جواد خياباني
دوست ناديده، آقاي امير قادري درباره گزارش من روي مسابقه جمعه گذشته پرسپوليس و استقلال، به نکاتي اشاره کرده اند که بعضاً جاي توضيح دارد؛
1- تجربه هاي شخصي گزارشگران ورزشي و از جمله بنده نشان مي دهد در سطوح مختلف جامعه و از جمله در سطوحي که حتماً هم شأن آقاي قادري نيست اين کنجکاوي نسبت به قرمز يا آبي بودن گزارشگر، عموميت داشته و تمامي ندارد. به نگهبان هر پارکينگي که سلام مي گويم، از کنار هر بساطي گوشه پياده رو که مي گذرم، پايان هر مجلس عزا يا عروسي که بالاخره چند نفر آدم دورتر از آشنايانم در جمع هست، اين کنجکاوي را مي بينم و مي شنوم. کساني که جسارت بيشتري دارند يا کنجکاويشان از بقيه بيشتر است، جلو مي آيند و حدس شان را هم مي گويند. معمولاً هم مثل آقاي قادري با اطمينان مي گويند. گاه که دو سه نفر و با هم اند يکي شان مي گويد با گزارش فلان روز خيلي تابلو بود که استقلالي هستي، آن يکي جواب او را مي دهد که چطور فلان بازي را نديدي؟ چطور متوجه نشدي که خياباني پرسپوليسي دوآتشه است؟ و من که هم دوره استقلالي داشته ام و هم دوره پرسپوليسي و حالا سال هاست «طرفدار» هيچ کدام شان نيستم اما هر دو را دوست دارم يا در واقع به سرنوشت هر دو اهميت مي دهم، مي خندم و مي مانم که چه جالب، ديگران اينقدر بيشتر از خودم از نظر و علاقه من اطلاع دارند و درباره آن مطمئن هستند. اگر آقاي قادري اين «نه قرمز و نه آبي» بودن مرا هم به سياست هاي نظام تشبيه نکنند، بايد بگويم در همين چند روز که از آخرين بازي دو تيم مي گذرد، هم عين واکنش آقاي قادري را از پرسپوليسي هاي زيادي ديده ام و در کمال تعجب، هم عکس العمل معکوسي را از سوي کلي استقلالي شاهد بوده ام که چرا اينقدر آشکار از دو ضربه قرمزها به تير دروازه هيجان زده شدي و اينقدر از علي کريمي تعريف کردي و خلاصه خودت را لو دادي که قرمز هستي؟ در واقع همسويي آنچه در گزارش روز جمعه مورد توجه آقاي قادري قرار گرفته -و پيشتر در مطلب ديگري به همين مناسبت مورد اشاره قرار گرفته بود- با آن جلوه يي از کار ما که واکنش عوامانه ترين سليقه ها را به دنبال دارد، برايم حيرت انگيز بود.
2- آقاي قادري گفته اند خياباني پشت تريبون طوري رفتار مي کند که انگار مدير روابط عمومي و بلندگوي سياست هاي نظام است. البته هيچ نظام حکومتي در هيچ جاي دنيا سمتي تحت عنوان مدير روابط عمومي حکومت ندارد ولي اگر درست فهميده باشم، منظور ايشان اين است که من با لحني آمرانه يا با نوعي ادعاي عقل کلي مي خواهم همه ارزش هاي رسمي را، بسته به دستورات، ترويج کنم و در اين مورد هم بسيار اغراق مي کنم. تا جايي که مي دانم ايشان بيش از فعاليت هاي ديگرشان، منتقد سينما هستند و بايد به مسائل مربوط به صدا و بيان هم توجه داشته باشند. حسي که به شنونده دست مي دهد و اينکه چقدر حرف مرا با تاکيد برداشت مي کند و حرف مشابه همکار ديگرم را با تاکيد کم، به تن صداي ما هم مربوط مي شود. طبعاً من نبايد درباره صداي خودم توضيح بدهم اما حتماً عادت به شمرده گفتن کلمات و حالت صدا هم در اين حس اثر دارد. اما اين جالب تر است که ايشان بدون ذکر دليل و معياري مرا متهم مي کند که خودم را نماينده نظام مي دانم، در حالي که خودشان به طور صريح به نمايندگي از نسل شان حرف زده اند. من هيچ وقت اين نمايندگي را ادعاي خودم ندانسته ام و اين نظر ايشان است ولي خودشان در انتهاي مطلب ذکر کرده اند اگر مشکل مرا حل کنند براي «نسل»شان يک موفقيت واقعي است. خب طبيعي است و حتماً خود ايشان هم مي دانند که در همين نسل خيلي ها به کار بنده علاقه هاي کم و زيادي دارند و مسلماً نظر يک يا چند نفر نمي تواند همه نظرات يک نسل را نمايندگي کند. اما مشکل اصلي اين است که اگر نفس ادعاي نمايندگي را مشکل من مي دانند، چطور خودشان دچار وسوسه همين ادعا مي شوند؟ سر زدن به نظرات منعکس شده درباره مصاحبه مجله چلچراغ يا بنده که در سايت fardanews.com نقل شده، مي تواند نشانه کوچکي از نظرات نسلي باشد که آقاي قادري ادعاي نمايندگي اش را دارند.
3- دقيق حرف زدن در امر نقد نکته يي ضروري است. وقتي ايشان اشاره مي کنند خياباني هيچ وقت به هيچ چيزي علاقه نشان نمي دهد (موضوعي که مطرح کردنش با اين اطمينان قاعدتاً به سال ها همنشيني در زندگي شخصي بستگي دارد)، بايد بدانند لحظه هاي زيادي از گزارش ها و اجراهاي همين دو ماه اخير بنده موجود است که به راحتي خلاف اين را ثابت مي کند. وقتي به شکل نامشخصي مي گويند مسي از بين سه بازيکن رد مي شود و خياباني دارد ماوس را کليک مي کند، بايد بگويند اين اتفاق کي و کجا و سر کدام بازي بوده و بدانند خيلي از اعضاي نسل شان ديده اند که لپ تاپ هاي کنار گزارشگران و لپ تاپ من ماوس فينگرتاچ دارد و کليک کردنش صدا نمي دهد. اين بخش از هم نسلان ايشان زود و راحت به سستي يا قوت نقد پي خواهند برد. وقتي نظرات مختلف رسمي و غيررسمي درباره چند گزارش بنده در جام ملت هاي اروپا (از جمله در مورد گزارش بازي آلمان- لهستان) از اطلاعات کامل و جامع ارائه شده در گزارش خبر مي دهند، نمي شود بدون هيچ مثال دقيق و نقل قول مشخصي وجود دو عنصر آگاهي و اشتياق را در کل گزارش هاي يک نفر نفي کرد. نادقيق بودن نقد مي تواند کسي مثل بنده را به يادآوري همه استاديوم رفتن هاي سال هاي دور، همه آلبوم هاي طاق و جفت عکس هاي قديمي، همه حنجره پاره کردن هاي خيلي قبل از گزارشگري و همه مرارت ها و تلاش هايي که باعث افتخارم هستند و هيچ وقت از يادآوري شان خجالت نکشيده ام، وادارد. نقد نادقيق و کلي گويي بدون مثال زدن جا را براي هر واکنشي از سوي من يا هر خواننده ديگر ستون آقاي قادري بازمي گذارد. يکي از اين واکنش ها مي تواند اطمينان در مورد پيشداوري و بدبيني ايشان نسبت به موضوع مورد نقدشان باشد.
4- در آموزه هاي زرتشت چنين آمده است؛ «هر چه را مرد يا زني درست و خوب و شايسته دانست، بايد از روي روشن بيني به جاي آورد و به ديگران نيز بياموزد تا همه آن را به درستي انجام دهند.» و آيا واقعاً شما به آموزه هاي خود به عنوان يک ايمان قلبي پايبنديد؟ يا باز هم خواسته ايد شخص ديگري را با نقد خود دراز کنيد؟ و اين چه تصويري است که از انسان ها در ذهن خود مي سازيد، در حالي که حتي نمي دانيد او عاشق حرکات پرشور ليونل مسي و هر فوتباليست خلاق و فانتزي ديگري مثل گارينشا، جرزينيو، کرايف، برونو کونتي و مارادونا در نسل قديم و توتي، رونالدينيو، لمپارد، کريس رونالدو، لوکا توني و فابرگاس در نسل جديد و حتي دوستدار حرکات جادوگرانه بازيکناني مثل ايرج دانايي فرد، علي پروين، حسن روشن، ناصر محمدخاني، عبدالعلي چنگيز، خداداد عزيزي، علي کريمي، مهدي شيري و مجتبي جباري بوده و هست؟
5- به قول شخصيت فيلم فاني و الکساندر از برگمن ؛ «وقتي من بچه بودم/ پدر و مادرها دلرحم نبودند/ پسرهاي شيطون به شيوه عبرت انگيز اما محبت آميزي تنبيه مي شدند/ با ترکه، شعارشون هم اين بود/ ترکه را فراموش کني بچه را از دست مي دهي / وسيله ديگري هم داشتند که واقعاً موثر بود/ روغن کرچک، که اگرچه چند جرعه آن را مي خورديم حسابي سر به راه مي شديم / و اگر هيچ يک کارساز نبود روش هاي وحشيانه ديگري را به کار مي بستند / در دخمه يي به نام سوراخ شيطان مي انداختن مان تا چند ساعتي در تاريکي مطلق بنشينيم و موش هاي کوچولوي زير شيرواني صورت مان را ببوسند،» و من نمي دانم آيا شما نقش کشيش ادوارد را براي تربيت الکساندر بازي مي کنيد و اگر مرا نماينده حاکميت مي دانيد خودتان را هم نماينده مردم مي پنداريد و با چه حکمي؟
6- نويسنده محترم... شما با نوشته هاي خود توانايي شخص مورد عتاب را نقد مي کنيد يا در پستوي خود نقبي به کينه نامشخص و بي دليلي مي زنيد که بگوييد راه گفتمان ادبي و ايجاد انديشه هاي سالم همين است که شما مي کنيد؟ منتقدي که با کم دانشي به زعم خود به بي دانشي ديگران خرده مي گيرد، چه هدفي دارد؟ آنکه مي داند و مي داند که مي داند باز هم در پي دانش بيشتر و کسب سواد است ولي آنکه نمي داند و نمي داند که نمي داند تا ابدالدهر در اين جهل بماند.
ما و اين معلمين سمج اخلاق
حسين معززي نيا

1- مشکل جواد خياباني فقط اين نيست که گزارشگر بدي است، بلکه به اين دليل ما را کلافه کرده که خودش را حافظ وضع موجود و معلم اخلاق همه مردم اين سرزمين فرض کرده. يکي پيدا نمي شود به او تذکر بدهد که تنها وظيفه اش اين است که به زمين فوتبال نگاه کند و بگويد چه کسي به چه کسي پاس مي دهد و چه کسي گل مي زند و چه کسي تعويض مي شود. جواد خياباني مرا ياد ناظم هاي مدرسه مي اندازد که با هر چيز جذابي مخالف بودند مگر اينکه ابتدا آن را در لايه يي از نصيحت و تذکر و تنبيه پيچيده باشند و شيره اش را کشيده باشند تا سرانجام باقي مانده له و لورده يي از لذتش به ما برسد. خياباني مثل پدر و مادرهايي است که بچه شان را مجبور مي کنند از صبح تا شب ده جور کار مزخرف انجام دهد و حسابي زجر بکشد تا آخر شب چيزي را که از صبح دلش مي خواسته به او بدهند. خياباني درست مثل آنهاست؛ فوتبال را طوري گزارش مي کند که انگار ارفاقي به ما شده تا يک مسابقه فوتبال را دزدکي تماشا کنيم و حالا بايد حواس مان باشد که در اين شرايط، همه چيزهاي مهم تر از فوتبال را فراموش نکنيم؛ مهرباني، نجابت، دلاوري، خوبي، پاکي، صميميت، صداقت و هزار چيز ديگر که وقتي او اينقدر تکرارشان مي کند، از همه شان منزجر مي شويم. او خودش را نماينده ترويج اخلاق فرض کرده و به تريبون اعلام شعارهاي رسمي تبديل شده. حتي نمايندگي اجراي Fair Play در ايران را هم برعهده گرفته و هر دفعه که بازيکني طبق يک قانون جهاني (و معمولاً به رغم ميل باطني اش) توپ را به بيرون مي زند، به هيجان مي آيد و انگار رستم دستان و پورياي ولي جلوي چشمانش به حرکت درآمده اند، با آن لحن حيرت آور «آفرين آفرين» مي گويد. در طول بازي به بازيکنان تذکرات اخلاقي مي دهد، اشتباهات شان را متذکر مي شود، در پايان از آنها تشکر مي کند و به همه نمره انضباط مي دهد و مي گويد غيراز آن لگدي که زده شد، همه مودب بودند و همه چيز مرتب بود و اين يکي هم به خير گذشت و حالا مي توانيم با خيال راحت برويم سراغ کارهاي اصلي زندگي، اما راستش را بخواهيد فکر مي کنم جناب خياباني تنها کسي نيست که در اين مملکت به جاي اينکه کار خودش را درست انجام بدهد به فکر اصلاح اخلاق ماست. فقط او نيست که قبل از اينکه قواعد حرفه يي را که برگزيده، درست بياموزد (و به اين ترتيب اخلاقي ترين کار ممکن را انجام دهد) مي خواهد ما را متوجه وظايف مان کند. آدم هاي ديگري هم هستند که همين منش را دارند.
2- وقتي يک فيلمساز تصور کند قبل از اينکه محصول جذاب و سرگرم کننده يي براي مردم عادي تدارک ببيند، وظيفه ابلاغ پيام و اعلام موضع درباره مسائل بشري را دارد، فيلمي مي سازد مثل دعوت که اگر علاوه بر ستاره هاي فعلي، بقيه ستاره هاي دنياي سينما را هم در خود جا مي داد، نمي شد تا انتها تحملش کرد. قاعده اين است که يک فيلمساز، قبل از هر چيز خودش را داستانگوي متواضعي بداند که مي خواهد دو ساعت مردم را جذب کند تا يک تجربه متفاوت را از سر بگذرانند و بعد اگر دلشان خواست، در خلوت خودشان به معناي آن داستان هم فکر کنند و نتيجه يي براي زندگي شان بگيرند. اما وقتي به جاي تعريف يک داستان ساده در سينما، خودمان را معلم مردم فرض کنيم و به جاي داستان، برايشان «پيام» تدارک ببينيم، مخاطب به پيام مان هم توجهي نمي کند و خسته و دلزده به خانه مي رود. در يک فيلم ناشيانه و مغشوش نمي شود اندرز داد که وقتي بچه يي را به اين دنيا دعوت مي کنيم نبايد ديپورتش کنيم، چون اين عمل غيرانساني و غيراخلاقي است. وقتي حواس مان زيادي به «پيام» باشد، حتي خودمان هم يادمان مي رود موضوع فيلم مان حاملگي ناخواسته است و بنابراين اصلاً کسي در اين فيلم بچه يي را دعوت نکرده که حالا بخواهد برش گرداند. مردم در روال عادي زندگي ساده شان همه اينها را مي فهمند و منتظر نصيحت ما نيستند تا تصميم بگيرند با بچه شان چه کار کنند. ما به عنوان فيلمساز وظيفه داريم ابتدا فيلم مان را درست بسازيم. پارسال فيلمي در جهان نمايش داده شد به نام جونو که نه ستاره يي داشت و نه فيلمساز باسابقه يي آن را ساخته بود و نه ادعاي تحول دنيا را داشت، اما هر لحظه اش مي تواند آدم را قانع کند که تولد يک نوزاد اتفاق شکوهمندي است و ناجوانمردانه است مانع اين اتفاق بزرگ در جهان شويم. سازندگان جونو آدم هاي مهربان و متواضعي هستند که ابتدا فيلمسازي را ياد گرفته اند و بعد، يک داستان خوب را درست تعريف کرده اند؛ نتايج بعدي، خود به خود حاصل شده است.
3- وقتي به جاي آنکه کارمان را درست انجام دهيم به فکر اصلاح مردم باشيم، کار به جاهاي باريک تري هم مي کشد؛ قسمت هاي نهايي سريال روز حسرت را ديديد؟ نظرتان چيست؟ فکرش را هم مي کرديد که آخر و عاقبت پروژه دور و دراز معناگرايي در سينما و تلويزيون و طرح معنويت در سريال هاي ماه رمضان، مستقيم و بدون هيچ پيچ و خمي سر از دل فيلمفارسي در بياورد؟ ديديد عاقبت تلقي هاي ساده انگارانه از مفهوم گناه و معصيت که حداکثرش داشتن زن دوم و رفيق بد و اعتياد است، چطور باعث مي شود که با کله شيرجه بزنيم وسط حوض فيلمفارسي به ناب ترين شکل خودش؟ پس سهم ما اين است؟ افق مان اين بوده است؟ همه راهي که در اين سال ها طي کرديم و همه آن ادعاها درباره سينماي ديني و باقي قضايا به اين جا رسيده؟ آن صدا و سيمايي که قرار بود تبديل به دانشگاه شود، يعني اين؟ اين ديگر اسمش در جا زدن هم نيست؛ بازگشت کامل به فيلمفارسي است با همه شاخ و برگ و لوازم و شرايطش. 40 سال پيش هم فيلمسازاني در اين کشور فعاليت مي کردند و فيلم هايي مي ساختند که اخلاق و انصاف و مروت را تبليغ مي کرد. در آن فيلم ها همه آدم بدها به سزاي عمل شان مي رسيدند و شل و کور و فلج مي شدند، آدم خوب ها پاداش مي ديدند و بچه هاي سرراهي سر و سامان پيدا مي کردند. در بعضي از آن فيلم ها (مثل شب نشيني در جهنم) بهشت و جهنم را هم نشان مان مي دادند تا متنبه شويم. اين نوع اخلاق گرايي در فيلم هاي هندي، مصري و ترکي هم رايج بوده و هست. قرار بود به اينجا برسيم؟ اين همه زور زديم که به مردم بگوييم اگر کار بد بکنيد فقير و ذليل و کور و فلج مي شويد و اگر کار خوب بکنيد هم در اين دنيا وضع تان خوب مي شود و هم مي رويد بهشت؟ و اين حرف ها را هم با همان اغراق و ابتذال فيلمفارسي ها بزنيم؟ اينجا که نيم قرن پيش بوده ايم؛ پس در اين سال ها کجا مي رفتيم؟