هومن ملوک پور
www.drhooman.com
واقعيت اين است که در هر حرفه و شغلي دردسرهايي وجود دارد که گاه باور نکردني است. هميشه همه تصور مي کنند که دامپزشکان به ويژه آن دسته از دامپزشکاني که با حيوانات خانگي سر و کار دارند راحت ترين شغل دنيا را دارند. هر هفته در اين ستون دردسرهاي يک دامپزشک را با هم مي خوانيم.
---
داشتم براي دخترم قصه مي خواندم که بخوابد.1
«روزي روزگاري در هندوستان پسري زندگي مي کرد، پرکار و مهربان به نام چوکي که هر وقت کاري نداشت نقاشي مي کرد. يک روز که پرنده يي کشيد، با خود گفت؛ کاش اين پرنده جان بگيرد و پرواز کند. ناگهان مقابل چشمان چوکي پرنده از کاغذ بيرون آمد و پرکشيد و رفت.»
دخترم با وجد پرسيد؛ بابا واقعاً ميشه که پرنده يي که منم مي کشم يک دفعه پرواز کنه؟
- اگه قلم موي سحرآميز داشته باشي،آره.
---
سال 1370، اولين باري بود که قراربود ببينمش.تحقيقش در مورد مديريت شيردوشي گاوداري هاي مدرن در کنگره يي در ژاپن اول شده بود. موقع ديدنش استرس داشتم چون انتظار داشتم با يک موجود خارق العاده روبه رو شوم. اما وقتي با آن شلوار جين و پيرهن گشاد و با آن ظاهر ساده ديدمش نظرم عوض شد. با آنکه مدرس دانشگاه بود و در نظر من آخر همه چيز، يک جورهايي احساس نزديکي کردم با او.
- دامپزشکي مي خوني؟
من با دستپاچگي؛ بله، سال سوم هستم. خيلي دوست داشتم شما رو ببينم استاد و...
او سريع راه مي رفت و من به نوعي دنبالش مي دويدم.
با لبخندي گفت؛ رشته دامپزشکي و حيوانات رو دوست داري؟ يا فقط براي «دکتر» شدن انتخابش کردي؟
---
چوکي با خوشحالي گفت؛ قلم من سحرآميز شده، بايد از فرصت استفاده کنم. پس رختخواب راحتي براي پدرش و چراغي براي خانه شان کشيد.
---
سال بعد در کلينيک دانشگاه ديدمش. طرحي را در مورد يک روش جراحي نوشته بودم که مي خواستم او تصحيحش کند.
يک لحظه ايستاد و دست بر پيشاني اش برد و گفت؛ «آخ... يادم رفته بيارمش. وقت داري بموني که بعدش بريم خونه ما؟ توي کامپيوتر خونه ست.» ما در آن زمان کامپيوتري در دانشکده مان نداشتيم.
من گوشه يي نشستم تا کارش تمام شود. از هر طرف کار و پرسش و معاينه بر سرش مي ريخت که من از ديدنش خسته مي شدم، اما او چنان با شور و هيجان کار مي کرد که انگار نه انگار که از صبح تا آن وقت شب مشغول است. هميشه شنيده بودم که هر کسي را مي خواهند به علاقه و پرکاري در دامپزشکي مثال بزنند، او اولين بود، با آنکه سن و سالي نسبت به بعضي از همکارانش در دانشگاه نداشت.
ساعت ده بود که به خانه شان رسيديم. چيزي که در وهله اول نظرم را جلب کرد عکس پدرش بود و نقشه ايران، روي ديوار اتاقش.
تا پاسي از شب راجع به آن طرح با هم حرف زديم و تغيير در آن. طرحي از آب درآمد به غايت متفاوت با آن چيز که در ذهن من بود. پويا تر و کاربردي. وقت خداحافظي، پدرش در حالي که راديويي کوچک را به گوشش چسبانده بود و انگار پيرتر از عکسش به نظر مي رسيد، رو به او گفت؛ ول کن بابا اين حرفارو. بيا برو ببين دنيا چي ميگه...
با لبخندي، من و کاغذ هاي تحقيق را نشان داد و گفت؛ دنياي من همينا هستن بابا.
---
آوازه چوکي در شهر پيچيد. همه به هم او را نشان مي دادند و مي گفتند که اين همان پسري است که قلم جادويي دارد.
---
چند ماه بعد که به ديدنش رفتم ناراحت و نگران به نظر مي رسيد. ديگر اساتيد دانشکده چنان رابطه خوبي با او نداشتند و بدشان هم نمي آمد اگر از دست شان بربيايد دوسيه يي برايش ترتيب دهند آخر نمي شد در جايي که بقيه آنچنان حرکتي نداشتند، يک نفر اينقدر فعال باشد. تلفني با کسي راجع به اينکه نمي گذارند استخدام شود جر و بحث مي کرد.گوشي را که گذاشت، روي ميز با انگشتانش شروع به رنگ گرفتن کرد و در فکر فرو رفت. بعد مانند کسي که ناگهان ياد چيزي افتاده باشد، به من که مثل جوجه يي که منتظر لقمه گرفتن از دهان مادرش نشسته، چند ثانيه يي خيره ماند. لبخندي زد و گفت؛ خوب، طرحت به کجا رسيد جوان؟
---
چوکي براي اهالي دهکده نقاشي مي کرد. براي همسايه شان فرشي کشيد تا دخترشان را به خانه بخت ببرند. براي پيرزن تنهاي آخر کوچه شان گاوي کشيد تا از فروش شيرش گذران عمر کند و...
---
فرياد مي زد؛ آقاي عزيز اين تحقيق عملياتي شده و مرحله پايلوت رو هم گذرونده.... چي؟ .... پايلوت؟ ... يعني اينکه به نتيجه رسيده و اگه توي چرخه توليد بيفته بالاي 200درصد بازده يي رو افزايش ميده.. چي؟؟...
بازدهي ؟؟... بازدهي يعني اينکه...
چنان عصباني به نظر مي رسيد که مي ترسيدم چشم در چشمش شوم. همين طور که با تلفن حرف مي زد، با نگاهي تند پرسيد که چه مي خواهم.من دستپاچه در حالي که کاغذ هاي تحقيقم را پشتم قايم مي کردم و در مشتم مچاله شان مي کردم، گفتم؛ هيچي استاد، اومده بودم حالتون رو بپرسم.
---
داستان چوکي و قلم موي سحرآميزش به گوش پولدار ترين آدم ده «گورا» رسيد. وقتي چوکي را پيش گورا بردند، گورا قلم او را برداشت و شکل سکه هاي طلا کشيد، اما هيچ کدام از آنها واقعي نشدند.او از چوکي پرسيد؛ اگر تو بکشي، آيا واقعاً تبديل به سکه طلا مي شوند؟ چوکي گفت؛ بله
گورا قلم را جلو آورد و گفت؛ پس برايم بکش.
چوکي گفت؛ من براي کساني بايد بکشم که احتياج دارند، نه براي تو.
دخترم که با چشمان خواب آلود به قصه گوش مي کرد، پرسيد؛ بابا، اون که اون همه پول داشت، چرا بازم سکه طلا مي خواست؟
---
طبق معمول هر صبح خواب مانده بودم و با عجله مي دويدم به کلاس برسم که ديدم در حياط دانشکده ولوله اي است. صداي آشنايي مي آمد که فرياد مي زد؛ اشکال نداره. اصلاً اشکالي نداره. من ميرم... شما بمونين با اين....
هر چه سعي کردم، در آن شلوغي، صاحب صدا را نيافتم، اما صدايش برايم بسيار آشنا بود.
---
چوکي چيزي نکشيد وگورا با عصبانيت گفت؛ تا زماني که حرف مرا گوش نکني در طويله محبوسي.
---
يک شب که مشغول پاکنويس کردن پايان نامه ام بودم، مادرم گوشي تلفن را دستم داد.
صدايي آشنا با تاخيري چند ثانيه يي بعد از سلامم گفت؛ هر چقدر خونه پدرم رو مي گيرم موفق نمي شم باهاش حرف بزنم. مثل اينکه تلفنشون قطعه. ميشه يه زحمت بهت بدم؟ برو بهش بگو من ويزام رو گرفتم، نگران نباشه. بگو هروقت رسيدم اونجا بهش خبر ميدم.
فرداي آن روز وقتي خبر را به پيرمرد مي دادم، در آغوشم گرفت اما گويي خيلي خوشحال نبود. خيلي پيرتر از دفعه اولي که ديدمش به نظر مي آمد. همان طور که مرا در بغل مي فشرد با آهي تکرار مي کرد؛ اي، اي...
---
فرداي آن روز وقتي نوکران گورا، به داخل طويله رفتند، اثري از چوکي نيافتند. چوکي با قلم سحرآميزش نردباني کشيده بود و از آنجا گريخته بود.
---
ديروز در اينترنت مي خواندم پژوهشي نوين در امر انتقال جنين رخ داده که مبدع آن يک دامپزشک ايراني است و اين طرح، تحولي در زمينه مامايي به وجود آورده، خوب که خواندم، نامش بسيار برايم آشنا بود. دانشمند جواني که خيلي زود مدارج ترقي را طي کرده و اکنون در يکي از معتبرترين دانشگاه هاي امريکا مشغول تحقيق است. با آنکه از هر خبر خوش از جانب همکارانم به وجد مي آيم،اما نمي دانم چرا اين يکي ذهنم را به خود مشغول کرده بود. هرچه فکر مي کردم نمي فهميدم چه چيز باعث شده که اين خبر به جاي آنکه از ايران عزيزم به جهانيان معرفي شود، به نام دانشگاهي غيرايراني به ثبت رسيده بود و بر صدر تمام نام هاي ريز و درشت محققين، همان نام آشنا نقش بسته بود؟
---
کتاب را که بستم، دخترم غلتي زد و پرسيد؛ بابا واقعاً ميشه با قلم موي سحرآميز، همچين نردباني کشيد؟
من در حالي که بغضم را فرو مي دادم گفتم؛ آره بابا، ميشه .
و فکر مي کردم کاش مي شد به جاي نردباني براي رفتن، نردباني براي آمدن کشيد، و روزي نباشد که من، به خاطر دخترم بگويم؛ اي...اي...
پي نوشت؛------------------------
-1 داستان هايي براي خواب کودکان، بهار