دوشنبه، 22 مهر 1387 - شماره 1793
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با احمدرضا احمدي
مردم هميشه جلوتر از شاعرها بوده اند

لادن نيکنام

در روزگاري نه چندان دور، شعر حرف اول را ميان مردمان مي زد، از تاثير و تاثرش حکايت ها ساخته مي شد و به زمزمه هايي بدل مي شد که حتي در ترانه ها و ضرب المثل ها راه پيدا مي کرد. در روزگاري نه چندان دور مردم فرصتي داشتند که در ميانه روز در بحبوحه کار به سراغ دفتر شعري روند، شب ها که از سرکار برمي گردند براي فرزندان يا در جمع هاي خانوادگي چند خط شعري بخوانند، بعد همگي در موردش حرفي زنند، کوچک ترها حتي به اندازه چند سطري و باز در روزگاري نه چندان دور شعر بود که راه را براي زبان داستان نويسي باز کرد. منطق زباني اش به روايت راه پيدا کرد. شهرزاد ها در ميان شعرها نفس مي کشيدند و بعد آمدند لابه لاي سطرهاي پيدا و ناپيداي داستان. شعر در اين روزگار اما اينچنين نيست. نمي تواند باشد. کسي هم نمي داند چرا. اگر هم بداند ترجيح مي دهد از آن حرفي نزند. گويي زخم کهنه يي شده که حتي بازي کردن با آن هم لذت بخش نيست. آيا مردم شعر را بوسيده اند و کنار گذاشته اند؟ آيا ديگر شعر را محل بروز ايده هاي نو نمي دانند؟ آيا شعر دغدغه اش طرح يک دنياي تازه است يا مي خواهد همين کهنگي ها و تکرارها را مکرراً بيان کند با زباني از نفس افتاده؟ آيا شعر از فرهنگ چندپاره اين مرز و بوم تغذيه مي کند يا فرهنگ مردم بايد از شعر تاثير بگيرد؟ در کشورهاي پيشرفته اين هنرمندان اند که به پيشگويي مشغول اند؛ پيشگويي هاي فرهنگي. تاثيرگذاري روي مسائل اجتماعي، زيست محيطي، سياسي و... اما اينجا به نظر مي رسد اوضاع شکل پيچيده تري به خود گرفته است. از جايي، حلقه يي گمشده است که بايد در پي اش باشيم. در همين ارتباط از تاثير شعر امروز ايران بر فرهنگ مردم آن هم از نوع عامه اش و اندازه هاي اين تاثير، از احمدرضا احمدي مي پرسيم و او چنين جواب مان را مي دهد؛به نظرم اصلاً شعر نو هيچ وقت تاثيري نداشته است. شايد ترانه در زندگي مردم،آن هم در حدي که زمزمه مي کرده اند، تاثير داشته است، البته به خاطر ملودي اش، نه خود ترانه. وظيفه شعر هم اين نيست. اگر بخواهد اجتماعي شود، تبديل به شعر ميرزاده عشقي مي شود که گفته است؛ مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود ديدي چه خبر بود. اين شعر نيست. اين مطلب را يک مقاله بهتر مي تواند برساند تا شعر. من نمي دانم حتي شعر ماياکوفسکي در روسيه چقدر تاثير داشته است. بايد جامعه روسيه را بشناسيم. اعتقاد به کارکرد اجتماعي ادبيات هم ندارم ولي شعر به طور مطلق اثر ندارد، شايد رمان داشته باشد و معمولاً هم کساني که شعر سياسي مي گويند شاعران متوسطي هستند. شعرهاي سياسي نرودا متوسط است. اصولاً شعر سياسي و عاشقانه گفتن از روي طناب باريک راه رفتن است. جفتش مشکل است. در شعر نيما مي گويند مثلاً شب زياد است ولي در کنار آن دريا هم زياد ديده مي شود. اين به معني دريابان بودن نيما نيست. در کارهاي خود من هم نبوده است.

اما ماجرا به همين سادگي ها نيست. شاعران امروز (بدشان نيايد) اصلاً و اساساً دغدغه درگيري با مخاطب را ندارند. چنان درگير خويش اند که گويي در جامعه که هيچ زير يک سقف هم زندگي نمي کنند. آنها غرق در واگويه هاي ذهني خويش اند. اين سو و آن سو هم که مي نشينيم شاعران پيشکسوت از پريشان گويي ها در رنج اند. آيا اين پريشان گويي ها ريشه در وضعيت زمانه دارد؟ آيا يکي از ويژگي هاي زيستن در سرزميني که قدم هاي کند و آهسته يي را از سمت سنت سوي مدرنيته يا چيزي شبيه آن برمي دارد و نه مثال سنت است و نه نشانه هايي از مدرنيته دارد، ظهور اذهاني چندپاره است؟ آيا همان هويت 40 تکه يي که شايگان از آن سخن مي گويد، سايه بر سر شاعر ايراني افکنده است که شعرها 40پاره اند؟ و هر پاره يي ريشه در بخشي از حافظه جمعي ذهني تکه تکه دارد. اين ذهن حالا تبديل به يک ذهنيت تکرارشونده اما متنوع و متکثر در شعر جوان ايران شده است. آيا ما باز هم يکي از دوره هاي سکون شعر را از سر مي گذرانيم؟ اين دوره ها در تاريخ ادبيات مان سبقه بسيار داشته است،اما حتي در همان دوره هاي سکون هم شعر به هذيان شبيه نبوده است. شاعران در بدترين شکل ممکن هم دغدغه برقراري ارتباط با مخاطب داشته اند. شعر کارکرد شخصي برايشان نداشته است. شعر محل و مامني بوده است براي توليد فکر؛ فکري که مي توانسته بيانگر سرنوشت و سرشت قومي باشد. اين تاثير را در بهترين حالت ها در فاصله قرن ششم تا هشتم و آنگاه در دهه 40 به واسطه جرياني که نيما در شعر فارسي ايجاد کرده بود، شاهد بوده ايم اما امروز پيکر نحيف شعر ايران هيچ طرح يا فکري را پيش روي مخاطب قرار نمي دهد. شعر صرفاً براي دل شاعر و دوستانش سروده مي شود. چرايي هايش را که از احمدرضا احمدي مي پرسيم، مي گويد؛من حتي اعتقاد به تاثير شعر شاملو هم ندارم. ما کلاً دو هزار نفر هستيم که هم شعر مي گوييم هم خواننده اش هستيم. در مردم هم نفوذي نداريم. باز شعر شاملو را ماها مي خوانيم و تفسير مي کنيم. به عنوان نمونه برويد بقالي درياني سر کوچه بگوييد احمد شاملو داريد. مي گويد برويد ببينيد مغازه بغلي دارد يا نه. پس همان تاثير هم در آن سال ها وجود نداشته است. اگر اقدامي انجام شد تاثير حرکت مردم بر شعر بود نه شعر بر مردم. يعني حتي شاملو هم تحت تاثير رويدادهاي سياسي شعر مي گفت. حرکت اجتماعي را من مقدم بر حرکت شعري مي دانم. مردم هميشه جلوتر بوده اند.

اين شب هاي شعر انستيتو گوته وقتي که انجام مي شد مردم داشتند پادگان ها را فتح مي کردند ولي آنها غزل و دوبيتي مي خواندند. مردم کاري به اين حرف ها نداشته اند ولي در جاهاي ديگر دنيا نمي دانم اين روند به اين شکل است يا نه. نمي دانم، نمي دانم. اين نمي دانم ها شامل قاره هاي مختلف مي شود.

وقتي خبر مرگ محمود درويش در رسانه هاي خبري جهان پيچيد، اولين فکري که ذهنم را مشغول خود کرد اين بود که او شاعري فلسطيني بود. او کوچه هاي فلسطين را در شعرهايش چنان بازتاب مي داد که بارها مخاطب با خود تصور مي کرد در آن موقعيت قرار دارد. وقتي سربازان اسرائيلي آن کودک پناه گرفته پشت پدرش را نشانه رفتند هم آرام ننشست. او شاعر زمانه خويش بود. شايد هم او شاعري بود که به نيکي دريافته بود که با بازنمايي مسائل جغرافيايي خود و تکيه بر همان هويت عربي مي تواند جهاني شود. از دايره هاي يک جغرافياي مشخص وقتي شاعر فراتر مي رود که بر نشانه هاي تاريخي و جغرافيايي خاص خودش اصرار بورزد و اين حرکتي بود که محمود درويش انجام داد و پيشتر از او چزاره پاوزه و لورکا و پل کلودل و آرتور رمبو که هرگاه خطي از شعرشان مي خوانيد، نشانه يي از يک تجربه زيستي ناب در آن مي بينيد. حتي وقتي جنگ در يک جاي دنيا در مي گيرد يا بخشي از محيط زيست در خطر قرار مي گيرد فرياد اعتراض شاعر و نويسنده بلند مي شود. آنها نمي توانند بي تفاوت باشند. روح حساس زمانه اند که به اندک تکانه بيروني از درون مي لرزند و اين لرزش در شعرهايشان ديده مي شود و از همين طريق است که شعرها با مخاطب جهاني مي توانند ارتباط برقرار کنند. شعر ديگر در حوزه يي شخصي معنا نمي شود. دغدغه شاعراني مانند محمود درويش دغدغه هاي يک شهروند جهاني است. او خود را زيرمجموعه يک جغرافياي مشخص ولي نشسته در محضر جهان مي داند. حال بايد پرسيد اگر شعري فاقد نشانه هاي جغرافيايي يا تاريخي خاص باشد، در برقراري ارتباط با مخاطب نافرجام است. احمدرضا احمدي در اين باره بر اين باور است؛ تجربه شخصي ام اين است که من از شاعراني بودم که جنگ در شعرم تاثير زيادي داشت. الان هم يک مجموعه داستان براي کودکان نوشته ام که بناست کانون پرورش فکري چاپ کند که شامل سه قصه درباره جنگ است که البته با همان روش خودم نوشته ام. مارک خودم را دارد. وحشت در شعرهايم بوده. 9 طبقه يي که بچه ام را بغل مي کردم و به پارکينگ مي آمدم در آن بوده است. البته اين در مقابل کار آن جواني که روي مين پرپر شده، هيچ است. اتفاقاً قصه يي که نوشته ام اداي ديني است به جواناني که از اين سرزمين دفاع کردند. باز هم مي گويم حرکت هاي مردمي نزد من اصالت بيشتري نسبت به حرکت هاي ادبي دارد. من اگر در شعرم جنگ را انعکاس مي دهم اين بازگوکننده يک ميليونم آن هم نيست. اين به معني حضور ما است در اندازه يي که بتوانيم بفهميم چه اتفاقاتي واقعاً در جبهه افتاده است.

اما در دفترهاي شعر اين روزگار دغدغه طرح مسائل اجتماعي ديده نمي شود. شاعر ايراني خود را ايراني نمي داند. شايد اصلاً تصويري از اجتماع ايران در سر ندارد. او بيشتر در لابيرنت هاي تودرتوي ذهني خود غوطه ور است. اين لابيرنت ها بي ترديد متاثر از فضاي بيروني هستند. محيط اجتماعي بر آن نقشي افکنده است. اين نقش به شکل غيرمستقيم اما تغيير شکل يافته در ذهن شاعر حاضر است اما آنچه بر صفحه کاغذ ريخته مي شود، نامفهوم و گنگ مي نمايد. بياييد يک مخاطب فرضي غيرايراني را مقابل شعر امروز ايران قرار دهيم. آيا تصويري يا تصوري از شرايط اجتماعي آن انعکاس پيدا مي کند؟ کاري که به گمانم در عرصه سينما به وقوع پيوست و باعث برقراري ارتباط حداقلي مخاطبان سينماي ايران در خارج از کشور شد، همين تکيه بر نشانه هاي ايراني يا قومي يا قبيله يي بود. وقتي شاعر خود را برخاسته از دل مردم بداند و مسائل مردم را مساله خودش بداند حتماً شعرش از حوزه هاي صرفاً ذهني به عرصه اجتماع کشيده مي شود. ميان ذهن شاعر و مردم رابطه يي دوسويه برقرار مي شود. اصلاً ذهن شاعر به يک صافي تبديل مي شود که هرگاه اتفاقي رخ داده از آن صافي عبور کند، به شعر بدل مي شود. اين يک مکانيسم تکاملي و پيش رونده است. شاعر هرچه در کار خود جدي تر باشد بيشتر از آن برج عاج خود بيرون آمده و در ميان مردم خود را جاي مي دهد و راستي شما کدام شاعر يا نويسنده يي را سراغ داريد که در گوشه دنج ذهن خود رفته و نشسته و حاصل يک انزواي طولاني اش شعري باشد ماندگار يا داستاني باشد قابل درک، قابل لذت بردن توسط قاطبه مردم؟ احمدرضا احمدي در اين باب معتقد است؛ فقط مسائل شخصي شان را مطرح مي کنند. البته ايرادي هم ندارد ولي مساله اين است که همين را هم نمي توانند خوب مطرح کنند. بيان شان الکن است و کلاً مسائل اجتماعي هم در آن ديده نمي شود. شاعر قدرت طرح آن را دارد. من واقعاً از اتفاقاتي که در جنگ افتاده عقبم. البته خودم الان يک کاري کرده ام به اسم دفتر «شعرها و يادهاي دفترهاي کاهي» يعني اشاره هاي مستقيمي است به همين نشانه هايي که مي گوييد. با توجه به حوادث اجتماعي 68 سال عمرم با نگاه خودم، شعرهايي گفته ام. بايد دربيايد تا ببينيد تجربه تازه يي است. هميشه سرگرداني در نقاش ها و شاعرها و کلاً هنرمندها داشته ايم چون ما در تجربه بشر امروزي سهيم نيستيم.

حالا مساله يي که باعث بحث ميان زعماي قوم شده اين است که شاعر به يگانه چيزي که نياز دارد کشف و شهود است، به دانش و فکر و انديشه نيازي نيست. حفظ يک غريزه سالم شاعرانه حرف اول و آخر را مي زند. اگر شاعر يک جهان بيني مشخص در باب امور جهاني مثلاً آفريقا داشته باشد و مسائل جهاني را مساله خود بداند چه مي شود؟ آيا حاصل، يک کار باسمه يي است يا يک شاعر مي تواند طرحي از همين دهکده جهاني در عصر ارتباطات در ذهن خود داشته باشد؟ اگر شاعر در ذهن خود به سنتزي ميان کشف و شهود و امور عيني و مسائل بيروني، از طريق قوه عقل برسد، عيبي دارد؟ اگر پيوندي بتوان ميان امر ذهني و عيني برقرار کرد، حاصل کار شعري مي شود مصنوعي يا تصنعي؟ تا چه اندازه بايد ميان قوه اشراق و ادراک آشتي برقرار کرد و از اين رهگذر به شبکه جهاني نگاه افکند؟ اينکه چرا شاعر ايراني نگاهي چنين بسيط ندارد محل مناقشه است و در اين مورد احمدرضا احمدي بر اين باور است؛ گمان نکنم در هيچ جاي دنيا حتي مثلاً شاعر آفريقايي هم از زندگي ما خبر داشته باشد. هر کسي بايد در مورد مسائل اطراف خودش بنويسد. اگر بنويسيم دروغ گفته ايم. ادعاي سواد و کمال کرده ايم. چيز ديگري نيست. شعر خصوصي ترين هنر است. از اينکه روز به روز شعر مخاطب اش را از دست دهد، اطلاعي ندارم ولي در ايران شعر مخاطب خاص خود را دارد. هنوز هنر اول مان شعر است.

اما در همين روزگار چند سال پيش زن رمان نويس اروپايي اثر خود را مقابل تصاوير ماهواره يي از جنگ خاورميانه مي نوشت. اين حرکت در ميان داستان نويسان يا شاعران ايراني ديده نمي شود، در حالي که ما در جغرافياي جنگ زندگي مي کنيم. کافي است نويسنده ايراني به خود زحمت دهد و سري به کشور همسايه بزند، آنچه به کف مي آورد مي تواند دستمايه يک اثر هنري قرار گيرد. يا حتي اگر هم نمي تواند لااقل در بطن اخبار جهان باشد. سعي کند در ذهن خود ميان وقايع بيروني و جهاني ارتباطي برقرار کند. شايد اين همان کاري است که برنده جايزه نوبل، زن رمان نويس اروپايي، انجام داد. احمدرضا احمدي در اين باب چنين اظهارنظر مي کند؛ پس اين را چه مي گوييد که همينگوي براي نوشتن رمان مي رود راننده آمبولانس در اسپانيا مي شود تا بتواند بهتر بنويسد و اين درست است. ولي شما ببينيد همين کتاب آخر خودم به چاپ سوم رسيده است، آن هم در عرض يک سال. شما بگوييد چرا؟ وضعيت کسي که با يک کتاب مطرح مي شود مانند پلنگي است که صد کيلومتر را در پنج دقيقه مي دود. بعد از پنج دقيقه خسته مي شود و مي نشيند. بعضي ها زود خسته مي شوند.

و حرف آخر اينکه شخص احمدرضا احمدي به نسلي تعلق دارد که مداومت در کار ويژگي اصلي آن بوده است. شخصيت هاي زيادي در اين مجموعه قرار مي گيرند که ادبيات مساله اساسي ذهن شان بوده است. از همه جا و همه چيز بهره گرفته اند تا زندگي شان شعري شود نه در حد يک اثر يا دو کتاب، بلکه حاصل 30 ، 40سال کار بي وقفه ادبي و هنري شان کارنامه يي باشد قابل دفاع در برابر چشمان مردمان. اين قبيل افراد کم نبوده اند و بي ترديد تجربه هايشان مي تواند فراروي آيندگان قرار گيرد. شايد اين حرف کليشه يي باشد ولي حقيقتي غيرقابل انکار در آن نهفته است؛ دوره استعدادهاي درخشان گذشته است. دوره درخشش هاي ابدي هم گذشته است. هنرمندان براي آنکه تاريخ مصرف کارهايشان زود تمام نشود بايد فقط يک عمر بنويسند. شاعري که چنين راهي را رفته است مي گويد؛شما خيال نکنيد نسل ما وضعيت مناسبي داشتند اما به هر حال با تمام سختي ها کار را جلو برديم. يک آفت اين مسائلي که در حوزه شعر ديده مي شود جايزه هايي است که به جوان ها مي دادند. اين جايزه ها خراب شان کرد. شاعر جوان فکر کرد با همان 20 صفحه شعر جهان را فتح کرده است. کتاب هايي که جايزه شعر کارنامه را گرفتند حتي به چاپ دوم هم نرسيدند.

يادداشت شهلا لاهيجي درباره نمايشگاه کتاب فرانکفورت
چرا دست خالي به فرانکفورت مي روم

محمدرضا مرزوقي؛ چند روز ديگر نمايشگاه بين المللي کتاب فرانکفورت افتتاح مي شود. مثل هر سال تعدادي از ناشران ايراني هم در اين نمايشگاه حضور دارند که ماحصل يک سال نشر کتاب و ادبيات و فکر در ايران را به نمايش جهاني بگذارند. با توجه به اهميتي که نمايشگاه کتاب فرانکفورت در مبادلات فرهنگ مکتوب جهان دارد، براي هر کشوري حضور هرچه پررنگ تر و با کوله باري هرچه پربارتر در اين نمايشگاه ملاکي براي ارزيابي مثبت بيلان کار فرهنگي آن کشور است.

چند ساله اخير در ايران به دليل سياست هاي اجرايي وزارت ارشاد روند توليد آزاد کتاب با چالش هايي جدي روبه رو بوده و هست. بسياري از کتاب هاي مهم ممنوع الچاپ شده اند و تعداد به مراتب بيشتري دست نوشته و کتاب بلاتکليف در انبارهاي وزارت ارشاد خاک مي خورند به اين اميد که روزي دستي از غيب برآيد و کاري بکند. اينکه دولت نهم با سياست هاي فرهنگي خود چه تصميمي درباره سرنوشت ادبيات و به طور کل انديشه مکتوب گرفته است را شايد هيچ کس نتواند صددرصد پيش بيني کند. اما آنچه اکنون دنياي نشر و کتاب نشان مي دهد گوياي بارز اين مدعا است که ضرر و زياني که ادبيات و به طور کل هنر مکتوب ايران از شرايط امروز نشر متحمل خواهد شد اثرات ناهنجارش تا ساليان متمادي بر پيکره اش خواهد ماند.

البته آمارها همچنان گواه بر آن است که جريان تفکر مکتوب هنوز هم دارد به سرعت به روند رو به رشد خود در اين سرزمين چندهزار ساله ادامه مي دهد. البته که کتاب چاپ مي شود اما چه کتاب هايي و با چه اهدافي اين را همان مسوولاني مي دانند که در چارچوب يا خارج از چارچوب هاي قانوني براين اوراق مکتوب نظارت کرده اند. يادداشت شهلا لاهيجي مدير انتشارات نشر روشنگران و مطالعات زنان و برنده جايزه ناشر برتر سال 2006 از گوتنبرگ درباره شرکت در نمايشگاه کتاب فرانکفورت خواندني است؛

---

مثل هر سال به نمايشگاه کتاب فرانکفورت دعوت شده ام اما با کوله باري خالي تر از هميشه به اين سفر مي روم. دست خالي و بسيار فقيرانه، چرا که امسال دستاورد قابل توجهي براي شرکت در اين نمايشگاه ندارم. اما نمي توانم رد دعوت بکنم و... مي روم. حتي اگر دست هايم خالي باشد و به تعبيري سوغاتي درخوري براي رساندن به مدعوين خود نداشته باشم. سوغاتي من ناشر چيست جز چند کتاب ساده که دوران چندساله همين را هم از ما دريغ داشته اند. براي همين است که مي گويم دست هاي خالي،

دست هايم خالي است چون هيچ کدام از کتاب هاي قابل توجهي که به وزارت ارشاد داده بودم مجوز نگرفته اند و اميدي هم ندارم که در اين وضعيت چنين اتفاق غيرممکني بيفتد. اتفاقاً اينها همه کتاب هايي بودند که حرفي تازه براي گفتن داشتند و نگاه شان به زندگي متفاوت بود. فقط ده، دوازده کتاب چاپ اول دارم که نصف شان ترجمه است و دو، سه تا هم مجموعه شعر هستند و مابقي نظري و... از ادبيات داستاني در اين ميان خبري نيست. من ناشر ادبيات داستاني و کتاب هاي نظري در رابطه با مسائل زنان هستم اما امسال در اين زمينه هيچ کتاب مجوز گرفته يي نداشتم که براي نمايشگاه کتاب فرانکفورت آماده کنم. کتاب هايي که به آنها اميد داشتم و مي توانستند براي مخاطب جالب توجه باشند همه در سکوت مانده اند. سياست هاي اجرايي وزارت ارشاد و نگرش کلي مسوولان آن به مقوله رمان و داستان به طور خاص و در کل ادبيات، خسراني بزرگ براي ادبيات داستاني ما خواهد بود. به خصوص که گهگاه زمزمه هايي مي شنويم مبني بر اينکه اصلاً چه نيازي به اين همه رمان است؟ و رمان چه تاثيري در پيشبرد ادبيات و به طور کل زندگي انسان دارد. البته که منظور از ادبيات و رمان، ادبيات بخش خصوصي است که مربوط به ناشران غيروابسته و آزاد است.

رمان هاي مطهر و هموژنيزه مورد تاييد است. کتاب هاي سفارشي که همه چيز از ابتدا براي آنها تعيين شده است. بي هيچ کشف و شهودي و بي آنکه چيزي به دايره آگاهي انسان(چه در زمينه مذهب، چه دانش، چه هستي خود، چه فلسفه يا جامعه شناسي و...) اضافه يا کم کند. بي هيچ رد اثري مي آيند و مي گذرند.

«بروخ» تحليلگري که آثار رمان نويسان صاحب نام را تحليل کرده، مي گويد؛«رماني که جزء ناشناخته يي از هستي را کشف نکند، غيراخلاقي است. شناخت يگانه اخلاق رمان است. رمان مالک حقيقت نيست بلکه در جست وجوي حقيقت است. جست وجو و تلاشي که هرگز پايان نمي يابد.» ميلان کوندرا هم در همين راستا در کتاب هنر رمان خود آورده؛«آفرينش شخصيت هاي رمان ماجرايي هيجان انگيز است که رمان نويس از رهگذر آن به مفهوم و معماي «من» در فضاي سحرآميز رمان پي مي برد. رمان نويس در آغاز نه مسيري را که خواهد پيمود مي داند و نه چگونگي بينش و رفتار شخصيت هايش را. آنچه او در آغاز مي داند در مقايسه با آنچه نمي داند و کشف خواهد کرد از اهميت چنداني برخوردار نيست.»

به راستي کدام يک از رمان هايي را که امسال مجوز چاپ گرفتند و وارد بازار کتاب شدند مي توانيم حاوي چنين نگرشي بدانيم؟ بسياربسيار اندک و در حد انگشت هاي يک دست شايد باشند. بگذريم از رمان هايي که به سفارش فلان سازمان و نهاد نوشته مي شوند. رماني که از زندگي خالي باشد ديگر رمان نيست. در حال حاضر چنان خسته و افسرده ام که هيچ حرفي يا پيش بيني خاصي درباره نمايشگاه بين المللي کتاب فرانکفورت ندارم. اما تمام تلاشم اين است که لااقل دست خالي برنگردم. در بازگشت از سفر خواهم نوشت که در دنياهاي ديگر در زمينه ادبيات مکتوب و به طور کل وضعيت کتاب در سال جاري چه اتفاقاتي افتاده است و ما کجا هستيم و ايشان تا کجا رفته اند.

شصتمين سال زندگي يک نمايشگاه
نمايشگاه کتاب فرانکفورت آلمان در زندگي 60 ساله خود به بزرگ ترين نمايشگاه کتاب جهان تبديل شده است. امسال بيش از هفت هزار بنگاه انتشاراتي از 101 کشور جهان در اين نمايشگاه شرکت خواهند کرد (از پانزدهم تا نوزدهم اکتبر). شمار ناشران امريکايي که به فرانکفورت مي آيند، حتي بيش از ناشران امريکايي است که در امريکا در نمايشگاه هاي خودي شرکت مي کنند. بيشترين رشد، در حوزه زبان انگليسي وجود داشته است. بيشترين ناشران انگليسي زبان، از بريتانيا به آلمان مي آيند. در فرانکفورت حدود هفت هزار غرفه، تقريباً 400 هزار عنوان کتاب جديد عرضه خواهند کرد. اين رقم در سال 1949 تنها 10 هزار بود. يورگن بوس، مدير نمايشگاه کتاب فرانکفورت، علت اين موفقيت را اين گونه توضيح مي دهد؛ «اين نمايشگاه از سال 1949 يک نمايشگاه آلماني نبود، بلکه يک نمايشگاه بين المللي بود که تصادفاً در فرانکفورت برگزار شد. گستره انتشارات، محلي را که جست وجو مي کرد در اينجا يافت و اکنون اينجا را خانه خود مي داند. من فکر مي کنم سنت نقش مهمي دارد. نکته ديگر اينکه ما موفق شديم موضوعات مجادله برانگيز را بر شالوده يي غيرجانبدارانه به بحث بگذاريم. ديجيتالي شدن جهان، سياسي شدن جهان، درگيري ميان بنگاه هاي انتشاراتي کوچک و بزرگ و آينده بازار کتاب، جزء اين موضوعات بود. همه اين موضوعات اينجا مطرح شد و هيچ کس از بيان نظر خود ابايي نداشت.»

يکي ديگر از دلايل موفقيت اين نمايشگاه، حضور «يک ميهمان افتخاري» است. نخستين ميهمان در دهه 70، امريکاي جنوبي بود. ميهمان امسال ترکيه است. اين کشور امسال تحت شعار «رنگيني مسحورکننده» مي خواهد تنوع و شفافيت فرهنگ ها را به نمايش بگذارد. اورهان پاموک برنده جايزه نوبل ادبيات از ترکيه به همراه عبدالله گل رئيس جمهوري اين کشور و نيز فرانک والتر اشتاين ماير وزير خارجه آلمان، شصتمين نمايشگاه کتاب فرانکفورت را افتتاح خواهند کرد.

چين، ميهمان سال آينده

يکي از غرفه هاي هندوستان در نمايشگاه سال 2006 کشور ميهمان سال 2009، چين خواهد بود؛ کشوري که دولت آن به شدت سانسور مي کند. جايي که حقوق بشر اعتبار چنداني ندارد. بوس، مدير نمايشگاه کتاب فرانکفورت، در برابر اين انتقاد چنين واکنش نشان مي دهد؛ «ما در چين پس از انقلاب فرهنگي، شاهد يک گسست فرهنگي بوديم. ديگر هيچ کس نمي نوشت. ميراث ادبي نيز از ميان رفت. از همين رو من فکر مي کنم ما بايد به چين نيز روي آوريم، زيرا در اين کشور روند تازه يي در حال شکل گيري است. از نخستين بنگاه هاي انتشاراتي دولتي، نخستين بنگاه هاي انتشاراتي مستقل پديد آمده اند. ما بايد از اين روند پشتيباني کنيم تا دوباره تنوع ايجاد شود، نه اينکه يک نظر و يک کتاب وجود داشته باشد.»

بنابراين مي توان گفت در چين «انجيل مائو» جاي خود را به کتاب هاي گوناگون مي دهد. چين در کنار هند جزء کشورهايي است که بازارهاي آن بيشترين رشد را دارد. نمايشگاه کتاب فرانکفورت در هر دو کشور دفترهاي نمايندگي دارد. دفتر نمايشگاه به ويژه در چين ناشراني را پشتيباني مي کند که خصوصي هستند ولي هنوز تا حد زيادي تحت کنترل دولت قرار دارند.

تازه ترين گرايش در فرانکفورت، کتاب هاي الکترونيکي است. 361 غرفه محصولات ديجيتالي خود را عرضه خواهند کرد. نزديک دو درصد محصولات نمايشگاه، کتاب واقعي نيستند، ولي به گفته بوس محصولات تازه مانند ويدئو، کتاب هاي شنيداري و... جانشين کتاب هاي واقعي نخواهند شد.
عناوين اين صفحه
مردم هميشه جلوتر از شاعرها بوده اند
چرا دست خالي به فرانکفورت مي روم
شصتمين سال زندگي يک نمايشگاه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام