شنبه، 29 تير 1387 - شماره 1726
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
اهميت شکيبايي و اهميت درگذشتش
درد مشترک
امير پوريا

1- بعد از درگذشت نابهنگام پرويز فني زاده در سال هاي اوليه پس از انقلاب، خسرو شکيبايي مهم ترين و اثرگذارترين بازيگري بود که اين سال ها از ميان ما رفته است. بزرگان بسياري که در اين سه دهه دار فاني را وداع گفتند، به لحاظ تکنيک و تاثير و حد و سطح بازيگري، در مقياس اين دو بدعت گذار بزرگ سينماي پيش و پس از انقلاب نبودند. محبوبيت مردمي مرحوم فردين يا حرمتي که ديگر درگذشتگان به عنوان پيشکسوت داشتند، با توانايي ها و ابداع هايي که در کار و هنر نقش آفريني فني زاده و شکيبايي جاري بود، قياس نشدني مي نمايد.

2- همگان همه جا از ستايش بازي شکيبايي در «هامون» دم مي زنند. اما حالا که بايد بدانيم چرا او را مي ستاييم و چرا مرگش بيش از مرده پرستي مرسوم اينجا و امروز، به واقع اندوهگين مان مي کند، مرور گذراي ويژگي هاي منحصر به فرد اين نقش آفريني، ضروري به نظر مي رسد؛ او به کمک متن و هدايت مهرجويي در «هامون» کليشه تاريخي ديالوگ گويي خطابه وار را در تاريخ سينماي ايران شکست؛ ديالوگ ها را به تناسب شخصيت شتابان حميد هامون، جويده گفت و فيلم را به سمت توي هم بردن ديالوگ هاي آدم ها برد؛ نشاني از زندگي واقعي معاصر که تا آن زمان به اين سياق در سينماي ايران غايب بود. زبان اندام ها و اهميت حرکات سر و دست و خم و راست شدن و تندي و کندي راه رفتن او در فيلم، از مجموع توجهاتي که تا آن زمان مثلاً در کل فيلم هاي معمول يک سال سينماي ما به حرکات بدن بازيگران مي شد، دقيق تر و گسترده تر بود. نوسان ميان فرياد و نجوا، خشم و مهر، شور و دلمردگي يا حتي عينيت و وهم زدگي در حميد هاموني که در هيئت او تصوير شد، به حسي ترين کنش و واکنش هاي تکنيکي - يا برعکس بخوانيد، تکنيکي ترين رفتارهاي حسي- سينماي ايران بدل گشت و هنوز همچنان به جا مانده است.

3- با وجود اين بحث صدها بار تکرار شده که گفته اند و گفته ايم «شکيبايي بسياري از شگردهاي اجرايي اش در نقش هامون را بسيار تکرار کرد»، او در طول سال هايي نزديک به دو دهه، چه با اجراهايي شبيه به حميد هامون (از جمله در «ابليس»، «سارا»، «خواهران غريب»، «عاشقانه»، اپيزود «دختردايي گمشده» و سريال «خانه سبز») و چه با اجراهايي ديگرگونه (از جمله در «درد مشترک»، «سايه به سايه»، «سرزمين خورشيد»، «حکم» و «کاغذ بي خط»)، همواره از خلاق ترين بازيگران اين سينما بود و حتي در ضعيف ترين کارها (از جمله «پيشنهاد پنجاه ميليوني»، «رواني»، «ميکس»، «ازدواج صورتي»، «عروسک فرنگي» و سريال «تفنگ سرپر») نيز از سطح استاندارد، پايين تر نرفت. به شکلي اسرارآميز، انگار او در زمره بازيگراني بود که حضورش همراه وزن و ضرب و تاثير خود را داشت و حتي سطح کلي فيلم را ارتقا مي داد.

4- دو بازي آخري که از او ديده ام، «اتوبوس شب» و «شب»، هر دو به لحاظ طبقه اجتماعي و رفتارهاي بياني، در کارنامه اش تازگي هايي داشت. نکته در اين بود که راننده اتوبوس فيلم اول، به لحاظ ظاهري آشفته و به هم ريخته مي نمود و پيرمرد مسافرخانه چي فيلم دوم با سرفه ها و وارفتگي هايش، حتي سالخورده تر از نقش عزت الله انتظامي به چشم مي آمد. وقتي شکيبايي داشت وارد مرحله ايفاي نقش هايي با سن و سالي بالاتر از خودش مي شد، هيچ کدام مان تصور نمي کرديم به اين زودي به کام مرگي برود که هنوز به بزرگان نسل هاي پيش از او رو نکرده است. تلخي اتفاق فقط در اين نيست که شکيبايي را از دست داديم و از بازي هاي پرطراوت ديگرش محروم مانديم؛ تلخ تر آن است که رنج منجر به سفر ابدي او عامل ابتلايي گوشه هاي ديگري از جامعه هنري ما هم هست. مباد که مرگ در به طعمه برگرفتن شب تاب هاي ديگرمان شتاب و ناشکيبايي کند؛ و مباد که آنان خود اين مسير را، ندانسته و دانسته، هموارتر سازند.
غيبت مقابل دوربين


علي مصفا

براي نسلي که از کسالت و سرماي سال هاي شصت به تنگ آمده بود و از کلاس هاي درس مي گريخت هيچ چيز جذاب تر از تماشاي خسرو شکيبايي هامون نبود. غرق شدن در عمق صدايش آرامش بخش بود و چابکي حرکات غيرقابل پيش بيني اش آدم را به وجد مي آورد. چقدر سبک مي شديم هر بار که فحشي مي داد يا فريادي مي کشيد، چقدر در گذشته هاي خود غرق مي شديم هر بار که او حسرت کودکي و گذشته اش را مي خورد، گويي خاطرات برادر ناديده يي را مرور مي کرديم. همراهي من و هم نسل هاي من با اين قهرمان تلخ کام و شکست خورده تجربه يي يگانه و تکرارناشدني است. شکيبايي استادي خود را به هيچ مي انگاشت و هرگز هنگام کار هيچ تکبري بين او و ديگران فاصله نمي انداخت. گرماي حضور او سر صحنه را همه احساس مي کردند. شيوه بازيگري او منحصر به خودش بود، غيبت و بي خودي مقابل دوربين در سينماي ما بدعت اوست، هميشه سعي داشت نوعي سادگي و به قول خودش بچگي را هنگام ايفاي نقش حفظ کند و اين آميزه ترديد و تحکم در لحن شکيبايي او را از همه متمايز مي کند.

وقتي براي اولين بار او را از نزديک ديدم قرار بود به مدت 10 روز نقش داداشي فيلم «پري» را با او تمرين کنم، من شاگرد تنبلي بودم که به جاي يادگرفتن گوشه هاي بازيگري محو تماشاي او بودم که حالا از روي پرده سينما ورآمده بود و اين بار تنها با من حرف مي زد. باور کنيد هرگز حتي قبل از ورودم به سينما، آنچنان اعجابي به سوپراستارها يا استادان بازيگري نداشتم اما شکيبايي برايم فرق مي کرد، او را عميقاً دوست داشتم و مثل برادر بزرگ تري که آدم خجالت مي کشد بگويد دوستش دارد هميشه علاقه ام را از او پنهان کردم.
اشباح
شمس لنگرودي؛ برکه ي اشک است/ سينه ام/ و اردک هايي شاد/ بازي کنان به صورت من آب مي فشانند.

آه خسرو، پادشاه شکست خوردگان/ تمام لشکريان پارچه يي ات متواري شدند/سربازاني از نور، سايه ها/ تو خسرو اشباح بودي.

آه ها از هر سوي بامداد بيست و هفتم تيرماه/ به خانه ي تو روان اند/ تو خسرو اشباح بودي/ سيرت نديده/ تمام مي شوي.

دو برکه ي اشک است/سينه ام/ و پرندگاني که به صورت من آب مي فشانند/از پاهايت که سرد مي شوند/ خبري ندارند.
به ياد خسرو


بهرام رادان؛دوباره يادمان افتاد که يک عزيز از قافله عمر جا افتاد. خسرو نازنينم، دوست خوبم، به ياد تمامي نقش هايت که نسل من با آنها بزرگ شده اند، به ياد تمامي شب هايي که با «صداي پاي آب» تو به خواب مي رفتم و به ياد حرمت دل پاکت که توان آزار هيچ کس جز خويش را نداشت لحظه يي درنگ مي کنم و خاضعانه از درگاه حق برايت آمرزش طلب مي کنم و يقين دارم که جاودانگي صدايت تا ابد در ذهن نسل ها باقي است. روحت شاد، آمين.
آن صدا، آن پيکر خدنگ، آن حضور پرصلابت


احمد طالبي نژاد

«تو خوبي، تو بي مضايقه خوبي.»/ منوچهر نيستاني

خوب بودن يک صفت چندوجهي است. اصلاً خوب يعني چه؟ که متصف شدن يک انسان به آن باعث مباهاتش باشد. هر چه هست برخي آدم ها همين جوري خوبند. خسرو شکيبايي يکي از اين خوبان بود. بازيگري بزرگ و پرتوان که ويژگي هاي منحصر به فردي داشت، از جمله حافظه يي قوي، صداي رسا و پرطنين و خصلت هاي فردي قابل ستايش. بازيگري غيرقابل تقليد. ديده ايد برخي از بازيگران جوان تر را که سعي مي کنند از پيشينيان خود تقليد کنند و مي کنند، اما هيچ کس نتوانست «او» را تقليد کند.

فرهاد اصلاني بازيگر خوب اين روزها نخستين بار با تقليد صدا و حرکات شکيبايي در يک برنامه تلويزيوني شناخته شد. انصافاً هم صداي خسرو را خوب تقليد مي کرد. اما بعدها از خود فرهاد شنيدم که فقط اداي او را درآورده و نتوانسته است «مثل خود خسرو» بازي کند. اگر بتوان صفت «پرتوان» را در مورد چند بازيگر به کار برد انصافاً شکيبايي يکي از پرتوان هاي سينماي ايران بود که با حضورش فقدان بازيگر پرتوان سينماي پيش از انقلاب- بهروز وثوقي- را نه تنها جبران کرد که از او هم فراتر رفت، چرا که وثوقي در فضاي فرهنگي متفاوتي حضور داشت و خيلي چيزها به بازي او جلوه مي بخشيد اما شکيبايي در فضاي هنري اين سال ها و با دست و بال بسته توانست خود را در اذهان ثبت کند. به استناد همين تعداد فيلم و سريالي که از او باقي مانده، شکيبايي جايگاهي همچون علي حاتمي را در سينماي ايران از آن خود کرده و مي شود پيش بيني کرد همچون حاتمي، در ياد و خاطره مردم ايران جاودان بماند. اين يادداشت را با خاطره يي به پايان مي برم که سال ها پيش در مصاحبه يي که با شکيبايي داشته ام مرورش کرده بوديم. در نيمه اول دهه 60 ما يک گروه تئاتري به اتفاق يک گروه تعزيه خوان حرفه يي، نمايشي ترکيبي را در تالار محراب اجرا مي کرديم. در گروه نمايشي خسرو شکيبايي، رضا رويگري، ابوالفضل پورعرب، من و تعدادي ديگر از بچه هاي تئاتر حضور داشتند. روز اول اجرا جمعيت زيادي به تماشا آمده بود و به اصطلاح صدا به صدا نمي رسيد. قرار شد از بلندگو استفاده کنيم تا ديالوگ هايمان شنيده شود. شکيبايي قبول نکرد و بدون بلندگو و با صداي پرطنين اش چنان سکوتي را بر فضا حاکم کرد که نفس در سينه ها حبس شد.

آن صدا، آن پيکر خدنگ، آن حضور پرصلابت بر صحنه ديگر در ميان ما نيست. چرا؟
ستاره نه، ماه بود
1- مجال بي رحمانه اندک بود / و واقعه سخت نامنتظر / از بهار حظ تماشايي نچشيديم / که قفس باغ را پژمرده مي کند.

2- اولين شنبه بعد از تعطيلات فروردين براي افتتاح همين ستون نوشتم؛ «امسال سال رفتن بود.» و گفتم که چرا فعل ماضي را براي يک جمله مضارع به کار بردم. اما دوباره يادداشتي براي شکيبايي. شش ماه پيش به بهانه هفت بازيگر برتر سينماي ايران به روايت هفت کارگردان خواستند شکيبايي را بنويسم و نوشتم؛ نوشتم از «اهميت شکيبايي بودن». خسرو نيازي به تعريف و مصداق ندارد. دوست داشتني ترين بازيگر سينماي پس از انقلاب بود و اگر از يک استثنا بگذريم، همه دوران. هم بازيگر بود و هم ستاره. اگر تعداد ستاره هاي سينماي ايران چندين است، خسرو يکي بود. ستاره يي که بدرخشيد و...

3- خسرو شکيبايي از آن دست آدم هايي بود که ذاتاً آرتيست به دنيا مي آيند. آرتيستيک زندگي مي کرد چه پشت دوربين و چه جلوي آن. نمي خواست هنرمند شود يا ادايش را در بياورد. خودش بود. هنرمند بود. با تمام ذرات و سلول هاي بدنش. بديل فني زاده ، از او هم محبوب تر. رفتنشان هم مانند هم پيش از آنکه فکر کنيم، اتفاق افتاد.

4- چند دهه بايد بگذرد تا سينماي ايران خسرو ديگري پيدا کند. صداي خوب، فيزيک خوب (به خصوص در روزهاي اوجش)، باسواد و پرانگيزه. حتي وقتي بيمار، به محض اينکه جلوي دوربين مي رفت به قول مهرداد فخيمي زنده مي شد. يکي ديگر که پشت دوربين نمي شناختي اش. با خسرو دو تجربه کوتاه داشتم که اگر مي بود با اين آخري (بارانداز) مي شد سه. هفته گذشته براي ايفاي نقش يک مربي کشتي که دوره اش گذشته و راوي فيلم است به توافق رسيديم. سناريو را بدون خواندن پذيرفته بود. «چه کسي امير را کشت؟» را کنار «هامون» جزء فيلم هاي محبوب ساليان فعاليت هنري اش مي خواند. با کمي تعارف و غلو بيشتر البته. که جزء ذات وجودي خسرو بود. با آن واژگان منحصر به فردش. خيلي ها گفتند که او پس از« هامون» دائماً خودش را تکرار مي کند، اما لااقل من به گواه همکاري مشترکمان شاهدم که خسرو نقشي کاملاً متضاد با «هامون» را بازي کرد و کاملاً متفاوت. اگر در «هامون» يک روشنفکر طبقه متوسط مستاصل را به تصوير کشيده بود، در «چه کسي امير را کشت؟» پس از سال ها او يک لمپن بازاري عاشق را به بهترين شکل ايفا کرد. شايد او تنها بازيگري در سينماي ايران باشد که با سه روز فيلمبرداري و دوازده دقيقه حضور در فيلمي کانديداي بهترين بازيگر نقش اول مرد جشن سينماي ايران و چندين جشنواره ديگر شد و الحق که همه جوايز حقش بود. وقتي براي اولين بار به پيشنهاد محمدرضا شريفي نيا براي ايفاي نقش اکبر آمد، فکر کردم آنقدر مريض است که شايد نتواند. اما آقاي فخيمي گفت که شک نکنم و نکردم و وقتي جلوي دوربين رفت... او در ايران تنها بازيگري بود که نقش را بيش از تصور کارگردان مولف ايفا مي کرد و قادر بود تو را پشت دوربين شگفت زده کند. لااقل تنها بازيگري بود که من مي شناختم. سال گذشته وقتي آنونس جشنواره بيست و ششم فيلم فجر را مي ساختم، نمي دانم چرا مي خواستم يک يادگاري از خسرو به جا بماند. طرح آنونس مرور تاريخ سينماي ايران بود و در پايان اعلان آغاز جشنواره. ديدم صداي خسرو به تنهايي حيف است، حضورش را هم ثبت کردم. چه کسي معتبرتر از او مي توانست تحويل سال سينماي ايران را اعلام کند؟ دستيارم گفت خيلي مريض است. فکر کرديم شايد نيايد، اما آمد. اين بار همه گروه مطمئن بود که نمي تواند، اما من مي دانستم که مي تواند. بهتر از همه. آمد، ايستاد و گفت. گويي با کمک چتري که به بهترين وجه از آن کمک گرفت. خسته و مريض حتي. اما خسرو شکيبايي بود. تمام قد.

5- راستي عمو خسرو، هيچ وقت فرصت نشد به خاطر ترانه «آفتابي» که به فيلم «جايي ديگر» (اولين فيلم سينمايي ام) هديه کرده بودي و برزو ارجمند آن را خواند، درست و حسابي تشکر کنم. و به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم فرصت نشد...

info@mehdikarampour.com
عناوين اين صفحه
درد مشترک
غيبت مقابل دوربين
اشباح
به ياد خسرو
آن صدا، آن پيکر خدنگ، آن حضور پرصلابت
ستاره نه، ماه بود
تا سينما وجود دارد“
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
به خاطر آن چهارشنبه شب ها
خسرو خوبان
خاطرات خوش «هامون»
خبر آخر

تا سينما وجود دارد“


فريدون جيراني



شکيبايي نمرده است، زنده است. هنرمند نمي ميرد. زندگي هنرمند بعد از مرگ ادامه دارد. در ذهن ها، در خاطره ها، در آثاري که هنرمند دارد. آثاري که سه باره، چهارباره، پنج باره، ده باره، صدباره در طول سال ها به نمايش درمي آيند و ياد هنرمند را زنده نگه مي دارند.

هنوز با اينکه چندين نسل گذشته به کارهاي چاپلين، لورل هاردي، باستر کيتون و هارولد لويد مي خنديم و حس مي کنيم آنها در بين ما هستند. هنوز همفري بوگارت در لحظه آخر «کازابلانکا» با آن خداحافظي درخشان و آن فداکاري به ياد ماندني اش براي ما زنده است. هنوز گري کوپري که در «زنگ ها براي که به صدا درمي آيند» پشت مسلسل مي نشست تا جلوي فاشيست ها بايستد، زنده است. هنوز فني زاده در نقش آقاي حکمتي معلم ساده دبستاني که کوشش مي کرد به بچه هاي دبستاني زندگي بياموزد، زنده است. هنوز فکر مي کنيم عاشق عاطفه است. هنوز فردين سر سفره کنار آرمان و ظهوري نشسته براي ما مي خواند و مي خندد. هنوز...

تا زماني که سينما وجود دارد چگونه مي توانيم با حميد هامون خداحافظي کنيم...


بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي


جواد طوسي

بعضي از بازيگران يکي از نقش هايشان را در زندگي واقعي خود به خوبي ايفا مي کنند. خسرو شکيبايي اين روزها و ماه هاي اخير به برادر چريک لاله در فيلم «خط قرمز» و جنگ زده جنوبي فيلم «کيميا» و آهنگساز خوش ذوق و پرحس و حال «خواهران غريب» و راننده لولي وش و مهربان فيلم «اتوبوس شب» و حد ميثاق لوده و هفت خط فيلم «حکم» هيچ شباهتي نداشت.

آخرين بار او را در جشن انجمن منتقدان ديدم که با حالتي خميده روي سن رفت... در چهره خسته و شکسته اش لبخند کمرنگي بود و در سکوت رو به مدعوين کرد و بنا به همان رسم مالوف هميشگي، انگشتش را بالا گرفت و انگار دارد براي ما خط و نشان مي کشد. در آن حال و هوا و سکوت تلخ، بيش از همه به حميد هاموني شبيه بود که همچون جنيني در ميان آن تور از آب گرفته فرورفته بود و نمي دانست به کجاي اين شب تيره قباي ژنده اش را بياويزد. او در گذر از همه آن شادي ها و ناشادي ها و لبخند ظاهري و غم هاي پنهانش، قباي خود را به اين شب تيره آويخت. خدا به داد ما سرگشتگان اين وادي جنون برسد که ديگر حتي دستاويزي چون «علي عابديني» هم نداريم.


به خاطر آن چهارشنبه شب ها


ترانه عليدوستي

توي دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار که بخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل مي کرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»، ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغي موهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خواي بکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهد چيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نور روي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا مي کرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد و مي رفت.

ما هم مي مرديم... مي مرديم.

خسرو شکيبايي عزيز، از تو ممنونم به خاطر آن شانه هاي پهن، آن سر تکان دادن ها...

و عمري که براي ما صرف کردي.

از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصي که مي گفتي؛ سبز

خداحافظ

Spotlight.blogfa.com


خسرو خوبان
سيدعلي صالحي

مي گويند تسليت، مي گويند اي دريغ، مي گويند زود بود هنوز، مي گويند هلاک استعدادي از اين دست، سوختن بي گاه هزار چشمه پرچراغ است، مي گويند اجل، اولاد آدمي را رعايت نمي کند. مي گويند اجل، با داس بلند دستور مي آيد و آخرين واژه يعني الوداع را از چشم هاي ما مي چيند و مي رود. مي گويند اجل همين است. اما من معتقدم که مرگ فرشته رستگاري است، نهايت سهم رهايي است. رازدار و رازپوش و محرم همه مضامين ممکن است. خسروخوبان ما نيز رهايي و رستگاري را برگزيد. اين گزينش اجتناب ناپذير ادامه بي پايان زندگي است. ما مجبور نيستيم زندگي کنيم اما مجبوريم که بميريم. در اين جبر عاشقانه، تنها عشق در اختيار ماست، پس ما چرا در اختيار عشق نباشيم؟

15 سال پيش بر سر تمرين قرائت شعرهاي نوار «نامه ها» با صداي خسرو، همين جمله ماضي را با او در ميان گذاشتم، گفتم با نظم به چنين باوري، عاشقانه هاي مرا بخوان، او «نامه ها» را خواند و به مقصد رساند و رفت تا ما زندگان تاوان پذير، به حکم عشق، نوبت رفتن خود را به تاخير بيندازيم. خسرو خوبان اما شتاب داشت تا دريابد چرا مولانا هم خاکستر شدن بعد از سوختن را دوست مي داشته است. خسرو زودتر از من به اين شعر بي واژه رسيد. يادش گرامي باد.


خاطرات خوش «هامون»


بيتا فرهي

خاطرات خوش با تو بودن را در «هامون» هيچگاه فراموش نخواهم کرد. نبودنت ضايعه درآوري است که در جانمان نشست. باور نمي کنم که نيستي، خاطره ها را در ذهنم ثبت مي کنم.


خبر آخر
? اعلام زمان تشييع پيکر خسرو شکيبايي

پيکر خسرو شکيبايي بازيگر سينما و تئاتر ايران روز يکشنبه 30 تيرماه به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) بدرقه خواهد شد. طبق اعلام خانه سينما اين مراسم راس ساعت 9 صبح از مقابل تالار وحدت برگزار مي شود. ساعاتي پس از ارسال خبر درگذشت خسرو شکيبايي جمعي از هنرمندان سينماي ايران براي عرض تسليت به خانواده اين هنرمند به منزل او رفتند.

? واکنش معاونت سينمايي به حکم ديوان عدالت اداري

در پي اعلام حکم ديوان عدالت اداري درخصوص فيلم «سنتوري»، روابط عمومي معاونت امور سينمايي و سمعي و بصري در نمابري با عنوان «ما همچنان ايستاده ايم در وسط، در نقطه تعادل و فارغ از افراط ها و تفريط ها» به موضع گيري پيرامون اين موضوع پرداخت. در اين نمابر آمده است؛ متاسفيم که پس از مدت ها جاروجنجال مطبوعاتي و رسانه يي و به ميدان کشاندن همه امکانات در موقعيتي قرار گرفته ايم که يک سال پيش مسوولان اين معاونت در همان جلسه يي که درخواست توقف نمايش مطرح شده بود دلسوزانه آن را ارائه کرده بودند، يعني پيشنهاد جبران خسارت سنتوري و کمک به توليد فيلم جديد آقاي مهرجويي و متاسف تر آنکه يک سال انرژي کارگردان محترم سينماي کشور گرفتار بازي هاي سودطلبانه افرادي شد که قدرت درک نقش به عنوان تهيه کننده را ندارند. اميد فرصت طلبانه يي که از هنگام توليد فيلم تلاش داشت فيلم را به مساله يي براي فضاي فرهنگي کشور تبديل کند. آنجا که توصيه هاي دلسوزانه را با «اجازه بدهيد ما حل مي کنيم»، بي پاسخ گذاشتند از جمله اخذ خسارت براي يک اقدام قانوني.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام