چهارشنبه، 17 مهر 1387 - شماره 1789
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
آيا فلسفه مرده است

پيتر سابر/ ترجمه؛ عليرضا غفاري

برخي بر اين باورند که فيزيک به پايان عمر خويش نزديک مي شود زيرا به زودي تمام پرسش هايش پاسخ مي يابند. من تا اين اندازه خوش بين نيستم. برخي ادعا مي کنند فلسفه از پيش پايان پذيرفته است، زيرا پرسش هايش هرگز پاسخ نمي يابند و شايد هيچ گاه نبايد چنين پرسش هايي طرح مي شدند؛ تا اين اندازه نيز بدبين نيستم. من مثل هميشه اين باور نه چندان تازه را طرح مي کنم که نه کاميابي ها و نه ناکامي هاي ما پايان پذيرفته اند.

پاسخ گفتن به تمام پرسش هاي فيزيک پيروزي نبوغ بشري است. اما دقيقاً به واسطه نبوغ انسان ها، نسبت به کسب اين تماميت اطمينان ندارم. کنار گذاشتن پرسش هاي فلسفي، ترک فاجعه بار تامل و معنا خواهد بود. اما دقيقاً به خاطر همين گريزناپذيري پرسش هاي فلسفي (يعني اينکه صرفاً دانشگاهي نيستند، بلکه در جريان زندگي روزمره بروز مي بايند) نسبت به اينکه هرگز از چنين فقداني رنج ببريم، مردد هستم؛ موجي از بربريت و فلسفه نامطلوب از بين مي رود، اما پايان نهايي فلسفه تا هنگامي که نوع بشر اميدها، تعارضات، مشکلات، کنجکاوي و نبوغ خود را از دست ندهد، تحقق نخواهد يافت. در قرن بيستم، فلسفه غرب به دو اردوگاه عميقاً متضاد تقسيم شد؛ يعني فلسفه «تحليلي» انگليسي زبان و فلسفه اروپايي يا «قاره يي». مهم نيست که اين فلسفه ها تا چه حد متفاوتند و چگونه نوآوري هاي وحدت بخش اخير ميان آنها شکل گرفته است.

يکي از دلايل اعتقاد به مرگ فلسفه اين است که شخصيت هاي بزرگ هر دو اردوگاه به رغم اشتراک اندک، در مورد مرگ فلسفه به توافق رسيده اند. به نظر تحليلگران انگليسي مي توان از طريق تحليل زبان به وعده ديرينه اخذ شناخت از فلسفه تحقق بخشيد. يعني آنچه اليور وندل هولمز آن را کره گرفتن از خلأ مي داند. تحليل زبان فعاليتي بلندپروازانه نبود و نکته نيز همين است. اين کار رسالتي موقتي و فروتنانه بود و اميدها را برمي انگيخت، دقيقاً به اين دليل که در سطح باقي مي ماند. لودويک ويتگنشتاين اميدوار بود که وضوح بخشي به زبان بيش از حل مسائل فلسفي، آنها را منحل کند و از اين طريق فلسفه را به پايان رسانـد زيرا وضوحي که به دنبالش هستيم حقيقتاً کامل است. اما اين سخن صرفاً بدان معنا است که مسائل فلسفي کاملاً از بين خواهند رفت. اين کشف واقعي مرا قادر مي سازد که به دلخواه از فلسفه ورزي دست بردارم. اين کشف به فلسفه آرامش مي بخشد و بدين سان، ديگر از پرسش هايي که خود آن را زير سوال مي برند رنج نمي برد. (پژوهش هاي فلسفي، بند 133)

اما مرگ فلسفه به اين دليل که مسائل آن محو شده اند، صورت نگرفته است. بر عکس، با تحليل زبان درمي يابيم که انديشه تا چه اندازه توسط زبان جهت دهي شده و رهايي از آن چقدر دشوار است. «فلسفه نبردي است براي رهانيدن ذهن از افسون زبان» و رسالت آن «نشان دادن راه خروج از بطري به مگس» محسوب مي شود. (پژوهش هاي فلسفي، بند هاي 109 و 309) در اين طرح، فلسفه پايان يافته تلقي نمي شود، مگر وقتي که غهمانند مورد فيزيکف نبوغ بشري پيروز شود يا خودفريبي صورت گيرد؛ ما همچنان در انتظاريم.

فيلسوفان تحليلي در مقابل شيوه هاي بزرگ و سنتي فلسفه که دعاوي بسياري دارند و (به نظر ايشان) هيچ چيز در آنها ثابت نمي شود، قد علم مي کنند؛ بنابراين ايشان اميدوارند با تشخيص منشاء خطا - يعني افسون زبان - و مهار بلندپروازي هايشان پيش روند. هدف ويتگنشتاين صرفاً رهايي از توهم نظام مند زبان بود. ديگر فيلسوفان تحليلي (به قول جان لنگ ) مي خواستند سنگريزه يي روشن به توده شناخت بيفزايند.

اما آنها به جاي ترک يا اصلاح عميق فلسفه به حفظ اين عنوان پرداختند و آن را در حوزه هاي زبان شناسي و رياضيات به کار بردند، يعني در قلمروهايي که پيشرفت امکان پذير بود. ايشان در فلسفه به جاي پيشرفت، اختلافات و الگوهايي جديد به وجود آوردند. فيلسوفان تحليلي مي توانند سهم در زبان شناسي و رياضيات را فلسفه به شمار آورند. زيرا اصرار بر پيشرفت، تعريف دوباره فلسفه را ايجاب مي کند، دقيقاً همان طور که اصرار بر خوش بيني و خوش باشي، برخي از روساي جمهور جديد را به بازتعريف «رکود» واداشته است. به قول «ارنست گلنر» (در کلمات و اشيا) کشيشي که ايمانش را غبه دينف از دست مي دهد، دست از دعوت خويش برمي دارد، اما فيلسوفي که ايمانش را غبه فلسفهف از دست مي دهد، به تعريف دوباره فلسفه مي پردازد.

در اروپا، مارتين هايدگر فيلسوفان قرن بيستمي و غيرتحليلي را کاملاً متقاعد کرد که فلسفه با نيچه مرده و نيچه آن را کشته است. ريچارد رورتي نظريه هايدگر را به صورتي امروزين درآورده و به آن جنبه يي عامه فهم بخشيده است. نيچه فلسفه را به تماميت نرساند، تمام پرسش هايش را پاسخ نگفت يا آن را وظيفه يي محال ندانست، بلکه بي حاصلي و خودفريبي آن را آشکار کرد. نيچه نيز عليه شيوه اصلي فلسفه سنتي قيام کرد و دريافت که اين شيوه بر علايقي ناشناخته و خودشناسي ضعيف مبتني بوده است. انتقاد نيچه از منظري ديگر با اعتراضات مارکس و بعدها فرويد پيوند مي يابد. ايشان همگي فلسفه را از تظاهر به عينيت باز داشتند و از آن خواستند علايق به کار رفته در پژوهش را بشناسد و بدون دعوي حقيقت مسووليت به کارگيري آنها را بپذيرد. اگر به واسطه فلسفه هاي معاصر متقاعد شويم که تفکر، تماماً نوعي تحريف نظام مند واقعيت، يا همان تحريف ايدئولوژيک است- يعني محصول نژاد، طبقه، جنسيت، زبان، خلق و خوي، فرهنگ و قرن- در آن صورت چاره يي جز پذيرش اين باور نخواهيم داشت. تلاش جهت رهايي از اين دام با جست وجوي سنتي حقيقت که فراتر از اين محدوديت هاي متني است (به زعم بسياري) کاري احمقانه است. اگر اين انتقاد وارد باشد، اصرار بر فلسفه در حکم تکرار کهنه پرستانه، نوستالژيک و جاهلانه مواضع پيشين است. پذيرش اين انتقاد بدون جست وجوي راه حل آن و در عين حال تداوم خودآگاهانه فلسفه، مصداق چيزي است که پيتر اسلوترديچ (در نقد عقل کلبي ) آگاهي نادرست روشنفکرانه مي نامد. هايدگر مسيري را در فلسفه اخير نشان مي دهد که به واسطه نيچه از آرمان سنتي عينيت به نفي آن مي انجامد. همچنين رورتي نشان مي دهد چه مقدار از جنبش هاي معاصر فلسفي اين راه را در پيش گرفته اند؛ اما هر دو عاقل تر از آنند که تمام فلسفه را پي جوي اين مسير بدانند يا فلسفه پس از نيچه را کاملاً همسان بينگارند. با اين حال اگر ادعاي فوق بدين صورت تغيير يابد که تمام فيلسوفان شايسته، اين مسير را در پيش خواهند گرفت، نشانه تکبر يا مصادره به مطلوب خواهد بود. به علاوه هايدگر و رورتي عجولانه فرض مي کنند که اين راه به عدم فلسفه و نه صرفاً فلسفه نامطلوب، غيرسنتي يا حتي فلسفه انقلابي يا برانگيزاننده رهنمون خواهد شد.

به هر حال گمان نمي کنم ما به نسبيت تاريخي يا انحرافات ناشي از دستور زبان محکوميم. اما اين دعاوي پست مدرن را نيز نادرست نمي دانم. من با آنها موافقم، زيرا طغيان عليه استدلال هاي پريشان و دعاوي متکبرانه در بخش اعظمي از فلسفه سنتي را مي پذيرم. اما اين قضاياي پست مدرن را به سختي مي پذيرم، زيرا آنها نه تنها اثبات ناپذير بلکه خودويرانگرند. در فلسفه سنتي مشکلات طرفداري از نسبي گرايي بدون دچار شدن به تناقض، به خوبي شناخته شده است. به عبارت ساده تر اگر بگوييم «همه باورها به شرايط تاريخي بستگي دارند» اين ادعا شامل خودش هم مي شود؛ اگر اين عبارت نادرست باشد، بنابراين مي توان از آن چشم پوشي کرد اما اگر درست باشد، صرفاً به زمان و مکان صدور خودش بستگي دارد. بدين سان اين عبارت يا مطلقاً نادرست يا تنها براي بخشي از مردم صحيح خواهد بود. پرسش همچنان مطرح آن است که آيا با اين قياس ذوحدين، مشکلات پيشاروي نسبي گرايي بيش از حد ساده انگاشته نمي شود؟ براي نخستين بار، افلاطون اين پرسش را طرح کرد. نسبي گرايان نيز از آن پس کوشيده اند به اين پرسش پاسخ دهند. برخي اين حقيقت را که ما بر سر پاسخ به پرسش مذکور به توافق نرسيده ايم، نشاني ديگر از بي ثمري فلسفي مي دانند. اما از نظر من اين حقيقت، نشاني است از پرسشي اجتناب ناپذير. شايد مابعدالطبيعه مرده باشد، اما معرفت شناسي نمي ميرد، زيرا اعلان هاي مرگش آن اندازه خام و مساله انگيزند که توجه فلاسفه را ايجاب مي کنند.

به طور خلاصه گمان مي کنم هر دو فيلسوف قاره يي و تحليلي به واسطه نااميدي از آرمان شناخت عيني، مرگ فلسفه را اعلام داشته اند و خود را به انواع متفاوتي از نسبي گرايي تاريخي و زباني سپرده اند. اما شناخت عيني هرگز شرط تعيين کننده يي براي فلسفه نبوده است. شناخت عيني، برنامه يي پژوهشي يا نوعي آرمان به شمار مي رود، اما نه براي تمامي فلاسفه. در واقع نسبي گرايي درست به اندازه عيني گرايي، فلسفه است. از اين رو ناکامي برنامه پژوهشي عيني گرايان دليل خوبي براي نسبي گرايي يا اعلام مرگ فلسفه نيست. اگر چنين است، چرا فلاسفه يي صاحب نبوغ مقدمات خود را نقض مي کنند و مرگ فلسفه را اعلام مي دارند؟ من اين تفسير توماس ناگل را مي پذيرم؛ «اگر نظريات تعين تاريخي و توهم دستوري نادرستندغيا نادرست تلقي مي شوندف، چرا برخي فيلسوفان علاج دردهاي مابعدالطبيعي شان را در اين درمان ها مي دانسته اند. تشخيص متفاوت من آن است که بسياري فيلسوفان از اين موضوع رنج مي برند و در صورت رهايي از معضلات آن، خشنود خواهند شد. غالب افراد اين امر را نااميدکننده مي پندارند، اما برخي ديگر به صعوبت آن، چنين واکنش نشان مي دهند که اين اقدام را نادرست و اين مسائل را غيرواقعي مي انگارند.»(کتاب نگرشي از هيچ کجا، ص 11)

چرا من از فلسفه رانده نشده ام؟ کوتاه ترين پاسخ آن است که من هرگز برنامه تحليلي جهت بيداري از روياي زبان يا به دست آوردن شناخت فلسفي از تحليل آن را نپذيرفته ام. به علاوه اين تشخيص تحليلي را نيز نپذيرفته ام که فلسفه بعد از نيچه تکراري يا خود فريب است. چرا من اين امور را رد کرده ام؟ تا حدودي بنا به دلايلي که از حيث فلسفي معتبرند به گمان من اين نتيجه گيري ها شتاب زده هستند و تا حدي در جهل ما نسبت به تاريخ فلسفه، فقدان خلاقيت در تجسم گزينه هاي پيش رويمان و انديشه هاي گذراي ما ريشه دارند. اما اساساً الگوهاي ما براي اينکه فلسفه چيست و چه بايد باشد، متفاوت است. آنچه ناگل صعوبت فلسفه مي خواند، تصور مرا از فلسفه مخدوش نمي سازد. از نظر من فلسفه به جست وجوي حقيقتي عيني و نظام مند محدود نمي شود، هر چند در گذشته غالباً اين صورت را به خود گرفته است. بنابراين وقتي اين جست وجو به گونه يي ترديد آميز ناموفق از آب درمي آيد، از فلسفه دل آزرده نمي شوم. من در نگرش خود به فلسفه براي هيچ خواست، فرض يا برنامه پژوهشي تقدس قائل نيستم. مهم نيست که يکي از اين بناها يا تمامي آنها فرو ريزند، در واقع ناکامي آنها، به وسيله خود فلسفه کشف خواهد شد. فلسفه براساس اين کشف پيش خواهد رفت و بر پيامد هاي آن غلبه خواهد کرد.

من انساني شکاک هستم که نسبت به پايان غفلسفهف نگراني ندارم. بنابراين از ناتواني فلسفه در رسيدن به توافق يا به دست دادن پاسخ هاي علمي به پرسش هاي فلسفي هراسي ندارم، همچنين اين پيش بيني که برخي خطاها ناگزير رخ خواهند داد، موجب دل نگراني من نيست يا اگر باشد آن را مانعي بر سر راه فلسفه نمي دانم. نکته طنز آميز آن است که من به عنوان يک شکاک، بسيار بيش از افراد غيرشکاکي که بيهودگي فلسفه را تشخيص داده اند، خوشبين هستم؛ حتي اگر فلسفه هيچ علمي توليد نکند و نتواند از دام هاي فريب رهايي يابد - و به خصوص در همين شرايط خاص- فلسفه کارهاي بيشتري در پيش خواهد داشت. بنا به قول برتراند راسل ( در مقالات مردم ناپسند؛ «تحقير فلسفه- اگر به قدري بسط يابد که نظام مند شود- خود، نوعي فلسفه خواهد بود.»

زيرا فلسفه دوستداري حکمت- و نه در اختيار داشتن آن- و پاسخي متقابل و مشروح به شرايط ماست. اگر شرايط ما، شبکه يي درهم تنيده از دشواري ها، تناقضات، راه حل هاي موقتي و اميدواري ها باشد يا اگر اميد چنداني به عينيت نظام مند در کار نباشد، آنگاه تنها نوعي سست از فلسفه به مرگ دچار خواهد شد؛ يعني فلسفه يي خوشبينانه يا نوعي از فلسفه که نافي اين حوزه است.

بدين سان فلسفه دست کم به دو معنا زنده است؛ اولاً، فلسفه در مقام دوستداري خرد يا واکنشي به شرايط ما، نيازمند عينيت نيست و در موجودات متفکر نخواهد مرد. ثانياً، فلسفه در قبال آثار کلاسيک اين حوزه، وظايف بسياري در پيش دارد. به عنوان مثال بايد تعيين کند که آيا نسبي گرايي متناقض نيست. فلسفه به هيچ يک از اين معاني با معضلات پيشارويش تحليل نخواهد رفت، بلکه بر عکس از آنها تغذيه خواهد کرد.

مرگ فلسفه حتي نزد حاميانش نيز شعاري مبالغه آميز است. من اين شعار را به واسطه ناديده انگاشتن معضلاتي که در نسبي گرايي تلويحي فلسفه وجود دارد، خام مي دانم.

اما بخش اعظمي از فلسفه سنتي نيز که اين شعار در واکنش به آن صادر مي شود، بسيار خام است. بدين معنا اگرچه جريان مرگ فلسفه اين نکته را ناديده مي انگارد، اما خود دليلي دروني براي تغيير جهت فلسفه و نشاني از اعتبار و زمينه يي براي اميدواري است، بنابراين جريان مرگ فلسفه به گونه يي طنزآميز، نشاني روشن از زندگي و حرکت به شمار مي رود. چه چيزي براي جريان مذکور بدتر از اين مي تواند باشد؟ فقط يک چيز، يعني اين فکر؛ فلسفه بزرگ آن اندازه که مي انديشيده اند، خام نبوده است. من به اين سخن نيز معتقدم.

اما شايد فلسفه به واسطه دل نگراني از مشکلات موجود در آن پايان يابد. اگر در فلسفه پرسش از مرگ اين حوزه طرح شود، آيا نمي توان گفت که فلسفه چندان هم زنده نيست؟ من چنين پاسخ خواهم داد؛ اگر اين خودشيفتگي نسبت به رشته (فلسفه) رايج يا اجتناب ناپذير باشد، فلسفه شايسته توجه ما نخواهد بود، در اين صورت براي همه ما بهتر است که پي جوي پول بيشتري باشيم.

پازل شخصيتي فوکو
سجاد صاحبان زند

ميشل فوکو نمادي از فروپاشي همه آن ارزش هايي است که دنياي مدرن تعريف کرده است. او در شخصيت چندوجهي خود گاه در مقام روزنامه نگاري نکته سنج ظاهر مي شود و گاه فيلسوفي که به راحتي مي توان ريشه هايش را در سنت فلسفي مارتين هايدگر، ژاک بنونيست و فريدريش نيچه دنبال کرد. افزون بر اين نمي توان به سادگي از ادبيت سيال فوکو گذشت. همه اينها را مي توان در کنار هم گذاشت تا شخصيت هميشه منتقد ميشل فوکو شکل گيرد. وجه روزنامه نگارانه فوکو را مي توان در مقالات متعددش دنبال کرد، از جمله آنهايي را که پس از سفرش به ايران به نگارش درآورد. تحليل هايي که اين انديشمند فرانسوي ارائه مي کند گرچه در زمان هاي متعدد با هم تفاوت هاي فاحشي دارند، اما براي همه کساني که نوشته هاي او را دنبال کرده اند، کمي عجيب است. در کنار اين مقالات فوکو که آشکارا نشان از يک تحليلگر سياسي و اجتماعي دارند او در برخي از کتاب هايش از جمله «مراقبت و تنبه» هم رويکردي مشابه دارد. او کتاب را با صحنه اعدامي در قرن هفدهم آغاز مي کند. نگاه روزنامه نگارانه به شکل خوبي به فيلسوف کمک مي کند تا مخاطب را به متن ارجاع دهد. فوکو در ادامه از تحول مجازات در سال هاي بعد مي نويسد؛ اينکه ديگر کسي بر تن مجرم تازيانه نمي زند و شکنجه ها به شکل روحي - رواني خودنمايي مي کند. در نتيجه انديشمند فرانسوي را ديگر نمي توان به تنهايي در هيچ کدام از وجوه شخصيتي اش خلاصه خواهد کرد. او فيلسوفي است که با نگاه روزنامه نگارانه منتقدانه به نقد قدرت در روزگار حاضر مي پردازد.

درک انديشه فوکو با اين همه داراي پيش واحدهايي است. نمي توان از مناسبات دانش و قدرت در آثار او سخن گفت و اهميت «گفتار» را در انديشه اش ناديده گرفت. او تحت تاثير هايدگر، ژاک بنونيست و البته نيچه مفهوم «گفتار» را مطرح کرد. به باور او تفاوت ميان آنچه مي تواند در يک دوره معين به صورت کامل و در تقابل با آن ديگر مطرح شود «گفتار» ناميده مي شود. در نتيجه در عرصه اين نگاه فلسفي چند عنصر داراي اهميت است که مهم ترين آنها را مي تون عناصر «در زماني» قيد و بندهاي زمان و امکانات نهفته در زمان و زبان عنوان کرد. به باور او «گفتار» در زمان حال شکل مي گيرد؛ در لحظه يي که حامل گفتار از طريق نظام زبان و در ارتباط با شرايط عيني به خودنمايي مي پردازد. فوکو همچون هايدگر بر آن است که ذهنيت و عينيت از طريق ساختار زبان خالق با يکديگر مرتبط مي شوند. فوکو همچنين عرصه «گفتار» را در ارتباط قدرت و دانش مي سنجد. از اين روست که «گفتار» نه بيانگر نگاهي ايدئولوژيک است که به جايگاه طبقاتي خاصي مرتبط شود و نه پارامتري است که بتوان آن را در چارچوب ديدگاهي ايده آليستي قرار داد. به عقيده او «گفتار» بخشي از ساختار قدرت درون جامعه بوده و به همين دليل بازتاب دهنده جايگاه قدرت در جامعه است. ميشل فوکو چنانچه نمونه هاي يادشده نشان مي دهند در هر کدام از وجوه فکري اش، انديشمندي بي همتاست؛ انديشمندي که از اعتراف به اشتباهاتش ترسي به دل راه نمي دهد.
عناوين اين صفحه
آيا فلسفه مرده است
پازل شخصيتي فوکو

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام