حميدرضا ابک

دعوا ميان طرفداران «مارک» و مخالفانش، نزاعي ابدي است. احتمالاً تا زماني که خورشيدهاي گرم آسماني از دل شب هاي سرد زميني، چون آتش سر زخاکستر بر آورند، روزانه هزاران بار اين سخن از دهان بسياري آدميان بيرون خواهد آمد که «تو چرا پولتو مي ريزي دور که لباس مارکدار بخري» و پاسخي از اين دست خواهد داشت که «دلم مي خواد».
حجم عظيمي از فعاليت هاي انسان امروزي را تلاش براي جمع آوري پول اشغال مي کند. بحث بر سر تامين نيازهاي اوليه و ثانويه به کنار، اما به هر حال آدم ها مي کوشند که در حد وسع شان ماشين بهتري سوار شوند، خانه بزرگ تري داشته باشند، ادوکلن خوشبوتري بزنند و فندک هاي زيباتري در جيب شان داشته باشند. تا اينجاي کار که احتمالاً طبيعي است و قاعدتاً فيلسوفان و جامعه شناسان عزيز هم اعتراض چنداني به آن نخواهند داشت.
اما از جايي به بعد، يا بهتر بگوييم از وقتي افراد بشري به رفاه مازاد يا توانايي تامين رفاهي فراتر از نيازهاي اوليه مي رسند، «بهتري» معناي ديگري مي يابد. وقتي شما پيکان سوار باشي و دو سه ميليوني با قرض و قوله دست و پا کني، طبيعي است به فکر پرايد سواري بيفتي . اما اگر براي مثال به جايي رسيده باشيد که دويست، سيصد ميليون تومان براي خريد ماشين کنار گذاشته باشيد، باز هم به پرايد فکر مي کنيد؟ مسلماً نه، اينکه آشکار است، اما به چه اتومبيلي فکر مي کنيد؟ قاعدتاً تمام اتومبيل هايي که بالاتر از پنجاه، شصت ميليون مي ارزند، نيازهاي اوليه ماشين بازها را برآورده مي کنند. ديگر شيشه بالابر برقي و برف پاکن عقب شوخي است. همه آنها هم «هندلينگ» فوق العاده يي دارند و کوه و کمر را در مي نوردند.
پس ملاک انتخاب چيست؟
وقتي کسي بخواهد ساعت بخرد تا در هر لحظه يي بتواند بفهمد ساعت چند است، قاعدتاً يک کاسيوي ده هزار توماني هم کفافش را مي دهد. ممکن است بگوييد اين ساعت ها زود خراب مي شوند. بسيار خب، با يک سواچ دويست هزار توماني چطوريد؟ اما يک سوال مهم تر. اگر قرار باشد صد ميليون تومان براي ساعت تان خرج کنيد، کدام ساعت را انتخاب مي کنيد؟ آن که عمر بيشتري دارد؟ آن که زيباتر است؟ آن وقت زيبايي چيست؟ زيبا به سليقه چه کسي؟ آمديم و صد ميليون سرفيديد و مشترک مورد نظرتان گفت اين ساعت خيلي هم زشت است، تکليف چيست؟
همين خط را بگيريد و برويد تهش را در بياوريد که لباس ها، خانه ها، لوازم اداري، رايانه ها، گوشي هاي تلفن همراه و دقيق تر بگوييم، تمام نيازهاي بشر امروز، در شرايط رفاه مازاد، چگونه و با چه ملاک هايي انتخاب مي شوند.
کسي که «فراري» سوار مي شود يا ساعت «امگا» مي پوشد يا عينک ورساچه مي زند يا حتي تي شرت «نايک» مي پوشد، قاعدتاً دنبال دوام بيشتر ساعت و هندلينگ بهتر ماشين و خنک بودن تي شرت نيست. احتمالاً پيدا کردن تي شرتي با همان مشخصات البته بدون مارک «نايک» به قيمتي بسيار ارزان تر کار چندان دشواري نيست. همين طور پيدا کردن ساعت و ماشين و شلواري با همين مشخصات. پس چرا مردم يا بهتر بگوييم همه ما، براي خريدن اين کالاهاي مارک دار سر و دست مي شکنيم؟
جهان جديد، جهان «برند»ها است. هر کدام از ما در سطح خودمان به نحوي از انحا، دلمشغول و اسير اسطوره «برند»يم. برندها تعيين مي کنند که ما امروز چه بايد بپوشيم، چه بايد بخوريم و در افقي بالاتر چگونه بايد رفتار کنيم و حتي جديداً سخن بگوييم. تکليف زيبايي و بهتري را هم آنها روشن مي کنند. کالاها ارزش هاي مصرفي خود را از دست داده اند. ديگر اصلاً مهم نيست که يک شلوار «لي وايز» شش ماه عمر مي کند يا يک سال. اصلاً کسي به اين مساله فکر نمي کند. يا اصلاً قرار نيست کسي شلواري را يک سال بپوشد؛ گيرم که عمر کند. ديگر هيچ اهميتي ندارد که عينک هاي «شانل» واقعاً پرتوهاي مضر خورشيد را از خود عبور مي دهند يا نه. اصلاً همه عينک هاي حسابي، شرايط اوليه خوب بودن را دارند. مثل اينکه کسي بگويد فرق «جاگوار» با «آردي» اين است که جاگوار بيش از پنجاه کيلومتر در ساعت سرعت دارد.
سيطره برندها سرنوشت عجيبي پيدا کرده است. هنوز هم بسياري از مشتريان سوپر مارکت ها هنگام خريد پودر لباسشويي مي گويند؛ «آقا تايد لطفاً» و هيچ کدام شان به خاطر نمي آورند که «تايد» تنها نام يکي از برندهاي پودر لباسشويي است و محصولات کارخانه هاي ديگر نام خودشان را دارند.
وقتي کارخانه سوني براي اولين بار ضبط و پخش همراه را روانه بازار کرد و نامش را «واکمن» گذاشت، هيچ کس گمان نمي کرد روزي بيايد که مردم به سه راه جمهوري بروند و از مغازه کنار پاساژ علاء الدين واکمن پاناسونيک طلب کنند.
اين اتفاق براي بسياري برندهاي ديگر هم افتاده است. وايتکس، پاپ کورن، ويفر، پفک، دلستر، لي، کلينکس، ريکا، هندي کم و حتي CD و از آن بالاتر «زيپ» يک مفهوم نيستند؛ برندهايي اند که تبديل به مفهوم شده اند. شايد کمتر کسي باور کند که حتي زيپ هم نام برندي است که براي اولين بار همراه با اين محصول به بازار عرضه شد.
برندها نه بر زندگي ما که بر دل و جان و اذهان مان سيطره يافته اند.
با اين حساب پس چرا هنوز هم عده يي در پاسخ به پرسش ابتداي متن، شروع مي کنند به استدلال آوري که جنس عينک هاي «پليس» بهتر است يا عمر شلوارهاي «لي وايز» بيشتر؟ همه ما که مي دانيم قضيه چيست؟
حتي اگر هم اين طور باشد، کسي اين محصولات مارک دار را به اين دليل تهيه نمي کند. چند نفر را مي شناسيد که حاضر باشند همان شلوار لي وايز را به همان قيمت بخرند اما به شرطي که مارکش کنده شده باشد؟
منتقدان مارک گرايي مي گويند قضيه فقط «تفاخر» و «تکبر» است و بس. اما به اين راحتي نيست. وقتي تي شرت من هميشه روي شلوارم باشد و هيچ کس نتواند مارکش را تشخيص بدهد، چرا مکان تفاخري وجود دارد. اتفاقاً معمولاً برندهاي در پيتند که مارک هايشان را با فونت 80 روي تي شرت و شلوار حک مي کنند.
عده يي ديگر مي گويند «مارک بازها» خوشي زير دل شان زده و نمي فهمند که فريب مي خورند و پول بيخود خرج مي کنند. مارک بازها اما مي گويند خريدن کالاي مارک دار احساس خوبي به ما مي بخشد و مگر در اين جهان اندوه و دلمردگي، چند چيز و کار ديگر سراغ داريد که بتوانند دل آدمي را خوش کنند يا احساس خوبي به او ببخشند؟
شايد واقعاً کسي نداند چرا ما انسان هاي امروز تا اين اندازه در تخته بند برند گرفتار آمده ايم. خيلي ها خيلي چيزها گفته اند و بافته اند. اما احتمالاً تا اطلاع ثانوي هيچ پاسخ درخوري براي اين پرسش ارائه نخواهد شد. اما يک پرسش کوچک تر هم وجود دارد. با همه اين اوصاف چرا انسان هاي زيادي وجود دارند که در عين «برندگرايي» از آن شرمنده اند و برايش استدلال هاي شش من نه شاهي مي آورند؟ در عنفوان چزغلگي ميوه فروشي را مي شناختم که هميشه فرياد مي زد «نارنگي آوردم عين پرتقال، زردآلو دارم مثل هلو، سيب دارم مزه موز ميده» و هرگز در نيافتم که نارنگي بودن چه ايرادي دارد که حتماً بايد پرتقال باشي تا ديده شوي و خريده شوي.
آيا شرمندگي برندگرايان، پوششي است بر تفاخر و تکبرشان يا ناشي از اين احساس انسان دوستانه است که ديگراني هستند که نمي توانند اين کالاها را تهيه کنند؟ يا فرار از اين منطق موقعيت که بالاخره جايي، به وسيله يي گرفتار آمده اند؟ مثل متاهل هايي که مدام جار مي زنند، زندگي من، بهترين زندگي دنياست و همسرم بهترين همسران و با اين کار مي خواهند لاي قضيه دعواها و نزاع هاي بنيادين شب هنگام را درز بگيرند.
اتفاقاً همين برندگرايان وقتي رگ گردن مي شوند، اعتراض مخالفان را حمل بر بي پولي آنها مي کنند و مثال گربه و ديزي را مي آورند. به همين دليل است که شايد در همين جهان سرمايه سالار، مولتي ميلياردرهايي پيدا مي شوند که به برندها بي توجهي مي کنند تا نشان دهند حسابشان از قرتي ها جداست و هرگز به اين نمي انديشند که از بي توجهي هايشان «برند»ي جديد ساخته اند و دکاني تازه به راه انداخته اند. احتمالاً تا اطلاع ثانوي، پرسش هايي از اين دست پاسخي نخواهند داشت.
در بر همان پاشنه خواهد چرخيد و برندها هم که انگار قصد کوتاه آمدن ندارند. گسترش تمدن غربي که بنيادهايش را عقلانيت فيلسوفان روشنگري و پس از آن گذاشت، امروز بيش از هر فيلسوف ديگري، مديون و مرهون گسترش برندهاست. هرچه برندگرايي و اصالت برند گسترده تر شود، بساط توسعه تمدن غربي پر و پيمان تر خواهد شد و انگار اين توسعه را پاياني متصور نيست؛ تا آخرالزماني شايد.