پنج شنبه، 3 مرداد 1387 - شماره 1731
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
ساخت و ساز هاي جديد دردسر آفرين شده اند
شهر جديدي به نام ماسوله

ظفر مرادي

مهم اين نيست که مدير پايگاه پژوهشي ماسوله معتقد است اين شهر پانصد سال قدمت ندارد.
مهم نقش هاي مهرپرستي است که هنوز روي ديوار برخي از خانه هاي قديمي ماسوله جاخوش کرده است. هرچند که گفته مي شود در چند سال اخير بسياري از اين خانه ها داراي اين نقش بوده اند و در بازسازي از سوي پايگاه ميراث فرهنگي از بين
رفته اند.
اما ماسوله با همه زيبايي هايش در کمال ناباوري در حال نابودي و تغيير است. جاي خالي خانه هايي که تا ديروز بود و ديگر امروز نيست کامل به چشم مي آيد. ماسوله امروز، ماسوله ديروز نيست. شهري است که تنها پوسته يي نامتعارف از ماسوله روي خود کشيده است. شهر- روستايي که در ميان خيل عظيم روستاهاي ديدني ايران مورد توجه قرار گرفته اما با اين حال در زير گروه ساخت وساز هاي غيراصولي کمر خم کرده است. گره هاي چوبي براي پنجره يي که هيچ تعلق تاريخي - فرهنگي به ماسوله ندارند. درهايي آهني با آيفون تصويري و در هايي چوبي که شبانه دزديده مي شوند و هيچ کس پاسخگوي اين حذفيات نيست.

ماسوله در ابتداي امر به چشم گردشگران همچنان زيبا و پرجاذبه است. اما کافي است با نگاهي جست وجوگر به اين شهر تاريخي که از صنايع دستي چين لبريز شده نگاه شود؛ شهري تاريخي با معماري منحصربه فرد خود که تنها يک آهنگري از شغل باستاني اين منطقه و تنها يک چموش دوزي از آن باقي مانده است. مابقي اهالي اين شهر در کنار امور خدماتي از قبيل رستوران داري و اجاره خانه شان و امور اداري در شهر هاي اطراف همچنان مشغول فروش صنايع دستي چين هستند.

اما در ساخت وسازهاي جديد با وجود اينکه گفته مي شود اين ساخت وسازها زير نظر پايگاه پژوهشي ماسوله است، بسياري از خانه ها تنها پوسته يي ظاهري از هويت ماسوله را روي خود کشيده اند.

اگر چه شهردار ماسوله معتقد است در نوروز امسال بيش از 250 هزار گردشگر از اين منطقه تاريخي بازديد کرده اند اما پرسش اينجاست که مسير هاي باريک و کم ظرفيت اين شهر تا چه اندازه قابليت اين تعداد پذيرش مسافر را دارد.

يحيي يوسف پور ميانگين حضور گردشگران را روزانه چهار تا پنج هزار نفر برآورد مي کند و بر اين باور است که با توجه به اين استقبال و بنا به شرايط خاص ترافيکي با وجود ميل باطني مجبور شدند در برخي از روزها با همکاري ماموران نيروي انتظامي از دو کيلومتري ماسوله(پيچ اشکلت) جاده را مسدودکنند و به مرور گردشگران را به سمت شهرک هدايت کنند.

وي يکي از ضروريات توسعه گردشگري ماسوله را ايجاد پارکينگ طبقاتي در اين شهرک مي داند و معتقد است دولت بايد با توجه به شرايط معماري خاص ماسوله و نيز موقعيت استراتژيک آن، براي توسعه گردشگري با تخصيص اعتبارات لازم زيرساخت ها را مهيا سازد.

اما آيا مشکل ماسوله پارکينگ طبقاتي است. ساختماني با طبقات زياد براي نشاندن خودرو ها در مقابل روستايي که خانه هايش روي هم نشسته اند.

از سوي ديگر يوسف پور معتقد است سازمان ميراث فرهنگي براي ثبت ماسوله در فهرست آثار جهاني يونسکو جز مکاتبه کار ديگري صورت نداده و در انجام وظايف خود در راستاي حفظ و مرمت ابنيه هاي تاريخي شهرک باستاني ماسوله کوتاهي کرده است. وي با بيان اينکه ميراث فرهنگي خود عامل توسعه بي ضابطه ساخت وساز در شهرک تاريخي ماسوله است، مي گويد بسياري از ساختمان ها، هتل ها و فضاهاي پيراموني شهرک ماسوله با هماهنگي ميراث فرهنگي احداث شده است.

حذف پنجره هاي مدل ماسوله يي در ساخت وساز هاي جديد، استفاده از سيمان و بلوک در ساخت وساز ها و تغيير تراس خانه ها از جمله تغييرات محسوس در اين شهر است.

ماسوله هم شهردار دارد، هم مدير پايگاه و هم رئيس شوراي شهر. اما اين روستاي تاريخي که به مدت 80 سال است شهردار دارد، روزبه روز به اضمحلال مي رود. خانه ها برچيده مي شوند و جايشان ساختمان هايي مي نشيند که هيچ هويتي از ماسوله ندارند.

قلم موي سحرآميز
هومن ملوک پور
www.drhooman.com

واقعيت اين است که در هر حرفه و شغلي دردسرهايي وجود دارد که گاه باور نکردني است. هميشه همه تصور مي کنند که دامپزشکان به ويژه آن دسته از دامپزشکاني که با حيوانات خانگي سر و کار دارند راحت ترين شغل دنيا را دارند. هر هفته در اين ستون دردسرهاي يک دامپزشک را با هم مي خوانيم.

---

داشتم براي دخترم قصه مي خواندم که بخوابد.1

«روزي روزگاري در هندوستان پسري زندگي مي کرد، پرکار و مهربان به نام چوکي که هر وقت کاري نداشت نقاشي مي کرد. يک روز که پرنده يي کشيد، با خود گفت؛ کاش اين پرنده جان بگيرد و پرواز کند. ناگهان مقابل چشمان چوکي پرنده از کاغذ بيرون آمد و پرکشيد و رفت.»

دخترم با وجد پرسيد؛ بابا واقعاً ميشه که پرنده يي که منم مي کشم يک دفعه پرواز کنه؟

- اگه قلم موي سحرآميز داشته باشي،آره.

---

سال 1370، اولين باري بود که قراربود ببينمش.تحقيقش در مورد مديريت شيردوشي گاوداري هاي مدرن در کنگره يي در ژاپن اول شده بود. موقع ديدنش استرس داشتم چون انتظار داشتم با يک موجود خارق العاده روبه رو شوم. اما وقتي با آن شلوار جين و پيرهن گشاد و با آن ظاهر ساده ديدمش نظرم عوض شد. با آنکه مدرس دانشگاه بود و در نظر من آخر همه چيز، يک جورهايي احساس نزديکي کردم با او.

- دامپزشکي مي خوني؟

من با دستپاچگي؛ بله، سال سوم هستم. خيلي دوست داشتم شما رو ببينم استاد و...

او سريع راه مي رفت و من به نوعي دنبالش مي دويدم.

با لبخندي گفت؛ رشته دامپزشکي و حيوانات رو دوست داري؟ يا فقط براي «دکتر» شدن انتخابش کردي؟

---

چوکي با خوشحالي گفت؛ قلم من سحرآميز شده، بايد از فرصت استفاده کنم. پس رختخواب راحتي براي پدرش و چراغي براي خانه شان کشيد.

---

سال بعد در کلينيک دانشگاه ديدمش. طرحي را در مورد يک روش جراحي نوشته بودم که مي خواستم او تصحيحش کند.

يک لحظه ايستاد و دست بر پيشاني اش برد و گفت؛ «آخ... يادم رفته بيارمش. وقت داري بموني که بعدش بريم خونه ما؟ توي کامپيوتر خونه ست.» ما در آن زمان کامپيوتري در دانشکده مان نداشتيم.

من گوشه يي نشستم تا کارش تمام شود. از هر طرف کار و پرسش و معاينه بر سرش مي ريخت که من از ديدنش خسته مي شدم، اما او چنان با شور و هيجان کار مي کرد که انگار نه انگار که از صبح تا آن وقت شب مشغول است. هميشه شنيده بودم که هر کسي را مي خواهند به علاقه و پرکاري در دامپزشکي مثال بزنند، او اولين بود، با آنکه سن و سالي نسبت به بعضي از همکارانش در دانشگاه نداشت.

ساعت ده بود که به خانه شان رسيديم. چيزي که در وهله اول نظرم را جلب کرد عکس پدرش بود و نقشه ايران، روي ديوار اتاقش.

تا پاسي از شب راجع به آن طرح با هم حرف زديم و تغيير در آن. طرحي از آب درآمد به غايت متفاوت با آن چيز که در ذهن من بود. پويا تر و کاربردي. وقت خداحافظي، پدرش در حالي که راديويي کوچک را به گوشش چسبانده بود و انگار پيرتر از عکسش به نظر مي رسيد، رو به او گفت؛ ول کن بابا اين حرفارو. بيا برو ببين دنيا چي ميگه...

با لبخندي، من و کاغذ هاي تحقيق را نشان داد و گفت؛ دنياي من همينا هستن بابا.

---

آوازه چوکي در شهر پيچيد. همه به هم او را نشان مي دادند و مي گفتند که اين همان پسري است که قلم جادويي دارد.

---

چند ماه بعد که به ديدنش رفتم ناراحت و نگران به نظر مي رسيد. ديگر اساتيد دانشکده چنان رابطه خوبي با او نداشتند و بدشان هم نمي آمد اگر از دست شان بربيايد دوسيه يي برايش ترتيب دهند آخر نمي شد در جايي که بقيه آنچنان حرکتي نداشتند، يک نفر اينقدر فعال باشد. تلفني با کسي راجع به اينکه نمي گذارند استخدام شود جر و بحث مي کرد.گوشي را که گذاشت، روي ميز با انگشتانش شروع به رنگ گرفتن کرد و در فکر فرو رفت. بعد مانند کسي که ناگهان ياد چيزي افتاده باشد، به من که مثل جوجه يي که منتظر لقمه گرفتن از دهان مادرش نشسته، چند ثانيه يي خيره ماند. لبخندي زد و گفت؛ خوب، طرحت به کجا رسيد جوان؟

---

چوکي براي اهالي دهکده نقاشي مي کرد. براي همسايه شان فرشي کشيد تا دخترشان را به خانه بخت ببرند. براي پيرزن تنهاي آخر کوچه شان گاوي کشيد تا از فروش شيرش گذران عمر کند و...

---

فرياد مي زد؛ آقاي عزيز اين تحقيق عملياتي شده و مرحله پايلوت رو هم گذرونده.... چي؟ .... پايلوت؟ ... يعني اينکه به نتيجه رسيده و اگه توي چرخه توليد بيفته بالاي 200درصد بازده يي رو افزايش ميده.. چي؟؟...

بازدهي ؟؟... بازدهي يعني اينکه...

چنان عصباني به نظر مي رسيد که مي ترسيدم چشم در چشمش شوم. همين طور که با تلفن حرف مي زد، با نگاهي تند پرسيد که چه مي خواهم.من دستپاچه در حالي که کاغذ هاي تحقيقم را پشتم قايم مي کردم و در مشتم مچاله شان مي کردم، گفتم؛ هيچي استاد، اومده بودم حالتون رو بپرسم.

---

داستان چوکي و قلم موي سحرآميزش به گوش پولدار ترين آدم ده «گورا» رسيد. وقتي چوکي را پيش گورا بردند، گورا قلم او را برداشت و شکل سکه هاي طلا کشيد، اما هيچ کدام از آنها واقعي نشدند.او از چوکي پرسيد؛ اگر تو بکشي، آيا واقعاً تبديل به سکه طلا مي شوند؟ چوکي گفت؛ بله

گورا قلم را جلو آورد و گفت؛ پس برايم بکش.

چوکي گفت؛ من براي کساني بايد بکشم که احتياج دارند، نه براي تو.

دخترم که با چشمان خواب آلود به قصه گوش مي کرد، پرسيد؛ بابا، اون که اون همه پول داشت، چرا بازم سکه طلا مي خواست؟

---

طبق معمول هر صبح خواب مانده بودم و با عجله مي دويدم به کلاس برسم که ديدم در حياط دانشکده ولوله اي است. صداي آشنايي مي آمد که فرياد مي زد؛ اشکال نداره. اصلاً اشکالي نداره. من ميرم... شما بمونين با اين....

هر چه سعي کردم، در آن شلوغي، صاحب صدا را نيافتم، اما صدايش برايم بسيار آشنا بود.

---

چوکي چيزي نکشيد وگورا با عصبانيت گفت؛ تا زماني که حرف مرا گوش نکني در طويله محبوسي.

---

يک شب که مشغول پاکنويس کردن پايان نامه ام بودم، مادرم گوشي تلفن را دستم داد.

صدايي آشنا با تاخيري چند ثانيه يي بعد از سلامم گفت؛ هر چقدر خونه پدرم رو مي گيرم موفق نمي شم باهاش حرف بزنم. مثل اينکه تلفنشون قطعه. ميشه يه زحمت بهت بدم؟ برو بهش بگو من ويزام رو گرفتم، نگران نباشه. بگو هروقت رسيدم اونجا بهش خبر ميدم.

فرداي آن روز وقتي خبر را به پيرمرد مي دادم، در آغوشم گرفت اما گويي خيلي خوشحال نبود. خيلي پيرتر از دفعه اولي که ديدمش به نظر مي آمد. همان طور که مرا در بغل مي فشرد با آهي تکرار مي کرد؛ اي، اي...

---

فرداي آن روز وقتي نوکران گورا، به داخل طويله رفتند، اثري از چوکي نيافتند. چوکي با قلم سحرآميزش نردباني کشيده بود و از آنجا گريخته بود.

---

ديروز در اينترنت مي خواندم پژوهشي نوين در امر انتقال جنين رخ داده که مبدع آن يک دامپزشک ايراني است و اين طرح، تحولي در زمينه مامايي به وجود آورده، خوب که خواندم، نامش بسيار برايم آشنا بود. دانشمند جواني که خيلي زود مدارج ترقي را طي کرده و اکنون در يکي از معتبرترين دانشگاه هاي امريکا مشغول تحقيق است. با آنکه از هر خبر خوش از جانب همکارانم به وجد مي آيم،اما نمي دانم چرا اين يکي ذهنم را به خود مشغول کرده بود. هرچه فکر مي کردم نمي فهميدم چه چيز باعث شده که اين خبر به جاي آنکه از ايران عزيزم به جهانيان معرفي شود، به نام دانشگاهي غيرايراني به ثبت رسيده بود و بر صدر تمام نام هاي ريز و درشت محققين، همان نام آشنا نقش بسته بود؟

---

کتاب را که بستم، دخترم غلتي زد و پرسيد؛ بابا واقعاً ميشه با قلم موي سحرآميز، همچين نردباني کشيد؟

من در حالي که بغضم را فرو مي دادم گفتم؛ آره بابا، ميشه .

و فکر مي کردم کاش مي شد به جاي نردباني براي رفتن، نردباني براي آمدن کشيد، و روزي نباشد که من، به خاطر دخترم بگويم؛ اي...اي...

پي نوشت؛------------------------

-1 داستان هايي براي خواب کودکان، بهار
قصه يا غصه؟
م. ميرعزا*: دو روز پس از خواندن نامه آقاي شمقدري که در اعتراض به پخش يک فيلم انيميشن به رئيس سازمان صدا و سيما نوشته بود، درصدد نوشتن مطلبي بودم تا ضمن آن نگرش هاي فرهنگي هر دو طرف را مورد نقد و بررسي قرار دهم و در ادامه اولويت هاي جامعه امروز را گوشزد کنم، اما با خواندن نامه سازندگان همان انيميشن که پاسخي کوتاه، پخته و کافي به نظرم رسيد، از قصد خود منصرف شدم. ولي بلافاصله در صفحه حوادث همان شماره از روزنامه اعتماد(به تاريخ 25 تيرماه) از خواندن ماجراي زندگي سياه دختري به نام صغرا تکان خوردم و احساس کردم بدجوري از قافله پرت شده ام،

من که طي بيش از بيست سال، انبوهي از فيلمنامه هاي داستاني و خيال پردازانه را در انواع شوراهاي بررسي فيلمنامه از تلويزيون گرفته تا سينما مطالعه کرده ام و خودم نيز گاهي دست به فيلمنامه نويسي زده ام، تاکنون چنين ماجراي هولناکي از زندگي يک انسان را يکجا نخوانده و نشنيده بودم چه برسد به خبري مستند و واقعي از اين سرنوشت محتوم، حالا هم که دست به قلم برده ام به دو دليل است؛ اول به اين دليل که به نظر من سرنوشت، داستان زندگي صغراي 31 ساله را درنهايت خيال پردازي و دراماتورژي نوشته و پرداخته است و اهل قلم را به اين متذکر مي شود که هيچ چيز به اندازه متن زندگي مردم، منبع و مخزن حکايت هاي عبرت انگيز و الهام بخش داستان هاي شگفت آور نيست. داستان دختري که از 9 سالگي به علت فقر خانواده از روستايشان به شهر رشت و نزد خانواده يي ثروتمند به کلفتي فرستاده شد و در سيزده سالگي به جرم قتل پسر هشت ساله صاحبخانه دستگير شده و با شکايت پدر مقتول، به زندان افتاد و تا امروز حدود نوزده سال است که در زندان به سر مي برد و در اين مدت دو بار، يک بار در هفده سالگي و بار دوم در بيست و يک سالگي تا پاي چوبه دار پيش رفت و به علت انصراف موقت مادر مقتول، از قصاص جان سالم به در برد و چون پرونده اش هجده سال بلاتکليف مانده بود، با تلاش وکيل مدافعش توانست دو هفته معناي آزادي را درک کند و باز با شکايت مادر مقتول به زندان افتاد و امروز براي سومين بار محکوم به قصاص مي شود و اگر به اين همه دفاعيات صغرا را اضافه کنيم که گفته است در روز حادثه در حالي که مشغول نظافت انباري بوده (در دوازده سالگي) مورد تعرض مردي قرار گرفته و همان موقع پسرک(مقتول) ناخواسته شاهد اين اتفاق زشت بوده و لذا به دست همان مرد متجاوز کشته شده و قاتل به صغرا قول داده است رضايت مادر مقتول را بگيرد (،) به شرطي که خودش را لو ندهد و در ادامه موفق به اين کار نشده و چون مرد نيز به عمل کثيف خود اعتراف نکرده، لذا صغرا به دليل روابط نامشروع محکوميت جديدي به پرونده اش افزوده شده (،) و..

نمي دانم حق دارم که ضمن نوشتن اين مطلب احساساتي بشوم يا نه؟ نمي دانم حق دارم به عنوان کسي که مختصر آشنايي با دنياي داستان و سينما دارد، درباره يک حادثه واقعي اظهارنظر کنم يا نه؟ نمي دانم آيا مي توانم اين سرگذشت غم انگيز را، تلخ ترين فيلمنامه يي که خوانده ام بنامم يا نه؟ و بالاخره نمي دانم مخاطب نامه ام کيست؟ مادر مقتول، مرد نامرد، صغراي سياه بخت، حقوقدانان و بشردوستان، فيلمنامه نويسان و قصه پردازان، نهادهاي حامي انسان هاي بي پناه، مردم خاموش... يا خودم؟

به راستي در بدترين فرض ممکن، يعني اين فرضيه که اصلاً صغرا قاتل اصلي باشد و فرضاً ماجراي مرد متجاوز دروغ باشد، آيا يک قاتل دوازده ساله مستحق چنين سرنوشتي است؟، آيا تفکيک کودک از بزرگسال، صرفاً يک تفکيک نظري و لفظي است؟ آيا اينکه مي گوييم کودکي بزرگ شده، جز به اين معناست که به مسووليت اعمال و رفتارش آگاه شده؟ و اگر مي گوييم کسي هنوز کودک است، آيا جز به اين مفهوم است که وي هنوز در تشخيص عواقب رفتار و گفتارش ناتوان است؟ پس اگر چنين است، مصداق عيني اين تفاوت در چنين مواردي کجاست؟ آيا او بايد در بزرگسالي (دوران آگاهي و دانايي) تاوان دوران کودکي (دوره ناداني و کم آگاهي) خود را پس بدهد؟

تازه، اين سوال بي پاسخ هنگامي براي پرونده صغرا مطرح مي شود که متن دفاعيات او درباره آن جوان متعرض را نادرست و دروغ فرض کنيم. وگرنه در غير اين صورت چه کسي پاسخگوي ظلمي است که به صغرا مي رود؟ دختري که از روستا به شهر آمده و ده سال کلفتي کرده (مقايسه کنيد با سريال اوشين که روزگاري براي مردم ايران مظهر دختر رنج کشيده و مشقت کشيده معاصر بود)، سپس مورد تعرض وحشيانه يک درنده انسان نما قرار گرفته (انواع فيلم هاي داستاني غيرقابل نمايش که نقطه عطف داستان شان را بر اين اقدام نفرت انگيز بنا کرده اند) و سپس شاهد قتل يک کودک بوده (صحنه دردناکي که تصور نمي کنم تاکنون در هيچ فيلمي مستقيماً به نمايش درآمده باشد) و سپس با بلاتکليفي تمام نوزده سال زندان را پشت سر گذاشته (علت اصلي تمام فيلم هايي که ماجراي آنها در زندان مي گذرد) و سپس دو بار تا پاي چوبه دار پيش رفته (که حتي يک بارش در هر فيلمي، نقطه اوج آن به حساب مي آيد) و تنها دو هفته هواي آزادي را استنشاق کرده که اگر نمي کرد راحت تر پاي دار مي رفت زيرا مانند نابيناي مادرزادي است که براي دو هفته بينا شده و رنگ و زيبايي و نور و آسمان و طبيعت و چهره عزيزانش را مي بيند و دوباره محکوم به کوري و نابينايي مي شود...،

هواي ريه ام را خالي مي کنم (شايد توام با تخليه احساس مسووليتي که از خواندن حکايت دردناک صغرا پيدا کرده ام،) سپس براي صغرا دعا مي کنم... و در نهايت به ياد نامه آقاي شمقدري مي افتم و به اين سوال از خودم مي رسم که... دغدغه ناچيز من کجا و دغدغه هاي مهم و جهاني دوستان دلسوز مردم کجا؟،

*سيدمجيد امامي (م. ميرعزا)؛ فارغ التحصيل سينما، فيلمنامه نويس کم کار، تدوينگر بدقلق و مقاله نويس تازه کار
عناوين اين صفحه
شهر جديدي به نام ماسوله
قلم موي سحرآميز
قصه يا غصه؟
فرعي ها و اصلي ها در آموزش روزنامه نگاري

گزارش يک نشست
فرعي ها و اصلي ها در آموزش روزنامه نگاري
بهروز بهزادي
BEHZADI-BEHROOZ@YAHOO.COM


در يک گردهمايي از استادان و نامداران عرصه رسانه و روزنامه نگاري دکتر معتمدنژاد پيشنهاد تشکيل يک مرکز ملي آموزش روزنامه نگاري را مطرح کرد.

پيشنهاد دکتر معتمدنژاد از آنجا داراي اهميت است و بايد پي گرفته شود که آموزش روزنامه نگاري در کشور ما هيچ گاه جدي گرفته نشده و دانسته هاي جديد اين حرفه به ندرت در رگ سالن هاي تحريريه جاري شده است.

اگر بخواهيم علت را بدانيم، تغيير محل، اصل موضوع در روزنامه نگاري امروز ايران است و در اين تغيير، کمتر کسي متوجه نياز جدي به مقوله آموزش مي شود، چرا که نيروهاي غيرمتخصص مدام در حال راندن نيروهاي تخصصي به حاشيه اند و حاصل کار توجه جدي به بحث فرعي است که اينک جزء مباحث اصلي شده است.

ساده تر اينکه امروز، اصول روزنامه نگاري -مثل اصول ساير رسانه ها - در قالب مطبوعات کمتر مورد توجه است و آنچه در روزنامه ها اهميت تلقي مي شود وجوه سياسي، اجتماعي، فرهنگي و ... کار است که در يک نظام درست و کارآمد و حرفه يي مطبوعاتي بايد بر محمل خبر، گزارش، تحليل، مصاحبه و... بنشيند و به خواننده عرضه شود.

به تعبير درست تر روزنامه نگاران ضمن شناخت دقيق و تسلط بر اصول کار حرفه يي بايد اصول جامعه شناسي و روانشناسي مخاطب خود را به خوبي بشناسند، با شيوه هاي ارتباط آشنايي داشته باشند، به چگونگي کاربرد و ميزان نفوذ تکنولوژي هاي جديد اهتمام کامل بورزند و آن گاه وارد ميدان شوند و در رشته هاي مختلف سياسي، فرهنگي، اجتماعي و ... با مخاطب ارتباط برقرار کنند. به همين دليل در تمامي کشورهاي جهان گروه هاي تحريريه استخوان بندي کار روزنامه نگاري را تشکيل مي دهند؛ گروه هايي متشکل از يک دبير و شماري خبرنگار و مفسر و نويسنده و ...

در هر يک از اين گروه ها، اعضا بايد با اصول کار حرفه يي آشنا باشند و سپس گرايش خود را تعيين کرده و در آن نيز تخصص پيدا کنند. پس اصل بر تخصص حرفه يي است که محمل مسائل جامعه از منظرهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و ... شده، به مخاطب عرضه مي شود. به اين ترتيب در تحريريه ها گروه هاي مختلف مثلاً اجتماعي، سياسي، فرهنگي، بين الملل و ... بدنه را تشکيل مي دهند و بسته به بزرگي و کوچکي روزنامه گروه هاي تحريريه قبض و بسط مي يابند.

براي مثال ممکن است يک روزنامه با يک گروه تخصصي اقتصادي وارد مباحث وسيع اقتصادي جامعه شود و روزنامه ديگري براي هر يک از زير بخش هاي اقتصادي يک گروه تعريف و مامور کند، مانند گروه هاي انرژي، صنعت، کشاورزي و ...

در اصطلاح کار روزنامه نگاري تخصص روزنامه نگاري هر گروه اصل و گرايش آن فرع است که در روزنامه نگاري امروز ايران مي توان گفت جاي اصل و فرع به سرعت در حال تغيير است و به همين علت در شماري از روزنامه هاي در حال انتشار، مرزهاي خبر و تحليل، مصاحبه و مقاله ناشناخته است و ويژگي هاي خود را ندارند.

مشکل از آنجا ناشي مي شود که يک کارشناس سياسي قصد نوشتن يک تحليل سياسي مي کند و چون با ضوابط تهيه آن آشنا نيست، مخلوطي از مقاله، خبر و گزارش به مخاطبان عرضه مي شود يا ماحصل يک مقاله بسيار طولاني است که بايد در يک مجله بسيار تخصصي منتشر شود که در روزنامه يي عرضه مي شود که از حوصله خواننده خارج است.

درست در اين هنگامه است که اهل فن روزنامه نگاري بر آموزش مداوم کادرهاي مطبوعاتي تکيه مي کنند؛ آموزشي که با توجه به سرعت تغييرات جهان به سرعت کهنه و نو مي شود.

بحثي که خانم دکتر شهيندخت خوارزمي يکي از سخنرانان دانشمند گردهمايي استادان روزنامه نگاري با شيوايي تمام به آن اشاره کرد. در واقع مفهوم سخنان خانم خوارزمي اين بود که اگر در گذشته کسي در يک رشته متخصص مي شد، مثلاً دکترا مي گرفت، شايد اين تخصص ساليان طولاني براي او کاربرد داشت، ولي اينک مدام بايد در حال پالايش تخصص و جايگزيني نو به جاي کهنه بود.

از اين منظر اگر به پيشنهاد دکتر معتمدنژاد بنگريم و مشکلاتي را که من به عنوان نمونه در روزنامه نگاري امروز ايران اشاره کردم در نظر بگيريم، براي همه ما روشن مي شود که آموزش نه تنها کليد پيشرفت روزنامه نگاري ايران است، بلکه بسياري از سوء تفاهم هاي موجود را که ناشي از ناآشنايي به حرفه روزنامه نگاري است، از ميان بر مي دارد و تکليف روزنامه ها، دولت و مردم روشن مي شود؛ چرا که اگر روزنامه را با تخصص روزنامه نگاري بنويسد، با آنچه يک شخصيت سياسي مي نويسد، تفاوت آشکاري خواهد داشت زيرا براي اولي اصل بر ملزومات حرفه يي است و براي دومي اصل بر استفاده سياسي از روزنامه.

بايد يادآوري کنم گردهمايي دوشنبه شب که توسط مرکز آموزش موسسه همشهري برگزار شد، يکي از معدود جلساتي بود که در يک فاصله زماني کوتاه بسياري از مسائل و مواضع آموزش روزنگاري توسط اهل فن بازگو شد و چنين جلساتي فرصتي مغتنم براي پيشرفت آموزش روزنامه نگاري در کشور است.

در آينده اين بحث را پي خواهم گرفت.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام