دوشنبه، 9 ارديبهشت 1387 - شماره 1662
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
نامه هاي کافکا به پدر و مادرش و دورا ديامانت
کافکا در برلين

ناصر غياثي

www.naserghiasi.com

سال 1917 است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان 1922 که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان 1923 در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «... من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته...» در اوايل بهار 1924 بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»

کافکا در سوم ژوئن مي ميرد و جسدش را در دوازدهم ژوئن در گورستان يهوديان پراگ به خاک مي سپارند.

ژانويه سال 1982 کتابي به کوشش هارت موند بيندا و کلاوس واگن باخ، دو کافکاشناس بي بديل آلماني، در آلمان منتشر مي شود با عنوان «فرانتس کافکا، نامه به اïتلا و خانواده». اين نامه ها بين سال هاي 1909 تا 1924 نوشته شده است. کتاب حاوي صدوبيست نامه و کارت پستي و کارت پستال است که بخش بسيار کمي از آن پيشتر توسط ماکس برود منتشر شده بود. بيشتر اين نامه ها- صد و يک نامه- خطاب به کوچک ترين خواهر ش اïتلا است که با کافکا رابطه بسيار نزديک و صميمانه يي دارد. در اين کتاب تنها شانزده نامه و کارت پستي موجود است که دوران اقامت کافکا در برلين را دربر مي گيرد و از اين تعداد تنها هشت نامه خطاب به پدر و مادر اما در واقع روي سخن کافکا با مادر است. کافکا غير از «نامه به پدر»، هيچ نامه يي را مستقيماً به پدر ننوشت که آن هم هرگز به دست گيرنده اش نرسيد. بقيه نامه ها يا خطاب به ديگر خواهرها و شوهران شان يا به رئيس شرکت بيمه است.

تا اينکه در سال 1986 مجموعه جديدي از نامه هاي کافکا پيدا مي شود که بيشترشان از برلين و خطاب به پدر و مادر نوشته شده بودند. البته باز هم همچنان که پيش از اين، نامه ها ظاهراً خطاب به پدر و مادر بود، اما روي سخن کافکا مادر اوست. اين نامه ها در سال 1990 با عنوان «نامه به پدر و مادر از سال هاي 1922 تا 1924» در آلمان منتشر مي شود. نامه هايي که حاکي از جزئيات زندگي روزمره کافکا در طول هفت ماه اقامتش در برلين است و نيز سندي است از فقر يک نويسنده، از شرم او به خاطر کمک هاي مالي و غذايي خانواده، تلاش براي راضي جلوه دادن زندگي اش در برلين براي پدر و مادر و در عين حال آرامش و آسايشي که کافکا در جست وجوي آن مشتاقانه از پراگ گريخته و به برلين پناه برده بود. او در اين نامه ها چندان در بند علائم سجاوندي يا نثر نيست. چند غلط املايي هم دارد.

کتاب «نامه به پدر و مادر از سال هاي 1922 تا 1924» را ترجمه کرده ام که به زودي توسط نشر ثالث منتشر مي شود. نامه سوم کافکا را از اين کتاب در اوان اقامتش در برلين در زير مي خوانيد.

(برلين - شتگليتس، اوايل نوامبر 1923 )

پدر و مادر عزيز

نامه شما با خبر امکان ديدار تو مادر عزيز امروز درست به موقع رسيد. اگر اين فصل سال، اوضاع آلمان يا پيش شما در منزل مانعي براي چنين سفري وجود ندارد، پيش من، از امروز صبح، که اصلاً و ابداً هيچ مانعي وجود ندارد و اين ديدار که اصلاً نمي توانم درست و حسابي تصورش را هم بکنم - تا حالا فقط در دوبريچوويتس1 به ديدارم آمده بودي - براي من اتفاق جانانه يي خواهد بود چون تا حالا آپارتمان مانع بود. اتاق فعلي من هنگامه يي است و به خاطر اکراه شما از توصيفات بلند از توصيف اتاق محروم شديد، آن هم براي هميشه، چون پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد. مي توانستي در اتاق فعلي ام هم بخوابي. يک کاناپه خوشگل اينجا هست، اما راحت نيست، علاوه بر اين گرچه رابطه ام با صاحبخانه بسيار خوب است، اما جنگ و گريز ها هميشه هست، علتش هم ناشي از اين است که او با انرژي و فهم برليني اش (يهودي نيست) از من بي نهايت بر تر است. همين هم منجر به اين شده که اسباب کشي کنم. فکر مي کنم در همان نيم ساعت اولي که با هم بوديم، دستگيرش شد که من هزار کرون (آن موقع ها دارايي هنگفت، امروز خيلي کمتر) بازنشستگي مي گيرم و بعدش شروع کرد به بالا بردن کرايه خانه و چيزهاي ديگري که به آن مربوط مي شود و تمامي هم ندارد. البته حالا قيمت ها به طور عموم زياد بالا مي رود، اما حتي اگر تمام خوبي هاي نادر آپارتمان را هم به حساب بياورم، بالا رفتن کرايه خانه من غول آسا است مثلاً اواخر آگوست اتاق را به ماهي چهار ميليون براي من کرايه کردند و امروز قيمتش رسيده به نيم بيليون. اما حتي اين هم خيلي زياد نيست، اما اين بلاتکليفي که نکند کرايه خانه و چيزهاي ديگري از اين قبيل هر ماه بالاتر برود، ناراحت کننده است. پس به اين خاطر اسباب کشي مي کنم. زن صاحبخانه هنوز خبر ندارد، من تازه پانزدهم موظفم به او خبر بدهم و بعدش هم بلافاصله مي روم. چندان دور نمي روم، دو کوچه بالاتر، در يک ويلاي کوچک با باغي خوشگل، به طبقه اول، دو اتاق (دو تا،) با دکوري زيبا که از آنها يکي، اتاق نشيمن، همان قدر آفتابگير است که اتاق فعلي من. در حالي که اتاق کوچک تر، اتاق خواب، فقط صبح ها آفتابگير است. ديگر مزيت ها؛ حرارت مرکزي و نور برق (اينجا فقط گاز هست که خيلي خوب نمي سوزد و شوفاژ در زمستان نبايد زياد راحت باشد، چون اتاقي با پنجره بيرون نشسته است و درها و پنجره ها خيلي خوب بسته نمي شوند). از اين نظر آنجا خيلي بهتر است. بيشتر از اين نمي خواهم تعريف کنم، چون طبيعي است که آدم يک آپارتمان را وقتي مي شناسد که دست کم يک سال تويش زندگي کرده باشد. مزيت اصلي اما اين است که قيمتش اگر چه کمتر از اتاق فعلي من نيست اما از بابت بالا رفتن قيمت و کلاهبرداري هاي ديگر حواسم جمع تر است. اما بزرگ ترين مزيت اصلي اش اين است- و مقصود از اين همه روده درازي همين بود- که تو مادر عزيز حالا واقعاً مي تواني بيايي اينجا، هر وقت که دوست داشتي و با يک اتاق راحت مواجه مي شوي. (ضمناً در حاشيه؛ فکر کردم که اگر دايي زيگفريد بخواهد براي مدتي به برلين بيايد، مي تواند آنجا زندگي کند .و- چيزي که کاملاً مطلوب است- در مخارج سهيم بشود.)

اما تکرار مي کنم؛ سفر اساساً وقتي معني پيدا مي کند که همراه با لذت باشد، لذت براي من و براي تو. سفر به عنوان پرستار کاملاً غيرضروري است، چون از من خيلي عالي مراقبت مي کنند و سفر به عنوان حمل بار و بنديل هم بي مورد است، چون ماکس نهم نوامبر مي آيد و آن طور که برايم نوشته ساک دستي را با خودش مي آورد. (راستي در مورد لباس هاي زمستاني؛ گمان مي کنم لازم باشد چند جفت دمپايي گرم هم در چمدان بگذاري، اينهايي که اينجا دارم زود به زود پاره مي شوند. دوشيزه خانم مي شناسدشان، اغلب از دست شان در عذاب بود، فکر نمي کنم قابل تعمير باشند.)

ترجيح مي دهم چنين چيزهاي کوچکي مثل سرپايي يا چيزهاي ديگري از اين قبيل را خودم بخرم تا در موردشان بنويسم، اما غيرممکن است، گراني هاي هفته هاي اخير بي حساب اند. هنوز هم احتمالاً زندگي در اينجا در مجموع ارزان تر از پراگ است، اما دارند حسابي مثل هم مي شوند، اما از مواد غذايي که بگذريم به نظرم مي رسد اينجا تقريباً همه چيز گران تر است تا پيش ما. مثلاً رفتن به تئاتر تقريباً غيرممکن است. مي خواستم بروم تئاتر، البته به يکي از بهترين شان، قيمت بدترين جا که طبق معمول نه چيزي مي شنوي و نه چيزي مي بيني و بنابراين مي تواني با خيال راحت مشغول شمردن چندين ميلياردي بشوي که خرجش کرده يي، تقريباً چهارده کرون است. يک تئاتر ديگر هم که علاقه مند بودم ببينم، قيمت کمتري دارد، به جايش اما از چند روز قبل بليت ها تمام مي شود. فکر مي کنم ديگر روزنامه يي بيرون نمي آيد که کمتر از 50/1 باشد. گراني گاهي به موادغذايي هم مي رسد. اين اواخر به خريدن تخم مرغ دانه يي 50 h مي نازيدم، امروز قيمت تخم مرغ دانه يي 60/1 است اما همان طور که گفتم در مجموع قابل تحمل است، آدم به همان خوبي پراگ زندگي مي کند و نه گران تر.خب ديگر مثل زن ها توي بازار پرحرفي کرده ام. حالا به سرعت سوال ها؛ امروز همزمان با نامه، بسته شماره سه رسيد و با تشکر دريافت شد. تقويم امروز اصلاً هيچي نگفت، به خاطر آپارتمان جديد زبانش بند آمده، اما اميدوارم بتوانم با خودم ببرمش.هيچ کدام از تخم مرغ ها نشکسته بودند. برعکسش، حالا که زياد حرفش را مي زنيم، کاش سر خواب (که در موردش مي پرسيد و خيلي حساس تر از تخم مرغ است) بلايي بيايد.

خوش باشيد و سلام مرا به همه برسانيد

اًف شما

سه ورق، شش صفحه نوشته شده با جوهر

1- دوبريچوويتس؛ ييلاقي در نزديک پراگ. کافکا در اوايل ماه مه براي استراحت چند روزي آنجا بود.

2- پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد؛ در اين مورد مقايسه کنيد با بخشي از نامه کافکا به ماکس برود در دوم نوامبر 1923؛ «در ضمن امروز همه مشاعرم در تملکم نيست، ناچار بودم مقدار زيادي را صرف حادثه يي عظيم بکنم؛ پانزدهم نوامبر اسباب کشي خواهم کرد. اين جور که به نظرم مي رسد، اسباب کشي مفيدي است. کم و بيش مي ترسم اين جريان را که زن صاحبخانه ام تازه در پانزده نوامبر از آن باخبر مي شود، بين اسباب اثاثيه اش که از روي شانه هايم دارند مي خوانندش، بنويسم، اما اين اسباب اثاثيه ها، دست کم برخي شان، کم و بيش طرفدار من هم هستند.

3- از اين نظر آنجا خيلي بهتر است؛ در نيمه دوم نوامبر موقعي که کافکا در خيابان گرونه والد زندگي مي کند، در نامه يي به ميلنه نا مي نويسد؛ «...تقريباً توي ده زندگي مي کنم. در ويلاي کوچکي با باغ، به نظرم مي آيد هرگز چنين آپارتمان خوبي نداشته ام، اين يکي را هم حتماً به زودي از دست خواهم داد، بيش از اندازه براي من خوب است، در ضمن اين دومين خانه من در اينجاست.» بيستم دسامبر 1923 به زبان چکي مدير بيمه مي نويسد؛ «در ويلاي کوچکي با باغ زندگي مي کنم، راهي نيم ساعته از درون باغ ها به گرونه والد مي رسد، باغ کشاورزي ده دقيقه با من فاصله دارد. ساختمان هاي ديگر هم نزديک من هستند و تمام راه هاي خانه ام از باغ مي گذرد.»

4- سفر به عنوان پرستاري کاملاً غيرضروري است؛ موضع کافکا نسبت به آمدن برنامه ريزي شده مادرش به برلين، مناسبات پيچيده کافکا با خانواده اش در زمان پيشرفت بيماري را بيان مي کند. از اين منظرنامه هشتم اکتبر 1923 به اïتلا که مي خواست به عنوان اولين نفر به ملاقات او برود، برجستگي مي يابد؛ «در مورد اينکه مزاحم من مي شوي لازم نيست حرفي بزنيم. اگر همه چيز دنيا مزاحم من باشد - کم و بيش کار به اينجا کشيده - تو يکي مزاحم من نيستي... پس تو خودتي. از تو که بگذريم، اين را بايد بگويم، به شدت مي ترسم. براي اين کار هنوز خيلي زود است، براي اين کار هنوز حسابي جا نيفتاده ام، براي اين کار شب هايم سخت متزلزل اند. تو حتماً اين را مي فهمي، ربطي به مهربان بودن، به خوش آمدن ندارد، دليلش ربطي به کسي که مي آيد ندارد بلکه مربوط به ميزبان است. تمام جريان برلين امري سخت ظريف است، با آخرين قوا به چنگ آمده و به همين خاطر موضوعي سخت حساس است. تو مي داني گاهي، طبيعتاً تحت تاثير پدر، با چه لحني درباره مسائل مربوط به من حرف مي زنند. چيز بدي در اين حرف ها نيست، بلکه بيشتر همدردي است، تفاهم است، مسائل تربيتي و چيزهاي ديگري از اين قبيل است. چيز بدي نيست، اما اين پراگ است که نه تنها دوستش ندارم، بلکه از آن مي ترسم. براي من ديدن و شنيدن بلاواسطه چنين داوري خيرخواهانه و دوستانه يي، مثل انتقال پراگ به اينجا به برلين است، باعث تاسفم مي شود و شب ها را خراب مي کند. لطفاً به من بگو که تو اين موضوع را دقيق و با تمام ظرافت غم انگيزش مي فهمي. حالا ديگر نمي دانم مي تواني بيايي يا نه...» اïتلا در اواخر نوامبر 1923 در برلين به ديدن فرانتس مي رود. سفر مادر انجام نگرفت. دايي کافکا، زيگفريد لووي پزشکي در اتريش، تازه در نيمه دوم فوريه 1924 به ديدن او رفت. مي خواست کافکا را راضي به اقامت در آسايشگاه کند.

5- لباس هاي زمستاني؛ کافکا در نامه يي به اïتلا، که ماکس برود آن را چهارمين هفته اکتبر تاريخ گذاري مي کند، مفصل به آن مي پردازد؛«چون ماکس لباس هاي زمستاني را برايم مي آورد، مي تواني زمان سفر را، اگر بدون اينکه مزاحمت خانواده اصلاً ممکن باشد، با خيال راحت و براساس مناسبات ديگري تعيين کني. ليست چيزهايي را که مي تواند به دردم بخورد، در آخر همين نامه مي نويسم، لطفاً آن را به مادر و دوشيزه خانم بده... پدر اهل اين حرف ها نيست...» پشت سر اين نامه ليستي از لباس ها مي آيد. سرپايي در اين ليست نيست.

6- دوشيزه خانم؛ خدمتکار منزل.

7- تقويم امروز اصلاً هيچي نگفت؛ اين نکته از طريق بخشي از يک نامه کافکا به خواهر وسطي اش والي پولاک روشن مي شود. «... اين ساعت هم، مثل بعضي از اشياي ديگر توي اتاق رابطه خصوصي خاصي با من دارد. فقط حالا، از وقتي که قرارداد خانه را فسخ کرده ام (يا دقيق تر بگويم، از وقتي بيرونم انداخته اند)، همه شان شروع کرده اند کمي از من رو برگردانند. از همه بيشتر اين تقويم، که در مورد کلمات قصارش يک بار براي پدر و مادر نوشته بودم. اين اواخر انگار مسخ شده يا کاملاً تودار شده، مثلاً آدم به راهنمايي فور ي اش احتياج دارد و مي رود پهلويش، ولي او چيزي بيش از اين نمي گويد؛ «عيد رفرماسيون»، چيزي که احتمالاً معناي عميقي دارد، اما کي مي تواند پيدايش کند؟، يا اينکه بداخلاق است و کنايه مي زند. مثلاً اين اواخر چيزي مي خواندم و فکري به ذهنم رسيد که به نظرم خيلي خوب يا بهتر بگوييم، پرمعنا مي آمد، آنچنان مهم و پرمعنا که مي خواستم نظر تقويم را بدانم (فقط در زمان چنين مجال هاي اتفاقي در طول روزش جواب مي دهد و نه وقتي که آدم طبق مقررات و در يک ساعت معين برگ تقويم را مي کند)، گفت؛ «گاهي يک مرغ کور هم پيدا مي کند و الخ»2 يک بار که از دست صورتحساب زغال سنگ به خشم آمده بودم، گفت؛ «خوشبختي و رضايت، سعادت زندگاني است.» در اين گفته البته در کنار متلک، يک بي تفاوتي توهين آميز هم هست. تقويم بي تاب است، اصلاً تحمل رفتن مرا ندارد، شايد هم مساله فقط اين است که نمي خواهد وداع را براي من مشکل کند، شايد پشت سر برگ تقويم روز اسباب کشي ام برگي بيايد که ديگر نبينم و رويش چيزي نوشته شده باشد مثل «بي شک حکمتي الهي است و الخ». نه، آدم نبايد تمام نظراتش را درباره تقويم بنويسيد؛ «خب او هم آدم است ديگر.»

مختصري درباره دورا ديامانت

دورا ديامانت به سال 1903 در لهستان و در خانواده يي يهودي به دنيا آمد. در بيست سالگي با کافکا آشنا شد و همراه او به برلين کوچيد. ازدواج آن دو به خاطر مخالفت پدر ديامانت ممکن نشد. به شهادت ديامانت طرح «زن ريزنقش» کافکا، توصيف زن صاحبخانه اول آنها در شتگليتس است. دورا ديامانت در تمام طول بيماري کافکا با او بود و از او پرستاري مي کرد. او پس از مرگ کافکا هنرپيشه مي شود و بعد ازدواج مي کند. سال 1936 از دست فاشيست ها که تازه در آلمان به قدرت رسيده بودند، به شوروي مي گريزد. شوهرش در آنجا قرباني پاک سازي هاي استالين مي شود. اما ديامانت موفق مي شود با تنها دخترش به انگلستان بگريزد و در سال 1952 در لندن مي ميرد.خاطره زير از کتاب در دست ترجمه «خاطراتي از کافکا، از دبستان تا بيمارستان» انتخاب شده است که توسط نشر ثالث منتشر خواهد شد.

کافکا و عروسک گمشدهہ

زماني که در برلين بوديم، کافکا اغلب به پارک شتگليتس مي رفت. من هم گاهي همراهش مي رفتم. يک روز به دختربچه يي برخورديم که گريه مي کرد و سخت دلشکسته به نظر مي آمد. با او حرف زديم. فرانتس علت غصه اش را پرسيد. فهميديم عروسکش را گم کرده است. فرانتس فوراً داستان قابل قبولي ساخت تا ناپديد شدن عروسک را توضيح بدهد؛ «عروسک تو رفته سفر، من خبر دارم، برايم نامه فرستاده.» دختر کمي مردد است؛ «نامه الان پيش تو هست؟» «نه، در خانه جا گذاشته ام، اما فردا برايت مي آورم.» دخترک که کنجکاوي اش تحريک شده بود، ديگر نيمي از غصه اش را از ياد برده بود. فرانتس فوراً به منزل برگشت تا نامه را بنويسد.

با آنچنان جديتي به کار پرداخت که گويي پاي خلق يک اثر در ميان است. دچار همان هيجاني بود که هميشه به محض اينکه پشت ميز تحريرش مي نشست، دچارش مي شد؛ فرقي نمي کرد نامه مي نويسد يا کارت پستي. در ضمن، نوشتن نامه يک کار واقعي بود، همان قدر اساسي که ديگر کارها، چون بايد به هر قيمتي شده از نااميدي کودک جلوگيري و رضايتش واقعاً جلب مي شد. يعني بايد دروغ از طريق حقيقت خيال به حقيقت دگرديسي مي يافت. فردا نامه را براي دخترک که در پارک منتظرش بود، برد. چون دخترک خودش نمي توانست بخواند، فرانتس با صداي بلند براي او خواند. عروسک در آن نامه شرح مي داد که ديگر حوصله اش از اينکه هميشه در يک خانواده زندگي کند سررفته و دوست دارد هوا عوض کند. در يک کلام مي خواست از دخترک، که خيلي هم دوستش داشت، براي مدتي جدا بشود. عروسک قول داد هر روز نامه بنويسد.

و واقعاً هم کافکا هر روز يک نامه مي نوشت که در آن هربار ماجراي تازه يي تعريف مي کرد که طبق ريتم خاص زندگي عروسک ها با سرعت زيادي پيش مي رفت. پس از چند روز کودک از دست دادن واقعي اسباب بازي اش را فراموش کرده بود و فقط به خيالي مي انديشيد که به ازاي عروسک به او عرضه مي شد. فرانتس هر جمله رمان را آنقدر دقيق و مبسوط و مطايبه آميز نوشت که وضع عروسک کاملاً باورپذير شد؛ عروسک بزرگ شده، به مدرسه رفته و با آدم هاي ديگر آشنا شده بود. مرتب به بچه بابت عشق اش به او خاطرجمعي مي داد. اما در ضمن به تلويح گريزي هم به دردسرهاي زندگي، وظايف و علايق اش مي زد، چيزهايي که فعلاً مانع مي شدند تا زندگي مشترک شان را دوباره از سر بگيرند. از دخترک خواست در موردش فکر کند. به اين ترتيب دخترک داشت براي گذشتي اجتناب ناپذير آماده مي شد.بازي حداقل سه هفته طول کشيد.

فرانتس از فکر اينکه بازي را چگونه به پايان ببرد، ترس وحشتناکي داشت. چرا که اين پايان بايد پاياني قطعي مي بود، يعني بايد نظمي را ممکن مي ساخت که جايگزين آن بي نظمي بشود که به خاطر از دست دادن اسباب بازي ايجاد شده بود. مدت ها گذشت تا فرانتس سرانجام تصميم گرفت بگذارد عروسک ازدواج کند. اول داماد، جشن نامزدي، تدارکات عروسي و سپس خانه تازه عروس- داماد را با ذکر جزئيات توصيف کرد؛ «خودت خواهي پذيرفت که ناچاريم از يک ديدار دوباره در آينده صرف نظر کنيم.» فرانتس مشکل کوچک کودکي را از طريق هنر حل کرده بود، از طريق وسيله موثري که در اختيار شخص او بود تا به جهان نظم بدهد.

ہ عنوان از مترجم است.

پي نوشت ها؛-----------------------

1- Dobrichowitz

2- اصل اين ضرب المثل آلماني اين است؛ «گاهي مرغ کور هم دانه پيدا مي کند.» که مترادف اين بيت از سعدي است؛ گاه باشد که کودکي نادان / به غلط بر هدف زند تيري.م.
من يک بن بستم
امير هوشنگ افتخاري راد

نوشتن درباره کافکا کاملاً مستعد است که به سرعت تبديل به وراجي شود. تمام آنچه کافکاييسم ناميده مي شود، يا تحليل روانشناختي از او، دليلي است بر اين مدعا. نوشتن رمان هايي به سبک کافکا يا نوشته هايي با مضاميني چون تاريکي، پوچي، هولناکي، ابهام و لابيرنت چيزي نيست جز وراجي. گاه شاهديم که رمان هاي پل استر، موراکامي و غيره را (در ايران) ادامه کافکا يا کافکايي مي نامند. چنين تحليلي تنها از سر بلاهت است. درست بدين خاطر که کافکا، سبک نيست و نمي تواند بدل به سبک شود.

کافکا برملاکننده بوروکراسي مخوف عصر خود يا سرمايه داري و فاشيسم، برملاکننده انسان مسخ شده، سيطره قانون و جبر، نماينده اقليت در برابر اکثريت، فرد بيمار در برابر سلامت جمع و عقده اديپ است. مي توان به اين ليست بي شمار موارد افزود. به همين دليل درباره او اين همه کتاب نوشته شده است و گاه متضاد هم. در حقيقت، وجود پارادوکس هاي بسيار در کافکا مانع از آن مي شود که از او استانده کافکا را ساخت. کافکا دستورالعمل نيست که بتوان بر اساس آن نوشت. مارکس مي گفت هر عصري داراي يک اصل است. و کافکا اصل عصر خود را کشف کرد. تخريب تن در کافکا امري عîرîضي و بيروني نبود بلکه ذاتي و درونماندگار بود. تمام آن نوشته هاي مدعي کافکايي بودن کدام تخريب تن به حساب مي آمدند؟ کافکا گاه نوشته هاي خود را اباطيل و ناقص مي خواند، گاه معدوم مي کرد و از ماکس برود و دورا ديمانت خواست دست نوشته هايش را از بين ببرند. اما مدعيان کافکايي تظاهر به اين ويژگي ها مي کنند. در رمان اوهام پل استر فيلم سوزي يک فيلمساز نشان داده مي شود. گويي دستورالعمل «معدوم کردن» بايد اجرا شود. اين درست در تضاد با ذات کافکاست.

کافکا در يک ترديد هميشگي به سر برد؛ ترديد بر سر اينکه آيا نويسنده است يا نه؟ اين نکته در سراسر يادداشت هاي روزانه اش هويداست. طبيعي هم به نظر مي رسد. فلوبر و داستايوفسکي نويسنده هاي مهمي براي او به شمار مي روند. شايد کافکا مدام فاصله خود را با آنها مي سنجيده است. اگر نوشته هاي آنها نام داستان و رمان به خود مي گيرد پس نوشته هاي او چه نامي داشت؟ احتمالاً اين پرسشي است که در برابر خود مي گذاشته است. اين قياسي است که او از آن آگاه است. گاهي هم از اين قياس وسواس گونه شکايت مي کند. اين قياس طبيعي است. حتي اکنون هم گاهي نويسنده هاي جواني با خود مي گويند اگر نوشته هاي من داستان است پس کافکا چيست؟

کافکا شيفته نوشتن بوده است و همين باعث کشمکش زياد دروني اش مي شده. کار براي معاش سدي برابر زمان نوشتن بوده است. شکوه هايش در يادداشت هاي روزانه اش زماني که در کارخانه پدر کار مي کند و حتي بعدها در اداره بيمه، نشان دهنده همين موضوع است. نوشتن يک کار تمام وقت است. او مي خواهد خود را وقف نوشتن کند. به همين دليل ازدواج و ادبيات براي او عمده و موضوع کشمکش است- چيزي که دستاويز نوشته هاي به اصطلاح تحقيقي مي شود. ترديد در نويسنده بودن به ترديد در ازدواج نيز سرايت مي کند. دوبار نامزدي با فيليسه بائر و به هم زدن، بعد نامزدي با ديگران و باز به هم زدن. تنها مي خواهد به زندگي با دورا ديمانت تن دهد، زماني که ديگر ادبيات شکوه گذشته خودش را از دست داده و گام هاي مرگ نزديک مي شود. بدين ترتيب مجالي براي ازدواج باقي نمي ماند. مجالي براي کامل کردن وجود ندارد. اساساً ناقص ماندن (کافکا در چهل و چندسالگي مرد) خصلت اوست. برخي رمان ها و داستان هايش ناقص اند. امري که عصر او تحميل مي کرد. بدين اعتبار کار خود را ادبيات نمي دانست. اما ادبيات عصر او جز اين نمي توانست باشد. به همين دليل يک سر و گردن بالاتر از ديگر نويسنده ها است. چيزي که خود نمي ديد. اما کافکا از نوشتن بازنمي ايستد. مجموعه يادداشت هاي روزانه و نامه هايش به افراد مورد علاقه، دوستان و آشنايان تقريباً با ديگر کارهاي ادبي اش برابري مي کند. به راستي کافکا و والتر بنيامين از آغازين نويسنده هايي هستند که در قرن بيستم مرز ميان ادبيات و فلسفه را برمي دارند. چه کسي مي تواند ادعا کند که ميان آن انبوه نامه و يادداشت، فلسفه و ادبيات وجود ندارد؟ در حالي که هيچ کدام هم نيست. مي بينيم که پارادوکسً درونماندگار او به اينجا نيز تسري پيدا کرده است. نوشته هاي کافکا نه ادبيات است و نه فلسفه بلکه هر دو نيز هستند. براي اينکه مرز بين فلسفه و ادبيات در هاله يي از مه برود بايد داراي خصلتي پارادوکسيکال بود. کافکا اهل چک بود اما الزاماً به آلماني مي نوشت. يهودي بود اما از کنيسه رفتن ناخشنود بود. ميل به ازدواج داشت اما از آن امتناع مي کرد. مي نوشت اما از نوشته هاي خود بيزار بود.در قانون هست اما نمي توان از آن گذشت. قانوني که تنها و تنها براي تو وجود دارد اما نمي تواني از آن استفاده کني.

به راستي هم آنچه ما داستان هاي کافکا مي ناميم با معيارهاي داستان نويسي فاصله دارد. در نوشته هاي او به دنبال طرح و توطئه، نقطه اوج و پايان گشتن عبث است. چه انتظار بيهوده يي براي دانستن فرجام کارل گروسمان يا کا در قصر. چه انتظار بيهوده يي براي دانستن اينکه مرد روستايي از در قانون مي گذرد. اما يک چيز هست؛ مثل سگ مردن. شايد بدين خاطر در يادداشت ها مي نويسد من يک بن بستم.

آدورنو مي گفت نوشته هاي کافکا نه هولناکي را بلکه واقعيت را نشان مي دهد. اما بايد اين جمله آدورنو را تصحيح کرد؛ نوشته هاي کافکا هولناکي واقعيت هستند.
آيينه شکسته
محمد صادقي

ژان پل سارتر، در جايي آورده است؛ «ديگري؛ دوزخ همين است» حق نيز همين است که اين فيلسوف بزرگ روزگار ما گفته است. در راستاي چشم انداز سارتر و ديگر فيلسوفان اگزيستانسياليست (اعم از الهي و الحادي) به سخني از ابوسعيد ابوالخير برخوردم که هزار سال پيش از سارتر بر زبان آورده است؛ آنجا که توئي توست، دوزخ آنجا است و آنجا که تو نيستي، بهشت همان جا خواهد بود. 1

هر چند نگرش ژان پل سارتر و ابوسعيد ابوالخير تفاوت فراواني با هم دارد ولي هر دو نگاه جاي انديشيدن بسيار دارد. پرسشي مهم در بررسي نگاه سارتر به ذهن متبادر مي شود که اگر دوزخ، ديگري است، بنابراين بهشت بايد در تو تحقق پيدا کند و آيا اين شدني است و چگونه ممکن است؟

صرفنظر از تفاسير و دريافت هاي ارجمند فلسفي از نگرش سارتر، مي توان در نتايج حاصل از رأي و انديشه وي در عرصه هاي فردي و جمعي در اين باب ترديد کرد. از سوي ديگر به نظر مي رسد ابوسعيد نگاه و نگره يي متمايز از سارتر دارد. ابوسعيد مي گويد بهشت آنجاست که تو نباشي، به عبارتي مي گويد آنجاست که از خواهش هاي نفس، خودخواهي ها و خودبيني ها و... خبري نباشد؛ چون دوزخ آنجاست که خواهش هاي نفس ميدان و مجال يابد و در نتيجه کاستن از خواهش هاي نفس ما را به بهشت نزديک تر کرده و آرامش و آسايش را براي ما به ارمغان مي آورد....اين دو نگاه قرن ها با هم فاصله دارند و با توجه به انديشه هاي جديد و انسان محور کنوني، اين ترديد جدي مي شود که نکند انديشه هاي انسان مدار و گيتيانه دنياي نو اندک اندک خودمداري را در شکل تازه يي بازتوليد کند. انديشه ابوسعيد با وجودي که متعلق به دنياي قديم است ولي ميوه و برگ و باري دل انگيز تر و پرسودتر از آنچه سارتر مطرح مي کند دربر دارد. همچنين در ميان سخنان ابوسعيد عبارت مشهور «حکايت نويس مباش، چنان باش که از تو حکايت کنند» از درخشش خاصي برخوردار است و جالب تر آنکه به گونه يي ديگر و در دوران معاصر از زبان سياستمدار و اديب برجسته انگليسي، چرچيل، نيز بيان شده که؛ « بهتر است خبرساز باشي تا اينکه کسي باشي که درباره بازيگران (و خبرسازان) انتقاد مي کند.»2

البته مقصود نگارنده از اين نوشتار کوتاه غرق شدن در توهم افتخارات گذشته نيست که نيک مي داند انديشه جديد و دنياي نو با وجود کاستي هايش راه ناگزير و کارکردگرايانه يي است که پيش روي انسان معاصر قرار دارد، اما به هر ترتيب ناديده انگاشتن تمام آنچه از گذشته به جا مانده هم چندان خردمندانه به نظر نمي آيد.

پي نوشت ها؛----------------------

1- براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛

شفيعي کدکني، محمدرضا، چشيدن طعم وقت (مقامات کهن و نويافته بوسعيد) از ميراث عرفاني ابوسعيد ابوالخير، تهران، سخن، 1385، ص 52.

2- همان، ص89. عبارت انگليسي؛

It is better to be making the news than taking it to be an .actor rather than a critic
عناوين اين صفحه
کافکا در برلين
من يک بن بستم
آيينه شکسته
باز هم اثري تازه از نجدي
نشست هفتگي کانون ادبيات ايران

باز هم اثري تازه از نجدي
ايسنا؛ به همراه چاپ دوباره دو اثر، مجموعه شعر به جا مانده از بيژن نجدي به نمايشگاه کتاب امسال مي رسد. مجموعه شعر «پسرعموي سپيدار» برگرفته از نام يکي از شعرهاي نجدي است که مجموعه يي از شعرهاي چاپ نشده و برخي شعرهاي چاپ شده او را که قبلاً در قالب کتاب منتشر نشده اند، شامل مي شود. به گفته پروانه محسني آزاد همسر نجدي، اين مجموعه مجوز انتشار دريافت کرده است و تا نمايشگاه کتاب منتشر خواهد شد. پيش تر مجموعه هاي شعر «خواهران اين تابستان» و «دفتري از گزيده ادبيات معاصر» (نيستان، شماره 105) از اين شاعر منتشر شده اند. همچنين مجموعه داستان «يوزپلنگاني که با من دويده اند» که در سال 73 براي اولين بار در زمان حيات نجدي منتشر شد، توسط نشر مرکز براي نوبت نهم چاپ شده است. «دوباره از همان خيابان ها»ي او نيز از سوي نشر يادشده به چاپ پنجم رسيده است که اين دو کتاب در نمايشگاه کتاب امسال عرضه مي شوند. اولين داستان بلند نجدي هم که از آثار به جامانده از اين نويسنده است، به کوشش محسني آزاد منتشر خواهد شد که در حال حاضر در مراحل ويرايش پاياني است. داستان يادشده پس از انتشار مجموعه شعر «پسرعموي سپيدار» به چاپ خواهد رسيد. بيژن نجدي متولد 24 آبان ماه سال 1320 در خاش از توابع سيستان و بلوچستان است که چهارم شهريورماه سال 1376 درگذشت.


نشست هفتگي کانون ادبيات ايران
فارس؛ دويست ونوزدهمين نشست کانون ادبيات ايران به نقد و بررسي مجموعه داستان «جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني» نوشته غزال زرگراميني اختصاص دارد. در اين نشست مهناز رونقي و کامران محمدي با حضور نويسنده اثر اين مجموعه داستان را نقد و بررسي مي کنند. نشست دويست ونوزدهم کانون امروز ساعت 5 عصر در سالن اجتماعات کانون ادبيات ايران واقع در خيابان مفتح جنوبي، روبه روي ورزشگاه شيرودي خيابان اردلان شماره 31 برگزار مي شود. روابط عمومي کانون ادبيات ايران از تمامي نويسندگان، منتقدان و علاقه مندان به مباحث داستاني جهت حضور دعوت به عمل مي آورد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام