علي حسن زاده

داستان کوتاه «جفو»، داستاني محلي و بومي است که در آن واقعيت و خيال در هم آميخته شده تا راوي (که سوم شخص است) جهاني سرشار از راز و رمز را توليد کند. جفو که خïل وضع است، صداي انفجاري شنيده. جليل و صفر و زبيده (خواهر جفو) و زن هاي
ماهي فروش هم صداي انفجار را شنيده اند، جفو فکر مي کند اين صدا ناشي از افتادن آدم خيلي گنده يي تو دريا بوده که دو بال هم داشته و بعدش هم جيغي کشيده است.
جفو ماجرا را در قهوه خانه حيدر براي ديگران نقل مي کند و آنها او را به سخره مي گيرند و وانمود مي کنند که سخن او را پذيرفته اند. جفو براي پيدا کردن ردي از صدا شب هنگام به اسکله مي رود و در آنجا با خالو مواجه مي شود که براي برگرداندن او به خانه آمده است اما جفو نزد ناخدا مي رود و ماجرا را براي او نقل مي کند و ناخدا ماجرا را باور نمي کند و او را نهي مي کند از جست و جوي آن آدم بالدار. اما جفو مي رود به سمت قايق ها و ماجرا را براي قايقرانان تعريف مي کند و آنها به دروغ و به قصد دست انداختن او مي گويند که خودشان بوده اند که آن آدم بالدار را به دام انداخته اند و سپس انداخته اندش به چاه حاجي و مي توانند او را ببرند به آنجا تا مرد بزرگ بالدار را ببيند.
جفو مي پذيرد و به همراه آنها راهي قبرستان مي شود و هنگامي که براي ديدن مرد بالدار به داخل چاه مي رود مي بيند که آن تو فقط لاشه اسبي افتاده و بعد صداي قايقرانان را به هنگام رفتنشان مي شنود که آميخته است به طعنه و سخره. مخاطب در آغاز داستان دستش مي آيد که صداي آدم بالداري که از آسمان افتاده است تو دريا، مساله و تصوير مرکزي داستان است که ساير عناصر داستان بر محور آن سامان يافته است. داستان از نوع داستان هاي واقع گرايانه جادويي است، پس مخاطب با توجه به مختصات آن در منطق روايي و باورپذيري داستان چون و چرا نمي کند و به انگيزه روايت پي مي برد. اما با اين حال در روايت داستان گاهي پديدار شدن رخدادهاي فرعي بي ربط نسبت به محور اصلي داستان در بعضي از صحنه ها، روايت را دستخوش نابساماني و اطناب کرده است که براي نمونه مي شود از ماجراي فرار مادر جفو ياد کرد که ربطي به هسته داستان ندارد يا همين طور هم ماجراي خيانت زن جفو. وجود اطناب از قابليت هاي موجود در کشمکش داستان (باورناپذيري سخن جفو نزد شخصيت هاي ديگر که باعث تضاد و موضع گيري ميان جفو و آنها شده است) کاسته است زيرا با حضور رخدادهاي فرعي فضاي داستان نيز تغيير کرده است و بدين سان ذهن مخاطب نسبت به رخداد اصلي و تعليق موجود در آن فاصله مي گيرد. ساخت گرايان معتقدند که هر جزء يا پديده در ارتباط با يک کل بررسي مي شود، يعني هر پديده، جزيي از يک ساختار کلي است. با توجه به اين ديدگاه مي شود نوشت حتي اگر بشود توجيه کرد که آن رخدادهاي فرعي (جزء) در جهت ارائه پرداختي بيشتر و بهتر از شخصيت جفو و فضاسازي که به سود داستان است صورت گرفته اما اگر اين رخدادها به نحوي در دل ساختار کلي گنجانده مي شد آن وقت شايد مي شد پذيرفت که ساختار داستان دچار حفره نشده است.
داستان کوتاه «چاه»، داستاني واقع گرايانه است به سبک و سياق داستان هاي کوتاه واقع گراي کلاسيک. راوي (که اول شخص است) ماجراي گريختن پدرش از دست وکيل حسن (که مامور قانون است) و پنهان شدنش در چاه خانه شان را روايت مي کند. اين داستان روايت ديگري است از کليشه مامور قانون (وکيل حسن) و مجرم (پدر راوي) که هميشه يکي در حال تعقيب ديگري است و ديگري در حال فرار از او (که نمونه هاي شاخص اش را مي شود در داستان هاي پليسي جست) همراه با فضا سازي و مضمون و معناي (تقابل بين خير و شر) موجود در آثاري از اين دست. مصرف کليشه در اثر هنري زماني کارکردي تازه پيدا خواهد کرد که هنرمند بتواند از آن کليشه آشنايي زدايي به عمل بياورد تا طرحي نو توليد کند و ميان آشنايي مخاطب با کليشه گسست ايجاد کند تا مخاطب به معاني (و در نگاهي کلان به خوانش) جديدي از بطن ساختار موردنظر اثر هنري دست بيابد. اما در اين داستان بومي و محلي، از اين طرح تاريخ مصرف گذشته آشنايي زدايي به عمل نيامده است و همين است که مخاطب پس از خوانش داستان فکر مي کند يک داستان کوتاه کليشه يي خوانده است.
البته ناگفته نماند اين داستان به لحاظ ساختاري حفره ندارد زيرا روايتش داراي ايجاز است و ميان وقايع آن روابط علت و معلولي حاکم است و محور روايت مشخص و لحن نثر متناسب با فضاي داستان است و... اما اثر هنري تکراري اگر به لحاظ ساختاري، حتي در قياس با خودش، اسلوب و اساس محکمي داشته باشد باز هم يک جاي کارش مي لنگد زيرا تکراري است.
داستان کوتاه «همين طور است» روايتي شبه فرا واقع گرايانه است از اميال و روياهاي سرکوب شده دو شخصيت در فضايي ميان خواب و بيداري در يک تيمارگاه که به شيوه سيلان ذهن و به وسيله زاويه ديد تک گويي نمايشي با دو راوي و با لحني شاعرانه و حزن آلود روايت شده است. در اين داستان توجه بسياري به حالت ها و عواطف پيچيده انساني شده است. در نظريه ادبي معتقدند که همه داستان ها (يا اغلب آنها) به روانشناسي انسان دست مي زنند اما روش آنها براي پرداختن به اين امر متفاوت است.