي که پس از دريافتن اين حقيقت به دست مي آيد که با مرگ نمي توان جنگيد انسان را به دامان زندگي عادي برمي گرداند، اما اين بار نه با التهاب در اين باره که چه پيش خواهد آمد. مي توان به مرگ نينديشيد. وقتي نمي تواني کاري درباره آن انجام دهي، فکر کردن به آن هم ضرورتي نخواهد داشت، مخصوصاً اينکه شايد پرداختن به آن باعث تلخکامي شود، بنابراين يکي از راه هاي رسيدن به آرامش در مواجهه با مرگ اين خواهد بود که به آن نينديشيم.

اما روبه رو شدن با حقيقت عريان مرگ، هميشه به گردن نهادن به آن نمي انجامد. درست است که ما نمي توانيم کاري در قبال مرگ بکنيم، اما فهم مرگ اثر عظيمي بر مساله معناي زندگي ما مي گذارد. مرگ ما از نگاه کسي چون سارتر معنايي ندارد، بلکه مرگ معنا را از زندگي مي ستاند و ديگر برگشتي در کار نخواهد بود. تحولي که در فرد رخ مي دهد نوعي بي اعتنايي به معاني از پيش تعيين شده قبلي است و اين حتي مي تواند بر سوگواري فرد که تابع بسياري مفاهيم اجتماعي است تاثير بگذارد و رفتار کنترل شده تر و سردتري را به او ببخشد. سارتر البته به مسووليت اخلاقي در قبال ديگران قائل است، اما اين نوع نگاه مي تواند شکل بي اعتنايي حادي را به خود بگيرد، همچنان که در رمان ديوارً سارتر، وقتي پابلو با واقعيت مرگ خود روبه رو مي شود درمي يابد حال که حياتش به اتمام مي رسد ديگر زندگي ارزشي ندارد. او از زبان پابلو لحظه يي که در اتاق اعدام در انتظار مرگ است، مي گويد؛ «در وضعي که بودم، اگر مي آمدند و به من مي گفتند مي توانم راحت به خانه بروم و زندگي ام مصون خواهد بود اين هم از خونسردي ام نمي کاست. وقتي که آدم خيال موهوم ابديت را از دست داده، چند ساعت يا چند سال انتظار فرقي نمي کند.» در اين وضع دغدغه و مسووليت تنها براي تو و براي آنچه مي تواني بشوي معنا دارد. شکل افراطي تر اين بي اعتنايي را در رمان بيگانه کامو مي توان ديد. قهرمان قصه به مرگ مادر خود بسيار بي اعتناست و تنها چند آداب صوري را آن هم با بي رغبتي انجام مي دهد. اين اتفاق حتي در برنامه عياشي اش هم تغييري ايجاد نمي کند و اين البته از سر بي معنايي زندگي براي او است و نه کنار آمدن با مرگ.

2- در برابر اين گروه، عده يي سعي مي کنند به مرگ چهر ه يي جديد ببخشند؛

الف- برخي از آنان در تلقي تاريخي از مرگ تشکيک مي کنند و مي پرسند آيا مرگ اساساً چيز بدي است که بايد براي آن فکري کرد؟ آيا مانعي است که بر سر راه زندگي ما مشکل ايجاد کرده است؟ آنها مي خواهند بگويند مرگ چيز مفيدي است و اگر واقعاً از منافع آن آگاه شويم ديگر از آن نمي گريزيم. در داستان جست وجوي آب حيات، که در بالا آمد، اسکندر پس از خضر به آب حيات مي رسد، اما پيش از نوشيدن آن، با تعدادي پيرمرد سالخورده روبه رو مي شود که پيري آنها را در هم شکسته و در وضع رقت باري به سر مي برند. از آنها مي پرسد چرا به اين حال و روز افتاده اند. آنها جواب مي دهند که از آب حيات نوشيده اند و حالا آرزوي مرگ مي کنند تا از اين وضع خلاص شوند اما نمي ميرند. اسکندر با ديدن آنها از قصدش منصرف مي شود و عطاي آب حيات را به لقايش مي بخشد. البته داستان، پير ماندن در عين جاودانگي را عامل انصراف اسکندر مي داند، اما از نگاه ديگران، مرگ خود عنصر معنابخش به زندگي ما است و بدون آن زندگي ما کرخت و بي معنا مي شود. اين مساله محور کارهاي هنري بسياري بوده است. مثلاً در صحنه يي از فيلم رنسانس که انيميشني حول محور مرگ است، دکتر مولر مي گويد اگر مرگ نباشد زندگي بي معنا مي شود و در نهايت خودش را قرباني مي کند تا راز جاودانگي را که به دست آورده فاش نشود و پليسي که تلاش بسياري کرده تا زني را نجات دهد در نهايت وقتي مي فهمد که او تنها کسي است که اين راز را مي داند و مي خواهد از طريق آن جاودانه شود، او را مي کشد. سهراب سپهري به خوبي اين مساله را در صداي پاي آب بيان کرده است؛ «و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت».

ب- جمع ديگر با وجه آزاردهنده مرگ به مقابله برنمي خيزند بلکه سعي مي کنند با تعريفي نو از مرگ، رنگ تلخي را از آن بزدايند و اين کار را معمولاً از طريق برگرفتن معناي پايان بخشي مرگ از آن انجام مي دهند. اديان و مذاهب همواره به پيروان خود اين طور القا مي کنند که مرگ جز يک مرحله از حيات بشر که او را به جاودانگي پيوند مي دهد نيست. وضع ما در اين دنيا مانند کودکي در زهدان مادر است و مرگ به مانند تولد. هر چند شايد دردناک به نظر برسد، اما دريچه جهاني نو را به روي ما مي گشايد. تعابير اينچنيني آنقدر فراوانند که مراجعه به هر متن ديني نمونه هايي از اين نگاه را نشان خواهد داد. در قرآن کريم از «خلق مرگ» سخن به ميان آمده؛ «الذي خلق الموت و الحيوه» مرگ در اينجا مانند مرحله يي از زندگي است که قابل خلق است نه آنکه معدوم کردن چيزي باشد. بنابراين از نگاه ديني از مرگ نمي توان تلقي نابودي داشت. بسياري از طريق همين نگاه ديني و معنوي در برابر مرگ عزيزان خود تاب آورده اند و آرامش و سکون باورنکردني از خود بروز داده اند. فرزندان خود را به کام مرگ فرستاده و افتخار کرده اند و حتي نگريسته اند. يا حتي داستان زني که در عصر پيامبر، مرگ فرزندش را به شيوه يي شگفت انگيز به شوهر خود اطلاع مي دهد و مي گويد اين امانتي از جانب خدا بود که از ما گرفت. اينها اتفاقاتي است که در فضاي ايمان قوي ديني رخ مي دهد و نمي توان از آن غافل بود. برخي مکاتب فکري و سياسي نيز با تلقي خاصي که از جاودانگي به دست مي دهند پيروان خود را به جانفشاني و اطرافيان آنها را به تحمل مصيبت فوت آنان فرامي خوانند. همه آنچه گفته شد باز هم شکاف ميان آنچه در هنگام مصيبت براي فرد سوگوار رخ مي دهد و نگاه هاي نظري را نخواهد پوشاند. توصيه ها و تفسيرها البته ياري رسانند، اما از دور دستي بر آتش فراق دارند و حتي ايمان قوي هم اگر چه به مقدار قابل توجهي از آثار بيروني مصيبت مي کاهد، اما چندان بر آتش درون آبي نمي افشاند و رنج را تسکين نمي دهد. آنچه در کنار باورهاي ديني و معنوي به ياري فرد سوگوار مي آيد ساز و کارهاي رواني و اجتماعي است که طي قرن ها در جامعه ريشه گرفته اند. غلبه بر تنهايي پس از فراق، در کنار ديگران و معطوف شدن توجه از مصيبت مرگ به امور ديگر ولو آنکه خود مراسم سوگواري يا حواشي آن باشد تجربه اجتماعي است که امتحان خود را پس داده است.

حديث نامکرر رنج
محمد فيروزکوهي*

حکايت رنج کشيدن انسان قصه يي هميشگي در تاريخ زندگي بشر بوده که تمامي ندارد و براي هر فرد در هر لحظه و مکان تکرار مي شود. نادرست نيست اگر بگوييم هر انسان همان گونه که موجودي خاص و منحصر است، رنجي ويژه خود دارد. فراموش نمي کنيم که هنگام گفت وگو از درد ها و رنج ها، پيوسته آنها را با يکديگر مقايسه مي کنيم و اگر يک سوي اين ماجرا خود ما قرار گرفته باشيم در آن صورت رنجي که مي کشيم بزرگ تر و تحمل آن دشوارتر مي نمايد. در چنين مواقعي همواره پيرامونيان فرد رنجديده را به شکيبايي دعوت مي کنند و مي کوشند با توجه دادن او به مسائلي بزرگ تر و رنج هايي کلان تر و در يک سخن کوچک نمايي مساله، اندکي از آلامش بکاهند.

مشکل اين ماجرا در واقع در نکته يي حکيمانه نهفته است که فراوان از نياکان و بزرگ تر هاي خود شنيده ايم و آن اينکه غم و رنج هر کس براي خودش بزرگ است. آنان با اين گفته شايد قصد داشته اند در کنار نصيحت گويي هاي آرمان گرايانه و پوييدن مسير بايد هاي واعظانه، نسبت به آن کس که گرفتار رنج است، دمي هم در راه واقع گرايي گام بردارند و تسليت گويندگان به آهستگي گوشزد کنند که توقعات عجيب و غريب از انسان نداشته باشيد و اينکه به روشني بفهميم مقام تماشاچي با مقام بازيگر بسيار متفاوت است.

وقتي به روش ها و گفته هاي گوناگوني که براي آرامش بخشي مطرح مي شود، مي نگرم درمي يابم که به ظاهر هيچ کاري شايسته تر از روبه رو شدن با حقيقت رنج نيست و پذيرفتن آن و به رسميت شناختنش. بودا را به ياد آوريم که پيرامونيانش بيهوده کوشيدند او صحنه رنج را نبيند. و آخر مگر مي شود انسان با همزادش رودررو نشود و همصحبتي اش را انکار کند. ممکن است گاهي از سر مشغوليت آن را فراموش کنيم اما حذف آن داستاني است باورنکردني. به نظر مي رسد هر کسي که با رنجي در هر اندازه مواجه مي شود، خود به تدريج راهي براي کنار آمدن با آن پيدا مي کند و بازيگر اصلي در اين سريال طولاني و حرکت تدريجي، زمان است. به ياد هراکليتوس فرزانه يي از يونان باستان و فيلسوفان پيشاسقراطي افتادم. او مي گفت که بنياد جهان بر جنگ و بي قراري است و سکون و آرامش چيزي جز زنگ تفريح ميان درگيري ها و نزاع ها نمي تواند باشد. شايد سخن هراکليتوس را بر مجموعه رنج هاي انسان بتوان تطبيق داد. بدين معنا که آسودگي همان لحظه ميان دو رنج است که يکي مي رود و ديگري از در مي آيد. داستان شکيبايي ورزيدن انسان، اما، داستاني ديگر است که با ذات فراموشکار و خاطره ساز انسان ربطي وثيق دارد... اين موجود شگفت انگيز در فرآيندي حيرت آور از رنج هاي خود تصوير هايي مي سازد و آنها را با خاطرات خوش ديگر درمي آميزد و بدين سان از تلخي و تندي ماجراها مي کاهد.

گفتيم رنج هر چه باشد رنج است ولي انصاف را که برخي از رنج ها معنايي و رنگي ديگر دارند. رنج هايي ناموقت که با وجود انسان گره خورده است. رنج هايي که مي تواند ميراث مشترک ما آدميان باشد از آن رو که انسانيم و ما را با آن رنج ها سرشته اند. نمي خواهم جعل اصطلاح کنم ولي آيا آنچه را که فيلسوفان اگزيستانسياليسم وضعيت هاي جدي خوانده اند نمي توان رنج هاي وجودي خواند و کدام وضعيت جدي تر از مرگ و چه مساله يي سترگ تر و بزرگ تر از آن مي توان يافت که راهي براي هموار کردنش يا روشي براي گريز از آن، کوشش همواره بشر از نخستين روزها بوده است و چه کوشش باشکوه و البته بيهوده يي. اما درست تر آن است که بگوييم عظمت انسان در همين جد و جهد بيهوده رخ مي نمايد و از رهگذر اين کوشش ها است که سر بر آستان فضيلت مي سايد.

* کارشناسي ارشد فلسفه اسلامي و استاد دانشگاه آزاد دزفول
رنج و شکيبايي
مصطفي ملکيان

نمي دانم حديث نامه چون است/ همي بينم که عنوانش به خون است

1- شکيبايي چيست؟ توانايي اينکه آنچه را ناگوار است، بي شکوه و شکايت تاب آوريم. پس؛ الف- شکيبايي توانايي است، نه ناتواني؛ قدرت است، نه عجز؛ قوت است، نه ضعف. ب- چون آنچه براي من ناگوار است چه بسا براي تو گوارا باشد و بالعکس، آنچه براي تو گوارا است براي من ناگوار باشد، يعني چون گوارايي و ناگواري يک چيز، امري انفسي است، هر کس به شمار چيزهايي که براي او ناگوارند مجال و زمينه شکيبايي مي يابد. ج- شکوه و شکايت چه از انسان يا انسان هاي خاصي باشد، چه از خود، چه از خدا، چه از کائنات، چه از سرنوشت و قضا و قدر و تقدير، چه از دهر و روزگار، چه از شيطان، چه از دنيا، و چه از... با شکيبايي سازگار نيست.

بر انفسي بودن ناگواري و گوارايي هرچيز بايد انگشت تاکيد نهاد. «فلان چيز ناگوار/ گوارا است» يعني «فلان چيز به نظر فلان کس ناگوار/ گوارا مي آيد» و نه بيش از اين. ناگواري/ گوارايي، چون انفسي است، نسبي است، بدين معنا که نسبت به انسان هاي گونه گون و نسبت به مکان ها، زمان ها و وضع و حال هايي که يک انسان در آنها واقع مي شود دگرگوني مي پذيرد. ناگواري/ گوارايي مطلق نيست و «فلان چيز ناگوار/ گوارا است» بدون اينکه نام کسي برده شود جمله يا گزاره يي است نه صادق و نه کاذب، يعني بدون ارزش صدق. فقط «فلان چيز، براي فلان کس، در فلان مکان، فلان زمان و فلان وضع و حال، ناگوار/ گوارا است» ارزش صدق دارد و صادق يا کاذب خواهد بود.

2- ناگواري فقط زماني به ميان مي آيد که رنجي در کار باشد. رويداد يا فرآيندي براي من ناگوار است که از آن به من رنجي برسد. اگر از رويداد يا فرآيندي به کسي رنجي نرسد، براي آن کس آن رويداد يا فرآيند ناگوار نخواهد بود.

و اما رنج فقط هنگامي روي مي نمايد که خواسته يي در ميان باشد. اگر انسان هيچ خواسته يي نمي داشت از هيچ رويداد يا فرآيندي به او رنجي نمي رسيد و از همين رو، هيچ رويداد يا فرآيندي برايش ناگوار نمي بود. هرچه خواسته ها کمتر رنج ها اندک تر و هرچه خواسته ها بيشتر رنج ها افزون تر. و بدين ترتيب، ناگواري با خواستن پيوند و ملازمت مي يابد.

3- ما انسان ها مادام که- و تا آنجا که- چيزهاي گونه گون و متفاوت مي خواهيم در رويدادها يا فرآيندهاي مختلفي ناگواري مي يابيم. کسي که خوراک يا آب يا اکسيژن يا ارضاي غريزه مي خواهد و کسي که امنيت مي خواهد و کسي که دوستي يا عشق يا جايگاه اجتماعي مي خواهد و کسي که عزت نفس يا احترام يا آبرو يا موفقيت مي خواهد و کسي که خودشکوفايي مي خواهد و کسي که... رويدادها يا فرآيندهاي مختلفي را ناگوارا / گوارا مي يابد. از اين گذشته، يک انسان واحد نيز، در مکان، زمان و وضع و حال واحد، اگر بيش از يک خواسته داشته باشد، چه بسا رويداد يا فرآيند واحدي را هم ناگوار بيابد و هم گوارا ( يکي از موارد دودلي و تزلزل رواني؛ ambivalence).

4- حاصل آنکه اولاً؛ هرچه خواسته هاي کمتري داشته باشم رويداد يا فرآيندهايي که برايم ناگوار مي توانند باشند، کاستي مي پذيرند و ثانياً؛ نوع خواسته هايم نوع رويداد يا فرآيندهاي ناگوارم را تعيين مي کند.

5- به شکيبايي بازگرديم و در دو پرسش ژرفکاوي کنيم؛ آيا شکيبايي مطلوب است؟ آيا شکيبايي ممکن است؟

اينک پرسش اول که پرسشي اخلاقي است؛ آيا شکيبايي مطلوب است؟ آيا چنان که از قديم الايام مي گفته اند، شکيبايي واقعاً فضيلت است؟ وجه فضيلت بودنش در چيست؟ آيا بايد هر امر ناگواري را، هر چه باشد، بي شکوه و شکايت، تحمل کنيم؟ يا بايد بعضي از امور ناگوار را تحمل کنيم و بعضي ديگر را نه؟ (و در اين صورت کدام امور ناگوار را بايد تحمل کرد و کدام امور ناگوار را نبايد تحمل کرد؟) يا اصلاً هيچ امر ناگواري را نبايد تحمل کرد؟ به عبارت ديگر آيا شکيبايي مطلقاً و در همه موارد فضيلت است يا مطلقاً و در همه موارد رذيلت است يا در پاره يي از موارد فضيلت است و در پاره يي از موارد رذيلت؟

براي يافتن پاسخ اين پرسش ها فهم ربط و نسبت تحمل با بي عملي نيز ضرورت دارد. آيا تحمل يک رويداد يا فرآيند ناگوار به معناي اين هم است که در برابر آن رويداد يا فرآيند عملي انجام نگيرد و جد و جهدي نشود؟ يا اينکه تحمل هميشه يا لااقل در بعضي اوقات با عمل و جد و جهد منافاتي ندارد؟

6- و اما پرسش دوم که پرسشي روانشناختي است؛ آيا شکيبايي ممکن است؟ آيا مي توان هر امر ناگواري را هر چه باشد بي شکوه و شکايت تحمل کرد؟ يا تحمل پاره يي از امور ناگوار بي شکوه و شکايت محال است و نشدني؟ ساختار جسمي- ذهني- رواني انسان تا چه حد به شکيبايي مجال مي دهد و امکان اعمال اين فضيلت را امکان پذير مي سازد؟ امکان شکيبايي در هر رويداد يا فرآيند ناگوار وقتي در معرض شک مي آيد که به شرط و قيد «بي شکوه و شکايت» در تعريف شکيبايي توجه درخور داشته باشيم و به ويژه اگر شکوه و شکايت را صرفاً يک فعل بيروني و ظاهري و قالبي از سنخ به زبان آوردن جملات و عبارات و واژه هاي خاصي ندانيم و آن را شامل فعلي دروني و باطني و قلبي نيز بينگاريم. آيا من مي توانم هر امر ناگواري را هر چقدر هم ناگواري اش عظيم باشد، تحمل کنم و نه فقط شکوه و شکايتي بر لب نياورم بلکه در دل نيز شکوه و شکايتي از هيچ موجودي نداشته باشم؟

7- پرداختن به دو پرسش مهم مطلوبيت اخلاقي شکيبايي و امکان روانشناختي آن را به فرصتي ديگر مي گذارم که اميدوارم هر چه زودتر دررسد.

گفتي که «صبور باش»، هيهات/ دل موضع صبر بود و بردي/ هم چاره تحمل است و تسليم/ ورنه به کدام جهد و مîردي/ بنشينم و صبر پيش گيرم/ دنباله کار خويش گيرم؟
حرمان، تباهي و تعالي
مسعود صادقي *

حرمان چيست؟ چه اقسامي براي آن مي توان برشمرد؟ آيا موضوع و متعلق هاي دلبستگي و تعلق خاطر جايگزين پذيرند؟ آيا قطع تعلق از محبوبي که از دست رفته اجتناب ناپذير است؟ در تجربه حرمان، سلامت روان و انسجام شخصيت مشروط به حفظ تعلق يا قطع تعلق از محبوب است؟ آيا تجربه حرمان لزوماً به تباهي و تلاشي فرد منجر مي شود يا حتي مي تواند زمينه ساز تکامل و تعالي او نيز باشد؟ حرمان ناشي از فقدان است؛ فقدان شخص يا چيزي ارزشمند که با خود غم و اندوه و رنج جانکاهي به ارمغان مي آورد. از اين رو معمولاً به فقدان به مثابه امري منفي و ناخوشايند مي نگرند. مهم ترين فقدان، فقدان ناشي از مرگ محبوب است. فقدان هاي ديگر در ارتباط با دارايي ها، خصايص، قوا و توانايي ها يا دوري و جدايي از شخص يا چيزي با ارزش اتفاق مي افتد. شيوه ديگر انديشيدن درباره فقدان انديشه بر حسب پايان يافتن ها است؛ پايان يافتن روزهايي خوش، پايان يافتن ايام تحصيل، جدايي از همسايه يي خوب، مواجهه با دورنماي بازنشستگي. هر يک از اين پايان يافتن ها تغييراتي را منعکس مي کند که در جريان عادي زندگي روي مي دهد، تغييراتي که ممکن است موجب اندوه نسبت به آنچه پايان يافته يا از دست رفته شود. اين تجارب را گاهي «مرگ هاي کوچک» مي نامند. هرچه تجربه يا رابطه يي به لحاظ عاطفي سرشارتر باشد، واکنش فرد نسبت به فقدان عظيم تر است، و همچنين هرچه محبوب از دست رفته حضور زنده تري داشته باشد، بازهم اندوه حاصل از فقدان آن بيشتر است.فقدان ها را به دو دسته فيزيکي و نمادين نيز مي توان تقسيم کرد. فقدان هاي فيزيکي رويدادهاي ملموسي چون مرگ محبوب، در حريق سوختن خانه يا به سرقت رفتن ماشين را شامل مي شود. در مقابل، فقدان هاي نمادين انتزاعي و غيرملموس اند و رويدادهايي را دربرمي گيرند که در ساحت روان اتفاق مي افتد و به جنبه هاي رواني تعاملات اجتماعي شخص مربوط است مانند طلاق، از دست دادن منزلت اجتماعي، از دست دادن يک دوست در نتيجه منازعه. هم فقدان هاي نمادين وهم فقدان هاي فيزيکي موجب سوگ و اندوه مي شوند.در واقع، فقدان حاکي از رويدادي است که موجب دوري و جدايي هميشگي از شخص يا شيء به لحاظ عاطفي مهمي مي شود که نسبت به آن دلبستگي و تعلق خاطر وجود داشته است. اما آيا شخصي که فقدان مهمي را تجربه کرده است بايد پيوندهايش را با شيء، شخص يا رابطه از دست داده بگسلد و بگذارد آن تعلق و دلبستگي از بين برود؟ طبق يک نظر، شخص به هنگام تجربه فقدان امر محبوبش، دچار غم و اندوه بي کران مي شود و آنگاه همراه اين غم و اندوه و، در نتيجه آن، به اين واکنش دفاعي روي مي آورد که انرژي اش را از آن امر مورد تعلق و دلبستگي برگيرد و به امر ديگري معطوف کند تا بدين طريق از رنج فقدان رها شود. اما اين نظر چون مفروض مي گيرد که موضوع و متعلق هاي دلبستگي و تعلقً خاطر جايگزين پذيرند و فرد يا شيء ديگري مي تواند فقداني که براي شخص پيش آمده جبران کند و جايگزين آن شود مورد نقد قرارگرفته است. برخي از پژوهش هاي تجربي اخير، حاکي از آن است که افرادي که محبوبي را از دست داده اند نه تنها علاقه و دلبستگي شان را حفظ مي کنند و زندگي نماديني را با محبوب خود در پيش مي گيرند، بلکه حفظ اين تعلق و دلبستگي براي سلامت روان شان لازم است. تجربه فقدان مي تواند فرصتي براي رشد باشد. از اين منظر، فقدان جزيي از زندگي فرد مي شود و شخص شروع مي کند به اينکه آن فقدان را از نو براي خود معنا و صورتبندي کند و از اين رهگذر، انرژي يي را که نسبت به گذشته محبوس کرده است رها سازد و آن فقدان را در بافت و زمينه يي قراردهد که موجب رشد خودآگاهي اش شود. اينچنين اندوه ناشي از فقدان به جاي اينکه موجب تباهي فرد شود به تجربه يي ممکن براي تکامل او مبدل مي شود و رابطه از دست رفته ديگر پايان يافته نگريسته نمي شود بلکه تغيير مي يابد و نقش مثبتي در زندگي فرد ايفا مي کند. مهم است دريابيم که فقدان و حرمان بخشي اجتناب ناپذير در حيات انسان است و اندوه و سوگواري نيز واکنشي است طبيعي نسبت به آن. بنابراين به رسميت شناختن فقدان و حرمان و معنا بخشيدن به آنها مي تواند فرصتي باشد براي زندگي مجدد فرد در افقي جديد تر و حتي ارجمندتر.

*استاد فلسفه تطبيقي و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد
عناوين اين صفحه
رنج مدام
نامه يي پس از مرگ
بيداري
حديث نامکرر رنج
رنج و شکيبايي
حرمان، تباهي و تعالي
نگاه

نگاه
«او که در کارگاه هستي خويش نقشي جز حقيقت و صداقت نخوانده بود، ترس را کمال خارمايگي مي دانست و آموخته بود که زندگي، جز براي حقايق ديرين جهاني يعني عشق و شرف و شفقت و غرور و دلسوزي و از خودگذشتگي، حياتي پوچ و بي معني خواهد بود. اشک اندوه او بر استخوان هاي رنج هاي انساني جاري بود و در راه تحقق آرمانش، باکي از اسارت نداشت.» جملات پيشگفته بخشي از پيام تسليت جمعي از روشنفکران و فعالان سياسي در سوگ مهندس محمد رضوي است که در نخستين روزهاي بهار امسال با فقدان ناباورانه خود آنها را عميقاً متالم و متاثر ساخت. اکنون پس از صد روز، پرونده «رنج و شکيبايي» که حاصل تامل و تعمق برخي از دوستان اهل فکر و فلسفه زنده ياد رضوي است در رثاي او منتشر مي شود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام